مگر چراغ اندیشه نمی تواند راهگشای انسان در شب طولانی حیرت او باشد و تاریکی ها را بر طرف سازد و او را از پیچ و خم راهها بسلامت به سر منزل مقصود برساند؟ و اصولاً چرا رهبری کلی انسان راه دین به عهده بگیرد؛ و پیامبران، حاکمان بر انسان و جهان و سازندگان تاریخ ؛ و اراده و فرمان آنها زیرساز طرحها و برنامه ها باشند؟!!
در پاسخی کوتاه می توان گفت:درست است که اسلام از عقل و اندیشه بشری در عالیترین حد ممکن تجلیل می کند ولی محدودیت فرد را نمی توان انکار کرد، و آنرا از جایگاهش، برتر نشاند. عقل چراغی است که جلوی پارا روشن می سازد و آدمی را از سقوط در دامچاله ها باز می دارد، ولی هرگز راه را نشان نمی دهد.

تولد و دوران کودکی محمد(ص)
«پیغمبر اکرم» حضرت محمد بن عبدالله (ص) که نبوت به او پایان یافت در سال۵٧۰ بعد از میلاد متولد شد، در چهل سالگی به نبوت مبعوث گشت.سیزده سال در مکه مردم را به اسلام دعوت کرد و سختیها و مشکلات فراوان متحمل شد، و در این مدت گروهی زبده تربیت کرد و پس از آن به مدینه مهاجرت نمود و آنجا را مرکز قرار داد. ده سال در مدینه آزادانه دعوت و تبلیغ نمود و با سرکشان عرب نبرد کرد و همه را مقهور ساخت. پس از ده سال همة جزیره العرب مسلمان شدند.آیات کریمة قرآن تدریجاً در مدت بیست و سه سال بر آن حضرت نازل شد، مسلمین شیفتگی عجیبی نسبت به قرآن و هم نسبت به شخصیت رسول اکرم نشان می دادند. رسول اکرم در سال یازدهم هجری یعنی، یازدهمین سال هجرت از مکه به مدینه، که بیست و سومین سال پیامبری او و شصت و سومین سال از عمرش بود درگذشت، در حالیکه جامعه ای نو بنیاد و مملو از نشاط روحی و مؤمن به یک ایدئولوژی سازنده که احساس مسئولیت جهانی می کرد تأسیس کرده و باقی گذاشته بود.

آنچه به این جامعۀ نوبنیاد روح و وحدت و نشاط داده بود، دو چیز بود:قرآن کریم که همواره تلاوت می شد و الهام می بخشید و دیگر شخصیت عظیم و نافذ رسول اکرم که خاطرها را به خود مشغول و شیفته نگه می داشت.اکنون دربارۀ شخصیت رسول اکرم اندکی بحث می کنیم:
زهد و ساده زیستن
زهد و ساده زیستی از اصول زندگی او بود.ساده غذا می خورد،ساده لباس می پوشید و ساده حرکت می کرد.زیر اندازش غالباً حصیر بود،بر روی زمین می نشست، با دست خود از بز شیر می دوشید، و بر مرکب بی زین و پالان سوار می شد، و از اینکه کسی در رکابش حرکت کند به شدت جلوگیری می کرد.قوت غالبش نان جوین و خرما بود.کفش و جامه اش را با دست خویش وصله می کرد.در عین سادگی طرفدار فلسفۀ فقر نبود، مال و ثروت را به سود جامعه و برای صرف در راههای مشروع لازم می شمرد، می گفت: نعم المال الصالح للرجل الصالح، چه نیکو است ثروتی که از راه مشروع به دست آید برای آدمی که شایستۀ داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف کند، و هم می فرمود: نعم العون علی تقوی الله الغنی ، مال و ثروت کمک خوبی است برای تقوا.

