عدل الهى

اصول عقائد (۲) عدل
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمدللّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين
در اين مقاله به دومين اصل اعتقادى نزد شيعه يعنى عدل الهى مى‏پردازيم:
صفات خدا

خداوند متعال همه صفات پسنديده را داراست و از تمامى صفات ناپسند پاك و منزّه است. صفات پسنديده‏اى كه در خدا وجود دارد، صفات جمال يا صفات ثبوتيّه و صفات ناپسندى كه خداوند از آنها مبرّاست، صفات جلال و يا صفات سلبيّه ناميده مى‏شود.
صفات ثبوتيّه نيز دو قسم است: صفات ذات و صفات فعل.
صفات ذات: صفاتى است كه عين ذات خداست و قابل جدا شدن از خدا نيست، مانند عالم بودن، زنده بودن و قادر بودن.

صفات فعل: صفاتى است كه مربوط به فعل خداست و مى‏توان بود يا نبودشان را به خدا نسبت داد، مانند خالق بودن، زيرا خداوند هم مى‏تواند خلق كند و هم مى‏تواند خلق نكند. به عبارت ديگر؛ هر صفتى كه بشود ضدّش را به خدا نسبت داد، صفت فعل است، مانند رضايت خدا كه در برابر غضب خدا قرار دارد و هر صفتى كه نتوان ضدّش را به خدا نسبت داد، صفت ذات است.
راه آشنايى با صفات خدا
راه آشنايى با صفات خدا مانند راه آشنايى با خود خداست، همان گونه كه شما از يك نوشته به نويسنده آن پى مى‏بريد، از چگونگى الفاظ و كلمات، مقدار آشنايى نويسنده آن را با لغات به دست مى‏آوريد، از انشاى آن قدرت نويسندگى او را مى‏فهميد و از مطالبش متوجّه روحيّه و هدف نويسنده مى‏شويد. پس هر آفريده‏اى مى‏تواند دو كار انجام دهد:

۱- آفريدگار خود را بشناساند.
۲- صفات و حالات و هدف آفريدگار خود را بفهماند.
نقش ايمان به صفات خدا
ايمان به هر يك از صفات خدا نقش مثبت و ارزنده‏اى در گفتار، روش و منش انسان و بالطبع در زندگى فردى و اجتماعى او دارد.
ايمان به اينكه خداوند عزيز و نفوذناپذير است، «انّ العزّة للّه جميعاً» (۱) و همه قدرت‏ها و توانايى‏ها از اوست، «انّ القوّة للّه جميعاً» (۲) و پديد آورنده و برگشت دهنده همه اوست، «انّا لِلّه و انّا اليه راجعون» (۳) به انسان اعتماد، وقار و اميد مى‏دهد و او را از خود برتربينى، خود كم‏بينى و ترس و وحشت از آينده نجات مى‏دهد.
چرا عدل از اصول است؟
با اينكه خدا صفات زيادى دارد – از قبيل رحمت، حكمت، قدرت، خالقيّت، علم و… – چرا تنها عدل از اصول دين شمرده شده است؟
پاسخ: اين انتخاب، هم ريشه تاريخى دارد و هم‏ريشه سياسى.

ريشه تاريخى آن به قرون اوليه اسلام بر مى‏گردد. آن گاه كه گروه كوچكى از مسلمانان – فرقه اشعرى – عادل بودن خدا را لازم نمى‏دانستند و مى‏گفتند: هر كارى كه خدا خواست و انجام داد همان درست است، گرچه از نظر عقل از كارهايى باشد كه مسلّماً قبيح و زشت و ستم محسوب شود! مثلاً مى‏گفتند: اگر خداوند اميرمؤمنان على‏عليه السلام را به دوزخ و قاتل او – ابن ملجم – را به بهشت ببرد مانعى ندارد. ولى ما اين منطق را نمى‏پذيريم و طبق منطق عقل و آيات قرآن مى‏گوييم تمام كارهاى خدا حكيمانه است و هرگز كارى كه ظلم و قبيح باشد از او سر نمى‏زند.

البتّه خدا بر هر كارى قدرت دارد، امّا كار خلاف حكمت نمى‏كند؛ چنانكه ما قدرت داريم چشم خود را كور كنيم ولى چنين نمى‏كنيم چون اين عمل، حكيمانه نيست، پس استفاده از قدرت مربوط به آن است كه عمل با عدل وحكمت و وعده‏هاى قبلى هماهنگ باشد. خدايى كه وعده داده است مؤمنان را به بهشت و فاسقان را به دوزخ ببرد اكنون اگر خلاف كند، خلف وعده مى‏شود واين عمل، قبيح است و هرگز خداوند كار زشت نمى‏كند. ما كه مى‏گوييم: خدا ظلم نمى‏كند قدرت او را محدود

نكرده‏ايم بلكه اين حكمت است كه موجب مى‏شود قدرت در جاى مناسب به كار گرفته شود. و امّا ريشه سياسى آن به دوران بنى‏اميّه و بنى‏عبّاس برمى‏گردد، آنها براى آن كه با اعتراضات و شورش‏هاى مردمى مواجه نشوند، اين گونه تبليغ مى‏كردند كه همه چيز به خواست خداست و كسى حقّ ندارد در برابر اراده خدا حرفى بزند. اگر ما حاكم شده‏ايم به خواست خدا بوده و كسى حقّ اعتراض ندارد، زيرا آنچه بر جهان حاكم است جبر است و انسان هيچ اختيارى ندارد و اين جبر مورد رضايت خداست و چون رضاى خدا در آن است پس هركارى كه او انجام دهد عدل است. در واقع اين نظريّه پشتوانه سياسى خوبى براى بنى‏اميّه و استمرار حكومت و رياستشان بود.
معنى و مفهوم عدل

واژه عدل در لغت در مقابل ظلم و جور آمده و به معناى قراردان هرچيز در جاى خود و يا انجام دادن هركارى به نحو شايسته است. چنانكه حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «العدل يضع الامور مواضعها» (۴) عدل است كه هر امرى را در جايگاه خودش قرار مى‏دهد. اينكه مى‏گوييم خداوند عادل است، يعنى هم در نظام تكوين و طبيعت هر چيزى را تحت نظامى خاص و مناسب آفريده است،

«بالعدل قامت السموات و الارض» (۵) و هم در عالم قانون‏گذارى و تشريع، تمام قوانين او عادلانه و به جا و با هدف خلقت هماهنگ بوده و هيچ گونه تبعيض و تفاوت ناروايى در آن قرار نداده است. چنانكه حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «و ارتفع عن ظلم عباده و قام بالقسط فى خلقه و عدل عليهم فى حكمه» (۶) خداوند از ستم بر بندگان خود منزّه است و درباره آفريدگان خود به عدل رفتار مى‏كند و در مورد آنان به عدل حكم مى‏كند. بنابراين مقتضاى عدل الهى اين است كه خداوند

هر انسانى را به اندازه استعدادش مورد تكليف قرار دهد، «لا يكلّف الله نفساً الا وسعها» (۷) و سپس با توجّه به توانايى و تلاش اختيارى وى درباره او قضاوت كند، «و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون» (۸) و سرانجام پاداش يا كيفرى در خور كارهايش به او عطا فرمايد. «فاليوم لا تظلم نفس شيئاً و لاتجزون الا ما كنتم تعملون» (۹)

عدل و قسط
هرچند عدل وقسط معمولاً در كنار يكديگر ويا به جاى يكديگر بكار مى‏روند امّا تفاوت‏هايى نيز با هم دارند و موارد كاربرد متفاوتى پيدا مى‏كنند.
گاهى عدل در برابر ظلم به كار مى‏رود و قسط در برابر تبعيض.
گاهى قسط را در تقسيم عادلانه به كار مى‏برند، امّا عدل اعمّ از تقسيم عادلانه و هر كار عادلانه ديگر است.
گاهى عدل در مورد حكومت وقضاوت به كار مى‏رود و قسط در مقام تقسيم حقوق.
آثار ايمان به عدل خدا
ايمان به عدالت خداوند، از جهات مختلف اثر عجيبى در سازندگى انسان دارد:
۱- از جهت كنترل خود در برابر گناهان. اگر انسان بداند كه گفتار و كردارش زير نظر است و جزاى هر نيك و بدى را خواهد ديد، خود را در اين جهان رها و بى قيد و شرط نمى‏داند.
۲- خوش‏بينى و دورى از يأس و نااميدى. انسانِ معتقد به عدل الهى، به نظام آفرينش خوش‏بين است و چون خداى جهان را عادل مى‏داند، حوادث تلخ نيز برايش شيرين است و در هيچ حالى گرفته خاطر و مأيوس نيست.
۳- استقرار عدالت در زندگى فردى و اجتماعى. كسى كه به عدل خداوند عقيده دارد آماده پذيرفتن عدالت در زندگى شخصى و اجتماعى خويش است.

ريشه‏هاى ظلم
ما با نيروى عقل و انديشه‏اى كه خدا به ما عنايت كرده، خوبى‏ها و بدى ها را درك مى‏كنيم و مى‏فهميم كه ستم، بد و عدالت خوب است و معتقديم خدا كار قبيح نمى‏كند و ظلم و ستم در او نيست زيرا تمام ظلم و ستم‏هايى را كه در انسان مشاهده مى‏كنيم از يكى ازمنابع زير سرچشمه مى‏گيرد:
۱- جهل: گاهى جهل و نادانى ريشه ظلم است، مثلاً كسى كه نمى‏داند نژاد سفيد و سياه با هم فرقى ندارد، به خيال برترى، به سياه پوست ظلم مى‏كند، ريشه اين ظلم، ناآگاهى يا خودخواهى است.
بنابراين انسان ممكن است با گمان‏هاى پوچ و كج فهمى‏ها و نادانى‏ها به كارهايى دست بزند كه نتيجه‏اش جز ظلم نيست ولى از خدايى كه جهل در او راه ندارد و علم او بى‏نهايت است چگونه ممكن است ظلم سر زند؟
۲- ترس: گاهى انگيزه ظلم ترس است، مثل اينكه يك قدرتى از قدرت رقيب خود به وحشت مى‏افتد ومى‏ترسدكه اگر حمله نكند به او حمله شود وبراى پيشگيرى، به او ظلم مى‏كند و يا طاغوت‏ها براى تحكيم پايه‏هاى قدرت خود و تسلّط بر آزاديخواهان به زور و ظلم متوسّل مى‏شوند؛ امّا مگر خدا رقيبى دارد يا به تحكيم قدرت نياز دارد؟
۳- نياز و كمبود: گاهى عامل ظلم، نياز است، نيازهاى مادّى يا روانى كه ممكن است كسى را وادار كند كه به عمل زشتى دست زند و بر ديگرى ستم كند.
۴- خباثت درونى. برخى ظلم‏ها به خاطر خباثت درونى افراد است؛ بعضى ساديسم دارند و از رنج دادن ديگران يا رنج كشيدن آنان لذّت مى‏برند.

۵ – عقده. گاهى فردى به اذيّت و آزار ديگران مى‏پردازد چون عقده دارد. او بر اثر ظلم ديگران و يا شكست‏ها و يا به دليل برآورده نشدن انتظارات و توقّعاتش به ديگران ستم مى‏كند وبدين وسيله مى‏خواهد انتقام بگيرد وخود را آرامش دهد.
اكنون كه با ريشه‏هاى ظلم آشنا شديد كداميك را در خدا مى‏يابيد تا كسى بتواند تصوّر كند انگيزه ظلم در خداوند وجود داشته باشد؟ در حالى كه خداوند ذرّه‏اى ظلم نمى‏كند، «انّ اللّه لايظلم النّاس شيئا» (۱۰) به هيچ كس ظلم نمى‏كند، «و لايظلم ربّك احدا» (۱۱) حتّى به اندازه رشته باريكى كه در وسط هسته خرما قرار دارد ظلم نمى‏كند. «لا يظلمون فتيلا» (۱۲)

خداوند نه تنها به احدى ظلم نمى‏كند، حتّى اراده ظلم نسبت به هيچ موجودى ندارد. «و ما اللّه يريد ظلماً للعالمين» (۱۳) خدايى كه به ما فرمان عدالت مى‏دهد، «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان» (۱۴) چگونه ممكن است خود ظلم كند؟ او كه علم مطلق، حكمت مطلق و لطف مطلق است، چگونه ممكن است به انسان ضعيف كه در طوفان غرائز سركش به سر مى‏برد دستور دهد كه دشمنى ها وناراحتى‏هايى كه از قومى‏دارد موجب بى عدالتى او نشود، «و لايجرمنّكم شنئان قوم على ألاّ تعدلوا» (۱۵) ولى خود با آن قدرت بى نهايت كه تحت تأثير هيچ غريزه‏اى نيست ظلم كند؟!

پاسخ به شبهات
در بحث عدل، شبهات و پرسش‏هاى بسيارى مطرح است؛ اگر خدا عادل است، علّت اين همه تفاوت در آفرينش موجودات به خصوص انسان‏ها چيست؟ اگر جهان بر پايه عدل استوار است، مشكلات و ناگوارى‏ها و امراض و ناقص الخلقه‏ها براى چيست؟ چرا لحظه‏اى گناه، گاهى عذاب ابدى به دنبال دارد؟
براى پاسخ‏گويى، با استفاده از آيات و روايات نكاتى را گوشزد مى‏كنيم. هر يك از اين نكات، كليدى است براى حلّ معمّاها و پاسخى است به چراها و شبهه‏ها.
نكته اول: هيچ موجودى از خدا طلبكار نيست
خدا عادل است، يعنى حقّ هيچ موجودى را پايمال نمى‏كند و به هر موجودى طبق نظام حكيمانه هستى لطف مى‏كند. ظلم، پايمال كردن حقّ است و عدل و ظلم در جايى معنا پيدا مى‏كند كه حقى در كار باشد.
اكنون مى‏پرسيم آيا كسى از خدا طلبى دارد و آياموجودات از قبل حقّى داشته‏اند تا پايمال شده باشد و ظلمى صورت گرفته باشد؟ مگر ما قبلاً بوده‏ايم يا از خود چيزى داشته‏ايم تا از ما گرفته، يا پايمال شده باشد؟ البتّه تفاوت‏هايى در جهان هست، يكى جماد است، يكى گياه، يكى حيوان است وديگرى انسان، ولى هيچ موجودى قبلاً وجودى نداشته تا از او گرفته باشند. اگر يك قالى بزرگ را پاره پاره كنند، مى‏توان گفت: اين قالى قبلاً بزرگ بوده و اكنون با پاره شدن بزرگى خود را از دست داده است ولى اگر ما از اول يك قاليچه كوچك بافتيم، قاليچه حقّ ايراد ندارد كه چرا من كوچكم؟ زيرا او پيش از اين هيچ بود واصلاً از خود بزرگى نداشت تا كسى آن را گرفته باشد وبه او ظلمى كرده باشد. يا مثلاً حرف دال، زمانى مى‏تواند از نويسنده خود شكايت كند كه چرا او را كمر خميده قرار داده كه قبلاً صاف نوشته مى‏شد، در آن صورت بود كه يك كمال را از او گرفته بود و او حقّ اعتراض داشت. بنابراين اگر خدا به يك نفر كه هيچ طلبى از او نداشته، چيزى بدهد و به فرد ديگرى از همان چيز، دو عدد بدهد، هرگز ظلم نيست. علاوه بر اينكه خداوند به آن كسى كه نعمت بيشترى داده مسئوليّت بيشترى نيز سپرده است.

