صادق هدايت

مقدمه :
شواهد و اطلاعات درباره زندگي خصوصي صادق هدايت به مراتب كمتر از آن چيزي است كه پژوهشگر زندگي و آثار او ميل به يافتنش دارد . در ايران ، دستيابي به شواهد مستند و اطلاعات شفاهي درباره زندگي افراد شهير كار دشواري است و دانش شفاهي را نيز بايد با قيد احتياطي بيش از حد مرسوم تلقي كرد . ولي آنچه به يقين بر همگان ثابت شده اين است كه : هدايت مترجمي توانمند ، محققي باريك بين و داستان نويسي متفكر بود . هدايت به هر موضوعي كه

دست مي يازيد تعلق خاطري با آن داشت . هدايت در جهان ماني و مزدك و زردشت ، به دنبال چه مي گشت ؟ در فرهنگ و تمدن هندوئيسم به چه چيزي نايل شده بود ؟ در كافكا، سارتر در خيام در فولكور دنبال چه مي گشت ؟!هدايت بي شك يك اگزيستاليست بود درست به همان معني كه سارتر اگزيستانسياليست بود . هدايت تويسنده متعهد و دردمندي بود . اگر بدي ها و پلشتي ها را نشان مي داد دقيقاً برا ي تبيين و شناخت و فرار و پرهيز از آن ها بود مگر سارتر نمي گفت :« اگر آنچه من نشان داده ام توليد وحشت و نفرت مي كند از آن بپرهيزيد و مي توانيد كه بپرهيزيد .»(ياس فلسفي ، رحيمي / ۵۲).

اگر قهرمان هاي سارتر و كافكا و هدايت گرفتار بن بست مي شوند بدين علت است كه زيست جهان ما آكنده از اين بن بست هاست . البته هدايت ،‌يك نويسنده صرفاً سياسي نبود حاجي آقا يك بعد كمرنگ از هستي او بود . براي شناخت هدايت بايد سگ ولگرد و بوف كور او را نيز خواند هدايت در بوف كور مانند سارتر به اين نتيجه رسيده بود كه«وجود آدمي توجيه ناپذير است .»(اگزيستاسياليسم ، رحيمي / ۱۴۰).

اين توجيه ناپذيري را هدايت عملاً با مرگش نيز عيان كرد . ميگويند در اواخر عمر ، هدايت تصميم به نگارش داستاني گرفته بود با اين مضمون كه عنكبوتي پير و درمانده شده است و ديگر حتي بزاقي هم ندارد كه با آن گرد خود تار تند و از همه مهاجمانش در امان بماند(نوشته هاي بي سرنوشت ، ندوشن /۱۹۳).
اين توجيه ناپذيري را هدايت با مسأله «وجود » مدام درگير بود . تمام داستان هاي هدايت يك لايه فلسفي از يأس و سيا ه بيني دارند. تمامي داستان ها و

تحقيقات و ترجمه هاي كتاب هاي او با همان ديد گاه اگزيستانسياليستي نوشته شده است ديدگاهي كه با آن سارتر به همه هستي مي نگريست . هدايت هرگز در سطح نمي ماند همواره مي خواست به عمق نايل شودبه همين علت به فرهنگ پيش از اسلام سر مي زد به هندوئيسم سرك مي كشيد به ادبيات عامه پناه مي برد به خيام و كافكا و ساتر مي پيوست . در هيچ يك از آثار هدايت شما بحث فلسفي مجرد نمي بينيد . او در قالب داستانهايش موقعيت هاي

بشري Sitvation را شرح مي دهد . ما همه گرفتار موقعيت هاي بشري هستيم موقعيت به همان معاني كه سارتر مي گفت يعني مكان و محيط و گذشته شخصي و اطرافيان و سرانجام مرگ.شايد از همه مهمتر و بنيادي تر همين آخري باشد يعني مرگ .
به نويسنده بوف كور

اي سوخته ز آتش خطــا بوده دلخسته به كنج انزوا بود ه
چون بوم به تنگـــناي ويرانه بس خوانده نوا و بينوا بوده
نقشي ز پي خيال ديــــوانه بر صفحه دهر خود نما بوده
افسون و فريب ديده تــا ديده نومـــيد و نژند بوده تابوده

تا ديده تبـــــاهي و خطا ديده تا بــود ه به رنج و ابتلا بوده
نگشوده به ديولاخ هستي چشم مشتاق تباهــــي و فنا بوده
گوئي ابــــــديتي هراس انگيز از خاطر تو گـــره گشا بوده
ديري است كه ايــن ســياهي سيال با زندگي تو آشنا بوده
و آن تيره شب سياه بي فرجام جان بخش تر از دم صبا بوده
نايا فته گوهر نهان چــون من عمري به هواي كيميــا بود ه
مهرداد اوستا
سرشاري بين در جهان
از دير باز زمان حال را بين العدمين مي گفتند . چرا كه زمان حال بين دو نيستي قرار دارد : گذشته اي كه ديگر نيست ،‌ آينده اي كه هنوز نيامده است . هدايت حال خود را سرحد دو دنيا يا تهي بين دو جهان مي خواند . ما بر خلاف آن نويسنده پر كار ، زندگي او را سرشاري بين دو جهان مي بينيم . چون او ، طي ۴۸ سال از عمر كوتاه و پر بار خود ، آثار فراواني به جاي گذاشته است .

