پیش گفتار محققین:
حمد و ثنای بی حد و حصر، ذات مقدس خداوندی را سزا است که منزه از هر عیب و نقص است و درود نا محدود به روان پاک خاتم پیمبرانش که جامع فضائل و مکارم اخلاق است با سیمای « انّک لعلی خلق عظیم» به جهانیان معرفی شده است، و سپاس بی پایان بر ال بیت پیامبرش که طبق آیه شریفه تطهیر « اِنَّما یُریدُ الله لِیَذهَبُ عَنکُمُ الرِجسُ اَهلَ بَیتَ وَ یَطَهَرَکُم تَطهیراً» از همه پلیدی ها و ادناس منزه و مطهر قرار داده شده اند و طبق سوره مبارکه کوثر تا قیامت به عوان نسلی پاک و نورانی و با برکت نه تنها باقی خواهند ماند که

پیوسته بر این ذریه طیبه افزوده خواهد شد و لعنت و نفرین خداوندی بر دشمنان و بدخواهان پیامبر و آلش تا ابد که چشم دیدن معجزات و کرامات آنان را نداشته و ندارد.
به خاطر توجه امت بزرگ پیامبر مکرم اسلام و عاشقان خاندان امامت و ولایت برآن شدیم تا هر چه بیشتر امور خارق العاده و قدرت تصرف در عالم تکوینی را به عنوان معجزات و کرامات یاد آور شویم تا همگان به ویژه نسل جوان و نوجوان شناخت بیشتری ازاین چهره های هدایت و مبشران
و منذران بشریت پیدا کنند و نسبت به تعالیم سعادت بخش آنان تمکین بیشتری کنند و ما هم با ذکر و یاد پیامبر و آلش بهره بیشتر معنوی برده و توفیق شفاعت آنان را در روز واپسین پیدا کنیم. انشاءا…

مقدمه:
حمد و سپاس خداوندی را که یکتاست و همه ما را آفرید و به ما نعمتهای فراوان بخشید. خدایا ما را به راه راست هدایت فرما. درود و سلام بر ارواح مطهر تمامی انبیاء بویژه پیامبر خاتم حضرت محمد(ص) و جانشینان بر حقش. از آنجایی که همه ما مسلمان هستیم و در سال پیامبر اعظم (ص) قرار داریم، ضرورت دارد که پیامبر خود را بشناسیم و با سیره آن حضرت آشنا شویم و در پیروی از آن پیامبر گرامی و با انجام وظایف دینی خود راه سعادت را بپیماییم.

هُوَ الّذِی بَعَثَ فیِ الأُمّینَ رَسُولاً مِّنهُم یَتلُوا عَلَیهِم ءَایَتِهِ ی و یُزَکِّیهِم وَ یُعَلِّمُهُم الکِتبَ و الحِکمَهَ و أِن کانُوا مِن قَبلُ لَفِی ضَلَلٍ مُّبِینٍ.
اوست خدایی که میان امتها پیامبری از خود آنها برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا را تلاوت کند و آنها را از اخلاق زشت پاک کند و شریعت کتاب سماوی و حکمت الهی بیاموزد با آنکه پیش از این همه در گمراهی بودند.

آن محمد ختم و خیر المرسلین
آن محمد ختم و خبر المرسلین آن محمد نور رب العالمین
آن محمد مخزن اسرار شرع جبرئیل از خیل او پوشیده درع
آن محمد آیت صنع اله آن محمد آفتاب عز و جاه
آن محمد مقتدای اهل دید آن محمد آیت حبل الورید
آن محمد خازن آیات حق آن محمد دیده مرآت غیب
آن محمد مظهر انوار حق آن محمد دیده خود دیدار حق
آن محمد ولقف سرها شده در دل عطار خود پیدا شده
عطار نیشابوی

فصل اول طلوع پیامبر اسلام(ص)
دوران کودکی
حضرت محمد (ص) هفت روز از مادر خود « آمنه» شیر خورد روز هفتم ولادت، « عبدالمطلب» گوسفندی یرای وی عقیقه کرد او را « محمد» نامید تا در آسمان و زمین ستوده باشد.
سپس « ثوبیه» کنیز ابو لهب مدتی او را شیر داد آنگاه او را به دایه پاکدامن به نام « حلیمه از طایه « بنی سعد» همسر« حارث بن عبدالعزی» سپردند تا او را با خدو به صحرا ببرد و در آغوش صحرا و هوای آزاد و احیاناً به دور از وبای مکه پرورش دهد.

حلیمه می گوید: پس از آن که پرورش نوزاد آمنه را متکفل شدم، خواستم در همان مجلس و در حضور مادرش او را شیر دهم، پستان چپ خود را که دارای شیر بود، در دهان او نهادم، ولی به پستان راست من بیشتر مایل بود، اصرار کودک، مرا بر آن داشت که پستان راست خود را که بی شیر بود در دهان او بگذارم، هماندم که کودک شروع به مکیدن کرد، رگهای خشک آن پر از شیر شد و این پیشامد موجب تعجب همه حضار گردید.

