شورش علویان در زمان مامون عباسی

كلمات كليدي : تاريخ، قيام، شورشهاي شيعيان، عباسيان، الرضا من آل محمد، نفس زكيه، ابن طباطبا، شهيد فخ، حسن بن زيد
“عباسيان” با ادعاي انتساب به خاندان پيامبر و شعار جلب رضايت و احقاق حقوق از دست رفته آنان قدرت را به دست گرفتند. گروهي از شيعيان پس از دوران سختي كه در زمان امويان پشت سرگذاشته بودند به عباسيان كه با شعار “الرضا من آل محمد” بر سركار آمده بودند، اميد بستند.
بعدها رويگرداني عباسيان از اين شعار و تحت فشار و شكنجه قرار گرفتن علويان موجب جدايي اين دو جريان شد و قيامها و شورشهاي مختلفي در نواحي مختلف در دوران خلفاي عباسي به رهبري علويان سازماندهي شد.
انگيزۀ قيامها

انگيزۀ اصلي اين قيامها در دست گرفتن حكومت و احقاق حقوق از دست رفته علويان و امر به معروف و نهي از منكر در مقابل حكومت ظلم و جور عباسي بوده است. هر چند انگيزه‌هاي غيرالهي نيز در مواردي ديده مي‌شد، اما هدف بيشتر اين قيامها و افرادي كه آن را همراهي مي‌كردند اهداف اصلاحي بود، به هر حال درگيري بين دو حزب علوي و عباسي در قالب بحثهاي كلامي و ادبي آغاز شده و سرانجام به مرحلۀ عمل و ميدان جنگ كشيده شد.[۱]

نخستين قيام علويان
نخستين قيام علوي در روزگار عباسيان در زمان خلافت منصور، قيام “محمد بن عبدالله بن حسن” در سال ۱۴۵ هـ ق بود كه شيعيانش او را “نفس زكيه” و “المهدي” مي‌ناميدند. محمد خلافت را حق خود مي‌دانست از اين رو با گروهي از يارانش از بيعت با سفاح امتناع كرد. محمد موفق شد حمايت گروه زیادی از مردم مكه و مدينه از جمله فقيهاني چون مالك بن انس را به خود جلب كند.

محمد برادرش ابراهيم را نيز براي نشر دعوت خود به بصره فرستاد. منصور از در مدارا نامه‌اي به محمد نوشت اما محمد كه خلافت را حق خود مي‌دانست در نامه‌اي تند، منصور را به عنوان غاصب خلافت ملامت كرد. منصور عيسي بن موسي وليعهد خويش را براي جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه‌هايي به مردم مدينه و وعده‌هاي دروغين، آنان را از اطراف محمد پراكنده كرد و موفق به قتل محمد و پيروزي در جنگ با او شد. پس از مدتي سپاه خليفه به جنگ با ابراهيم رفتند و موفق شدند سپاه ابراهيم را در سال ۱۴۵ هـ. ق شكست دهند.[۲]

در آغاز خلافت هادي، علويان منطقه حجاز به رهبري “حسين بن علي بن حسن بن حسين بن علي” (شهيد فخ) قيام كردند. وي خلافت را حق خاندان علوي مي‌دانست و قيام او اعتراضي به ظلم و تعدي‌هاي هادي بر علويان و قطع مستمري آنان بود.[۳] حسين در سال ۱۶۹ هـ. ق به مدت يازده روز مدينه را به تصرف درآورد، زندانيان را رها كرد و عاملان عباسي را به زندان افكند، سپس بسوي مكه رفت و در محلي بنام فخ با سپاه عظيم عباسي روبرو شد و علي رغم پايداري زیاد، سپاه وي درهم شكست و حسين و پيروانش به قتل رسيدند و او به “شهيد فخ” معروف شد. علويان اين فاجعه را پس از حادثه هولناك كربلا غمبارترين حادثه تاريخ به شمار مي‌آورند و در سوگ شهيدان آن قيام، مرثيه‌ها سرودند.

“يحيي بن عبدالله ” برادر “نفس زكيه” و از داعيان و مبلغان او بود و پس از شكست محمد در ري و طبرستان بكار دعوت مشغول شد و مردم را به امامت خويش خواند. هارون براي از بين بردن يحيي امارت خراسان را به فضل بن يحيي برمكي داد و او را در سال ۱۷۵ هـ. ق با سپاهي به جنگ يحيي فرستاد. فضل يحيي را به صلح متمايل كرد بدين شرط كه هارون امان نامه‌اي براي او بفرستد. هارون چنين كرد ولي هنگامي كه يحيي نزد او آمد پيمان شكست و وي را به قتل رساند. البته قتل يحيي نه تنها از نفوذ علويان در ديلم گيلان و طبرستان نكاست بلكه زمينه مناسبي براي اولين دولت مستقل شيعي در قلمرو خلافت عباسي يعني علويان طبرستان فراهم آورد.[۴]

“ادريس بن عبدالله” برادر ديگر محمد نفس زكيه و يكي از داعيان او بود. او در قيام فخ نيز شركت كرد و چون این قیام به شدت سرکوب شد به مصر و از آنجا به مراکش رفت و در آنجا اولین دولت مستقل شیعی را بنیان گذاشت. هارون از خطر دولت نوپاي او هراسان بود ولي به جهت دوري راه و اشتغال به جنگ‌هاي داخلي از جنگ با او منصرف شد. وي به پيشنهاد “يحيي برمكي” فردي را بنام “شماخ” مأمور قتل وي كرد. شماخ نزد ادريس رفت و ادعا كرد كه پزشك و از علويان است و به اين خدعه، ادريس را به قتل رساند. ياران ادريس نام نوزاد متولد نشدۀ او را ادريس گذاشتند و او را به رهبري خود برگزيدند و ادريس دوم بنيان گذار واقعي دولت ادريسيان است.

گرچه حكومت ادريسيان بدون جنگ و قيام و شورشِ قابل توجهي قدرت گرفت، ليكن از حيث سرپيچي از حكومت مركزي و تشكيل دولت مستقل پس از امويان اندلس دومين دولت مستقل و معارض است كه از پيكره عظيم خلافت عباسي جدا شد.[۵]

در زمان مامون گروهي از اعراب و علويان كه از تمايلات ايراني مأمون و كارگزاران ايراني‌اش ناراضي بودند به محمد بن ابراهيم علوي معروف به “ابن طباطبا” پيوستند. وي با شعار «الرضا من آل محمد» در كوفه قيام كرد و رهبري نظامي را به سري بن منصور شيباني مشهور به “ابوالسرايا” كه سابقاً از طرفداران مأمون بود سپرد. ابوالسرايا با مسموم كردن ابن طباطبا منحصراً وارد ميدان شد ولي از هرثمة بن اعين فرماندۀ سپاه خليفه شكست خورد. حركت ابوالسرايا با ديگر حركتهاي علويان تا آن زمان تفاوت داشت، زيرا مردي غير از خاندان اهل بيت هدايت آن را در دست داشت و براي اولين بار كوفه شاهد حركتي علوي بود.[۶]

قيام محمد بن قاسم بن علي بن عمر بن حسين بارزترين انقلاب علويان پس از شهادت امام رضا(ع) است. وي قيام خود را از كوفه آغاز كرد وهمراه گروهي از زيديان به شهرهاي خراسان رفت.
عبدالله بن طاهر از طرف معتصم مأمور جنگ با محمد ليث شد و سرانجام او را دستگير كرد و نزد خليفه فرستاد. خليفه او را به دام انداخت ولي محمد بن قاسم مخفيانه گريخت و تا پايان عمر همواره محرك شورشها و انقلاب‌هايي بر عليه حكومت آل عباس بود.[۷]

قيام محمد ديباج
در دوران مامون، محمد ديباج فرزند امام صادق(ع) در حجاز در سال ۲۰۰ هجري قيام كرد و در مكه بعنوان اميرالمؤمنين با او بيعت شد. از آنجا كه اين قيام فقط به مكه منحصر بود جدي تلقي نشد و محمد بن ديباج در حضور مردم خودش را خلع كرد.[۸] از عوامل عدم موفقيت او ناتواني در سازماندهي دقيق قيام، اعتماد به ياراني سست كردار كه برخي از ارازل واوباش مكه بودند و ترديد برخي از مردم مكه براي بيعت با وي عنوان شده است.