در واقع ما در اين بخش تكوين و تحول انديشه هاي اساسي او ، و رابطه درونمايه هاي عمده آثارش را با درونمايه هاي « بوف كور »‌پي مي گيريم .
۱۲۸۱: سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ شمسي برابر با ۱۷ فوريه۱۹۰۳صادق هدايت در تهران پا به عرصه حيات مي گذارد . بچه مو هاي طلايي و چشمهاي آبي دارد . رنگ صورتش ، مثل فرشته بوف كور مهتابي است . دو سه سالي پس از تولد صادق ، نهضت مشروطيت به سال ۱۳۲۴ هجري قمري برابر با ۱۹۰۵ ميلادي ، به ثمر مي رسد . جواني صادق بدين ترتيب با گيرودار مشروطه خواهي و عروج رضا خان مي گذرد . بعد خواهيم ديد كه چگونه هدايت همه اين وقايع را در قصه بزرگش باز مي نمايد .

۱۲۸۷: صادق شش ساله است . نام او را در مدرسه علميه مي نويسند . پس از پايان دوره ابتدايي ،‌به دبيرستان دارالفنون مي رود . ولي بعد از پايا ن اول متوسطه از برنامه هاي درسي ناراضي است و مي خواهد زبان فرانسه فرا گيرد . او را به مدرسه سن لوئي مي برند. هدايت بعد چنان با اين زبان آشنا مي شو د كه چند مقاله و دو قصه كوتاهش را به اين زبان مي نويسد .

۱۳۰۳: مقدمه تحقيقي جالبي بر رباعيات خيام مي نويسد . پس از آن كتابچه « انسان و حيوان » را منتشر مي كند . اين كتاب بعداً‌ بخشي از «‌فوايد گياهخواري » را تشكيل مي دهد . از همان زمان دلش به حال اسب كالسكه نعشكش مي سوزد :«اسبهايي كه دوره جواني خود را در كمال سختي و زحمت گذرانيده اند ، چون پير و ناتوان مي شوند صاحب با وفا آنها را به قيمت نازلي به گاريچي يا براي كارهاي شاقه ديگر فروخته و حيوان بيچاره از اين به بعد در زير بارهاي سنگين ،شلاق ، لگد و دشنام ،‌عمر خود را به پايان مي برد . »

۱۳۰۴ : برابر با ۱۹۰۵ميلادي هدايت در امتحان اعزام دانشجو به اروپا شركت مي جويد و پذيرفته مي شود . ابتدا براي تحصيل در رشته مهندسي به بلژيك مي رود . مقاله كوتاه « مرگ »‌را در شهر گان مي نويسد و برا ي چاپ به مجله ايرانشهر چاپ برلين مي فرستد . مقاله در شماره يازدهم از دوره چهارم مجله به تاريخ اول بهمن ۱۳۰۵ برابربا ۲۲ ژانويه ۱۹۲۷ چاپ مي شود . از همان هنگام دلهره او از سپري شدن دوره جواني فرا رسيدن پيري و آغاز آزمايش دشوار زندگي رخ مي نمايد ،‌« هنگامي كه آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغهاي فريبنده جواني را خاموش كرده سرچشمه مهرباني خشك شده سردي تاريكي و زشتي گريبانگير مي گردد او است كه چاره مي بخشد ، او است كه اندام خميده ، سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي نهد» . هدايت حوصله رياضيا ت را ندارد . پس او را براي تحصيل معماري به فرانسه مي فرستند .

۱۳۰۵:معماري هم بدون فراگيري رياضيات نمي شود . او را به شهر بزانسون مي فرستند . پدرش كه ازاستعداد او در نقاشي خبر دارد ، او را تشويق ميكند كه در اين رشته تحصيل كند . نمي پذيرد و پشيمان مي شود . در قصه كوتاه زنده به گور ، كه به سال ۱۳۰۸ در پاريس نوشته شده است ، مي گويد : « افسوس مي خوردم كه چرا نقاش نشدم تنها كار ي بود كه دوست داشتم و خوشم مي آمد. با خودم فكر مي كردم مي ديدم كه دوست داشتم و خوشم مي آمد . با خودم فكر مي كردم مي ديدم تنها در نقاشي مي توانستم يك دلداري كوچك براي خودم پيدا بكنم .» به پاريس بر مي گردد . به مطالعه در روانشناسي و علوم خفيه مي پردازد . مقاله اي درباره « جادو در ايران باستان »‌به زبان فرانسه مي نويسد و به ستايش دانش نياكان خود مي پردازد .

۱۳۰۶ : كتاب «‌فوايد گياهخواري » را در برلين منتشر ميكند، و از آن پس خود به گياهخواري مي پردازد . غذاي هدايت غالباً شير ،‌تخم مرغ ،‌خيار ،‌گوجه فرنگي ، گردو ……بود . شرح دردناك كشتن گوسفند ،‌تكه تكه كردن جانور به وسيله قصاب از اين كار زشت خود مي برد،‌د
در اين كتاب به همان طرز آمده است كه بعد در بوف كور ديده مي شو د.

