علل سقوط دولت ديكتاتوري رضا شاه

به روز بيست و چهارم در ماه اسفند، از سال يك هزار و دويست و پنجاه و شش خورشيدي(۱۲۵۶)، در روستاي “آلاشت” از روستاهاي بخش ( امروز شهرستان) سواد كوه كه در استان مازندران واقع است، كودكي به دنيا آمد كه او را “رضا” ناميدند و به سنّت ديرينه ي ايلات و عشاير ايراني، “رضاخان” خطابش كردند.
پدرش از سربازان آن روزگاران بود و سپاهيگري براي آن خاندان سنت دودماني به حساب مي آمد و بي گمان به همين جهت بود كه رضاخان نيز از نوجواني به “قزاقخانه” روي آورد و به شغل سپاهيگري اشتغال ورزيد.

رضاخان، در نيروي نظامي ايران آن روز كه با نام “قزاقخانه” شناخته مي شود درجات و مقامات نظامي را، يكي پس از ديگري طي كرد تا به درجه ي “ميرپنجي” نائل آمد.
از دوران جواني و گذار تاريخي زندگي وي در قزاقخانه اطلاع دقيقي در دست نيست و اگر چه گفته اند در بسياري از جنگهاي محلي شركت داشته و براي سركوبي شورش هاي سركشان، به اطراف و اكناف مملكت اعزام مي شده، همچنين براي درهم فرو ريختن آشوب جنگليان به گيلان و رشت،

رهسپار گرديده است وليكن در هيچ يك از اين موارد، چگونگي قضايا، روشن نيست و در اين ميان آنچه در وقايع آن روزگاران ثبت شده اينست كه رضا خان با فرمانده روسي قزاقخانه كه “استارو سلسكي ” ناميده مي شده اختلاف عقيده داشته و او را در اداي وظيفه نظامي، نسبت به ايران خائن مي دانسته است.
و بر اثر ابراز رشادت و دلاوري هاي فراوان، مورد توجه فرماندهان و مورد احترام زيردستان خويش قرار داشته است و چون در تيراندازي با مسلسل زبردست بوده به “رضاخان شصت تير” ملقّب گشته است …

جاي پاي “رضاخان” از آنجا در تاريخ ايران به چشم مي آيد كه وي با درجه ي “ميرپنجي” به مقام فرماندهي آترياد همدان رسيد. و با عنوان “ميرپنج رضاخان” در آن شهر تاريخي، به اداره اموري پرداخت كه به فرماندهي وي واگذار شده بود.
چندي بعد ميرپنج رضاخان، با افرادي كه در اختيار داشت از همدان، به سوي تهران حركت كرد و در روز سوم حوت(اسفند) ۱۲۹۹ خورشيدي وارد تهران شد و قدرت را به دست گرفت.
متعاقب اين واقعه كه از آن با عنوان كودتاي ۱۲۹۹ ياد مي آورند، نخست به لقب “سردار سپه” نائل آمد و پس از كوتاه مدتي به دنبال چندين مانور ماهرانه ي سياسي به سلطنت ايران رسيد و بر تخت پادشاهي تكيه زد.

پيرامون علل توفيق وي دراين مبارزه ي سياسي گروهي از نويسندگان و سياستمداران به گونه گون اظهار نظر و ابراز عقيده كرده اند.
يكي مي نويسد: بر پيشاني رضا شاه پهلوي ،مارك MADE IN FNGLAND نقش بسته بود.
ديگري پيروزي رضا شاه را بر اثر “ضرورت تاريخ و نياز اجتماع” تلقي مي كند.
آورده اند كه دكتر مصدق گفته است:
” رضا شاه گفت: مرا، انگليس ها بر سر كار آوردن

شاه گفت: “مرا انگليس ها بر سر كار آوردند ولي چون به قدرت رسيدم، به وطنم خدمت كردم”
در سال ۱۹۱۴ ميلادي آتش جنگي سهمگين بدانسان مشتعل شد كه بسياري از كشورهاي جهان را به خاكستر كشيد و به همين جهت (جنگ خانمانسوز بين الملل) عنوان گرفت.
در آتش افروزيهاي اين جنگ جهانسوز و ويرانگر كه چهار سال، تا ۱۹۱۸ميلادي به طول انجاميد، بسياري از حكومت ها- مانند حكومت عثماني در خاورميانه- از ميان رفتند و بعضي از كشورها هم دستخوش انقلاب و دگرگوني شدند كه بارزترين نمونه ي آن، روسيه ي تزاري بود.

در هنگامه ي سهمگين جنگ كه شعله هاي سركش آن، خانمانها را به خاكستر و ويرانه مبدّل مي كرد، به سال ۱۹۱۷ ميلادي كمونيست هاي روسيه، به پيروزي رسيدند و سلطنت خاندان رومانف و “تزاريسم ” روسيه را به انقراض كشيدند و در آن ديار، از كشوري نو، سخن گفتند كه “كشورشوراها” خوانده شد و چندي بعد با نام رسمي “اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي ” صفحه ي تازه اي در جغرافياي سياسي جهان پديد آورد و از انقلاب خود كه به همت كارگران و

كشاورزان، به ثمر رسيده بود جهان سرمايه داري را، نخست به وحشت و سپس به مخاطره افكند.
به ويژه كه سران انقلاب روسيه و بيشتر از همه (تروتسكي) به صدور انقلاب در سراسر جهان پاي مي فشرد و عقيده داشت كه آتش انقلاب بايد پيوسته در اشتعال باشد و حتي لحظه اي خاموشي و درنگ نپذيرد.

پس كشورهاي سرمايه داري آن روزگاران همانند انگلستان، فرانسه، امريكا، ايتاليا و … كه اقتدار و فرمانروائي خود را گرفتار خطر مي ديدند و سيستم حكومتي خويش را در سراشيبي سقوط مشاهده مي كردند، بر آن شدند كه كمربندي از نيروي نظامي و در واقع قدرت آتش و خون، به گرد كشور تازه بنياد گرفته ي “شوروي” بكشند.بدين اميد كه انقلاب كمونيستي در همان كشور محصور بماند و به ديگر كشورهاي جهان سرايت نكند.