از شورشهاي موفقي كه منجر به تشكيل دولتي مستقل بود شورش “حسن بن زيد” بود وي كه عالمي بزرگ و فقيهي ديندار و ساكن ري بود به دعوت مردم طبرستان به آن ديار رفت و در ۲۵۰ هـ ق پس از پيروزي‌هاي درخشان توانست بر عاملان عباسي پيروز شود و دولت علويان طبرستان را ايجاد كند و به “داعي كبير” ملقب شود. حكومت علويان طبرستان حدود ۶۰ سال مستقل از حكومت مركزي به حيات خود ادامه داد.
سيد جلال الدين در بغداد

در سال ۲۰۱ ق. در حالي که ۲۱ سال داشت براي ديدن برادرش امام رضا عليه السلام همانند بسياري از سادات و علويان از مدينه به بغداد آمد و تا سال ۲۰۴ در اين شهر اقامت داشت. علت توقف آن حضرت در بغداد معلوم نيست ولي برخي از مورخان معتقدند که وي در بغداد به امر برادرش امام رضا عليه السلام مشغول به تبليغ بود، تا اين که در سال ۲۰۳ ق. خبر شهادت امام رضا عليه السلام به او رسيد و در اين زمان سادات و بزرگان و شيعيان براي عرض تسليت خدمت او رسيدند و براي اولين بار در آن مجلس مسأله نهضت و مقابله با

حاکم ستمگر زمان مأمون عباسي مطرح شد و لذا سيد اشرف در سال ۲۰۴ ق. وقتي که مأمون از مرو عازم بغداد شد، آن شهر را ترک کرد و به ايران مهاجرت نمود و همانند اغلب سادات و علويان به نقاط امن ايران پناهنده ‌شد و به صورت مخفيانه مشغول ترويج و تبليغ شريعت محمدي و علوي گرديد و مقدمات کار نهضت و قيام را فراهم مي‌ساخت.
مهاجران آل ابي‌طالبعليه السلام

خلفاي عباسي که با استفاده از شهرت و محبوبيت آل ابي طالب و با طرح شعارهاي فريبنده به قدرت رسيده بودند. از همان ابتدا علويان بالاخص امامان معصوم شيعه را سدّي براي پيشبرد اهداف و مقاصد خود مي‌دانستند. بنابراين با تمام وجود سعي مي‌کردند که آنها را از ميان بردارند. البته هر وقت که لازم بود و موقعيت ايجاب مي‌کرد، ظاهراً علويان پسر عموي عزيزشان بودند و هرگاه فرصتي دست مي‌داد آنها را زنداني و شهيد مي‌کردند. مأمون همانند ساير خلفاي عباسي وقتي خطر شورش علويان را در اوايل خلافت خود احساس کرد.

جهت فرو نشاندن شورش‌هاي آنان، امام رضا عليه السلام را طبق نقشه‌اي به مرو دعوت کرد و مقام ولايتعهدي را به ايشان تفويض نمود و براي آن حضرت از مردم بيعت گرفت و تا حدي با اين سياست به تحکيم و تثبيت حکومت خويش پرداخت. اما افشاگري‌ها و مخالفت امام نسبت به اقدامات مأمون موجب شد که اين خليفه ستمگر عباسي چهره واقعي خويش را نشان داده و امام رضا عليه السلام را به شهادت برساند. از سوي ديگر وقتي خبر ولايت‌عهدي حضرت رضا عليه السلامبه مدينه رسيد. علويان به شوق ملازمت آن حضرت و به جهت

همکاري و تبليغ و تحکيم دين مبين اسلام متوجه ايران شدند. اما شهادت حضرت رضا عليه السلامهمه آنان را غافل‌گير کرد و به دنبال سخت‌گيري کارگزاران خليفه عباسي در مناطق مختلف کشور، متواري و عده‌اي در نبردي نابرابر به شهادت رسيدند و گروهي از سادات همانند سيد جلال الدين اشرف به کوهستان‌هاي گيلان پناهنده شدند و حتي حيله‌هاي مرموزانه مأمون همانند عزاداري، لباس سياه پوشيدن، و ازدواج دخترش با حضرت جوادعليه السلام که به منظور کاهش عکس العمل‌هاي علويان بود، مؤثر واقع نشد و شورش سادات در اقصي نقاط کشور بر عليه مأمون تداوم يافت.[۵]

علت انتخاب گيلان
گيلان که بخش جلگه‌اي و نواحي ساحلي دريا را شامل مي‌شد. بخش کوچکي از سرزمين پرآوازه ديلمان[۶] بود.
پس از روي کار آمدن خلفاي اموي و عباسي ديلميان همواره در حال مبارزه با خلفا و مورد ظلم و تعدّي آنها بودند. ديلميان از راه پناه دادن به آل عليعليه السلام مي‌خواستند به هر کيفيت شده خلفا را براندازند و مظلوم را ياري دهند.

از نوشتة ابوالفرج اصفهاني، چنين بر مي‌ايد علويان که جان آنان از ناحيه خلفا در معرض خطر بود با راهنمايي و توصية برامکه به ديلمان پناه مي‌بردند. وي مي‌نويسد: «يحيي بن عبدالله بن الحسن پس از واقعة فخّ (محلي در نزديکي مکه که در آنجا ميان حسين بن علي بن الحسن با هادي عباسي در سال ۱۶۹ ق. واقعة مرعوف رخ داد.) مدتي نهاني مي‌زيست و گمنام در شهرها مي‌گشت. فضل بن يحيي برمکي از مکان او مطلع شد، به وي پيغام داد که از آن مکان خارج گردد و آهنگ ديلمان بنمايد و فرماني نوشت که کسي در راه‌ها متعرّض وي نگردد. يحيي به طور ناشناس به ديلم رفت و او نخستين علوي مشهور از نواده‌گان امام حسن مجتبيعليه السلام بود که به ديلم يا گيلان پناه برد. اما رواج اسلام در گيلان در زمان وي اتفاق نيافتاد.»[۷]