پاره ای از شب، گاهی نصف، گاهی ثلث و گاهی دو ثلث شب را به عبادت می پرداخت.با اینکه تمام روزش، خصوصاً در اوقات توقف در مدینه، در در تلاش بود از وقت عبادتش نمی کاست، او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق می یافت.عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود،عاشقانه و سپاسگزارانه بود. روزی یکی از همسرانش گفت:تو دیگر چرا آن همه عبادت می کنی؟تو که آمرزیده ای، جواب داد:آیا یک بندۀ سپاسگزار نباشم؟

بسیار روزه می گرفت، علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان، یک روز در میان روزه می گرفت،دهۀ آخر ماه رمضان بسترش به کلی جمع می شد و در مسجد معتکف می گشت و یکسره به عبادت می پرداخت ولی به دیگران می گفت کافی است در هر ماه سه روز روزه بگیرید، می گفت به اندازۀ طاقت عبادت کنید، بیش از ظرفیت خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد.با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترک اهل و عیال مخالف بود،بعضی از اصحاب که چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند. می فرمود بدن شما ،زن و فرزند شما،و یاران شما همه حقوقی بر شما دارند و می باید آنها را رعایت کنید.
در حال انفراد عبادت را طول می داد،گاهی در حال تهجد ساعتها سرگرم بود.اما در جماعت به اختصار می کوشید، رعایت حال اضعف مأمومین را لازم می شمرد و به آن توصیه می کرد.

تنفر از بیکاری و بطالت
از بیکاری و بطالت متنفر بود، می گفت « خدایا از کسالت و بی نشاطی، از سستی و تنبلی و از عجز و زبونی به تو پناه می برم».مسلمانان را به کار کردن تشویق می کرد و می گفت :«عبادت هفتاد جزء دارد و بهترین جزء آن کسب حلال است.»

امانت
پیش از بعثت برای خدیجه که بعد به همسریش در آمد، یک سفر تجارتی به شام انجام داد،در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانت و درستکاریش روشن شد.او در میان مردم آنچنان به درستی شهره شده بود که لقب «محمد امین» یافته بود.امانتها را به او می سپردند.پس از بعثت نیز قریش با همۀ دشمنی ئی که با او پیدا کردند باز هم امانتهای خود را به او می سپردند. از همین رو پس از هجرت به مدینه، علی علیه السلام را چند روزی بعد از خود باقی گذاشتکه امانتها را به صاحبان اصلی برساند.
نظافت و بوی خوش

به نظافت و بوی خوش علاقه شدید داشت،هم خودش رعایت می کرد و هم به دیگران دستور می داد.به یاران و پیروان خود تأکید می نمودکه تن و خانۀ خویش را پاکیزه و خوشبو نگهدارند. به خصوص روزهای جمعه وادارشان می کرد غسل کنند و خود را معطر سازند که بوی بد از آنها استشمام نشود،آنگاه در نماز جمعه حضور یابند.
وضع مجلس آن حضرت
امام حسین علیه السلام فرمود:از پدرم از وضع مجلس پیامبر (ص) پرسیدم، فرمود: آن حضرت در هیچ مجلسی نمی نشست و بر نمی خاست مگر به یاد خدا. در مجالس جای مخصوصی برای خود انتخاب نمی کرد و از این کار نیز نهی می نمود.هرگاه به گروهی می پیوست هرجا که خالی بود می نشست و دیگران را نیز دستور می داد که چنین کنند.
حق هر یک از اهل مجلس را ادا می کرد و کسی از آنان نمی پنداشت که دیگری نزد آن حضرت از او گرامی تر است. با هر کس می نشست به قدری صبر می کرد تا خود آن شخص

برخیزد و برود.هر کس از او حاجتی می خواست باز نمی گشت مگر آنکه یا به حاجت خود رسیده بود یا به بیان خوشی از آن حضرت دلخوش گشته بود.خوی نیکش شامل همه بود به حدّی که مردم او را پدری مهربان می دانستند و همه در حق، نزد او برابر بودند.مجلس او مجلس حلم و حیا و صداقت و امانت بود.در آن آوازها بلند نمی شد و عرض و آبروی کسی
نمی ریخت و اگر از کسی لغزشی سر می زد جای دیگر بازگو نمی شد.اهل مجلس با یکدیگر عادلانه رفتار می کردند و بر اساس تقوا با هم رفاقت و دوستی می نمودند.با یکدیگر فروتن بودند،مهتران را احترام می کردند و با کهتران مهربان بودند و نیازمندان را بر خود مقدم می داشتند و از غریبان نگهداری می کردند.

