سیری در آثار سعدی

« سعدی سلطان مسلم ملک سخن و تسلطش در بیان از همه کس بیش تر است کلام در دست او مانند موم است.هر معنایی را به عباراتی ادا می کند که از آن بهتر و زیباتر ممکن نیست»

سخن سعدی شیرین و نمکین و در عین حال فصیح و بلیغ است. بیانش روان و ساده و پاک همانند آب زلالی است که برتن و جان شنونده اثر می کند و دلش را جلا می بخشد.« سعدی هم استاد رموز عاشقی است و هم آموزگار تقوی و خردمندی، چیزی که در یک تن جمع شدنش نادر است، در مضامین سعدی نیکی و عشق هرگز از هم جدا نیستند و او همانقدر که عاشقی را آموخته، اخلاق و تقوی را نیز فرا گرفته و آن را در قالب سخن به دیگران می آموزد.

معانی گفته هایش چنان ساده و سهل و قابل درک است و آچنان تازه که سخنش را بس دلنشین نموده، امن نباید از نظر دور داشت که سخنش در عین روانی لفظ و معنی خاص از صناعات شعری نیست. اما نه آن چنان که براحتی پیدا و آشکار باشد.
از دیگر ویژگی های سخن شیخ شیراز آشنایی وی با زندگی و به قول معاصرین

« مردم شناسی» است و آشنایی وی با روحیات انسان ها بصورتهای گوناگون در آثار وی مشهود است.
اوج صفاتیانسانی از آثار و گذشت، صداقت، راست گویی، قناعت و پرهیزکاری در جای جای آثار وی مورد تقدیر قرار گرفته و آموزه های بسیار را به خوانندگان القاء می کند و هر آنچه که برخلاف صفات نیک انسانی است از سوی او مذمت گردیده است.

دنیای سعدی که در آثارش آنرا به تصویر کشیده زیبا و دوست داشتنی است، هر چندگاه رگه هایی از حزن و غم و اندوه در آن یافت می شود اما در پس آن نیز امیدی نهفته است و شاید از آن روست تا مخاطبش را در مقابل بی وفایی دنیا هوشیار نماید.
از این شاعر خوش آوازه ی شیراز آثار گرانسنگ و ارزشمندی خواه به نثر و خواه به نظم به یادگار مانده است که به ترتیب عبارتند از:
۱- گلستان در ۸ باب

۲- بوستان یا سعدی نامه در ۱۰ باب
۳- قصاید عربی که در حدود هفتصد بیت و با موضوعات مدح و اندرز و مرثیه می باشد.
۴- قصاید فارسی که در ستایش پروردگار و نصیحت بزرگان و پادشاهان است.

۵- مراثی شامل چند قصیده بلند که در باره آخرین خلیفه عباسی و رجای وزرای آن عهد است.
۶- ملمعات، مثلثات، و ترجیعات که ترجیع بند آن بسیار دلنشین و ممتاز است.
۷- غزلیات که شامل ۶۵۰ غزل می باشد.
۸- مجالس پنجگانه که به نثر می باشد و در بردارنده ی خطابه ها و سخنرانی های سعدی است.
۹- نصیحه الملوک که آن نیز به نثر و با موضوعات پند و اخلاق است.
۱۰- صاحبیه که مجموعه ای است از قطعات فارسی وعربی و بیش تر از آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی است که وزیر دانش دوست اتابکان بود.

۱۱- خبثیات که اشعاری است با مضامین طنز و شوخی های مطبوع
مجموعه ی این آثار را کلیات سعدی نامیده اندکه ابتدا خود شیخ و بعد از آن چند سال پس از وفات او شخصی بنام« ابوبکر بیستون» آنها را مدون نمود.
۱- گلستان

مردم همه دانندکه در نامه ی سعدی
مشکی است که در طبله ی عطار نباشد
گلستان کتابی است به نثر و شامل ۸ باب که به لحاظ نگارش بسیار روشن، روان و بون شک بی مانند است. چنانچه گفته اند: « سال ۶۵۶ سر فصل جدیدی است که تاریخ ادبی ایران، زیرا نگارش گلستان حادثه ای است که دو نظیر بیشتر ندارد: شاهنامه و مثنوی….»
سعدی پس از بازگشت به شیراز در مجالس بسیاری حضور یافت و بسیاری از هم نشینان و دوستانش که وی را درسخنوری و افکار بلند مرتبه مسلط دیدند و از آشنایی وی با قرآن و حدیث و روایات حظ فراوان بردند به سعدی پیشنهاد دادند که این همه

« حسن محاوره، قوه ی مناظره و فکاهات نادره» حیف ست که ثبت و ضبط نگرددد و از وی خواستند تا این همه را تدوین کند. چنانچه سعدی در مقدمه ی گلستان نیز به این مسأله اشاره نموده که در برابر این تقاضا سرتسلیم فرود می آوردو گلستان را در بهار ۶۵۶ تألیف می کند.
« آنچه در گلستان بیش از هر چیز جلب نظر می کند تجربه های فراوان و متنوع سعدی در زندگانی است» سعدی در این کتاب آینه ی تمام نمای یک فرد دنیا دیده و پخته است که فراز و نشیب بسیاری را در زندگی طی نموده؛ در شیراز، شهر شعرف عشق ورزیده، در شهرهای مهم آن روز در محضر بزرگان بسیاری بوده و از هم نشینی با آنها نکته های بسیار آموخته و بهره های فراوان جسته است.

