علل و عوامل پيروزي انقلاب اسلامي در ايران

مقدمه :
پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، حادثه ی حیرت انگیزی برای مردم جهان بود؛ انقلابی که با مشکلات گوناگون کشور و معضلات سیاسی منطقه و جهان رو به رو و سرآغاز دگرگونی های غیرقابل پیش بینی شد.

این رویداد بزرگ بزرگ قرن، از یک سود معادله های سیاسی استکبار را، در ادامه ی سیاست تقسیم استعماری جهان، به هم زد و از سوی دیگر، یکی از مقتدرترین رژیم های وابسته به قدرت های بزرگ را در کشوری که از نظر استراتژیکی و اقتصادی با اهمیت بود، ریشه کن کرد.
مهم تر این که انقلاب اسلامی با ایجاد آگاهی عمیق در میان ملت های مسلمان جهان، به ویژه کشورهای اسلامی، زمینه ی بینش ها، گرایش ها، حرکت ها، سازماندهی ها و تحولات سیاسی مهمی را فراهم آورد.

ظهور این جریان سیاسی، بار دیگر اسلام را به عنوان یک قدرت تعیین کننده در سطح جهانی مطرح کرد و چشم اندازی امیدبخش از وحدت جهان اسلام، حرکت به سوی بازیابی خویشتن خود و ایستادگی در برابر استعمار کهنه و نو، پیش روی مسلمانان قرار داد. این نهضت به یک میلیارد مسلمانان مشتاق – ولی ناامید – جهان، نوید ایجاد قطب سیاسی جدید و فروریزی رژیم های تحمیلی را داد و در مقابل، موجی از وحشت در دل جهان خواران آفرید.
علل پیروزی انقلاب اسلامی در ایران

پیچیدگی در چگونگی پیروزی انقلاب اسلامی :
پیروزی اسلامی یک پدیده ی بزرگ در تاریخ معاصر ایران است و مانند هر پدیده ای، علت هایی در پیدایش آن مؤثر بوده اند. آن چه در این جا و با عنوان علل پیروزی انقلاب اسلامی، بحث می شود، مربوط به آن عده از عناصر خارج از ماهیت انقلاب اسلامی است که به صورت یک سلسله .اقعیت های عیهنی، در پیدایی یا شتاب زایی آن تأثیر قابل توجه داشتند.

برای پی بردن به اهمیت این علت ها، باید به قدرت استبدادی شاه، میزان وابستگی او به قدرت های خارجی به ویژه امریکا و هم چنین قدرت سیاسی ناشی از حمایت ابرقدرتی چون امریکا، توجه کرد؛ این که با وجود چنین حاکمیت تضمین شده ای، چگونه دگرگونی های عمیق سیاسی – اجتماعی، با شتابی غیرقابل پیش بینی، یکی پس از دیگری رخ می دهند و شیرازه ی نظام سیاسی متکی به چنین قدرتی را با تمام ویژگی های فرهنگی، اجتماعی و تاریخی اش از هم می پاشند و زمام امور از دست شاهی که می گفت از سوی خدا به او الهام می شود و مأموریت خدایی دارد، خارج و سیر حوادث با پیوستگی ویژه به پیروزی انقلاب اسلامی منتهی می شود!

سقوط رژیم شاه از شگفت انگیزترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر جهان است که نه تنها تحلیل گران و صاحب نظران در سیاست خاورمیانه را دچار شگفتی کرد، حتی ابر قدرت ها و حامیان شاه را نیز که در جریان عقربه ی قدرت روی صفحه ی حوادث ایران بودند، به تعجب واداشت.

کارتر رئیس جمهوری وقت امریکا یک سال قبل از پیروزی انقلاب، در ضیافتی که به افتخار وی در تهران ترتیب داده شده بود، گفت : ایران یک جزیره ی ثبات در پر تلاطم ترین منطقه ی دنیا است.
پل اردمن در داستان سیاسی – تخیلی خود در کتاب سقوط ۷۹، گرچه در ارائه ی علل و عوامل پیروزی انقلاب اسلامی، از واقع بینی دور ماند، ولی دست کم در ارئه ی شگفتی ناشی از سقوط سلطان مقتدری چون شاه موفق بود.

از آن جا امریکا حامی اوّل شاه بود و سران کاخ سفید خود را در برابر افکار عمومی جهان مسئول سقوط رژیم شاه می دیدند، برای تبرئه ی خود و ایجاد اطمینان در دیگر مهره های دست نشانده، دست به توجیه و تحلیل حوادث انقلاب ایران زدند و هر کدام در حد مسئولیتی که در کاخ سفید داشتند، علل و عوامل خاصی را در پیروزی انقلا اسلامی مؤثر دانستند.
در حقیقت طرح خاطرات و تاریخ نگاری افرادی چون کارتر برژینکسی، ونس، سولیوان، هامیلتون جردن و ژانرال هایزر، یک سو نگرانه و سازمان یافته بود که براساس روال سیاسی پنتاگون، برای غافل نگاه داشتن مردم جهان سوم و سپوش گذاشتن جنایات امریکا و بهره گیری هر چه بیش تر از حوادث غیرقابل پیش بینی، در جهت منافع امریکا ارائه شده است.