۱۳۰۸: قصه كوتاه زنده به گور را مينويسد . از همان هنگام ،‌به تحليل ژرف روان خود مي پردازد و وجود خود را حاصل عواملي چون توارث ،‌محيط ،‌طرز زندگي و پرورش خود مي شمارد :‌« اين انديشه ها ،‌اين احساسات نتيجه يك دوره زندگاني من است ،‌نتيجه طرز زندگاني ،‌افكار موروثي ،‌آنچه ديده ،‌شنيده ، خوانده ،‌حس كرده يا سنجيده ام .»

همين جا ، آرزوي كاري را دارد كه بعد در بوف كور انجام مي دهد . « براي نوشتن كوچكترين احساسات يا كوچكترين خيال گذرنده اي ، بايد سرتاسر زندگاني خودم را شرح بدهم ،‌و آن ممكن نيست .»

پيدا است كه مارسل پروست را خوانده است و مي خواهد همانند او با دستيابي به خيالهاي گذرنده ردپاي خاطره ها را بگيرد به دنياي خفته در ناخودآگاه برسد زمان گمشده را باز آورد . بوف كور چيزي جز اين نيست . ولي هنوز چنانكه خود ميگويد نمي تواند دست به چنين كاري بزند .

هدايت هنوز كافكا را نمي شناسد اما طرفه آنكه با همان انديشه ها آشنا است : « ما بين چندين ميليون آدم مثل اين بود كه در قايق شكسته اي نشسته ام و در ميان دريا گم شده ام . حس مي كردم كه مرا با افتضاح از جامعه آدمها بيرون كرده اند . »‌ انديشه خود كشي اين مرغ مرگ انديش را رها نمي كند :« نه ، كسي تصميم خود كشي را نمي گيرد . خود كشي با بعضيها هست ،‌در خميره و سرشت آنها است . نمي توانند از دستش بگريزند. » در اوايل سال ۱۹۲۸ به قصد خود كشي خود را به رود خانه سن مي اندازد ،‌دلي نجاتش مي دهند. در سوم مه همين سال طي نامه كوتاهي به برادرش محمود هدايت مي نويسد : «‌يك ديوانگي كردم ،‌به خير گذشت .‌»

۱۳۰۹: مجموعه قصه هاي كوتاه زنده به گور را در تهرا ن منتشر مي كند. قصه « اسير فرانسوي »‌يادگار اقامت در بزانسون است . برخلاف اسراي جنگ كه معمولاً‌از دوران اسارت مي نالند اين رزمنده كه مدتي در آلمان اسير بوده چنان از زندگي در وطن ناراضي است كه مي گويد :‌بهترين دوره زندگانيم همان ايام اسارت من در آلمان بود.»

از ديگر قصه هاي اين مجموعه «‌داوود گوژپشت »، «‌حاجي مراد »، «آبجي خانم »،‌« مرده خورها »به تحليل مسائل محرومين ،‌مشكلات اجتماعي و فردي توده ها ي مردم اختصاص دارد . قصه كوتاه «‌آتش پرست »‌از نخستين قصه هايي است كه به درونمايه مورد علاقه هدايت ايران باستان مي پردازد .
قصه «‌آب و زندگي »‌به سال ۱۳۲۲يا ۱۳۲۳در پاورقي روزنامه مردم چاپ شده و براي درك انديشه سياسي هدايت جالب است . بعضي از درونمايه هاي بوف كور نيز در آن به چشم مي خورد .

نمايشنامه «‌پروين دختر ساسان »‌نيز در همين سال ۱۳۰۹ انتشار يافت . اين نمايشنامه ميهني پس از قصه كوتاه «‌آتش پرست »‌دمين اثري است كه ايران باستان را اساس قرار مي دهد . دلبستگي هدايت يه زادبوم نفرتش از ستمگران تازي و حتي نخستين جرقه درونمايه بوف در اين اثر پر سوز وگداز آشكار مي شود . چهره پرداز قهرمان اصلي اثر كه همانند گزارشگر بوف كور ،‌نقاش است ،‌چنين مي نالد :‌«‌ميهن همه اين گل و گياه و جانوراني هستند كه با روان ما آشنا شده اند ، نياكان آنها با نياكان ما زندگاني كرده و آنها را مانند ما به اين آب و خاك وابستگي مي دهد …هيهات كه همه پايمال شد ،‌رفت . اين سرزمين خرم و دلكشي كه بهشت بر آن رشك مي برد همه كشتزارهايش ويرا ن و باغ و بوستانش آرامگاه بوم شد . ستمگري سر تا سر آن را فرا گرفت . »‌