و می گوید: از روزی که « محمد(ص)» را به خانه خود بردم، روز به روز خیر برکت خانه ام بیشتر شد، و دارائی و گله ام فزونتر گشت.
حلیمه حضرت محمد(ص) را در دو سالگی از شیر باز گرفت.
وقتی رسول خدا به سن ۵ سالگی رسید، حلیمه او را به مکه برگردانید و تحویل مادرش « آمنه» و جدش عبدالمطلب داد. و از آن پس حضزت محمد(ص) نزد مادرش بود و انس زیادی به پدر بزرگش پیدا کرده بود، به سن ۶ سالگی رسید ولی رفتارش با کودکان دیگر تفاوت داشت، خیلی کم حرف می زد و سخنانش آرام و شمرده بود.
از روزی که آمنه شوهر ارجمند خود را از دست داده بود به دنبال فرصتی می گشت تا به یثرب رود و آرامگاه او را زیارت کند و نیز برادران و خویشانش که در یثرب زندگی می کردند، ببیند. برای این سفر از « عبدالمطلب» اجازه خواست «عبدالمطلب» با این سفر موافقت کرد.

آمنه حضرت محمد(ص) رابرداشت و با « ام ایمن» به یثرب رفت.
آمنه و محمد یکماه در مدبنه ماندند. عبدالمطلب بیش از آن نتوانست دوری فرزندش «محمد» را تحمل کند از این جهت تقاضای مراجعت آنها را کرد.
هنوز موجی از غم و اندوه در محمد(ص) حکمفکا بود، که ناگهان حادثه جانگداز دیگری پیش آمد. و هنگام بازگشت به مکهف در بین راه در محلی به نام ابواء مادرش آمنه بیمار و بستری گردید.
ام ایمن از آمنه پرستاری می کرد، اما هر لحظه حال آمنه بدتر می شد. و سرانجام، چشم از جهان فروبست، غم مرگ مادر مربان، تمام وجود حضرت محمد(ص) را فراگرفت و اشک های یتیمی از دیدگانش سرازیر می شد.

آمنه در همان جا به خاک سپرده شد.
ام ایمن حضرت محمد (ص) را به مکه بازگردانید.
از این پس سرپرستی و کفالت او را عبدالمطلب به عهده داشت.
عبدالمطلب انس زیادی به محمد داشت.
رسول خدا(ص) هشت ساله بودکه اندوه جانکاه دیگری برجانش نشست و آن داغ مرگ عبدالمطلب پدر بزرگش بود.

عبالمطلب قل از وفات، سرپرستی رسولخدا را به فرزند خویش ابو طالب(عموی رسول خدا) سپرد.
ابو طالب با وجود ناداری، مردی سخاوتمند و سروری بزرگوار و با عظمت بود.
همسرش « فاطمه » دختر اسد بن هاشم مادر امیر مؤمنان علیه السلام، رسول خدا(ص) را پرورش داد. سالها بعد، رسولخدا (ص) فرمود: « او براستی مادرم بود، چه قبل از اینکه کودکان خود را سیر کند مرا سیرمی کرد و آنان را گرد آلود می گذاشت و مرا شسته و آراسته می داشت، راستی که مادرم بود.»

ابو طالب با انسی که به فرزند برادر پیدا کرده بود، هیچگاه او را تنها نمی گذاشت. ابو طالب محمدرا نه تنها پسر خویش بلکه یادگار عزیزی از برادر و پدرش می شمرد.
محمد دوازده ساله شده بود، نوجوانی بود با استقامت، مهربان،پاک و امین. در این هنگام قافله« قریش» آماده یک سفر تابستانی به شام میشد، ابو طالب تصمیم گرفت که در این قافله شرکت کند روز حرکت و هنگامه وداع فرا رسید.

اشک در چشمان حضرت محمد(ص) حلقه زدف و جدائی عمویش را سخت شمرد، سیمای غمگین اوطوفانی از احساسات در دل ابو طالب به وجود آورد ناچار پذیرفت که محمد(ص) در آن سفر پر رنج با قافله همراه گردد او با راهیان صحراهای دور و بیابانهای سوزان، به طرف شام به حرکت در آمد، پس از عبور از صحراهای خشک حجاز، مناظر زیبا و طبیعی شام پدیدار شد. قافله از « وادی القری»، بر« مدین»، و« دیارثمود» گذشت. حضرت محمد(ص) شهرها و مناطق مختلفی را می دید وبا مردم گوناگون آشنا می شد.
در سرزمین « اردن» در شهر « بصری» راهبی به نام « بحیرا» در صومعه خود مشغول عبادت بودهگام عبور کاروان قریش از آن شهر بحیرا چشمش به برادر زاده ابو طالب افتاد و توجه او را جلب کرد. نگاههای عمیق او نشانه رازی بود که در دل نهفته داشت.

