مقدمه:
ماركس و انگلس در « مانیفست» نوشتند:« تاریخ مدون بشرتاریخ مبارزة طبقاتی ست »[۱]. متفكران و اندیشه مندان چپ این نظر را می پذیرند. بر این مبنا درك تاریخ، بدون بررسی مبارزة طبقاتی جاری در بطن جوامع بشری غیر ممكن است.

آن كس كه نظر اول، یعنی اصل بودن مبارزه طبقاتی،‌ را بپذیرد، این نكته بعدی را هم می پذیرد كه راه رسیدن به درك مفید از تاریخ جوامع وارسیدن تقابل های طبقاتی در آن جوامع است. در خصوص مرحله بندی تكامل تاریخی اما اختلافات زیادی وجود دارد. اگر این اختلافات فقط در محدودة انتزاعی و تئوریك باقی بماند مسئله مهمی نخواهد بود ولی درك نادرست از تاریخ تحولات جامعه به طور اجتناب ناپذیری به درك نادرست از تركیب طبقاتی منجر می شود و پی آمد این درك مغشوش می تواند مسئله آفرین باشد. در بین متفكران چپ اندیش در پیوند با مقوله مرحله بندی تكامل تاریخی دوجریان عمده وجود دارد: ۱ – جریانی كه به مفهوم تكامل تك خطی جوامع بشری باور دارد و براین گمان است كه : « همه از مسیری عبور می كنند كه در اصل یكسان است …. انكشاف جا معه با جایگزینی مراحل مختلف صورت می گیردكه بر اساس قوانین معینی تعریف شده است و بر این اساس از یك صورت بندی اقتصادی – اجتماعی به صورت بندی دیگر دگرسان می شود.»[۲]

اگر از بینش تقدیر گرایانة مستتر در این عبارات چشم پوشی كنیم این « مسیر یكسان » كه به اعتقاد حا میان این نگرش در عین حال « نظام طبیعی » تحولات تاریخی جوامع بشری هم هست به این صورت بیان می شود كه جوامع :
« از جامعه اشتراكی اولیه به برده داری،‌از برده داری به فئودالیزم، از فئودالیزم به سرمایه داری و سرانجام از سرمایه داری به كمونیزم..» دگرسان می شوند[۳].

۲ – جریان دیگری هم هست كه این « نظام طبیعی » را به رسمیت نمی شناسد و مدعی است كه هرجامعه ای را باید بطور مشخص مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد تا بتوان رمز و راز تكامل تاریخی آن جامعه را باز شناخت.

عمده بررسی هائی كه ازتاریخ ایران به عمل آمده است به طور كلی از سوی حامیان جریان اول نگاشته شده است و به همین دلیل در نهایت امر بین تكامل تاریخی ایران و دیگر جوامع جهان تفاوت چشمگیری نمی بیند. طرفداران این شیوة نگرش خیلی كه محبت كنند تصویر مخدوشی از شیوة تولید آسیائی عرضه می كنند و پس آنگاه با اثبات نادرستی كاربرد آن تصویر خاص به ایران به بازگفتن همان داستان های چندبار گفته شده می پردازند . این كه نكات مبهم تاریخ ما روشن نا شده با قی می ماند مسئله ای نیست كه توجهی بر انگیزد. قصدم دربخش اول این رساله این است كه با مروری مختصر در نوشته های ماركس و لنین نشان بدهم كه مفهوم تكا مل تك خطی تاریخ به عنوان تنها تعبیر قا بل قبول از مرحله بندی تاریخ از جمله تحریفاتی است كه ابتدا به وسیله لنین و سپس عمدتا بوسیله استالین و در زمان حاكمیت خونبار او فرموله شده است[۴].

برای این منظور این بخش از این رساله را به سه قسمت تقسیم می كنم. در بخش اول به بررسی نظریات ماركس خواهم پرداخت. در فصل بعد نظریات لنین را مرور خواهم كرد. در قسمت پایانی بخش اول نیز به اختصار در بارة كنفرانس لنین گراد در ۱۹۳۱ سخن خواهم گفت. گفتن دارد كه به دلیل عدم دسترسی به اسناد و مدارك این كنفرانس بررسی من ناكافی و ناكامل است و از آن گریزی هم نیست.

ماركس و جوامع آسیائی:
لازمة درك تطور بینش ماركس از شیوة تولید آسیائی درك درست از نظر ماركس در بارة تكامل تاریخی بطور كلی است. در طول شكل گیری این درك كلی است كه وجود شیوه ای مجزا و متفاوت از فئودالیسم برای ماركس مطرح می شود. در فاز اولیه كه سالهای قبل از نوشتن « مانیفست » را در بر می گیرد ماركس در حال تكمیل تئوری خویش در بارة صورت بندی اجتماعی است. در نوشته هایش در این دوره ، برای نمونه « ایدئولوژی آلمانی » ، « فقر فلسفه »‌، « مزد ، كار ، سرمایه » ، بطوركلی از سه دوره یا عصر طبقاتی صحبت می كند. بعنوان مثال از جامعه عهد عتیق ( Ancient Society ) سخن می گوید كه در آن « برده همراه نیروی كارش خود را یك بار و برای همیشه می فروشد….. برده یك كالاست ولی نیروی كارش كالا نیست »[۵] در دورة فئودالیسم ، سرف فقط « بخشی از نیروی كارش را می فروشد. این او نیست كه ازمالك زمین مزد دریافت می كند ، بلكه این مالك زمین است كه از سرف باج می گیرد »[۶]. در عصر سرمایه داری اما ، «كارگر آزاد » « خودش را می فروشد ». او « نه به صاحبی تعلق دارد و نه بزمین وابسته است بلكه ۸، ۱۰ ، ۱۲، ۱۵ ساعت از زندگی یومیه اش را به آنكه طالب خریدن است می فروشد » . كارگر به این یا آن سرمایه دار منفرد تعلق ندارد ، بلكه متعلق به « طبقه سرمایه داران » است [۷].

برای همین دوره هم شواهدی در دست است كه شروع ارزیابی متفاوت ماركس را از تاریخ مشرق زمین نشان می دهد ولی این شواهد بیشتر حالت اشارات گذرا و غیر منظم را دارند و بیانگر یك بررسی سیستماتیك نیستند. برای نمونه در انتقادی كه بر نظریه هگل در بارة دولت می نویسد متذكر می شود كه در « استبداد اسیائی ، دولت سیاسی چیزی جز بولهوسی یك فرد نیست و دولت سیاسی مثل دولت مادی یك برده است » [۸].

پس آنگاه در بارة نكات افتراق دولت آسیائی و دولت مدرن توضیح مختصری ارائه می دهد و می نویسد آنچه كه دولت مدرن را از دولت آسیائی مجزا می كند این است كه در دولت مدرن « وحدت اساسی بین دولت و مردم وجود دارد و این وحدت بر عكس آنچه كه هگل می گوید نشانگر آن نیست كه عناصر گوناگون اساس جامعه به صورت واقعیت ویژه ای توسعه یافته اند بلكه كل اساس جامعه در كنار زندگی واقعی مردم به واقعیت ویژه ای دگرسان شده است و در واقع دولت سیاسی ، اساس تشكیل دهندة كل دولت شده است »[۹].

در اواخر دهه ۱۸۴۰ و در سالهای ۱۸۵۰ ماركس تئوری اش را تكمیل می كند. در این دوره آثار زیر قابل توجهند : « مقدمه ای بر انتقاد از اقتصاد سیاسی » ، « گروندریسه » ، مكاتباتش با انگلس و مقاله هایش در نشریة دیلی تریبون.
در نامه ای به انگلس ، ماركس می گوید كه نبودن مالكیت خصوصی بر زمین « كلید واقعی بهشت شرق است » [۱۰].

در جوابش انگلس می نویسد كه نبودن مالكیت خصوصی بر زمین « در واقع كلید تمام شرق است » و سپس این پرسش اساسی را پیش می كشد كه چگونه است كه شرقی ها به مالكیت زمین « حتی به شكل فئودالی اش نرسیدند ؟ » [۱۱].

در پاسخ به پرسشی كه خود پیش كشیده است به چند عامل اشاره می كند ، به شرایط اقلیمی ، جنس خاك ، و بعلاوه وجود صحراهای گسترده و در چنین وضعیتی « آبیاری مصنوعی » شرط مقدماتی كشاورزی می شود[۱۲].

از نظرگاه انگلس یك حكومت نمونه وار شرقی هیچ گاه بیشتر از سه شاخه نداشته است :
– ادارة مالیه ، ادارة غارت در داخل كشور.
– ادارة جنگ ، ادارة غارت در داخل و خارج كشور.
– ادارة اموال عمومی ، ادارة تدارك برای تولید و باز تولید[۱۳].
در جای خود به این نكات باز خواهم گشت و اهمیت قابل توجه این ساختار را در بررسی تركیب طبقاتی جامعه باز خواهیم شناخت.
در مقالة « مسائل هند » زمین داری هندی را كاریكاتوری از زمین سالاری انگلیسی برآورد می كند و آنها را در واقع « جمع كنندگان بومی مالیاتها » می خواند [۱۴]. در بارة « رعیت » هم نكته سنجی جالبی دارد. رعیت را می توان معادل « یك دهقان عجیب و غریب فرانسوی » دانست كه هیچ گونه حق دائمی به زمین ندارد و مقدار مالیات هم به صورت بخشی از كل تولید سرانه هر ساله تغییر می كند. البته همانند « سرف رعیت مجبور است كشت كند ولی از سوی دیگرآن امنیتی را كه سرف داشت ، رعیت ندارد »‌. اوضاع در ایالت بنگال كمی پیچیده است ومخلوطی است از زمین داری انگلیسی ، دلالی ایرلندی و نظام اطریشی كه زمین دار را به مالیات جمع كن تبدیل می كند و از طرف دیگر نظام آسیائی كه « دولت را به صورت زمین دار واقعی در می آورد. » [۱۵].

