عاشورا و آزادي
السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل والنهار، السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين .
عصر غريبي است ، عصر عاشورا. هنوز پس از هزار و سيصد و پنجاه سال ، زمان بغض كرده و خاطره آن روز دردناك را از ضمير خود نمي تواند دور كند. صالح ترين بندگان خدا اشرف اولاد آدم توسط شقي ترين افراد روزگار به ناجوانمردانه ترين شكلي به شهادت رسيده است .
براساس يك سنت ديرين دوستداران آن مصلح بزرگ هرسال در چنين روزي گردهم مي آيند و با سوگ خود مي كوشند به صداي «هل من ناصر ينصرني » او پاسخ گويند و از مكتب حسيني درس دينداري ، عزت و آزادي بياموزند. چهارده قرن است كه ياد حسين و كربلا گرمي بخش محفل عاشقان و آزادگان و دلسوختگان است و هنوز اين داغ تازه است و هنوز اين مكتب شگفت درسهاي جديدي براي سالكان و حقيقت جويان دارد. و امروز در محضر هنرمندان و فرهنگ دوستان مي خواهم از «نهضت عاشورا و آزادي » سخن بگويم . چرا كه حسين سرور آزادگان جهان است و ملت ما در مقاطع مختلف تاريخي همواره

با ياد و نام حسين «آزادي » خواسته است . هرچند در عصر عاشورا كه احساسات و عواطف مجروح و چشمها گريان است

سخن گفتن در باب آزادي آسان نيست ، اما با عنايت به پيام عميق زيارت اربعين «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله» حسين خون گلوي خود را در راه تو نثار كرد تا بندگانت را از جهالت و سرگرداني گمراهي نجات بخشد. و چه ضلالتي بدتر از ازدست دادن آزادي در محرم حسيني در كنار سوگواري و اشك ريختن و مويه كردن در عزاي حسين ، تعميق معارف قيام كربلا و نهضت عاشورا نيز يك وظيفه است . و آنچه باعث شده ياد حسين در جامعه ديني ما ملازم بيداري ، ظلم ستيزي و آزادي باشد همين معارف حسيني است و اصولا آن سوگواري ها و مراسم تعزيه و گريه ها و اشك ها همه مقدمه است ، مقدمه براي معرفت ، مقدمه براي تشبه به حسين ، حسين گونه شدن والا گريه بدون معرفت ، سوگواري بدون التزام عملي به راه و مرام حسين مستلزم اين همه ثواب و احترام نيست .

ابتدا به عنوان مقدمه اي كوتاه ، گذري در سير تاريخي مسئله آزادي تا عصر سيدالشهدا خواهم كرد، سپس جلوه هاي آزادي را در بيانات و رفتار امام حسين (ع) به تماشا مي نشينيم ، كوشش مي كنم به كلمات گهربار حضرت اباعبدالله (ع) كه از اجزاي لاينفك هويت فرهنگي ماست توسل بجويم ، به اين اميد كه از اين مجلس حسيني توشه معرفت برگيريم . از بيان كليات بحث آزادي درمي گذرم و بحث را در دو قسم آزادي يعني آزادي معنوي و آزادي سياسي متمركز مي كنم . مرادم از آزادي معنوي رهايي از بند نفس و سيطره شيطان است كه لازمه آن وصول به مرتبه اي از كرامت و عزت و علو طبع . و مرادم از آزادي سياسي رهايي از قدرتهاي جائر و مستبد، حق انتخاب مشي سياسي ، حق اظهارنظر و مخالفت با حكومت و انتظار برخورداري از امنيت در پناه قانون .

آزادي در مقام سخن و خطابه همواره توصيف و مدح و ستايش مي شود، هيچكس حتي دشمنان آزادي هم با صراحت و بي پرده آزادي را نفي نمي كنند، مشكل آزادي اما و اگرهايي است كه در زمان عمل همچون غل و زنجير بر پيكر آن تحميل مي شود. همه بحث در اين قيود و ضوابط و شرائط است . اين مشكل در بحث آزادي سياسي به مراتب جدي تر است .
ميزان آزادي سياسي ، آزادي مخالف است ، به بيان ساده تر در جايي كه مخالف حكومت ، مخالف قدرت سياسي در چهارچوب ضوابط انساني امنيت داشته باشد، مي توان گفت آزادي سياسي محقق شده است . و حسين (ع) در عصر خود يك مخالف بود. مخالف حكومت وقت ، بالاتر از آن ، حسين (ع) مخالف يك رويه بود، و براي اصلاح آن از جان خود مايه گذاشت . از امام حسين (ع) با عنوان فاخر سرور آزادگان جهان ، سيدالاحرار يا ابوالاحرار ياد مي كنيم ، تعبيري صادق و رسا.
علي رغم اين كه در فرهنگ ديني ما شخصيت بارزي چون سيدالشهدا(ع) موجود است، متاسفانه مسئله آزادي در اد