در جهت اجراي چنين سياستي بود كه پس از به پايان رسيدن جنگ بين الملل اول، تحولي شگرف، در سيستم حكومت هاي بسياري از كشورهاي جهان پديدار گشت كه يكي هم حكومت ايران بود.
لازم مي دانيم به كوتاهي ياد آور شويم كه سلطنت رضا شاه تنها معلول سياست انگلستان و فقط محصول برنامه ريزي هاي آنان نبود بلكه علل عمده تر و اساسي تر و موثر آن، همان اقتضاي سياست جهاني بود كه تشكيل حكومت هاي نظامي را در بسياري از كشورهاي جهان ضرور گردانيد و در ايران هم سبب توفيق رضا شاه در بنياد گذاري يك سلسله ي سلطنتي نوبنياد و انقراض سلسله ي سلطنتي قاجاريه گرديد.

به اعتقاد ما علل و عوامل ده گانه اي كه از اين پس تشريح خواهد شد از مهمترين عوامل سقوط سلطنت رضا شاه شمرده مي شود و ساير مسائل در درجه ي بعدي از اهميت قرار مي گيرد،كه عبارتند از:

۱- مذهب و رهبران مذهبي
۲- رضا شاه و افكار عمومي
۳- جواهرات و اندوخته هاي خوانين
۴- كناره گيري رجال كار آزموده و نيكنام، از امور مملكتي
۵- بي وفائي با وفاداران

۶- حكومت پليسي و اثرات آن
۷- املاك اختصاصي
۸- قانون در برابر رضا شاه
۹- عشاير ايران و مساله ي تخته قاپو
۱۰- تمديد قرار داد نفت.

شكي نيست كه اثر بخشي همه ي عوامل در به وجود آوردن يك “موجود”، يكسان و در يك اندازه و ميزان نيست و ممكن است در پيدايش “پديده” اي عاملي بيشتر و عامل ديگري كمتر اثر داشته باشد؛ با اين همه آنچه مسلّم است، اينست كه هيچ عاملي به تنهايي نمي تواند موجب پيدايش يك “پديده” باشد.
بنابر اين اصل منطقي، ما نمي توانيم علل سقوط سلطنت رضا شاه پهلوي را در ده موردي كه به نظر رسيده است منحصر بدانيم و منكر اثر آفريني عوامل بسيار ديگري باشيم كه هر يك كم وبيش، به احتمال در سقوط سلطنت رضا شاه پهلوي، موثر بوده اند.

(۱)
سردار سپه و مذهب
از همان نخستين روزهايي كه رضا شاه، گام در ميدان سياست نهاد و پس از واقعه ي كودتاي سوم حوت (اسفند) ۱۲۹۹ خورشيدي كه با لقب “سردارسپه” به روي فرداي ايران ديده گشود، به اين نكته پي برد كه تا از “مذهب” نيرو نگيرد و از پشتيباني مذهب برخوردار نباشد، ممكن نيست به مقاصد خود برسد و بر اريكه ي قدرت، تكيه بزند.

شكي نيست رضا شاه از “دهائي” خدا داده، نصيبي وافر داشت و چنانكه در خاطرات “كحال زاده” ديده مي شود، از همان آغاز فعاليت هاي سياسي خود، هدفي بس بزرگي را تعقيب مي كرد و نيل به مقام و منصب آنهم در حدّ وزارت جنگ، هرگز او را راضي و قانع نمي ساخت.

شايد به همين دليل بود كه از آغاز، در صدد صيد رهبران مذهبي و توده هاي معتقد به مذهب و اجراي مراسم مذهبي برآمد و پا به پاي مردم كوچه و بازار، به عزاداري و سوگواري پرداخت تا بتواند مدارج ترقي را در سايه ي پشتيباني مذهب و جلب حمايت توده هاي ملت، يكي پس از ديگري طي كند و به اوج عظمت دست يابد.

دام غرور!
اما همين كه رضا خان شصت تير، خود را در مقام شهرياري و صاحب عنوان رسمي “اعليحضرت قدر قدرت” نگريست و اطمينان يافت كه سرها در پيشگاهش خم مي شود و جز “بله قربان” و قربان اطاعت مي شود” ديگر سخني از سوي خدمتگزاران به گوشش نمي رسد، يكباره گذشته را به

فراموشي سپرد و از نيروي سحرآفرين و معجزه گر مذهب، غافل نشست و پنداشت كه ديگر نيازي به تائيد و پشتيباني از هيچ سوئي و از جانب هيچ مقام و قدرتي ندارد و اكنون كه بر سريرسلطنت تكيه گرفته است، هيچ قدرتي اگرچه قدرت عظيم مذهب باشد، قادر نيست او را از اوج عزت به پرتگاه مذلت كشاند و اعليحضرت شهرياري را به ترك ايران و بدرود با يار و ديار و اقامت در يك جزيره ي دور افتاده، آن هم درآنسوي دنيا، ناگزير گرداند.

دراين ميان شايد اين فكر را در رضا شاه تقويت كرده بودند و يا خود از نوجواني و ايام جواني در اين انديشه بوده كه مذهب مانع پيشرفت ملت و مملكت است و ارتجاع مذهبي است كه نمي گذارد ايران آباد گردد و ايرانيان همانند مردمي كه در ممالك متمدن غربي زندگي مي كنند از مزاياي زندگي امروزين كه مرهون ره آوردهاي علم و صنعت و حركت تدريجي و تكاملي تمدن و تجدد است، برخوردار گردند و كسوت كهنه و مندرس ديروزين را به دور اندازند و با پرندين جامه ي دنياي جديد، پيكر خويش را آراسته گردانند.

في المثل وقتي دستور مي داد در روزهاي سوگواري قمه نزنند؛ قفل بندي را به دور اندازند؛ و يا در روزهاي عاشورا “تعزيه” گرداني نكنند و به نام مذهب “كارناوال ” هاي “تراژدي “!! و “درام “!! به راه نياندازند، ناگهان با مقاومت و هياهوي گروهي از مردم مومن ولي بي اطلاع و در عين حال زود باور و ساده دل، روبرو مي شد و تصوّر مي كرد اين گونه اعمال، به اساس، بنياد و فلسفه ي وجودي

مذهب بستگي دارد و ناگزير براي ريشه كن ساختن اين سلسله از تظاهرات قرون وسطائي و احياناً وحشيانه، بايد مذهب را از ريشه و اساس برافكند و بيخ و بن اسلام را به يكباره خشكانيد، تا جامعه ي ايران از اين قيد و بندهاي شرم آور برهد و راه سعادت و عظمت را در پيش گيرد.