در همین سالهاست كه برای یك نشریة امریكائی ، یعنی دیلی تریبیون مقاله می نویسد. این مقاله ها این فرصت را در اختیار ماركس می گذارد تا مدل تكامل تاریخی اش را در خصوص جوامع آسیائی تكمیل كند. برای مثال در دومقالة « حاكمیت بریتانیا بر هندوستان »‌و «نتایج آتی حاكمیت بریتانیا بر هندوستان »‌روشن می شود كه از دیدگاه ماركس مسیر تكا ملی شرق با غرب یك سان نیست . در مقالة‌ اول ضمن بهره گیری از نكاتی كه انگلس در نامة ۶ ژوئن ۱۸۵۶ خود به او نوشته بوددر پیوند با این سه شاخة حكومت آسیائی نكته سنجی های ارزنده ای دارد.

« ضرورت حیاتی صرفه جوئی و مصرف اشتراكی آب» در جوامع شرقی ، برای مثال در هندوستان كه صحراهای وسیع و لم یزرع دارد و به علاوه وجود « تمدن نازل و سرزمین وسیع » باعث شد كه یك « عملكرد اقتصادی » بر حكومت های آسیائی تحمیل شود. این واقعیت كه آبیاری مصنوعی « اساس كشاورزی اسكان یافتة شرق را تشكیل می دهد » در عین حال به مقدار زیادی توضیح دهندة این واقعیت مكرر تاریخی هم هست كه « یك جنگ مخرب می تواند سرزمینی را برای قرن ها عاری از سكنه كرده …. و تمام تمدن آنر ا از بین ببرد ». به نظر ماركس انگلیسی ها وقتی بر هندوستان مسلط شدند، ادارة « غارت در داخل » و « غارت در داخل و خارج » را در كف كفایت خویش گرفتند ولی « ادارة كارهای عمومی را كاملا نادیده گرفتند » . نتیجه این مسئولیت گریزی تاریخی انهدام كشاورزی هندوستان بود كه نمی توانست هم چون كشاورزی انگلستان یا دیگر جوامع اروپائی بر اساس اصول رقابت اداره شود. [۱۶]

برای انهدام ساختار آسیائی هندوستان ، انهدام كشاورزی به تنهائی كافی نبود. آنچه كه این فرایند را تكمیل كرد ، انهدام صنایع خانگی هندوستان بود كه به نوبه زمینه ساز انهدام « جماعات روستائی » شد. [۱۷]

در مقالة « نتایج آتی حاكمیت بریتانیا بر هندوستان »‌ برای استعمار انگلستان نقش دوگانه قائل می شود. تا آنجا كه حاكمیت بریتانیا به انهدام نظام آسیائی منجر می شود، نقش مخرب ولی در عین حال معتقد است كه تا آنجا كه این حاكمیت به شكل گیری اساس مادی جامعه ای شبیه به آنچه كه در جوامع اروپائی وجود داشت ، كمك می كند نقش آن را باید سازنده ارزیابی كرد. جامعة هندی را « تغییر ناپذیر » می خواند و در عین حال می كوشد تفاوت های این جامعه را با یك جامعة نمونه وار غربی نشان بدهد. از نظر او « زمین داری » (Zemindaree ) ‌و « رعیت واری » ( Ryotwaree ) شكل های مشخصی از مالكیت خصوصی هستند كه بوسیله انگلیسی ها وارد جامعة هندوستان شده است و این چیزی است كه در « یك جامعة آسیائی وجود ندارد » [۱۸].

قبل از ادامه بحث به دو نكته باید توجه كنیم .
اولا ، ماركس هما نند شماری دیگر از متفكران غربی در این بخش گرفتار « اروپا زدگی » است و همة معیارهای یك جامعة نمونه وار اروپائی را بر جوامع آسیائی تحمیل می كند. ثانیا ، به همین خاطر ولی به گمان من به نادرست، عده ای از محققان با نادیده گرفتن گوهر سخن ماركس، او را به دفاع از سلطه اروپا متهم كرده اند.

از دیگر خصوصیات جوامعی كه بنا به نظر ماركس شیوة تولید آسیائی داشته اند وجود جوامع خودكفای روستائی است. از جمله پی آمدهای وجود چنین جوامع خودكفائی فقدان راه و امكانات ارتباطی دیگر است و این كمبود مبادله فرآورده ها را دشوار می سازد و به نوبه توسعه تقسیم اجتماعی كار را كند می كند. بنظر ماركس « واحدهای خودكفای پرت افتاده از هم » كه باعث كندی مبادله می شوند به پرت افتادگی بیشتر این جوامع منجر می شود. سلطه بریتانیا بر هندوستان این واحد های خودكفا را در هم شكسته است و گسترش شبكه های راه آهن به نیازی كه پدید آمده است پاسخ خواهد داد. در همین مقاله وقتی به تقسیم كار در اقتصاد هندوستان اشاره می كند آن را « تقسیم موروثی كار » می خواند كه منتج از نظام كاست است و براین باور است كه پدیدار شدن « صنایع مدرن » این نوع تقسیم كار را از میان خواهد برد. [۱۹]

به مقالات ماركس در بارة هندوستان اشاره كردیم و گوشه هائی از نظریات ماركس را در بارة جوامع شرقی باز شناختیم. در همان سالها «گروندریسه» ( دست نوشته ها ) كامل ترین بررسی را از آنچه كه ماركس شیوة تولید آسیائی می خواند به دست می دهد. این نوشته ماركس شناخته تر از آن است كه من به بازنگری مختصر آن در اینجا بپردازم . كوششم این خواهد بود كه با بررسی نوشته های دیگر ماركس كه در این خصوص كمتر شناخته شده اند دنباله مطلب را بگیرم.

در مرحله سوم ، یعنی از دهه ۱۸۵۰ تا مرگ در ۱۸۸۳ماركس نه تنها به این نگرش وفادار می ماند بلكه در نوشته های متعددی جنبه های گوناگون این تفاوت هارا بررسی می كند. ابتدا در این جا باید چند سئوال را مطرح كرد كه برای روشن شدن مطلب مهم و اساسی اند:
۱- چه پیش آمد كه ماركس به پذیرش شیوة تولید آسیائی به عنوان شیوة تولیدی مجزا از فئودالیسم رسید؟ آیا آن گونه كه گودز در مباحثات لنین گراد مطرح كردنباید به « مفهوم » چسبید و نتیجه گرفت كه « شیوة‌تولید آسیائی چیزی جز فئودالیسم نیست » ؟
۲- آیا او نظرش را بعد ها تغییر نداد ؟
۳ – آیا پیش كشیدن چیزی به عنوان « شیوة تولید آسیائی » یك اشتباه لپی و یا لغزش قلم از سوی ماركس نبود ؟ ماركس هم مانند هر انسان دیگری می تواند اشتباه كرده باشد. از آن گذشته ماركس در بارة شیوة تولید آسیائی مطالب چندان زیادی ننوشته است .

۴- آیا نظر ماركس در بارة شیوة تولید آسیائی با استناد به مدارك جمع آوری شده بوسیله محققین در دورة‌پس از مرگ ماركس نادرست اعلام نشده است ؟

پاسخ مفصل به این پرسش ها از حوصله این نوشته فرا می گذرد. به اختصار ولی می توان گفت : در خصوص سئوال اول باید گفت كه در آن دوره ای كه « ایدئولوژی آلمانی» و یا ‌ ‌«مزد، كار ، سرمایه» را می نوشت هنوز تئوری خود را تكمیل نكرده بود و بعلاوه از جوامع شرقی اطلاعات زیادی نداشت. شواهدی در دست است كه نشان می دهد كه در آن سالها ماركس و انگلس برای درك بهتر جوامع شرقی به مطالعات گسترده ای دست زدند. انگلس حتی برای استفاده از منابع ایرانی در بارة‌تاریخ به آموزش زبان فارسی دست زد و حتی در نامه ای به ماركس از لذتی كه از خواندن « حافظ شوریده حال » به زبان اصلی می برد سخن گفت [۲۰]. در این تردیدی نیست كه ماركس و انگلس برای درك بهتر از توسعه سرمایه داری در غرب به شرق و مسائل مربوط به شرق علاقه مند شده بودند. در توضیح این علاقمندی به دلایل زیر می توان اشاره كرد:

۱- جنگ تریاك ( ۱۸۴۲-۱۸۴۰)، انقلاب تای پینگ (۱۸۶۴-۱۸۵۱) در چین و « قیام سپوی » در هندوستان ( ۱۸۵۸-۱۸۵۷) اهمیت این جوامع را در توسعه سرمایه داری به ویژه در اروپا بیش از پیش عیان نمود.