آل عليعليه السلام که از اوايل خلافت بني‌عباس از ناحية آنان و عمالشان سخت در رنج و شکنجه بودند مهم ترين پناهگاهشان در ايران، ناحية طبرستان و ديلمان بود. به خصوص ناحية ديلم که هم صعب العبور بود و هم کوه‌هاي بلند و جنگل‌هاي انبوه و موقعيت اقليمي ويژه منطقه باعث شده بود که جنگ و لشکر کشي و تصرّف آن از سوي دشمنان غير ممکن باشد و مردم ديلم نيز از ايشان نگهداري و طرفداري مي‌کردند. پناه بردن سادات علوي در زمان متوکل عباسي، يعني در قرن سوم هجري شدت پيدا کرد و عدّه قابل توجهي از آنها خود را به

نقاط امن ديلمان رسانيدند و مردم ديلم خصوصاً سرداران ديلمي که عباسيان را دشمن مي‌داشتند، علويان را تحت حمايت گرفتند و وسايل زندگي و معيشت آنان را نيز فراهم ساختند. پناهندگان که به اصول عقايد علوي آشنايي داشتند در تماس و معاشرت با مردم ديلم، آنها را تحت تأثير قرار داده و با تعاليم اسلام ناب محمدي آشنا ساختند.[۸]
سيد جلال الدين اشرف دومين چهرة علوي مشهور است که بعد از يحيي بن عبدالله وارد سرزمين گيلان گرديد. البته در مسير راه به گيلان با موانع و جنگ‌هايي رو به رو بود که شرح آن خواهد آمد. سال ورود سيد اشرف به گيلان را ۲۰۶ و يا ۲۱۰ ق. دانسته‌اند.

وي در حدود ۲۰ سال در آن سامان حکومت داشته است گرچه برخي ورود سيد اشرف را در زمان حيات امام رضا عليه السلام دانسته‌اند و مي‌گويند: وي در زمان حيات امام رضا عليه السلام به عنوان وکيل و نماينده تام الاختيار حضرت و يا براي تبليغ به ناحية ديلم مهاجرت نموده است که اين قول را اکثر مورخان ‌ضعيف مي‌شمارند و اعتقاد دارند که وي بعد از شهادت امام رضا عليه السلام به اين ناحيه پناهنده شده است.

نهضت سيد اشرف
سيد جلال الدين اشرف هنگام ورود به ديلمان ظاهراً اولين مقابله و نبرد را در حوالي زنجان و قزوين که در آن عصر دارالمرز بين اعراب مسلمان و ديلميان بود با خوارج و لشکريان خلفاي عباسي داشته است. گويا برخي از مأموران حکومتي، آن حضرت را شناسايي نموده و در صدد دستگيري وي بر مي‌ايند که حضرت با تعدادي از ياران و همراهانش با آنان درگير شده و اين جنگ به مدت ۴ ماه به طول مي‌انجامد. سرکردگي سپاه عباسي را در ناحيه زنجان و قزوين و طارم مردي به نام «بابا ملحد» به عهده داشت. حضرت به کمک قبايل ديلمي و مردان ترک زبان استا جلو موفق گرديد زنجان را در ذي الحرام سال ۲۰۶ ق. فتح نمايد. در اين نبرد قيس فرزند باباملحد به دست سيد جلال الدين کشته شد.
مؤلف جنگ نامه سيد جلال الدين اشرف مي‌نويسد:

«وقتي دو لشکر در مقابل هم صف آرايي کردند، در اين هنگام قيس پسر بابا ملحد به پيشنهاد پدر به ميدان آمد که از هيبت و شکوهش ترسي عظيم در دل مسلمانان راه يافت. حسن بيک فرمانده حضرت به اذن ايشان به ميدان رفت ولي حضرت از او چنين خواست: اي حسن بيک! تو برو در جاي خود باش که کشنده او منم.» اما چون حضرت وارد ميدان شد، قيس از ديدن جمال نوراني و سيماي روحاني‌اش وحشت کرد. چنان که آهسته جلو آمد و حضرت را به ترک جنگ و توبه! دعوت کرد. حضرت نيز او را به بيعت با امام محمدتقيعليه السلام دعوت کرد که او نپذيرفت. حضرت نيز تيري در کمان نهاد و سر او را نشانه رفت و با همان تير او را به خاک افکند.» لشکريان با ديدن اين صحنه پراکنده، عده‌اي کشته و تعدادي از آنان به طرف رودخانه «قزل اوزن»[۹] در نزديکي طارم و رودبار متواري شدند.»[۱۰]

کمک و حمايت ديلميان در همراهي سيد اشرف و تار و مار کردن لشکر کفر و خوارج در پيروزي نهضت حضرت در فتح زنجان و قزوين، طارم، کوهدم (رودبار) نقش اساسي و کليدي داشته است. خصوصاً آنکه در فتح زنجان گروهي از ديلميان به سرکردگي مردي رشيد به نام «هاشم» شکست لشکر بابا ملحد به حمايت از سيد اشرف آمدند و موفق شدند شهر زنجان را از لوث وجود ناپاکان پاکسازي نمايند.

جنگ‌هاي سيد اشرف عبارتند از:
۱٫ زنجان در سال ۲۰۶ ق.
۲٫ فتح طارم و حوالي آن؛ در اين مناطق عدّاي از مسيحيان به دست آن بزرگوار مسلمان گرديدند که تعداد آنان را تا ۱۲۰۰ نفر نوشته‌اند. پيوستن آنان به لشکر سيد، در پاکسازي بقاياي خوارج که در آن مناطق جا خوش کرده بودند تأثير شگفتي داشته است.
۳٫ فتح رودبار (کوهدم) (سال ۲۰۶ ق.)

۴٫ فتح رشت در سال ۲۰عليه السلام ق. وي در يکي از روزهاي سال ۲۰عليه السلام ق. باشکوه و عظمت وارد شهر رشت شد. مردم کوچه و بازار به استقبال او شتافتند و مقدم او را گرامي داشتند. حضرت در جمع مردم رشت خطاب به بزرگان لشکر خود چنين فرمود:

«دوستان دانسته باشيد که من خروج کرده‌ام به قول جدّ خود اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالبعليه السلام عمل کرده‌ام. در اثناي سخنان وي، يکي از بزرگان رشت که مردي ثروتمند به نام پاسکا[۱۱] بود؛ آن حضرت را متهم به دروغ‌گويي نمود. حضرت هم فرمود: بعضي از مزدوران شک دارند و من دعا مي‌کنم؛ اگر خروج من حق است آتش بدين پير گمراه (پاسکا) بيفتد و او را بسوزاند و آنگاه حضرت دو رکعت نماز گزارد و سر به سجده گذاشت و شروع به مناجات کرد. پاسکا در حالي که دست‌هايش بسته بود با حيرت نگاه مي‌کرد و از ترس عرق مي‌ريخت.

ناگهان بادي وزيد و ابري سياه پديدار شد و آتش از آن جهيد و بر پاسکا افتاد و سوزانيد. وقتي مردم اين معجزه را از حضرت مشاهده کردند به آن حضرت تعظيم کرده و دعوت آن بزرگوار را که همانا بيعت با امام جوادعليه السلام بود پذيرفتند. سيد به مدت ۹ ماه در رشت حکومت کرد و تمام دارايي پاسکا را بين مردم تقسيم کرد.[۱۲]

۵٫ فتح لاهيجان و سياهکل (برفجان) در سال ۲۰۸ ق.
۶٫ فتح شهرها و آبادي‌هاي غرب گيلان در سال ۲۱۰ ق.