در این راستا، مفسران سیاسی وابسته به امپریالیزم خبری و باند مطبوعاتی صهیونیسم جهانی نیز به طور مستقیم یا غیر مستقیم، برای منطقی جلوه دادن نقطه نظرهای کاخ سفید، تصویری از جریان انقلاب اسلامی و عوامل شتاب زای آن ترسیم کرده اند که جز پیش داوری و تحریف حقایق نیست؛ گرچه برای واقعی جلوه دادن آن چه به رشته ی تحریر درآورده اند، ناگریز از درج برخی حقایق نیز بوده اند.

به جز این گونه نقطه نظرات پیش ساخته، تحلیل های دیگری نیز در زمینه ی شناخت عامل یا عوامل تعیین کننده ابراز شده است که قبل از طرح و بررسی آن ها لازم است، به سه نکته ی زیر توجه کنیم.
الف ) بررسی دیدگاه های گوناگون درباره ی علل پیروزی انقلاب اسلامی نشان می دهد، بیش تر تحلیل ها و تفسیرهای ارائه شده، به ویژه از سوی مفسران سیاسی غرب، براساس بینش محدود در یک مقطع زمانی و بدون توجه به زمینه های پیچیده ی عقیدتی و ریشه های تاریخی انجام گرفته است.
روشن است که پدیده های سیاسی – اجتماعی مهم بدون برخورداری از زمینه های گسترده و پیچیده ی عقیدتی – در حد یک مکتب، و ریشه های به هم پیوسته و طولانی حادثه ای در سطح بزرگ ترین پدیده ی سیاسی معاصر، در قالب انقلاب بزرگ اسلامی.

ب ) هر کدام از تحلیل گران براساس زمینه ی فکری خود، در میان علت های مختلف، یکی یا چند مورد را اصلی و علت های دیگر را فرعی معرفی کرده اند. از سوی دیگر، دلیل گزینش برخی علت ها به عنوان اصلی یا فرعی نیازمند توضیح است، ولی در بیش تر این تحلیل ها، چنین توضیحی به چشم نمی خورد.
اصل و فرع بودن علت ها، می تواند براساس ملاک های زیر تعیین شود :
نزدیک و دور بودن پدیده و عامل آن، مستقیم و غیرمستقیم بودن تأثیر عامل، شدت و ضعف تأثیر عامل، مناسبت های ماهوی یا دیگر نقطه نظرهایی که به طور معمول در تعیین علت اصلی و فرعی منظور می شود.

ج ) طبقه بندی نقطه نظرها در تحلیل و تفسیر پیروزی انقلاب اسلامی کاری است بس مشکل که از رابطه ی تنگاتنگی که بین عوامل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و مذهبی وجود دارد، سرچشمه می گیرد، زیرا هر عامل اقتصادی یا مذهبی در نهایت در ایجاد یک پدیده ی سیاسی، به عامل سیاسی تبدیل می شود و کلیه ی عوامل پدیده های سیاسی به هر شکل و با هر خصوصیت، سرانجام سیاسی شمرده می شوند. با توجه به این مشکل ما در طرح و بررس نظرات مختلف از ارائه ی شیوه ی خاص طبقه بندی شده خودداری می کنیم.

این نکته نیز اهمیت دارد که تحلیل گران سیاسی غرب، در زمینه ی تحولات عمیق ایران بیش تر، از سقوط شاه و علل آن سخن گفته اند و به پدیده های مثبت آن که عمدتاً پیروزی انقلاب اسلامی است، کم تر پرداخته اند. با توجه به این حقیقت، باید بدانیم که اگر در ارائه ی نقطه نظرهای مختلف، سقوط شاه به عنوان محور اصلی بحث قرار گیرد، از بینش یک سو نگر سرچشمه گرفته است.
در قرن ما، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، حادثه مهم و حیرت انگیزی برای جهان بود؛ که می توانست در رابطه با مسائل سیاسی جهان و منطقه ایفاگر نقش تعیین کننده، و تحولات غیر قابل پیش بینی باشد.

این حادثه بزرگ قرن، از یکسو معادلات سیاسی استکبار را ادامه سیاست سلطه و تقسیم استعماری جهان بهم زد؛ و از سوی دیگر یکی از استوارترین رژیمهای وابسته را که از حمایت قدرتهای بزرگ برخوردار بود، ریشه کن نمود، و در کشوری چون ایران، با اهمیتی که از نظر استراتژیکی و اقتصادی برای قدرتهای بزرگ جهان دارد، تحولی سیاسی – مردمی و عظیم بوجود آورد.
مهمتر از این دو، روند انقلاب اسلامی با آگاهیهای عمیقی که در میان ملتهای مسلمان جهان بویژه در کشورهای اسلامی بوجود آورد، زمینه تحولات سیاسی ریشه دار و بینشها و گرایشها و حرکتها و سازماندهیهای سیاسی چشمگیری را فراهم آورد.