۲- بحران های ادواری سرمایه داری در اروپا ، به ویژه در اواخر دهة ۱۸۴۰ و اهمیتی كه غارت مستعمرات در تخفیف این بحرانها داشت موجب شد كه توجه ماركس و انگلس بیش از همیشه به بررسی هندوستان ، چین ، ایران ، تركیه جلب شود.

۳- بررسی جوامع شرقی نه یك كنجكاوی تئوریك بلكه كوششی صادقانه برای تدوین استراتژی انقلابی برای این جوامع بود. از دیدگاه ماركس جز با بررسی خصوصیات و ویژگی های این جوامع تدوین این استراتژی ممكن نبود. بررسی نوشته های ماركس به وضوح نشان می دهد كه از دیدگاه او بر خلاف تحریفاتی كه پس ازمرگ او بوسیله لنین و استالین شده است شیوة تولید آسیائی همان فئودالیسم نیست .

در باره سئوال دوم ، نوشته های ماركس تا زمان مرگ و به ویژه تحقیقاتی كه در طول سالهای ۱۸۸۱-۱۸۷۹ به عمل آورده نشان می دهد كه نه تنها به مفهوم شیوة تولید آسیائی وفادار ماند بلكه برای درك بهتر آن جنبه های گوناگون این شیوة تولیدی را ، نه بطور منظم و سیستماتیك ، بررسی كرده است. بررسی ماركس از نوشته های كوالفسكی ،‌مورگان ، هنری مین و جان فیر دراین راستا قابل توجهند.

شماری از مخالفین داستان لغزش قلم و اشتباه لپی ماركس را مطرح كرده اند ، یعنی ماركس سهوا به جای فئودالیسم از نظام آسیائی سخن گفته است . اگر در نظر داشته باشیم كه دركمتر نوشته ایست كه ماركس از اختلاف بین این دو ، یعنی فئودالیسم و نظام آسیائی ، سخن نگفته باشد انگاه چنین ایرادی به راستی مضحك و خنده دار می شود. حتی یولك در كنفرانس لنین گراد تا به آنجا پیش رفت كه در توجیه استهزائی چنین ناهنجار بر ماركس ، تئوری شیوة تولید آسیائی را « تئوری بورژوائی » خواند و مدافعان این نظریه هم « حاملان نفوذ خارجی » شدند. در هر بحث و مباحثه ای وقتی كار یكی از طرفین به برچسب زنی و انگ می رسد بی گفتگو باید نتیجه گرفت كه كفگیر استدلال به راستی به ته دیگ رسیده است . یعنی حرف و سخنی برای گفتن نیست ودر عین حال، چنین شیوه ای نشانه حاكمیت تفكری یكه سالار نیز هست. و اما، در مورد این مباحثات، تاریخ نشان داده است كه « برندگان » كنفرانس لنین گراد در طول آن كنفرانس به واقع، تاریخ را به محاكمه كشیده بودند.

در رابطه با سئوال آخرتا به آنجا كه نویسنده با خبر است اسناد و مدارك جمع آوری شده پس از مرگ ماركس براین دلالت داشته است كه همان گونه كه ماركس معتقد بود تكامل تاریخی جوامع شرقی از همان الگوی تكامل جوامع غربی تبعیت نكرده است. نویسندگانی كه چه در زمینة نظری ( برای نمونه هندس – هرست ) و چه در زمینه های بررسی تاریخی ( برای مثال جین چزنو در بارة ویتنام » كه با نفی شیوة تولید آسیائی آغاز كرده بودند در برخورد به واقعیت ها به انتقاد از خویش رسیدند.

بعضی از نویسندگان به ویژه كسانی كه از دیدگاه های استالین طرفداری می كردند به این دلیل شیوة تولید آسیائی را رد می كردند كه ماركس بطور سیستما تیك و منظم راجع به آن مطلب ننوشته و مكانیسم های تحول آن را مشخص نكرده است. برای نمونه گودز از این دیدگاه به شیوة تولید آسیائی انتقاد می كند. این واقعیت به خودی خود درست است كه ماركس نوشتة مجزائی در بارة‌این شیوة تولیدی ندارد ولی برخوردی از این خطا آمیزتر و مخرب تر قابل تصورنیست . نه تنها این مدعیان « سرمایه » را با « انجیل » ویا « تورات » عوضی گرفته اند بلكه باید از این پژوهشگران ومحققان پرسید كه اگر این شیوة بررسی و استدلال درست باشد مگر ماركس جزئیات نظام برده داری و یا فئودالیسم را شكافته است ؟ مگر راجع به جزئیات و یا مكانیسم های جامعه سوسیالیستی و یا كمونیستی وارد جزئیات شد ؟ اگر بتوان جهان بینی ماركسی را تا به این حد تنزل داد غیر از نظام سرمایه داری چه باقی می ماند ؟ واقعیت این است كه ماركس تنها در بارة نظام سرمایه داری تجزیه و تحلیل مفصل و جامعی به دست داده است. آنچه كه باید بشود اینكه با بهره برداری از ابزاری كه در اختیار داریم باید بدون پیشداوری و قشریت به بررسی نظام های پیشا سرمایه داری و فراسرمایه داری همت گمارد تا بتوانیم چگونگی تحولات آنها را باز بشناسیم .

در بالاگفتیم كه در سرتاسر عمر خویش و در تمام نوشته هائی كه در دست داریم، ماركس به تفاوت بین الگوی تحول تاریخی غرب و شرق اعتقاد داشت. این نكته در عمده ترین كتاب ماركس،‌ « سرمایه» نمود بسیار برجسته ای یافته است.

در جلد اول «سرمایه» كه در زمان حیاتش چاپ شد مشاهده می كنیم كه در بخش مربوط به نقش كالا در جوامع سرمایه داری،‌كشورهای آسیائی از كشورهائی كه دارای نظام فئودالی هستند، متفاوت ارزیابی شده اند. برای نمونه، ماركس بر این عقیده است كه در شیوة تولید آسیائی و دیگر شیوه های عهد عتیق، تبدیل محصول به كالا وبه تعاقب آن تبدیل بشر به تولید كننده كالا نقش فرعی بازی می كند ولی هر قدر كه این جوامع « به فروپاشی خود نزدیكتر می شوند، اهمیت این نقش افزایش می یابد»[۲۱].

اختلاف فقط به تولید كالا خلاصه نمی شود. در همان فصل، آنهائی را كه معتقد بودند « اشكال ابتدائی مالكیت اشتراكی« صرفا به شكل اسلاو و یا منحصرا روسی نمودار می شود به سخره گرفته می افزاید:
« این شكل بدول كه وجودش را در بین رومن ها، تیوتن ها و سلتها می توانیم اثبات كنیم،‌امروز نمونه های فراوانی از آن را، اگرچه فروریخته ومنهدم، در هندوستان می شود ملاحظه كردو مطالعه عمیق تری از مالكیت اشتراكی آسیائی و مخصوصا مالكیت اشتراكی در هندوستان نشان می دهدكه چگونه از اشكال متفاوت مالكیت اشتراكی بدوی، اشكا مختلف فروپاشی آنها توسعه یافته است»[۲۲].

اشكال گوناگون مالكیت اشتراكی را از دید ماركس به صورت زیر می توان ارائه نمود.
مالكیت اشتراكی آلمانی فرد Ü زمین Ü جماعت
مالكیت اشتراكی كلاسیك جماعت Ü فرد Ü زمین
مالكیت اشتراكی آسیائی فرد Ü جماعت Ü زمین

تفاوت این اشكال در این است كه در حالیكه در اشكال آلمانی و كلاسیك، فرد مستقیما با زمین [ ابزار عمدة‌تولید ] در ارتباط قرار می گیرد، درشكل آسیائی این ارتباط مستقیم وجود ندارد. فرد موقعی می تواند به زمین حق تصرف داشته باشد كه ابتدا به عضویت جماعت در آمده باشد. عمده تر ین دلیل ماركس در توجیه این ارتباط غیر مستقیم این است كه آماده كردن زمین برای بهره برداری بدون كار جمعی ممكن نیست و به ویژه در عصر و دوره ای كه نیروهای مولده نیز تكامل نایافته اند، زمینه های عینی برای ارتباط مستقیم بین فرد و زمین وجود نخواهد داشت. به یاد داشته باشیم كه :
« شرط عینی و اساسی كار، بصورت محصول كار ظاهر نمی شود. بلكه به صورت طبیعت وجود دارد. از یك سو بشر وجود دارد و از سوی دیگر، زمین به عنوان شرط عینی برای بازتولید بشر»[۲۳]. پس تا به همین جا روشن شد كه در جوامعی چون ایران كه شرایط اقلیمی نامساعدی دارند، از همان آغاز بر سر راه پیدایش مالكیت خصوصی عوامل تولید موانعی بروز می كند. بعلاوه، ضرورت این كه یك فرد، باید برای بهره مندی از زمین عضو جماعتی باشد، در عرصة فرهنگی باعث پدیدار شدن فرهنگ قبیله ای می گردد. در فصل « تقسیم كار ومانوفاكتور» ماركس از این تفاوت ها روشن تر سخن می گوید. در مانوفاكتور كشورهای آسیائی ( برای نمونه در هند) محصولات بدون « سرمایه، ماشین، تقسیم كار» تولید می شوند در حالیكه در مانوفاكتور اروپائی وجود این عوامل، یعنی سرمایه ، ماشین و تقسیم كار، باعث تسهیل كار مانوفاكتور شده است.[۲۴]

در شرایطی كه سرمایه و ماشین در كار نباشد، مهارتی كه نشان داده می شود، « عمدتا موروثی است كه از نسلی به نسل دیگر و از پدر به پسر منتقل شده است. در یك مانوفاكتور آسیائی، مهارت موجود شبیه مهارتی است كه عنكبوت در تنیدن تار دارد» البته به یادآوری می ارزد كه كار یك بافنده هندی در این نوع مانوفاكتور ها به مراتب پیچیده تر از كاریست كه در مانوفاكتور انجام می گیرد[۲۵].