نكته دوم: تبعيض ظلم است نه تفاوت
خداوند، تمام موجودات را با تفاوت‏هايى حكيمانه آفريد و براى هر موجودى راهى مناسب براى رسيدن به كمال مقرّر كرد و در تكليف و فرمان يا اجر و كيفرى كه به دنبال آن معيّن ساخت، ميان نژادى با نژاد ديگر يا امّتى با امّت ديگر يا فردى با فرد ديگر هيچ تبعيضى قايل نشد. انگشت‏هاى يك دست باهم تفاوت دارند، امّا اين ظلم نيست چون هركدام خاصيّت ويژه‏اى دارند. سلّول استخوان با سلّول چشم فرق مى‏كند امّا اين بى‏عدالتى نيست، بلكه عين عدالت است. چنانكه قُطر و ضخامت ستون‏ها و تيرآهن‏ها در طبقات پايين ساختمان بيشتر از طبقات بالاست، در اينجا نيز تفاوت وجود دارد، امّا ظلم

نيست. فرق است ميان تبعيض و تفاوت؛ تبعيض يعنى در شرايط مساوى ميان افراد و موجودات فرق گذاردن كه اين ظلم است امّا تفاوت مربوط به شرايط مختلف است، مثلاً: اگر تمام شاگردان يك كلاس به طور مساوى درس استاد را فراگرفته‏اند و معلّم ميان نمره آنان فرق بگذارد اين تبعيض و ظلم است امّا اگر تفاوت نمره‏هاى معّلم به خاطر تفاوت آشنايى شاگردان با درس باشد مانعى ندارد. كارخانه‏اى را فرض كنيد كه هم پيچ و مهره كوچك مى‏سازد و هم تاير ماشين بزرگ، آيا به خود اجازه مى‏دهيد به خاطر تفاوت ميان پيچ و مهره و تاير به مؤسس كارخانه نسبت ظلم دهيد؟ و آيا

خود پيچ و مهره حقّ اعتراض دارد؟ شكّى نيست كه جواب منفى است، زيرا زمانى هيچ يك از اين دو نبودند و مؤسس كارخانه طبق مصلحت، اين دو را براى دو كار مختلف ساخته است. در اينجا فقط يك صورت براى ظلم باقى مى‏ماند و آن اينكه ما كار تاير را از پيچ و مهره بخواهيم، امّا اگر هر قطعه براى كارى ساخته شد و بيش از ظرفيّت هم چيزى بر آن تحميل نشد، در اين صورت ظلمى قابل تصوّر نيست.
تفاوت‏ها، رمز خداشناسى
چنانكه گذشت، تفاوت‏هاى حكيمانه در آفرينش نه تنها ظلم نيست، بلكه عين عدالت است، علاوه بر آنكه رمز خداشناسى نيز هست، قرآن درسوره روم مى‏فرمايد: «و مِن آياته خَلقُ السَّمواتِ و الارضِ و اختِلافُ اَلسِنَتِكُم و ألوانِكُم» (۱۶) اختلاف زبان‏ها و رنگ‏هاى شما انسان‏ها، نشانه قدرت خداست.
اگر يك نقّاش، دائماً يك چيز را نقاشى كند و معمار يا مهندسى تنها يك طرح ساختمانى بدهد يا شاعرى تنها يك نوع شعر بسرايد، اينها دليل بر ضعف و محدوديّت اوست، امّا اگر كسى هر روز و هر ساعت طرحى نو داد اين دليل بر توان و قدرت بالاى اوست.

تفاوت‏ها، رمز شكوفايى كمالات
اگر همه مردم از همه جنبه‏ها يكسان باشند، رشد و كمالى به وجود نخواهد آمد. اگر همه داراى يك شكل و يك تُنِ صدا و كاملاً شبيه يكديگر باشند، نمى‏توان آنها را شناخت. اساساً نظام تعاون، همكارى، هميارى و سوز و محبّت، در زمانى است كه تفاوتى وجود داشته باشد. توانمند دست ناتوان را مى‏گيرد و ثروتمند دست تهيدست را. اگر همه مردم درآمد مساوى داشته باشند، سخاوت و انفاق معنا پيدا نمى‏كند و سخى و بخيل شناخته نمى‏شوند. من كه رانندگى بلد نيستم، تواضع مى‏كنم و از يك راننده ياد مى‏گيرم، او نيز براى مسايل شرعى خود نزد من مى‏آيد و آنها را مى‏آموزد. هركس در يك رشته شاگردى مى‏كند.

تفاوت‏ها و جامعه‏سازى
تفاوت‏ها نقش بسيار مهمى در زندگى اجتماعى انسان داراست. براى بيان اهميّت آن، پذيرش چند نكته لازم است:
الف. زندگى انسان اجتماعى است. ما مثل يك گياه خودرو نيستيم كه خود به خود سبز يا خشك شويم وبه ديگرى كارى نداشته باشيم. البتّه در فلسفه اجتماعى بودن انسان دو نظريه وجود دارد: نخست اينكه نيازهاى زندگى، انسان را به زندگى اجتماعى وادار مى‏كند. دوم اينكه انسان طبعاً به زندگى اجتماعى مايل و از زندگى انفرادى متنفّر است، امّا در هر دو صورت، انسان موجودى اجتماعى است.

ب. زندگى اجتماعى جز از راه همكارى قابل تداوم نيست و همكارى، تنها در صورت وجود تفاوت‏هاست، كه هر كسى در يك حرفه و هنر و رشته‏اى توانا و در رشته‏هاى ديگر ضعيف باشد؛ تفاوت در قدرت‏ها و ذوق‏ها و حوصله‏ها سبب پيدايش نياز مى‏شود و نياز هم عامل پيدا شدن اجتماع است تا هر دسته و فردى نياز ديگرى را بر آورد. بنابراين، تفاوت‏ها نيازآفرين است و نيازها جامعه‏ساز و رشد انسان در سايه اجتماع است.

تفاوت در تكليف
قرآن در مورد تكليف انسان‏ها مى‏فرمايد: «لا يكلّف اللّه نفساً الاّ وسعها» (۱۷) خداوند هيچ كس را به انجام كارى مكلّف نمى‏كند، مگر به اندازه توانائيش و در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «لايكلّف اللّه نفساً الاّ ما آتاها» (۱۸) خداوند هيچ كس را به انجام كارى مكلّف نمى‏كند، مگر به اندازه امكاناتى كه به او داده است.
در آيه اول حدّ ومرز تكليف، توانايى انسان است. هرچه توان دارى! در آيه دوم حدّ و مرز تكليف، امكانات انسان است. هرچه پول و ثروت دارى!

واضح است كسى كه از توانايى جسمى‏و امكانات مالى برترى برخوردار است با كسى كه از چنين امكاناتى برخوردار نيست، تكليف يكسانى ندارند و اين عدل و عدالت است.
تفاوت در پاداش
مزد افراد نيز بر اساس ميزان امكانات و كارى كه انجام مى‏دهند، متفاوت است و عدل نيز همين را ايجاب مى‏كند. بنده كه سالم هستم، به راحتى وضو مى‏گيرم، به مسجد مى‏روم و نماز مى‏خوانم، امّا انجام اين كارها براى انسان بيمار مشقّت دارد و زمان طولانى‏ترى را بايد صرف اقامه نماز كند و بديهى است كه در اين صورت از پاداش بيشترى نيز برخوردار گردد.

نكته سوم: هميشه عدل به معناى مساوات نيست
توجّه به اين نكته ضرورى است كه عدل در همه جا و هميشه به معناى مساوات و برابرى نيست؛ اگر معلّم به همه شاگردان – بدون در نظر گرفتن مقدار استحقاق آنان – نمره مساوى دهد ظلم است. ظلم به دانش آموزانى كه درس خوانده‏اند.
اگر پزشك بدون در نظر گرفتن حال بيماران به همه آنان از يك دارو و به مقدار مساوى بدهد ظلم است. عدالت پزشك و معلّم دراين دو مثال، در آن است كه نمره و داروى متفاوت بدهند و اين تفاوت‏ها غير از تبعيض است، اين تفاوت‏ها بر اساس توصيه و سفارش و نور چشم‏بازى نيست، بلكه حكيمانه است. بنابراين هرگونه نابرابرى و تفاوت تا از مدار حكمت بيرون نرود، ظلم نخواهد بود.
نكته چهارم: حقوق جامعه بر حقوق فرد اولويّت دارد

فرض كنيد دولت اسلامى به خاطر نياز منطقه و رفاه عمومى، دستور احداث خيابانى را مى‏دهد. وجود اين خيابان در ارتباط با نيازها و تراكم جمعيّت و وسايل نقليّه ضرورت دارد ولى در احداث هر خيابانى خانه عدّه‏اى خراب مى‏شود و آنان تا پول خانه را از دولت بگيرند و خانه ديگرى تهيه كنند، بايد زحماتى را متحمّل شوند. در اينجا به خاطر رنج چند نفر نبايد اساس نياز ملّت و رفاه مردم را ناديده گرفت، در اسلام با همه اهميّتى كه مالكيّت و حقوق فرد دارد، حقوق اجتماع بيشتر مورد توجّه قرار گرفته است.

اميرمؤمنان على‏عليه السلام به مالك اشتر مى‏فرمايد: كسانى كه اموال مورد نياز مردم را احتكار كرده‏اند احضار كن و پس از موعظه و نهى از منكر اگر به عمل خود ادامه دادند با آنها با شدّت و خشونت رفتار كن. سپس مى‏فرمايد: عمل احتكار گرچه به نفع فرد است ولى براى اجتماع ضرر دارد. (۱۹)
در جاى ديگر مى‏فرمايد: در اداره حكومت، توجّه تو به رفاه و رضاى عموم باشد گرچه به قيمت ناراحتى خواص تمام شود.
نكته پنجم: علم و آگاهى ما محدود است
در بسيارى مواقع چيزهايى را شرّ مى‏پنداريم كه خير ما در آنهاست و گاهى چيزى را خير مى‏دانيم كه براى ما مايه شرّ است. قرآن نيز ما را متوجّه همين مطلب كرده و مى‏فرمايد: «عسى‏ أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم» (۲۰) و در آيه ديگرى اندك بودن دانش و اطلاعات ما را يادآور مى‏شود: «و ما اوتيتُم من العلم الاّ قليلا» (۲۱) در قرآن نمونه‏هاى فراوانى از اين دست بيان شده است:

۱- در ماجراى قارون آمده است: وقتى كه مردم به زرق و برق و تشريفات و تجمّلات قارون نگاه مى‏كردند، مى‏گفتند: اى كاش آنچه قارون داشت ما هم مى‏داشتيم! خوشا به حال او! عجب لذّتى مى‏برد! چندى بعد كه سرنوشت تلخ او را ديدند گفتند: خوب شد كه ما مثل قارون نبوديم. (۲۲) ۲- هنگامى كه حضرت موسى از خضرعليه السلام درخواست كرد تا اجازه دهد همراه او باشد و در جهت رشد خود علومى را از او بياموزد، پس از پذيرش مشروط حضرت خضر، آن دو بر كشتى سوار

شدند، خضر شروع كرد به سوراخ كردن كشتى، حضرت موسى به او اعتراض كرد در حالى كه قبلاً قول داده بود به كارهاى خضر اعتراض نكند. آنها پس از پياده شدن از كشتى به راه خود ادامه دادند تا رسيدند به كوچه‏اى كه تعدادى از بچّه‏ها مشغول بازى بودند. خضر يكى از بچّه‏ها را كشت. فرياد موسى بلند شد كه چرا يك انسان بى‏گناه را كشتى! خضر گفت: مگر بنا نبود اعتراض نكنى؟!

من كه گفتم تو صبر ندارى! موسى‏عليه السلام قول داد كه ديگر هيچ اعتراضى نكند وچنانچه اعتراضى نمود خضر از او جدا شود. آنان همچنان به راه خود ادامه دادند و در حالى كه تشنه و گرسنه بودند به روستايى رسيدند، از مردم آن روستا غذا خواستند، امّا آب و غذايى به آنها نداد

ند. آنان در آن روستا متوجّه ديوارى شدند كه كج شده و ممكن بود هر آن فرو ريزد. خضر شروع به تعمير آن ديوار كرد، مجدّداً موسى اعتراض كرد كه مردم اين روستا به ما نان وغذا ندادند وحالا شما ديوار آنها را تعمير مى‏كنيد؟! اى كاش مزدى از آنها مى‏گرفتيد! پس از اين اعتراض كه به جدايى آنها انجاميد، حضرت خضر انگيزه‏ها و دلايل كارهاى به ظاهر خلاف خود را براى موسى شرح داد. (۲۳) آرى گاهى پيامبرى چون حضرت موسى كه پيامبر اولوا العزم است بر اثر بى‏اطلاعى اعتراض مى‏كند؟
نكته ششم: قضاوت‏هاى ما عجولانه است

قرآن در آيات متعدّد به ما هشدار مى‏دهد كه اى انسان! بسيارى از خيال‏ها و گمان‏هاى تو اساس درست و صحيحى ندارد، چه بسيار كارهايى كه به نظر شما بد است و از آنها كراهت داريد ولى در واقع به نفع شماست، و چه بسا چيزهايى را كه دوست داريد ولى در واقع براى شما شرّ است، چنانكه شما در تشخيص ابتدايى و سطحى خود، جهاد را بد مى‏دانيد ولى در واقع براى شما خوب است. «كُتِبَ عليكم القِتال و هو كُرْهٌ لَكُم و عسى أنْ تَكرَهوا شَيئاً و هو خيرٌ لَكُم و عَسى‏ أنْ تُحِبُّوا شَيئاً و هو شَرٌّ لَكُم» (۲۴) جنگ و جهاد، گرچه به ظاهر سخت و داراى عوارضى بد مى‏باشد، ولى استعدادها را شكوفا مى‏كند و لياقت‏ها را بروز مى‏دهد و به فرموده امام خمينى‏قدس سره جوهره وجود

انسان در جنگ رشد مى‏كند. در زمان جنگ و درگيرى صفوف افرادى كه تنها شعار مى‏دهند از صفوف كسانى كه اهل عمل هستند جدا مى‏شوند. جنگ، نيروهاى همفكر و هدفدار را با هم منسجم و متّحد مى‏كند، جنگ به انسان ارزش و شرف مى‏دهد و اساساً نشانه حيات يك ملّت مبارزه با ستمگران است.در قرآن نيز مى‏خوانيم كه چه بسا شما چيزى را ناگوار مى‏دانيد ولى خدا خير كثير در آن قرار داده است. «فَعَسى‏ أن تَكرَهوا شَيئاً و يَجعَل اللّهُ فيه خيراً كثيراً» (۲۵) اگر به واژه «حُسبان» و مشتقّات آن در قرآن دقّت كنيم، خواهيم ديد كه قرآن پى در پى به ما اخطار مى‏كند كه بسيارى از خيالات و تصوّرات و گمان‏هاى شما باطل است، پس چنين خيال نكنيد، چنان فكر نكنيد، اين نحوه گمان نبريد و امثال اين تعبيرات كه همه نشان دهنده انتقاد از ديدهاى سطحى و عجولانه است.نمونه‏اى ديگر در قرآن مى‏خوانيم كه فرشتگان هنگام خلقت حضرت آدم (چون آگاهى عميقى نسبت به انسان نداشتند) به خدا عرض كردند: ما تو را تسبيح مى‏كنيم و با وجود عبادت ما چرا انسان مفسد را خلق مى‏كنى؟! ولى خداوند با اعطاى علومى به انسان و اعطاى مقام جانشنى

خود به او، به فرشتگان ثابت كرد كه قضاوت آنها درباره انسان سطحى و عجولانه بوده است. كوتاه سخن اينكه اگر ما در بحث عدل خدا دچار شبهه‏اى شديم كه اگر خدا عادل است پس چرا چنين و چرا چنان؟ بايد توجّه داشته باشيم كه بسيارى از مسايل و اسرار بر ما پوشيده است. ما هم از نظر علمى و هم از نظر فكرى و هم از نظر تجربى محدوديم. اگر ما كتابى را كه مطالبى عالى و ارزنده دارد مطالعه كنيم و در هر چند سطر به كلمه‏اى برسيم كه معناى آن بر ما مجهول باشد نبايد زود قضاوت كنيم و نسبت ناروا به نويسنده بدهيم، بلكه بايد در فهم خود تجديدنظر كنيم.