غافل از اين كه رهبران بزرگ مذهب و پيشوايان روشن بين و “آيات عظام” نيز خود با تظاهراتي از اين دست، كه اگر چه نه حرام، دست كم از اعمال مكروه و ناپسنديده به حساب مي آيد، موافقتي ندارند ولي به جلوگيري از آنها، از بيم غوغاي مردم فريبان، فرمان نمي دهند چرا كه به مصلحت نمي بينند.

اين طرز تفكر كه در نهانخانه ي “ضمير” رضا شاه خلجان داشت و پيوسته وي را آزار مي داد، سرانجام باعث شد كه رضا شاه تيشه به دست گيرد و با تيشه ي خود برافراشته، ريشه ي سلطنت خويش را قطع كند، به گمان اين كه به قطع كردن ريشه ي مذهب، توفيق تواند يافت.

سفر به تركيه
به دنبال اين وقايع، حوادث ديگري رخ داد؛ رضا شاه به تركيه سفر كرد و چون پيشرفت هاي آن كشور را ديد و مشاهده كرد كه مصطفي كمال پاشا (آتاتورك) در مدتي اندك، كشور خويش را به سوي ترقي و تعالي پيش رانده است، در صدد برآمد كه بعضي از كارهاي او را سرمشق قرار دهد

و چون مي ديد كه “آتاتورك” مذهب را از سياست جدا كرده و در قانون اساسي تركيه جديد، جايي به مذهب نداده است، او هم بر آن چه ازين پيش، بدان توجه داشت، راسخ تر شد و چون به تهران آمد پس از چندي دستور داد كه لباس هاي مردمان يكسان (لباس متحد الشكل ) شود و مردم كلاهي لبه دار بر سر بگذارند كه اين كلاه، به كلاه پهلوي، موسوم گرديد كه همانند كلاهي بود كه سپاهيان فرانسوي برسر داشتند.

تغيير لباس و كلاه، شورشي در شهر مشهد، به زعامت مذهب و به پا درمياني شيخي سخنگو به نام “بهلول” به وجود آورد كه به كشته شدن عده اي انجاميد. پس از آن چادر را هم از سر زنان فرو كشيدند و “كشف حجاب” كردند و اندك اندك دستارها را از سر برخي برداشتند و روضه خواني و تعزيه خواني را به كلي ممنوع ساختند و موجباتي فراهم آوردند كه رهبران مذهبي از هر گونه

فعاليت اجتماعي و مردمي بازماندند، چرا كه با تاسيس سازمان ثبت اسناد و املاك و دفاتر اسناد رسمي، امكان مداخله در حل و فصل دعاوي و معاملات ملكي مردم را از آنها سلب كردند و با تشكيل سازمان اوقاف، يكي ديگر از منابع درآمد زاي ايشان را، به نظارت دولت در آوردند. اين امور و كارهاي ديگري از اين قبيل، هر گونه رابطه و پيوندي را كه ميان شاه و رهبران مذهبي وجود داشت از هم گسيخت و اين خود لغزشي بود كه رضا شاه مرتكب آن شد و بي آنكه خودش در يابد، دشمنانش از همين رهگذر، وي را به سوي پرتگاه سوق دادند.

سازمان هاي مذهبي
اسلام، به ويژه در سيماي “تشيّع” به سازماني بس گسترده، استوار و در همان حال سنگري نفوذ ناپذير براي مبارزه با دشمنان تكيه دارد كه در عنوان “حوزه هاي علميه” متمركز شده و از “مدارس علوم دينيه” جلوه گرفته است.

رضا شاه از سازماني چنين دقيق، وسيع و پيروزي آفرين، بدانسان كه شايسته مي نمود، آگاه نبود و به آنچه در ظاهر مي ديد و يا از كارگزاران خود مي شنيد بسنده مي كرد و چون در باره قدرت مذهب گرفتار برداشت هاي ذهني خويش بود و به اصالت و نفوذ مذهب در ميان مردم اعتقاد نداشت، نمي توانست اين نكته را دريابد كه سازمان هاي مذهبي، بي وقفه ولي در پنهان و دور از چشم معاندان، در كار “سربازگيري” فعاليتي مستمر و هميشگي دارند و سربازهاي خود را به صورت “آخوندهاي روستانشين” به گوشه و كنار كشور گسيل مي دارند.

آخوندهاي ده نشين، از همان گام نخستين، به هر روستا كه مسكن مي گزيدند، تبليغات بر ضد رضا شاه را آغاز مي كردند و در نهان و بي آن كه توجه ماموران حكومت را به خويشتن جلب كنند، كوشش مي كردند كه ميان مردم، به ويژه روستانشينان، با حكومت و شخص رضا شاه، سدي به وجود آورند كه هرگز از ميانه برداشته نشود و سازگاري مردم با شاه، ديگر امكان پذير، نباشد.
نتيجه اين شد كه در مدتي كوتاه ، رضا شاه، پايگاه ملي و مردمي خود را از دست داد و براي قاطبه ي مردم ايران، به ويژه روستانشينان به صورت “شمر” و “يزيد” در آمد و هر گونه راه دوستي و پيوند الفت ميان شاه و ملت، مسدود گرديد.

رضا شاه سرمست از غرور و خود كامگي، بي خبر از اين خطر، وقتي به خود آمد كه دو همسايه ي شمالي و جنوبي از دوسوي، به خاك ميهن تجاوز كرده بودند و بركناري وي را خواستار مي شدند.
آن روز رضا شاه از خواب گران بيست ساله بيدار شد و براي اولين و آخرين بار به اين واقعيت رسيد كه اگر پايگاه مردمي داشت و اگر مردم ايران به پشتيباني او به پاي مي خاستند و برضد دشمنان وطن خود شورش و هياهو مي كردند و خواستار بقاي سلطنت وي مي گرديدند، هرگز اشغال كنندگان ايران، نمي توانستند شاه را به جلاي وطن ناچار گردانند.
ولي ديگر اين بيداري نابهنگام سود بخش و عقده گشا نبود.

