دکتر علی شریعتی در تاریخ ۲/۹/۱۳۸۲ در روستای کاهک چشم به جهان گشود . پدر او نخستین سازندة ابعاد روحش بود و از همان کودکی او را با کتابهایش و دوستانش آشنا کرده بود. علی در سال ۱۳۱۹ وقتی هفت ساله بود در دبستان «ابن یمین» مشهد ثبت نام کرد.
او در سن سیزده سالگی وارد دبیرستان فردوسی شد و مغزش در آن زمان با فلسفه رشد می کرد و دلش با عرفان داغ می شد. و در شانزده سالگی وارد دانشسرای مقدماتی شد، او در سال اول دانشسرا بصورت جدی در فعالیتهای سیاسی حضور نداشت، اما در سال دوم همه چیز عوض شد. و در سال ۱۳۳۹ انجمن اسلامی دانشجویان را تأسیس کرد. او بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشسرا در روز بیستم مهر ۱۳۳۱ در ادارة فرهنگ آموزش و پرورش استخدام گردید. در مهر ماه سال ۱۳۳۶ بخاطر فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود و پدرش به همراه شانزده نفر دیگر دستگیر و به زندان قزل قلعه برده شدند. دکتر شریعتی در اردیبهشت ۱۳۳۸ برای انجام کارهای اداری به خارج اعزام گردید و در آنجا تحقیق درباره حلاج، سلمان و فاطمه (س) را انجام داد.

فهرست مطالب
عنوان صفحه

مقدمه ۱
سال شمار زندگی ۲
زندگی نامه ۴
مجموعه آثار ۲۸
خلاصه مقاله ۳۰
منابع ومأخذ ۳۱

مقدمه
شریعتی و تاریخ اسلام
سه دهه است که بحث از دکتر شریعتی و آثار و افکار او به صورت مداوم و با تمام ویژگی ها و افراط و تفریطهای خاص و معهودش یکی از بحث های رایج در جامعه است. نگارنده این سطور خود اولین بار نام دکتر شریعتی را وقتی شنید که مؤمن متعصبی بجد و با اصرار او را «سنی» معرفی کرد. و بعد از سالهای نزدیک به انقلاب اسلامی با آثار او آشنا شد و شاهد اقبال روز افزون جوانان به این آثار بود و نیز در جریان انقلاب اسلامی نام دکتر شریعتی را به کرات شنید و جملات و سخنان او را دیگر نه در کتابهای او که بر در و دیوار شهرها خواند و عکسش را بر دریای دستها مشاهده کرد پس از انقلاب نیز شریعتی از اقبال و توجه ای روز افزون برخوردار بود و حتی بسیاری که از درون نیز با او بر سر مهر نبودند در ظاهر خود را به او منسوب می کردند تا در چشم خیل مشتاقان او وجاهتی به کف آرند حوادث سهمگین سالهای اولیه دهه ۱۳۶۰ ش البته وضع را دگرگون کرد و از آن پس نام شریعتی چند سالی کمتر شنیده شد و کتابهایش کمتر منتشر گردید.