شخصى در منزل سگى داشت، براى خريد از خانه بيرون رفت و كودك شيرخوار خود را تنها گذاشت به اميّد اينكه زود برمى‏گردد، چون بازگشت، سگ با پوزه خونين به استقبالش آمد، با خود فكر كرد كه حتماً سگ به كودك حمله كرده و او را دريده است، در حالى كه عصبانى بود با اسلحه خود به سگ شليك كرد و با شتاب به درون خانه دويد، امّا با صحنه‏اى كه تصوّرش را نمى‏كرد مواجه شد. ماجرا از اين قرار بود كه گرگى به خانه آنان – كه در خارج شهر قرار داشت – وارد شده و به داخل

اطاق‏ها مى‏آيد و به كودك حمله مى‏كند، سگ از كودك حمايت كرده با تلاش زياد و با چنگ و دندان گرگ را به عقب مى‏راند و خود، خون آلود مى‏گردد، امّا قضاوت عجولانه صاحبخانه موجب شد كه به جاى سپاسگزارى، سگ را بكشد! صاحبخانه از كار خود پشيمان شد و به سوى سگ آمد تا شايد او را از مرگ برهاند ولى كار از كار گذشته و سگ از بين رفته بود و پشيمانى سودى نداشت.

مى‏گويد: به چشم‏هاى سگ كه باز بود نگاه كردم و اين فرياد را از چشم‏هاى باز اين سگ با گوش دل شنيدم كه اى انسان! چقدر عجولى و چه زود قضاوت مى‏كنى؟! چرا به درون خانه نرفته و خبر نگرفته مرا كشتى؟! او پس از اين جريان تأسّف آور مقاله‏اى نوشت با عنوان «اى انسان چه زود قضاوت مى‏كنى!»
نكته هفتم: قضاوت مقطعى ممنوع
قضاوت كردن ما نبايد با توجّه به يك زمان خاص صورت پذيرد، مثلاً جيغ و داد كودك در هنگام آمپول زدن نبايد مبناى قضاوت ما باشد، بلكه ما بايد دردكشيدن‏هاى قبلى كودك و سلامتى بعدى او را در نظر داشته باشيم، آنگاه قضاوت كنيم و يا فقط درد و رنج هنگام زايمان يك زن را در نظر نگيريم بلكه رنج بى‏بچّگى و لذت بچّه‏دار بودن و نتايج بعدى آن را در نظر بگيريم، آنگاه قضاوت كنيم. همين طور ديد ما نسبت به دنيا و مشكلات آن بايد ديدى كلّى و همه جانبه باشد. از يك روزنه باريك به دنيا نگاه نكنيم، مانند كسى كه از پشت ديوار و از شكاف آن قافله‏اى را نگاه مى‏كند؛ او ابتدا سر شترى را مى‏بيند و بعد گردن شتر را، امّا اگر از پشت ديوار بيرون آيد، قافله شتر را مى‏بيند. حضرت موسى در جريان همراهى خود با خضر، ساختن ديوارى را مى‏بيند براى مردمى كه هيچ كمكى به آنان نكردند،

لذا اعتراض مى‏كند. امّا حضرت خضر آنچه را موسى نمى‏بيند مى‏بيند و به موسى مى‏گويد: زير اين ديوار گنجى است كه متعلّق به دو كودك يتيم است. به خاطر نيكوكارى پدرشان، اين گنج بايد محفوظ بماند تا آنان بزرگ شده و از آن استفاده كنند. پس مأموريم اين ديوار را تعمير نماييم. پدر در گذشته خوبى كرده است، فرزند او در آينده نيكى مى‏بيند. قرآن مى‏گويد: به يتيمان مردم ستم مكنيد، شايد مرگ به سراغ شما بيايد و فرزندان شما نيز يتيم شوند و ديگران به آنها ظلم كنند. پس گذشته، حال و آينده را بايد باهم ديد، دنيا و آخرت را بايد با هم ديد، آنگاه قضاوت كرد. روايت داريم خداوند در روز قيامت به افرادى پاداش مى‏دهد و مى‏فرمايد: اين پاداش براى آن دعايى است كه درخواست كردى ولى مستجاب نكردم، زيرا در آن وقت، مصلحت تو نبود كه دعايت مستجاب شود. آرى، گاهى

كودكى گريه مى‏كند و مرتّب اصرار مى‏كند كه پدر براى او اسباب بازى و خوراكى بخرد، امّا پدر پاسخ مثبتى نمى‏دهد، بچّه بسيار زجر مى‏كشد و مى‏گويد: تو بسيار باباى بدى هستى چون هرچه خواستم نخريدى! پس از گذشت چند سال پدر مى‏گويد: فرزندم! به جاى چيزهايى كه از من درخواست نمودى، پس انداز نمودم و مثلاً يك قطعه زمين برايت خريده‏ام. در اينجا قطعاً همه بچه‏هايى كه پدر براى آنها اسباب بازى و… خريده، مى‏گويند: اى كاش پدر ما نيز به جاى آن چيزها، چيزى كه مورد نياز واقعى ما بود مى‏خريد.

در مملكت‏دارى نيز مسأله به همين صورت است. گاهى مردم يك كشور و يا منطقه بايد براى مدّتى، فشارى را تحمّل كنند و عنايت داشته باشند كه خير و صلاح كشور و مردم در چيست؟
در امر پزشكى نيز مسأله همين طور است. گاهى دستى را قطع مى‏كنند تا تن سالم بماند.
در بحث عدل خدا نيز لحظه‏اى و مقطعى قضاوت نكنيم و به تمام جوانب توجّه نماييم. اگر امروز به خيرى رسيديم، آن را مقطعى نبينيم، شايد نتيجه دعاى انسان تشنه‏اى باشد كه پدرم به او يك ليوان آب گوارا داد و او دعا كرد كه ان شاءاللّه خير ببينى، ان شاءاللّه بچّه‏هايت خير ببينند!
نكته هشتم: از نقش خود غافل نشويم
ما از نقش خود در به وجود آوردن ناگوارى‏ها غافليم و بى‏جهت همه را به حساب خدا مى‏گذاريم و شروع به اشكال مى‏كنيم كه خدايا! اگر تو عادلى پس چرا فلان ناراحتى براى من پيش آمد؟ ناگفته پيداست كه بسيارى از ناگوارى‏ها به دست خود ماست، مراعات بهداشت نمى‏كنيم، به بيمارى دچار

 

مى‏شويم. جلو فساد را با نهى از منكر نمى‏گيريم، اشرار بر ما مسلّط مى‏شوند و ديگر دعا و فرياد ما هم بى‏اثر مى‏ماند. مواظب بچّه خود نيستيم، در آب حوض غرق مى‏شود و ما داد و فرياد مى‏كنيم. درس نخوانديم، مردود شديم، سعى و تلاش نكرديم، پيشرفت نداشتيم. در انتخاب همسر دقّت نكرديم، زجر مى‏كشيم. در انتخاب دوست دقّت نكرديم، معتاد شديم. مقرّرات راهنمايى و رانندگى را مراعات نكرديم، تصادف نموديم. خواب آلود پشت فرمان نشستيم، چپ كرديم. در حالت مستى آميزش انجام داديم، بچه ناقص به دنيا آورديم. شنا نياموختيم، غرق شديم، در همه اين موارد جز خود ما

چه كسى مقصّر است؟ اگر كار امروز من پيچ مى‏خورد، شايد نتيجه تاب دادن به كار ديگران باشد. در حديث مى‏خوانيم: «مَن حَفر بئراً لاخيه وقع فيها» (۲۶) هركس براى برادرش چاهى را حفر كند، خود در آن مى‏افتد. قرآن در آيات متعدّد به اين موضوع اشاره كرده و مى‏فرمايد: «وَ ما اَصابَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت اَيديكُم» (۲۷) هر سختى و مصيبتى كه به شما مى‏رسد به خاطر دست‏آورد كار خودتان است.
«وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْديهِمْ اِذا هُمْ يَقْنَطُونَ» (۲۸) اگر به خاطر اعمال و رفتار خلاف مردم به آنان ناگوارى رسد، از لطف ما مأيوس مى‏شوند. «وَامّا اِذا مَا ابتَلاهُ فَقَدَرَ عَليهِ رِزقَهُ فَيَقُولُ رَبّى اَهانَنِ» (۲۹) همين كه خداوند انسان را در بوته آزمايش قرار داد وگرفتار كمبودهايى نمود فريادش بلند مى‏شود كه خدا به من اهانت نموده ولطفش را نسبت به من كم كرده است. در صورتى كه هرگز خداوند بدون جهت رزق و روزى كسى را قطع نمى‏كند، پس دليل و رمز اين كمبودها را بايد د

ر رفتار خود جستجو كرد. چنانكه در ادامه آيه مى‏خوانيم: «كلاّ بَل لا تُكرِمُون اليَتيمَ و لا تَحاضُّون عَلى طَعامِ المسكينِ» (۳۰) اگر به سختى افتاده‏ايد به خاطر آن است كه شما به يتيم احترام نكرديد و ديگران را براى كمك رسانى و اطعام محرومان جامعه تشويق ننموديد. اين روح بى‏تفاوتى شما سبب قهر و غضب خداوند شده است و در واقع علّت اين تفاوت‏ها در چگونگى عملكرد شماست. «فَكَفرتْ بِاَنعُمِ اللّهِ فَأذاقَها اللّهُ لِباسَ الجُوع و الخَوف» (۳۱) قريه‏اى كه نعمت‏هاى فراوانى داشت ولى مردم آن در مورد اين نعمت‏ها كفر ورزيدند، خداوند هم آنان را به ترس و گرسنگى مبتلا كرد. كفر گاهى در برابر خداست وگاهى در برابر فرمان خدا وگاهى در برابر نعمت‏هاى خدا. در مورد سوم كه معمولاً از نعمت‏ها درست و بجا استفاده نمى‏شود، كفران گفته مى‏شود. اين آيات به روشنى بيان مى‏كنند كه عامل بسيارى از گرفتارى‏ها، عملكرد بد خود ماست.
بررسى يك سؤال

سؤال: در دوران زندگى افرادى را مشاهده مى‏كنيم كه از هيچ گونه ظلم و ستمى فروگذار نيستند امّا در رفاه و خوشى زندگى مى‏كنند! اگر ناگوارى‏ها به خاطر اعمال بد ماست پس چرا كسى كه اعمالش از اعمال ما زشت‏تر و سوءسابقه‏اش بيشتر است به دردسرها و ناراحتى‏هاى ما گرفتار نشده و در رفاه و آسايش به سر مى‏برد؟! پاسخ: با توجّه به آيات و روايات، حساب همه افراد و گروه‏ها نزد خدا يكسان نيست و آنان وضعيّت متفاوتى دارند: خداوند گروهى از مردم را فورى گوشمالى مى‏دهد. گروهى را تا مدّتى مهلت مى‏دهد. دسته ديگر را تا آخر عمر مهلت داده و در رفاه مى‏گذارد و كيفر آنان را به روز قيامت مى‏گذارد، چون ما در جهان بينى خود، دنيا را جداى از قيامت بررسى نمى‏كنيم. البتّه اين تفاوت‏ها از طرف خداوند حكيمانه است، زيرا افراد خطاكار و نوع عمل و

روحيّه آنها با هم يكسان و برابر نيست تا حساب مساوى داشته باشند. گاهى معلّم نسبت به خلافكارى يك شاگرد ممتاز عكس‏العمل شديدى نشان مى‏دهد، چون از او توقّع چنين كارى را ندارد، در صورتى كه با شاگردان معمولى و بد با اين شدّت رفتار نمى‏كند. در قرآن مى‏خوانيم: خداوند اوليا و پيامبران را گاهى به خاطر يك عمل كه حتّى گناه هم نيست و به اصطلاح ترك اولى مى‏باشد،

شديداً مورد انتقاد قرار مى‏دهد، زيرا از آن بزرگواران توقّع چنين كارى نيست، و در مورد افرادى با اينكه گنهكارند، ولى به آنان فرصت داده مى‏شود: «جَعَلنا لِمَهلِكِهِم مَوعِداً» (۳۲) قرآن در مورد درخواست تعجيل عذاب كفار مى‏فرمايد: «وَ يَستَعجِلُونَكَ بِالعَذابِ وَ لَن يُخلِفَ اللّهُ وَعدَهُ» (۳۳) وقتى تاريخ و سرنوشت هلاكت بار اقوام و ملّت‏هاى كافر ستمگر را بيان مى‏كنيم، كفّار مى‏گويند: چرا ما عذاب نمى‏شويم و همچنان با آن همه كفر و ستم در رفاه هستيم؟ ولى اينها نسبت به قهر و عذاب خدا عجله مى‏كنند در حالى كه خدا به وعده خود عمل خواهد كرد ولى هنوز زمان آن نرسيده است.