بحیرا افراد کاروان را به دیر خویش دعوت کرد ونشانه های پیامبری را که در کتابهای آسمانی خوانده بود، در حضرت محمد (ص) یافت.
سپس سفارش او را به ابو طالب کرد و گفت: این همان پیامبری است که نام او را در کتب آسمانی خوانده ام، دین او در جهان گسترش پیدا می کند، ولی برشما لازم است او را از چشم یهودف پنهان سازید زیرا اگر آنان بفهمند او را می کشند.

دوران جوانی
یکی از خاطرات جالبی که رسول خدا از ایام جوانی خود داشت، و گاه گاهی از آن با خوشی و مسرت یاد می کرد، شرکت آن حضرت در پیمانی به منظور دفاع از مظلومان و ستمدیدگان بود که در تاریخ اسلام به نام «حِلفُ الفُضول» مشهور است.
حلف به معنی پیمان و یا سوگند و فضول جمع فضل است و حلف الفضول به معنی پیمان فضل ها است.
پیش از آن ایام، پیمانی بین ۳ نفر از قبیله «جرهم» بسته شده بود و نام هر سه نفر آنها فضل بود که به یاری مظلومان برخیزند. آنروزها هنوز رسول اکرم (ص) مبعوث به پیامبری نشده بود.

اصل موضوع از این قرار بود که مردی از یمن کالایی برای فروش به مکه آورد. «عاص بن وائل» از قبیله بنی سهم، به ظاهر آن را خرید، وقتی مرد برای دریافت پول آن مراجعه کرد، «عاص» از پرداخت وجه و یا پس دادن اصل مال خودداری کرد. مرد یمنی از او به مردان قبیله بنی سهم شکایت برد و استمداد نمود ولی به خاطر نفوذی که عاص داشت هیچ کس ترتیب اثری به شکایت او نداد.

آن مرد از کوه «ابوقُبیس» بالا رفت و شعرهایی خواند و قریش را به یاری خود طلبید. از قریش جوانمردی چون«زبیر بن عبدالمطلب» برخاست و به میان قبیله بنی هاشم و بنی اسد و بنی تیم رفت و به جلب حمایت از آن مظلوم ستمدیده پرداخت. در نتیجه مردانی از قریش در خانه «عبدالله بن جدعان» گرد آمدند تا برای اتفاق سوئی که در کنار خانه خدا برای مرد غریبی پیشامده چاره جویی کنند.

در این جمع حضرت محمد(ص) که در آن هنگام جوان بیست ساله ای بود، حضور داشت. مذاکرات ادامه یافت و پیمانی منعقد شد، اعضای پیمان تعهد کردند که از این پس نگذارید به هیچ غریب و مظلومی ستم شود.

این پیمان «پیمان جوانمردان» یا «حلف الفضول» نامیده شد، سالها بعد در زمانی که پیامبر به نبوت رسید و در مدینه بسر می برد به این کار افتخار می کرد و می فرمود: من در خانه عبدالله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که آن را از داشتن بهترین کالاها بیشتر دوست دارم. اگر در اسلام نیز مرا در پیمانی مانند آن دعوت کنند اجابت می کنم.

خدیجه، زن نامدار و ثروتمند قریش که از اصالت، نجابت و درایت فراوان برخوردار بود وقتی که وصف «محمدبن عبدالله» جوان محبوب مکه را به عنوان محمد امین شنید شخصاً از او خواست تا به دیدن او برود، وقتی آن حضرت به نزد او رفت، خدیجه گفت: آنچه موجب شده است تا من کسی را بسراغت بفرستم، صداقت و امانت و اخلاق ستوده توست. به همین جهت حاضرم سرمایه ای دو برابر آنچه به دیگران می دهم در اختیارت بگذارم تا شخصاً اقدام به تجارت کنی، علاوه بر این غلام خود را نیز به کمکت می فرستم تا در این سفر همراه تو باشد، رسول خدا پذیرفت و با «مًیسَرَه» غلام خدیجه همراه با سایر بازرگانان مکه راهی سفر شام شد. در این سفر همه بازرگانان سود بردند، بخصوص حضرت محمد(ص) که بیش از دیگران سود برد. در بازگشت مًیسَرَه برای خدیجه از اخلاق پسندیده و سیرت نیکوی حضرت محمد(ص) و نیز از امانتداری و درستکاری اش و بطور کلی از آنچه از او دیده و شنیده بود،

تعریف می کرد. او به خدیجه گفت که وقتی یک بازرگان از حضرت محمد(ص) خواست به «لات» و «عُزّی» سوگند یاد کند، محمد گفت: در نظر من چیزی پست تر از لات و عزّی نیست.
از اتفاقات جالبی که میسره تعریف می کرد این بود که در شهر بصری راهبی محمد(ص) را دید که در زیر سایه درختی نشسته است، راهب گفت که این همان پیغمبری است که در تورات و انجیل راجع به او بشارت های زیادی خوانده ام.