این جریان سیاسی، یکبار دیگر اسلام را به عنوان یک قدرت تعیین کننده در جهان مطرح نمود؛ و چشم انداز وحدت بزرگ جهان اسلام، و حرکت عظیم بازیابی خویشتن خود، و گریز از سلطه و ایستادگی در برابر استعمار کهنه و نو، و ایجاد قطب سیاسی جدید در جهان، و فرو ریزی رژیمهای وابسته و تحمیلی را در سرزمینهای پر نعمت اسلامی، در برابر دیدگان مشتاق، ولی غم و یاس گرفته یک میلیارد مسلمان گشود، و موجی از وحشت و اضطراب در دلهای پر از امید و آرزوی جهانخواران آفرید.
به اعتراف تحلیل گران سیاسی شگفتیهائی که انقلاب اسلامی در جهان آفرید، بیشتر از آنهائی است که دنیا در طول شصت سال اخیر به خود دیده است؛ شگفتیهائی که تحلیها، تئوریها و پیش بینیهای صاحب نظران سیاسی را بی اعتبار نموده است.

انقلاب اسلامی، بلوک بندیها و نظام دو قطبی تثبیت شده در نظام بین المللی کنونی جهان را در هم ریخت و با وجود تضاد عمیقی که بر روابط دو ابر قدرت حاکم بود و آن دو را آشتی ناپذیر می نمود، وادار به سازش و اتخاذ موضع واحد در برابر این پدیده سیاسی جدید نمود و تحولات عمده ای را در مسائل مختلف جهان بدنبال آورد.

غرب طی چند تجزیه تلخ در مصاف با یکپارچگی اسلام در جریان جنگهای صلیبی و درگیری با امپراطوریهای اسلامی و مانند آن، خاطرات ترسناک و تکان دهنده ای را در حافظه تاریخ خود بیاد دارد؛ ولی این بار خطر، عظیمتر و گسترده تر و دهشتناکتر از آن بود که در گذشته دیده بود.
پدیده کاملاً نو ظهور مقاومت در لبنان با الهام از انقلاب اسلامی، و جهاد اسلامی در مصر و دیگر کشورهای اسلامی، برای غرب بیش از آنچه که تصور می کرد وحشتناک و طلیعه جهنمی سوزان برای استکبار بود.

انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلابهای دیگر جهان از یک سلسله ویژگیها و امتیازهای اصولی برخوردار است که از نظر فرهنگ و دانش و تئوری انقلاب، آن را در رده بالای پدیده های سیاسی بزرگ و انقلابهای مهم جهان قرار داده است.مزایای چون ماهیت ایدئولوژیکی، قدرت رهبری، و عمق تحولات ناشی از انقلاب موجب گردیده که بسیاری از صاحب نظران علوم سیاسی در تئوریهای انقلاب در کشورهای اسلامی تجدید نظر کنند و الگوی جدیدی را مورد بررسی قرار دهند.

و از سوی دیگر متفکران و بنیان گذاران حرکتها و نهضتهای اسلامی همواره الگوهای انقلاب را در لابلای تاریخ اسلام جستجو می کردند و هر کدام سعی بر آن داشتند که از حوادث برجسته تاریخ اسلام در تبیین راه و حرکت و خط مشی و شیوه خود رالهام بگیرند و روند و حرکت خود را دنباله جریانهای تاریخی گذشته اسلام قلمداد کنند.فروغ انقلاب اسلامی که پس از صدر اسلام مهمترین و ریشه دارترین و شکوهمندترین حادثه تاریخ اسلام است، همه درخشندگیهای فرازهای برجسته تاریخ اسلام را در بر گرفت و جایگزین همه الگوهای گذشته تاریخ اسلام گردید.

بی شک با مطالعه حتی سطحی و گذرا در زمینه ماهیت انقلاب اسلامی و بازتابهای جهانی آن، و دستاوردهائی که برای ملل مسلمان بویژه ملت مسلمان ایران به ارمغان آورده است، ما را به این نتیجه می رساند که انقلاب اسلامی نه تنها حادثه بزرگ قرن در جهان و تاریخ ایران است، بلکه خود از مهمترین فرازهای تاریخ اسلام و پدیده ای شگفت انگیز، و معجره ایست الهی که تجلی قدرت لایزال خداوند – علی رغم قدرتهای مادی و شرائط بر حسب ظاهر غیر قابل تغییر سیاسی و اجتماعی – محسوب می گردد.

سیاست مدرنیزم (نوسازه) :
در آغاز پیروزی مشروطیت، برداشت طرفداران آن در ایران اعم از علما، روشنفکران ، مجاهدان مسلح و اقشار مختلف مردمی که مشروطیت را کعبه آمال خود می پنداشتند و برای استقرار آن از بذل مال و جان دریغ نورزیدند، آن بود که در مقایسه رژیم استبدادی مطلق و مشروطیت ، دومی بهترین است؛ و از آنجا که بر اساس یک تفکر سنتی نادرست، وجود شاه را در نظام سیاسی حاکم مفروض تلقی می کردند، در این مقایسه، مشروطیت را برگزیدند.

حتی فقهائی که به حمایت از مشروطیت فتوا دادند و کتاب نوشتند، پا از این محدوده فراتر ننهادند؛ و حتی دیدیم که مرحوم مدرس، قهرمان آزادی در برابر طرح انحرافی جمهوریخواهی رضا خان، با صلابت تمام ایستادگی نمود.
ایران در شرائطی خود را از چنگال رژیم استبدادی نجات، و در دامن مشروطیت افتاد که مشروطیت در غرب اولین گام برای نجات از استبداد محسوب می شد؛ و غرب خود در گامهای بعدی نظام مشروطه را به نظام دموکراسی، و یا حداقل به محدودتر کردن اختیارات شاه تبدیل نموده بود.