بنابراين، گاهى خداوند نسبت به افراد ستم پيشه عكس العمل فورى نشان نمى‏دهد و مى‏فرمايد: «فَاَملَيتُ لِلّذينَ كَفَرُوا ثُمَّ اَخَذْتُهُم» (۳۴) من به كافران را مهلت مى‏دهم و سپس آنان را مى‏گيرم. و علّت مهلت را هم چنن بيان مى‏كند: «لا يَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا اَنّما نُمْلى لَهُم خَيْرٌ لاَنفُسِهِم اِنَّما نُمْلى لَهُم لِيَزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهينٌ» (۳۵) آنها كه كافر شدند ( و راه طغيان را پيش گرفتند ) تصوّر نكنند اگر به آنان مهلت مى‏دهيم به سود آنهاست، ما به آنان مهلت مى‏دهيم تا بر گناهان خود بيافزايند و پيمانه آنها پر شود، سپس عذاب خواركننده و رسوايى در كمين آنهاست. يزيد پس از به شهادت رساندن امام حسين‏عليه السلام و يارانش، خود را موفّق و پيروز مى‏دانست، ولى حضرت زينب‏عليها السلام همين آيه را براى او خواند كه آزادى و پيروزى و رفاه و قدرت فعلى تو به خاطر آن

است كه بار گناهت سنگين‏تر شود و اساساً همين رفاه موقّت بهترين وسيله عذاب است، زيرا قرآن مى‏گويد: ما به افرادى رفاه زياد مى‏دهيم تا خوب علاقه‏مند به آن شوند، سپس ناگهان از آنان مى‏گيريم تا در حسرت آن بسوزند. «فَلَمّآ نَسُوا ما ذُكِّروا بِه فَتَحْنا عَلَيهِم اَبوابَ كُلِّ شَى‏ءٍ حَتّى اِذا فَرِحُوا بِما اُوتوا اَخَذناهُم بَغتَةً فَاذاهُم مُبلِسُون» (۳۶) چون پندها و تذكّرات ما را فراموش كردند و عملاً به دستورات ما بى اعتنايى نمودند ما، درِ هر چيزى را به روى آنان باز كرديم. خوشى و رفاه از هر سو

برايشان فرستاديم تا شاد و خوشحال و دلبسته شوند، سپس يك مرتبه غافلگيرانه همه خوشى‏ها را كه به آن دل بسته بودند مى‏گيريم تا تحيّر و يأس و اندوه، آنان را از درون بسوزاند. مَثل اين گونه افراد مثل كسى است كه هر قدر از درختى بالا رود به خيال خود موفّق‏تر است ولى با سقوط او معلوم مى‏شود همه آن بالا رفتن‏ها مقدّمه عذاب او بوده است. البتّه اگر خداوند نسبت به بعضى افراد اين گونه معامله مى‏كند، درباره گروه ديگرى كه آمادگى اصلاح شدن دارند و روزنه اميدى در آنها هست مى‏فرمايد: «لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرجِعُونَ» (۳۷) ما كيفر تلخ قسمتى از كارهاى

خلاف آنان را به آنها مى‏چشانيم، شايد برگردند و اصلاح شوند. روايات متعدد به ما هشدار مى‏دهد كه اگر شما پى در پى گناهانى مرتكب مى‏شويد ولى آثارى از قهر و غضب خدا در زندگى خود مشاهده نمى‏كنيد، بترسيد كه مبادا از مدار قابليّت و تنبّه خارج شده باشيد و تنها چاره كارتان سوء عاقبت و دوزخ باشد. همان گونه كه گاهى حال مريض به جايى مى‏رسد كه ديگر پزشك او را رها مى‏كند و مى‏گويد: بگذاريد هر چه ميل دارد بخورد و ديگر دستورى نمى‏دهد، زيرا از درمان و نجات او نا

اميد شده است. افرادى هستند كه از بس مرتكب گناه شده‏اند، خدا با آنها قهر كرده و مى‏گويد: «اِعمَلُوا ما شِئْتُم» (۳۸) هر كارى كه ميل داريد انجام دهيد. پيامبران هم كه از اثرپذيرى و هدايت مردم مأيوس مى‏شدند، به آنها خطاب مى‏كردند: «يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ» (۳۹) هر كارى كه مى‏خواهيد بكنيد.

نكته نهم: سختى‏ها عامل رشد است
اساساً راه رشد و تكامل ما و همه موجودات، از لابلاى ناگوارى‏ها و سختى‏ها مى‏گذرد. گندم بايد مراحل دشوارى را پشت سر گذارد تا به نان تبديل شده، گواراى وجود انسان گردد. اگر به اين گندم اجازه شكايت داده شود به نزد قاضى رفته و از دست ما انسان‏ها در موارد متعدّدى شكايت مى‏كند:
۱- من در كنار مادرم زمين بودم، انسان مرا با داس درو واز او جدا كرد.
۲- پر و بالم را شكست و از خانه‏اى كه در آن آرميده بودم خارج كرد.
۳- زير سنگ سنگين آسيا مرا له كرد و آرد نمود.
۴- مرا با آب و خميرترش مخلوط كرده، با مشت به جانم افتاد و خمير كرد.
۵ – نانوا مرتّب بر سرم كوبيد و به تنورم چسباند و پشت و صورتم را سوزاند.
۶- در نهايت، انسان‏ها مرا در زير دندان‏هاى خود له كردند.
آرى، گندم مراحل سختى را پشت‏سر مى‏گذارد تا قوت وغذايى براى انسان گردد. بديهى است اگر موادّ مختلف زمين بخواهند جزء بدن آدمى‏و سلّولى از سلّول‏هاى او گردند بايد اين مراحل را طى كنند. «از جمادى مردم و نامى شدم»

نقش ناگوارى‏ها در خودسازى
قرآن مى‏گويد: برخورد با حوادث تلخ زنگ بيدار باش انسان است، زندگى يك‏نواخت، انسان را سست و تن‏پرور بار مى‏آورد، مى‏گويند: اگر جادّه‏اى سراسر صاف و يكدست و مستقيم باشد راننده خوابش مى‏برد، در روايات مى‏خوانيم: خداوند بندگان شايسته‏اش را بيشتر دچار ناگوارى مى‏كند:
امام صادق‏عليه السلام فرمودند: «اِنَّ اَشَدَّ النّاس بَلاءً الاَنبياءُ ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُم ثُمّ الاَمثَلُ فَالاَمثَل» (۴۰) در ميان انسان‏ها سخت‏ترين ناگوارى‏ها نصيب پيامبران مى‏شود؛ سپس پيروان آنان و كسانى كه بيشتر ارتباط مكتبى با انبيا دارند.

در حديث مى‏خوانيم: خداوند بندگان با ايمان خود را به وسيله سختى‏ها و بلاها مى‏پروراند، همان گونه كه مادر فرزند خود را با شير پرورش مى‏دهد. سختى‏ها نه تنها به هنگام پديد آمدن مى‏توانند نقش مؤثّرى در سازندگى انسان داشته باشند بلكه توجّه به ناگوارى‏هاى گذشته و ياد آنها هم مؤثّر است، در قرآن خطاب به پيامبر اسلام مى‏خوانيم: «ألَم يَجِدكَ يَتيماً فَآوى‏ وَ وَجَدكَ ضالاً فهَدى‏ و وجدك عائِلاً فَأغنى‏» (۴۱) مگر نه آن است كه خداوند تو را يتيم يافت و جا داد. و محتاجت ديد و بى‏نيازت كرد؟

پس اكنون كه به قدرت رسيده‏اى بر يتيم تسلّط مجو و قهر مكن و با فقير خشونت مكن. «فامّا اليتيم فلا تَقهر و امّا السائل فلا تَنهر» (۴۲) بنابراين، خداوند يادآورى ناگوارى‏هاى گذشته را هم در حركت و تربيت و رشد انسان مؤثّر مى‏داند. چنانكه قرآن سختى‏ها را براى تضرّع و زنگ‏زدايى قلب دانسته و مى‏فرمايد: «و لَقَد اَرسَلنا الى‏ اُمَمٍ مِن قَبْلِكَ فَاَخَذناهُم بِالبأساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلَّهُم يَتَضَرَّعُونَ» (۴۳) پيامبرانى را به سوى امّت‏هاى پيش از تو فرستاديم و به تنگدستى و سختى گرفتارشان كرديم تا شايد تذلّل كنند. نظير اين مطلب در سوره اعراف آيه ۹۴ آمده است كه يكى از آثار و فوايد

ناگوارى، توجّه به خداست. در حديث مى‏خوانيم: «لَولا ثَلاثَةٌ ما طأطأَ رَأسُ اِبنِ آدَمَ: اَلفَقرُ وَ المَوتُ وَ المَرَض» (۴۴) اگر انسان دچار فقر و مرض و مرگ نبود، در مقابل هيچ نيرويى سر خم نمى‏كرد و به گردن‏كشى خود مغرور بود. گاهى تلخى‏ها براى تعديل روحيه انسان لازم و ناگوارى‏ها براى تنظيم باد و غرور انسان مفيد است. امير مؤمنان‏عليه السلام مى‏فرمايد: «ما لابن آدم و الفَخر اولّه نطفة و آخره جيفة و لايرزق نفسه و لا يدفع حتفه» فرزند آدم را با فخر فروشى و تكبّر چكار؟ او موجودى است كه اول نطفه بوده و در پايان مردارى بيش نخواهد بود و قدرت روزى دادن به خود و دورى از مرگ را

ندارد. (۴۵) قرآن مى‏فرمايد: «و لاتَمش فى الارض مَرحاً انّك لن تَخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا» (۴۶) اى انسان! بر روى زمين با كبر وغرور راه مرو، تو هرگز نمى‏توانى زمين را بشكافى وهيچگاه در بلندى به كوه‏ها نخواهى رسيد. به راستى رفاه وخوشى، انسان را بى‏اراده بار مى‏آورد و در مقابل سختى‏ها انسان را آب ديده و مقاوم مى‏سازد. حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: درختانى كه در دا

من بيابان‏هاى خشك پرورش پيدا مى‏كنند، چوب محكم‏ترى دارند. (۴۷) شايد مراد امام عسگرى‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: «در نهاد بلاها خيرهاست» (۴۸) همين باشد كه بلاها از يك سو ميان ما و خدا ارتباط برقرار مى‏كنند و از سوى ديگر ما را به كار و تلاش وا مى‏دارند. بنابراين، فشارى كه در بلاها روى جسم مى‏آيد در عوض، جان قوّت مى‏گيرد، همان گونه كه ميزبان در يك مهمانى، به زحمت مى‏افتد امّا شخصيّت او كه همان روح سخاوت اوست رشد پيدا مى‏كند. پس بلاها در خودسازى و رشد

شخصيّت انسان مؤثّر است، البتّه بلاها و ناگوارى‏ها براى افراد مختلف فرق مى‏كند؛ در حديث مى‏خوانيم: «اَلبَلاء لِلظالِم اَدَب و لِلمُؤمن امتحان وَ لِلاَولياءِ كرامة» (۴۹) سختى‏ها براى افراد ظالم وسيله هشدار و زنگ بيدار باش و براى مؤمنان وسيله آزمايش و رشد و براى مردان وارسته و اولياى خدا كرامت و وسيله كسب مقام است. در پادگان نظامى، گاهى يك سرباز خلافى انجام داده و مى‏خواهند او را تنبيه كنند، لذا كار سنگينى به او واگذار مى‏كنند كه مصداق جمله «اَلبَلاءُ

 

لِلظّالِمِ اَدَبٌ» است. گاهى مى‏خواهند سرباز را رشد دهند و استعدادش را شكوفا كنند، در اينجا انواع آموزش‏هاى سخت نظامى را به او تعليم مى‏دهند. «و لِلْمُؤمِن اِمْتحانَ» و گاهى مى‏خواهند مقام و رتبه او را بالا برند يا مدّتى مرخّصى به او بدهند، در اينجا كار سنگينى را به او مى‏دهند تا استحقاق مرخّصى يا رتبه و درجه را داشته باشد. «للاولياء كرامة» بنابراين آنچه خداوند به ديگران داده است دليل عزّت و شرف و خوبى آنان نيست؛ همان گونه كه سختى‏ها و مشكلات و گرفتارى‏ها براى افراد، نشانه بد بودن آنان نيست. گاهى بهترين و پاك‏ترين افراد به سخت‏ترين ناراحتى‏ها گرفتار مى‏شوند تا آبديده شوند و به كمالاتى برسند، چنانكه تا چوب عود را نسوزانند عطر دل انگيزش به مشام

نمى‏رسد. اين زير و رو شدن‏ها در تمام موجودات رمز تكامل آنهاست. فلزّات تا در كوره گداخته نشوند، تصفيه نمى‏شوند، زمين تا با شخم‏زدن زير و رو نشود، آماده سبزشدن ومحصول دادن نمى‏شود، علف تا زير دندان گوسفند له نشود و مراحل هضم و گوارش را پشت سر نگذارد، گوشت نمى‏شود و گوشت گوسفند تا با آتش پخته نشود قابل تغذيه انسان نمى‏شود و به سلّول‏هاى آدمى مبدّل نمى‏گردد، انسان هم در اين كاروان هستى، تا درگير نشود و با بلاهاى سخت دست و پنجه نرم نكند، روحش آبديده نمى‏شود و به رشد نمى‏رسد. انسانيّت ما به خوردن و خوابيدن نيست، زيرا حيوان هم در اين كارها با ما شريك است. انسان بودن ما به داشتن صفات انسانى و فضايل و كمالات ماست نظير توجّه به خدا، نوع دوستى، ايثار و بخشش و ناگفته پيداست كه شكوفايى و بروز اين صفات، جز در مبارزه با سختى‏ها صورت نمى‏گيرد.

نكته دهم: سود و زيان، ملاك سنجش خوبى يا بدى نيست
نسيمى كه از دريا بر مى‏خيزد، ممكن است منطقه ساحل را شرجى و به صورت خفقان آورى در آورد و ساكنان ساحل را بيازارد، امّا همين نسيم به جريان خود ادامه داده، نقاط سوزان را روح تازه‏اى مى‏بخشد. باد ممكن است در گوشه‏اى شاخه درختى را بشكند و خساراتى وارد كند، امّا هوا را لطيف ساخته به دورترين نقاط مى‏رساند. باران‏هاى پى در پى و رگبارهاى تند، ممكن است در مسير خود لانه مورچه‏اى را خراب كند و زندگى او را بر هم زند، امّا زمين‏هاى تشنه را سيراب مى‏سازد و به جهان طراوت مى‏بخشد. آيا براى خراب نشدن لانه مورچه‏ها بايد از باران و فوايد ارزشمند آن

 

چشم‏پوشى كرد؟ آيا مورچه حقّ دارد فرياد زند مرگ بر خورشيد و اقيانوس، مرگ بر ابر و باران و كشاورز و اعتراض كند كه چرا اينها خانه مرا خراب كردند؟! آيا چنين ايرادهايى جز به خاطر خودمحورى و خودخواهى است؟ آيا چنين اعتراضى به خاطر آن نيست كه ما مسايل را تنها از يك زاويه مى‏نگريم و تنها در يك مدار فكر مى‏كنيم و مركز اين مدار را هم منافع شخصى خود مى‏دانيم؟ گويا تمام عالم هستى بايد به ميل شخص من و در راه رفاه من در حركت باشند، آن هم منافع شخصىِ امروز من، زيرا گاهى مشكلات براى فرداى من خوب است لكن ما تا نتيجه فورى و آنى براى همين امروز نداشته باشد راضى نمى‏شويم!
بنابراين، سود وزيان محدود ما وسيله‏اى مطمئن براى سنجش خوبى و بدى چيزى نيست ونبايد هر فرد ويا گروهى فقط فايده و ضرر وراحتى وناراحتى خود را ملاك خوبى وبدى آن چيز بداند، فقط كسى مى‏تواند قضاوت صحيحى داشته باشد كه به همه موجودات و خصوصيّات آنها احاطه كامل داشته باشد.
نكته يازدهم: انسان‏ها پيوسته آزمايش مى‏شوند

يكى از سنّت‏هاى حتمى خداوند درباره انسان، مسأله آزمايش است كه حدود بيست مرتبه در قرآن از آن سخن به ميان آمده است. ناگوارى‏ها از ابزارهاى آزمايش خدا هستند، لذا گاهى انسان با اينكه گناه و تقصيرى هم نكرده به برخى ناگوارى‏ها مبتلا مى‏شود؛ همان گونه كه خوشى‏ها نيز وسيله ديگرى براى اين آزمايش است. قرآن مى‏فرمايد: «و لَنَبْلُوَنَّكُم بِشَى‏ءٍ مِنَ الخَوفِ وَالجُوعِ و نَقصٍ مِنَ الاموالِ وَ الانفُسِ وَ الَّثمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ» (۵۰) ما شما را با ترس و گرسنگى و قحطى و كم شدن مال و جان و ميوه‏ها و محصولات، آزمايش مى‏كنيم، و به كسانى كه در اين حوادث، خود را نمى‏بازند و صبر و شكيبايى و استقامت از خود نشان مى‏دهند بشارت بده.

