این صدای شکفتن را
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی ز دست رها …
این صدای شکفتن را از بهار تنم بشنو
هر جوانه به آوازی گویدت که منم بشنو

هر جوانه به ایینی شد شکوفه پروینی
مست جلوه اگر گفتم شاخ نسترنم بشنو
بیش از این چه درنگ آرم ؟ چنگ زهره به چنگ آرم
بر رگش به هزار ایین زخمه گر بزنم بشنو
هر رگم رگ ساز اینک با فرود و فراز اینک
رای خود زدنم بنگر بانگ تن تننم بشنو
اوج شادی و سرشاری این منم ؟ نه منم ! آری
غلغلی به سبو از نو در می کهنم بشنو

گلشنی همه هوشیاری رسته در نگهم بنگر
عالمی همه لیداری خفته در سخنم بشنو
از تو جان و تنم پر شد
چون صدف که پر از در شد
آنچه گفتی و می گویی جمله از دهنم بشنو
نه که لولی مستت من جامه طرفه دستت من
وای حیف حریفان را بارها شدنم بشنو

این صدای شکستن را افتادن و رستن را
ای دلت همه خارایی از بلور تنم بشنو

سیمین بهبهانی شاعر و ادیب متولد ۱۳۰۶ تهران
– لیسانس حقوق قضایی دانشگاه تهران
– برنده ده ها جایزه علمی و آكادمیك به خاطر اشعار و غزلیاتش، از جمله جایزه بیژن جلالی
– از معدود شاعرانی كه اشعارش به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده است.

– گزینه شعر «جامی گناه» او به زبان انگلیسی ترجمه شده و در دانشگاه نیویورك منتشر شده است.
– برخی از آثار او عبارتند از: جای پا، چلچراغ، مرمر، رستاخیز، خطی زسرعت و از آتش،دشت ارژن و …
– زن برگزیده سال ۱۳۷۷ از سوی بنیاد جهانی پژوهش های زنان
– برنده جایزه لیلیان هیلمن و راشیل هامت از طرف سازمان نظارت بر حقوق بشر ۱۳۷۸
– ترجمه ۱۰۳ شعر او به زبان انگلیسی در مجموعه ای تحت عنوان «فنجانی از آفتاب»
– ترجمه ۱۰۲ شعر او دركتابی با عنوان «آن سوی واژه ها» در آلمان
ز شب خستگان یاد كن شبی آرمیدی اگر

سلامی هم از ما رسان به صبحی رسیدی اگر
به حجت در این داوری ز دوزخ نشان می دهم
به دعوی، زخوش باوری بهشت آفریدی اگر
مهرانه خالقی:برای نوشتن از بهبهانی باید قبل از هر چیز نگاه دوباره ای داشت به غزلیات او چه این غزلیات گذشته از تمام ویژگی های دیگرشان نشان دهنده حساسیت شاعر به موضوعات سیاسی و اجتماعی پیرامونش است. شاید او تنها غزلسرای معاصر ماست كه اگر جنگ می شود برای جنگ و اگر زلزله رخ می دهد برای زلزله می سراید و در این میان محدودیت و دست و پاگیری قاعده وزن و قافیه نه تنها مجال او را تنگ نمی كند، بلكه گستره ای می شود برای او كه خود را متعهد به رخدادهای پیرامون خویش نشان دهد كه سیمین بهبهانی شاعر درون نیست و گرفتار انتزاعات و تراوشات ذهن نمی شود. بلكه شاعر برون است و پیرامون.

او برخلاف بسیاری از زنان روشنفكر و نویسنده و شاعر معاصر، دغدغه خود را كمتر دارد و بیشتر درد اجتماع و جامعه و مردم او را به شعر گفتن وامی دارد و شعر برای او عرصه پرداختن به تعهدات و ضرورت های انسانی از جنس مردم است و نه خود. علاوه بر این شعر بهبهانی گرچه از لطافت و زنانگی به حد اعلا بهره می برد اما فیمینیسم وزنانه نیست و اگر جایی هم دغدغه اش زن بوده است، نه از زاویه تنگ نگاه های مرسوم كه از نگاه یك طبیبی كه درد و محل درد را می شناسد به موضوع و مشكلات زنان می پردازد و قصد رو درروكردن زنان با مردان و بهره بردن از این آب گل آلود – بر خلاف بسیاری از روشنفكران زن معاصر- را ندارد.