به تدریج در جهان جز در چند کشور معدود، شاهی وجود نداشت. انگلستان که سمبل نظام سنتی سلطنتی است، به یک نظام کاملاً پارلمانی که در آن اعضای سلطنت فاقد هر گونه قدرت سیاسی و اختیارات قانونی می باشد، مبدل شده بود. به این ترتیب حفظ پرستیژ نظام سلطنتی در دنیا احتیاج به تبلیغات فوق العاده داشت؛ زیرا بر داشت عمومی از این رژیم چیزی جز عقب ماندگی و ادامه شرائط قرون و سطائی نبود؛ و هر کدام از کشورهائی که به هر دلیلی با رژیم سلطنتی اداره می شد و شاه در آن، چون رژیم ایران از اختیارات وسیع قانونی و قدرت سیاسی برخوردار بود، می بایست ذهنها را از این برداشت به یک تلقی مترقیانه تغییر می داد.
رژیم شاه در داخل کشور سعی نمود این نقطه ضعف اصولی را با راه انداختن سر و صدای نظام سلطنتی ۲۵۰۰ ساله، و استفاده از روح ملی و ارتباط دادن ایران اسلامی با ایران هخامنشی و ساسانی، و تلاشهای گسترده ای با ابزار قرار دادن محققین و دانشمندان داخلی و خارجی و چاپ و نشر کتابهای زیاد در زمینه احیای فرهنگ شاهنشاهی بپوشاند.

ولی در سطح جهانی، این میزان تبلیغات که ماهیت آن کاملاً برای صاحب نطران و تحلیل گران سیاسی شناخته شده بود، برای بیرون رفتن رژیم شاه از زیر سئوالات کوبنده کافی نبود.
شاه نیز مانند دیگر شاهان همپالگی خود می بایست سلطنت قرون وسطائی خود را که بر پایه سرکوب، شکنجه و زندانهای مخوف بنا شده بود، بگونه ای توجیه کند و با پوششی روشنفکرانه چهره واقعی و کریه سلطنت خود را در برابر دیدگان پر سئوال و شگفت زده صاحب نظران آگاه سیاسی جلوه غرب پسند، جلوه دهد.

تز دروازه تمدن بزرگ آخرین ژست سیاسی و غرب پسندی بود که شاه برای توجیه سلطنت خود در انظار خارجیان، به عنوان مدر نیزه کردن انتخاب کرده بود؛ ولی سیاست مدرنیزه کردن ایران عملاً در دو چیز خلاصه می شد: نخست در تبلیغات وسیع و گسترده ای که شاه توسط رسانه های گروهی داخل و خارج کشور با صرف هزینه های سنگین و کمرشکن انجام می داد.دوم از طریق اشاعه فرهنگ مبتذل غربی و وارد کردن تکنولوژی و وسائل لوکس تمدن غرب، بدون آنکه سیاست درستی در نحوه بکار گیری آنها در جهت پیشرفت واقعی کشور منظور گردد.
بازتاب این دو شیوه در داخل کشور آن بود که کلیه امکانات نظام و کشور در خدمت تبلیغات موهوم شاه قرار گیرد، و از مسائل مدرن تکنولوژی پیشرفته بشری در جهت انحطاط اخلاقی، سیاست پوچگرائی، گسترش سیاست مصرف و وابستگی بیشتر همه جانبه، سوء استفاده شود.
چنانکه بازتاب خارجی این دو شیوه در مدرنیزه کردن ایران چیزی جز این نبود که خبرگزاریها و مفسران سیاسی حرفه ای از رهگذر سیاسی تبلیغاتی شاه برای آن کیسه ای نو بدوزند، و ایران از نظر صنعتی و کشاورزی به یک کشور مصرفی و بازار سود آوری برای غرب، تبدیل گردد.
شتابی که شاه برای مدرنیزه کردن ایران داشت، بی شک از دلسوزی او نسبت به ملت و عقب ماندگی ایران از کاروان تمدن غرب نبود؛ زیرا با هیچ منطقی نمی توان متمدن کردن فرد یا جامعه ای را از طریق شکنجه و زندان و کشتار جمعی توجیه نمود.
حقیقت این است که شتابزدگی شاه در اجرای این سیاست با ادامه سلطنت او گره خورده بود؛ و کسانی چون مایکل لدین و ویلیام لوئیس در کتاب خود بنام کارتر و سقوط شاه، و نیز ویلیام فووبیس در کتاب اعترافات شاه تحت عنوان «سقوط تخت طاوس»، و همچنین اظهارات آنتونی پارسونز سفیر انگلیس در ایران در کتاب غرور و سقوط ، و عده ای دیگر از طرفداران شاه به منظور مظلوم نمائی، همین شتابزدگی را عامل عمده سقوط شاه دانسته اند.

به عقیده اینان طغیان شدید و ناگهانی احساسات عمومی، نتیجه طبیعی پانزده سال فشاری بود که شاه با اصرار در مدرن سازی کشور به مردم ایران تحمیل کرد؛ و از آنجا که در این مدرن سازی، سنتها و نهادهای سنتی ایران را زیر پا گذاشته و شهروندان محروم را در وضعیت دلخراشی قرار داده بود، سرانجام امواج احساسات مردم جای خود را به امواج مخالفتهای بنیان کن با رژیم شاه داد، و عامل سقوط آن گردید.