نجابت، متانت و وقار حضرت محمد(ص) که از اصیل ترین قبائل عرب بنی هاشم بود و شخصیت ممتاز وی و شهرتی که در امانتداری داشت، موجب شد که خدیجه شیفته کمالات معنوی او شود.
خدیجه زن با شخصیت و پاکدامنی بود که اینک خداوند اراده کرده بود به او شخصیت بیشتری عنایت نماید. خدیجه به پیامبر(ص) پیشنهاد ازدواج داد، پیامبر گرامی به درخواست او پاسخ مثبت داد هر چند انجام این کار را بر این منوط کرد که با عموهای خود مذاکره کند.
امین قریش با عموی بزرگوار خود ابوطالب، مساله را درمیان نهاد و از او نظرخواهی کرد او نیز وی را پسندید و در مجلس عقدی که برپا شد، خطبه عقد را خود ابوطالب اجراء کرد و برادرزاده خود را چنین معرفی کرد:
برادرزاده من محمد با هر فردی از افراد قریش سنجیده شود از نظر کمالات بر او برتری دارد و اگر دست او از ثروت جهان تهی است ولی ثروت سایه ای است رفتنی، ولی اصل و نصب او پایدار و ماندنی است.
محمد از خانه ابوطالب، خانه همسر خود خدیجه آمد و زندگی جدیدی را آغاز نمود. همه فرزندان رسول خدا جز ابراهیم از خدیجه هستند.
پنج سال بعد هنگامی که حضرت محمد سی ساله بود، حادثه ای بی نظیر در شهر مکه اتفاق افتاد که خلاصه آن چنین است:
فاطم بنت اسد همسر ابوطالب که در مسجد الحرام مشغول طواف بود ناگاه درد زایمان او را گرفت، خود را به دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گفت: خداوندا به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شده اند و نیز به سخن جدم ابراهیم سازنده این خانه، ایمان راسخ دارم، پروردگارا به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در رحم من است تولد این کودک را بر من آسان بفرما!
لحظه ای نگذشت فاطمه بنت اسد به صورت اعجاز آمیزی وارد خانه خدا شد و در آنجا وضع حمل نمود و بدینگونه حضرت علی(ع) مولود کعبه به دنیا آمد.
حاکم نیشابوری می نویسد: ولادت علی(ع) در داخل کعبه به تواتر به ما رسیده است.
آلوسی مفسر معروف اهل سنت می نویسد تولد علی در کعبه در میان ملل جهان مشهور و معروف است و تا کنون کسی به این فضیلت دست نیافته است.
از آنجه که مردان الهی بایستی از تربیتی شایسته برخوردار گردند تا بتوانند بار سنگین مسئولیت هدایت و رهبری جوامع بشری را بر دوش کشند، خداوند همیشه مردان برگزیده اش شایسته ترین مربیان را می گمارد، آری تقدیر الهی چنین بود که علی (ع) از همان خردسالی در مکتب پیامبر (ص) پرورش یابد.
پیامبر که خود روزگاری، دوران طفولیت، نوجوانی و قسمتی از جوانی خود را در خانه ابوطالب سپری کرده بود و فاطمه همسر ابوطالب برای او در حکم مادر بود، لباسش را می شست، برایش غذا تهیه می کرد و او را از فرزندان خود عزیزتر می داشت، اکنون به پاس قدردانی از زحمات و خدمات گذشته ابوطالب و فاطمه، فرزندانش علی (ع) را به خانه خویش می برد تا در سایه همت بلند خویش به تربیت روحی و معنوی او همت گمارد. از این پس علی ابن ابیطالب(ع) از سن پنج سالگی پیوسته همراه حضرت محمد(ص) بود تا خداوند او را به نبوت برانگیخت.
علی(ع) در خصوص این دوران چنین می فرماید: من به دنبال پیامبر می رفتم و هر روز یکی از فضائل اخلاقی خود را به من تعلیم می داد و به من دستور می داد که از آن پیروی کنم.
ده سال بعد از ازدواج رسول خدا با خدیجه، هنگامی که حضرت محمد سی و پنج ساله بود، قریش تصمیم گرفتند خانه کعبه را که بواسطه سیل ویران شده بود، تجدید بنا کنند. کار ساختمان بین طوائف قریش تقسیم شد و به خوبی پیش می رفت تا جایی که می بایست «حجرالاسود» به جای خود نهاده شود.