(۲)
رضا شاه و افكار عمومي

مردم كه مي ديدند در تمام كارهاي اجتماعي همانند انجمن بلديه و حتي انجمن هاي خيريه، در شهرستانها فرماندارها با نظارت فرماندهان نظامي و در پايتخت، مسوولان دولتي راساً تصميم مي گيرند و به مردم اعتنائي ندارند، از مشاركت دراين گونه كارها به تدريج دلسرد و دلزده شدند و همه را به رضا شاه و دستيارانش وا گذاردند.
دراين ميان باريك بينان نكته سنج هم، مهر خموشي بر لب زده بودند؛ زيرا از يكسو بر جان خود بيمناك بودند و از سوي ديگر مي گفتند اگر قرار باشد كه مجلس قانونگذاري به دست معدودي هوچي و يا سياستمدار حرفه اي و يا دغلكاران مردم فريب اداره شود كه جز باج گيري و جاه طلبي محركي براي خدمتگزاري ندارند، همان بهتر كه “دموكراسي رضا شاه” به صورت دموكراسي هدايت شده (دموكراسي ديريژه) امور مملكت را به دست گيرد و مردم را از هياهوي عوامفريبان خودخواه و بعضاً سودجو، آسوده گرداند و اجازه ندهد كه كشور بار ديگر گرفتار “هرج و مرج” گردد.
اما بدبختانه رضا شاه و يارانش بدين حدّ قانع نبودند و پس از چندي شاه به تصاحب املاك مردم پرداخت و برنامه سازان اقتصاديش، به سوي كسب و كار مردم “خيز” برداشتند و سرمايه گذاري د

ر معاملات داخلي را هم در قلمرو فعاليت هاي دولت درآوردند و بدين منظور كمدي “شركت هاي سهامي” را در دست اجرا گذاردند و خريد و فروش روزانه مردم را نيز، خود به دست گرفتند.
“داور” سازنده ي “دادگستري نوين” كه از عوامل موثر انقراض سلطنت قاجاريه و تاسيس سلسله ي سلطنتي پهلوي بود، پس از يكي دو بار شركت در كابينه ي آن روزگاران، در مقام وزير فوائد عامه و وزير عدليه، به مقام وزارت ماليه رسيد. وي شخصيتي مورد علاقه و اعتماد رضا شاه، به شمار مي رفت.

داور تصميم گرفت به تقليد از چند كشور اروپايي كه با ديكتاتوري نظامي اداره مي شدند، اقتصاد مملكت را هم به دست دولت بسپارد و نه تنها واردات و صادرات را در انحصار دولت در آورد بلكه در خريد و فروش انواع نيازمنديهاي همگاني هم عناصر وابسته به دولت را مداخله دهد و در واقع بازار مصرف داخلي را به صورت يك موسسه دولتي در اختيار بگيرد.

بدين منظور به تاسيس شركت هائي پرداخت كه تعداد آنها به تدريج از بيست شركت هم تجاوز كرد. شركت هائي از قبيل شركت قماش، شركت قند و شكر، شركت فرش، شركت برنج و چند شركت ديگر از آن جمله بود كه پيش از آن، معمولاً كالاهاي قلمرو داد و ستد اين شركت ها توسط افراد جامعه و با سرمايه هاي خصوصي انجام مي گرفت و زندگي تاجران و پيشه وران و مغازه داران و گروهي انبوه از مردم ايران، از اين رهگذر تامين مي گرديد

.
كوتاه شدن دست بازرگانان محلي حتي از خريد و فروش “ارزاق عمومي”، چنان جامعه را- البته به تحريك اجانب- از حكومت “رضاشاهي” رنجيده و نفرت زده گردانيد كه مهمترين اثر آن در روز سوم شهريور ماه ۱۳۲۰ هويدا گرديد.

در سپيده دم آن روز، رضا شاه و دودمانش در كاخ هاي سلطنتي آسوده غنوده بودند و نقش مردم در اداره امور كشور را همچنان به هيچ مي گرفتند كه به ناگهان زنگ تلفن نخست وزير علي منصور ، قزاق سابق هنگ سواد كوه و فرمانده پيشين آترياد همدان را كه در جامه ي پادشاهي به خواب راحت فرو رفته بود، بهت زده از بستر بيرون كشيد و كمتر از يك ماه بعد به جزيره موريس رهسپار گردانيد.

(۳)
جواهرات و اندوخته هاي خوانين

از وقايع افسانه ساز كه از ديرباز، در جامعه ي ايران (پيش از سلطنت پهلوي) به خصوص در ميان گروه هاي بي خبر، زودباور و ساده انديش مردم زمانه، همواره مطرح بود و دهان به دهان نقل مي شد، قصه ي جواهرات خوانين بود.
واقعيت اينست كه سردار سپه و بعد رضا شاه پهلوي بسياري از جواهرات و اشياء عتيقه و نفيس بعضي از خوانين و سران عشاير را شخصاً و به عنف و ستم تصاحب كرده بودند كه انكار آن حتي براي متعصب ترين طرفدارانش نيز، امكان پذير نيست.

وقتي سردار سپه پس از كودتا، به عنوان فرمانده كل قوا و پس از چندي وزير جنگ، فعاليت خود را كه از ديرباز آغاز كرده بود، گسترش داد و بر بودجه وزارت جنگ چنگ انداخت، آزاد مردان و ترقي خواهان ايران دوست، سكوت كردند و خاموش ماندند؛ چه آنكه به خود دلداري مي دادند كه سردار سپه با هرج و مرج و بي نظمي و پريشاني به نبرد برخاسته و مي كوشد تا ناامني را از اين سرزمين براندازد و چون براي به ثمر رساندن چنين برنامه اي نياز به تشكيل قشوني منظم و آراسته دارد و به وجود آوردن چنين قشوني متحد و منضبط نياز به صرف هزينه هاي هنگفت دارد، پس سردار سپه محق است كه بودجه وزارت جنگ را، به دور از قوانين “حسابداري و حسابرسي” شخصاً در اختيار بگيرد و هر گونه كه خود صلاح تشخيص مي دهد و شايسته مي داند، به مصرف برساند.

به ويژه كه در كوتاه مدت سردار سپه، به ايجاد نظمي نسبي و امنيتي موقتي نائل آمده بود و درست در جهت مخالف مدعيان پيشين ايران مداري كه بسيار گفتار و اندك كردار بودند، او كم مي گفت و بسيار مي كرد و در مدتي قليل گام هاي بلندي برداشت كه نشانه اي از پيشرفت هاي هر چه بيشتر آينده را نمودار مي ساخت.
اين وضع و اين گونه برداشت و داوري همچنان ادامه داشت تا سردار سپه به مقام رياست وزراء رسيد و سرلشگر عبدالله امير طهماسب را با عنوان فرماندهي لشگرآذربايجان (امير لشگر شمال شرق) و والي آذربايجان، به آن ديار مامور كرد.