بيات ديني بلكه ادبيات ملي ما جايگاه شايسته خود را نيافته است . رسوخ ريشه هاي استبداد كه پيشينه اي چندهزارساله دارد باعث شده كه مسئله آزادي و حريت هرگز به عنوان يك بحث مستقل و يك فصل مجزا مورد عنايت نويسندگان و محققان ما قرار نگيرد، و درنتيجه مباني نظري آن مورد دقت و تامل واقع نشود. ادبيات ديني و ملي ما در زمينه آزادي سياسي بسيار لاغر و نحيف است . پدران و پيشينيان ما در اين باره از احساس و عاطفه و عشق و شعار آزادي به تعقل و تدبر و تعميق آزادي نرسيده اند.

در اينجا خود را موظف مي دانم از اولين دانشمندي كه در جامعه ما مسئله آزادي سياسي را به معناي رايجش براساس تعاليم حسيني مطرح كرد ياد كنم . مرحوم آيت الله ميرزا محمد حسين غروي نائيني (متوفي ۱۳۵۵ه’ه ق ) از بزرگترين علماي عصر مشروطه است . اين فقيه بصير در تبيين آرا سياسي خود كتابي نوشته به نام تنبيه الامه و تنزيه المله. نائيني براي نخستين بار آزادي سياسي را بنام «حريت » از جمله لوازم يك جامعه ديني شمرد و فصلي از كتاب ارزشمند خود را به «اصل مبارك حريت » اختصاص داد، و در آنجا به انتقاد از كساني مي پردازد كه وقتي از آزادي دم زده مي شود، آن را به رفع

يد از احكام دين و مقتضيات مذهب و بي بندوباري تعبير مي كنند، و نمي دانند يا خود را به ناداني مي زنند كه مراد انبيا و اوليا دين و طرفداران متدين آزادي از آزادي ، آزادي از اسارت و رقيت تحكمات خودسرانه است ، اين كه رقاب ملت از بندگي نسبت به سلاطين آزاد باشد و مردم بتوانند در چهارچوب قوانين موضوعه آن جامعه در بيان و رفتار سياسي آزاد باشند و آنچه را صلاح مي دانند انجام دهند و كسي به رسم و شيوه فراعنه بر آنها سطوت و استيلا نداشته باشد. به نظر نائيني اهتمام دائمي انبيا و اوليا عليهم السلام در استنقاذ اين «حريت مظلومه مغصوبه » از غاصبين و طواغيت بوده است و مقتضاي دينداري مبارزه براي كسب آزادي سياسي است .

ميرزاي نائيني در صدر كتاب گرانسنگ خود تصريح مي كند كه مردم در نهضت مشروطه آزادي خواهي را از نهضت حسيني اقتباس كرده اند: «… عموم اسلاميان به حسن دلالت و هدايت پيشوايان روحاني از مقتضيات دين و آئين خود باخبر و آزادي خدادادي را از ذل رقيت فراعنه امت برخورد به حقوق مشروعه مليه و مشاركت و مساواتشان در جمع امور با جائرين پي بردند و در خلع طوق بندگي جبابره و استفاده حقوق مغصوبه خود سمندروار از درياهاي آتش نينديشيده ريختن خونهاي طيبه خود را در طريق اين مقصد از اعظم موجبات سعادت و حيات مليه دانستند و ايثار در خون خود غلطيدن را بر حيات در اسارت ظالمين از فرمايش سرور مظلومان عليه السلام كه فرمود: نفوس ابيه من ان توثر طاعه اللئام علي مصارع الكرام اقتباس كردند.» نائيني ضمن تمسك به آخرين خطبه امام حسين (ع) كه در همچو روزي عاشورا ايراد شده نتيجه مي گيرد هر دوستدار حسين مي بايد طرفدار آزادي باشد و براي استقرار حريت در جامعه كوشش كند