… سخن آنگه از آب گو، سرابی ندیدی اگر ‎/
بدین خالی آسمان، میفروز خورشیدمان‎/
به پندار و وهم و گمان چراغی خریدی اگر‎/
و باید از آغازش بنویسیم. روزی كه به دنیا آمده است. باید بنویسیم سیمین بهبهانی (خلیلی) به سال ۱۳۰۶ در تهران، در خانواده ای صاحب فرهنگ و قلم متولد شد. «و اما گفتم كه زاده شدم در خانه بزرگ پدربزرگ؛ چون پیش از زادنم، مادرم همسر خود را به اشتغالاتش واگذاشته و به خانه پدری بازگشته بود. گویا مادر را تا آستانه مرگ كشیده بود نوزادی كه من بودم. زیرا نزدیك به دو منی وزن داشتم! مامای فرنگی خود را باخته بود و پدربزرگ با پای ناتوان بر بام خانه رفته و اذان گفته بود تا دخترش به سلامت فراغت یابد و یافته بود.

به دایه سپرده بودندم، زیرا مادر چنان ناتوان شده بود كه شیر نداشت. و این دایه دختر دایی مادرم بود. (گویا راست است كه می گویند: «در روزگار پیش، مناصب موروثی بوده اند»)
امیر تومان پیر كه دیگر كاری نداشت جز اندیشیدن به روزگار گذشته… سرگرمی تازه ای یافته بود: نوه نوزاد دومنی كه مجبور بودند روزهای عمرش را به دروغ بیفزایند تا از چشم زخم بیگانه آسیب نبیند. و البته دایه مهربان آنگاه كه زالوی فربه را به شیر بی اشتها می دید، تخم مرغی را با خطوط گرد زغالین سیاه می كرد و زیر فشار انگشت و پول خرد می شكست و گناه بی مبالاتی خود را به گردن «چشم شور» عمه و خاله بی گناه می انداخت و در باور او جز این گریزی نبود!» (۱)

بهبهانی اما در كودكی اولین ماتم را تجربه می كند. مرگ پدربزرگ. چنانچه می نویسد: «پدربزرگ را دیدم در بستر بی هیچ نگاهی در چشم و بی هیچ كلامی بر لب و بی هیچ نقل و كلوچه ای در دست. مادر شیون می كرد و زنان سیاهپوش نیز. و مرگ در باور من معنای گنگی یافته بود، بی آنكه به واژه آن اندیشیده باشم.»

و شاعر از همین جا طعم تلخ و گس مرگ را تجربه می كند. رؤیای كودكی از سر شاعر می پرد. نقل مكان و آغاز زندگی طاقت فرسای در غربت و ناتوانی. چه «پدر بزرگ میراثی بر جای نگذاشته بود و مادر ناچار بود برای اداره زندگی كار كند. در مدارس تازه پاگرفته آن روزگار به تدریس زبان فرانسه پرداخته بود. یك برادرش به دلایل سیاسی ناچار به گریز از مرگ محتوم و فرار از كشور شده بود و برادر دیگرش در زندان به سر می برد.»

وقت درس و مدرسه آغاز می شود. شاعر را به كودكستان می سپرند. «در گوشه باغی پیوسته به كلیسای انجیلی تهران، در خیابان قوام السلطنه. هنوز هم گاهی از برابر در ورودی آن می گذرم… هر روز صبح در كودكستان، دوشیزه دولیتل را -كه كوچك نبود و پیر هم بود – می دیدم كه در برابر خدای به چهار میخ كشیده می ایستد و نیایش می كند.»