در هر سفری که از هر شهری به شهر دیگر رفته با مردم نشست و برخاست نموده و در طی این راه نه تنها با عامه ی مردم که با وزیران و پادشاهان نیز هم سخن شده و علاوه بر کتابهایی که خوانده، دنیا و مردمانش را از راه تجربه ی مستقیم شناخته است.
و در کنار همه ی اینها به واسطه ی داشتن هوش و باریک بینی در ورای مشاهدات خود به نکته های بسیار ظریف و دقیقی پی برده و همین مسأله است که به اندازه ی تجربه ی سعدی مهم است؛ چرا که تنها مسافرت و جهان گردی و با مردم بودن کفایت نمی کند بلکه باید چشم بصیرت داشت و دیدنی ها را دید وشناختنی ها را شناخت.

« حشر و نشر سعدی با انواع اشخاص و تأمل در رفتار و خلقیات آنان موجب شده که ر گلستان از طبقات مختلف مردم سخن به میان آید.»
گلستان کتابی است که به لحاظ مطالعات اجتماعی آن دوران قابل توجه می باشد و به راحتی می توان به روحیات مردم آن دوره پی برد. از جمله افکار و معتقدات آداب و رسوم و طرز تفکر طبقات مختلف مردم در آن عهد، همچنین اوضاع حکومت و رفتار عوامل حکومتی با مردم نیز در گلستان به شکلی کاملاً ظریف بیان شده است.

« کتاب گلستان زیباتری کتاب نثر فارسی است و شاید بتوان گفت در سراسر ادبیات جهانی بی نظیر است» از مهمترین خصوصیات این کتاب آن است که نثری آمیخته با شعر می باشد و هر حکایت و مطلبی را که به نثر آورده در پی آن یک یا چند شعر نیز به فارسی یا عربی سروده که مکمل و تأئید و توضیحی بر آن مطلب است که می خواسته بیان نماید.

زبان و نثر سعدی در گلستان دارای فصاحت، بلاغت، سلامت، ایجاز، استحکام، و ظرافت است و تمام آرایش های شعری بویژه سجع و موسیقی را نیز دربردارد و بزرگترین حسن آن این است که هیچ تکلف در بیان مطالبش نداشته و همه چیز را همانگونه که بوده کاملاً طبیعی بیان می کند. نه لفظ فدای معنا می شود و نه برعکس معنا فدای لفط؛ هرچه که بر ذهنش خطور می کند بی کم و کاست و به بهترین شکل به صورت عبارت و یا حکایتی به نگارش درمی آورد.

« گاه شنیده می شود که اهل ذوق و ادب تعجیب می کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته بلکه ما پس از هفتصدسال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوئیم چرا که سعدی شیوه ی نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان او زبان رایج فارسی شده است و ای کاش ایرانیان قدر این نعمت را بدانند و در شیوه ی بیان دست از دامان شیخ شیراز برندارند که به فرموده ی خود او: « حد همین است سخن گویی و زیبایی را« و چه بسا نویسندگان بزرگ از جمله میرزاابولقاسم قائم مقام که اعتراف کرده اند که در نویسندگی هر چه دارند از شیخ سعدی دارند.»

از دیگر ویژگی های گلستان آن است که وی در سرودن اشعار و آوردن عبارات از کسی، چیزی به عاریت نگرفته و همه ی سخنان گلستان از آن خود اوست که از ذهن و فکرش تراوش شده و همه در نوع خود تازه و جدید است. در آثار دیگران نمی تون آن را یافت.
سعدی در بیان مطالبش در گلستان و حتی دیگر آثارش هیچگاه تعصب دینی خود را وارد ننموده است، هر چندکه وی فردی بسیار متدین و مذهبی و تا حدی نیز متعصب است اما در سخناش از راه مهر و دوستی و انصاف و مروت وارد می شود.

از دیگر خصایص سعدی که در گلستان کاملاً بارز و مشهود است، دلیری و شهامت وی در بیان حقایق می باشد، حتی اگر این حقیقت، ظلم پادشاهان و جباران باشد، آشکارا آن را در قالب نظم و نثر فریاد می زند تا جایی که به جرأت می توان گفت در هیچ عصر و زمانی کسی به این روشنی سخن نگفته است.
اما گفتیم که گلستان در مجموع در ۸ باب و در موضوعات مختلف می باشد که به ترتیب عبارت است از:

باب اول: در سیرت پادشاهان شامل ۴۱ حکایت
باب دوم: در اخلاق درویشان دارای ۲۸ حکایت
باب سوم: در فضیلت قناعت دارای ۲۸ حکایت
باب چهارم: در فواید خاموشی مشتمل بر ۱۴ حکایت
باب پنجم: در عشق و جوانی شامل ۲۱ حکایت
باب ششم: در ضعف و پیری دارای ۹ حکایت
باب هفتم:در تأثیر تربیت مشتمل بر ۱۹ حکایت