مناطق غربي گيلان که تحت تأثير و نفوذ حکومت نعمان بن نوفل از نوادگان شمر بن ذي الجوشن بود در يک نبرد تمام عيار در دو مرحله توسط سيد اشرف فتح گرديد نعمان متواري شد و بنا به گفتة مورخان به شهر (شهران) مازندران گريخت و در آنجا اقامت گزيد.
شيوة حکومتي سيد اين بود که هر شهري را که فتح مي‌نمود يکي از سرداران امين و با لياقت خود را براي رسيدگي به امور مردم آن شهر منصوب مي‌کردند و خود به امور مهم‌تر مي‌پرداختند.

۷٫ فتح شهران (شهري در حوالي بابل مازندران) در سال ۲۱۱ ق.
سيد بعد از فتح نواحي مرکزي و غربي گيلان به مقر حکومتي خود يعني لاهيجان بازگشت و در اين هنگام به او گزارش دادند که نعمان بن نوفل بعد از فرار به مازندران به کمک برخي از امراي آن سامان همانند منصور بن عبدود به تجديد قوا پراخته و براي سرکوبي نهضت سيد، به سوي گيلان در حرکت هستند. آنان وقتي به کجور (شهري حوالي نور و نوشهر) رسيدند، سپاه سيد جلال الدين اشرف ر در مقابل خود ديده و بعد از رد و بدل کردن پيام‌هايي مبني بر تسليم يکديگر، سرانجام جنگ سختي درگرفت. در اين جنگ ۱۸۵ نفر از لشکريان حضرت جلال الدين شهيد و هزاران نفر از لشکر دشمن به هلاکت رسيده يا به اسارت در آمدند و سرانجام حضرت موفق به فتح اين شهر (شهران) گرديد. نعمان فرار کرده و در حدود سال ۲۱۲ ق. در مازندران به دست ما زيار دستگير و به بغداد فرستاده شد و در آنجا به دستور مأمون به قتل رسيد.[۱۳]

اوّلين کاروان زيارتي از شمال
سيد اشرف پس از فتح شهران در سال ۲۱۱ ق. تصميم گرفت به زيارت مرقد مطهر برادرش امام رضا عليه السلام برود و لذا طي سخناني براي سپاهيان خود فرمود:
«اي دوستان خاندان علي! هرچه وظيفه شما بود انجام داديد. اکنون به شما رخصت مي دهم که بر سر اهل و عيال خود بر گرديد که من براي زيارت برادرم ثامن الائمهعليه السلام به خراسان خواهم رفت…» ولي سرداران سپاه گفتند: « اي فرزند رسول الله! از آن زماني که خانه‌هاي خود را به خون‌خواهي امام حسينعليه السلام و امام رضا عليه السلام ترک کرديم، دست از جان شسته‌ايم و اکنون دست از دامن تو باز نخواهيم داشت. سپس آن حضرت مصايبي را که بر پدر و جد بزرگوارش گذشته بود يادآوري کرد و مؤمنان زار زار گريستند.» حضرت

با عده‌اي از سرداران رشيد اسلام به صورت کارواني از مازندران به سوي مرقد امام رضا عليه السلام حرکت کرد و مي‌توان گفت که بعد از هشت سال از شهادت حضرت اوّلين کاروان زيارتي منطقه شمال ايران، گيلان و مازندران به مشهد مقدس رفته است. حضرت با سرداران خود به هر جا که مي‌رسيدند مردم به استقبال آنها مي‌شتافتند و احترام لازم را به جا مي‌آوردند.

زيارت مرقد مطهّر
چون به نواحي طوس رسيدند در کنار چراگاهي شتراني را در حال چرا ديدند و گنبدي را مشاهده کردند. حضرت پياده شد و آهسته جلو رفت و دست مبارک خود را زير گنبد بر زمين نهاد و شروع به درد دل کرد و به شدت گريست. همه با ديدن اين منظره غم‌انگيز فهميدند که آنجا مرقد مطهر امام رضا عليه السلام است. کاروان هم به گريه افتادند. حضرت مدتي در آنجا اقامت گزيد و بساط عزاداري و اطعام به راه انداخت و در آن مدت کرامات بسياري از ايشان مشاهده شد. که همه را متحير کرد. سيد جلال الدين اشرف بعد از زيارت مرقد مطهر برادرش به سوي گيلان حرکت کرد.[۱۴]

تشکيل حکومت شيعي
سيد جلال الدين با جماعتي از سادات حسني و حسيني وقتي به گيلان رسيد در لاهيجان و بر مسند رهبري تکيه زد و اموري را به برادرش اميرشمس الدين واگذار کرده و خود غالباً با سرداران و يارانش به سر مي‌برد. نواحي فتح شده توسط حضرت ميان سردارانش تقسيم شد و هريک را براي حکمراني منطقه‌اي فرستاد. اين سرداران که به عنوان والي و نماينده حضرت به قسمت‌هاي مختلف گيلان فرستاده شدند، عبارتند از:

سيد هاشم در ديلمان، حسن بيک در طارم و نواحي زنجان، امير سلطان در رشت، سيد محمد در سياهکل (برفجان)، سيد حمزه در کوهدم (رودبار) عبدالرحمن اژدر در هوسم (رودسر) اميرسيد شمس الدين به عنوان جانشين حضرت در لاهيجان (که هم اکنون قبر اين بزرگوار زيارتگاه مشهوري است.)

سيد جلال الدين در لاهيجان نماز جمعه را اقامه کرد و ترويج شريعت نموده و در خطابه‌ها از احاديث پدر و اجدادش، رواياتي نقل مي‌کرد و حکومت مستقلي تشکيل داد و به عنوان رهبري روحاني و معنوي از نزديک ناظر امور حکومتي بود. در حقيقت نخستين حکومت شيعي در سال ۲۱۱ ق. در گيلان تشکيل شد و تا سال ۲۲۳ و يا به قول ديگر ۲۳۰ ق. تداوم يافت. هرچند حضرت جنگ‌هايي در اين مناطق با برخي از مخالفان محلي داشته است. تا اين که حضرت توسط سرداران خود با خبر شد که مخالفان و دشمنان وي به سرکردگي مردي به نام چهل گوش عموي نعمان بن نوفل در مرزهاي بين ديلميان و اعراب در حوالي قزوين دست به شورش بر عليه او زده‌اند و قصد نفوذ به قلمرو حکومت سيد را دارند. حضرت ابتدا او را دعوت به اسلام علوي کرد ولي در جواب طي نامه‌اي به حضرت نوشت:

«بين من و فرزندان موسي بن جعفر جز شمشير چاره‌اي نيست.»[۱۵]
وقتي نامه به حضرت رسيد با لشکري انبوه به آن مناطق رهسپار شد و در حوالي رودبار به نام «دارستان»[۱۶] طي نبردي خونين و جنگي سهمگين، متأسّفانه لشکر حضرت شکست خورد و حضرت بدنش نيز مجروح گرديد. وي در منزل شيخ مفيد الدين که پيرمردي نود و چند ساله بود فرود آمد. حضرت وضو گرفت. اما خون به شدت از بدن مبارکش جاري بود. شيخ مفيد الدين نقل مي‌کند که حضرت صد و چهارده زخم بر پيکر مبارکش ديده مي‌شد. اما به آن زخمي که «چهل گوش» بر پهلوي حضرت زده بود شهيد شد.[۱عليه السلام ]
شهادت و مدفن
بنا به نقل مشهور حضرت سيد جلال الدين اشرف در ۱۴ رمضان سال ۲۲۳ يا ۲۳۰ ق. به شهادت رسيد. شيخ مفيدالدين که مردي پارسا بود طبق وصيت پيکر مبارک حضرت را غسل داده و آن را در تابوت گذارده و به کمک اهالي تا کنار رودخانه خروشان سفيد رود تشيع و آنگاه تابوت را در آب سفيد رود رها کرد.