در همین ایام است كه بیماری سختی به جان شاعر می افتد: «در زیر گوش راستم تورمی پدید آمده بود. هر روز كاسه ای تلخابه سیاه برابرم می گذاشتند كه: «بنوش!» اما تبم نمی برید.» بعدها این تلخی گله از همروزگارانش می شود و در این بیت می نشیند:

همچو برگ بید و بیخ كاسنی تلخند، لیك
تلخشان بیرون نكرد آسیب تب از پیكرم
«سرانجام، پزشك با نیشتر دمل را شكافت، روزهای پیاپی، تكه ای تنزیب را با محلولی می آغشت و بیرحمانه در جای نیشتر فرو می كرد تا زخم بهبود یافت… پزشك فریاد های كودكانه ام را به «كولی گری» تعبیر می كرد و به مادرم می گفت: «این دختر انتقام تو را از زمانه خواهد گرفت!» (۲)
«كولی گری» شاعر به صورت «كولی واره »ها در آمد و «انتقام» به این بیت بدل شد:

گر بسوزند استخوانم در نیستان همچو نی
گوید: «از ایشان گذشتم» ناله خاكسترم
سالی بعد مادر شاعر به ازدواج دوباره تن می دهد. ازدواج دوم مادر مصیبتی است برای او. چنانكه می نویسد: «در خانه پدر دوم اندوهگین بودم كه مبادا مادر نیمی از محبتش را از من باز گرفته باشد. دایه او را بیش از پیش دوست می داشتم و آرامش را در سر نهادن بر سینه اش می جستم كه همیشه بوی دود و پیاز می داد…»

با این حال تنها پناه شاعر نیز به دیار عدم می شتابد. «به سفر رفته بودیم، بی دایه، و هنگام بازگشتمان دایه دیگر در خانه نبود. مادرم می گریست و این بیت را زمزمه می كرد:
یك روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به كندن دل زین و آن گذشت»

بهبهانی در ایام دبستان و سال اول آن صاحب برادر و پسری دوقلو از پدر جدیدش می شود. می نویسد: مادرم دختری و پسری توأمان به دنیا آورده بود و من كارت پستال دختركی همسال خود را به مدرسه بردم و گفتم: خواهر من است؛ مادرم دیشب زاییده و آموزگار رندانه گفت: به همین بزرگی؟ و من در نماندم و گفتم: عكس را با برق بزرگ كرده اند!

تراژدی دیگری اما در سنین جوانی برای شاعر اتفاق می افتد: «برادر توأمان بیمار شد. به بیمارستان بردندنش، اما مادر تنها بازگشت. با اندك فاصله پس از او خواهر دوساله هم بیمار شد، همان بیماری. شب را گذراند و صبح به حال خفقان افتاد. از خانه بیرون دویده بودم، بی كفش و با جفتی جوراب كه نیمه ای از هر لنگه مچاله و لوله روی برف و گل كشیده می شد و من می دویدم… سرگشته و ناتوان بازگشتم. پزشك از در خانه بیرون می رفت. سرافكنده و كیفی در دست. كسی بدرقه اش نمی كرد. به اتاق آمدم، مادركنار دیوار نشسته بود. حتی توان گریستن نداشت: مجسمه ای مومیایی و خشك. (۳)

سال بعد اما خداوند برادری دیگر به او می دهد. كودكی رنجور كه ناچار به پانسیون می فرستندش و بیماری بچه بیش از پیش می شود و شاعر قبول می كند در ازای شبانه درس خواندن از او مراقبت كند.

اولین شعرهای بهبهانی را مادرش كشف می كند كه خود ذوق سرودن داشت. «یك روز كه دست نوشته هایم را زیر بالشم یافته وخوانده بود، پرسید: شعر می نویسی؟ سرخ شدم و گریستم این دومین باری بود كه در برابر نگاه جست وجوگرش سرخ می شدم و می گریستم.»

مادر شاعر اما اشعار او را برای پروین اعتصامی می خواند و شاعر پرآوازه از ذوق و علاقه، بهبهانی را می بوسد. وقتی رفتند مادر گفت: «او پروین اعتصامی است، بزرگترین شاعر زن. شاید نهانی آرزو می كرد كه روزی چون او باشم. در فروردین سال بعد پروین اعتصامی درگذشت، به بیماری حصبه، اما خاطره دیدارش در من نخواهد مرد و شاید گلی بر خاكم برویاند…»

بهبهانی تحصیلات خود را در رشته حقوق قضایی به پایان می برد و از ۱۴ سالگی سرودن را با چهارپاره های نیمایی آغاز می كند و سپس به غزل روی می آورد. و این آغاز تحولی نو در غزل معاصر بود.