باب هشتم: در آداب صحبت شامل ۱۰۹ حکایت
گلستان سعدی را بی بیشتر زبانهای زنده ی جهان از جمله فرانسه، لاتین، آلمانی و انگلیسی ترجمه نموده اند.
پس از مرگ سعدی طی قرنها بسیاری در نگارش، شیوه ی وی را سرلوحه کار خود قرار داده اند، از جمله معین الدین جوینی در کتاب نگارستان هم چنین جامی شاعر بزرگ قرن نهم نیز در بهارستان گلستان سعدی نظر داشته اند. به هر روی پیش بینی استاد سخن به حقیقت پیوست که:

نگر تا گلستان معنی شکفت
در او هیچ بلبل چنین خوش نگفت

عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی
حکایت هفتم از باب اول گلستان در سیرت پادشاهان :

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیدهبود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاده و لرزه بر اندامش اوفتاد چندا که ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک ازو منعص بود چاره نداشتند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم گفت: به عنایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام را به دریا انداختند باری چند غوطه خورد، مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند و به دودست در سکان کشتی آویخت.

چون برآمد به گوشه ای نشست و قرار یافت ملک را عجب آمد، پرسید درین چه حکمت بود؟ گفت:از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید …
حکایت سی و هفتم از باب اول:

کسی مژده پیش انوشیروان….. آورد و گفت شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عز و جل برداشت. گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو، جای شادمانی نیست
که زندگانی ما نیز جاودانی نیست
حکایت پانزدهم از باب دوم در اخلاق درویشان:

پادشاهی پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد آید؟ گفت : بلی، وقتی خدا را فراموش می کنم.
هر سود دود آن کس زبر خویش براند
و آنرا که بخواند به در کس ندواند
حکایت هجدهم از باب سوم در فضیلت قناعت:
هرگز از زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوش نداشتم به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ به چشم مردم سیر
کمتر ازبرگ تره برخوان است
وآنکه را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته مرغ بریان است
حکایت دوم از باب چهارم در فواید خاموشی:
بازرگانی را هزار دینار خسارت اوفتاد. پسر را گفت نباید که این سخن با کشی در میان نهی گفت: ای پدر فرمان تراست. نگویم و لی خواهم مرا بر فایده ای این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت : تا مصیبت دو نشود. یکی نقصان مایه و دیگر شماتت، همسایه.
مگوی اندهخویش با دشمنان
که لاحول گویند شادی کنان

حکایت نوزدهم از باب پنجم در عشق و جوانی:
یکی را از ملکوک عرب،حدیث مجنون و لیلی وشورش حال او بگفتند که با کمال افضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده و بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:
و رب صدیق لامنی فی ودادها

الم یرها یوماً فیوضح لی عذری
کاش آنان که عیب من جستند
رویت ای دلستان، بدیدندی
تا به جای ترنج، درنظرت
بی خبر دست ها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذالک لمتننی فیه ملک را درد ل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چنین فتنه. بفرمودش طلب کردن. درا حیاءعرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند مبکه در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام، باریک اندام، در نظرش حقیر آمد.

به حکم آن که کم ترین خدام حرم وی به جمال ازو در پیش بودند و به زینت پیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچه ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده ی او بر تو تجلی کند…..
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنیور بیحاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد هم چو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن
از نمک بردست و من بر عضو ریش
حکایت چهارم از باب هفتم در تأثیر تربیت:
معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ، ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گداطبع، ناپرهیزکار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیاه کردی، جمعی پسران پاکیزه و ختران دوشیزه دست جفای او گرفتار، نه زهره ی، خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدیم که طرفی از خباثت نفس او معلو م کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم، نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبان نرفتی، کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند، به اعتماد حلم او ترک علم دادند.

اغلب اوقات با بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سرهم شکستند ی
استاد معلم چو بو بی آزار
خرسک بسازند کودکان دربازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم ا ولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و بجای خویش آورده؛ انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

کاش کانان که عیب من جستند
رویت ای دلستان بدیدندی

تا به جای ترنج، در نظرت
بی خبر دست ها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلک لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام، باریک اندام، در نظرش حقیر آمد
.. به حکم آن که کمترین خدام حرم وی به جمال ازو در پیش بودند و به زینت پیش. مجنون به فراست دریافت. گفت: از دریچه ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظرکردن تا سر مشاهده ی او بر تو تجلی کند….
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد هم چو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
حکایت چهارم از باب هفتم در تأثیر تربیت:
معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ، ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گداطبع، ناپرهیزکار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیاه کردی، جمعی پسران پاکیزه و ختران دوشیزه دست جفای او گرفتار، نه زهره ی، خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدیم که طرفی از خباثت نفس او معلو م کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم، نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبان نرفتی، کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند، به اعتماد حلم او ترک علم دادند.