در آن هنگام از ميان خوانين و روساي عشاير در آن منطقه، اقبال السلطنه ماكوئي از همگنان خويش نامبردارتر و مقتدرتر مي نمود و چون دژي استوار و سواراني چابك و تيرانداز در اختيار داشت، دولت هاي وقت، جرات نمي كردند به سويش بروند و ماليات هاي عقب افتاده ي دولت را در خواست كنند.

همين كه خزانه اي اقبال السلطنه ماكوئي، با آن همه سكه هاي زرين و سيمين و سنگهاي بي بديل و گردن بندهاي زمردين و ياقوت ها و مرواريدهاي قيمتي و آن همه اشياء گرانبها و جواهرات بي همانند، به تهران منتقل گرديد، با حسن استقبال ترقي خواهان روبرو شد و مرگ سردار ماكو، توفيقي در جهت بسط امنيت كشور به حساب آمد.

چرا كه آنها مي پنداشتند رئيس الوزراء آن همه گنجينه هاي باد آورده را با عنوان “بيت المال” به خزانه ي دولت تحويل خواهد داد و به كمك اين گنج شايگان و اين بودجه هنگفت به اجراي قسمت ديگري از برنامه هاي خود نائل تواند شد كه با هدف نوسازي ايران و تهيه ي وسايل رفاه براي ايرانيان، از رهگذر بسط امنيت و اشاعه ي تمدن غرب و بهره وري از فرهنگ دنياي بيدار و به پا خاسته ي اروپا، ترسيم شده است.

اما همين كه خواندند و شنيدند كه سردار سپه (رئيس الوزراء) سرداري كه او را “پدر وطن” مي خواندند و مردي كه او را “نجات بخش” ايران كهن از عقب ماندگي هاي قرون و اعصار مي دانستند و به قدرت رهبري و شور ايران دوستي او اميد بسته بودند، اموال “خان ماكو” را كه دهها سال ماليات به صندوق دولت بدهكار بوده است، به خويشتن اختصاص داده و در شمار اموال شخصي خود، به حساب آورده است، يكباره سرد و حرمان زده، بر جاي بنشستند. جوانان ترقي خواه و وطن پرستي كه در كنار سردار سپه، براي به ثمر رساندن نيّاتش تلاش مي كردند، اندك اندك، از

پيرامونش پراكنده شدند و هر يك به گوشه اي پناه گرفتند و گروهي از آنان نيز آزرده دل و خسته جان راه ديار فرنگ را در سپردند و از يار و ديار خود چشم پوشيدند و از آن پس بود كه به پنهاني و نجوا گونه “زراندوزي” و “ثروت دوستي” سردار سپه ميان مردم شايع گرديد.
مردم ايران، به دو دسته از پيشوايان خود ايمان و اخلاص، در حد فداكاري و از جان گذشتگي دارند كه در ميان هيچ يك از ملل عالم، نه همانند اين پيشوايان ديده مي شود و نه از اين حيث، هيچ يك از ملت هاي جهان با ملت ايران قابل مقايسه اند:

دسته ي نخست پيشوايان مذهبي مانند حضرت رسول اكرم (ص)، حضرت علي(ع)، حضرت حسين(ع) و حضرت ابوالفضل ، و ديگر سران و بزرگان دين هستند و دسته ي دوم را شخصيت هاي تاريخي و ملي مانند يعقوب رويگري، ميرزا تقي خان اميركبير، ستارخان، سيد جمال الدين اسد آبادي، آيات عظام طباطبائي، بهبهاني، شيخ فضل الله نوري،سيد حسن مدرّس و باقرخان، ميرزا كوچك خان جنگلي، شيخ محمد خياباني، كلنل محمد تقي خان پسيان، يپرم خان، حيدر عمواوغلي، و … تشكيل مي دهند.
وقتي در زندگي اين هر دو گروه، به جستجو و پژوهش برخيزيم و تمام اسناد تاريخي را زيرورو كنيم، كوچكترين نشانه اي از مال دوستي و زراندوزي پيدا نخواهيم كرد؛ مگر آن كه آنها با بي اعتنايي به ثروت و مكنت نگريسته و آنچه داشته اند به ديگران بخشيده اند و گاه نيز تمام دارائي خود را ايثار كرده اند.

در ميان ملتي كه اين چنين نمونه هائي دارد و بدينسان به ملكات اخلاقي پيشوايان خويش علاقه اي شديد تا حدّ عشقي شورانگيز ابراز مي دارد، دل بستن به سيم و زر و در انديشه ي جمع ثروت بودن اگر نشانه ي بي خردي نباشد، بدون ترديد نشانه ي كوته بيني و به هيچ وجه شايسته رهبر يك مملكت نيست.

(۴)
كناره گيري رجال كارآزموده و نيكنام از امور مملكتي
در آن روزگار كه نقش آفرين “قدر” رضا خان سواد كوهي، قزاق جوان را، براي فرداي ايران، در دامان “قضا” پرورش مي داد، در افق سياست اين مملكت بلاخيز كه مردمش از كشته شدن نادرشاه تا بدان ايام، هرگز روي آرامش نديده و دمي شادمانه و به آسايش نزيسته بودند، چند ستاره كورسو ميزد كه مجموع آنها به “پنجاه” نمي رسيد.

از اين گروه سياست پيشه كه همه داعيه ي زمامداري و ايران مداري را در سر مي پروراندند، برخي “ذوحياتين” بودند؛ بدين معني كه هم در مقام “وزير” در كابينه ها شركت مي كردند و هم به عنوان “وكيل” بر كرسي هاي “پارلمان” تكيه مي زدند و بعضي از آنها هر كاري غير از وزارت را “دون شان” خود مي شمردند و تنها شغل وزارت را مي پذيرفتند و به كمتر از آن، قانع نبودند.
اما در مجموع و از نظر چگونگي مسووليت هايي كه به عهده مي گرفتند، سياستمداران آن دوره را مي توان در چهار گروه دسته بندي كرد و سپس دسته اي به عنوان “گروه پنجم” بر آنان افزود:
دسته اول: سياستمداران و رجال نام آوري بودند كه بارها در مسند رياست دولت، مصدر كار شده و يا چندين بار و به تكرار به وزارت رسيده بودند و در بيشتر كابينه ها شركت داشتند.

