شاه در اخرین روز ها

جنگ گُجستان

از آغاز دهه ۱۳۴۰شمسي، رژيم پهلوي احساس مي‏كرد كه همه موانع و مشكلات را پشت سر گذاشته و اكنون هنگام آن فرا رسيده است كه براي تحكيم رژيم و بقاي آن دست به اقداماتي بزند. طرح مسئله انقلاب سفيد و به ويژه اصلاحات ارضي با طراحي آمريكاييان و توصيه آنان بدين منظور به ميان آمد. در آن ايام تب انقلابهاي دهقاني در برخي از كشورها داغ بود. شاه و حاكمان آمريكا بر اين باور بودند كه با شعارهاي انقلاب سفيد و اصلاحات ارضي، نه تنها بسياري از گروههاي اپوزيسيون و روشنفكران را خلع سلاح مي‏كنند، بلكه طبقه دهقان را نيز جذب حاكميت مي‏كنند.

اما اوضاع بدان گونه پيش نرفت. بسياري از علماي ديني و مهمترين آنها، امام خميني، با توجه به وقايعي چون لايحه انجمن‏هاي ايالتي و ولايتي و ديگر حوادث دوره پهلوي اول و دوم، و مشاهده دست آمريكا در جريان امور، مبارزه با رژيم را آغاز كردند. مخالفان سياسي هم اگرچه به انفعال افتاده بوده اما اگر زمينه مناسب و بي‏خطري مي‏يافتند از آن بهره‏برداري مي‏كردند. شاه براي اجراي اصلاحات ارضي، فئودالهاي مناطق مختلف كشور را به تهران احضار مي‏كرد تا آنان را مطمئن سازد كه زيانهاي آنها به گونه‏اي جبران خواهد شد و با تطميع يا تهديد از واكنش آنان جلوگيري خواهد كرد.

يكي از مناطقي كه سابقه مبارزات خونيني با سلسله پهلوي داشت، منطقه كهگيلويه و بويراحمد بود. در زمستان سال ۱۳۴۱شاه تعدادي از خوانين آن منطقه را به تهران احضار كرد تا از واكنش آنها در برابر انقلاب سفيد جلوگيري كند. بدين منظور عبدالله خان ضرغام‏پور و ناصرخان طاهري، رهبران ايل بويراحمد عليا و سفلي به تهران فراخوانده شدند. اما آنان در تهران دريافتند كه جريانهاي ملي و مذهبي مهمي با برنامه‏هاي رژيم مخالفند و با اين آگاهي، دلگرم و اميدوار شدند كه به منطقه برگردند و مبارزه را آغاز كنند. آنان به منطقه بازگشتند اما

سير تحولات اجتماعي، وضعيت جامعه را متفاوت از دهه‏هاي پيش ساخته بود، از جمله اينكه مشروطيت سياسي خوانين در ميان ايلات كاهش يافته بود و زمينه مبارزات عشايري سنتي چندان فراهم نبود. به هر حال خوانين با تأكيد بر اينكه اين مبارزه جنبه ملي داشته و از پشتيباني علما برخوردار است، توانستند زمينه نسبتاَ مناسبي براي مبارزه فراهم كنند.

بدين ترتيب، اواخر سال ۱۳۴۱ و سه ماه اول سال ۱۳۴۲، ايام آخرين مبارزه عشاير كهگيلويه و بويراحمد با رژيم پهلوي بود كه با سركوب خشن و خونين عشاير به پايان آمد. شرح آن مبارزات بيرون از حوصله اين نوشته است اما نكته قابل تأمل در رخدادهاي آن منطقه درآن ايام اين است كه مهمترين و كوبنده‏ ترين و در عين حال خونين‏ترين بخش آن مبارزه را طايفه ” جليل“ از ايل بويراحمد صورت داده بود. اين طايفه از نظر جايگاه اجتماعي و موقعيت طبقاتي، به عنوان ” رعيت“ شناخته مي‏شدند و بنابر قاعده مي‏بايست به وعده‏هاي رژيم مبني بر