شاعر تمام هستی اش شعر است. خودش معترف است كه «از آن هنگام كه در جامه سپید از خانه پدر بیرون خزیدم در شعر زیستم. اگر صفایی، نوری، طراوتی و رنگ و بویی بوده است در شعر است. درغزل هاست. دیگر جز در شعر با خود راست نگفته ام.»

بهبهانی با نزدیكی شگفت آورش به زبان روزمره مردم و یافتن پاره های موزون در جملات عادی زبان، دموكرات ترین زبان شعر نوكلاسیك فارسی را خلق كرد. شعر او نشانگر درگیری عمیق ذهن شاعر، با رنج ها، شادی ها و مسائل مردم است.

او كه به خاطر همین نوآوری ها در زبان و وزن غزل به «بانوی غزل» شناخته می شد و شعر عاشقانه اش، برتر از انواع دیگر شعرش می نشست؛ به تدریج شعرش را به تجلیگاه رنج ها، محرومیت ها و فریادهای مردم بدل كرد. او از معدود شاعران مطرح ایرانی است كه به جنگ ۸ ساله عراق و ایران توجه كرده است، و هم درباره قربانیان جنگ و هم دشواری های اجتماعی ناشی از آن شعر سروده است.

واقعیت آن است كه سیمین بهبهانی به خاطر زن بودن مسائل مهم را نادیده نگرفته است. در جای جای شعر سیمین بهبهانی توجه به مسائل تبعیض نژادی وطن و دغدغه های انسان معاصر به چشم می خورد. بهبهانی تفكری فرامرزی دارد و استبداد را در هر جای جهان باشد به محاكمه می كشد. او ستایشگر شرافت انسان است.

اعتبار اشعار بهبهانی از مرزهای ایران گذشته است. شعر او تاكنون به زبان های انگلیسی و آلمانی ترجمه شده است. گزینه شعر «جامی گناه» شش سال پیش به زبان انگلیسی توسط فرزانه میلانی و كاوه صفا ترجمه و در دانشگاه نیویورك منتشر شده است و این نقد توسط علی بهبهانی به فارسی برگردانده شده است.

قالب مورد اقبال سیمین بهبهانی غزل است. او با لحنی مالیخولیایی كه از حسی ژرف و عشقی رمانتیك و پاس داشتن ساختار بنیادی شعر نشان دارد، غزل سروده است. او درونمایه را گسترش می دهد و سبك را گفتارگونه می كند.

صفدر تقی زاده درباره شعر بهبهانی می گوید: «آنچه كه از درونمایه ۱۰۳شعر این گزیده سر بیرون می آورد، مسائل ناشی از قشری گری و تلفات ناشی از جنگ ایران و عراق است.بهبهانی در غزل جزئیات عینی را محورقرار می دهد. مثلاً مردی كه یك پا ندارد، بلكه دردناك تر از یك پانداشتن، سن كمتر از بیست سال اوست.

سیمین بهبهانی به تنهایی با زبانی پاك، بی حشو و حافظ گونه، در عرصه غزل می تازد. در غزل او حتی خللی و نقصی نمی بینیم. از نظر تنوع اوزان هیچ كس نتوانسته است تا به امروز به مقام مولانا برسد اما سیمین بهبهانی به تنهایی توانسته است ۴۰ وزن به وزن غزل فارسی بیفزاید، ضمن اینكه زبان قوی و قدرتمند احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث در شهر او جریان دارد و در كنار این زبان، بهبهانی از زبان مردم چشم پوشی نكرده است.»

درباره غزل بهبهانی «محمد حقوقی» می گوید: «غزل بهبهانی غزل مكالمه است. در غزل او تركیبات فوق العاده ای به چشم می خورد، شعر او در دوران معاصر تنها شعری است كه قابل تفسیر است. حتی شعر سعدی نیز در تاریخ ادبیات ایران قابل تفسیر نیست.»

او می گوید: «سیمین بهبهانی كلی گویی را در غزل، جزیی سرایی كرده است. او در شعری كه برای همسر پوینده و مختاری سروده است هنرمندانه ترین تعابیر را به كار گرفته است. غزل های او در نهایت سادگی، فوق العاده و بی نظیر است.»