دسته ي دوم: از سياستمداراني تشكيل مي شد كه معركه گردان پارلمان بوده اند و اگرچه بعضي از آنها مقام وزارت هم داشته اند وليكن اغلب به عنوان متولي در مجالس قانونگزاري صاحب قدرت مي شده اند.
دسته ي سوم: عبارت بودند از علماي اعلام، آيات عظام و حجج اسلام.

دسته ي چهارم: شاعران و نويسندگان و روزنامه نويساني بودند كه در تاريخ بيست ساله ي اخير ايران از ۱۲۹۹ تا ۱۳۲۰ خورشيدي نامشان به ميان آمده و هر يك ايفاگر نقشي بوده اند كه به اثبات يا نفي در تاريخ ثبت شده است.

دسته ي پنجم: كه بايد بر اين تقسيم بندي افزوده شود، شامل همكاران نظامي سردار سپه مي گردد كه در ديويزيون قزاق و در لشگركشي ها و سرانجام در آترياد همدان با وي همكاري داشته اند.
وقتي مير پنج رضاخان نخست با عنوان سردار سپه و مقام وزارت جنگ و رياست وزراء در آسمان سياست ايران به جلوه گري درآمد و سپس بر اريكه ي سلطنت تكيه زد، علاوه بر نظاميان كه هميشه در تمام مراحل پشتيبان وكارگزار وي بودند، از خيل سياستمداران آن روزگاران، به تقريب

همه ي آنها، به رويش آغوش گشودند و تا آنجا كه مي توانستند و با هر چه كه در حد توانائي خود مي ديدند، به وي كمك كردند تا بتواند زمام كشور را به دست گيرد و اگر خدا بخواهد اين مملكت فلك زده را از اين همه خفت و خواري و فلاكت و بدبختي برهاند و اگر ممكن آيد آن را به اوج ترقي وعزت برساند.

و هنوز بسي بر نيامده بود كه رجال سياسي ايران از هر گروه و جماعتي كه بودند، به غير از رهبران مذهبي به سه دسته تقسيم شدند:

دسته اول: كه در سالهاي نخستين حكومت رضا شاه و پيش از آن، در خدمتش بودند، همچنان در كنار وي استوار باقي ماندند و سپس در مدت هاي پس و پيش، بعضي از آنها جان سپردند؛ جمعي كشته شدند و برخي اندك اندك از او كناره گرفتند؛ تني چند مغضوب و سپس مقتول شدند؛ گروهي جلاي وطن كردند و جزعده ي كمي از آنها تا پايان بر جاي نماندند. دراين رده ميتوان از: مدرس، محمدعلي فروغي، داور، تيمورتاش، فيروز ميرزا فيروز، جعفر قلي خان اسعد، تقي زاده، و … .

دسته دوم: رجال خوشنام، وطن دوست، خدمتگزار، پاكدامن و ملي بودند كه از نيمه ي راه، به سوي خانه هاي خود بازگشتند و گوشه نشيني و انزوا اختيار كردند و از پذيرفتن هر شغل و مقامي در هر حد و پايه اي كه بود، سرباز زدند.
در ميان اين دسته بلند آوازه تراز همگنان، مشيرالدوله، موتمن الملك، مصدق السلطنه، مستشارالدوله صادق، ممتازالدوله و … بودند.

دسته ي سوم: از كساني تشكيل مي شد كه خود از عوامل موثر و كارسازي بودند كه براي برچيدن بساط سلطنت قاجاريه تلاش مي كردند و براي سپردن امور مملكت و ملت، به كف با كفايت سردار سپه قرار و آرام نداشتند و شتابزده شب و روز در سعي و تلاش بودند و به اصطلاح “آتش بيار معركه” شمرده مي شدند، بدين اميد كه سردار سپه زمامدار شود و سكان كشتي وطن را در درياي طوفان زده و پر آشوب حوادث به دست گيرد و آنها هم بر كرسي هاي وزارت تكيه بزنند و ضمن همكاري با رضا شاه و با استفاده از قدرت و لياقت او، تا آنجا كه مي توانند به وطن

خدمت كنند و ايران فرسوده و متلاشي شده و پريشان دوره قاجار را از سيطره خرافات و ارتجاع ديرينه برهانند و با كشورهاي پيشرفته جهان و به خصوص اروپا همسر و همگام گردانند. دراين گروه نامدارترين آنها دبير اعظم (فرج الله بهرامي)- محمدعلي فروغي (ذكاء الملك)- علي اكبر داور- عبدالحسين تيمورتاش (سردار معظم خراساني) و … از اين رده شمرده مي شوند.
در ذهن رضا شاه كه مردي دقيق و حسابگر بود و با نظم و ترتيب و انضباط نظامي پرورش يافته بود، رجال مملكت در چهار گروه دسته بندي مي شدند:

گروه اول: رجال قديمي مملكت بودند كه هر يك از آنها يكي از اين القاب: الدوله، السلطنه، الملك، الممالك را يدك مي كشيد و در ميدان سياست در پناه لقبي كه داشت فعاليت مي كرد.
رضا خان در همان ايامي كه با نام رضا خان شصت تير و يا در مقام يك افسر قزاق در جنگ هاي داخلي و شورش هاي عشيره اي و بلواي ايلي شركت مي كرد با برخي از اين رجال سر و كار پيدا كرده و آنها را در راه رهايي ايران از مشكلاتي كه بدانها گرفتار آمده بود، محك زده و عيار آنها را سنجيده بود.

گروه دوم: سياستمداراني بودند كه در جامعه ريشه، و در جهان كم و بيش شهرت داشتند و بيگانگان و به ويژه همسايگان ايران آنها را خوب مي شناختند.
اين گروه مرداني جوان، هوشمند، تحصيل كرده، اروپا ديده، پركار، مدير، نوجو، لايق و كارآمد بودند و مي توانستند دستياران و مددكاراني پيروزي آفرين براي رهبر مملكت باشند و نواقص وي را مرتفع سازند و كمبودهايش را جبران كنند.

گروه سوم: نظاميان بودند كه در ايجاد امنيت و فرونشاندن طغيانها و آشوب ها و از ميان برداشتن سركشان و ياغيان و گردنه زنان و راه بندان از سرزمين ايران، قدرتمند و پيروزي آفرين محسوب مي شدند و اهرم قدرت و نقطه ي اتكاي سردار سپه به حساب مي آمدند.

