عين القضات

به جاي مقدمه
بي گمان اين آخرين شامگاه تاريخ تا شب چهارشنبه , هفتم جمادي الاخري سال پانصد و بيست و پنج هجري قمري نيست که مردمي جمع مي شوند تا با چشمان بهت زده ي خود تماشا کنند , چگونه با اشارت دستي زير پايي خالي مي شود و طنابي سخت بر گلوگاهي که درآن , ني هفت بند , عشق و آزادي را مويه ميکند ,گره مي خورد و سر بلندي , سربلند مي شود .
نه دستي به خون آلود و نه چشمي به گناه نگريست . که اگر چنين مي کرد , در امان خلافت و دولت بود , چنان که غارتگران ترک و مستوفيان خلافت در سر تا سر دولت سلجو قي بودند .

و اين را هيچ کس اگر نمي دانست اهالي همدان مي دانستند که الحاد و ارتداد , جرم مرداني است که حضور معترض آنها آرامش شبانه ي غارت اهل قدرت را به هم مي ريزد و آنان را در بالا رفتن از پله هاي ايمان دروغين به زحمت مي اندازد . چرا که روايت شهيد « حلاج » را از زبان مردم داغديده بغداد و قرن پيش , شنيده اند . و دانسته اند که هر کس اگر چراغ دست دزدان شب نيست , دست کم سنگ راه نباشد , و گر نه در ميدان قدرت , چنانش بر دار مي کشند که دهان تاريخ از بهت و حيرت باز بماند.

هر چند فهم تازه از نظريه ي شناخت ديني و تعريف صوفيانه از ايمان , متفاوت از آنچه دستار سياه بندان بارگاه عباسي و امر بران سلجوقي آنها عرضه مي کنند , لکه هاي سياه و درشت کفري است که جز به خون شسته نمي شود , اما آيا همه ي آنچه که قاضي جوان همدان , بدان سبب در شامگاه چهار شنبه هفتم جمادي الاخري سال۵۲۵در حلقه ي بي شمار جمعيت گريان و وحشت زده , طناب دار را بوسيد , فهم صوفيانه ي او از معرفت ديني بود ؟ آيا مردمي که گرد آمدند , تا به گواهي لحظاتي بايستند که قاضي جوان همدان در

ستيز با فشار پنجه هاي مرگ , نوميدانه دست و پا مي کوبد و سر انجام در نبردي تراژديک همه ي تن و قلب خود را تسليم مرگ مي کند , هر گز از خود نپرسيدند که اين جوان که هنوز گلي از گل رويش نشکفته است و چندان فرصت نيافته حتي رويارويي با زندگي را تجربه کن , چه کفري را گفته است که اينک بايد هم چون قاتلان و راهزنان و تبهکاران به صليب کشيده شود ؟ کفر او کجاي نظام هستي را بهم ريخته و کدام دسته ازعناصر عالم را جا به جا کرده است که بايد مستوجب عقابي چنين باشد ؟

بي گمان , قاضي جوان هر چه گفت , خواب بارگاه خلافت را آشفت , کابوس دستگاه سلجوقي شد و پيش از او سهروردي ؛ هر يک با سر انگشت انديشه هايشان , نقاب از چهره هاي دروغين دين مداران فريبکار بر داشتند و شهادتشان , پيش از آن که افشاي اسرار معرفت باشد , افشاي دستگاه دروغ و غاربوده است . و اين را تاريخ به روشني افشا کرده است .

شرحي مختصر بر احوال و آثار عين القضات
نام و کنيه
نام او عبداله و نام پدرش محمد است ؛ البته در هيچ يک از آثارش به نام خود اشاره اي نکرده , بلکه خود را قاضي يا عين القضات ناميده است.کنيه ي او « ابوالمعالي » و لقبش «عين القضات » است ؛ اما از تاريخ و چگونگي اين عنوان که به او داده شده و همچنين اشتغال وي به شغل قضاوت , هيچ گونه اطلاعي در دست نيست.
زادگاه

زادگاه او همدان بوده , در آجا اقامت داشته و پدرش نيز در همانجا به دنيا آمده است . شهرت او به « ميانجي » به سبب نسبتي است که جدش بدان مشهور بوده است ؛ زيرا اجداد او اهل ميانه بوده اند . البته وي در نوشته هاي خود به نسبت « ميانجي » اشره نکرده , بلکه خويشتن را « همداني » خوانده است .