دستيابي به زمين دل مي‏بستند، اما مشاهده مي‏شود كه رئيس آن طايفه، ملا غلامحسين سياهپور، هنگامي كه پي برد علماي دين با برنامه‏هاي رژيم مخالف‏اند، آشكارا اعلام داشت كه از همراهي با خوانين در مبارزه با رژيم مي‏پرهيزد، اما به دستور علما مبارزه را برخود واجب مي‏داند. بدين گونه بود كه او به طور مستقل به مبارزه برخاست و حماسه گجستان را آفريد. نبرد گجستان در روز آخر فروردين و اول ارديبهشت ۱۳۴۲ ميان مبارزان عشاير و نظاميان رژيم به وقوع پيوست. در اين نبرد قواي دولتي با برجاي گذاشتن دهها كشته و زخمي متحمل شكست سنگيني گرديدند. سپهبد بهرام آريانا فرمانده عمليات جنوب اعتراف كرد كه واقعه گجستان « نه تنها تطبيق عمليات را مختل و غيرممكن كرد بلكه باعث بحران بزرگي در عمليات نبرد گرديد.»

قواي دولتي پس از شكست در اين نبرد چون نتوانستند مبارزان عشاير را دستگير كنند، با بي‏رحمي و شقاوت، خانواده‏هاي آنان را به مدت چند ماه مورد شديدترين حملات و شكنجه‏ها و خشونتها قرار دادند. فرماندهان نظامي ناصادقانه و با اداي سوگند و تأمين كتبي، سياهپور ار حاضر به معرفي كردند و سرانجام در ۲۰ دي ۱۳۴۳ او را همراه با چند نفر ديگر از همرزمانش اعدام كردند.

حزب رستاخیز و سقوط نهایی رژیم پهلوی

با اعلام تأسيس حزب واحد رستاخيز در بعداز ظهر روز يکشنبه ۱۱ اسفند سال ۱۳۵۳ خودکامگي و روش استبدادي حکومت در ايران دوران محمدرضا شاه پهلوي به نهايت رسيد. به دنبال آن احزاب حکومت ساخته و البته فرمايشي ايران نوين، مردم و يکي دو حزب کمتر قابل اعتناي ديگر (پان ايرانيست و ايرانيان) به سرعت منحل و بلافاصله براي حزب جديد عضوگيري آغاز شد. شاه که بالاخص پس از کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با پشتيباني صريح آمريکا و نيز انگلستان در راه تثبيت و تحکيم ديکتاتوري گام نهاده بود طي سالهاي ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷ ش با تأسيس دو حزب فرمايشي مردم و مليون که به ترتيب نقش اقليت و اکثريت را بر عهده داشتند، چنين وانمود مي کرد که گويا نظام سياسي حاکم بر ايران از روش دموکراتيک

حکومت پيروي مي کند؛ ادعايي که خيلي زود خلاف آن به اثبات رسيد. در اين ميان مخالفان سياسي – مذهبي حکومت از اقشار و گروههاي سياسي مختلف هيچ گونه وقعي به اين بازي مضحکه آميز سياسي ننهادند و مردم کشور نيز هيچ گاه اهميتي شايان توجه براي آن در نظر نگرفتند. با اين احوال اين احزاب حکومت ساخته (البته با جايگزين شدن حزب ايران نوين به جاي حزب مليون) در تمام سالهاي دهه ۱۳۴۰ و اوايل دهه ۱۳۵۰ به حيات بي فروغ خود ادامه دادند و در اين ميان جز اجراي کامل خواسته هاي شخص شاه هيچ گونه وظيفه درخور اعتنايي براي خود نمي شناختند. آنچه بود با افزايش عايدات حاصله از فروش کمتر محدود شونده نفت در اوايل دهه ۱۳۵۰ و مجموعه عوامل داخلي و خارجي ديگري که موجبات

غرور و نخوت و خود پسندي زايدالوصف شاه را فراهم مي کرد، او ديگر حتي تحمل وجود و حيات البته ظاهري همين احزاب فرمايشي و تحت سلطه خود را نيز نداشت. به همين دليل با اعلام تأسيس حزب واحد رستاخيز تصريح کرد که همه مردم کشور مجبور به ثبت نام و عضويت در اين حزب بوده و کساني که نخواهند در اين حزب عضو شوند در رديف خائنين به کشورند و البته جايشان در زندان است. شاه راه ديگري نيز پيش روي مخالفان عضويت در اين حزب نهاده بود و آن تهيه پاسپورت و خروج از کشور بود.