سال شمار زندگی دکتر علی شریعتی
۱۳۱۲ : تولد در روستای کاهک از توابع مزینان
۱۳۱۹ : ورود به دبستان «ابن یمین» در مشهد
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان « فردوسی » مشهد
۱۳۲۷ : عضویت در «کانون نشر حقایق اسلامی»
۱۳۲۹ : ورود به دانشسرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اتمام دورة دانشسرا ، استخدام در ادارة آموزش و پرورش مشهد؛ بنیان گذاری انجمن اسلامی دانش آموزان و دانشجویان
۱۳۳۲ : عضویت در نهضت مقاومت مشهد
۱۳۳۳ : گرفتن دیپلم کامل ادبی
۱۳۳۴ : انتشار کتاب های «ابوذر غفاری» و «تاریخ تکامل فلسفه» ورود به دانشکده ادبیات مشهد
۱۳۳۶ : دستگیری به همراه شانزده نفر از اعضای نهضت مقاومت در مشهد
۱۳۳۷ : فارغ التحصیلی از دانشکده ادبیات با احراز رتبه اول، ازدواج
۱۳۳۸ : اعزام به فرانسه با بورس دولتی به دلیل کسب رتبه اول، تولید اولین فرزند، آشنایی با سازمان آزادی بخش الجزایر
۱۳۳۹ : بردن همسر و فرزند به فرانسه
۱۳۴۱ : رحلت مادر و تولد دومین فرزند
۱۳۴۲ : اتمام تحصیلات و اخذ مدرک در رشته تاریخ، تولد سومین فرزند
۱۳۴۳ : بازگشت به ایران، دستگیری در مرز، انتقال به زندان «قزل قلعه» تهران
۱۳۴۴ : انتقال به تهران به عنوان کارشناس و برس کتب درسی
۱۳۴۵: استادیاری رشته تاریخ در دانشکده مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی های او در حسینیه ارشاد به دعوت استاد شهید مرتضی مطهری، انتشار کتاب های «کویر» و «توتم پرستی» و «هبوط در کویر» و مقالة « از هجرت تا وفات»

۱۳۴۸ : سفر به خانة خدا
۱۳۵۰ : سفر به آفریقا تولد چهارمین فرزند
۱۳۵۱ : بسته شدن حسینیة ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲ : معرفی خود به ساواک و هجده ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴ : آزادی از زندان ، خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶ : هجرت به اروپا و رحلت

*بالای درخت سنجد
«کاهک» ، روستای کوچک قدیمی که با ماسه های بادآوردۀ کویر پوشیده بود؛ روستایی فقر زده با آفتاب سوزان وبی رحم ودرختان«گز» و«تاق» ؛ درختانی بی نیازازآب وخاک وبی چشم داشت نوازشی وستایشی که از سینۀ خشک وسوختۀ کویر می رویند .
با آسمانی روشن وصاف درروز وستاره باران واسرارآمیز درشب . با مردمانی صبور، ساده،پاک،مهربان وسخت همچون کویر.
علی، در این روستا، دردوم آذر۱۳۱۲ چشم به جهان گشود. روزی که اوبه دنیا آمد ، برگ های زردونارنجی درختان دردست های نا پیدای بادسردپاییزی می لرزیدند.
صدای نالۀ نوزادی زیبا، با چشم های مشکی وپیشانی بلند، لبخند رابرصورت پدرومادر نشانده بود.

مادرعلی زهرا امینی،زنی روستایی ، مهربان ومؤمن بود. علی ، مادرش را«آینۀ افتادگی، عاطفه وپارسایی » می دانست. زهرا درگرداب رنج وفقر، فرزندانش را بزرگ کرد وبا زمزمه های آسمانی دعای خود- که بعد از نمازدرخانه می پیچید- جویبارپاکی وعشق رادر وجود آنان جاری ساخت. پدرعلی استاد محمد تقی شریعتی مزینانی بود .او درخانواده ای روحانی متولد شده وپدربزرگش، شیخ محمود روحانی، ازدانشمندان مزینان به شمارمی رفت .
پدر علی، مقدمات صرف و نحو عربی و منطق را نزد پدر و عموی خود آموخت و در سال ۱۳۰۶ ه . ش برای ادامة تحصیل به شهر مشهد رفت. سپس وارد ادارة فرهنگ «آموزش و پرورش» شد و تا قبل از تولد علی، آموزگار «دبستان شرافت» مشهد بود.

«پدرم نخستین سازندة ابعاد روحم؛ کسی که برای اولین بار، هم هنر فکر کردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن . طعم آزادی، شرف، پاک دامنی، مناعت، عفت روح، استواری، ایمان و استقلال دل را، بی درنگ پس از آن که مادرم از شیرم گرفت، به کامم ریخت.
نخستین بار مرا به کتابهایش رفیق کرد. من از کودکی و از سال های نخستین دبستان، با رفقای پدرم – کتاب هایش – آشنا شدم و مأنوس . من در کتابخانة او که همة زندگی و خانوادة اوست، بزرگ شدم و پروردم.