پيکر پاک آن رهبر مجاهد بعد از گذشت حدود ۱۰۰ کيلومتر در حوالي لاهيجان و در قرية «اکيم» به ساحل رسيد و توسط عده‌اي از مردم از آب گرفته و در همان کنار ساحل بدون هيچ گونه تشريفاتي به خاک سپرده شد. بعدها رودخانه تغيير مسير داده و هم اکنون فاصله حرم آن حضرت تا رودخانه سفيد رود حدود ۴ کيلومتر است.
در سال ۳۱۱ ق. گنبدي توسط گوهرشاد خانم بنت کيا رستم از خاندان شيعي آل بويه بر روي قبر آن حضرت بنا نهاده شد.[۱۸] محل دفن آن حضرت در آبادي بي‌نام و نشان بعدها به نام‌هاي کوچان، جلاليه، اشرفيه و هم اکنون آستانه اشرفيه معروف است. و مردم به زبان محلي آن را (پَلا آستانه)، يعني امامزاده بزرگ مي‌خوانند.

ختام مسک
ايت الله مهدوي محقق نامدارگيلان نکاتي را به اختصار درباره آن حضرت مي‌نويسد:
«اينکه سيد جلال الدين اشرف، همان ابراهيم المرتضي اصغر فرزند امام همام حضرت موسي بن جعفرعليه السلام است، ظاهراً ترديدي در آن نيست. والعلم عندالله، اما وي لقب جلال الدين را در زنجان به جهت تقيه انتخاب کرد تا شناخته نشود. او با ۱۵۰ نفر از سادات حسني و حسيني عازم جيلان شد که برادرش ميرشمس الدين ابن موسي الکاظم عليه السلام و خواهرش فاطمه اخري او را در اين سفر همراهي مي‌کردند. او مردي دانا، شجاع، کريم، فاضل، عالم، نبيل، راوي حديث از پدر و برادرش، و در نهايت درجه تقوي و گشاده دستي بود.

تعدادي از همراهان آن بزرگوار از فرزندان امام باقرعليه السلام هستند که امروز مراقد آنان در گوشه و کنار صفحات گيلان به چشم مي‌خورد. خروج و قيام سيد جلال الدين بين دو قيام يحيي بن عبدالله که در سال ۱عليه السلام ۶ ق. رخ داد و قيام حسن بن زيد معروف به داعي کبير در سنة ۲۵۰ ق. در مازندران واقع شده است. سيد جلال الدين وجود ناپاک خارجيان را از صفحه روزگار برانداخت و چون به شهر لاهيجان رسيد مردم آن شهر از آن بزرگوار استقبال کردند و سيد جلال الدين مدت نوزده سال به فرمانروايي مشغول بود تا آنکه در سال بيستم جهان را بدرود نمود. او توسط امير چهل‌گوش نبيره شمر بن ذي‌الجوشن به شهادت رسيد و براي آنکه بدنش توسط مخالفان سوزانده يا هتک نشود وصيت کرد که چون وفات

يافتم بعد از تغسيل و تکفين جنازه مرا در تابوتي نهيد و آن تابوت را در آب سفيد رود اندازيد و شما از عقب آن تابوت باشيد. هرجا که آب تابوت مرا بيرون اندازد مرغ سفيدي بيايد يکي بر بالاي جنازه نشيند و يکي ديگر به پايين، جنازه مرا در همان مکان دفن کنيد. پس به همان دستور رفتار گرديد تا آنکه تابوت در قريه «اکيم» از آب بيرون آمد. لذا همانجا مدفون گرديد و مشهدي عالي بر او بساختند و بروز کرامات همه ساله از آن موضع مطهر ظاهر مي‌شد و مي‌شود. کثيري از سرداران آن حضرت در صفحات گيلان داراي مزاري معروف هستند.[۱۹]
نقش ایرانیان در تغییر سیاست خلافت و انتخاب امام رضا(ع) به ولایت عهدی

نحوه مخالفت هر خلیفه ای با امامان عصر خود و نیز سیاست و راهبرد امامان معصوم در قبال آنان متفاوت بوده است.
نحوه مخالفت هر خلیفه ای با امامان عصر خود و نیز سیاست و راهبرد امامان معصوم در قبال آنان متفاوت بوده است. در زمان حضرت علی(ع) سیاست سكوت از طرف ایشان و جلوگیری ازنشر فضایل اهل بیت از طرف خلفای وقت اتخاذ می شود. امام حسن مجتبی ابتدا آماده جنگ با معاویه می شوند و زمانی كه ادامه جنگ را به ضرر اسلام می بینند از جنگ منصرف و حاضر به پذیرش صلح با معاویهٔ بن ابوسفیان می شوند.

در عاشورا، تقابل امام حسین(ع) با خلیفه وقت به اوج خود می رسد و زمانی كه ایشان می بینند ٧٢ تن یار باوفا و صادق و آماده شهادت دارند به طور آشكار در مقابل حكومت می ایستند و با آماده شدن خلیفه وقت برای جنگ، امام هم خود را برای دفاع از اسلام و حفظ آن در میدان شهادت آماده می كنند. پس از ایشان امام سجاد(ع) در معرض خفقان شدید از سوی حكومت قرار گرفتند و بهترین شیوه برای نشر معارف اسلامی را با توجه به شرایط موجود در دعا و با زبان دعا با مردم صحبت كردن، می یابند. از ایجاد فضای اختناق و محدود كردن ائمه در زمان امام باقر(ع) و به ویژه امام صادق(ع) كاسته می شود. با وجود این كه در این زمان سلسله بنی امیه ضعیف شده و روزهای پایانی حكومت خود را سپری می كند.

این دو قیام آشكار علیه حكومت را به نفع اسلام نمی بینند، از این كار خودداری كرده و به جای آن با نشر تعالیم و تربیت شاگردان -به ویژه امام صادق(ع)- به حفظ و دفاع از كیان اسلام می پردازند. زمان هفتمین اختر تابناك آسمان امامت به دلیل تثبیت حكومت عباسیان دوباره همان سیاست كنترل شدید امام(ع) از طرف خلیفه وقت (هارون الرشید) در پیش گرفته می شود.