ولادت و وفات
زمان تولد او را به احتمال قوي , مي توان سال چهار صد و نود و دو هجري قمري دانست و با توجه به اينکه شهادت وي , در سال ۵۲۵هجري قمري اتفاق افتاده و در آن هنگام سي و سه سال داشته است ؛ پس تاريخ ولادت او , همان تاريخ مذکور است .
مذهب و اعتقاد

در خصوص مذهب و روش عين القضات , توجه کمتري شده است و شايد نمونه ي سخنان به ظاهر کفر آميزي که در گفته هاي او و « حلاج » و … وجود داشت , بهانه اي براي متهم کردن او بود و اين حقيقتي که بزرگان تصوف , در دل داشته اند , و دشواري بيان آن کلمات و منافي بودن آن با مصلحت روزگار , باعث شده است تا سرانجام جان بر سر اين کار بگذارند .
« سبکي » او را از شافعيان شمرده , و از نوشته هاي وي نيز مي توان اين مطلب را فهميد . مردم عادي و اهل ظاهر و مخالفان , او را به بي ديني و حلولي بودن , و دعوي نبوت و الوهيت , متهم کرده اند که اين نيز برخاسته از سخنان خود اوست :

« آخر شنيده اي که هر که با کافران نشيند , کافر شود ؟ اگر صحبت من تو را هيچ اثري نکردي , جز آنکه اگر چه حلولي معنوي نباشي , باري حلولي مجازي باش ؛ چه گويي ! آنها که مرا بي دين مي دانند , و تو بر دين من مي باشي ! چه مي گويي ؟تو نيز بي دين نباشي , ايشان را معذور دار « قُل الله ثُمَّ ذَرهُم ».
و آنجا که شرح ارکان پنج گانه ي اسلامي ( شهادت , نماز , زکات , صوم , حج ) مي دهد , همه جا و همه چيز را قبله مي داند و نماز را به صبح و شب اختصاص نمي دهد . بنابراين مي گويد :

« دريغا از دست راهزنان روزگار , عالمان با جهل , طفلان نارسيده , که اين را از نمط و حساب حلول شمرند ؛ جانم فداي خاک قدم چنين حلولي باد !! »
از آنچه پيداست و به چشم مي خورد , گمان مي رود که به ظواهر شريعت نيز چندان توجه و اعتنايي نمي کرده و براي رسيدن به وحدت و يگانگي , طاعت و معصيت را يکي مي دانسته است و شايد که همين سخنان شطح گونه ي او , مرگي زود رس و شهادتي آنچناني را برايش به ارمغان آورده است .
در کوي خرابات چه درويش و چه شاه در راه يگانگي چه طاعت چه گناه

بر کنگره عرش چه خورشيد و چه ماه رخسار قلندري چه روشن چه سياه
در اين باره , همچنين در تمهيد دهم _ که بحث در خصوص اصل و حقيقت آسمان و زمين است و اينکه اصل اين حقيقت , نور حضرت محمد (ص) و ابليس است _ به برداشته شدن قلم امر و تکليف از آدمي سخن مي گويد و امر و تکليف را متعلق به قالب مي داند , که اگر کسي از صفات بشري پاک شد , ديگر تکليف نيز از او ساقط مي شود .
عين القضات و کلام

به علم کلام علاقه فراواني داشت و همين شدت علاقه و اشتياق , او را کمک کرد تا اينکه در سن بيست و يک سالگي کتابي در علم کلام نوشت که شامل بحث دقيقي درباره ي « بعث » و « نبوت » بود _ اگر چه اين علم نتوانست او را سيراب کند و حتي سرگردانتر نيز گردانيد _ اين فراگيري علم کلام و آشقتگي ذهني او , باعث بر هم زدن اساس انديشه مذهبي او شده بود و پريشاني و سرگشتگي را برايش به دنبال داشت و سرانجام خود را از آن مهلکه رهانيد .