این بود که به هر کلاسی که وارد می شدم، «صد درس» از هم کلاسانم و «نود و نه درس» از غالب معلمانم جلو بودم. او بسیار چیزهایی را که باید بعدها در بزرگی و در طول تجربیات و کشمکش ها و کوشش های مداوم سالیان عمر می آموختم، در همان کودکی و آغاز زندگی نوجوانیم، ساده و رایگان به ما هدیه داد…»
علی در کودکی برای آموختن قرآن به مکت خانه روستا رفت و در واقع، اولین معلم او «ملا زهرا» ، مکتب دار روستای کاهک، بود. بعد از علی ، خواهرش طاهره به دنیا آمد و سپس دو فرزند پسر که هر دو به علت بیماری از دنیا رفتند. علی، تنها پسر خانواده بود.
روزهای شیرین کودکی، مانند ابرهای سفید و پنبه ای شتابان و رؤیایی می گذشتند. در آن روزها، هنگامی که علی در خواب بود، مادر بالای سر او می نشست و به آرامی موهای نرم سرش را نوازش می کرد.

در یکی از شب ها که علی با چشم های بسنه در رختخواب دراز کشیده و در اصل بیدار بود، مادر کنار بسترش نشست و با دست های استخوانی و نوازش گرش، سر و صورت او را نوازش کرد و گونه های برجستة او را بوسید. مهر و محبت مادر برای علی آن قدر زیبا و دلچسب بود که روز بعد، این موضوع را برای پسر عمه اش – که هم بازی او بود – تعریف کرد. علی، مادر بزرگ مادری و پدری خود را خیلی دوست داشت.
مادر بزرگ پدری اش، زنی مقتدر و بسیار متدین بود. چهره ای روشن و مهتابی داشت و چشمانی میشی و مهربان. مادربزرگ، بعد از فوت شوهرش (پدر بزرگ علی) – آقا شیخ محمود – جای خالی او را در روستا پر کرده بود. وقتی علی ده سال بیش تر نداشت، روزی کاغذ و قلمی برداشت و زیر سایة درخت کهنسال توت، پشت به دیوار کاهگلی داد و نامه ای به عمویش در شهر نوشت. او در نامه نوشت با سه تومانی که همراه نامه می فرستد، برای مادر بزرگش کفشی بخرد و به روستا بفرستد.
روزها گذشت و علی چشم به جادة خاک آلود روستا داشت که مثل ماری در کویر تفتیده و خاکستری کشیده شده بود. روزی که عمو به روستا آمد، علی با شوق فراوان کفش ها را گرفت و یک نفس تا خانة ساده و کاهگلی مادر بزرگ دوید. لحظه ای که مادر بزرگ ، صورت عرق کردة او را دید، با نگرانی پرسید : «پسرم! چه شده ؟» علی نفس زنان گفت : « مادر بزرگ ! برایت کفش نو خریده ام.»

اشک در چشم های مادر بزرگ حلقه بست و علی را سخت در آغوش خود فشرد.
مادر بزرگ هم علاقة خاصی به علی داشت. تا چشمش به او می افتاد، به سراغ صندوقچة قدیمی خود – که معمولاً چیزهای خوردنی را در آن پنهان می کرد – می رفت و از داخل آن ، چیزی به علی می داد. سال ها بعد که چشمان مادر بزرگ ضعیف شده بود و نمی توانست چهره ها را درست تشخیص بدهد، روزی دایی علی، انار بزرگی را به جای او از مادر بزرگ گرفت ، ولی بعد از لحظاتی، مادربزرگ متوجه شد و با ناراحتی انار را از او پس گرفت و به علی داد، اما هنگامی که علی، سایة غم را در چشمان دایی خود دید، با مهربانی انار را میان خود و او تقسیم کرد.
ملازهرا ، از دوستان مادربزرگ علی بود. او گرداگرد اتاقی از اتاق های منزلش را پوست تخت انداخته بود تا کودکان روستا برای یادگیری جزء سی ام قرآن (عم جزء) به آن جا بیایند.