دفاع جانانه نائيني از آزادي سياسي در مقابل كساني است كه به گفته وي «جز حفظ مقام مالكيت رقاب و فاعليت ما يشا و حاكميت ما يريد و عدم مسئوليت عما يفعل ، مقصد و هم ديگري اصلا بخاطرشان نرسيده و درنظر ندارند همچنين اتصاف آن دسته ظالم پرستان عصر و حاملان شعبه استبداد ديني را هم به تمام اوصافي كه در روايت احتجاج براي علما سو و راه زنان دين مبين و گمراه كنندگان ضعفاي مسلمين تعداد فرموده و در آخر همه مي فرمايد: اولئك اضر علي ضعفا شيعتنا من جيش يزيد لعنه الله علي الحسين (ع) ]اين دسته از علما ضررشان بر ضعفا شيعه بيشتر است از سپاه يزيد بر حسين (ع)[ كما ينبغي فهميده مي دانند كه از اين درجه همدستي با ظالمين دردمان چه و مقصدمان چيست نائيني آنان را كه ستيز با آزادي سياسي را توجيه ديني مي كنند، «شعبه استبداد ديني » ناميده ، معتقد است ضرر اين توجيه گران بر مردم بيش از ضرر لشكر يزيد بر امام حسين (ع) است .

 

نبرد بي امان دينداري و آزادي خواهي با استبداد و آزادي ستيزي هنوز نيز در جريان است و همچنان گروهي از آزادي با عنوان «كلمه قبيحه حريت » ياد كرده و مي كوشند مناسبات استبدادي را توجيه ديني كنند و دين را مدافع و مقتضي استبداد معرفي كنند. سوالي كه در اين مجال در پي پاسخگويي آن هستم اين است كه چرا امام حسين (ع) قيام كرد، و هدف قيام

حسيني با مسئله آزادي چه ارتباطي دارد واضح است كه تكيه من در اين بحث بر ابعاد اجتماعي و سياسي نهضت عاشورا است و نقش برجسته انقلاب عاشورا را در احياي دين مفروغ عنه مي گيرم ، چرا كه در اين باره فراوان سخن گفته شده ، اما در مباني سياسي و مباحث نظري آن در ارتباط با آزادي به تناسب كمتر سخن گفته شده است ، يا اين كه به بيانات كلي و نتايج عمومي اكتفا شده و كمتر از زاويه فلسفه سياسي به نهضت ديني نگريسته شده است . واضح است كه مطالعه اين

نهضت از زاويه فلسفه سياسي هرگز به معناي نفي ديگر ابعاد آن نيست . تنها تكيه بر اين نكته است كه نهضت حسيني از باب فلسفه سياسي نيز تعاليم و دروس و عبرتهاي گرانبهايي دارد، كه ما به اين بعد از نهضت نيز محتاجيم . مسلح كردن شور مقدس حسيني به شعور و معرفت حسيني و تسري اصول و قواعد نهضت كربلا به فلسفه سياسي رايجمان وظيفه اي سترگ است .قبل از سيدالشهدا(ع)، امام مجتبي (ع) در اثر دسيسه هايي كه در زمان ايشان بكار افتاد، با معاويه صلح نامه اي را امضا كرد از جمله مفاد اين صلح نامه اين بود كه معاويه مقيد است كه به كتاب خدا و سنت رسولش عمل كند و حق ندارد بعد از خود كسي را به خلافت جامعه اسلامي منصوب نمايد، و حكومت پس از وي متعلق به حسن (ع) و حسين (ع) است
علي رغم اين كه معاويه به اين عهد پايبند نماند، اما تا مسئله ولايت عهدي و خلافت يزيد پيش نيامده بود، يعني تا زمان مرگ معاويه (رجب سال ۶۰) امام حسين (ع) به احترام برادر قدمي در شكستن آن عهدنامه برنداشت . فارغ از نقض جدي عهدنامه ، اكنون دو سنت سيئه در حال پايه گذاري است : يكي شخصيت حاكمي كه قرار است زمام امور مسلمانان را بدست بگيرد، يعني يزيد. فردي كه آشكارا مرتكب فسق و فجور مي شود و برخلاف پدرش معاويه حداقل حفظ ظاهر هم نمي

كند، و ديگري كه مهمتر از اولي است ، شيوه به قدرت رسيدن او: ولايتعهدي . براي نخستين بار در تاريخ اسلام ، خلافت نبوي به سلطنت موروثي تبديل مي شود. به اعتقاد شيعه با حضور معصوم (ع) در جامعه ، حكومت حق اوست ، چرا كه او افضل آدميان است و عادلانه و خداپسندانه جامعه را اداره مي كند. براين اساس حكومت پس از پيامبر حق اميرالمومنين (ع) بوده است و وي منصوب از جانب خدا و معرفي شده از جانب رسول (ص ) بوده و مردم موظف بوده اند به امر خدا و رسول گردن بنهند.