آزمايش‏هاى خداوند
در مورد آزمايش انسان چند مسأله را بايد مورد بررسى قرار داد:
الف. مگر خدا نمى‏داند كه هر كسى چه كاره است تا لازم باشد او را به وسيله ناگوارى‏ها آزمايش كند؟ (فلسفه آزمايش‏هاى الهى)
ب. ابزار آزمايش چيست؟
ج . عكس‏العمل مردم در برابر حوادث تلخ چگونه است؟
د. راه پيروزى بر مشكلات چيست؟
الف. فلسفه آزمايش الهى
شكّى نيست كه ميان آزمايش ما وآزمايش خدا فرق است؛ آزمايش ما براى شناخت است، امّا آزمايش خدا براى علم وآگاهى به وضع و روحيّه و عكس‏العمل ما نيست، زيرا او قبل از هر فكر و عملى، مى‏داند كه ما چگونه فكر مى‏كنيم و چگونه عمل خواهيم كرد، بلكه هدف از آزمايش اين است كه از ما كارى سر زند و بدين وسيله استحقاق پاداش و كيفر داشته باشيم، زيرا خداوند طبق علم خود به خوبى و بدى شخصى (بدون اينكه او عملى انجام داده باشد) پاداش و كيفر نمى‏دهد. همان گونه كه ما نيز به صرف اينكه بدانيم شخصى بنّاى خوبى است، يا آرايشگر خوبى است، يا بدانيم نقّاش و نجّار خوبى است به او مزد نمى‏دهيم، بلكه اگر براى ما كارى انجام داد، آن وقت او را مستحقّ مزد و پاداش مى‏دانيم.
ب. ابزار آزمايش
قرآن در اين باره مى‏فرمايد: مال و جان انسان، ابزار آزمايش او هستند، «لَتُبْلَوُنَّ فِى اموالكُم وَ اَنْفُسِكُمْ» (۵۱) و انسان به وسيله حوادث تلخ و شيرين آزموده مى‏شود. «نَبْلُوكُمْ بِالشَرِّ وَ الخَيْر» (۵۲)

خداوند انسان را گاهى با ترس، گاهى با گرسنگى و زمانى با قحطى و گاهى با از بين رفتن محصولات و گاهى با ديدن داغ‏ها و از دست دادن عزيزان و زمانى با دادن نعمت و زمانى ديگر با گرفتن آن، آزمايش مى‏كند.
ج . عكس‏العمل انسان‏ها
انسان‏ها دربرابر سختى‏ها وناگوارى‏ها، عكس‏العمل مختلفى دارند:
گروهى در بلاها و حوادث تلخ، داد و فرياد به راه مى‏اندازند، به عدل خدا، به لطف و حكمت او و به نظام آفرينش بد مى‏گويند؛ قرآن اين گروه را چنين معرّفى مى‏كند: «اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً» (۵۳) همين كه به اين افراد سختى و شرّى رسد، داد مى‏زنند و جزع مى‏كنند.

گروهى با استقامت وپشتكار سختى‏ها را تحمّل مى‏كنند و با زبان و دل مى‏گويند: «اِنّا لِلّه و اِنّا اليه راجِعون» (۵۴) ما همه از خدا هستيم و به سوى او بازمى‏گرديم.
گروهى نه تنها صبر و تحمّل مى‏كنند، بلكه شكر هم مى‏كنند. در پايان زيارت عاشورا، در حالى كه سر به سجده گذارده‏ايم مى‏گوييم: «اَلّلهُمَّ لَكَ الحَمدُ حَمدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى‏ مُصابِهِم» خدايا! شكر من براى توست، شكرى نظير شكر ياران امام حسين‏عليه السلام در برابر سختى‏ها و مصيبت‏هاى روز عاشورا. آرى، تحمّل سختى‏ها و شهادت در راه خدا، بزرگ‏ترين آرزوى اولياى خداست و همين كه به آرزوى خود رسيدند، خدا را سپاس مى‏گويند.

و گروهى كه رشد يافته‏تر هستند، آگاهانه و عاشقانه به سراغ بلاها و ناگوارى‏ها مى‏روند. در اوائل ظهور اسلام كه مسلمانان با كمبود وسائل و تجهيزات مواجه بودند، بعضى از ياران پيامبر خدمت آن حضرت رسيده و تقاضاى تجهيز و شركت در جنگ و جهاد داشتند، امّا پيامبر در پاسخ آنان مى‏فرمود: من وسيله جنگ (شمشير و اسب) ندارم تا به شما بدهم. قرآن در مورد آنان مى‏فرمايد: «تَوَلّوا و

أعينَهم تَفيضُ مِن الدَّمع حَزَناً ألاَّ يَجدوا ما يُنفقون» (۵۵) آنان ناراحت و گريه‏كنان برگشتند كه چرا ما نتوانستيم خود را به ارتش اسلام برسانيم و جان خود را در راه دين فدا كنيم.بنابراين ظرفيّت و عكس‏العمل مردم در برابر سختى‏ها و حوادث، متفاوت است؛ يكى از آن فرار مى‏كند و ديگرى به استقبال آن مى‏رود. چنانكه اگر شما پيازى را به كودكى بدهيد، همين كه دندان روى آن بگذارد و آب از چشم او سرازير شود، داد و فرياد مى‏زند و آن را دور مى‏اندازد، امّا پدر كه رشد بيشترى دارد، همين پياز تند را به سراغش رفته و مى‏خرد.

د . راه پيروزى بر مشكلات
گفتيم كه خدا عادل است وناگوارى‏ها گاهى به خاطر آزمايش و شكوفا شدن استعدادهاى درونى ما مى‏باشد، اينك ببينيم بايد چكار كنيم تا در برابر بلاها و حوادث، موفّق و پيروز شويم؟
راه‏هايى كه قرآن به ما ارائه مى‏دهد از اين قرار است:
۱- داشتن جهان‏بينى الهى

قرآن در مدح افراد با ايمانى كه در برابر سختى‏ها صبور هستند مى‏فرمايد: اينها به خاطر داشتن جهان‏بينى الهى، در مواجهه با حوادث مى‏گويند: ما براى خدا هستيم، استقلالى از خود نداريم، طلبى هم از او نداشته‏ايم، وجود ما و نعمت‏هاى ما همه و همه از اوست و ما امانتدارى بيش نيستيم. علاوه بر اينكه دنيا محلّ عبور است، جايگاه هميشگى ما نيست تا بگوييم: چرا رفتيم؟ ما با مرگ به سوى او مى‏رويم و هرگز نابود نمى‏شويم، «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ» (۵۶) مرگ و زندگى فرقى نمى‏كند، محلّ ما عوض مى‏شود ولى خود ما محو نمى‏شويم.

اين ديد و جهان‏بينى، انسان را براى برخورد صحيح با حوادث آماده مى‏كند.
۲- آگاهى از سنّت‏هاى الهى
قرآن مى‏فرمايد: شما انسان‏هاى امروز متفاوت از انسان‏هاى پيشين نيستيد كه بدون هيچ آزمايش و رنج و زحمتى به بهشت برسيد، بلكه بايد همچون امّت‏ها و شخصيّت‏هاى ديگر در جريان سخت‏ترين حوادث قرار گيريد و آزموده شويد. «ام حَسِبْتُم اَن تَدخُلُوا الجَنَّةَ و لَمّا يَأتِكُم مَثَلُ الَّذينَ خَلَوا مِن قَبلِكُمْ مَسَّتْهُم البَاساءُ و الضَّراءُ و زُلزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ و الَّذينَ آمنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصرُ اللّهِ اَلا اِنَّ نَصرَ اللّهِ قَريبٌ» (۵۷) آيا گمان مى‏كنيد كه وارد بهشت مى‏شويد بدون اينكه با حوادث امّت‏هاى پيشين برخورد كنيد؟! مؤمنان قبل از شما مردمى بودند كه انواع سختى‏ها به آنها رسيد تا جايى كه اضطراب همه آنان را فرا گرفت و پيامبر و مؤمنان گفتند: كجاست يارى خدا؟ آگاه باشيد يارى خدا نزديك است.
اين آيه مى‏گويد: در طول تاريخ افراد با ايمان و حق‏طلب دچار سخت‏ترين ناملايمات شده‏اند، اكنون نوبت شماست. بنابراين، نه ناگوارى‏ها تازگى دارد و نه تنها شما هستيد كه گرفتار اين سختى‏ها و

مشكلات شده‏ايد؛ اين يك سنّت الهى است كه بايد طى شود، قرآن مكرّر مى‏فرمايد: «وَ اذكُر فِى الكِتابِ…» (۵۸) تاريخ پيامبران و امّت‏هاى پيشين را ياد كنيد تا فكر نكنيد ناگوارى‏ها براى شما بوده است. آنگاه به پيامبر مى‏فرمايد: تو نيز مانند ساير انبيا صبور باش. «فَاصبِر كَما صَبَرَ اُولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» (۵۹)
آرى، انسان اگر بداند كه ناگوارى‏ها، هم يك قانون و سنّت است و هم عمومى و همگانى، آمادگى بيشترى پيدا مى‏كند، ما در ماه رمضان كه همه مردم روزه هستند، خيلى راحت روزه مى‏گيريم، چون عموم مردم در آن ماه روزه هستند، امّا در غير ماه رمضان، روزه گرفتن سخت و دشوار است.
قرآن كه فرمان روزه مى‏دهد، مى‏فرمايد: اى مؤمنان! خيال نكنيد اين دستور مخصوص شماست، بلكه بر تمام امّت‏هاى پيشين هم روزه واجب بوده و آنها هم روزه مى‏گرفته‏اند. «يا ايّها الّذينَ آمنوا كُتِبَ عليكم الصّيام كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِكُم» (۶۰)

۳- آشنايى با صابران و چگونگى صبرشان
اطلاع از استقامت پيشينيان يكى از رمزهاى موفّقيت در برخورد با حوادث است. قرآن در اين زمينه بسيار سخن گفته و الگوها و مدل‏هاى صبر و استقامت را از افراد و امّت‏هاى پيشين بيان كرده است. قرآن مى‏فرمايد: پيامبران الهى دربرابر سرسخت‏ترين مخالفان خود مى‏گفتند: «وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا» (۶۱) ما در برابر آزار شما استقامت خواهيم كرد.

چنانكه ساحرانى كه به دعوت فرعون براى مقابله و محكوم كردن حضرت موسى آمده بودند همين كه به حقّانيّت موسى پى بردند، ايمان آوردند و در برابر تهديدات فرعون گفتند: «فَاقْضِ ما اَنْتَ قاضٍ اِنَّما تَقضى هذِهِ الحَياة الدُّنيا» (۶۲) هر كارى مى‏توانى و هر حكمى مى‏خواهى در باره ما اجرا كن، ما راه خود را پيدا كرده‏ايم و از مسير حقّ دست بر نمى‏داريم.
آرى، علم به تاريخ گذشته، در صبر و بردبارى انسان بسيار مؤثّر است، همان‏گونه كه علم به اسرار آينده در صبر و تحمّل انسان اثر مى‏گذارد، حضرت خضر به موسى گفت: چون تو از اسرار حوادث و كار من خبر ندارى، صبر و تحمّل نخواهى كرد. «و كَيفَ تَصبِر عَلى ما لَم تُحِطْ بِه خُبراً» (۶۳) ولى موسى پاسخ داد: ان شاءالله صبر مى‏كنم.

امّا تجربه نشان داد كه بى‏خبرى از اسرار سبب شد كاسه صبر موسى لبريز شده و به كارهاى به ظاهر ناحقّ حضرت خضر اعتراض كرده و از آن حضرت جدا شود.
۴- توجّه به حضور خدا
اگر انسان بداند و باور داشته باشد كه خداوند بر تمام اعمال و رفتار و حتّى افكار او آگاه است و در همه حال حاضر و ناظر بر اوست، در برابر مشكلات صبر كرده و سختى‏ها بر او آسان و گاهى شيرين شده و خود به استقبال آن خواهد رفت.

خداوند به موسى و هارون‏عليهما السلام مى‏گويد: شما نزد فرعون برويد و سخن حقّ خود را به گوش او برسانيد و او را به يكتاپرستى دعوت كنيد، بدانيد من با شما هستم، كارتان را مى‏بينم و گفتگوهايتان را مى‏شنوم. «اِنَّنى مَعَكُما اَسْمَعُ وَ اَرى‏» (۶۴)
چنانكه خداوند براى عذاب قوم نوح و نجات افراد با ايمان، به حضرت نوح دستور داد كه زير نظر ما كشتى بساز. «و اصْنَعِ الفُلكَ بِاَعْيُنِنا» (۶۵) حضرت نوح همين كه ساختن كشتى را شروع كرد، كفّار او را مسخره كرده و گفتند: گويا پيامبرىِ شما نگرفت و اكنون دست به نجّارى زده‏اى! ولى چيزى كه موجب مقاومت حضرت نوح در برابر اين طعنه‏ها مى‏شد، همان جمله خداى متعال بود كه تو پيش چشم ما هستى، كار تو زير نظر ماست. چنين ايمان و بينشى روح استقامت را در انسان زنده مى‏كند.

۵ – توجّه به پاداش الهى
از جمله مواردى كه روح استقامت را در انسان زنده كند، توجّه به آثار مثبت و اجر وپاداش الهى است، زيرا تحمّل سختى‏ها، بزرگ‏ترين پاداش دنيوى و اخروى را براى انسان در بر دارد، در سراسر قرآن نمونه‏هاى فراوانى از اين امتيازها به چشم مى‏خورد.
۶- استمداد از صبر و نماز
پنجمين نيرو و اهرمى كه مى‏تواند در انسان استقامت آفرين باشد، استمداد از صبر (روزه) و نماز و عبادت است، قرآن مى‏فرمايد: «اِسْتَعينُوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلوةِ» (۶۶)
در سوره اعراف نيز مى‏خوانيم: «وَ اسْتَعينُوا بِاللّهِ» از خدا كمك بگيريد. چنانكه در حديث آمده است كه حضرت على‏عليه السلام به هنگام برخورد با ناگوارى‏ها، با نماز از خداوند استعانت مى‏نمود.
نماز، انسان بى‏نهايت كوچك را با خداى بى‏نهايت بزرگ و موجود ضعيف را با تواناى بى‏نهايت متّصل مى‏كند و در پرتو نماز و ياد خدا دل آرام مى‏گيرد. «أَلا بِذِكرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب» (۶۷)
نكته دوازدهم: كج فهمى‏ها و برداشت‏هاى غلط

بسيارى از شبهه‏هايى كه در بحث عدل الهى مطرح است، به خاطر كج فهمى‏ها و برداشت‏هاى غلط است كه بدون توجّه، اشكال را متوجّه خدا مى‏كنيم، مثلاً:
خيال مى‏كنيم مرگ نابودى است و اشكال مى‏كنيم كه اى خدا! فلانى چرا مرد؟ خيال مى‏كنيم دنيا جاى ماندن است و مى‏گوييم: چرا افراد بسيارى با سيل يا زلزله يا فلان مرض از دنيا رفتند؟
خيال مى‏كنيم دنيا جاى رفاه است، مى‏گوييم: چرا سختى هست؟ مثالِ ما همچون كسى است كه به تصوّر سالن پذيرايى، وارد سالن درس و سخنرانى شود و اشكال كند كه چرا پذيرايى نمى‏شود، چرا نوشيدنى و غذا نمى‏آورند؟ چرا و چرا ؟! تمام اين اشكالات به خاطر يك كج انديشى و گمان

باطل است، امّا اگر تفكر او اصلاح شود و متوجه شود كه اينجا سالن درس است نه پذيرايى، با كمى انصاف از همه انتقادهاى خود صرف نظر و عذرخواهى مى‏كند. ما هم بايد دنيا را طورى كه هست بشناسيم و هدفِ آفرينش خود را بدانيم، بايد باور كنيم دنيا جاى ماندن نيست، گذرگاه است. در كنار گل خار است، در كنار عسل نيش زنبور است و در كنار توسعه و رفاه، بلا و سختى، «قَرن بسعتها عقابيل فاقتها» (۶۸) و همواره بلاها گريبان‏گير انسان است. «دار بالبلاء محفوفة» (۶۹) اگر اين حقيقت را باور كرديم خود به خود برخى اشكال‏هاى ما برطرف مى‏شود، زيرا بسيارى ا

ز اشكالات ما به دستگاه آفرينش، به خاطر ديد انحرافى و برداشت‏هاى كج ماست، كسى كه عينك سرخ زده باشد قهراً هر شلغمى را لبو خواهد ديد. شخصى نزد ليوان فروشى رفت و ديد كه ليوان‏ها را واژگون چيده است. به ليوان‏ها خيره شد و شروع به اشكال نمود كه آقا: چرا اين ليوان در بسته است و ليوان را به همان حال بلند كرد و گفت: اين ليوان ته هم ندارد ! فروشنده خنديد و ليوان را از او گرفت و به حال طبيعى برگرداند و گفت: آقا اين ليوان هم ته دارد و هم درش باز است. كوتاه سخن اينكه برخى اشكال‏هاى ما به خاطر تفسير غلطى است كه از انسان و هدف او و دنيا داريم.