پروين ،‌دختر چهره پرداز چشم به راه نامزد خود پرويز است تا با هم عروسي كنند. ولي ترجمان ايراني تازه مسلماني كه از جبهه جنگ به خانه چهره پرداز آمده است خبر ناگواري آورده است . او از شكست سربازان پارسي در پشت دروازه هاي راغا شهر قديم ري سخن مي گويد . پرويز در اين نبرد كشته شده و حلقه نامزدي را براي پروين باز پس فرستاده است تا نامزد خود را از قيد قول و قرارش آزاد كند : «‌پروين –به نام آييني كه برا ي آن جنگ مي كنيد ،‌به نام آنچه دوست دار يبرا سوگند مي دهم بگو كي اين انگشتر را به تو داده ؟‌ترجمان اكنون كه مرا سوگند داديد برايتان مي گويم : پريشب ، پاسي از شب گذشته بود كه

لشكريان ما به گروهي ازسپاهيان شما نزديك رودخانه سورن شبيخون زدند. جنگ سختي در گرفت . پارسيان دليرانه جنگيدند و همگي به خاك و خون خقتند . » اين همان رودي است كه گزارشگر با دخترك يكه بعداَ‌لكاته مي شو د ، در كنار آن سر مامك بازي مي كند. همچنانكه «‌گنبدهاي كاشانه ، سينه »‌اش را فشار مي دهد. عين گلدان راغه كه سينه گزارشگر بوف كور را فشار مي دهد .

۱۳۱۰ : قصه كوتاه «‌سايه مغول »‌در مجموعه اي به نام «‌انيران »‌منتشر مي شود . شاهرخ مانند هزاران ايراني ديگر از چنگ و حشيان مغول به جنگل هراز پي مازندران پناه برده است . او زنده مانده است تا روزي انتقام قتل نامزدش را بگيرد . ترجيح مي دهد كه ببر او را بدرد ولي به دست مغولها نيفتد. چون او نمي خواهد آن چهره هاي درنده، آن جانوران خون آشام را ببيند يا لهجه زشت آنها را بشنود . آنها را «‌دشمن آب و خاك خود »‌مي داند.

قصه «‌شبهاي ورامين »‌نيز كه بعدها در مجموعه «‌سايه روشن »‌منتشر مي شود در همين سال نوشته شده است . اعتقاد به وجود روان آدمي درونمايه اين قصه است . فرنگيس ، همسر جوان و زيباي فريدون ،‌در باغ با صفايي در ورامين بر ايوان خانه اي زيبا تار مي زند. فريدون به آهنگ گوش ميدهدسخن به روان آدمي و آخرت مي كشد . فريدون اعتقاد به روان را عقيده پير زنها مي داند . فرنگيس حالش به هم مي خورد ، هذيان مي گويد و در مي گذرد . به هنگام مرگ مي گويد :« من مي ميدم اما آن دنيا هست …به تو ثابت مي كنم !» فريدون ناراحت مي شود و براي معالجه به تهران مي رود . پس از چندي ،‌خوب مي شود و به ورامين برمي گردد و نسترن باجي خدمتكاز خانه با ترس و لرز به او مي گويد :«›-آقا ،‌تا حالا نزريك يك ماه است ؛ شما كه نبوديد وقتي كه همه خوابيده

اند،‌صداي ساز مي آيد …آقا انگاري كه قرنگيس خانم تار مي زند !» فريدون نمي پذيرد . شب تآن روز در عالم رويا خو د را در بندر مارسي در كاباره كثيفي ميبيند. عده اي از اوباش و «‌عربهاي بددك وپوز »‌الجزايري دور ميزها نشسته و شراب مي نوشند. ناگهان در باز مي شو د ،«‌فرنگيس بايكنفر عرب پا برهنه كه ريخت راهزنان را داشت دست به گردن وارد »‌مي شوند ،‌مي خندندو به او اشاره مي كنند. قشقرقي به راه مي افتد و فريدون هراسان از خواب مي پرد. درونمايه عربي كه يار از دست نويسنده مي ربايد رويا تناسخ كابوسهاي ريشه داري كه يك سرش عرب و شر ديگرش ايراني است . درونمايه ديگزي كه در اين قصه رخ مي نمايد ،‌بيزار ي از «‌فتنه »‌ها است . هدايت از دگرگونيهاي تند اجتماعي عمراه با كشتار و خونريزي نفرت داشت :‌« همه جنگها ي مذهبي ،‌جنگهاي صليبي زير سر كشيشها بوده ،»

قصه « محلل »‌هم كه بعداً‌در مجموعه « سه قطره خون »‌جاپ شد در همين سال ، در جزوه ۲۸ از دوره سوم «‌افسانه »‌انتشار يافت .
كار بسيارمهم او ،‌درهمين سال ۱۳۱۰ چاپ كتاب كوچك ولي ارزشمند «‌اوسانه »‌است . بسياري از ترانه ها و افسانه هايي كه اكنون كودكان از بر ميكنند گرد آورده او است . با تجددي كه در همه زمينه ها آغاز گشته بود ، هدايت نگران بود كه افسانه هاي مردمي به دست فراموشي سپرده شوند : «ايران رو به تجدد مي رود . اين تجدد در همه طبقات مردم به خوبي مشاهده مي شود . رفته رفته افكار عوض شده ،‌رقتار و روش ديرين تغيير مي كند . و آنچه قديمي است

منسوخ و متروك ميگردد. تنها چيزي كه در اين تغييرات مايه تأسف است ،‌فراموش شدن و از بين رفتن دسته اي از افسانه ها ،‌قصه ها ،‌پندارها و ترانه ها ي ملي است كه از پيشينيان به يادگار مانده و تنها در سينه ها محفوظ است.» هدايت كه اكنون از پيشروان مردم شناسي ايراي به شمار مي رود با هوشمندي و تيز بيني بسيار در ساختار اين افسانه ها تجلي روح ملي و انديشه توده مردم را ميديد.نشانه ژرف اين مدها سادگي اين قصه هاي منظوم است :‌توده مردم بدون رعايت قواعد شعر و عروض و در نهايت سادگي و بدو ن تكلف آنها را سروده اند.