با اين احوال حزب رستاخيز هيچ گاه مورد توجه جدي مردم کشور قرار نگرفت و در شرايط بي اعتقادي رهبران و گردانندگان آن به ماهيت و نقشي که مي توانست در عرصه سياسي – اجتماعي کشور ايفا نمايد، در روندي تدريجي ولي مداوم راه زوال و نيستي در پيش گرفت و با گسترش فزاينده مخالفتهاي عمومي با اين پديده نوظهور و سراسر مضحکه، به عاملي بس مهم و تعيين کننده در ناکارآمدي و سپس سقوط نهايي رژيم پهلوي تبديل شد.

حزب رستاخيز در طول بيش از سه سال و شش ماه از فعاليتهايش، به رغم آنکه موفق شد تشکيلات و سازمان اداري و اجرايي گسترده اي در بيشتر نقاط کشور به وجود آورد و با برگزاري چند کنگره و سمينار، و اقدامات صوري بسيار توانست هياهوي گاه و بيگاهي در فضاي سياسي، اجتماعي کشور ايجاد کند، اما در اهداف و مقاصدي که دنبال مي کرد به طور کامل شکست خورد و در نهايت، چاره اي جز انحلال نيافت. مهم ترين وظيفه و رسالت حزب رستاخيز، تحکيم هرچه بيشتر موقعيت شاه و سلسله پهلوي در عرصه کشور بود. شاه مي خواست حد کنترل حاکميت بر مردم و مخالفان سياسي را گسترش دهد، به طوري که ، مردم را به پيروي از نظمي ويژه مجبور سازد. او به شيوه اي استبدادي مي کوشيد مردم را

متقاعد کند و از آنان اقرار بگيرد که حکومت او بر پايه هاي مشروعيت و حقانيت استوار است. شاه ديگر حتي در ظاهر هم نمي خواست نغمه مخالفي در « ممالک محروسه» سر داده شود و نيش و کنايه هاي اين و آن که ، گاه لحني انتقادي و مخالفت آميز مي گرفت، خاطرش را بيازارد. اينکه او در آن مقطع تاريخي چرا و چگونه فکر تأسيس حزب واحد رستاخيز را مورد توجه قرار داد و در اين راستا چه جريانات داخلي و يا خارجي مشوق او در تأسيس اين حزب بودند (هرچند معتقد بود که در تأسيس حزب رستاخيز از جايي الهام نگرفته است)، اهميت درجه دومي دارند. اما مهمتر اين بود که اين حزب در برآوردن مجموعه وظايف مدونه کاملاً با شکست و ناکامي مواجه شد و فراتر اينکه ، حتي خود به عاملي بس مهم و اساسي در

تسريع روند سقوط نهايي رژيم پهلوي تبديل گرديد. در اين شکست بزرگ، مجموعه عملکرد و موضع گيريهاي شاه، رهبران و دست اندرکاران ريز و درشت حزب رستاخيز، اکثريتي از مردمان خاموش ولي معترض، روابط تعريف ناشده حزب با دولت و مجلسين، فقدان نظمي انسجام يافته ميان بخشهاي مختلف حزب و نيز مخالفان سياسي – مذهبي رژيم در سطوح مختلف بيشترين نقش را داشتند . شاه که در هر حال، آرزومند بود حزب واحد رستاخيز به عنوان بازويي قدرتمند در تحکيم موقعيت او و جانشينانش در رأس حاکميت کشور عمل کند در طول دوران فعاليت اين حزب به ندرت فرصت بالندگي و رشد به آن داد. طي مقاطع مختلف، او در کلية تصميم گيريهاي کوچک و بزرگ، اولين و آخرين تصميم گيرنده محسوب مي شد و

رهبران و دست اندرکاران حزب هيچ گاه جسارت نداشتند که مستقل از او تصميم گيري کنند. مداخلات شاه در امور ريز و درشت حزب رستاخيز و ارائه دستورالعمل و رهنمودهاي متعدد که در بسياري موارد هم در حيطه عمل با پيچيدگي روبه رو مي شد، از همان آغاز فعاليت حزب، مسئولان و رهبران آن را از هرگونه اقدام مستقلانه باز مي داشت و گونه اي آشکار از انفعال و بي برنامگي در مجموعه مديريتي حزب به وجود مي آورد. در چنين شرايطي کليه مسئولان حزبي منتظر بودند براي هر اقدام خود و کلاني رهنمود آن را از زبان شاه بشنوند. بدين ترتيب، شاه قبل از اينکه امکاني براي رشد، معقول حزب فراهم آورد، تشکيلات آن را پايگاهي براي اجراي خواسته هاي نامعقول خود مي شناخت و اين امر در شکست نهايي حزب سهم مهمي داشت.