در زمان مامون عباسی سیاست كنترل و كم كردن دایره نفوذ امام(ع) در مردم تغییر می كند. مامون، امام رضا(ع) را به اجبار در سمت ولایت عهدی خود قرار می دهد. اما این سیاست پایدار نمی ماند و بعد از به شهادت رساندن امام رضا(ع) توسط مامون بقیه ائمه به جز آخرین حجت خدا در زمین گرفتار همان سیاست اختناق می شوندحال سوال این جاست كه چرا مامون هم چون بقیه خلفا برای حفظ حكومت خود از خطری كه از جانب امام رضا(ع) آن را تهدید می كند، ایشان را به زندان نیفكند یا محدودیت های شدیدی در تماس مردم با ایشان

قرار نداد. بلكه با اعلام عمومی، امام رضا(ع) را وارد دستگاه خلافت كرد. سوال دوم در همین زمینه این است كه این سیاست مامون و ورود امام رضا به دستگاه خلافت اولا چه تاثیری در جریان های پیرامون مامون و امام رضا در همان زمان داشته و همچنین چه تاثیری بعدها بر رابطه بین امام و خلیفه وقت گذاشته است.در گفت و گویی با غلام رضا جلالی، محقق، نویسنده و عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی نظر ایشان را در این باره جویا شدیم. این گفت وگو با حذف سوال ها پیش روی شماست.
● امویان و ایرانیان

به دلیل همین نزدیكی فرهنگی امویان با مردم شامات و عدم تطابق فرهنگ آن ها با آموزه های اسلامی، امویان خطر جدی از سوی مردم شام احساس نمی كردند و حساسیت آن ها بیشتر روی آموزه های اسلامی و مردم مكه، مدینه، كوفه و بصره بود. اطراف كوفه بیشتر، ایرانیان ساكن بودند كه شناخت بنیادی تری از اسلام پیدا كرده بودند. ساكنان مدینه هم كه سال ها زیر نظر تعالیم پیامبر بودند، نمی توانستند تفكر و فرهنگ امویان را بپذیرند.بنابراین در آن زمان سه جریان وجود داشت، اول جریانی كه آموزه های پیامبر به وجود آورده بود. دوم، جریان امویان بود كه بیشتر از این كه از اسلام تاثیر بپذیرند، از غرب آن زمان تاثیر پذیرفته بودند. سومین جریان، ایرانیان بودند كه چون تازه به دین اسلام رو آورده بودند و قبلا هم خودشان دارای فرهنگ و تمدن بودند با نگاهی بازیگرانه به دین، با اسلام روبه رو نشدند. به همین دلیل حضرت علی(ع) مركز خلافت خود را كوفه انتخاب كرد چون ایرانیان كه از طرفداران جدی ایشان بودند بیشتر در اطراف كوفه سكونت داشتند.

بعدها هم در سپاه مختار ثقفی خیلی از كسانی كه با هم حرف می زدند و گزارش هایی از آن ها نقل شده است به زبان فارسی سخن می گفتند. به نوشته كتاب تاریخ سیستان كه مرحوم ملك الشعرای بهار آن را تصحیح و منتشر كرده است؛ اولین اعتراضی كه نسبت به شهادت امام حسین(ع) صورت گرفت از طرف ساكنان سیستان بود. لذا به تدریج ایران و به خصوص خراسان به مركز اصلی اعتراض ها علیه بنی امیه تبدیل شد. علاقه مندان به دین در ناحیه خراسان بیشتر حضور داشتند زیرا بیشتر پایه گذاران علوم حدیث و علوم نقلی

السلام) مربوط به این ناحیه است و ناحیه خوارزم از لحاظ علمی و تمدنی بسیار تاثیرگذار بوده است لذا خراسان جریان پویایی بوده كه نمی توانسته فرهنگ جاهلیت را بپذیرد.
در زمان امویان از یك طرف ایرانیان به انسان های درجه دو تبدیل شده بودند و از طرف دیگر عملكرد امویان با عقاید آن ها سازگاری نداشت؛ بنابراین سعی كردند امویان را كنار بگذارند. در سقوط امویان و روی كار آمدن عباسیان حداقل می توانیم ٢٠ نهضت را در خراسان شناسایی كنیم. پایگاه شعوبیگری هم بیشتر در خراسان شكل گرفت. شعوبی ها هم بیشتر بر

مسئله عدالت و این كه اسلام آمده تا تبعیض ها را برطرف كند تاكید می كردند. ابومسلم خراسانی به امام جعفر صادق(ع) پیشنهاد داد كه ایشان عهده دار خلافت مسلمین شوند. اما ایشان نپذیرفتند. لذا این ها به سمت عباسیان رفتند. چون عباسیان فرزندان عباس عموی پیامبر بودند و كسی تصور نمی كرد كه علیه خاندان پیامبر عمل كنند اما متاسفانه از اوایل خلافت بنی عباس نشانه های این مخالفت آشكار می شود به طوری كه عباسیان سه رویكرد را در مقابله با ائمه اتخاذ كردند. یكی استبداد و سركوب مخالفان و قیام هایی بود كه از طرف شیعیان انجام می شد. به همین منظور هارون الرشید به خراسان می آید و دلیل آمدن او به خراسان هم ترسی بوده كه از این ناحیه داشته است.

او با وجود مریض بودن به خراسان آمد كه در ناحیه سناباد از دنیا رفت. هارون امین را برای خلافت تعیین می كند. حالا مامون است و امین، بنابراین مامون از یك جهت رقیب دارد و از جهت دیگر تعداد علویان در خراسان زیاد است. در چنین شرایطی چه باید بكند؟بنابراین در چنین شرایطی رویكرد دوم یعنی رویكرد تحبیب از سوی مامون عباسی بیش از گذشته در پیش گرفته می شود. مامون براساس یك بازی سیاسی سعی كرد خود را به شیعیان نزدیك كند و وقتی فهمید در بین بنی هاشم و علویان با نفوذتر از علی بن موسی الرضا وجود ندارد؛ از

تعداد كسانی را كه به استقبال امام رضا(ع) آمده بودند هزاران نفر نقل می كند. قوی ترین ارتباط مردم ایران با جریان امامت و ولایت در زمان امام رضا(ع) به وجود می آید؛ لذا آمدن آن حضرت به این سرزمین باعث توسعه تشیع در ایران می شود. امام رضا(ع) آموزه های پیامبر اكرم(ص) را به طور عملی به مردم آموزش می دهند.

زمانی كه امام رضا(ع) به خانه یكی از اشراف نیشابور دعوت می شوند به جای این كه بر تختی كه برای ایشان آماده شده بود بنشینند در كنار خدمت كاران و بقیه اهل آن مجلس می نشینند. حاكم نیشابوری نقل می كند كه از آن به بعد بزرگان و عالمان دینی به جای این كه در بالای مجلس بنشینند در پایین مجلس و در آستانه در می نشستند.سومین رویكردی كه در زمان عباسیان به طور ویژه شاهد آن هستیم رقابت در حوزه فكر و اندیشه بود. آن ها در تحلیلی كه با خود داشتند نفوذ ائمه اطهار را بیشتر از سمت معارف آن ها می دانستند.لذا برای این كه بتوانند اهمیت این معارف را كم جلوه دهند و بگویند كانون معارف فقط خاندان رسول اكرم نیستند به سمت مكاتب هند، ایران، یونان و روم رفتند. این سیاست در زمان منصور

پایه گذاری و در زمان مامون به اوج خود رسید. ولی این سیاست هم به دلیل عدم شناخت آن ها از امام و علم امام به شكست انجامید.مامون زمانی كه گسترش و نفوذ روزافزون امام را در بین مردم و متفكران سایر ادیان و فرقه ها می بیند و زمانی كه از توانایی بر غلبه كردن بر امین و تصرف بغداد مطمئن می شود سیاست خود را تغییر می دهد و اقدام به قتل فضل بن سهل و شهادت امام رضا(ع) می كند؛ تا هیچ رقیبی برای خلافت نداشته باشد.بنابراین به طور خلاصه در جواب به پرسش شما كه چرا در زمان مامون سیاست رابطه بین خلیفه و امام تغییر می كند می توان گفت، عباسیان توسط ایرانیان به حكومت رسیده بودند و مردم ایران به ویژه خراسانی ها اهل شورش و اعتراض بودند.