پاي سنت درميان است و سخن از پيشينيان مي رود . او كه شيفته سرزمين ايران است ،‌كمر همت مي بندد و اين ترانه ها را در دفتري گرد مي آورد و با مقدمه در خور و دلپسندي به چاپ مي رساند:

ديشب كه بارون اومد
يارم لب بون اومد
رفتم لبش ببوسم
نازك بودو خون اومد
خونش چكيد تو باغچه
يه دسته گل در اومد
رفتم گلش بچينم
پرپر شد و وراومد
رفتم پرپر بگيرم
كفتر شد و هوا رفت
رفتم كفتر بگيرم
آهو شد و صحرا رفت
رفتم آهو بگيرم

ماهي شد و دريا رفت .
هدايت بعدها نيز مقاله مفصلي از شماره سوم تا ششم سال دوم مجله سخن به نام فلكلر يا فرهنگ توده به چلپ رساند. دراين مقاله كه نخستين پژوهش مردم شناسي در ايرا ن به شمار مي رود ،‌پس از مقدمه اي جامع و ذكر منابع فرهنگ توده ايران طرحي براي پژوهش در اين زمينه پيشنهاد كرد . او در اين طرح جزئيات بررسي در وسايل اقتصادي كار يا وسايل معيشت ، در آمد –تمول ،‌لهجه هاو زبانهاي بومي و دانش عوام ،‌حكمت عاميانه ، هنر شناسي ، زندگي اسرار آميز ،مانند جادوگري ، كشف چشمه ياگنج، دعاها و آداب ،‌تفأل براي گشايش كار ،‌افسونها ،‌جشنها ،‌خداشناسي عاميانه ،‌ارواح طبيعت و مسائل مربوط به

آخرت ،‌پيوند و همخوني ،‌كودكي ،‌پرورش ،‌خواستگاري ، آداب نشست و برخاست …را ارائه كرد و روش تحقيق را نيز خاطر نشان ساخت . او در اين مقاله هيچ نكته اي را فرو نگذاشت :«نبايد فراموش كرد كه رفتن يكنفر « آقاي غريبه »در خانه يا كشتزار برزگر يا دهقان آنها را ناراحت ميكند. آگر مهمان تازه وارد به نظر آنها خوش آيند باشد ،‌جلو او هواي خودشان را دارند. به علاوه آنها هميشه با هم گفتگو نمي كنند. پس بهتر اين است كه آنها را درخانه خود ،‌و يا در خانه يكي از اهالي شهر بياورندو به آنها چايي بدهند و برايشان چپق و قليان چاق كنند تا «‌سر دماغ »‌ بيايند و چانه شان گرم بشود . بعد از آنكه يك محيط «‌خودماني »‌توليد شد،‌مي شود از آنها پرسش كرد.»

۱۳۱۱:هدايت به اصفهان مي رود وسفرنامه خواندني و بسيار جالب «‌اصفهان نصف جهان »‌را منتشر ميكند:همان كينه هميشگي و قديمي او نسبت به كساني كه جانواران را مي آزارند، در اينجا هم به چشم مي خورد : «‌آنجا ،‌زير درخت ،‌دو شتر خوابيده بودند. ساربان به صورت يكي از آنها مشت زدو افسارش را كشيد . حيوان ،‌نگاه پر از كينه اي به او انداخت و اوچه آويزانش را باز كرد ،‌فريادكشيد . مثل اين بود كه به او و نژادش نفرين فرستاد .» و همان دلبستگي ديرين كه سبب آرزوي مرگ براي جانور مي شو د :« كمي دورتر ، يك الاغ زخمي سر بزرگش را پايين گرفته بو د. مثل اينكه مرگ را مانند پيشامدگوارايي آرزو ميكرد . پهلويش

،‌يك كره الاغ سفيد ،‌با چشمهاي درشت سياه گوش دراز و پيشاني پف كرده ايستاده بود . مي خواستم سر او را نوازش كنم و اگر سقم سياه باشد ،‌دعا بكنم كه هر چه زودتر بميرد تا به روز مادرش نيفتد . » هدايت هوس مي كند در اصفهان بماند با روستاييان اصفهاني زندگي تازه و ساده اي را بنا نهد ،‌زمين شخم بزند، عرق بريزد . روستاييان با قباي قدك بلندخود كلاه تخم مرغي و گيوه ،‌شبا هتي به شهرنشينان بي ريشه ندارند . اين «‌همان لباس قديمي كه از پدرانشان مي پوشيده اند و هنوز هم در تخت جمشيد ديده مي شود .»‌به زبان بي زباني گله اي است از تغيير لباس ،‌«‌خطر ترياك ،‌الكل ،‌و ناخوشي است …ظلم ظل