سیمین، شعر زندگانی ما
این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه
کم ز پتیاره و پتیاره ‌پرستند و تو نه

چون سپیدارِ رز آویخته، این بی‌ثمران
خویشتن را ثمر عاریه بستند و تو نه

جرعه‌نوشان قلندروَشِ سرگردانند
یک شب از صد خُم و صد خمکده مستند و تو نه

دامن هر که گذشت از برشان بگرفتند
گل خارند و به هر دشت نشستند و تو نه

ماهِ افتاده در آبند و سراپا به دروغ
رونق خویش به یک موج شکستند و تو نه.

غزلسراي بي همتا معاصر، سيمين بهبهاني به سال ۱۳۰۶ از دو شخصيت فرهنگي، فخر عظما ارغون و عباس خليلي چشم به روي زندگي گشود و هنوز به ۲ سالگي نرسيده بود كه پس از مرگ پدربزرگش، بين پدر و مادرش جدايي افتاد و سه ساله بود كه مادرش همسر ديگري برگزيد و از آن به بعد فخر عادل خلعتبري ناميده مي شد، پدرش نيز بي همسر نماند و او نيز به زودي زن ديگري را به عقد خود در آورد.

ذوق ادبي سيمين شايد ميراثي دو سويه از پدر و مادر باشد، پدرش عباس خليلي نويسنده ده ها جلد رمان و كتاب تحقيقي و تاريخي و از نخستين كساني بود كه نوشتن را به شيوه رمان آغاز كرد كه ((روزگار سياه)) و ((اسرار شب)) از جمله رمان هاي او و ((تاريخ كوروش)) در دو جلد از تاليفات تحقيقي و ((پرتو اسلام)) در ۲ جلد و ((تاريخ كامل ابن اثير)) در ۱۴ جلد از ترجمه هاي اوست.

و دوره روزنامه هاي پر خواننده اقدام، كه نسخه هاي آن در كتابخانه هاي ايران موجود است و ياد سرمقاله هاي تند و پر تحرك آن نيز در ذهن بسياري از هموطنان سالديده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نيز زني بود نمونه شگفتي هاي روزگار خويش، در دوره اي كه هنوز خواندن و نوشتن براي زن گناه به شمار مي رفت از بسياري از دانش هاي خاص مردان بهره كافي گرفته بود. ادبيات فارسي، فقه و اصول، زبان عربي، هيئت و فلسفه و منطق و تاريخ و جغرافي را به خوبي مي دانست و نزد استادان وقت كه آموزگاران دو برادرش نيز بودند،

فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از كودكي از يك بانوي سوييسي كه معلم سرخانه او بود ياد گرفته بود و چون در خانواده مرفهي به دنيا آمده بود از تمامي امكانتا آموزشي و پرورشي بهره مند بود. بدين سان پس از جدايي از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته هاي خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدريس زبان فارسي در دو مدرسه دخترانه موجود آن زمان پرداخت. او از موسيقي اطلاع كافي داشت، شعر مي سرود، تار را خوب مي نواخت و با عضويت در انجمن هاي زنانه براي احقاق حقوق اجتماعي زنان مبارزه مي كرد.

با اين ويژگي ها سيمين در محيطي پرورش يافت كه هرگز از شعر و شور و فعاليت خالي نبود. او از ۱۲ سالگي زبان به شعر گشود و در ۱۴ سالگي يكي از سروده هاي خود را در مدرسه خواند و با تشويق آموزگار خود روبرو شد. مادرش نخستين غزل او را براي روزنامه نوبهار كه به مديريت ملك الشعراي بهار و همكاري دامادش يزدان بخش قهرمان منتشر شد فرستاد كه با مطلع:

((اي توده گرسنه ي نالان چه مي كني _ اي
ملت فقير و پريشان چه مي كني)) به چاپ رسيد.
او كه دوشيزه اي باهوش و مستعد بود دوران متوسطه را در ۴ سال و هر سال ۲ كلاس يكي به سر مي برد و پيش از آنكه ديپلم دوره دبيرستان را بگيرد وارد مدرسه ي مامايي شد ولي چون اولياء آموزشگاه از خبر فعاليتش در سازمان جوانان حزب توده خبر داشتند، همچنين مي دانستند كه گاه چيزي مي نويسد يا شعري مي سرايد، به او بدبين بودند. تازه سال دوم مدرسه را شروع كرده بود كه گزارش انتقادي و بي امضاء درباره اوضاع نا به هنجار مدرسه در يكي از روزنامه هاي آن زمان منتشر شد كه سخت رئيس آموزشگاه را خشمگين كرد و نوشتن آن را به سيمين نسبت دادند،

حال آنكه هيچگاه نفهميد نويسنده آن نامه چه كسي بوده است! اين ماجرا، به نبرد تن به تن سيمين با رئيس آموزشگاه و اخراج او از آنجا منجر شد و جنجال آن به روزنامه ها كشيد و از همان تاريخ شخصيت جسور و مبارز او را به اطرافيانش نمود. اگرچه اين واقعه باعث ترك تحصيل او دگرگون شدن سرنوشتش شد و او سخت آزرده بود ترجيح داد كه همسري نخستين خواستگار خود را بعد از آن ماجرا بپذيرد.بدين ترتيب در ظرف يكي دو ماه به همسري حسن بهبهاني در آمد. پيوندي ناهمگون كه او را از ۱۷ سالگي دچار غم سنگيني كرد كه هفته ها و ماه ها با او ماند و حتي با تولد سه فرزندي هم كه يكي پس از ديگري به دنيا آمدند كاستي نگرفت كه هيچ بلكه شديدتر هم شد.

همسر او از خانواده محترمي بود، تحصيلات كافي داشت، اما نگرش آن دو به زندگي از دو زاويه متفاوت بود اما با اين همه سيمين را از ادامه تحصيل باز نداشت و مانع سرودنش نشد. او در خانه شوهر ديپلم گرفت و در كنكور چند دانشگاه شركت كرد و به دانشگاه حقوق راه يافت و توانست تحصيلاتش را ادامه بدهد. اما زندگي مشترك انها پس از ۲۰ سال خاتمه يافت و آنها با متانت تمام راهشان را از يكديگر جدا كردند. سيمين پس از مدتي همسر ديگري برگزيد به نام منوچهر كوشيار،

كه او را بسيار دوست داشت و با توافق كامل ۱۴ سال از عمر خود را در كنار آن مرد همراه گذراند. مردي كه در دانشگاه حقوق با او آشنا شده، در كنار او دوران دانشكده را به پايان رسانده بود، اما او را هم سرانجام از دست داد و مرد همراه در سال ۱۳۶۳ با حمله قلبي از پاي در آمد. با مرگ او كه فاجعه بزرگي بود سيمين خود را با تنهايي باز گذاشت و از آن پس زندگي در كنار پسرش را ادامه داد. پسري كه بهترين دوست،مشاور، هميار و همراه اوست و در تمامي سالهاي تنهايي، نزديك ترين همراه او بوده است.

با اينكه سيمين بهبهاني تحصيلاتش را در رشته حقوق قضايي به پايان رسانيد، اما در خاتمه تحصيلات به تدريس ادبيات روي آورد و سال هايي از عمر را به تدريس گذراند و تنها سرگرمي او سرودن شعر و مطالعه و گه گاه نيز سفر به داخل ايران و خارج است و در ميان مردم ادب پرور و شعردوست از محبوبيت بسياري برخوردار است. شيوه كار شعري سيمين بهبهاني بيشتر در حوزه غزل است. و او با غزل و دو بيتي هاي نيمايي آغاز به سرودن كرد و از همان روزهاي نخست شعرش بازتابي از محيط و اوضاع اجتماعي بوده،

اگرچه هرگز از عواطف دروني و شخصي فارغ نمانده است و آن چه را كه هم بازتاب اوضاع اجتماعي مي ناميم در واقع بازتاب واكنش هاي عاطفي و خصوصي او در برابر محيط جامعه اي است كه در آن مي زيسته است و اشعارش در بيشتر موارد ناخواسته رنگ اجتماعي و سياسي دارد و متاثر و برانگيخته از جهان برون و كمتر از جهان درون است.