در این جا تقسیم كاری وجود ندارد چون بافنده، فقط بافنده نیست بلكه باید، هوای كارهای دیگر را نیز داشته باشد. در بخش مربوط به « تقسیم كار در مانوفاكتور و تقسیم كار در جامعه» این نقاط افتراق روشن تر بیان می شوند. لازمة‌ پیدا شدن تقسیم كار در جامعه، جدائی شهر و روستاست كه مبادله فرآورده ها را ضروری می سازد و این مبادله، در مسیر تحول و تكاملی خویش باعث پیدایش تقسیم كار بیشتر در جامعه می شود. بعلاوه نظر به اینكه تولید وجریان كالاها پیش شرط عمده و ضروری پدیدار شدن مناسبات سرمایه سالارانه است، برای پیدایش تقسیم كار در مانوفاكتور لازم است كه تقسیم كار در جامعه به درجه معینی از تكامل رسیده باشد. به عبارت دیگر، بر این نكته انگشت می گذاردكه اگر در شیوة تولید سرمایه سالارانه بی بندوباری در تقسیم كار در جامعه و استبداد تقسیم كار در مانوفاكتور لازم و ملزوم یكدیگرند، در جوامع اولیه و آسیائی كه جدائی حرفه ها بطور خودبخودی صورت گرفته، سپس مشخص تر گردیده وسرانجام با بهره گیری از قانون دائمی شده است ما با وضع جالبی روبرو هستیم. از یك سو،‌« سازمان كار در اجتماع» طبق نقشه پذیرفته شده ومبتنی بر حكمی از بالا صورت گرفته است در حالیكه از سوی دیگر، « تقسیم كاری در كارگاه وجود ندارد، و اگر هم به مقدار ناچیزی باشد، بسیار پراكنده و یا تصادفا شكل گرفته و متحول شده است»‌[۲۶].

پس آنگاه به وارسیدن مختصات جوامع اولیه می پردازدكه در هندوستان « بعضی از آنها هنوز به حیات خود ادامه می دهند» و خصلت های عمده شان را بر می شمرد. و اما این خصلت ها كدامند؟
– مالكیت اشتراكی زمین
– وحدت كشاورزی و صنایع دستی
– تقسیم كار ثابت.[۲۷]

دو خصلت اول، مشخص و معلوم هستند پس رویشان معطل نمی شویم. ولی منظور ماركس از « تقسیم كار ثاتب » چیست؟ در ادامه همین مباحث، مقصود ماركس از تقسیم كار ثابت نیز روشن می شود. وقتی نیازی پیش بیاید، یك جماعت روستائی جدید بر اساس همین مختصات « مثل یك طرح یا الگوی از پیش ساخته و پرداخته » تشكیل می شود كه « همة نیازهای خود را خویش تولید می نماید». در این چنین جماعتی، بخش عمدة محصولات به صورت كالا در نمی آید، یعنی در بازار مبادله نمی شود. به گفتة‌ ماركس،‌ « تولید در چنین جماعتی مستقل از تقسیم كار ناشی از مبادله كالاها در كل جامعه است» و به همین دلیل، فقط مازاد محصول است كه به صورت كالا در می آید، آنهم « موقعی كه مازاد به دست دولت رسیده باشد» كه از زمان های بسیار دور، بخشی از تولیدات را به صورت جنس به عنوان مالیات زمین دریافت می كرده است [۲۸].

در مبحث « تعاون» نیز برشمردن نقاط افتراق بین جوامع آسیائی و غیر آسیائی ادامه می یابد. تعاون سرمایه داری در پروسه كار آغاز می شود یعنی كارگران بطور مجزا و نه همه با هم با سرمایه دار وارد مبادله می شوند، [ مبادله نیروی كار با مزد ] ولی تعاون بین آنها در پروسه كار شكل می گیرد. ولی از سوی دیگر، در پروسه كار كارگران دیگر متعلق به خویش نیستند و در سرمایه مستحیل شده اند. تاثیر همكاری ساده را در آثار غول پیكری كه از تمدن های باستانی به جا مانده است مشاهده می كنیم. ولی در این جوامع این تعاون، از یك سو بر اساس مالكیت عمومی عوامل تولید استوار است و از سوی دیگر، با وابستگی فرد به جماعت، خصلت بندی می شود. به نظرماركس، این وابستگی به حدی است كه همان قدر كه « یك زنبور می تواند از كندو جدا شود»، فرد نیز می تواند از این جماعت فاصله بگیرد». اهمیت وابستگی فرد به جماعت در چیست؟ چرا ماركس این همه بر این نكته تاكید می كند؟ به استنباط من، منظور ماركس این است كه این عدم آزادی فرد موجب كندشدن قراروئی مناسبات براساس مالكیت خصوصی [ ودر پیشرفته ترین حالت، سرمایه سالارانه] در چنین جوامعی خواهد شد چون پیش گزارة تعاون سرمایه سالارانه « وجود كارگر مزدبگیر و آزاد است كه نیروی كار خود را برای فروش به سرمایه عرضه می كند»[۲۹].

البته اگر این تنها مورد اختلاف می بود،‌شاید چندان اهمیت نداشت. ولی در تعاون ساده از نوع آنچه كه در جوامع شرقی وجود داشت با مازااد تولید چه می كنند؟ پس از پرداخت هزینه های بوروكراسی، كارمندان، تاسیسات نظامی« اگر مازادی باقی بماند، آن را صرف ساختن بناهای حیرت انگیز با عمومی می كنند». ساختن این بناها فقط با مازاد تولیدات زمین امكان ناپذیر است، بلكه كنترل و اتوریته دولت های شرقی « بر نیروی كار جمعیت شاغل در خارج از كشاورزی » نیز لازم است. ابزار كنترل دولت شرقی، كنترل دولت بر مازاد مواد كشاورزی و مواد غذائی است.

كنترل دولت بر مازاد تولید كشاورزی، كنترل دولت بر بخش غیر كشاورزی را تضمین می كند چون آنها كه در خارج از كشاورزی در یك پادشاهی آسیائی شاغلند، « چیزی غیر از توان بدنی خویش» در این راه صرف نمی كردند ولی « توان آنها در شماره آنهاست» و قدرت « هدایت این توده انبوه » است كه به « پیدایش قصرها، زیارت گاه ها و اهرامی» كه حتی اكنون نیز مورد حیرت ماست، منجر شده است. برای مثال، دره های حاصلخیز نیل، برای جمیعت روزافزون غیر كشاورزی غدا تولید می كرد، و مازادی كه عمدتا در دست شاهان و روحانیون بود، با استفاده از این شماره روزافزون صنعت گران غیر كشاورزی امكان دادكه این همه ابنیه حیرت انگیز كه سرتاسر مصر را پوشانده است ساخته شود. قدرتی كه توانسته است این ابزار و نیروهای عظیم را هدایت كند، قادر شده است كه این همه ابنیه و آثار حیرت انگیز بجا بگذارد. تعاون ساده آسیائی پیش شرط دیگری نیز لازم دارد. اگر قرار است كه این ابنیه و آثار حیرت انگیز ساخته شوند، پس تمركز وسیله زیست این كارگران در دست یك تن و یا معدود اشخاص، لازم است تا بوجود آوردن این آثار امكان پذیر شود. ماركس به طعنه ولی دست به مقایسه درخشانی می زند و اضافه می كندكه « در جامعه مدرن، قدرت شاهان آسیائی ومصری به سرمایه داران منتقل شده است.»[۳۰].