السلطان، خونخواري و تجاوزاتي كه به مردم مي كرده ، قواي روحي آنها راكشته ،‌و نتيجه آن ترياك الكل و سفليس شده است . »‌معماري بناهاي تاريخي اين شهر نيز از آن چيزهايي است كه نظر هدايت را جلب ميكند . حيف ،‌اطفال دبستاني ، اسم معمار آپراي پاريس را مي دانند ولي نام معمارفلان مسجد اصفهان را نمي دانند. از سوي ديگر در اروپا اين معماري به نام صنعت هندي و مغولي و عربي شهرت دارد :«عربها كه پابرهنه دنبال سوسمار ميدويده اندعكر صنعتي نمي توانسته در كله شان رسوخ بكند»…..«همه ابداع و اختراع ايراني »‌است . بناهايي كه معمارهاي امروز ي مي سازندطاقش ايراني ، پنجره اش انگليسي

،‌ستونش يونناني است . «‌به طوري كه همه آنها مي خواهند از يكريگر جدا بشوند،‌و آدم مي خواهد عمارت را بغل بزند تا هر تكه آن جداگانه فرار نكند».اما چيزي كه دل از دست مي ربايد ، افسون آتشگاه اصفهان است : « آن هشت دري سفيد، مثل تخم مرغ ،‌كه با خشتهاي وزين ساخته شده .»‌خشتهاي وزين آتشگاه خشتهاي وزين ديگري است كه بعد در قلعه شهر ري بوف كور به چشم مي خورد .

مجموعه قصه هاي كوتاه «‌سه قطره خون »‌نيز در همين سال منتشر شد . شاهكار قصه هاي كوتاه او «‌داش اكل »‌در اين مجموعه جاي دارد. « داش اكل »‌نمونه برجسته واقعگرايي ،‌اشنايي با جامعه داشهاي جوانمرد ، بيان اين گونه اجتماعي رو به زوال حكايت نامردي است ،‌قصه اي است ناب، به اين معنا كه عاري از هر انديشه و نظر و عقيده است ،‌از آن گونه كه ژيد در قصه «صومعه پارم »‌،‌مي ديد و آرزو داشت نطيرش را بنويسد . «‌داش آكل » يك تراژدي و از اين جهت كلاسيك و ماندني است . چرا كه تا دنيا ،‌دنيا است ،‌نامردي در برابرجوانمردي مي ايستد ، متاسفانه غالباً‌پيروز مي شود دل خواننده را مي سوزاندو از اين رهگذر ، به تربيت خوانندهم مي پردازد . تراژدي عقيده اي ابراز نميكند ، نشان مي دهد و بيدار و تهذيب مي كند.

كاكا رستم لات است از پس داش ما بر نمي آيد و از او كينه به دل گرفته است :«دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چها ر بار هم روي سينه اش نشسته بود …چند شب پيش كاكا رستم ميدان را هالي ديده بود و گرد و خاك مي كرد . داش آكل مثل اجل معلق سر رسيد …و به او گفته بود :«كاكا ،‌مردت خانه نيست . معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي ،‌خوب شنگلت كرده . ميداني چيه ،‌اين بي غيرت بازيها اين دون بازيها را كنار بگذار خودت را زدهاي به لاتي خجالت هم نمي كشي؟ اين هم يك جورگدايي است كه پيشه خودت كرده اي . هر شبه خدا جلو راه مردم را مي گيري .به پورياي ولي قسم ،اگر دو مرتبه بد مستي كردي ، سبيلت را دودمي دهم …»

كاكا دمش را روي كولش مي گذارد و مي رود. اما كينه به دل مي گيرد و دنبال بهانه ميگردد. داش عاشق است و پريشان .او از لاي پرده ،‌چشمش به چشمهاي سياه و گيرنده مرجان دختر حاجي صمد افتاده است و نگاه دختر تا ژرفاي دل و جان داش رسوخ كرده است . داش بر خلاف قصه هاي ساختگي بدسيما است . صورتش پوشيده از زخمهاي قمه و پيشاني او جاي زخمهاي قداره است . بد تر از همه او سي و پنج ساله و مرجان چهارده ساله است : «‌ نه، از مردانگي دوراست .» با اين همه داش آكل كار و زندگي را رها كرده است و به قرض و طلب حاجي رسيدگي ميكند . لاتها پشت سرش نوا مي خوانند كه املاك حاجي را بالا كشيده است . شبي كه پريشان است و چشمش سياهي مي رود ،‌كاكا رستم به او حمله ميكند. گلاويز ميشوند ،‌كاكاتاب نمي آورد ،‌نامردانه قمه داش آكل را از زمين بيرون ميكشد و به پهلوي داش فرو مي برد.