اما آنچه واقع شد به گونه ديگري بود. پس از رسول الله(ص ) چهار نفر خلفاي راشدين به قدرت رسيدند. تامل در شيوه به قدرت رسيدن اين چهار خليفه و به طور كلي حكمرانان مسلمان قبل از يزيد قابل مطالعه است :خليفه اول ابوبكر با راي شورايي چهار پنج نفره از سران مهاجرين و انصار بدون حضور بني هاشم با عجله و قبل از دفن پيامبر(ص ) تعيين مي شود. مشخص نيست چرا تنها آن چند نفر حق تعيين خليفه را داشتند و چرا ديگر سران مهاجرين و انصار از اين حق محروم بودند. انتخاب كنندگان براي بيعت گرفتن مردم و به ويژه سران مهاجرين و انصار از عنصر فشار و زور غفلت نكردند، كه اعتراض فاطمه زهرا(س ) دختر گرامي پيامبر مهمترين سند تاريخي اين مسئله است . خليفه دوم عمربن خطاب با وصايت خليفه اول به قدرت رسيد. آن روز كسي نپرسيد اگر قرار است خليفه با وصايت از جانب خليفه قبل تعيين شود آيا پيامبر(ص ) درايت چنين وصايتي را همچون خليفه اول نداشت خليفه سوم عثمان بن عفان توسط شورايي شش نفره كه از جانب خليفه دوم منصوب شده بود، برگزيده شد، بعد از اين كه گزينه اول اين شورا علي بن ابي طالب حاضر نشد خلافت به روش شيخين را بپذيرد.
اما خليفه چهارم يعني اميرالمومنين (ع) با اقبال بخش عظيمي از مهاجرين و انصار براي نخستين بار در تاريخ اسلام به شكل يك رويكرد كاملا مردمي و انتخاب عمومي به قدرت رسيد. بيش از هزار و پانصدنفر از سران مهاجرين و انصار با اميرالمومنين (ع) بيعت كردند.

پس از شهادت علي (ع) امام حسن مجتبي (ع) نيز در يك اقبال مردمي و بيعت عمومي اداره جامعه را بدست مي گيرد. اگرچه امام مجتبي (ع) فرزند علي (ع) خليفه چهارم است ، اما آنچه او را به خلافت مي رساند اين بنوت نيست ، فضائل شخصي و بيعت عمومي است . حسن (ع) بواسطه وصايت پدرش خليفه مسلمين نشد. معاويه كه از جنگ صفين شام را مستقل كرده بود، پس از شهادت اميرالمومنين (ع) دعواي خلافت جهان اسلام داشت و بالاخره با تطميع سران لشكر امام حسن (ع) به آرزوي ديرينه خود رسيد، و پس از شش ماه خلافت امام مجتبي ، خلافت طي صلح نامه اي از امام حسن به معاويه بن ابي سفيان منتقل شد.

معاويه پس از ده سال زماني كه احساس كرد كه در حال رفتن از اين دنيا است ، فرزندش يزيد را براي حكومت بعد از خود نصب كرد. به اجماع علماي فريقين حاكم اسلامي بايد شرايطي از قبيل عدالت و علم را واجد باشد و يزيدبن معاويه جز از شكار و خوشگذراني و عياشي سررشته اي ندارد. او از دين و عدالت و تقوا بويي نبرده است . خلفاي پيشين يا مستقيما توسط مردم انتخاب شده بودند، يا به شوراي اهل حل و عقد گزيده شده بودند يا با وصايت خليفه پيشين و يا با معاهده صلح قدرت را بدست گرفته بودند، اما بالاخره هر شش خليفه پيش از يزيد از رجال قابل اعتناي جهان اسلام بودند، فارغ از امام علي (ع) و امام حسن (ع) كه صاحب جميع فضايل ممكن انساني بوده اند سه خليفه نخستين از سابقين در اسلام و داراي آشنايي نسبي به معارف اسلامي و تقيد نسبي به حدود الهي بودند، معاويه هم اگر چه خوشنامي سه خليفه را نداشت ، اما با نيرنگ و ظاهرسازي روزگار مي گذرانيد.