در این جا ماركس عمدتا به بررسی دووجه از مسئله پرداخته است. ابتدا، رابطه تولید كنندة مستقیم با شرایط عمدة‌تولید و در دوران پیشا سرمایه سالاری، با زمین، و درثانی، نحوة اخذ مازاد از تولید كنندة‌ مستقیم. هرآن كس كه با نظام فكری ماركس آشنا باشد می داند كه در این نظام،‌ این دو پایه هائی هستند كه بر آن اساس، تفكیك تاریخ به اعصار گوناگون صورت می گیرد. به این ترتیب، اشارات ماركس به این تفاوتها، نه تصادفی و نه ناشی از بی اطلاعی،‌بلكه دقیقا به منظور مطرح كردن این تفاوت ها در الگوی تكامل تاریخی جوامع گوناگون است. نكته جالب این كه برخلاف آنچه كه مخالفین شیوة تولید آسیائی به ماركس نسبت داده اند، نظام فكری او با تكامل تك خطی جهانشمول، یعنی آنچه كه از ۱۹۳۱ به این سوتا زمان فروپاشی شوروی به عنوان دیدگاه « ماركسیستی » از تاریخ عرضه می شد، در تضاد وتناقض قرار می گیرد. گذشته از آنچه كه تا كنون گفته ایم بد نیست اشاره كنم كه وقتی در زمان حیات خود او، میخائیلوفسكی كوشید تا الگوی تكامل تاریخی اروپا را برای بررسی تحولات تاریخی روسیه بكار ببرد، ماركس نوشت:

« او [ میخائیلوفسكی] اصرار دارد طرح تاریخی من ازتكوین سرمایه سالاری در اروپای غربی را به صورت یك تئوری فلسفی – تاریخی از مسیر عمومی تكامل دگرسان كند. مسیر عمومی تكاملی كه همة جوامع باید تقدیرا و بی توجه به موقعیت های تاریخی خود طی كنند برای این كه در نهایت به آن نظام اقتصادی برسندكه علاوه بر حداكثر كردن افزایش بازدهی كار اجتماعی باعث توسعه و تكامل كامل بشر هم بشود. اما از جناب ایشان پوزش می طلبم ( واقعا افتخار بزرگی نصیب من نموده و در عین حال به من افترای عظیمی روا داشته است»[۳۱]

و اما از طرح تاریخی تكامل سرمایه سالاری در اروپا، چه نتایجی می توان گرفت؟ تنها نتیجه ای كه «‌از طرح تاریخی من می توان گرفت» ماركس ادامه می دهد، این كه اگر روسیه بخواهد، نه این كه حتما بایستی بخواهد، متعاقب كشورهای سرمایه سالاری اروپای غربی به صورت یك جامعه سرمایه سالاری در بیاید،‌ « این امر امكان پذیرنخواهد بود مگر این كه بخش عمده ای از دهقانان به صورت پرولتاریا در بیایند».[۳۲]

این نكته نیز كلی تر از آن است كه بتواند برای اثبات جهان شمولی تكامل تك خطی مورد استفاده قرار بگیرد. و اما، در بارة جوامع روستائی، این جماعت های روستائی در یك جامعة‌ آسیائی، در همه جا یك سان نیستند و حتی در مثال مشخص هندوستان، ماركس به این تفاوت ها توجه می كند.

در ساده ترین شكل جماعت، زمین بطور اشتراكی كشت می شودو محصول بین اعضای جماعت تقسیم می شود. در عین حال، وحدت صنعت و كشاورزی خود را به این صورت نشان می دهد كه هر خانواده دوك نخریسی و بافندگی خویش را داراست كه بصورت كار مكمل عمدتا برای مصرف خانواده و بعضا به عنوان یك منبع ثانوی و اضافی درآمد تولید می كند. در این جا نیز، تنها مازاد تولید است كه به صورت كالا در می آید و مبادله این مازاد عم عمدتا نه در درون جماعت بلكه بین جماعت های مختلف صورت می گیرد. در بین اعضای یك جماعت، مشابهت چشمگیری از نظر كار تولیدی وجود دارد ولی دركنار و در واقع بر فراز سر این تودة‌انبوه، « شهروندان مهم» وجود دارندكه در مشاغل « قاضی، پلیس، مامور مالیه…. دفتردار كه حساب كشت و ذرع و مسائل مربوط به آن را نگاه می دارد… دیگری به تعقیب خلافكاران می پردازد و از غریبه های مسافر حمایت می كندو آنها را تا ده مجاور همراهی می نماید… مرزبانان كه از مرزها در مقابل جماعت های همسایه حفاظت می كنند… میرآب كه از منابع عمومی آب را به منظور آبیاری توزیع می كند… براهمنی كه به مسائل مذهبی می پردازد، مدیرمدرسه كه روی شن و ماسه به بچه ها خواندن و نوشتن می آموزد…منجم باشی كه روزهای میمون و نامیمون را برای كشت، بهره برداری محصول ودیگر فعالیت های كشاورزی تعیین می كند…. آهنگر ونجار كه ابزارتولید كشاورزی را می سازند و تعمیر می كنند…كوزه گر كه همه كوزه های ده را می سازد، سلمانی، رختشور كه رخت ها را می شوید… جواهر فروش،… این جا و آن جا…… شاعر كه در بعضی از جماعات ممكن است جواهر فروش نیز باشد ودر جای دیگر مسئول مدرسه… این ده دوازده نفر از كیسه جماعت زندگی می كنند….»[۳۳]

مشاهده می كنیم كه مسئله بهره كشی، یا بهره مندی از مازاد تولید در یك جامعة‌ آسیائی در دو سطح مطرح می شود. یكی در درون این جماعت ها كه به زیبائی توسط ماركس توصیف شده است و دیگر در ارتباط هر جماعت با حكومت محلی و از آن طریق با حكومت مركزی. جالب است توصیف ماركس را از یك جامعة‌نمونه وار آسیائی در بالا خواندیم، بد نیست این توصیف را با توصیفی كه باستانی پاریزی از یك جماعت روستائی درایران به دست می دهد مقایسه كنیم:

« كشاورزی و ثروت این قوم بسته به بارندگی سال است…. بنای كشاورزی كوهستان بر شش اصل:‌ آب، زمین، گاو، تخم،‌كود و كار نهاده شده محصولی كه بدست می آید بهمین تناسب تقسیم می شود… آهنگر و نجار ده تمام كار برزگران و وسائل كشاورزی ارباب را در تمام سال مجانا می سازند… خود زارع در كنار آهنگر گرز می زد كارش خیلی خیلی زود به راه می افتاد. هم آهنگر و هم نجار می دانستند كه فردا در محصول شریكند… حمامی و سلمانی هم همین طور بودند. خدمات عمومی بود. زارع و ارباب مجانا به حمام می رفتند. حمام ده وقفی بود… آخرین خرمنی كه كشیده می شد خرمن حمامی ها و سادات بود. زارعین گاو و گرجین به آنها قرض می دادند تا می كوفتند و باد می دادند و بار آن را می بردند… بعضی كارها بصورت عمومی و حشر انجام می شد. ساختن برج ها… كندن راپین ( جوی پیش قنات تا استخر) شش دانگی و عمومی بود. بستن بند بر رودخانه…عمومی بود… مبارزه با ملخ عمومی و ششدانگی بود… هنگام خرمن كشی، زارع یك ناهار به همه حاضران كه ده بیست نفر بودند – می داد كه به “‌چاشت خرمن “‌معروف بود…. سهم تنقیه قنات و مرسوم را در سر همین خرمن بر می داشتند. گاهی تخم سال بعد هم سرخرمن برداشت می شد. احداث باغ…. به صورت حشر انجام می گرفت. در مركز ده اعلام می شد كه فلان خواجه یا حاجی… می خواهد باغ بریزد. از فردا، از تمام دهات اطراف ومركز ده روستائیان بیل خود را بر می داشتندو به آن محل می رفتند و زمین را دسته جمعی می كندند…. كندن و “‌دنده ریزی” (تخم درخت كاشتن) در زمستان انجام می شد…».[۳۴]

این گریز بی موقع را به نوشته پاریزی از آن جهت زده ام تا نشان داده باشم كه تصویر ماركس از زندگی در این جماعات روستائی تا چه پایه منطبق بر واقعیت های این جوامع بود و نتیجتا این را گفته باشم كه شیوة تولید آسیائی را با بحث ارزان «‌بی دانشی ماركس از شرق» نمی توان رد كرد.

در شرایطی كه دربالا توصیف كردیم، اگر جمعیت جماعت زیاد شود، بجای گسترش افقی جماعت، جماعت های تازه ای شكل می گیرد و تقسیم كاری شبیه به آنچه كه در گفتاوردهای بالا آمد، خود را باز تولید می كند. به نظرماركس، تقسیم كاری شبیه به آن چه كه در مانوفاكتور وجوددارد، در این جماعات غیر ممكن است چون بازاربرای تولیدات نجار و آهنگر تغییر چشمگیری نمی كند. در مواردی ممكن است وضعیت طوری باشد كه بجای یك نجار سه نجار باشند كه تماما با بیش و كم تفاوتی همانند همند. قوانینی كه در این جماعات تقسیم كار را سامان می دهند در واقع همانند قوانین طبیعت هستند. و از طرف دیگر، صاحبان حرف، بدون این كه اتوریته سامان دهنده ای بالای سرشان باشد، مستقل از یك دیگر به فعالیت خود ادامه می دهند و از همین نظر، سازمان تولید در این جوامع بسیار ساده است. این ساده بودن سازمان تولید است كه « كلید رمز غیر قابل تغییر بودن جوامع آسیائی را به دست می دهد». غیر قابل تغییر بودن جامعه در تناقض چشمگیری با تغییر دائم دولت های آسیائی و سلاله حكومت گر قرار می گیرد. با این همه، « شالوده و زیر بنای اقتصادی جامعه با وجود طوفان در آسمان سیاسی» دست نخورده باقی می ماند.[۳۵]