از سوي ديگر، در طول دوران فعاليت حزب رستاخيز به ندرت افراد کارآمد و فساد ناپذير در مراکز مهم مديريتي قرار گرفتند و در تمام بخشهاي مديريتي و اجرايي حزب اشخاص فاسد، سودجو و بي اعتنا به اهداف و خواسته هاي حزب، بيشترين رقم را به خود اختصاص دادند. اين گروه که بيشترين نيروهاي حزب را تشکيل مي دادند در ناکامي و شکست نهايي حزب سهم اصلي را بر عهده داشتند. مديريت حزب رستاخيز در سطوح مختلف، به طور دائم گرفتار رقابت و اختلافات دروني کساني بود که بي اعتنا به اهداف و خواسته هاي حزب رستاخيز، صرفاً جهت زمينگير کردن رقباي سياسي و شخصي خود به هر روش خلاف قاعده اي توسل مي جستند. اين گونه رقابتهاي فساد آور که در سطح رهبري حزب هم نمود آشکاري داشت، ضربات باز هم خردکننده و جبران ناپذيري بر پيکره حزب فرود آورد.

بدين ترتيب ، سوء عملکرد رهبران و دست اندرکاران ريز و درشت حزب علاوه بر اينکه اهداف و رسالتهاي حزب رستاخيز را به دست فراموشي مي سپرد، بسياري از طرفداران و فعالان حزب در بخشهاي مختلف کشور را به تدريج از فعاليتهاي حزبي رويگردان مي ساخت. ضمن اينکه، اکثريت خاموش مردم که صرفاً به مقتضاي وقت ورقه هويت در حزب رستاخيز را پر کرده بودند، با آشکار شدن علائم ناکارآمدي حزب به تدريج، موضوع عضويت خود در حزب را به دست نسيان سپردند.

از سوي ديگر، بي اعتقادي اکثريت قريب به اتفاق رهبران و مسئولان درجه اول حزب به آرمانها و اهداف تعريف شده آن، علاوه بر آنکه، امکان هرگونه ابتکار عملي را از دست اندرکاران حزب سلـب مي کرد، اندک مسئولان معتقد و کوشاي حزب را نيز از تلاش باز مي داشت و هرگونه انگيزه فعاليت مشتاقانه حزبي را در آنان از بين مي برد.

به رغم تشکيلات عريض و طويلي که سازمان حزب را در بخشهاي مختلف کشور شکل مي داد، در طول دوران فعاليت اين حزب، هرگز ارتباطي نظام مند و معقول ميان سطوح مديريتي حزب به وجود نيامد و امور داخلي حزب، به طور مداوم در يک بي نظمي آزاردهنده سير مي کرد که در اين ميان، گستره وسيع فعاليت حزب و عدم وجود تعريفي دقيق و روشن از حيطه فعاليت و محدوده قدرت و اختيارات حزب باز هم بر ناکارآمدي آن مي افزود. همچنان که، نوع رابطه حزب با دولت و نيز مجلسين شوراي ملي و سنا هيچ گاه آشکار نشد و تا واپسين ماههاي فعاليت حزب، بحث تقدم و يا تأخر حزب بر دولت و مجلسين کماکان حل ناشده باقي ماند.

حزب رستاخيز در طول دوران فعاليتش حتي در ميان طرفداران حاکميت هم نتوانست به عنوان پايگاهي موثر، ايفاگر نقش مهمي باشد. تا جايي که به مخالفان سياسي شاه و رژيم مربوط مي شد، تاسيس و فعاليت حزب رستاخيز باز هم بر دشمني و نفرت آنان از رژيم افزود، به طوري که، خوشبين ترين آنان هم از دستيابي به توافقي هرچند لرزان با شاه و حاکميت او نوميد شدند و بدين باور رسيدند که رژيم پهلوي ديگر هيچ گونه اصلاحي را برنخواهد تابيد. همچنان که، مخالفان سرسخت تر رژيم پهلوي نيز، مانند آيت الله امام خميني بر شدت حملات و انتقادات خود افزودند. شاه با تاسيس حزب واحد و به اصطلاح فراگير رستاخيز، آشکارا مخالفان سياسي خود را به مبارزه طلبيده بود. با اين همه، به رغم تمام تلاشهايي که صورت مي گرفت هيچ يک از مخالفان جدي او درصدد تاييد حزب رستاخيز برنيامدند و حتي برحسب ظاهر، عضويت در حزب رستاخيز را نپذيرفتند.