اما يزيد فاقد تمامي شرائط خليفه اسلامي است . اگر قبل از او عمر با وصايت به خلافت رسيده است ، حداقل به نظر اهل حل و عقد آن روزگار صاحب شرائط بوده ، بعلاوه يزيد با توريث به خلافت مي رسد نه وصايت . براي اولين بار خلافت نبوي بجاي اين كه به پيامبر شبيه باشد به قيصرهاي روم و كسراهاي ايران شبيه شده است . ناگفته نماند، فاصله رحلت پيامبر تا به خلافت رسيدن يزيد و شهادت سيدالشهدا پنجاه سال است ، نيم قرن ، صفر سال ۱۱ تا رجب سال ۶۰ و محرم سال ۶۱٫ بنياد كجي كه ساعاتي بعد از رحلت پيامبر در سقيفه گذاشته شد، نيم قرن بعد چنين ثمره شوم و نامباركي نتيجه مي دهد. مسجد ساده نبوي به دربار پرزرق و برق اموي تبديل مي شود. و يزيد ديگر خليفه پيامبر نيست ، سلطان و شاه است .

با مرگ معاويه يزيد بلافاصله نامه هايي به استانداران و فرمانداران جهان اسلام نوشت و جانشيني خود را كه از دوران پدرش پيش بيني شده و قبلا از مردم براي او بيعت گرفته شده بود به اطلاع آنان رسانيد و درضمن ابقا مجدد آنان در پستهاي خويش ، دستور داد مجددا از مردم بيعت گرفته شود. علاوه بر اين نامه عمومي نامه اي خاص نيز به وليدبن عتبه والي مدينه نوشت كه سه نفر حسين بن علي ، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر را رها مكن تا از آنان به خلافت من بيعت بگيري . «خذ

الحسين و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير اخذا شديدا ليست فيه رخصه حتي يبايعوا والسلام ». و اين سه شاخص آن روز مدينه بودند. در مورد آنان احتمال مقاومت و مخالفت مي رفت .اگر آنان بيعت را بپذيرند قطعا ديگران مقاومتي نخواهند كرد. همواره در جوامع عقب افتاده اين گونه بوده است ، توده مردم به اشراف و بزرگان جامعه نگاه مي كنند و عوام به خواص اقتدا مي كنند. اين سه فرزندان صحابه طراز اول ، فرزندان عشره مبشره اند، يكي فرزند علي بن ابيطالب خليفه چهارم، ديگري فرزند عمر خليفه دوم و سومي پسر زبير يكي از صحابه كبار. در زمان وصول اين نامه كوتاه به مدينه ، عبدالله بن عمر در مكه است . وليدبن عتبه كه از نوادگان

ابي سفيان است ، براي نحوه اجراي دستور يزيد با مروان بن حكم مشورت مي كند. مروان مي گويد: «تا مردم از مرگ معاويه آگاه نشده اند، حسين بن علي و پسر زبير را بخواه ، اگر بيعت كردند، كار تمام است و گرنه آنان را گردن بزن . چه اگر اينان بيعت نكنند و مردم بدانند معاويه مرده است گرد حسين و پسر زبير را خواهند گرفت و فتنه گسترش خواهد يافت .

اما پسر عمر مرد قيام نيست ، مگر اين كه مردم به سروقت او بروند، و خلافت را به او بسپارند.» وليد به تذكر مروان عمل مي كند و بلافاصله مامور مي فرستد تا حسين (ع) و عبدالله بن زبير را براي طرح يك موضوع مهم و حساس به دارالاماره دعوت كنند. آن دو در مسجد بودند و احساس كردند كه معاويه مرده است . حسين در معيت پنهاني تني چند از ياران مسلحش نزد وليد رفت ، تا اگر كار به جدال كشيد آنان به ياري او بيايند. حاكم مدينه پس از آنكه حسين را از مرگ معاويه آگاه كرد، از او خواست تا بيعت يزيد را بپذيرد. اما حسين (ع) در پاسخ فرمود: قطعا تو از من نمي طلبي كه كسي چو من شبانه و پنهاني