شاه، خود در مصاحبه ها با خبرنگاران خارجی بر این امر تاکید زیاد داشت؛ و مدعی بود که او می خواهد قرنها عقب ماندگی کشور خود را با یک برنامه ضربتی ۲۵ ساله جبران کند؛ و همه گرفتاریهای وی از سرعت عمل و شتابزدگی در اجرای این برنامه ناشی شده است.
بنابر اظهارات شاه، این برنامه ضربتی به یک دوره اضطراری احتیاج دارد؛ و او در همین دوره بوده است که گرفتار بحران گشته است.
صرفنظر از اینکه این تحلیل از یک سیاست تبلیغاتی و ناشی می شد، خود نشان دهنده تناقص در ماهیت این سیاست تبلیغاتی رژیم بود، و شاه از یک طرف بر سنتهای ملی و اجتماعی ایران افتخار و تکیه می کرد و از سوی دیگر آنها را مزاحم روند مدرنیزه کردن کشور قلمداد می نمود؛ و اصولاً رژیم را نیز زیر سئوال می برد که چرا و چگونه نتوانسته است ملت خود را برای گام برداشتن در راه پیشرفت و تحولات مدرن آماده سازد؟ به علاوه به درستی و وضوح توضیح نمی داد که اشتباهات و خطاهای رژیم چرا و چگونه انجام پذیرفت؟
ولی مسئله مهم در این تحلیل ذهنی گرایانه آن است که شاه و مفسران حرفه ای او که به حمایت از وی ان را مطرح کرده اند، به این نکته توجه نکرده اند که طبق قانون سنجیت علت و معلول، چگونه می تواند پدیده ای به عظمت سقوط رژیمی که شرق و غرب به حمایتش بر خواسته بودند، و پیروزی انقلابی ریشه دار با زمینه های عقیدتی و تاریخی، از عاملی این چنین سطحی و کم مایه نشات گرفته باشد؟

بجز این نقطه ابهامها، در بررسی این تحلیل به سئوالات زیادی بر می خوریم که همچنان بی جواب مانده است. از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد :
۱ ) در این تحلیل برای پوشاندن ضعفها و پوچیهای رژیم، سعی شده است تمام ضعفها بطور اهانت آمیزی به ملت نسبت داده شود؛ که جامعه سنتی ایران نمی توانست اجرای این همه پروژه ها را هضم کند؛ و آنها را یکجا در درون خود بپروراند؛ و این ثقل هاضمه، جامعه ایرانی را از درون دچار مشکلات پیچیده ای نمود که او را به قیام واداشت!

رژیمی که قادر به درک میزان هاضمه جامعه خود نیست، آیا صلاحیت حاکمیت را دارد؟ چرا این همه پروژه؟ و آن هم یکجا؟
اصولاً به چه دلیل ملت ایران که قادر بر ایجاد تحولی چنین بنیادی در شئون سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نطامی و ساختار اجتماعی خود بود، نتوانست پروژه های مترقی و برنامه های مدرن سازی جامعه ایرانی را هضم نماید؟ مگر ملت ایران که به گفته شاه افتخار حمل پرچم یک تمدن بزرگ شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله را داشت، کدام کمبود ذهنی و بی لیاقتی در انتخاب زندگی بهتر، او را به این مرحله از بی کفایتی رساند که حتی از ملت اردن و مراکش که شاها نشان راه شاه ایران را می پیمودند و تزهای مشابهی را برای مدرنیزه کردن کشورشان پیاده می نمودند، نیز عقب مانده تر و مرتجع تر شد؟

۲ ) چرا آن همه در آمدهای نفتی که تا میزان بیست میلیارد هم رسید، فقط در سیستم مالی و پولی بانکهای جهانی و انحصارهای بلوک غرب بصورت سپرده های بانکی و اعتبارات قابل تمدید، و عملاً مداوم، و وامهای کلان به کشورهای صنعتی غربی یا وابسته به بلوک غرب، و خرید سهام کارخانه ها و شرکتهای ورشکسته اروپا و آمریکا، و خرید بی حساب اسحله و ملزومات غیر ضروری، ولی پر در آمد برای تولید کنندگان غربی به کار گرفته شد؟
دنیا می دانست که این همه حاتم بخشی ها توسط رژیمی انجام می گیرد که کشور تحت ستم آن در اکثر مناطق از اولیترین وسائل بهداشتی، درمانی و آموزشی و شبکه های ارتباطی قرون وسطائی هم محروم است؛ و حتی در پایتخت آن حلبی آبادها بیداد می کند؛ و هیچگونه برنامه اقتصادی مشخص و زمان بندی شده ای جز سیستم ریخت و پاش، زد و بند، و ساخت و پاخت در کشور به چشم نمی خورد.