بدين ترتيب، در حالي که شاه و بسياري از دولتمردان و رجال حاکميت وي نيروي مخالفان را جدي نمي گرفتند، مخالفان سياسي او که از ساليان گذشته به سان آتشي زير خاکستر مانده بودند، با تأسيس و گسترش فعاليت حزب رستاخيز – علي رغم تصور شاه و اطرافيانش – پرتوان تر از هر زمان ديگري حاکميت را سخت به چالش طلبيدند و در شرايطي که مجموعه ارکان رژيم و در رأس همه آنها حزب رستاخيز به دلايل عديده دچار فساد و عفونتي التيام نايافتني شده و در دفاع از کيان حاکميت فرو مانده بودند، به عمر پنجاه و سه ساله سلسله پهلوي پايان دادند.

نگاهی به سنت بست نشینی در ایران

شواهد تاريخي از دير باز حضور پديده بست نشيني را در اشکال مختلف در پاره اي از جوامع نشان داده و سير جريان را به شکلهاي گوناگون، از جمله اعتصاب، تحصن، پناهندگي و غيره باز کرده حتي امروزه نيز در کشور خود ما و در ساير نقاط مختلف جهان مي توان مشاهده کرد و تأثير آن را در ظهور و سقوط حکومتها و پايداري و سرنگوني آنها در متن و حاشيه رويدادهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي در تحولات تاريخ معاصر ارزيابي کرد. در اين رهگذار شايد در هيچ دوره اي مانند دوره قاجار شاهد رواج گسترده بست نشيني نباشيم.

اين عمل در نظر نويسندگان خارجي يک تاکتيک ايراني جهت احقاق حق بود. مردم مظلوم پيوسته به جهت دادخواهي در مکانهاي خاص (اماکن مقدسه، مساجد امامزاده و منازل علما و مجتهدين) بست مي نشستند و تا حدودي هم منجر به رفع ظلم مي شد. و لذا اين رسم پيوسته به کار گرفته مي شد، و حکومت به دنبال راهکار اساسي بود که اين رسم را ريشه کن نمايد.

مي گويند ناصرالدين شاه که از رواج بست نشيني بيم داشت خطاب به آيت الله ملا علي کني مي نويسد:

شما که رئيس علما هستيد حکم بدهيد به رفع بست نشيني و آنرا مهمل گذاريد.

حاج ملا علي در جواب ناصرالدين شاه مي نويسد:

گمانم اين است دولت باب عدالت را باز نمايد، تا جميع ابواب بسته شود.

خانم ليدي شل بست نشيني را در ارتباط به عمل نشدن قانون مي داند و در اين باره مي نويسد: « در ايران با اينکه ظاهراً مجموعه اي از قوانين وجود دارد ولي غالباً هيچ يک از آنها به مورد اجرا گذاشته نمي شود، چون عمل ضايع کننده قدرت مثل حب و بغض، تحريکات مختلف، فساد و اعمال نفوذ دائماً در کار است و براي سنجش خوب و بد کارها مصالح گوناگون را به جاي قانون مدنظر قرار مي دهند، در چنين جامعه اي مسلماً، وجود حق پناهندگي و بست نشيني اجتناب ناپذير است و مي تواند يکي از روشهاي حفاظت شخصي در برابر نارسايي قانون و جلوکيري از تضييع حق بي گناهان در مقابل حکومت زور و استبداد به حساب بيايد و نتيجه مناسبي را براي بست نشينان به ارمغان بياورد.»