گروه چهارم: بعضي از رهبران مذهبي و اعيان و اشراف بودند كه هيچ يك از آنها اهل جنبش و فعاليت هاي بي وقفه و تلاشهاي خستگي ناپذير وميدان داري هاي آميخته به غوغا و هياهو نبودند و از همهمه و جنجال مي گريختند.

“رضاخان” همين كه” رضا شاه” شد با گروه اول مدارا و مماشات كرد؛ برخي را كه سوداي خدمت داشتند به كارهاي مملكتي گماشت؛ بعضي را كه ميل به “جنت مكاني” داشتند، به حال خودشان وا گذاشت. از آنها نهراسيد؛ به جلال و جبروت دروغين آنها اعتنا نكرد و خيلي زود دريافت كه اينان گروهي پهلوانان پنبه اي هستند كه جز همين هيمنه ي پوشالي چيزي در چنته ندارند و با چنين

برداشتي بود كه هر وقت خواستند بانگي برآورند و “نقي” بزنند با يك “تشر” آنها را بر جايشان ميخكوب كرد، و چون از كار كناره گرفتند و به انزوا و گوشه نشيني پناه جستند، ايشان را به حال خودشان رها كرد و تنها دستور داد كه از دور مراقب كارهايشان باشند تا مبادا فيلشان ياد هندوستان كند و اگر احياناً از آن ميانه فيلي برمي خاست كه به ياد هندوستان “خرناسه” بر آورد، فيلبان رضا شاهي بي درنگ “كجك” را بر سرش فرود مي آورد و فيل از بند جسته را، آرام و خاموش مي ساخت.

رفتار رضا شاه با گروه دوم اين چنين نبود؛ بر خلاف گروه اول رضا خان از همان ابتداء به اهميت وجودي و تاثير هوش و درايت و كارايي و ابتكار و قدرت سازماندهي اين گروه ديده دوخت و درصدد برآمد كه آنها را به كار گيرد و از هوش و استعداد آنها برخوردار شود و به دست آنها پا بر پله هاي نردبان ترقي بگذارد و چون به مقصد رسيد، براي نيل به مقصود نهائي آنان را همچنان در كنار خود حفظ كند و به كمك آنها كارهاي دشوار مملكتي را به سامان برساند و ايران كهن را به همت فرزندان شايسته اش به “ايران نوين”مبدل گرداند.

در باره ي نظاميان كه گروه سوم را تشكيل مي دادند مي توان گفت كه سردار سپه از همان آغاز فعاليت هاي سياسي خويش به چشم همقطاراني عزيز و ارجمند به آنان مي نگريست و آنها را “اهرم قدرت” خود مي دانست و به درستي دريافته بود كه بسط امنيت در سراسر كشور و به خصوص سركوبي عشاير ياغي و سركشان اقطار مملكت به همت، فداكاري، درايت و از خود گذشتگي آنان باز بستگي دارد.

به همين دليل با آنها همواره دوستانه و برادرانه و با جوانترينشان پدرانه رفتار مي كرد.
گروه چهارم اعيان و اشراف زمان مانند سعد الدوله، نظام السلطنه ما في، فرمانفرما و … رهبران مذهبي در تهران حاج امام جمعه خوئي، ميرسيد محمد بهبهاني، آقا سيد محمد امامي امام جمعه تهران و … و در قم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي و حاج آقا حسين اصفهاني و … بودند

كه با همه آنها به احترام رفتار مي كرد. اگر حاجتي داشتند برآورده مي ساخت، اگر توصيه اي مي كردند مي پذيرفت و نسبت به نزديكان و دستياران ايشان روشي مهرآميز داشت و مي خواست كه آنها محترم و آسوده خاطر زندگي كنند؛ وليكن گفتني است كه آنها مطلقاً با رضا شاه به خصوص در

ده ساله ي دوم قدرتش رفت و آمد و داد و ستد سياسي و اجتماعي نداشتند و از وي كناره مي گرفتند و اگر كارد به استخوانشان و يا جان به لبشان مي رسيد هر گونه رنج و بدبختي و ناكامي و حرمان را بر دست دراز كردن به سوي رضا شاه ترجيح مي دادند و هر گونه محروميتي را تحمل مي كردند كه سرو كارشان با دستگاه رضا شاهي نيفتد.

با اين همه رضا شاه مواظب بود كه نفوذ اينان، در اين گروه مردم بي خبر و ساده انديش افزايش نيابد و بر وجاهتشان افزوده نشود و از همين روي بود كه اگر از آن ميان، يكي به پاي مي خاست و به بهان هاي از نوع (اجراي قانون نظام وظيفه عمومي) دم از مخالفت مي زد (مانند حاج آقا نورالله اصفهاني) و يا بي نظمي در امنيت عمومي را به دستاويز تعويض كلاه موجب مي گرديد (مانند

واقعه ي بهلول درمشهد و حادثه ي مسجد گوهرشاد) به هيچ روي گذشت و اغماض و سهل انگاري را، روا نمي شمرد وهر فتنه و آشوبي را بدون عفو و بخشايش با آتش و خون، درهم مي كوفت و به طور كلي تا كسي از هر دسته و گروهي كه بود مانع اجراي برنامه هاي رضا شاه نمي شد و سدّ راهش نمي گرديد، رضا شاه هم، كاري به كارش نداشت و او را در قلمرو كار و زندگيش آسوده و آزاد مي گذاشت وليكن حتي يك لحظه هم از احوال، افكار و اعمال سردمداران و نام آوران، غافل نمي نشست و سياست بافان پيشين، اگر چه گوشه گرفته و منزوي شده بودند، باز هم تحت مراقبت ديدگان بيدار رضا شاه قرارداشتند و جرات ابراز وجود نداشتند.

 

با اين همه بر اثر خود خواهي يا سود جوئي و آزاري كه از جاه طلبي هاي سركوب شده، بديشان تحمل شده بود، از سرزنش و ملامت كردن رضا شاه آن هم در پنهان، كوتاهي نمي كردند و در خفا، از خودستائي و يقه دراني در “ماتم مادر وطن” فارغ نمي نشستند و همچون “دون كيشوت” پيوسته با هيولاي ديكتاتوري در عالم خيال مبارزه مي كردند.