چنانكه ديده مي شود، اين قصه كوتاه ،‌در ميان آثار هدايت يك استثنا به شمار ميرود . كما بيش هر اثر هدايت برا ياثبات يك عقيده است . در اين قصه نه يك عقيده بلكه فاجعه اي اجتماعي در نهايت خونسردي ، مطرح مي شود . «‌مردي كه نفسش را كشت »‌د رمقابل اين قصه قرار مي گيرد . ميرزا حسينعلي ميد اند كه اسراري هست و صوفيان بزرگ به آن پي برده اند اما براي شروع كار دنبال مرشد ميگردد . بي پير تفرقه خاطر به جمعيت خاطر بدل نمي شود . اكنون مرادش را پيدا كرده است و نخستين درس شيخ ابو الفضل به او اين است كه نفس خود را بكشد . ميرزا حسينعلي كه از قديم و نديم گرايش بسيار به فلسفه هندي و

رياضت داشت ،‌از اين پيشنهاد استقبال ميكند. پس به غور در كتب صوقيه مي پردازد و مي بيندكه نخستين گام در راه عرفان كشتن نفس بهيمي است . دوازده سال رنج مي برد ،‌از لذتهاي جواني پرهيز ميكند و از ترس زنده شدن نفس به شكنجه خود مي افزايد . روزي تصميم ميگيرد كه پيش مرشدش ابوالفضل برود و بگويد كه هر چه بيشتر خودش را مي آزارد ديو نفس حريص تر ميشود . چه بايد كرد ؟ د رمي زند باز ميكنند او را نزد شيخ ميبرند« جلو او يك دستمال باز بود

درآن قدري نان خشك شده و پياز بود.»انصافاً غذاي درويشانه اي است . اما در همين هنگام داد و فريادي بلندمي شود و گربه اي بايك كبك پخته به ميان اتاق مي پرد . شيخ ابوالفضل ناگهان درويشي را از يادمي برد ، ديوانه وار دنبال گربه مي دود و مي گويد :‌اگر گربه از هفتصد دينار بيشتر ضرر بزند كشتنش واجب است . ميرزا حسينعلي ميفهمد كه چه اشتباهي كرده است و چگونه جواني خود را بيهوده از دست داده است .

در قصه «‌طلب آمرزش »‌عمق اعتقادات توده مردم و انگيزه آن بررسي مي شود . باز صحبت از عرب هيز و سنگدل و ضد تمدن است : «‌عرب پابرهنه اي ،‌با صورت سياه و چشمهاي دريده و ريش كوسه ، زنجير كلفت آهنيني در دست داشت ،‌و به ران زخم قاطر مي زد ،‌گاهي بر ميگشت و صورت زنها را يكي يكي بر انداز مي كرد .» همين چهره سياه ، ريش كوسه و چشمهاي دريده و بي حيا در بوف كور هم به چشم ميخورد.

كينه ضد سامي هدايت و ضديت او با تازيان مولود ميهن دوستي او است . اين عشق و آ ن نفرت ،در قصه كوتاه «گجسته دژ» هم هست : قصر محكم ماكان بزرگ اكنون در ميان ويرانه هاست :«طاقها شكست برداشته بود و ستونها فرو ريخته بود. خاموشي سنگيني روي اين ملك و كشتزارهاي دور آن فرمانروايي داشت . چون پس از تسلط پسران سام ، همه زمينها خراب و باير مانده بود.»

۱۳۱۲:در اين سال هدايت چهار اثر منتشر كرد كه براي شناخت تكوين و رشد درونمايه هاي نويسنده ، خصوصاً‌براي درك بيشتر بوف كور حائز اهميت است .
ديباچه « نيرنگستان » به تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۱۱ است . بنابراين به احتمال قريب به بقين اين كتاب درسال ۱۳۱۰ و شايد هم پيش از آن تهيه شده است. چراكه گرد اوري و تدارك اين همه مطلب درمورد آداب و رسوم ،‌اعتقادات عاميانه ،‌افسانه ، اصطلاح و مثل ،‌خصوصيات جاهاي ديدني كار يك سال ودو سال نيست . ت و ناپسند مي آيد بدون شك زائيده تفكر ايراني نيست بلكه نتيجه همنشيني با اقوام و نژادهاي بيگانه است . چرا كه افكار و اعتقادات بومي نتيجه تجربه هاي

روزمره و از يادگارهاي ديرين نژاد هند و ايراني است. اين ميراث مرده ريگ كوچ خانواده آريايي به فلات ايران است :‌مثل افسانه هايي كه راجع به ماه ، خورشيد ،‌اژدها ،‌و سخن گفتن باجانداران و گياهان است.آرياييها نه تنها براي گياها ن هوش قائل بودند بلكه آنها را هوشمند مي شمردند و مي پنداشتندكه آنها زبان آدميزاد را مي فهمند . از انجا كه در دين زردشت براي گياهان هوش قائل نبودند پس اين اعتقاد به زماني دورتر و پيش از ظهور زردشت مربوط ميشود .كتابهايي كه از دوره ساساني به جامانده است حكايتگر اعتقاد به تاثير چشم زخم ، چشم شور، احترام به نان به نور چراغ رعايت آداب نوروز و سنت هفت سين است