۳ ) این چه نوع مدرینزه کردن کشور بود که حتی سیستم ضعیف موجود صنعتی و کشاورزی و دامپروری را به نابودی کشاند؟ و میلیونها دلار درآمد نفتی صرف خرید گندم از آمریکا، برنج از تایلند، سیب زمینی از هند، پیاز از پاکستان، پرتقال از آفریقای جنوبی، مرغ از هلند، تخم مرغ از اسرائیل، پنیر از دانمارک، گوسفند از ترکیه، گوشت یخ زده از استرالیا، و موز و فرآورده های مصرفی و کالاهای صنعتی بنجل غربی و سلاحهای از رده خارج شده گردید؟ و نتجیه این مدرنیز اسیون سریع، آن شد که تورم با رشد سالانه بیش از ۲۵ درصد، همه درآمد گروههای اجتماعی روزمزد و متکی به حقوق ماهانه را بلعید، و بیش از ۸۵ درصد افراد گروههای کارگر و کارمند به بانکها و یا سرمایه داران کوچک و بزرگ مقروض گردیدند.

علی رغم این همه ابهامات و سئوالها، مولف کتاب ظهور و سقوط شاه بر اساس یک فرمول از پیش ساخته که «نه تنها مدرنیزه کردن اجتماعی و اقتصادی، بی ثباتی سیاسی بوجود می آورد، بلکه میزان بی ثباتی بستگی به نسبت مدرنیزه کردن دارد»؛ و به استناد تئوری تحولات انقلابی که می گوید : «انقلابها زمانی رخ می دهد که بدنبال یک دوره طولانی پیشرفتهای عینی اقتصادی و اجتماعی، یک دوخر کوتاه بر خلاف دوره قبلی پدید آید، و در آن موقع مردم بطور ذهنی از اوضاع حاصل بیمناک می شوند و روحیه انقلابی پیدا می کنند»، اصرار دارد این نظریه را منطقی جلوه دهد که شاه خود متوجه این نکته شده بود که شتابزدگی او در مدرن سازی جامعه ایران موقعیت سلطنت او را به خاطر خواهد انداخت؛ و به همین دلیل بود که از قدرت مطلق خود کاست و به قدرت متمرکز با نیازهای سلطنتی و اصلاحات متناسب با نیازهای مردم رو آورد؛ ولی دیگر دیر شده بود.

ذهنی گرائی تحلیل گرانی چون فرد هالیدی در نوشته ای تحت عنوان انقلاب ایران : توسعه ای نا برابر و مردم گرائی مذهبی، تا آنجا بیش می رود که پا را از آرزوهای طلائی بر باد رفته شاه در زمینه مدرنیزه کردن ایران، و تز «شاه، قربانی مدرن سازی ایران» ، فراتر گذارده و در مقام مقایسه آرمانهای انقلاب اسلامی با آرزوهای شاه، با صراحتی که صداقت آنها را زیر سئوال می برد، بگوید :
«اولین جنبه انقلاب ایران پس از خصیصه مذهبی بودن آن این است که ایران فکر پیشرفت را مردود می شمارد؛ و به استناد اینکه انقلاب اسلامی ایران درصدد بازگشت به الگوهای قدیمی و صدر اسلام در قرن هفتم میلادی است،

انقلاب اسلامی را انقلابی به تمام معنی واپس گرا می نامد.»
جای بسی تاسف و تعجب است که چرا و چگونه این تحلیل گران به خود جرات می دهند، بدون آنکه به رمز سیاسی و بعد معنوی شعارهائی چون «مردود شمردن توسعه مادی به مفهوم غربی»، «مطرود دانستن سیاست مصرف»، «بی نیازی نسبت به کالاهای مصرفی آمیخته با فرهنگ مبتذل غرب و وسیله بودن آن» اشاره کنند و ابعاد سیاسی و فرهنگی بازگشت به خویشتن را در ماهیت انقلاب اسلامی مورد مطالعه قرار دهند – اگر نگوئیم مغروضانه، دست کم با چنین نگاهی ساده اندیشانه – اینگونه نتیجه گیری نموده و انقلابی عظیم چون انقلاب اسلامی را بدینگونه تفسیر و تحلیل نمایند ؟!

ظهور قدرت جدید :
بعضی معتقدند افزایش بهای نفت در خلال دهه ۱۹۷۰ همراه با ثبات سیاسی منطقه و قدرت نظامی شاه، ایران را به قدرت جدیدی در منطقه و عامل فشاری در سیاست بین الملل تبدیل نمود.
پیشرفت ایران در این زمینه موجب گردید که واژه جدیدی در کنار واژه های سیاسی مانند خاورمیانه، جنوب آسیا و شبه قاره هند مطرح گردد؛ و آن واژه ای بود که ویلیام گریفیت در نوشته خود خلیج فارس و اقیانوس آرام در سیاست جهانی تحت عنوان «منطقه از لیبی تا بنگلادش» ابداع نمود و مرکز ثقل و قدرت محوری آن را ایران دانست.