خيال مى‏كنيم دنيا خوابگاه است، آخور است، عشرتكده است وبعد مى‏گوييم چرا اين همه ناكامى؟ در حالى كه دنيا ميدان رشد است، مزرعه و جاى كشت است، قهراً مزرعه جاى تلاش و عرق ريختن و درد سر است.
نكته سيزدهم: خوبى‏ها و زيبايى‏ها را با هم ببينيم
انسان نبايد در قضاوت، تنها به جهات منفى توجّه داشته باشد، بلكه بايد جامع نگر بوده و نقاط مثبت را نيز ببيند.

يوسف پس از آنكه برادرانش او را به چاه انداختند و سپس گروهى او را بيرون آورده، به بردگى فروختند و در مصر به او تهمت ناروا زدند و به زندانش انداختند و بعد از آن همه سختى و حوادث، عزيز مصر شد. مدّت‏ها بعد به ملاقات پدر نائل آمد. پدر از او پرسيد: برادرانت با تو چه كردند؟ يوسف گفت: از كار برادرانم سؤال نكن بلكه از لطف خدا سؤال كن كه چگونه در لابلاى آن همه توطئه و تهمت و زندان مرا حفظ و بر همه مسلّط كرد. اين خود يك منطقى است كه انسان هميشه به جهات منفى توجّه نكند بلكه جهات مثبت را نيز در نظر بگيرد.

امام عسگرى‏عليه السلام مى‏فرمايد: «ما مِن بَليَّة اِلاّ و لِلّهِ فيها نِعمَة تُحيطُ بِها» (۷۰) هيچ بلايى نيست مگر اينكه خداوند در نهاد آن، خيرى قرار داده كه آن خير بر بلا احاطه دارد.
نكته چهاردهم: از نقش قوانين طبيعى غفلت نكنيم
بسيارى از مشكلات و مصائب لازمه نظام علّت ومعلولى حاكم بر جهان است. به عبارت ديگر ما در عالم هستى بايد يكى از اين دو نظريّه را بپذيريم: يا بايد حساب و نظامى را براى عالم قبول كنيم و يا بگوييم هرج و مرج بر جهان حاكم است.
اگر در عالم هستى، نظم و حساب در كار است، پس ناگوارى‏ها هم بى صلاح و مصلحت نيست.
توضيح اينكه: اگر هر حادثه تلخى را بررسى كنيم، خواهيم ديد كه آن حادثه از يك سرى علّت و معلول‏ها و بر اساس محاسبات و فرمول‏هاى دقيق، به وجود آمده است. مثلاً: پس از بررسى علّت خانه‏اى كه بر سر افرادش فروريخته به اين عوامل پى مى‏بريم:
۱- توپ بچّه‏هاى محلّ به هنگام بازى روى بام همسايه افتاد.

۲- توپ گرد و كروى چرخيد و در سوراخ ناودان جا گرفت و راه خروج آب باران بند آمد.
۳- بارندگى شد و آب‏ها روى پشت بام خانه جمع شد.
۴- آب باران در سقف اثر و خشت‏ها را خيس كرد.
۵ – سقف خشتى كه با آب باران از هم گسسته شده، بر اثر سنگينى و جاذبه زمين فرو ريخته و عدّه‏اى زير آن از بين رفته‏اند.
بر طبق نظام علّت و معلول، بايد اين حوادث پيش آيد چون خود توپ و چرخيدن آن و سراشيبى بام و تنگى سوراخ ناودان و تأثير آب در سستى سقف و سقوط سقف بر اثر جاذبه زمين، هر يك حساب و نظام وفرمولى دارد.
اكنون اگر شما طرفدار عالمى حساب شده هس

تيد بايد اين ناگوارى را براى اهل خانه بپذيريد وگرنه هرج و مرج مى‏شود و محاسبات به هم مى‏ريزد. مثلاً در اين جريان بايد:
۱- توپ بچّه‏ها به قدرى سنگين شود كه بالاى بام همسايه نرود.
۲- ضربه به توپ و پرتاب توپ بى اثر باشد.
۳- ناودان بزرگ شود كه توپ به راحتى از آن خارج شود.
۴- عوامل بارندگى باران همه از كار بيافتد و باران نبارد.
۵ – آب خاصيّت خود را از دست بدهد و در خشت اثر نكند.
۶- جاذبه زمين متوقّف شود و سقف را به سوى خود نكشد.

۷- بدن كسانى كه زير سقف خوابيده‏اند به صورت چدن در آيد كه فرو ريختن‏ها در آنها اثر نكند.
مشاهده مى‏فرماييد اگر طرفدار نظام و حساب باشيم و در مدار علل و معلول حركت كنيم چنين ناگوارى‏هايى لازمه يك زندگى طبيعى است و نفى آن مستلزم به هم زدن ده‏ها قانون و فرمولى است كه دست حكيمانه خدا در عالم قرار داده است. كوتاه سخن اينكه اگر اين عالم حساب دارد بلا هم دارد و اگر بنا باشد حساب نباشد، هرج و مرج خود از هر بلايى بدتر است.

نكته پانزدهم: ضرورت تلاش براى كشف استعدادها
افرادى كه به دنبال كارى مى‏روند و در آن موفّق نمى‏شوند، خود را ناكام و شكست خورده مى‏يابند و به كائنات بد مى‏گويند و اين را ظلم به خود مى‏دانند و عقده‏اى مى‏شوند، در صورتى كه چه بسا همين اشخاص در رشته‏هاى ديگر مبتكر و موفّق باشند.
مى‏گويند: پدر داروين پزشك بود و مى‏خواست فرزندش نيز همكار او شود، لكن داروين در رشته پزشكى موفّق نشد، پدرش او را در رشته علوم مذهبى به تحصيل واداشت تا كشيش و روحانى خوبى براى مسيحيّت باشد، امّا در آن رشته نيز ناكام شد. داروين بعد از دو شكست و ناكامى وارد رشته علوم طبيعى شد و در آن علم صاحب نظر و موفّق گرديد. (۷۱)
در حديث مى‏خوانيم: اگر در شغلى موفق نشديد و شكست خورديد، تغيير شغل بدهيد چه بسا در رشته ديگر موفّق شويد.
كسى كه نقص و كمبودى را در خود مشاهده مى‏كند، بايد به كمالات و استعدادهاى خود نيز توجّه كند و تلاش نمايد آنها را كشف كند و بشناسد.
حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: در كنار هر كمالى نقصى و در كنار هر نقصى كمالى است؛ گروهى قامت بلندى دارند ولى از همّت كوتاهى برخوردارند، «مادُّ القامَةِ قَصيرُ الهمَّة» بعضى قيافه زشتى دارند، امّا عمل خوبى دارند، «زاكِى العَمَلِ قَبيحُ المَنْظَرِ» برخى بيان روانى دارند امّا دل سختى دارند. «طَليقُ اللِّسانِ حَديدُ الجَنانِ» (۷۲)

بنابراين، نه هر فردى در همه رشته‏ها كامياب مى‏شود و نه هر شكست خورده‏اى در همه برنامه‏ها شكست مى‏خورد. افرادى هستند كه بر اساس رقابت مشغول رشته‏اى مى‏شوند وچون آمادگى روحى و ذوق آن كار را ندارند شكست مى‏خورند و بعد به عدل خدا ايراد مى‏گيرند كه خدايا! چرا فلانى موفّق شد و من شكست خوردم. امّا اگر در رشته ديگرى كه با روحيّه و ذوق او هماهنگ بود وارد مى‏شد چه بسا به موفّقيت چشم‏گيرى مى‏رسيد.
نكته شانزدهم: همگانى بودن راه قرب به خدا و رشد معنوى
انسان بايد به اين نكته اعتقاد داشته باشد كه راه رسيدن به كمالات بر روى تمام افراد باز است و هركس مى‏تواند در آن قدم گذارد و هركس به اندازه توان و لياقتش، مستحق دريافت پاداش و نعمت است. چنانكه در مناجات با خدا مى‏گوييم: «يا من سوّى التّوفيق بين الضعيف و القوى» اى خداوندى كه راه قرب به خودت را بين ضعيف و قوى يكسان قرار دادى!
بنابراين هركس به تناسب امكانات و توانى كه در اختيار دارد، پاداش دريافت مى‏كند. اگر شخصى كه صد تومان دارد، ده تومان آن را در راه خدا بدهد، اجر و پاداش او با كسى كه صد تومان در راه خدا انفاق مى‏كند ولى دارايى او هزار تومان است، برابر است.

پاسخ به چند شبهه
در پايان اين بخش ضمن طرح چند شبهه و سؤال در مورد عدل خدا، به پاسخ‏گويى آنها مى‏پردازيم:
سؤال: آيا آفريدن ابليس، با عدل و حكمت خدا سازگار است؟ اگر هدف خداوند از آفرينش انسان عبادت مى‏باشد، پس آفريدن موجودى همچون ابليس با اين هدف مغاير است. انسان با زحمت زياد عملى را انجام مى‏دهد، ولى به واسطه وسوسه‏هاى شيطان و انجام گناه، اين اعمال از سه راه خراب شود: يا از ابتدا نمى‏گذارد كار اخلاص داشته باشد و به خاطر ريا شكل الهى به خود نمى‏گيرد و يا با خودبينى و عجب بى‏تأثير مى‏شود و يا بعد از عمل با ارتكاب برخى گناهان، حبط شده و از بين مى‏رود.
پاسخ:
اوّلاً خداوند، شيطان را شيطان نيافريد بلكه او نيز مانند ديگر مخلوقات آفريده شده و وجود او و امكاناتى كه خداوند به او داد، همه و همه خير بوده و او نيز سال‏ها به عبادت خداوند پرداخته است، چنانكه حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: ابليس شش هزار سال خدا را عبادت كرد كه معلوم نيست اين سال‏ها از سال‏هاى دنياست (كه هر سال آن ۳۶۵ روز است) يا از سال‏هاى آخرت (كه به گفته قرآن يك روز آن به اندازه پنجاه هزار سال دنياست). (۷۳) و شيطان شدنش به خاطر گناه و سرپيچى از فرمان خدا بود و بدتر از آن، اين كه او توبه و عذرخواهى هم نكرد، پشيمان هم نشد و با يك دنيا غرور و خودخواهى فرمان خدا را غلط دانست و گفت: اين فرمان صحيح نيست، زيرا نژاد من از آتش است و بر نژاد آدم كه از خاك است برترى دارد، «قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين» (۷۴)

بنابراين، سرپيچى و غرور شيطان و سرنوشت شوم او مربوط به خود اوست ،نه خداوند. ثانياً وسوسه‏هاى او نسبت به انسان طورى نيست كه ما را به گناه مجبور كند، كارآيى وسوسه در حدّ يك دعوت است، امّا اراده ما با وسوسه‏ها از بين نمى‏رود و اصولا اين وسوسه‏ها جنبه مثبت هم مى‏تواند داشته باشد زيرا رشد ما تنها در صورت مخالفت با تمايلات درونى و وسوسه‏هاى شيطانى است. اگر شخصى لال بود و غيبت نكرد ارزشى ندارد، اگر وسوسه و تمايلات نباشد خوب بودن انسان ارزشى ندارد. ما كسى را پهلوان مى‏دانيم كه وزنه سنگينى را بلند كند، زيرا اين عمل

مخالفت با نيروى جاذبه زمين است، آرى نشانه پهلوان بودن مخالفت با كشش‏ها و جاذبه‏هاى هواى نفس است. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: اگر غضب، تو را به سويى كشيد و خود را كنترل كردى به مقام پهلوانى رسيده‏اى.

بر فرض اگر شخصى در برابر وسوسه‏ها تمكين نمود، راه توبه و عذرخواهى باز است و مى‏تواند توبه كند و خداوند توبه‏پذير است. چنانكه حضرت آدم نيز نافرمانى كرد و از درخت ممنوعه خورد، امّا پس از آن پشيمان شده و توبه كرد و به درگاه خداوند عذر خواست و خداوند توبه او را پذيرفت.
ثالثاً اگر ما بوديم و وسوسه‏هاى شيطانى، جاى اشكال بود امّا در برابر وسوسه‏هاى شيطان، هدايت عقل و فطرت و دعوت انبيا نيز هست كه مى‏تواند بهترين كمك براى حركت در راه مستقيم و دورى از گناه و وسوسه‏هاى شيطان باشد. علاوه بر اينكه وسوسه شيطان پس از آمادگى و زمينه‏سازى خودماست و چنين نيست كه او ما را بى‏اختيار به دنبال خود بكشد، بلكه اين ما هستيم

كه او را به خود جلب و بر خود مسلّط مى‏كنيم. چنانكه بلعم باعورا آن دانشمند بنى‏اسرائيل كه حافظ تورات بود و به مقامى رسيده بود كه دعايش مستجاب مى‏شد، پس از گرايش به دربار فرعون و دلبستگى به مال و مقام، زمينه را براى تسلّط شيطان بر خود فراهم كرد و در نتيجه از گمراهان شد. قرآن در اين باره مى‏فرمايد: «فَانْسَلَخَ مِنْها فَاَتْبَعَهُ الشَّيطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ» (۷۵) از اين آيه معلوم مى‏شود شيطان در كنار افرادى حاضر مى‏شود كه با ارتكاب گناه آمادگى خود را براى حضور و تسلّط او اعلام مى‏كنند.

چنانكه در آيه ديگر مى‏خوانيم:
«اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّونَهُ» (۷۶)
تسلّط شيطان، تنها بر كسانى است كه او را دوست و سرپرست خود قرار مى‏دهند.
بنابراين تا در خود ما آمادگى پيروى از شيطان نباشد، او نمى‏تواند رهبرى ما را به عهده گيرد و لذا قرآن مى‏فرمايد:
«اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلطانٌ عَلَى الَّذينَ آمنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِم يَتَوَكَّلُونَ» (۷۷)
شيطان بر مؤمنان وكسانى كه به‏خدا توكّل مى‏كنند، تسلّطى ندارد.