او از ۲۰ سال پيش به ايجاد تغييراتي در اوزان غزل دست زد و كوشيد از پاره هاي طبيعي كلام كه در حال محاوره بي وزن به نظر مي رسند در غزل استفاده كند و با تكرار و ادامه ضرب پاره نخستين، وزن تازه اي را به وجود بياورد كه هم اوزان گذشته را تداعي كند و هم مضامين و واژه هاي خاص اوزان گذشته لازمه ظرفيت آن نباشد. به اين ترتيب ظرفي نو،

آماده پذيرش محتوايي نو را ايجاد كرد كه در شكا بندي غزل گذشتگان را حفظ كرده است اما ظرفيت و محتواي تازه اي را به وجود آورده است. اين ابداع سيمين بهبهاني در ميان جوانان پيروان بسياري به دست آورد و سبب ادامه قالب كهنه غزل در شعر معاصر شد. آثار اين بانوي فرزانه كه عمري را به خدمت به شعر و ادب ايران گذراند و از مفاخر ادب معاصر است، از سال ۱۳۳۰ به صورت دفاتر مختلف در دسترس دوستاران شعر قرار گرفته است كه به ترتيب:((سه تار شكسته)) ۱۳۳۰ مجموعه شعر و داستان، ((جاي پا)) ۱۳۳۵ ،((چلچراغ)) ۱۳۳۶،((مرمر)) ۱۳۴۲ ، به چاپ چهارم اين اثر ۱۹ غزل افزوده و جانشين كاسته ها شده است، ((رستاخيز)) ۱۳۵۲ ،((خطي از سرعت و آتش)) ۱۳۶۰ ،((در دشت ارژن)) ۱۳۶۲ ،((گزينه اشعار)) ۱۳۶۸ ،((درباره هنر و ادبيات _ گفتگويي با ناصر حريري))، همراه با مصاحله حميد مصدق،((آن مرد، مرد همراهم)) ۱۳۶۱ ،((با قلب خود چه خريدم)) سخن،

۱۳۷۲ ((ياد بعضي نفرات)) نشر البرز، ۱۳۷۸ و ((يكي مثلا اين كه…)) نشر البرز، ۱۳۷۹ نام دارند. درباره شخصيت فرهنگي و آثار سيمين بهبهاني چندين كتاب به زبان فارسي، انگليسي و .. به نوشته در آمده ئ مقالات بسياري در اين زمينه در نشريات داخل و خارج انتشار يافته است. يكي از اشعار او را كه در مورد زنان است با هم مي خوانيم:

لاف ز برتري كم زن

لاف ز برتري كم زن، سنگ برابرت هستيم
تير به ما چه مي باري؟ نيمه ديگرت هستيم
خالق اين جهان ما را واسطه كرد در خلقت
حرمت ما نگه مي دار خالق و مادرت هستيم
نظم جهان فردا را همت و همدلي بايد
دست به دست ما بسپار ، يار دلاورت هستيم

عزت و امن و آسايش جمله ز لطف ما داري
از دل خود اگر پرسي ، همدل و همسرت هستيم.
حق طلبان همراهيم ، زنده و شاد و برپاييم
گام بزن، بيا با ما: ما همه ياورت هستيم .

حق حيات كامل تر ، گرچه به كام شير اندر
مطلب ماست، باور كن ، طالب باورت هستيم.

صدای همه‌ی ما؛ سیمین بهبهانی . گفتگوی عباس معروفی با سیمین بهبهانی
دوباره می‌سازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می‌زنم

اگرچه با استخوان خویش.

این نگاه سیمین بهبهانی، شاعر بزرگ معاصر ما به ایران است.
به موازات شعر سیمین و در سایه این شاعر بلند بالا، شخصیتی کم‌نظیر، محکم و
ظلم‌ناپذیر قد برافراشته که او را به عنوان انسانی پیشرو و روشنفکری ناب به
جامعه معرفی می‌کند.

اگر ایران به داشتن سعدی و حافظ به خود می‌بالد، با تمام مصائب و بلایایی که بر
این سرزمین بزرگ رفت و می‌رود نشان داده که هنوز می‌تواند به داشتن نیما و
سیمین بهبهانی بنازد.