پل اردمن در کتاب سیاسی – تخیلی خود به نام سقوط ۷۹ سعی کرده است از قدرت شاه در ایران هیولای مخوفی ترسیم کند که خواب ایجاد جنگ سوم جهانی و پیروزی در آن را می بیند.
اوریانا فالاچی هم در کتاب مصاحبه با تاریخ سازان جهان، با اندکی تردید می گوید :
«اعلیحضرت مردی قدرت طلب و خطرناک است؛ زیرا خوی قدیمی و امروزی در وجودش با هم در می آمیخته و این نه فقط به زیان ملتش، بلکه به خصوص به زیان اروپاست. مگر محمد رضا پهلوی پرداوام ترین چاههای نفتی دنیا را در اختیار ندارد؟ و مگر ارتش او ارتشی نیست که تنها بمب اتم کم دارد؟ آیا نمی تواند مثلاً عربستان سعودی و کویت را اشغال نماید؟ و در تمام خلیج فارس مستقر شود؟ و مخل آسیایش آمریکا و شوروی شود ؟ و قدرت هر دو را خنثی نماید؟»

فرد هالیدی در کتاب دیکتاتوری و تحول می نویسد :
«رونق اقتصادی بعد از سال ۱۹۶۳ سلاحهای جدیدی را دست رژیم شاه قرار داد و او را بصورت یک قدرت مخوف در آورد.»
بنابراین تحلیل که وحشت غرب از شکل گیری قدرت جدید در منطقه و سیاست بین الملل موجب سقوط شاه گردید، در حقیقت محمد رضا پس از پدرش قربانی دومی بود که با جاه طلبی و قدرت نمائی موجبات سقوط خود را فراهم ساخت.
صیقل در کتاب ظهور و سقوط شاه می نویسد :
«عمده ترین اهداف شاه از یک طرف تحکیم قدرت سلطنت به عنوان محور سیاست، و از سوی دیگر ایجاد ایرانی نیرومند، پیشرفته و مستقل بود که بتواند خود یک قدرت سرمایه داری جهانی بشود.
شاه به منظور نیل به اهداف فوق یک روند توسعه اجتماعی ، اقتصادی در جهت سرمایه داری را دنبال می کرد . »

بنظر می رسد بخشی از این برداشتها مربوط به ادعاها و مانورهای سیاسی شاه در مصاحبه های او باشد؛ که نه از موضع قدرت، بلکه از موضع ضعف برای پوشاندن نقطه ضعفهای خود ابراز می کرده است.
شاه در زمانی که زیر فشار نهضت اسلامی امام خمینی به سنگر مذهب پناه برده بود و می گفت : «من از طرف خداوند برگزیده شده ام تا ماموریتی را انجام دهم» ، و قدرتش در سر نیزه خلاصه می شد، در مصاحبه اش با فالاچی قدرتش را به رخ جهانیان می کشید که «وقتی سه چهارم ملتی بی سواد است، تنها راه پیش برد اصطلاحات ، قدرت کامل داشتن و کاملاً مقتدر بودن است و گرنه بجائی نمی رسی» .
«ما از نظر نظامی خیلی قوی هستیم گر چه بمب آتم نداریم، ولی کاملاً احساس می کنم آنقدر مقاومت خواهیم کرد که جنگ جهانی سوم بوقوع پیوندد.» «در حقیقت این ما هستیم این ما منابع انرژی جهان را کنترل می کنیم؛ برای رسیدن به بقیه جهان، نفت از میان مدیترانه عبور نمی کند، بلکه از میان خلیج فارس عبور و به اقیانوس هند می رود.»
«گفتم که ایران یک کلید جهانی است؛ یا حداقل یکی از کلیدها .»
رابرت گراهام در ایران : تو هم قدرت، می نویسد :
«شاه این اشتباه را مرتکب شد که بیش از حد روی منابع مالی ایران حساب کرد و توانائی کشور را در مصرف درآمدهای اضافی نادیده گرفت.
وی با توسعه پیچیده ترین زراد خانه تسلیحاتی که در اختیار داشت، آسودگی خاطر سعودیها و سایر کشورهای همجوار را بهم زد؛ و با دخالت در منطقه و کشورهای مجاور موجبات نارضایتی کرملین را فراهم ساخت؛ و نیز با سفارش دادن تقریباً خریدهای فراوان نطامی از آمریکا، و بر هم زدن موازنه در معاملات غیر نظامی، موجبات نارضایتی دول اروپائی را بوجود آورد؛ و تصویر مستبد وی در تلویزیون، احساسات آمریکائیان را علیه او بر انگیخت؛ و جامعه یهود عمیقاً نگران قدرت نظامی ایران شدند . »