البتّه مراد از تسلّط نداشتن، اين نيست كه حتّى وسوسه هم نمى‏كند بلكه مراد اين است كه مؤمنانِ راستينِ شيطان‏شناس، تا به وسوسه‏هاى او برمى‏خورند قبل از آنكه تحت نفوذ و سيطره او در آيند، متذكّر مى‏شوند.
قرآن نحوه برخورد مؤمنان با شيطان را چنين توصيف مى‏كند:
«اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا» (۷۸)
افراد با تقوا كسانى هستند كه تا دسته‏اى از شيطان‏ها با آنان تماس مى‏گيرند متذكّر شده، خود را حفظ مى‏كنند.
بنابراين، رابطه مؤمن با شيطان رابطه برخورد است، امّا رابطه فاسق با شيطان، رابطه انس و همنشينى است.

«وَ مَنْ يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ» (۷۹)
هر كه از ياد خدا اعراض كند شيطانى براى او قرار مى‏دهيم كه يار و همنشين او باشد.
كوتاه سخن آنكه شيطان موجود شرّى نبود و مى‏توانست از امكانات خود بهترين استفاده را بكند ولى به خاطر تكبّر و لجاجت، تبديل به موجودى شرور شد و اين مربوط به خودش بود و وسوسه‏هاى شيطان هم سبب بى‏ارادگى و اجبار ما به انحراف نمى‏شود و آماده كردن زمينه نفوذ هم به دست خود انسان است. از طرفى راه توبه و بازگشت هم براى فريب خوردگان باز است. پس نمى‏توان گفت آفريدن شيطان با عدل خدا منافات دارد.

سؤال: آيا وجود غريزه‏هايى كه انسان را به نافرمانى خدا، گناه و تباهى مى‏كشاند و موجب دورى از رحمت خدا و ورود در عذاب اخروى مى‏گردد، با عدل خدا سازگار است؟
پاسخ: شكّى نيست كه چنانچه از غرائز به طور صحيح استفاده شود، عامل همه نوع خيرها و بركات خواهد بود، همانند گاز كه اگر از طريق كنترل شده و در اجاق گاز مورد بهره‏بردارى قرار گيرد، مايه خير و بركت است، امّا اگر به صورت آزاد در هوا منتشر شود، موجب انفجار و خرابى گرديده، خسارات غير قابل جبرانى را به وجود خواهد آورد.

بنابراين، اصل غرائز چيز مضرّى نيست، بلكه وجود آنها براى استمرار حيات بشر ضرورى است، مثل غريزه جنسى براى تشكيل زندگى مشترك و توليد نسل و يا غريزه غضب براى دفاع از جان و مال، منتهى‏ غرايز بايد كنترل شوند و انسان به چنين كارى نيز قادر است.
سؤال: آيا خدا قدرت دارد خوبان را عذاب كند وبدان را در بهشت جاى دهد؟
پاسخ: خداوند بر انجام هر كارى قدرت دارد، امّا هر كارى را انجام نمى‏دهد، زيرا خداوند علاوه بر قدرت، داراى صفات ديگرى نيز هست. او حكيم و عادل نيز هست و به وعده‏هاى خود نيز پايبند است، اين صفات با انجام آنچه در سؤال مذكور به آن اشاره شد، منافات دارد. پس خداوند چنين كارى را انجام نمى‏دهد، زيرا با حكمت و عدالت و ديگر صفات او سازگار نيست.

سؤال: چرا به خاطر اين كه فردى در يك لحظه و يا در چند روز و چند ماه و حتّى در چند سال، مرتكب گناهى شده است، بايد پيوسته در آتش دوزخ باشد، چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «فادخلوا ابواب جهنّم خالدين فيها» (۸۰)
پاسخ: جزا، گاهى قراردادى است. جزاى قراردادى يعنى مجازاتى كه فردى و يا جمعى براى ارتكاب جرمى وضع نمايند. اين جزا چون قراردادى است، كم و زياد كردن آن امكان دارد و به اصطلاح قابل چانه زدن است.

گاهى جزا، جزاى طبيعى است كه قابل كم و زياد شدن نيست، به عنوان مثال، اگر كسى از يك مترى پرتاب شود، پايش درد مى‏گيرد و اگر از پنج مترى پرت شود درد بيشترى را احساس خواهد كرد، بنابراين كسى كه از پنج مترى پرتاب شود نمى‏تواند احساس درد پرتاب از يك مترى را داشته باشد. در اين‏گونه جزا، مدّت زمان كيفر ومجازات، با مدّت زمان انجام تخلّف و جرم تناسبى ندارد، ممكن است زمان جرم بسيار كوتاه، امّا زمان كيفر ابدى باشد.

بسيار مشاهده مى‏كنيم كه بر اثر غفلت چند ثانيه، بايد تاوان آن را تا آخر عمر پس دهيم. كودكى بر اثر يك لحظه غفلت مادر، دست‏هاى كوچك خود را داخل چرخ گوشت قرار مى‏دهد و براى هميشه انگشتان زيباى خود را از دست مى‏دهد. اگر فردى با چاقو به چشم ديگرى زد و او را كور كرد، مجازاتش اين نيست كه به اندازه همان مدّت كوتاه كيفر ببيند، زيرا آن شخص يك عمر كور خواهد بود و همين طور اگر كسى در عرض چند ثانيه و يا چند دقيقه انسان بى‏گناهى را كشت، نمى‏توان گفت كيفر او آن است كه به اندازه همان مدّت، زندانى شود. برخى از گناهان نيز عواقب شومى دارند و چنين نيست گناهى كه در يك ساعت انجام گرفت، مجازاتش نيز تنها يك ساعت تحمّل عذاب باشد.

سؤال: آيا وجود افراد ناقص الخلقه كه عمرى در رنج به سر مى‏برند و گاهى مورد اهانت قرار مى‏گيرند با عدل خدا سازگار است؟
پاسخ: چنانكه گذشت، عامل بسيارى از ناگوارى‏ها خود ما هستيم. افراد ناقص‏الخلقه هم از مصاديق همين سهل انگارى‏ها هستند، اين والدين هستند كه بايد مسايل بهداشتى و روانى را مراعات كنند، ولى گاهى سهل‏انگارى مى‏كنند و نوزاد ناقص متولّد مى‏شود. خوشبختانه در روايات پيشوايان معصوم ما به اين مسايل توجّه شده و تذكراتى در مورد شرايط و زمانِ آميزش داده شده است، به اميد آنكه براى خواهران و برادران در آستانه تشكيل خانواده كلاسهايى گذارده شود كه وظايف اسلامى و حقوق هر يك و تربيت فرزند و مسايل آميزش و ساير احكام اسلام تدريس شود.

در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه در اين ميان گناه آن كودك ناقص‏الخلقه چيست؟
پاسخِ ما تنها يك جمله است و آن اينكه گناه خدا چيست؟ اگر نوزاد بى‏تقصير است، خدا هم منزّه است، مقصّر واقعى والدين هستند كه خواسته يا ناخواسته، دانسته يا ندانسته زمينه تولد چنين فرزندى را فراهم آورده‏اند و قرار نيست كه خداوند مأمور اصلاح خرابكارى‏هاى ما باشد.
اگر من سنگى به سوى شما پرتاب كردم وپيشانى شما شكست نه شما گناهكاريد نه خدا؛ گناه از من است كه سنگ زدم لكن سختى و درد اين گناه را شما تحمّل مى‏كنيد، والدين كوتاهى كرده‏اند ولى بار آن را فرزند مى‏كشد.

اگر شما خمير شور يا تلخى را نزد نانوا ببريد و او نان شور يا تلخ به شما تحويل دهد، آيا مى‏گوييد نانوا ظالم است؟ اگر شما تخم هندوانه كاشتيد و هندوانه برداشتيد جاى اعتراضى باقى مى‏ماند؟ هر غذا و روحيّه‏اى داراى آثارى طبيعى و ذاتى است كه گريز از آن مستلزم به هم خوردن قوانين طبيعى است، هر تخمى ميوه‏اى و هر نطفه‏اى نتيجه‏اى دارد كه توقّع خلاف آن غلط است. ممكن است بگوييد: والدين خبر نداشتند كه اين عمل در فلان شرايط آثار سويى روى نوزاد مى‏گذارد؟
پاسخ آن است كه دانستن يا ندانستن والدين در خاصيّت طبيعى اشيا اثر ندارد. اگر ما ندانيم كه سيمى برق دارد و دست به آن بگذاريم دچار برق گر

فتگى خواهيم شد. برق صبر نمى‏كند تا ببيند اگر ما بى‏اطلاعيم به ما كار نداشته باشد.
بنابراين در اين موارد پدر و مادر گناه عمدى نكرده‏اند امّا آثار طبيعى و وضعى عمل در جاى خود محفوظ است. در غير اين صورت نظام علّت ومعلولى به هم مى‏خورد.
در مورد توهين مردم به افراد ناقص‏الخلقه نيز ناگفته پيداست كه توهين مردم تنها به فرهنگ خود آنها مربوط است و ربطى به عدل خداوند ندارد. البتّه ما نبايد نسبت به افراد ناقص‏الخلقه به چشم حقارت نگاه كنيم و در اين موضوع سفارش‏هاى خاصّى در آيين مقدّس اسلام بيان شده است.
دولت و حاكمان اسلامى نيز مسئوليت دارند كه زندگى اين افراد را محترمانه تأمين كنند وبراى هريك به تناسب ذوق و استعداد و قدرت خود كار آسان و راحت با درآمدى در حدّ رفاه ترتيب دهند و بدين وسيله بخشى از سختى‏ها و رنج‏هاى آنان را جبران نمايند.

يك تقاضا در پايان پاسخگويى به شبهات، تقاضايى از خوانندگان محترم دارم؛ ما بايد در مسايل عقيدتى و فكرى، كه همان اصول دين و مبانى ايدئولوژى ماست، هيچ‏گونه ترديدى نداشته باشيم و هرگاه شبهه‏اى پيش آمد فوراً از يك اسلام‏شناس سؤال كنيم. بايد در دفترچه تلفن خود، شماره تلفن يك يا چند دانشمند را هم داشته باشيم، زيرا همان گونه كه يك تيغ كوچك در پا فرو مى‏رود و انسان را از حركت باز مى‏دارد و زندگى را بر او تلخ مى‏كند، گاهى يك ايراد كوچك نيز در مغز ما فرو مى‏رود و ما را از فكر كردن و خوش‏بين بودن باز مى‏دارد و زندگى را برما ناگوار مى‏سازد، به خصوص نوجوانان عزيز در اين زمان كه گرفتار انواع ايرادها و شبهات مى‏شوند، حتماً با يك انسان دانشمندِ آگاه و متّقى در ارتباط باشند.

خاطره در رژيم طاغوت عدّه‏اى مى‏گفتند: قوانين اسلام با روح تمدّن بشرى ناسازگار است، زيرا اسلام مى‏گويد: بايد چهار انگشت كسى كه دزدى مى‏كند را قطع كرد، امّا اگر شكم دزد را سير كرديم و سيستم اقتصادى را تغيير داديم خود به خود دزدى پيدا نمى‏شود! وقتى با آنان به گفتگو نشستم معلوم شد اين سخن از يك معلّم ماركسيست به آنها القا شده و اينها در محيط درس حرف را شنيده‏اند و جذب شده‏اند. گفتم: آيا مى‏دانيد كه اسلام دست هر دزدى را قطع نمى‏كند،

بلكه حدود بيست شرط براى قطع كردن دست در اسلام مقرّر شده است، حالا كدام يك از شما از اين شرايط اطلاع داريد؟ همه گفتند: ما خبر نداريم. گفتم: اگر شما از مسايل اسلام آگاه بوديد سر كلاس از جا بر مى‏خاستيد و به معلّم مى‏گفتيد اسلامى كه دستور قطع كردن دست دزد را مى‏دهد حدود بيست شرط هم مقرّر كرده است كه يكى از آنها توجّه به زمينه‏هاى جرم است. شما اى معلّمى كه از آن شرايط خبر نداريد لطفاً دخالت نفرماييد، يا لااقل او را به بحث آزاد دعوت مى‏كرديد و از اسلام عزيز حمايت مى‏كرديد. خواننده عزيز! طبق وعده‏هاى مكرّر قرآن پيروزى نهايى با اسلام است و مردم سراسر جهان در آينده به سراغ اسلام مى‏آيند و حكومت حضرت مهدى‏عليه السلام تشكيل مى‏شود و اين وعده‏ها شرايطى دارد:

۱- توجّه دنيا به اسلام.
۲- شناخت اسلام.
۳- گرايش به اسلام.
شهداى ما در انقلاب اسلامى‏توجّه مردم را به اسلام جلب كردند و گام اول برداشته شد.
اكنون نوبت ماست كه گام دوم را برداريم و آن شناخت اسلام و شناساندن آن است و گام سوم گرايش مردم به اسلام است كه پس از سرخوردگى از ايسم‏ها به سراغ آن خواهند آمد.
ما بايد لااقل هفته‏اى يك كتاب مفيد از نويسندگان دانشمند و بى‏غرض بخوانيم تا روز به روز به اطلاعات اسلامى ما اضافه شود. امام رضاعليه السلام مى‏فرمايد: اگر مردم با مكتب و سخن ما آشنا شوند، به سوى ما گرايش پيدا مى‏كنند.

در سير مطالعاتى اولين گام را بايد در مطالعه كتاب‏هاى اعتقادى و جهان‏بينى برداشت، زيرا زيربناى اعمال ما فكر ماست كه بايد با استدلال محكم و بر اساس عقل و فطرت، آن را انتخاب كنيم.
عدالت اجتماعى
در بخش قبل، از عدل خدا بحث كرديم و اين بخش را به عدالت اجتماعى اسلام اختصاص مى‏دهيم.
چون دامنه بحث گسترده است،به طور فشرده مطالبى را از قرآن و نهج‏البلاغه ذكر مى‏كنيم وكمى هم آنها را توضيح مى‏دهيم. مطالب اين جزوه معرّف مكتب ما و آگاهى از آن براى عموم مفيد است.
در ابتداى بحث مناسب است به اين نكته اشاره كنيم كه بحث عدالت اجتماعى جزء اصول‏عقايد ما نيست، گرچه موضوعى بسيار ارزشمند و زير بناى هر نظام سعادت آفرين است.

هدف ما از بحث عدالت اجتماعى، بيان آيات و رواياتى است كه قرآن كريم و پيشوايان معصوم‏عليهم السلام در آنها به حفظ حقوق و مساوى بودن تمام مردم در برابر قانون و نفى تبعيض و استثمار و ظلم، فرمان داده‏اند و نيز بيان بيش از چهل خاطره از روش پيامبر گرامى اسلام و پيشوايان معصوم در زمينه تقسيم عادلانه بيت‏المال و نمونه هايى از اخوّت و برادرى اسلامى.
عدالت و مساوات
مفهوم عدالت با مساوات نزديك به يكديگرند. قطعا در شرايط مساوى، عدالت همان مساوات است.
اگر چند كارگر، با تخصّص و سابقه و توانِ كارِ يكسان، در يك زمانِ مساوى كارى را انجام دهند، عدالت حكم مى‏كند كه از دستمزد يكسانى نيز برخوردار شوند. اما با وجود تفاوت و اختلاف در خصوصيّات ياد شده، قطعاً تساوى در حقوق خلاف عدالت است.
بنابراين نمى‏توانيم عدالت را به مساوات معنا كنيم، بلكه صحيح آن است كه بگوييم: عدالت، رعايت حقّ است. خواه آن حقّ، ميان افراد مساوى باشد يا نباشد.