(۵)
بي وفائي با وفاداران
رضا خان كه ديگر به دام غرور گرفتار آمده بود، همين كه بر دشواري ها فايق آمد و به كمك و ياري ياران و همپائي همگامان، راه طولاني پيروزي را در نورديد و به “مقصودي” كه داشت نائل آمد، بي آن كه به “مقصد” بنگرد و راه آغاز شده را به پايان برساند، با ياران وفادار خويش، بي وفائي پيشه كرد و هر يك را به بهانه اي از ميان برداشت كه در ميان اين عده نام امير لشگر عبدالله خان امير طهماسبي نصرت الدوله، سردار معظم خراساني و سردار اسعد بختياري، اسدي، مدرس، چند تن ديگر ديده مي شود:

مدرس شخصيت والاي مذهبي كه به مقام اجتهاد رسيده و سالياني چند، به تدريس معارف اسلامي در اصفهان اشتغال يافته بود، در اوج شهرت و محبوبيت، وارد ميدان سياست گرديد و در راه بهبود اوضاع و احوال سياسي روز وقايعي كه در ايران روي مي داد و مردم را اغلب گرفتار بلا و مصيبت مي كرد، نقشي اساسي به عهده داشت و چندان احساس مسووليت مي كرد كه وظيفه ي ديني، ميهني، اخلاقي و مردمي خود مي دانست كه به خاطر نجات هموطنانش از اين همه خواري و مذلت، فعاليت كند و از پاي ننشيند تا به خواست خداي تعالي، به اعتلاي مملكت و ايجاد وسايل رفاه، آسايش، سربلندي و افتخار براي ملت، نايل آيد.

سردار سپه در آن روزگاراني كه به عنوان مير پنج رضاخان، در مقام يك افسر قزاق خدمت مي كرد، روزي به ديدار مدرس رفته و براي نجات كشور از نفوذ بيگانگان با وي سخن گفته بود وليكن نتوانسته بود نظر مساعد اين روحاني بزرگ و سياستمدار زيرك را به خود جلب كند.
وقتي نغمه ي “جمهوريخواهي” از سوي ياران و كارگزاران سردار سپه در كرناي معركه ي سياست دميده شد، مدرس احساس خطر كرد و دريافت كه اگر اين نغمه را در گلوي آوازه خوان آن، خفه نكند، فاتحه عدالت و آزادي و حكومت مذهبي، خوانده خواهد شد و ديگر اثري از مشروطيت ايران،

بر جاي نخواهد ماند و با چنين برداشتي بود كه مدرس لواي مخالفت با جمهوريخواهي نوجويان ساده انديش و بي تجربه را برافراشت و به تنهائي توانست سردار سپه و يارانش را با آن “يال و كوپال” و با آن همه “توپ و تشر” شكست دهد و آنان را بر سر جاي خود بنشاند.

(۶)
حكومت پليسي واثرات آن
رضا خان مير پنج كه از نوجواني در محيط قزاقخانه پرورش يافته و در كسوت يك قزاق جوان به اطاعت از فرماندهان و در مفهومي گسترده تر، از “بزرگتران” خويگر شده بود، به اين اعتقاد قطعي رسيده بود كه بايد به زيردستان و كهتران فرمان داد و از فرماندهان و بزرگان فرمان پذيرفت.
بدين ترتيب “فرمان دادن” به همكاران و توقع اطاعت محض داشتن از آنان براي وي “ملكه” شده بود و تا وقتي در قزاقخانه خدمت مي كرد و مقامات و درجات نظامي را يكي پس از ديگري پس پشت مي نهاد و در شاهراه ترقي پيشتاز بود؛ جز اين باوري نداشت كه:

“اطاعت مي شود قربان”رمز زندگي نظامي و در همان حال كليد درهاي بسته براي نظاميان است. شايد با چنين برداشتي بود كه چون قدم در محيط سياست گذارد و به ناگاه به جاي عنوان “ميرپنج” به لقب پر طمطراق “سردار سپه” ملقب شد، همين عقيده را با خود به همراه آورد و سرلوحه ي برنامه هائي قرار داد كه براي رسيدن به مقام “فرماندهي كل قوا” در ذهن خويش ترسيم كرده بود. به همين دليل در همان هنگام كه به تشكيل “قشون متحد الشكل” تصميم گرفت، به فكر “نظميه” هم افتاد و بر آن شد دستگاهي به وجود آورد كه به تمام معني و در همه ي جوانب “امنيت” را براي شخص خودش و براي اجراي برنامه هاي آينده اش تامين و تضمين كند.

سيستم ترور و وحشتي كه رضا شاه به دستياري آيرم و مختاري با دزدي و اخاذي و تصاحب اموال مردم ايجاد كرده بود؛ چه رضا شاه از آن آگاه مي بود،( چنانكه مخالفانش مي گويند) و چه بي اطلاع وي صورت مي گرفت،( چنانكه خودش مدعي آن بود)، تمام توان و نيروي سازندگي را از مردم ايران سلب كرد و رضا شاه كه خود به حق عاشق ايران، نوسازي وعظمت ايران بود، چون مقدمات نوسازي ايران را فراهم آورد و برآن شد كه برنامه هاي جليل و فاخر خود را در دست اجرا بگذارد، كسي را نيافت و زماني از نتايج حكومت وحشت آفرين پليسي آيرم و مختاري، به درستي آگاه گرديد كه در جزيره “موريس” ايام تبعيد خود را مي گذراند.

(۷)
املاك اختصاصي!
گويا از نخستين روزي كه رضا خان افسر قزاقخانه، به سوي قدرت گام برداشت، در اين انديشه بود كه مانند خوانين محلي و مالكان نامدار و فئودال هاي زمين خوار، داراي املاك شخصي گردد و ضمن ايران مداري، به دهداري نيز اشتغال ورزد و در بزرگ مالكي هم، به اشتهار برسد!
دراين ميان گفتني است كه گروهي از افسران ارتش ايران كه مامور اداره املاك اختصاصي شاه شده بودند، از يكسو اندك اندك رموز سپاهيگري را به فراموشي سپردند و از سوي ديگر بعضي از آنها چندان آلوده شدند كه پس از رضا شاه ديگر نتوانستند مورد اعتماد جامعه واقع شوند.
اگر رضا شاه مي خواست براي اداره امور املاك اختصاصي خود “كادري” تهيه كند و آنها را به استخدام در آورد، پيداست كه مي بايست بدين منظور پذيراي هزينه اي گردد كه هرگز با روش او سازگاري نداشت.