در همین مبحث، به اختلافات دیگری هم اشاره می كند. مثلا از یك طرف مطرح می كند كه « بازار محدود امكان رشد افقی یك صنعتگر را در جامعة‌آسیائی از او سلب كرده از سوی دیگر مطرح می كند كه « شماره افزایش یابنده ای ازكارگران كه در كنترل یك سرمایه دار باشند» نقطة‌طبیعی شروع تعاون وتولید مانوفاكتور ی است[۳۶]. با این حساب، روشن می شود كه شرایط لازم برای رشد تولید مانوفاكتور در جوامع آسیائی وجود نداشته است و نتیجتا، ظهور مناسبات سرمایه سالاری نیز به نوبه مواجه با اشكال می شود. از سوی دیگر، گسترش تقسیم كار در مانوفاكتور كه در یك جامعة‌آسیائی امكان پذیر نبوده، افزایش شمارة كارگران را ضروری می سازد و این افزایش، افزایش سرمایه متغیر را در فرایند تولید به دنبال خواهد داشت كه به رشد ارزش اضافی منجر می شود. رشد ارزش اضافی، در فرایند تولید، به نوبه افزایش سرمایه ثابت را به دنبال خواهدداشت.[۳۷]

در فصل مربوط به « ارزش اضافه مطلق و نسبی» مجددا به وارسیدن همین نكات اختلاف می پردازد. به عقیده ماركس، بازدهی كار با دو مجموعة عوامل تعیین می شود. اولا،‌درجة رشد جامعه به صورت تولیدات اجتماعی شده و ثانیا، شرایط فیزیكی. این شرایط خود دو دسته اند. بشر و طبیعت پیرامون بشر. شرایط فیزیكی خارجی خود به دو گروه تقسیم می شوند: -ثروت طبیعی به صورت ابزار لازم برای بقاء، مثل خاك حاصلخیز و آبی كه ماهی داشته باشد.

– ثروت طبیعی به صورت ابزار كار، مثل آبشار، رودخانه های قابل كشتی رانی، چوب… در مراحل اولیه تمدن، ثروت طبیعی به صورت ابزار برای بقاء‌تعیین كننده است ولی در مراحل بالاتر تمدن، ثروت طبیعی بصورت ابزار كار اهمیت بیشتری پیدا می كند. در دنباله این مطلب اضافه می كند كه « برای مثال هندوستان را با انگلستان مقایسه كنید »[۳۸]. در آنچه كه در پی آن می آید، اگر چه بطور مستقیم این دو را مقایسه نمی كند ولی روشن است كه ماركس بطور ضمنی این مقایسه را دنبال كرده است . در جوامعی كه زمین حاصل خیزتری دارند و آب و هوای شان مساعدتر است «مقدار كار لازم برای حفظ وبازتولید تولید كننده به همان نسبت كمتر است»[۳۹].

ولی اهمیت این نكته در چیست ؟نكته سرراست این است كه در این جوامع، مازادی كه برای دیگران می ماند، به نسبت بیشتر است. و برای اجتناب از اشتباه یادآوری می كند كه منظورش این نیست كه حاصل خیزی زمین به خودی خود، باعث فراروئی مناسبات سرمایه سالاری خواهد شدو حتی در این ارتباط، این گوناگونی حاصل خیزی خاك و شرایط اقلیمی است كه اساس فیزیكی تقسیم اجتماعی كار را تشكیل می دهد. در همین مقوله معتقد است كه نیاز به تحت كنترل در آوردن طبیعت به منظورهای تولیدی است كه نقش برجسته ای در تاریخچه تطور و تكامل صنایع ایفاء می نماید و سپس به ضرورت آبیاری مصنوعی در مصر، لمباردی، هلند،‌ایران و هندوستان اشاره می كند[۴۰].

در همین جا بگویم كه به استنباط راقم این سطور، آنچه كه در تفكر ماركس « شیوة‌تولید آسیائی » نامیده می شود، فقط در پیوند با آبیاری مصنوعی تعریف نمی شود، اگر چه در این دست جوامع آبیاری مصنوعی از اهمیت خاصی برخوردار است. در همین راستاست كه ماركس مطرح می كند كه یكی از اساس مادی قدرت دولت بر ارگانیسم تولید كننده منفرد در هندوستان، برای نمونه، تنظیم عرضه آب بود. نیازی كه به قول ماركس، حكمرانان مسلمان هندوستان بسیار بیشتر و بهتر از انگلیسی ها آن را درك كرده بودند[۴۱].

گفتن دارد كه « شرایط طبیعی مناسب» فقط امكان و نه واقعیت ایجاد ارزش مازاد را تشكیل می دهد و شرایط حاكم بر جوامع آسیائی موجب می شود كه جداكردن تولید كننده ارضی، دهقان از زمین» به سهولت انجام نمی گیرد، چون دراین جوامع همان قدر كه « یك زنبور می تواند از كندو ببرد» فرد هم می تواند از جماعت قاصله بگیرد. ناگفته روشن است كه مسائل ومشكلات موجود برسرراه این جداسازی، به واقع مشكلات فراروئیدن مناسبات سرمایه سالاری در جامعه اند. از دیدگاه ماركس، این جدائی ، « اساس كل پروسة‌انباشت آغازین سرمایه است»[۴۲].

در جلد دوم سرمایه، همین نگرش ادامه می یابد. برای نمونه به این نكته توجه می كند كه جدائی دهقان روسی از زمین، بخاطر مالكیت اشتراكی زمین بوسیلة‌ جماعات دهقانی، هنوز صورت نگرفته است و درواقع، در نتیجه وجود چنین شیوة‌مالكیتی كند شده است[۴۳]. درمبحث دیگری، بین زمان كار و زمان تولید تفكیك قائل می شود ومی گوید كه اگر چه این درست است كه « زمان كار» همیشه « زمان تولید » هم هست، ولی به عكس در همة‌آن مدتی كه سرمایه درگیر محدودة‌تولید است، آن مدت، ضرورتا زمان كار نیست. نمونه های زیادی ارائه می كند برای نشان دادن این تفاوت. برای نمونه، می نویسد، در كشاورزی،‌وقتی كه بذر كاشته می شود، تا زمان بهره برداری از محصول كار زیادی صورت نمی گیرد. به تولید شراب اشاره می كند كه وقتی شیرة‌انگور گرفته می شود، برای مدتی باید بماند با به اصطلاح قوام پیدا كند. در بخش تولید چوب الوار، زمانی كه بذر كاشته می شود و زمانی كه الوار به دست می آید،‌سالها طول می كشد. در این فاصله كار ناچیزی در حیطة‌تولید انجام گرفته است. باذكر این مثال ها، سپس به مورد مشخص روسیه باز می گردد كه در بعضی نقاط شمالی، در سال فقط ۱۵۰-۱۳۰ روز امكان كاركردن در سال وجود دارد. هرچه كه شرایط اقلیمی نامساعدتر باشد، تمركز روزهائی كه كار صورت می گیرد، بیشتر می شود. ناگفته پیداست كه همین وضعیت در دیگر كشورهائی كه به تعبیر ماركس شیوة تولید آسیائی داشته اند، برای مثال، هندوستان، ایران نیز صادق بود. پی آمد چنین تمركزی بر فرایند تحولی اقتصاد چیست؟

ماركس ادامه می دهد، علاوه بر زیانی كه بر اقتصاد روسیه واردمی آید، چون منابع موجود آنطور كه باید و شاید مورد بهره برداری قرار نمی گیرند، این اختلاف موجود بین زمان كار وزمان تولید در واقع «‌اساس طبیعی ادغام كشاورزی با صنایع كمكی روستائی است».[۴۴]

در بسیاری از روستاها، نسل اندر نسل دهقانان علاوه بر كارهای كشاورزی، بافنده،‌ كفش دوز، قفلساز نیز بوده اند. این صنایع كمكی به نوبه مورد توجه سرمایه داران قرار می گیرند كه ابتدا به صورت « شخص تاجر» ظاهر می شوند ولی وقتی مناسبات سرمایه سالاری گسترش می یابد و گسترش این مناسبات تفكیك كشاورزی و مانوفاكتور را تكمیل می كند دهقانان این منبع درآمد كمكی را از دست می دهند و وضعشان خراب تر می شود[۴۵].

تا آنجاكه به سرمایه مربوط می شود موقعیتش تغییر نمی كند ولی برای كار وضعیت این چنین نیست. كار، و در این مورد مشخصا دهقانان، منبع ثانوی درآمد را رفته رفته از دست می دهند.

كوشش ماركس برای نشان دادن تفاوت های فرایند تحولات تاریخی شرق (‌ جوامع آسیائی)‌و غرب در جلد سوم سرمایه نیز ادامه می یابد. در مبحث « فاكتهائی در بارة‌سرمایة تجاری» به تفصیل از تاثیرات گسترش تجارت و مبادله بر ساختار اقتصادی سخن می گوید و به اخص بین جریان كالائی، یعنی،‌كالاÜ پول Ü كالا و جریان پولی یا سرمایه تجاری، یعنی، پول Ü كالاÜپول تفكیك قائل می شود. بعلاوه،‌ وقتی به موقعیت دارندگان تولید مازاد در ادوار مختلف اشاره می كند، به روشنی طبقه فئودال در ساختار فئودالی و دولت در جامعة آسیائی را یكسان برآورد نمی كند[۴۶].