جايگاه عدالت در اسلام
با سيرى كوتاه در آيات و روايات به وضوح در مى‏يابيم كه فضاى اسلام، فضاى عدالت است. آيات و روايات فراوانى مردم را به عدالت و پاسدارى از آن توصيه و امر مى‏كند و از ظلم و ستم و خيانت باز مى‏دارد.

اسلام مكتب عدل و اعتدال است و امّت اسلامى، امّت ميانه و وسط است، نظام آن عادلانه است؛ اسلام اگر نماز دارد زكات هم دارد، اگر تولّى‏ و دوستى اولياى خدا را دارد تبرّى و دورى از دشمنان هم دارد؛ اگر از علم طرفدارى مى‏كند از عمل هم پشتيبانى مى‏نمايد، اگر ايمان را مطرح مى‏كند عمل صالح را هم در كنار آن لازم مى‏داند، اگر توكّل به خدا را سفارش مى‏كند، دستور فعّاليّت و تلاش هم مى‏دهد. اگر مالكيّت را محترم مى‏شمرد اجازه سوء استفاده از مالكيّت را هم نمى‏دهد، اگر دستور عفو مى‏دهد، در اجراى حدود، به داشتن قاطعيّت نيز سفارش مى‏كند و مى‏گويد: رحم در شما اثر نكند و شما را از مجازات مجرم باز ندارد.

به امام‏عليه السلام مى‏گويند: فلانى نمازهاى با توجّهى مى‏خواند، حضرت مى‏پرسد: «كيف عقله؟» (۸۱) طرز تفكّر او چگونه است؟
يعنى اگر در عبادتِ فردى، كمالى دارد بايد در نحوه تعقّل و تفكّر او هم دقّت نمود.
يا در جايى ديگر مى‏خوانيم كه نزد امام‏عليه السلام از فردى تعريف زيادى مى‏كنند، امام مى‏فرمايد: «كيف صلاته؟» نماز او چگونه است؟
رابطه عدالت اجتماعى با جهان‏بينى الهى

برخى شعارهاى دهن پر كن وجود دارد كه تا از ريشه‏اى اصيل مايه نگرفته باشد، از مرز شعار خارج نمى‏شود؛ «عدالت اجتماعى» از شعارهايى است كه تمام رژيم‏ها از آن دم مى‏زنند و خود را طرفدار آن مى‏دانند ولى عملاً در هيچ نظام غير الهى اثر چشم‏گيرى از آن مشاهده نمى‏كنيد، زيرا اين شعار به ريشه درست و صحيحى متّصل نيست.
در اسلام، مساوات و برابرى از ريشه‏هاى عميقى سرچشمه مى‏گيرد، از جمله:
۱- هستى زير نظر خداى حكيم، حكيمانه اداره مى‏شود و هرج و مرجى در آن نيست تا هر كسى به دلخواه خود كارى انجام دهد و تنها خود را ببيند.

۲- تمام رفتار و كردار و حتّى افكار ما زير نظر خداست و همه بايد در دادگاه عدل او پاسخگو باشيم.
۳- همه ما از خاك هستيم و عاقبت، همه به خاك بر مى‏گرديم و ميان ذرّات خاك فرقى نيست تا ميان من و ديگرى فرقى باشد.
۴- مردم، بندگان خدا هستند و دوستى و محبّت آنان مورد رضاى خداست و بهترين مردم خيرخواه ترين آنان است.
۵ – هستى بر مبناى عدل و حكمت آفريده شده و از مرز و قانونِ حقّى كه آفريدگار براى آنها مقرّر داشته است تجاوز نمى‏كند.

۶- پدر ومادر همه ما يكى است.
اين تلقّى از جهان و انسان بر مبناى جهان‏بينى الهى، مساعدترين زمينه براى پذيرش عدالت ودورى از ظلم و ستم نسبت به همنوع خود است.
عدالت‏خواهى فطرى است
خداوند در قرآن مى‏فرمايد: ما آشنايى با خوبى‏ها و بدى‏ها را به طور فطرى در انسان قرار داده ايم: «فَاَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» (۸۲)

كودكى را در نظر بگيريد كه سيبى نزد شما مى‏سپارد تا برود و كمى آب بنوشد، هنگامى كه بر مى‏گردد، اگر متوجّه شود شما مقدارى از سيب او را خورده‏ايد با ناراحتى نگاهى به شما مى‏كند و با اين نگاه مى‏گويد كه من شما را امين دانستم و سيب را به امانت نزد شما سپردم، چرا به امانت خيانت كردى؟! اين معنا در ذهن كودك هست خواه به زبان آورد يا نياورد. ملاحظه مى‏فرماييد كه درك بدى خيانت مسأله‏اى است كه به معلّم و مربّى نياز ندارد و انسان از احساس و فطرتى كه دارد آن را بد مى‏داند.

عدالت هم از چيزهايى است كه انسان فطرتاً آن را دوست دارد و به همين دليل حتّى ستمگران ظلم خود را توجيه مى‏كنند و سعى دارند كار خود را عادلانه جلوه دهند. گاهى چند نفر با يكديگر شريك مى‏شوند و دست به يك دزدى مى‏زنند ولى بعد از آنكه اموال سرقت شده را به مكان ديگرى انتقال دادند، در زمان تقسيم مى‏گويند: بياييد اموال را عادلانه تقسيم كنيم! اين سخن گاهى ناخود آگاه گفته مى‏شود و اگر هم به زبان نياورند قلباً تقسيم عادلانه را دوست دارند و اگر يكى از آنان بخواهد سهم زيادترى بردارد ناراحت مى‏شوند.

در همه جوامع اگر كسى براى تحقّق بخشيدن به عدالت جلو ستمگران ايستادگى كند، مورد تحسين است و اين نيست مگر به خاطر اينكه حمايت از عدل و مبارزه با ظلم، خواسته عقلى، طبيعى و فطرى هر انسانى است.

مكتب انبيا، قانون عادلانه
وجود قوانين عادلانه شرط لازم براى اجراى عدالت در جامعه است. شايد كمتر حكومتى باشد كه از حقّ و عدالت سخن نگويد و خود را حامى حقوق و مصالح جامعه نداند.
قانون بايد به تمام ابعاد انسان توجّه داشته باشد. قانونى كه انسان در آن يك موجود شهوى و يا شكمى است، قانونى كه اصولش خوراك، پوشاك و مسكن است، نمى‏تواند عادلانه باشد، زيرا برنامه‏ريزى آن بر اساس مادّى‏نگرى است.

قانونى مى‏تواند انسان را به رشد و كمال مطلوب برساند كه قانون‏گذارش از هوس‏هاى شخصى و گروهى دور بوده و از استبداد فردى يا گروهى بركنار باشد.
علاوه بر آنكه بايد ديد قانونگذار طبق كدام معيار قوانين عادلانه مقرّر مى‏كند؟ و حافظ مصالح كدام طبقه و گروه است؟ بر اين اساس، ما شريعت و قوانينى را كه پيامبران براى بشر آورده‏اند، بر قوانين بشرى ترجيح مى‏دهيم. زيرا اولاً به تمام ابعاد مادّى و معنوى انسان توجّه دارند و از علم و حكمت بى پايان الهى سرچشمه گرفته‏اند و ثانياً قوانين آنها در پى حفظ منافع شخصى يا گروهى نيست و از هر گونه هوى و هوس به دور مى‏باشد.

عدالت، شرط مسئوليّت
در اسلام، تمام پست‏هاى حسّاس به عهده افراد عادل است، يعنى كسانى كه سوء سابقه‏اى پيش مردم نداشته و به صلاحيّت و پاكى معروف باشند. از قاضى تا شاهد و منشى دادگاه همه بايد در هر مرحله اى كه هستند عادلانه بگويند و بنويسند. در نماز جمعه و جماعت بايد امام عادل باشد. مرجع تقليد و رهبر جامعه و مسئول بيت‏المال گرفته بايد عادل باشند. مسئولان و كليد داران نظام بايد فقط به خدا وابسته باشند و عدالت پيشه باشند تا مردم نيز با رغبت عدالت را بپذيرند. كوتاه سخن اينكه اسلام اهميّت خاصّى به عدالت داده و آن را در تار و پود جامعه و در مسايل حقوقى و اجتماعى و خانوادگى و اقتصادى شرط اساسى دانسته است.

استقرار عدالت، هدف انبيا
قرآن براى انبيا مسئوليّت‏هايى را بيان فرموده كه انجام آنها از سوى انبيا و مردم، به استقرار عدالت اجتماعى در جامعه منتهى مى‏گردد. در اينجا فهرستى از كارنامه آن رهبران معصوم را بيان مى‏كنيم:
۱- دعوت مردم به بندگى خدا و اجتناب از طاغوت‏ها. * «اَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ» (۸۳) بندگى خدا كنيد و از طاغوت دورى بجوييد.

۲- انذار و تبشير. * «اِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقّ بَشيراً وَ نَذيراً» (۸۴) ما تو را به حقّ فرستاديم تا مردم را از مفاسد گناه و عذاب آخرت بترسانى و به وعده‏هاى الهى بشارت دهى.
۳- تعليم و تربيت. * «يُزَكّيهِم وَ يُعَلِّمُهُم» (۸۵) پيامبر را براى مردم فرستاد تا هم مردم را تربيت كند و هم به آنان مطالب مورد نياز را بياموزد.
۴- مبارزه با خرافات و موهومات. * «و يَضَعُ عَنهُم اِصْرَهُم و الاَغلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيهِم» (۸۶) پيامبر سنگينى‏ها و غل و زنجيرهايى را كه بر مردم نهاده شده برمى‏دارد و آنان را آزاد مى‏سازد.
۵ – رسوا كردن خطهاى انحرافى و رهبران گمراه. * «و لِتَستَبينَ سَبيلُ المُجرِمينَ» (۸۷) انبيا آمده‏اند تا افشاگر راه مجرمان باشند و ديگران را از آن برحذر دارند.

۶- تشكيل جامعه‏اى كه مردم در آن به عدل قيام كنند و در روابط خانوادگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى با دوست و دشمن رفتارى عادلانه داشته باشند.
هدف انبيا آن است كه ايمان به خدا و معاد را چنان در مردم زنده كنند و چنان اخلاق و طرز تفكّر الهى را در تار و پود فرد و جامعه نفوذ دهند كه خود مردم به عدالت برخيزند و جامعه عادلانه تشكيل دهند. قرآن مى‏فرمايد:

«لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ» (۸۸) ما پيامبران را با در دست داشتن دلايل روشن و كتاب آسمانى و معيار سنجش حقّ و باطل، براى مردم فرستاديم تا مردم در پرتو اين رهبران و قوانين آسمانى، به عدل قيام كنند. و از آنجا كه جامعه عادل، هم به قدرت معنوى نياز دارد و هم به قدرت مادّى، در آيه فوق به هر دو قدرت اشاره شده است، «بيّنات، كتاب و ميزان» هر يك، قدرت و پشتوانه معنوى براى استقرار عدل است و جمله «وَ اَنزَلنا الحَديد» كه در دنباله آيه آمده است به قدرت مادّى اشاره مى‏كند تا متخلّفان بدانند كه هر گاه لجاجت و كار شكنى كنند با قدرت سركوب مى‏شوند !

بنابراين استقرار عدالت اجتماعى يكى از اهداف انبياست.
لذا قرآن كريم از مؤمنان مى‏خواهد كه براى برپايى عدالت در جامعه قيام كنند: «يا ايّها الّذين آمنوا كونوا قَوّامينَ بِالقِسط» (۸۹) قيام به يك كار، به معناى آن است كه آن را كامل و درست انجام دهيم به طورى كه هيچ نقص و كجى در آن مشاهده نشود. صاحب تفسير المنار در ذيل اين آيه بحث مفصّلى دارد و مى‏گويد: «قوّامين» جمع «قوّام» به معناى مبالغه در كار است. قوّامين، كسانى هستند كه به وجه اتمّ و اكمل به عدل قيام مى‏كنند.

عبارت «قوّامين بالقسط» بليغ ترين و مؤكّد ترين عبارتى است كه در مورد قيام به عدل به كار مى‏رود. و رساتر و گوياتر آنكه مى‏فرمايد: «كونوا قوّامين بالقسط» يعنى خصيصه قيام به عدل بايد يكى از صفات و ملكات راسخه در نفوس شما باشد تا همواره با دقّت ويژه و عنايت تمام، ملتزم به عدل باشيد.

اهميّت عدالت در روايات
توجّه به عدالت و جايگاه والاى آن، در روايات متعدّد و متواتر به چشم مى‏خورد، از جمله:
پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمودند: «عَدْلُ ساعَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَةِ سَبعينَ سَنَةٍ قيامٌ لَيلها وَ صِيامٌ نَهارها» (۹۰) يك ساعت به عدالت رفتار كردن، از هفتاد سال عبادتى كه روزهاى آن روزه و شب‏هاى آن احيا داشته باشيد بهتر است.
در روايتى ديگر فرمودند: «لَعَمَلُ الامامِ العادِل فِى رَعيَّتِه يَوماً واحِداً اَفضَل مِن عِبادَةِ العابِدِ فى اَهلِهِ مِأةَ عامٍ اَو خَمْسينَ» (۹۱)

 

عمل يك روز رهبر و مسئولى كه ميان مردم به عدالت رفتار كند، از عمل يكصد يا پنجاه سال کسى كه در ميان اهل و عيال خود مشغول عبادت باشد بهتر است.
حضرت علىّ عليه السلام فرمود: «فِى العَدلِ صَلاحُ البَريَّةِ وَالاقتِداءُ بِسُنَّةِ اللّهِ» عدالت، هم مصلحت مردم است و هم اقتدا به روش الهى است.
همچنين آن حضرت فرمود: «العَدلُ حَياةٌ الْجَوْرُ مَمحاتٌ» (۹۲) عدالت، حيات و ظلم، مرگ اجتماع است.
آرى، مردمى كه پذيراى ظالم و تسليم ظلم مى‏شوند، در حقيقت مردگانى بيش نيستند.
امام صادق‏عليه السلام فرمود: «الامامُ العادِلُ لا تُرَدُّ لَهُ دَعوَةٌ» (۹۳) هرگز دعاى رهبر عادل ردّ نمى‏شود.
امام كاظم‏عليه السلام در تفسير آيه «يُحىِ الارضَ بَعدَ مَوتِها» فرمودند: زمين با استقرار عدالت و اجراى حدود الهى زنده مى‏شود. (۹۴)
سنگينى عدالت
ميوه عدالت به كام كسى كه عدالت به نفع اوست بسيار شيرين ولى در كام كسى كه اجراى عدالت به ضرر اوست تلخ است. لذا اسلام پيوسته مردم را متوجّه جايگاه و اهميّت عدالت مى‏سازد و آنها را به جهاد با نفس و مبارزه با هوا و هوس دعوت مى‏نمايد، زيرا تا انسان بر تمايلات درونى وهوا و هوس خود غالب نشود، تن به عدالت نخواهد داد و زمينه‏اى براى اجراى عدالت نيز فراهم نخواهد شد.
آرى، توصيف عدالت بسيار آسان، امّا تشخيص موارد آن مشكل و پياده كردن و اجراى آن به مراتب سخت‏تر است.