گفتم: روش رسول خدا با همنشینان چگونه بود؟ فرمود:همیشه خوشرو و خوش خلق و نرمخو بود.خشن و درشت خو و پرخنده و سبکسر و بد زبان و عیبجو و چاپلوس نبود.از آنچه به آن میل و رغبت نداشت غفلت می ورزید.طوری بود که آرزومندان از او مأیوس و نومید نمی شدند.خود را از سه چیز به سختی دور می داشت:«جدال و کشمکش، پر حرفی و ذکر مطالببی فایده».نسبت به مردم نیز از سه چیز پرهیز داشت:«کسی را نکوهش و سرزنش نمی کرد.لغزشهای کسی را جستجو نمی نمود و عیب کسی را پی نمی گرفت».

سخن نمی گفت مگر در جایی که امید ثواب در آن می داشت.هنگام سخن گفتن چنان اهل مجلس را جذب می کرد که همه سر به زیر افکنده، گویی پرنده بر سرشان نشسته، آرام و بی حرکت می ماندند، و چون ساکت می شد آنان سخن می گفتند و نزد آن حضرت بر سر سخنی نزاع نمی کردند. هر که سخن می گفت همه ساکت به سخنانش گوش می دادند تا سخنش پایان یابد. و در محضر حضرتش به نوبت سخن می گفتند.از چیزی که اهل مجلس می خندیدند می خندید و از آنچه آنان تعجب می کردند تعجب می کرد.بر بی ادبی غریبان در خواسته ها و گفتارشان صبر می کرد تا جایی که اصحاب درصدد جلب اشخاص مزاحم بر می آمدند. می فرمود:چون حاجتمندی را دیدید او را کمک کنید. مدح و ثنای کسی را نمی پذیرفت مگر از کسی که بخواهد تشکر نماید. سخن کسی را نمی برید مگر آنکه از حد می گذشت که در آن صورت با نهی او یا برخاستن، سخن او را قطع

می کرد.
امام حسین فرمود:سپس از سکوت رسول خدا پرسیدم، پدرم فرمود: سکوت آن حضرت بر چهار پایه استوار بود: حلم، حذر، تقدیر و تفکر. سکوتش در تقدیر و اندازه گیری در این بود که همۀ مردم را به یک چشم ببیند و به گفتار همه یکسان گوش دهد. و سکوتش در تفکر آن بود که در چیزهای فناپذیر و فناناپذیر اندیشه می کرد. و سکوتش در حلم آن بود که حلم و صبر را با هم داشت، به طوری که چیزی او را به خشم نمی آورد و از کوره به در نمی برد. و سکوتش در حذر در چهار مورد بود: به کارهای نیک می پرداخت تا دیگران نیز از او پیروی کنند. کارهای زشت را ترک می کرد تا دیگران نیز از آن بپرهیزند.کوشش خود را به کار می برد تا برای اصلاح امت خود نظری درست ارائه دهد. و به آنچه خیر دنیا و آخرت در آن بود اقدام می نمود.

انس بن مالک گوید:رسول خدا چهره ای درخشان داشت و رنگش مانند مروارید سپید بود.هنگام راه رفتن اندکی به جلو متمایل می شد.من هرگز مشک و عنبری را نبوییدم که از عطر بدن آن حضرت خوشبو تر باشد و هیچ دیبا و ابریشمی را دست نکشیدم که از کف دست آن حضرت نرم تر باشد…