آنچه در اينجا نمي توان به صراحت از آن سخن گفت , شک و ترديد عين القضات است , که در کدام عقيده از عقايد اسلامي دچار شک و ترديد شده و علت آن چه بوده ؟ و ديگر اينکه کداميک از کتابهاي غزالي را خوانده و شک بوجود آمده را چگونه در خود مرتفع ساخته است ؟ و اثري نيز از رساله ي او ( غايه البحث عن معني البعث ) که در ابتداي کتاب « زبده الحقايق » به آن اشاره کرده , نيست تا شايد بتوان راه ورود و خروج او در آن شک و ترديد را فهميد؛ البته ممکن است که درباره نور باطني و علم و عقل باشد که « غزالي » نور باطني و تجلي آن را در دل براي حل مشکلات روحي و عقلي , کافي مي دانست و به علم و عقل نيز براي ادراک حقايق اين عالم , ارزش و بها مي داد , و شايد که اين شک او , در خصوص بعث و نشور و معاد جسماني و روحاني بوده است ؛ زيرا در پايان عمر , با نظر « ابن سينا » درباره معاد جسماني و… موافق مي شود که بي گمان در متهم ساختن او به کفر و بي ديني _ نظير آنچه که در تکفير ابن سينا اتفاق افتاد _ تأثير داشته است .

 

عين القضات درباره ي « ابليس » عقايدي دارد و در آثارخويش به ويژه « تمهيدات » و « نامه ها » _ ولو به ظاهر _ از او دفاع مي کند و در تمهيد نهم و دهم از « تمهيدات » اين عقايد را بيشتر بيان مي دارد , و در نامه ي يازدهم , کع به دوستي عزيز مي فرستد , چنين بيان مي دارد :
« جوانمردا ! اگر « وَ کلَّمَ الله موسي تَکليماً » کمال است , پس ابليس را از اين کمال هست . تو چه داني که ابليس کيست؟آنجا که ابليس هست , تو را راه نيست؛ اگر وقتي برسي , نقش سراپرده ي او اين است :
هم جور کشم بتا و هم بستيزم با مهر تو مهر دگري ناميزم
جاني دارم که بار عشق توکشد تا در سر کار تو شود,نگريزم

اين شيوه ي تفکر او , بدون شک , ريشه در انديشه هاي مرادو پير و مصاحب وي (احمد غزالي) دارد که او لقب « سيّد الموحدين » را به ابليس داده بود , و گفته بود : « شيطان گرچه ملعون و سرافکنده شد , ولي باز هم در فداکاري و از خود گذشتگي , سرور عاشقان بود .» و عين القضات مي گويد: «جبرييل صفتي بايد که دزديده در جمال ابليس نظر مي کند ؛ از خواجه احمد غزالي شنيدم که :« هرگز شيخ ابوالقاسم گرگاني نگفتي که ابليس ؛ بل چون نام او بردي , گفتي : آن خواجة خواجگان و آن سرور مهجوران ! چون اين حکايت وا « بَرَکَه » بگفتم , گفت : سرور مهجوران به است از خواجة خواجگان » .

در جاي ديگر , در بيان شرط هاي سالک در راه خدا , وقتي يادي از دو زلف شاهد مي کند, مي گويد:
« تو چه داني اي عزيز که اين شاهد کدام است ؟ و زلف شاهد چيست ؟ و خدّ و خال کدام مقام است؟ مرد رونده را مقام ها و معاني هاست که چون آن را در عالم صورت و جسمانيت غرض کني و بدان خيال انس گيري و يادگار کني , جز در کسوت حروف و عبارات , شاهد و خدّ و خال و زلف , نمي توان گفت و نمود ؛ مگر اين بيت ها نشنيده اي :
خاليست سيه بر آن لبان يارم مُهرست ز مُشک بر شکر , پندارم

گر شاه حبش به جان دهدزنهارم من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم »
پس از آن , در توضيح اينکه « شاه حبش » کيست , چنين گويد:«دريغا چه داني که شاه حبش کيست ؟ پرده دار « الا الله » است که تو او را ابليس مي خواني که اغوا پيشه گرفته است , و لعنت غذاي وي آمده است که « فَبِعِزَّتِکَ لَاُغوِيَنَّهُم أجمَعين ».