باری، نه با این اوصاف سیمین بهبهانی بزرگتر می‌شود و نه کسی می‌تواند او را از
جایگاهش بجنباند. همچون کوهی بلند در سرزمین ما ایستاده و حضور روشنفکر و
شاعر تاریخ ایران را اعلام کرده است.

سیمین بهبهانی حدود ۷۰ وزن تازه به غزل پارسی افزوده که غزل را از تکرار و
انجماد و شعر غنایی نجات داده و جایگاهی تازه بر آن یافته است. در جوار این شاعر بزرگ،
معلمی هم در دبیرستان‌های تهران ۳۰ سال تمام به دختران وطن ادبیات فارسی آموخته.

و در جوار این شاعر گران‌قدر مادری، دقیقاً به شکل سنتی‌اش مادر، فرزندان خود را تر و
خشک کرده تا سرانجام و قوام یابند. و در جوار این شاعر ارجمند یکی از ستون‌های اصلی
کانون نویسندگان ایران شب و روز تلاش کرده و در جوار این غزلسرا، سیمین داستان هم
نوشته، خاطره هم نگاشته، شعر نو هم سروده و در راهپیمایی‌ها کنار زنان و دانشجویان و
کنار زندانیان سیاسی حضور یافته است.

و این زن ساده و مهربان تیشه فرهاد را برداشته و خود را تراشیده و تراشیده و تراشیده تا
تندیش گران‌قیمتی پدید آورد و آورده است.

سیمین بهبهانی متولد ۲۸ تیر ماه ۱۳۰۶، تهران. من در کنار سیمین چه در خانه، چه در
کانون نویسندگان، چه هنگامی که مدیر مجله ادبی بودم و چه به عنوان یک نویسنده از
موهبت‌های بی‌نظیری بهره برده‌ام. و این افتخار نصیبم شده که شاگرد او باشم؛ رفیقش،
پسرش و همراهش.

سیمین بهبهانی برای شرکت در کنفرانس پن به برلین آمده بود. در دیداری که داشتیم لابه‌لای
حرف‌ها و گشت و گذار در خاطرات فرصتی هم پیش آمد تا در مورد یکی دو موضوع مهم
شعری سیمین بهبهانی صدایش را ضبط کنم. باید در مورد این یکی دو موضوع با او حرف
می‌زدم. گفت و گوی ما حالت مصاحبه ندارد، همین‌جوری با هم حرف زده‌ایم.
همین گفت و گوی ساده.

سیمین بهبهانی و عباس معروفی (عکس: زمانه)

شما حدود ۶۰ وزن تازه‌ به غزل فارسی اضافه کرده‌اید. یعنی من فکر می‌کنم ۶۰ وزن
تازه را شما ایجاد کردید و ساختید.

من خودم که شمردم دیدم ۷۰-۶۰ تاست، ولی دقیقاْ هنوز نشمرده‌ام که ببینم چه قدر است.
مسأله یک ۲۰ -۱۰ ‌تایش نیست، ولی خب این کاری بوده که به لزوم این که از این ساختار
گذشته فرار بکنم و فرار کنم از آن کلامه‌هایی که با قالب گذشته انس گرفته بود و ناگزیر بودیم
از آن‌ها استفاده کنیم، من این فاز تازه را تجربه کردم و در این تجربه خب خدا را شکر که موفق
بودم.

اول برایم خیلی سخت بود، از دو جهت. یکی از جهت دوستانم، آن‌هایی که من را دوست
داشتند حتا، می‌ترسند دست به کار خطرناکی زده باشم که شعرم بد بشود بعد از آن.
چون اول این وزن‌ها به گوش سخت می‌آمد و ناجور می‌آمد. واین که از یک جهت دیگر برای
خودم هنوز به اصطلاح آینده‌اش روشن نبود. ولی شروع کردم به کار و در همان اوایل کار
فهمیدم که توفیق یارم خواهد بود و شروع کردم به کار.

الحمداله الان کاری که می‌کنم، کاری‌ست که دیگر مستقل و منحصر به فرد برای خودم است.
یعنی آنچه می‌خواهم بگویم، و آنچه کلام روزانه‌ است، کلام این دوران است، با آن مضامینی
که می‌تواند مال این دوران باشد در شعرم جایگزین کردم.