علاوه بر این فرهنگ ایرانی در آن زمان بسیار قوی بود.در آن زمان جریان های مختلف فكری اسلامی و غیراسلامی از قبیل مزدكیان، مانویان، زرتشتیان، بوداییان، معتزله، اشاعره، مرجئه و جریان های صوفیانه در خراسان وجود داشت و هر كدام از آن ها نماینده هایی در سرتاسر خراسان داشتند.لذا در آن زمان، چون امام رضا حجتی بودند كه از موضع اسلام سخن می گفتند و مردم ایران به خصوص خراسان توجه زیادی به خاندان پیامبر خدا(ص) می كردند، مامون به سراغ آن حضرت می رود.در جواب این سوال هم كه اگر مامون نمی توانسته بر

شورش های مردم خراسان غلبه كند چرا باید برای به خطر افتادن حكومت خود امام رضا(ع) را به خراسان بیاورد؟ باید بگویم كه، در این جا مسئله فقط به خراسان محدود نمی شود. بلكه باید جریان های دیگر در بغداد و بقیه مناطق امپراتوری اسلامی را هم در این تحلیل در نظر گرفت تا جایگاه خراسان در آن زمان مشخص تر شود. حداقل از آمدن هارون به خراسان می توانیم این گونه برداشت كنیم كه خراسان یكی از حساس ترین مناطق در زمان حكومت هارون و مامون بوده و بنابراین تهدیدی محسوب می شده است كه شخص خلیفه به این ناحیه می آید.

● بازگشت به گذشته
در جواب به این سوال كه چرا بعد از شهادت امام رضا توسط مامون دیگر مردم خراسان شورش و اعتراضی نمی كنند و مامون هم امام جواد(ع) را مثل امام رضا(ع) وارد دستگاه خلافت نمی كند؟ باید گفت كه مامون برای جلوگیری از اعتراض مردم اعلام نمی كند كه من ایشان را به شهادت رساندم بلكه مخفیانه این كار را انجام می دهد و بعد از شهادت ایشان تظاهر به ناراحتی و عزاداری می كند. دیگر این كه عباسیان هم چون امویان به این نتیجه می رسند كه برای حفظ حكومت خود باید برای ائمه محدودیت اعمال كنند و دیگر سیاست تحبیب كارایی ندارد و همچنین خراسانی ها دیگر مثل زمان امام صادق(ع) تا امام رضا(ع) اهل اعتراض و شورش نیستند.
ايران در اواخر قرن سوم

قرن سوم هجري را مي توان قرن سهيم شدن ايرانيان در قدرت سياسي جهان اسلام دانست.زيرا طاهربن حسين كه از جانب مامون عباسي منصوب شده بود،اولين سلسله نيمه مستقل ايرانيان را بنيان گذاشت.اما اين حكومت به طول نينجاميد كه توسط يعقوب ليث بنيانگذار سلسله صفاري سقوط كرد.وي پس ار گرفتن سيستان در نبردهايي توانست كابل،هرات،كرمان و فارس را نيز تصرف كند.و علي رغم مخالفتهاي شديد عباسي نيشاپور مركز قدرت طاهريان را مورد هجوم قرار دارد و تصرف كرد و محمد بن طاهر را به اسارت گرفت اين به منزله ي پايان يافتن حكومت طاهري و طرح شدن صفاريان به عنوان قدرت برتر سرزمينهاي شرق بود.يعقوب به دنبال هجومي نه چندان موفق به گرگان و طبرستان به تنبيه حس

ن بن زيد علوي خود را براي روياروي با دستگاه عباسي آماده كرد۰ولي علي رغم پيشروييهايي كه در خوزستان داشت نتيجه به نفع يعقوب نبود و در دير عاقول شكست خورد وبه جندي شاپور عقب نشست.علي رغم بيماري در حال صف آرايي سپاه بود تا با معتمد روبرو شود. اما مرگ او مانع از برخورد مجدد دستگاه عباسي وصفاريان شد.
پس ار مرگش اين حكوت دوام چنداني نهداشت. عمر بن ليث برادر و جانشين يعقوب با وجود برقراري روابط حسنه با دولت عباسي قدرت صفاريان را در بخش اعظم ايران اعاده كرد طولي نكشيد كه اسماعيل بن احمد ساماني او را شكست دادو به اسارت در آورد.صفاريان قلمرو و حكومتشان به سيستان و برخي از ايالات جنوبي ايران محدو شدكه آن هم به علت شورش هاي پياپي متزلزل شد.

با شكست صفاريان،سامانيان روي كار آودند و بر بخشهاي شرقي و مركزي ايران حكم راندند. آنها بخارا واقع در ماوراء النهر را به عنوان مركز قدرتشان برگزيدند.پس از آن خراسان،گرگان و طبرستان و اندكي بعد ري و مناطق مركزي ايران و سيستان را تصرف كردند.بنابراين آنان در اواخر قرن سوم هجري دولتي بسيار قدرتمند كه از حدود ري تا مرزهاي كاشغر امتداد داشت به وجود آوردند.

اوضاع جهان اسلام وخلافت عباسي دراواخر قرن سوم
درقرن سوم هجري قدرت برتر جهان اسلام خلافت عباسي بودو باازبين بردن بني اميه قدرت معنوي ودنيايي جهان اسلام را دراختيار گرفت . درهمين قرن روند تجريه پذيري جهان اسلام وضعيف شدن دولت عباسي ادامه يافت . باتسلط عنصر ترك براين دستگاه شدت قيامهاي ضد عباسي شروع شد.دراواسط قرن سوم هجري شاهد ظهور يك سلسله جديد در ناحيه هاي طبرستان ، گرگان، گيلان وديلم هستيم كه زير نظر سلسله هايي مانندقارنيان وپازوسبانان قرارداشت. اين مناطق تامدتها دربرابر مسلمانان مقاوم بودند. تنهادراواخر قرن اول بود كه بخشهايي از طبرستان وگرگان توسط مسلمانان فتح شدوبه تدريج تاريخ اسلام به آن مناطق راه يافت وداعيان علوي توانستند مذهب شيعه راترويج دهند. درنتيجه درسال ۲۵۰ ه . ق بود كه حسن ابن زيد علوي با مردم طبرستان توانستند طاهريان را شكست داده وحكومت علويان رابنيان كنند در اواسط قرن سوم بجز صفاريان وعلويان ماشاهد به قدرت رسيدن

خاندانهاي ديگر هستيم سامانيان از جمله اين خاندانهاست پس از سقوط طاهريان وبه قدرت رسيدن صفاريان بوجود آمد اسماعيل ابن احمدتوانست با شكست دادن عمربن ليث صفاريدر نبردبلخ وشكست علويان از نزديكي گرگان دولتي قدرتمند درمشرق ايران به وجود بياورد اگر چه رابطه اي دوستانه با دستگاه خلافت داشت ولي مستقل بود.
در اواخر قرن سوم با توجه به ضعفي كه بر دستگاه خلافت عباسي چيره شده بود. جهان اسلام ديگر از قدرت مركزي برخوردار نبود و در نقاط مختلف،دولتهاي متعددي هم به صورت مستقل و يا غير مستقل وجود داشتند.