البته توجه و نگرش به ابليس که در آثار عين القضات , نمود بيشتري دارد , در آثــار کسـاني چــون « احمد غزالي » , « ميبدي » و . . . نيز به چشم مي خورد .
« محمد دارالشکوه » در کتاب « حسنات العارفين » خويش , از قول احمد غزالي نقل مي کند که : «و هم احمد غزالي گفت : هر که تعليم از ابليس نگرفت , زنديق است ؛ يعني در يگانگي , بار ملامت را مثل ابليس بايد برداشت و مردودخاص و عام گشت» و « حلاج » نيز در کتاب « طاسين الازل » صفحة چهل و دو مي گويد : « ما کان السّماء موحّدٌ مثلُ ابليسَ ».

« ميبدي » نيز در «کشف الاسرار » از ابليس به عنوان « مهتر مهجوران » ياد مي کند ( ج ۷/۳۳۷ ) , و نيز در جلد هشتم , صفحة ۳۷۳از او ياد کرده است.
« عطار نيشابوري » هم نسبت به ابليس نظري خوب دارد و شايد که پيرو حلاج و احمد غزالي باشد.
در آن ساعت که ملعون گشت ابليس زبان بگشاد در تسبيح و تقديس
که لعنت خوشتر آيد از تو صد بار که سر پيچِدن از تو سوي اغيار

« ابوالعباس قصاب » در وصف استقامت ابليس گفته است : « ابليس کشت خداوند است ؛ جوانمردي نبود کشتة خويش را سنگ انداختن ». گفت : « اگر در قيامت , حساب در دست من کند , بيند که چه کنم . همه را در پيش کنم و ابليس را مقام سازم ؛ وليکن نکند ».
عين القضات و عشق

قاضي همدان , راه رسيدن به مطلوب را عشق و معشوق پرستي , و آزاد بودن از هر حد و قيدي دانسته و بدين سبب , بيانات او از حدود فهم عامه تجاوز کرده و مظنة اتهام گرديده است .

« اي دوست ! عاشقان را دين و مذهب , عشق باشد , که دين ايشان , جمال معشوق باشد ؛ آنکه مجازي بود , تو او را شاهد خواني , هر که عاشق خدا باشد , جمال لقاء الله مذهب او باشد , و او شاهد او باشد ؛ در حقيقت , کافر باشد . کفري که ايمان باشد به اضافت با ديگران ؛ مگر اين بيتها نشنيده اي :
« آنکس که نه عشق را شريعت دارد کافر باشد که دين طبيعت دارد
هر کس که شريعت و حقيقت دارد شاهد بازي دين و طريقت دارد

مقام عشق را کسي نمي داند , جز خود عشق و اين همان معناست که دوست داشتن چيزي , آدمي را کور و کر مي کند :
« دريغا در عشق مقامي باشد که عاشق و معشوق را از آن خبر نباشد , و از آن مقام , جز عشق خبر ندارد . « حبک الشيء يُعمي و يُصمّ » اين باشد . چه گويي عشق از عاشق است , و يا از معشوق ؟ ني ني ! از معشوق است ؛ پس عشق الهي از کي باشد ؟ ضرورت , از جان قدسي باشد . عشق جان قدسي از کي باشد ؟ از نور الهي باشد . »
عين القضات و سماع

نسبت به سماع روي خوش داشته و گاهي _ آنگونه که خود ذکر مي کند _ « احمد غزالي » نيز به قصد شرکت در مجالس سماع و رقص متصوفه , از قزوين به همدان سفر مي کرده است ؛ عين القضات اين مطلب را در « تمهيدات » اينگونه مي نويسد :
« دانم که شنيده باشي اين حکايت : شبي من و پدرم و جماعتي از ائمه ي شهر ما , حاضر بوديم , در خانه مقدم صوفي ؛ رقص مي کرديم و ابوسعيد ترمذي , بيتکي مي گفت:پـدرم در بنگريست , پس گفت : خواجه امام « احمد غزالي » را ديدم که با ما رقص مي کرد , و لباس او چنين و چنان بود و نشان مي داد . »
تحول فکري