با تو بيعت كند، فردا مردم را دعوت كن ، مرا نيز بطلب تا ببينيم چه مي شود. با اين بهانه امام حسين قصد خروج از مجلس را مي كند كه مروان به وليد اعتراض مي كند كه فرمان فوري است ، اگر حسين از مجلس بدر رود، ديگر مرغ از قفس پريده است و هرگز بازنخواهد گشت . او را رها مكن ، اگر بيعت نكند او را بكش .امام حسين سخن مروان ملعون را مي شنود، بشدت اعتراض مي كند: «ياابن الزرقا اانت تقتلني ام هو كذبت و اثمت ». نه تو مي تواني مرا بكشي و نه او. آن گاه رو به وليدبن عتبه مي كند و مي فرمايد: ايها الامير انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه و محبط الرحمه بنا فتح

الله و بنا يختم ، و يزيد رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحترمه معلن بالفسق ، و مثلي لا يبايع مثله ، و لكن نصبح و تصبحون و ننظر و تنظرون اينا احق بالخلافه و البيعه «اي امير، ما اهل بيت نبوتيم ، معدن رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان و جايگاه نزول رحمت الهي خاندان ماست . خداوند]اسلام را[ با ما آغاز كرد و تا آخر نيز با ما پيش خواهد برد. اما يزيد ]كه تو از من مي طلبي با او بيعت كنم [ مردي ميگسار است كه دستش به خون بيگناه آلوده است ، آشكارا پرده دري مي كند، و چون مني با چون او بيعت نمي كند، صبح خواهيم كرد و منتظر مي شويم تا ببينيم ما يا شما به خلافت و بيعت سزاوارتري

م قيام كربلا با همين عبارات كوتاه آغاز مي شود. از حسين مي خواهند كه با خليفه جديد بيعت كند شبانه و مخفي ، تهديدش مي كنند يا بيعت مي كني يا كشته مي شوي . حسين خليفه جديد را واجد شرائط زمامدار اسلامي نمي يابد، از بيعت سرباز مي زند. اين جمله حسيني متعلق به آن عصر و زمان نيست ، جاودانه و هميشگي است «مثلي لايبايع مثله » مثل حسين با مثل يزيد بيعت نمي كند. مثل حسين يعني خط حسين ، خط حق جويي و خداخواهي و آزادي طلبي ، و مثل يزيد يعني خط فسق و فجور و استبداد و دنيا طلبي .

امام يزيد را به سه صفت معرفي مي كند، ميگساري ، كشتن انسان هاي بي گناه و فسق آشكار. هريك از اين صفات براي يك حاكميت نشانه خروج از مرزهاي مشروعيت است ، لازم نيست هرسه صفت با هم جمع شود. حكومتي كه دستش به خون شهروندان بيگناهش آلوده شده باشد، حكومتي نامشروع است . حسين نه تنها بيعت با يزيد را رد مي كند بلكه ادعايي بزرگتر مطرح مي كند چه كسي احق به خلافت و بيعت است امام حسين (ع) ساعاتي بعد در برابر پيشنهاد دوباره مروان بن حكم براي بيعت با يزيد بر مواضع برحق خود پافشاري مي كند: انا & و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذا بليت الامه براع مثل يزيد.

امام در پاسخ مروان كلمه استرجاع را بر زبان مي راند، بايد فاتحه اسلام را خواند كه مسلمانان به زمامداري همچون يزيد مبتلا شده اند. حاكميت فاسد دين و دنياي مردم را تباه مي كند. امام حسين (ع) به سرعت تصميم به ترك مدينه مي گيرد، مدينه براي كسي كه حاضر به بيعت با خليفه نشده ناامن است . حسين تصميم مي گيرد با خانواده اش به مكه برود، به جوار حريم امن الهي .

اما آيا حكومت او را رها خواهد كرد بسياري از ناصحان و مشفقان مي كوشند حسين بن علي را از اين خروج بازدارند. از آن جمله يكي از فرزندان گرامي اميرالمومنين (ع) محمد حنفيه به برادرش حسين توصيه مي كند كه در شهر معيني اقامت نكند و خود را از قلمرو يزيد دور نگاه دارد و با گسيل نمايندگاني مردم را به سوي خود فراخواند. امام حسين ضمن تشكر از نصايح دلسوزانه محمدبن حنفيه مي فرمايد: يا اخي لو لم يكن لي الدين ملجا و لا ماوي لما بايعت يزيد بن معاويه.