در اینکه شاه مانند پدرش دچار تو هم قدرت شده بود، نمی توان تردید کرد، ولی این تو هم پوچ در آن حد نبود که برای آمریکا و دول غرب ایجاد وحشت نماید؛ ظهور و سقوط رضاخان نشان داد که دست نشاندگان با همان قدرتی که روی کار می آیند، از کار هم بر کنار می شوند. تاریخ یکبار دیگر در مورد محمد رضاخان، این واقعیت را به اثبات رسانید.
فرد هالیدی در نوشتار خود تحت عنوان انقلاب ایران : توسعه ای نا برابر و مردم گرائی مذهبی، بزرگ نمائی شاه را اینگونه تصویر می کند که این اندیشه در شاه تقویت شده بود که او می تواند بدون حامیان وفادار در داخل کشور سلطنت نماید.
تحلیلهائی از این قبیل (بزرگ نمائی شاه) می تواند توجیه گر رفتار محافظه کارانه غرب در برابر سقوط هم پیمانشان باشد؛ و پاسخ بر این مطلب که : او که هم پیمان غرب بود، آیا مستحق چنین سقوط فضاحت باری بود؟
تحلیلها تا آنجا که با واقعیتهای عینی در تضاد نیست، کاملاً محتمل است؛ و مشکل عمده این تحلیلها در مقاصدی است که پس سر آنها قرار دارد؛ و گام به اصطلاح عامیانه دم خروسی از لابلای قبای تحلیل گر هویدا می گردد.
تفسیر سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی به اینکه شاه به دلیل ثدرت و نفوذی که در سیاست منطقه و بین الملل یافته بود، وحشت و انتقام غرب را بر انگیخت، می تواند مصداق هر دو نوع تحلیل مشارالیهما باشد.
اقتصاد نا بسامان ایران :
تحلیل گران سیاسی غرب نقش تعیین کننده وضع نا بسامان اقتصادی ایران در سقوط شاه را به دو صورت زیر بیان کرده اند :
۱ ) بالا رفتن توقعات اقتصادی مردم بدنبال یک دوره پیشرفت اقتصادی، و رکودی که پس از آن بوجود می آید، و معمولاً مردم از اوضاع بطور ذهنی بیمناک می شوند و روحیه انقلابی پیدا می کنند.
جیمز دیویس در کتاب به سوی تئوری انقلاب ، این روند را با منحنی خاصی به نام جی نشان می دهد و می گوید : «قبل از رسیدن به راس منحنی، تحولات بیشتر به معنی افزایش امکان تشنج و بی ثباتی می باشد» ؛ وی با اشاره به منحنی جی نتیجه می گیرد که انقلابها به احتمال بسیار زیاد هنگامی واقع می شود که به دنبال یک دوره کوتاه بر خلاف دوره قبلی پدید می آید. در این هنگام است که مردم نگران و وحشتزده می شوند و رو به شورش و انقلاب می نهند.

لارنس مارتین در مقاله نقش استراتژی آینده ایران، تحلیل مشابهی را ارائه می دهد و عامل سقوط شاه را این می داند که پیشرفتهای اقتصادی ممکن است حداقل در مرحله معینی، بجای ثبات بیشتر، منجر به نا آرامی می گردد.
ما در گذشته از ساموئل هانتینگتون نقل کردیم که وی نیز معتقد بوده است که پیشرفتهای اقتصادی گاه به بی ثباتی می انجامد.

در توجیه این نظریه گفته می شود که افزایش شدید و ناگهانی بهای نفت، منابع سرشار مالی جدیدی را در دهه بین ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در اختیار پیشرفت اقتصادی ایران قرار داد؛ در چنین شرائطی ایران مدعی بود که از بالاترین میزان رشد اقتصادی جهان برخوردار است.

در سال ۱۹۷۵، تولید نفت ۲۰ درصد کاهش یافت؛ و در نتیجه تا سال ۱۹۷۶ دولت به اندازه سه میلیارد دلار به پیمانکاران بدهی داشت. بودجه ۷ – ۱۹۷۶ نشان دهنده معادل ۴/۲ میلیارد دلار کسری با توسل زیاد به وامهای بین المللی بود.
رابرت گراهام در کتاب ایران : تو هم قدرت، ضمن بیان این مطلب، از یک سو چنین نتیجه می گیرد که شاه این اشتباه را مرتکب شد که بیش از حد روی منابع مالی ایران حساب کرد، از سوی دیگر عامل کساد کننده رونق اقتصادی را نه از جانب ایران، بلکه نشات گرفته از خارج می داند؛ و در استنتاج نهائی می گوید :

«درآمدها کاهش پیدا کرد؛ و فروش نفت نتوانست جوابگوی انتظارات جدید باشد .»
به عقیده برخی دیگر از تحلیل گران غربی، اقتصاد در حال شکوفائی ایران در دهه ۱۹۷۰ به مقیاس وسیعی سیر صعودی در طبقات اقتصادی ایجاد نمود، که نتیجه آن وضعیتی بود که خانواده های تازه به دوران رسیده، نه در همسایگی جدید احساس انس و راحتی می کردند، و نه می توانستند به نزد همسایگان و دوستان قدیم بازگردند؛ و توقعات این طبقه جدید به چنان سطح بالائی افزایش یافت که حکومت شاه نمی توانست حتی در شرائط عادی از عهده انجام آنها بر آید؛ ولی کاهش یکباره بهای نفت شرائط غیر عادی را بر ایران تحمیل کرد.

نکته بسیار مهمی که در این تحلیل نا گفته و مبهم مانده، و تحلیل گرانی که از پیشرفت اقتصادی ایران در سایه افزایش بهای نفت سخن گفته اند به آن اشاره ای ننموده اند، این است که آن پیشرفت اقتصادی که در این تحلیل مفروض انگاشته می شود، کجا بوده و چگونه و در چه زمینه هائی؟

ما در گذشته خاطر نشان کردیم که افزایش بهای نفت برای رژیم شاه منابع مالی سر شاری را به بار آورد، ولی این در آمدها متاسفانه صرف کمک به سیستم مالی و پولی و انحصار های بلوک غرب، و خرید سهام کارخانه ها و شرکتهار ور شکسته اروپا و انحصارهای بلوک غرب، و خرید سهام کارخانه ها گردید، و ته مانده بیست میلیارد دلار درآمد اضافی نفت، برای خرید گندم آمریکا، برنج تایلند، پیاز پاکستان، سیب زمینی هند، پرتقال آفریقای جنوبی، تخم مرغ اسرائیل، و پنیر و گوشت و موز هزینه شد.