ماوراءالنهر(اوضاع جغرافيايي و اهميت سياسي و نظامي)
ماوراءالنهر مشتمل بر مناطق دو رود جيحون و سيحون مي باشد.اعراب مسلمان آن سوي رود جيحون را ماوراءالنهر يا منطقه هيطل ناميدند. اين ناحيه به پنج ايالت تقسيم مي شود:
ايالت سغد يا سغدياناي قديم و دو مركز به نامهاي بخارا و سمرقند را دارا مي باشد.
ايالت خوارزم: داراي دو كرسي بود. يكي در قسمت غربي يعني بخش ايراني رود جيحون و ديگري در قسمت شرقي يعني بخش تركي آن رود قرار داشت شهر كاث بود.
ايالت جغانيان:قسمت علياي جيحون را شامل مي شد. اين ايالت شامل ختل و ديگر ولايات جيحون عليا مي گرديد.

ايالت فرغانه: در ساحل سيحون عليا قرار داشت. كرسي آن شهر اخسيكث و در ساحل شمالي رود سيحون واقع بود.
ايالت چاچ(تاش يا تاشكند امروزي)
موقعيت استراتزيك اين ناحيه سبب شد تا از نظر اقتصادي،سياسي و نظامي داراي اهميت باشد.
از نظر اقتصادي:
عبور جاده ابريشم؛ ورود كاروانهايي از خوارزم و وارد كردن كالاهايي چون مواد خام، برده؛ وارد كردن ظروف سفالين،ادويه و مواد خام از چين و صادر كردن اسب،شيشه سمرقند به چين؛ كشاورزي و صنعت و معادن و تجارت؛صنعت كاغذ سازي،پارچه بافي خصوصاً پارچه “زند نيجي” و صادر به هند و عراق.
از نظر سياسي و نظامي:

اين ناحيه از روزگار باستان به عنوان سرحد جهان ايران و تركان به شمار مي رفت. به عتاوه ناحيه ماوراءالنهر به صورت معدني از نيروهاي نظامي زبده اي بود كه با عنوان مهاجم ،متحد و اسير وارد اين ناحيه مي شدند. آنها معمولاً به خدمت سلاطين و حكام مستقر در ماوراءالنهر، خراسان و ساير نقاط ايران در مي آمدند.

ماوراءالنهر در دوره ساسانيان
با سقوط دولت اشكاني و ظهور سامانيان باب جديدي در روابط ايران و مشرق ايران گشوده شد. شاپور اول از دو لحاظ به شاهنشاهي كوشان جذب شد. نخست تسلط بر جاده ابريشم و تجارت بين النهرين و ديگري اينكه كوشانيان را تصرف دره سند را اشغال و از هندوكش عبور كرده و ايالت بلخ را تسخير، پس از گذشتن از جيحون سمرقند و تاشكند را تصرف كرد. به اين طريق سلسله كوشان منقرض و به جاي آن سلسله ساسانيان جايگزين آنها در ايران شدند.

فشار هياطله بر ايران تا ظهور خسرو انوشيروان ادامه داشت. در اين زمان بود كه ساسانيان متحد بسيار نيرومندي براي مقابله با هياطله يافتند كه تركان نام داشتند. خسرو انوشيروان با همكاري تركان به فرماندهي ايستمي خاقان توانستند هياطله را نابود و قلمرو آنانرا با تركان تقسيم كه ماوراءالنهر به تركان و مناطق اطراف بلخ،قندوز در شمال خراسان در اختيار ساسانيان قرار گرفت.

ورود اسلام به ماوراءالنهر
با سقوط ساسانيان توسط اعراب مسلمان و پيشروي آنان به سوي ماوراءالنهر برخورد حتمي بين اعراب و تركان به نظر مي رسيد.امااعراب كه تا بلخ پيشروي نموده و بر خراسان دست يافته به طور موقت دست از فتوحات بر داشتند. پس از انتصاب قتيبه بن مسلم باهلي به خراسان بار ديگر فتوحات اعراب آغاز شد. قتيبه اول به طالقان و در آنجا با حاكم بلخ،شومان، نيزك،ترك از سيستان متحد شد. او سپس اطاعت پادشاهان چغانيان و تخارستان را پذيرفت و سرانجام در مرو به تهيه آخرين تداركات ىرداخت.

او در نزديكي آمل از جيحون گذشت و با سلطان نشين ايراني و تركي بخارا وارد نبرد شد و سرانجام بخارا را متصرف شد و وارث سلسه طغشاده را به تخت نشاند وي مطيع اعراب و در ظاهر به اسلام گرويد. در سمرقند ترخان با دادن باج و خراج و تسليم چند نفر به قتيبه صلح كرد. ولي بعد به دست اهالي سمرقند معزول و اخشيد غورك به جاي او نشست. قتيبه بلافاصله عكس العمل نشان داد و سمر قند را محاصره و با مداخله تركان تاشكند و فرغانه آن شهر را گشود. پس از آن به قصد تنبيه تركان متوجه تاشكند، فرغانه و خجند شد . تاشكند را گشود و سرانجام در حالي كه براي نبرد با فرغانه خود را آماده كرد ولي به دليل رقابت در دربار امويان به قتل رسيد.
با كشته شدن قتيبه بار ديگر ماوراءالنهر بر عليه اعراب طغيان و از چينيها درخواست كمك نمودند. با اين وجود تركان تورگاش به حمايت از آنان پرداخته، اما در نهايت اعراب بر آنها پيروز شدند. تورگاشها را شكست داده و وادار به تخليه سمرقند كرد.

تاريخ سياسي سامانيان
در بين سلسله هاي ايراني سامانيان از حيث احياء فرهنگ و هويت ايراني از اهميت قابل توجهي برخوردار هستند. تحولات سياسي سامانيان را مي توان به سه دوره تقسيم و بررسي نمود:
دوره اول: تلاس براي كسب قدرت سياسي- از آغاز قرن سوم ه.ق پس از اينكه مامون مناطقي از خراسان و ماوراءالنهر را در اختيار خاندان ساماني قرار داد آغاز مي شود و تا سال۲۸۷ه.ق ادامه يافت.

دوره دوم: اوج قدرت سامانيان- به دنبال پيروزي هاي درخشان اسماعيل ساماني در نبرد با صفاريان و علويان طبرستان آغاز و تا پايان فرمانروايي نصر بن احمد يافت.
دوره سوم: ضعف و انحطاط سامانيان- با قدرت يافتن نوح بن نصر آغاز مهمترين ويژگي اين دوره تسلط غلام سپهسالاران ترك بر دربار ساماني و زد و خوردهاي پايان ناپذير آنان براي حكومت خراسان و مقام سپهسالاري بود. اين دوره با تصرف بخارا توسط قراخانيان و اسارت عبدالملك دوم به پايان رسيد.