به اعتقاد ماركس، رشد وپیشرفت سرمایه تجاری به گسترش تولید ارزش مبادله [ به عبارت دیگر، تولید برای بازار در برابر تولید برای برآوردن نیازهای شخصی ] منجر شده كه به نوبه بر ساختار های قدیمی تاثیرات متلاشی كننده ای می گذارد. درجه و میزان فروپاشی ولی « به استحكام و ساختار درونی » جامعه بستگی دارد. بعلاوه، ساختار قدیمی در عین حال تعیین كننده ساختار آتی جامعه نیز خواهد بود. [۴۷]

یكی از عمده ترین دلایل پیدایش ورشد تجارت و مبادله كالائی جدائی صنعت شهری از صنعت روستائی است. وقتی این جدائی صورت می گیرد،‌« تجارت ضروری می شود» . باید یادآوری كرد كه گسترش تجارت بخودی خود باعث گسترش صنعت نمی شود. گسترش صنعت و بطور كلی تر رشد مناسبات سرمایه سالاری « شرایط مخصوص بخود» را لازم دارد.[۴۸]

پس از وارسیدن نقش فروپاشندة تجارت وتاثیر متقابل صنعت و تجارت بر روی یكدیگر این چنین ادامه می دهد كه تاثیر بازدارندة « استحكام و ساختار درونی» را در مناسبات بین انگلیس و چین و هندوستان می توان مشاهده كرد. و یك بار دیگر بر این تفاوت ها انگشت می گذاردكه در چین وهندوستان، « اساس كلی شیوة تولیدی» بر خلاف انگلیس « وحدت كشاورزی خرد و صنایع خانگی است»‌. در ارتباط با هند باید « شكل جماعت روستائی بناشده بر اساس مالكیت عمومی» را هم اضافه نمود. در چین با بیش و كم تفاوتی وضع بهمین منوال بوده است. در مورد هند، انگلیسی هابدون اتلاف وقت كوشیدند كه قدرت اقتصادی و سیاسی مستقیم خود را به عنوان حكومت گر وزمین دار « با انهدام این جماعات اقتصادی كوچك امتحان كنند» . تا آنجا كه كالاهای ارزان انگلیسی، صنایع كوچك خانگی را كه اساس وحدت صنعت و كشاورزی بود از بین برد، تجارت با انگلیس در تحولات آن كشور، « نقش انقلابی » ایفاء كرده است. بر خلاف انگلیس، تجارت روسیه « اساس اقتصادی تولید آسیائی را دست نخورده گذاشته است»[۴۹].

همین جا بگویم كه شماری از محققین غربی با استناد به نكته ای كه در بالا به آن اشاره كرده ایم چنین نتیجه گیری كردندكه انگار جمع بندی ماركس از نقش انگلستان در تحولات هندوستان،‌ مثبت بوده است و از همین استنتاج نادرست برای انتقاد از نویسندگان و محققان رادیكال بهره جستند.[۵۰]

بد نیست یادآوری كنم كه در پانویس همان صفحه ای كه ماركس از « نقش انقلابی » تجارت سخن می گوید، ماركس می افزایدكه تاریخ هیچ ملتی مثل تاریخ فعالیت انگلیسی ها در هند بیانگر آزمون ها وآزمایشات اقتصادی بی فایده وبی بهره نبوده است، چون: « در بنگال كاریكاتوری از كشاورزی كلان انگلیسی درست كردند. در جنوب شرقی هند، كاریكاتوری از كشاورزی كوچك (‌حصه ای) و در شمال غربی كوشش فراوانی نمودند تا جماعات اقتصادی هندی را كه با مالكیت عمومی ادارة‌می شدند به كاریكاتوری از خودش بدل كنند..»[۵۱]

بحث تحولات و دگرگونی ها با بررسی وضعیت در نظام فئودالی ادامه می یابد. پرسیدنی است كه آیا تصادفی است كه ماركس بلافاصله پس از بررسی جوامع شرقی به بررسی فرایند تحول در نظام فئودالی می پردازد. در این جا به عقیده ماركس، دوراه بیشتر وجود ندارد، یا تولید كننده « تاجر وسرمایه دار» می شود و یا « تاجر» تولید را در كنترل خود می گیرد[۵۲].

فصل ۳۶ جلد سوم سرمایه كه به بررسی مناسبات پیشا سرمایه سالاری تخصیص یافته است در این مورد نیز حاوی نكات بسیار با اهمیتی است. بررسی با اشاراتی به سرمایة ربائی آغاز می شود. لازمة وجود سرمایة ربائی این است كه بخشی از تولید باید بصورت كالا در بیاید. دلیل این امر نیز ساده است.

به سیر تحولات پولی بنگریم:
پول Ü كالا Ü پول
آغاز شدن فرایند مبادله با پول, به واقع آغاز پیدایش تقاضا برای سرمایة ربائی در جامعه است. در ضمن، برای این كه « انباشت ثروت» با « انباشت سرمایه » ( در اشكال بدوی) مخلوط نشود ماركس بین سرمایه ربائی و دفینه سازی تفكیك قائل می شود . یك « دفینه ساز ثروتمند» وقتی به صورت یك رباخوار در می آید، در تحول جامعه با اهمیت می شود، چون آنچه كه دفینه می شده است، به شكل وصورتی در اقتصاد به جریان می افتد. درجه اهمیت و تاثیر سرمایه ربائی بر صورت بندی اجتماعی و بطور مشخص در فراروئی مناسبات سرمایه سالاری كاملا به « مرحله تكامل تاریخی و شرایط پیرامونی » بستگی دارد.[۵۳]

سرمایه ربائی عمدتا مربوط به دوره ایست كه با تولید كوچك و تولید كنندگان خرده پا خصلت بندی می شود. در بررسی تاثیرات سرمایه ربائی بر نظامهای مختلف قطعه زیر از سرمایه جلد سوم، خواندنی است:
« تا آنجا كه ربا خواری باعث انهدام و فروپاشی آن اشكال از مالكیت می شود كه اساس محكمشان دلیل وجودی و باز تولید سازمان سیاسی است، می توان گفت كه ربا خواری بر همة شیوه های تولید ماقبل سرمایه سالاری تاثیر انقلابی دارد.

در اشكال آسیائی، ربا خواری می تواند برای مدتهای مدید ادامه پیدا كند و تنها چیزی كه می تواند تولید نماید، پسرفت اقتصادی و فساد سیاسی است. فقط تا آنجا وتا موقعی كه دیگر پیش شرط های تولید سرمایه داری وجود دارند، ربا خواری می تواند با انهدام لردهای فئودال و تولید كنندگان كوچك و تمركز شرایط كار در سرمایه به پیدایش سرمایه داری كمك كند. در همین راستا بودكه برای مثال انگلس به درستی نوشت كه هم زمان با رشد بطئی ولی ادامه دار نیروهای مولده كه رشد و گسترش بیشتر مبادلات پولی و نقش پول را به دنبال داشت، « پول به قلعه های شوالیه ها بسیار زودتر از آنكه توپها به دیوارهای این قلعه ها برسند، نفوذ كرده است» و همو افزود، « هر جا كه مناسبات پولی جای مناسبات شخصی را بگیرد و پرداخت جنسی با پرداخت پولی جایگزین شود، مناسبات بورژوائی جای مناسبات فئودالی را گرفته است». [۵۴]

به وارسی سرمایه بازگردیم. در فصل دیگری كه به بررسی « دگرسان شدن سود مازاد به رنت زمین» اختصاص داده شده است، تفكیك شرق و غرب ادامه می یابد. در بارة‌ رنت می نویسد كه « اخذ رنت» شكل اقتصادی تحقق مالكیت زمین است. رنت زمین بر این پیش گزاره استوار است كه مالكیت زمین وجوددارد ولی شكل مالكیت می تواند متفاوت باشد، « مالك می تواند یك فرد باشد كه نماینده یك جامعه است. برای مثال در آسیا و مصر ، یا این كه مالكیت زمین می تواند با مالكیت بر تولید كننده مستقیم مخلوط شود. برای نمونه در برده داری و فئودالیسم، یااین كه می تواند مالكیت خصوصی بخشی از طبیعت بوسیلة‌غیر تولید كنندگان باشد و یا نهایتا….. این كه تولید كننده مستقیم خود مالك باشد..»[۵۵].

در این تردیدی نیست كه اشكال مختلف رنت زمین دراین نكته مشترك اند كه همه « اشكال تحقق مالكیت زمین هستند» ولی این شباهت باعث شده است كه اختلافات بین آنها بررسی نشود. همه انواع بهرة زمین تولید كار مازاد هستند. به این ترتیب، انجام كار مازاد بطور عام پیش شرط ذهنی تحقق رنت زمین است ولی این پیش شرط ذهنی به پیش شرط عینی ، یعنی توانائی انجام كار مازاد نیز بستگی دارد و این به نوبه بستگی دارد به این كه « چه بخشی از زمان كار موجود برای تولید و باز تولید تولید كنندگان مستقیم لازم است»[۵۶] .

به عبارت دیگر، تولید وسائل مورد نیاز برای تولید و بازتولید تولید كنندگان مستقیم نباید تمام نیروی كار موجود را جذب كند. یعنی، هرچه كه فراهم آوردن شرایط تولید كار بیشتری بطلبد، كار مازاد كمتری وجود خواهد داشت. كار مازاد كمتر، به دنبال مازاد تولید كمتری دارد.