شيوه معمول بست نشيني چنين بود: اشخاصي که تقاضايي داشتند در محل امن و مقدس بست مي نشستند و اعلام مي نمودند تا وقتي به درخواستشان رسيدگي نشود از آنجا خارج نخواهند شد. و تا اين حد در عرف اجتماعي قابل قبول و به صورت قانوني در آمده بود. اما بعدها از حالت معمول خود خارج شد و به صورت زشتي درآمد، به طوري که حتي افراد مجرم به جهت فرار از مجازات از اين رسم سوء استفاده مي کردند تا جايي که امير کبير به شدت از آن جلوگيري مي کرد. البته مکانهاي ديگر مثل اصطبل شاهي و زير چرخ توپ مرواريد نيز به عنوان محل بست نشيني استفاده مي شد، ولي درايت و تيزبيني امير کبير اجازه نمي داد اين اماکن، محل امني براي افراد مجرم باشد، لذا افراد فرصت طلب، سفارتخانه دول خارجي خصوصاً روس و انگليس را پناهگاه خود قرار دادند و اين حرکت ناصواب از آن به بعد مرسوم گرديد و در جنبش مشروطه از آن استفاده شد.

تحصن در سفارت انگليس در جريان نهضت مشروطه خواهي ملت ايران حرکتي مشکوک بود که در تغيير مسير آن نهضت ديني مؤثر واقع شد. بازتاب اين واقعه در منابع تاريخي به صورتهاي مختلف آمده، عده اي آن را حرکتي از سر ناچاري و عده اي ديگر آن را حرکتي حساب شده با اشاره و راهنمايي بيگانگان معرفي مي نمايند در هر صورت اين اقدام بي سابقه يعني پناهنده شدن در سفارتخانه ها باعث گرديد دست بيگانگان در امور داخلي ايران به کار افتد و سبب بروز تشتت و اختلاف در صفوف متحد مردم شوند.

نام ونام خانوادگی :
کلاس : دوم حسابداری B
موضوع : سقوط دولت پهلوی وتاریخچه بست نشینی در ایران
منابع :
——————————————–
۱٫ جهت اطلاعات بيشتر از سنت بست نشيني، رجوع کنيد به: تاريخچه بست نشيني همراه با شواهد تاريخي، تهران، علمي، ۱۳۶۶٫
۲٫ محمد علي تهراني (کاتوزيان)، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ص۱۸۴-۱۹۰ .
۳٫ خاطرات ليدي شل، ص۱۱۶ .
۴٫ در اين خصوص رجوع کنيد به: محمد معيني، تصحيح و تحشيه نسخه خطي تاريخ انقلاب ايران، پايان نامه کارشناسي ارشد، تهران واحد علوم تحقيقات سال تحصيلي ۱۳۸۱، تحت عنوان رفتن مردم طهران به سفارتخانه دولت انگليس، ص ۳۹-۴۲ و ص ۵۴-۵۹٫ و نيز رجوع کنيد به: همايش يکصدمين سالگرد انقلاب مشروطيت، خبر نامه شماره دوم (نخستين سده) ۱۳۸۴، تحت عنوان ورقي از تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ص ۳۹٫ و نيز رسول جعفريان، بست نشيني مشروطه خواهان در سفارت انگليس بررسي تحولات يک ماهه تحصن مشروطه خواهان در سفارت …، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، ۱۳۸۴٫
۵ . وسایت http://www.iichs.org

استالين

يوسف ويساريونويچ جوگا شويلي، سياستمدار و رهبر حزب کمونيست شوروي سابق، سال ۱۸۷۹ در گوري واقع در گرجستان به دنيا آمد. پدر وي کفاش بود. او تحصيلات خود را در مدرسه مذهبي تفليس گذراند و در سال ۱۸۹۸ به عضويت حزب سوسيال دموکرات قفقاز درآمد و به دليل فعاليتهاي سياسي اخراج شد. پس از انشعاب حزب سوسيال به دو جناح بلشويک و منشويک (۱۹۰۳) به بلشويکها (ياران لنين) پيوست.

از سال ۱۹۰۲ تا ۱۹۱۳ پنج بار توقيف شد، که هر بار از زندان تزار گريخت و در نهايت براي هميشه به سيبري تبعيد شد ولي در ۱۹۱۷ مشمول عفو عمومي قرار گرفت. به دليل ايفاي نقش مهم در فاصله انقلاب اول و دوم روسيه (مارس تا نوامبر ۱۹۱۷) از طرف لنين به لقب استالين (= مرد پولادين) ملقب شد. پس از انقلاب اکتبر، در دولت لنين به مقام کميسري خلق ملتها رسيد و در ۱۹۲۲ دبير کل حزب کمونيست شد و پس از مرگ لنين (۱۹۲۴)، زمام امور را به دست گرفت.