روزی علی پس از خواندن قرآن و پاسخ به سئوال های ملا زهرا، پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت. خورشید وسط آسمان آبی می درخشید و صدای شاد گنجشک ها، لحظه ای قطع نمی شد.
علی از درخت سنجدی که وسط حیاط بود، بالا رفت و از آن جا به داخل اتاق نگاه کرد. وقتی چشم بچه ها به علی افتاد، شروع کرد به شکلک در آوردن. ناگهان صدای شلیک خنده در اتاق پیچید. ملا زهرا ابروهایش را د رهم کشید و دست به کمر، از اتاق بیرون آمد.
– بچه جان! بیا پایین . بالای درخت چه کار می کنید؟ صدای خندة بچه ها که قطع نمی شد، با صدای گنجشک ها در هم آمیخته بود. ملا زهرا، چوب دستی را از گوشة حیاط برداشت و در حالی که آن را بالای سرش تکان می داد، فریاد زد : «بیا پایین و گرنه با این چوب کبابت می کنم.»
علی از آن بالا گفت : « شما بروید توی اتاق، من الان می آیم پایین.»
ملا زهرا زیر لب غرولند کرد و به اتاق رفت. علی از بالای شاخة درخت پایین پرید و ملا زهرا، او را که شاگرد زرنگی بود، تنبیه نکرد و بخشید.

قلعة قدیمی
علی در سال ۱۳۱۹، وقتی هفت ساله بود، در دبستان «ابن یمین» مشهد ثبت نام کرد، ولی پدر به خاطر ناآرام شدن اوضاع کشور (تبعید رضا شاه و اشغال کشور توسط متفین) خانواده اش را به روستا فرستاد.
«نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت – هشت ساله . آن سال تمام تابستان و پاییز را ده ماندیم که شهریور سیصد و بی ست بود و آن سه غم خوار بشریت (انگلیس ، روسیه، آمریکا) کشور را از هر سو اشغال کرده بودند و پدرم ما را گذاشت و به استقبال حوادث، خود تنها به شهر رفت تا ببیند چه خواهد شد؟
آن شب نیز مثل هر شب، در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازگشتند و هیاهوی گله خوابید و مردم شامشان را که خوردند، نمد و پلاس و رختخواب و متکا و قطیفه های سفید کرباس یا قمیص را (به جای شمد) برداشتند و به پشت بام ها رفتند و گستردند و طاق باز دراز کشیدند، نه که بخوابند، که تماشا کنند و حرف بزنند، آسمان را تماشا کنند و از ستاره ها حرف بزنند که آسمان، تفرج گاه مردم کویر است و تنها گردش گاه آزاد و آباد کویر.

در آسمان، سرگرمی های بسیاری است برای این نگاه های اسیر و محرومی که همه شب از پشت بام های گل اندود ده به سوی آن پرواز می کنند. من نیز همچون همة کودکان کویر، آسمان را دوست می داشتم و ستاره ها را می شناختم و هر شب از روی بام، چشم بر این صحنة زیبای پر از شگفتی و سرگرمی می دوختم و ساعتی، ساعت هایی ، با خویش یا باز هم بازی ها و بزرگ ترهایم، نگاه های کودکانه ام را به باغ خرم آسمان می فرستادم تا با ستارگان به بازی مشغول شوند. آن شب نیز من جای خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارة آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پر ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسون کاری شنا می کنند.

آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهرة نفرین شدگان کویر می نوازد، از راه رسید و گل های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین – که هر شب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشة آسمان، آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد – سر زد و آن جادة روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیت می پیوندند:
«شاهران علی» ، « راه مکه» ! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان یعنی از آن جا کاه می کشیده اند و این ها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است!»