. درعوض آميزش با ملل بيگانه و تاخت و تاز مهاجمين نيز يك رشته اعتقادات خرافي در ايران پديدار ساخته است .يونانيان و روميان خصوصاً‌ملتهاي سامي مانند كلدانيان ، بابليان ،‌يهوديان و تازيان كه با ايرانيان حشر و نشر داشتند ،‌خرافه هاي فراواني از خود به جاي گذاشتند . اختر شناسي ، فال بيني ،‌جادو گري يادگارشوم سيتها ،‌پارتها ،‌ساميها است . كلده و آشور را بايد مادر خرافه ها دانست . اينان خدايان هراس انگيزي داشتند لاجرم براي دفع شر انها به قربانيهاي خونين متوسل مي شدند. سعد و نحس ايام تأثير سيارات و كواكب بر سرنوشت آدمي يادگار شوم آنها است . اختر شناسان يوناني با خد ايان و نيمه خدايان

خود اين خرافه ها راتأييد و تجديد كردند. همسايگي با روميان از رهگذر نجوم و خوابگزاري به اين خرافه ها جان تازه تر بخشيد.مهاجرت يهوديان از مصر و بيابانهاي عربستان حمله عرب به ايران پايه هاي خرافه ها را استوار ساخت . بدين ترتيب افكار وزندگي مردم ايران رفته رفته تغيير كرد . مثلاً‌زنان ،كه در ايران باستان جايگاه والايي داشتند « اسير مرد و خانه نشين »‌ شدند. در پي زبوني زنان ،‌دعا نويسي طلسم و جادو اعتبار يافته پيشگو و جادوگر «‌به جشم عوام داراي قدرو منزلت بوده اند.»

گذشته از عقايدي كه بر شمرديم و همه از ديباچه كتاب «‌نيرنگستان »بر گرفته شده است ،‌اين اثر ارجمند حكايتگر آشنايي ژرف هدايت با روش تحقيق در مردم شناسي است . علاوه براين پژوهش او نشان مي دهد كه پژوهشگركتابهايي چون اوستا ، بندهشن ،‌دينكرد ،شايست و نشايست و مينوي خرد را با دقت خوانده است .از دوره اسلامي نيز دهها كتاب از نوروزنامه تا شاهنامه از تاريخ تبرستان تا قصص العلما ديده شده است . از همان زمان پاره اي از عقايد توده مردم با معيا ر فرويديسم سنجيده ميشود . پيوند همه اين آرا و عقايد با درونمايه هاي «‌بوف كور »‌انكارناپذير است .

مجموعه قصه هاي كوتاه «‌سايه روشن »‌هم در همين سال ۱۳۱۲منتشر شده است . در قصه علمي –تخيلي بسيار جالب «س.گ.ل.ل.»كه دو هزار سال بعد اتفاق مي افتد . همه نيازها ي مادي انسان برطرف مي شود ولي يك درد ،‌يك درد ابدي و بي درمان جا خوش كرده است . و آن درد فلسفي است . اين درد زدگي از زندگي بي هدف و بي معني است . سوسن در طبقه بيست و دوم آسمان خراش خود مشرف بر دره دل انگيز دماوند همانند گزارشگر «‌بوف كور» دور از دوستان و آشنايان كنج دنجي گزيده است تا با فراغت خاطر به مجسمه سازي بپردازد . سرگرمي ديگر ي جز اين كار هنري ندارد. او نيز مانند گزارشگر بو ف كور

از دوندگي مردم نفرت دارد . او هم عين فرشته بوف كور چو ن گل بي مانند ي است كه انسان جرات و ياراي دست زدن به او را ندارد «‌از ترس اينكه مبادا كنفت و پژمرده شود . » تد ،‌دوست نقاش او برخلاف سوسن به روح اعتقاد دارد و تعريف تازه اي از روح به دست ميدهد ويژگيهاي معنوي هر كس كه شخصيت او را تشكيل مي دهد همان روح او است . ولي سوسن اعتقاد پيدا كرده است كه خواندن و نوشتن و فكر كرد ن نكبت مي آورد ،‌و آ‌دم سالم و طبيعي ،‌بايد خوب

بخورد، و خوب بنوشد ،‌و خوب عشق ورزي كند. تحول تازه نويسنده و بيزاري بيش از پيش او از طرز زندگي گذشته اش به خوبي پيدا است . فرويديسم و انديشه هاي خيام د رچارچوب سيانس فيكسيون كه در ابتداي سده بيستم در فرانسه رونق بسيار داشته است ظاهر مي شود . مدرنيسم شگفت انگيز اين قصه نيز هم ارز تحولاني است كه در پيرامون هدايت رخ مي دهد و جاده متحرك روشنايي نور را از نور آفتاب مي گيرد ، راديو الكتريكها در آن به شكلهاي مختلف در حركتند بلندگوهاي جلو مغازه ها ،‌با پرده ها ي متحرك سينمايي مسائل روز را اعلام ميكنند . آدمواره ها كار افسر راهنمايي راانجام ميدهند . ولي سوسن ،‌عين گزارشگر بوف كور ، از اين تجدد ناراضي است . «روح نياكان ،‌روح موروثي او ،‌در جلو اين همه تصنع ،‌شورش كرد . »