از سوی دیگر، در ارتباط با « كل نیروی كار دركشاورزی» بخش ضروری و بخش مازاد این نكته نیز از اهمیت زیادی برخوردار است كه بخشی از نیروی كار« شاغل در كشاورزی» باید بتواند برای كل نیروی كار جامعه « از جمله شاغلین بخشهای غیر كشاورزی» « معیشت ضروری» را تولید و باز تولید نماید و این به این معنی است كه تقسیم كار بین كشاورزی و صنعت و حتی در بخش كشاورزی بین تولیدكنندگان وسائل معیشت و تولید كنندگان مواد اولیه باید امكان پذیر باشد. این درست است كه تا آنجا كه به تولید كنندگان وسائل معیشت مربوط می شود، كارشان به كار ضروری و كار مازاد تقسیم شدنی است ولی از نظر گاه اقتصادی كل كارشان، كارضروری برای ادامة معیشت جامعه است.[۵۷]
گفتن دارد كه كار مازاد و تولید مازاد فقط به شكل فرآورده های كشاورزی ظاهر نمی شود. در « اروپای عهد عتیق و قرون وسطی و هم چنین در جماعات هندی امروزه» كه صنایع دستی خانگی و كاركارگاهی به عنوان « شكل ثانوی» كار شاغلین در كشاورزی در می آید و چنین تركیبی « كه اساس و پیش شرط آن، شیوة تولیدیست كه اقتصاد طبیعی بر آن حكمفرماست» كار اضافی به صورت تولیدات غیر كشاورزی نیز متجلی می شود.[۵۸]

این سازمان سنتی تولید، اما با پیشرفت مناسبات سرمایه داری از بین می رود. البته به دلایلی كه بر شمردیم، پیدائی مناسبات سرمایه سالاری در جوامع شرقی نه تنها كندتر از جوامع فئودالی صورت می گیرد، بلكه تفاوت دیگری نیز دارد.در جوامع فئودالی یك نوع مالكیت خصوصی به نوع دیگری از مالكیت خصوصی دگرسان می شوددر حالیكه در جوامع شرقی، مالكیتی جمعی باید به مالكیت خصوصی دگرسان شود. از این گذشته، حتی منشاء مالكیت خصوصی هم در این دودسته از جوامع با هم یك سان نیست. در جوامع فئودالی، مالكیت های كلان ارضی با سلب مالكیت از زارعین بوجود می آید كه « مالكیت كوچك تعداد زیادی را به مالكیت عظیم عدة‌قلیلی تبدیل می نماید…. [ بعلاوه] این سلب مالكیت رنج آور و هولناك از مردم زحمتكش، سرمنشاء پروسه تكاملی سرمایه است» [۵۹]. به سخن دیگر، مالكیت خصوصی مبتنی بر كار شخصی به مالكیت خصوصی مبتنی بر كار دیگران دگرسان می شود. آیا در جوامع شرقی چنین دگرسانی امكان پذیر است؟ جواب به این سئوال چندان ساده نیست. تا آنجا كه به سلب مالكیت از زارعین مربوط می شود، بخش عمده زارعین مالك زمین نیستند كه از آنها سلب مالكیت شود. در ثانی، حتی مالكیت خصوصی هم در این جوامع منشاء مختلفی دارد. به این معنی كه این پدیده از بالا، یعنی از طریق تملیك بخشی از املاك دولتی توسط وابستگان به بوروكراسی حاكم تكوین پیدا می كند و نه با سلب مالكیت از تولید كنندگان مستقیم. وقتی مالكیت خصوصی بر اساس كار شخصی با مالكیت خصوصی بر اساس كاردیگران جایگزین می شود، كل مناسبات تولید كننده مستقیم و عامل اصلی تولید نیز دگرسان می شود ولی در جوامع شرقی تغییر مالكیت در بالا این مناسبات را دگرسان نمی كند. به سخن دیگر، مادام كه فروپاشی این جماعت ها تكمیل نشود، نمی توان از مالكیت خصوصی به معنای عام كلمه صحبت كرد.

مسئله ایكه باید به آن توجه نمود این است كه آیا تجزیه و فروپاشی این جماعت ها اجتناب ناپذیرند؟ جواب به این سئوال به شرایط مشخص تاریخی بستگی دارد. همانطور كه ماركس در نامه اش به ساسولیچ خاطرنشان ساخت در پیوند با این جماعات درروسیه، همه چیز بستگی دارد كه از دست آوردهای مثبت سرمایه داری در اروپای غربی چقدر استفاده كند؟ چون « از طریق تصاحب نتایج مثبت این شیوة تولید» [ سرمایه داری] روسیه قادر خواهد بود« شكل بدوی جماعت روستائی را به جای این كه از بین ببرد،تكامل و تغییر دهد»[۶۰].

انگلس در یكی از آخرین نوشته های خویش نیز به همین مسئله بر می گردد. و براین باور است كه شرط دگرسان شدن این جماعات بدوی به اشكال متكامل تر، بدون این كه تجزیه ای صورت بگیرد، « پیروزی پرولتاریا غرب بر بورژوازی است»‌[۶۱]

و سپس به تحولاتی اشاره می كند كه در روسیه تزاری در نیمه دوم قرن نوزدهم، موجب فروپاشی هر چه بیشتر این جماعت ها شد. با این وضعیت اگر قرار است، « بقایائی از این جماعات روسی حفظ شود» نخستین شرط آن « سرنگونی استبداد تزاریسم و انقلاب در روسیه است». انقلاب روسیه به « جنبش كارگری غرب نیزتحرك بخشیده و شرایط مناسب تری برای مبارزه و تسریع پیروزی پرولتاریای صنعتی ایجاد خواهدكرد»[۶۲].

به سخن دیگر، انقلاب در روسیه و انقلاب در غرب مكمل یك دیگر عمل خواهند كرد. اگرچه در این نوشتار به عمد از شماری از نوشته های معروف ماركس و انگلس، برای مثال گروندریسه و آنتی دورینگ، شواهدی ارائه ننمودیم، ولی بر اساس آنچه كه در صفحات پیش عرضه شد، می توانیم مباحث را به این صورت خلاصه كنیم:
– یك سان برآورد كردن شیوة تولید فئودالی و شیوة تولید آسیائی تحریف آشكار دیدگاههای ماركس در بارة تاریخ است.

– شیوة تولید آسیائی، بر خلاف درك ساده انگارانه بعضی از پیروان عقیدتی ماركس و اغلب معاندان او، منحصر به « ضرورت آبیاری مصنوعی» در تولید كشاورزی نیست. در صفحات پیش دیدیم كه منشاء مالكیت، موقعیت تولید كنندگان مستقیم، رایطة شهر و روستا، تاثیر مناسبات ربائی و پولی بر ساختار اقتصادی جامعه، زمینة پیدایش مناسبات سرمایه سالاری در این جامعه با آنچه در یك جامعه نمونه وار فئودالی وجود داشت، تفاوت داشته است. توجه را به شماری از این تفاوت ها جلب كردیم.

– تاریخ جوامعی كه شیوة تولید آسیائی داشته اند ولی به عنوان جوامعی با نظام فئودالی مورد بررسی قرار گرفته اند، [ برای نمونه، ایران] باید از نو بررسی شود. در این خصوص ، فضل تقدم با استاد فقید دكترخنجی و استاد احمد اشرف و صد البته با استادم دكتر كاتوزیان است كه سالیانی پیش در این زمینه كوشش های ارزنده ای ارائه نمودند و بررسی های جان داری به جا گذاشتند.

دریغ و افسوس كه این كوشش ها پیگیرانه ادامه نیافت وبررسی تحولات تاریخی ایران هم چنان در زندان مدل تك خطی تكامل گرفتار ماند. در سالهای اخیر، به ویژه پس از بی اعتبار شدن «ماركسیسم روسی» و سقوط بوروكراسی اشتراكی حاكم بر بخش عمده ای از جهان، تاریخ و تاریخ نگاری بیشتر و بیشتر به صورت خاطره نگاری در آمد و یا حالت وارسیدن نقش شخصیت ها راگرفت.اگرچه با همة ادعاها، جوامع بدتر از همیشه طبقاتی باقی ماندند و به تعبیری « طبقاتی تر » شدند، ولی « تحلیل طبقاتی» از قضایا« نامطلوب» شد. با صبر و حوصله، با بردباری و پركاری و پشتكار، باید دیگران را به نادرستی این دیدگاه متقاعد نمود و لازمه اش نیز گریز از قشری اندیشی و جزمیت است. باید با دلیری و شجاعت، به نقد هر آنچه هست دست زد و این هرآنچه، البته كه شامل دیدگاه های ماركس و بطور كلی تعبیر ماركسی از سیاست و اقتصاد نیز می شود.

– بررسی دقیق تر و مفصل تر نوشته های ماركس و انگلس و دیگر اندیشمندان بر نكات مطروحه در این نوشتار پرتو بیشتری خواهد افكند. اگرچه ممكن است بتوانیم، در بارة‌مكانیسم های درونی این شیوة تولیدی دانش بیشتری كسب نمائیم، ولی پیشاپیش باید، با تمایل ارائه یك تئوری فلسفی – تاریخی از مسیر عمومی تكامل تاریخی كه همة كشورها باید تقدیرا و بی توجه به موقعیت تاریخی خود طی كنند، به مقابله پرداخت.