احتمالاً عين القضات , در ده سال آخر عمر , فکر و انديشه ي خويش را تغيير داده , و در کتاب « تمهيدات » که به سال ۵۲۱ هجري نوشته شده , به نظر مي رسد که امور آخرت را منکر شده و بنابراين انکار معاد جسماني , ادعاي برتري ولايت بر رسالت , و اعتقاد به نوعي حلول نيز , مي توان از اين کتاب استنباط کرد که بنا به نظر آقاي دکتر « زرين کوب » در کتاب جستجو در تصوف , تمام اينها ممکن است با همان تعاليم گنوسي , که ظاهراً در حلقه ي شيخ « برکه » و ياران او رايج بوده , ارتباط داشته باشد .
کلام قرآن و احاديثي را که بر وجود امور آخرت دلالت مي کند , به تمثيل حمل مي نمايد و آن را سخناني مي داند که براي مردم عامي گفته و آورده شده است .
او همچنين با انتخاب و پسنديدن « رسالة اضحوية » ابن سينا _ که دربارة آخرت و معاد نوشته شده و با عقايد ديني مبانيت دارد _ اين تحول فکري خويش را بيشتر بيان مي دارد .
آثار عين القضات همداني

الف) آثار دوران جواني : آثاري که در دوران جواني تأليف کرده و نام و اطلاعات کمي از مضامين آنها چيزي بر جاي نمانده است ؛ از جملة اين آثار مي توان اين کتب را نام برد :
۱_ رسالة جمالي ( دربارة ضرورت بعثت پيامبران و درمان بيماران روحي)
۲_رسالة علايي
۳_ رسالة امالي الاشتياق
۴_ نزهت العشاق و نهزت المشتاق
۵_ تفسير حقايق قرآن
۶_ غايت البحث عن معني البعث ( که اثري از آن در دست نيست )
ب) آثاري که پس از بيست و چهار سالگي تأليف نموده :

۱ ــ زبدت الحقايق: کتابي است فلسفي که راجع به حقيقت ذات خدا و صفات او و حقيقت نبوت و روز رستاخيز و احوال روح پيش از حلول در بدن و بعد از مفارقت آن , نوشته شده است .
۲_ مکتوبات : مجموعة نامه هايي است که به مريدان خود نوشته است که تعداد آنها کاملاً معلوم نيست . يک نسخة خطي اين کتاب در يکي از کتابخانه هاي استانبول شامل ۱۲۷ مکتوب است و در نسخه اي ديگر ۶۷ مکتوب و در ساير نسخه ها تعداد مکتوبات بين اين دو رقم ذکر شده است . مطالب مکتوبات اغلب مربوط به مسائل فلسفي مانند واجب و ممکن و حادث و… و اصول عرفاني مانند عشق و فنا و سلوک و شرح احاديث و آيات قرآني است .
در مکتوبات از مطالب فلسفي و سير و سلوک , مفصل تر و عميق تر از تمهيدات بحث شده و نيز اطلاعاتي دربارة زندگي شخصي عين القضات به دست مي دهد. اين نامه ها بين سالهاي ۵۱۷ تا ۵۲۵ نوشته شده است .

۳_ تمهيدات : در اين کتاب تنها از عرفان محض گفتگو شده است . وي تجارب روحي خود را براي وصول به محبوب و فنا در معشوق بيان مي نمايد . از تقسيم بندي اين کتاب به ده تمهيد روشن مي شود که وي قصد تأليف کتابي داشته است ؛ ولي وسعت مطالب او را بر آن داشته تا رووس مطالب را بيان دارد . اين کتاب در سال ۵۲۱ تدوين گرديده است .
۴_ شکوي الغريب : رساله اي است به زبان عربي که عين القضات در سي و سه سالگي هنگامي که در زندان بغداد اسير بوده براي دفاع از خود نوشته است .
ج) آثار منسوب به عين القضات :

۱_ شرح کلمات قصار باباطاهر : اين کتاب که به زبان عربي نوشته شده , در حقيقت فرهنگ ساده اي از لغات و اصطلاحات متصوفه مي باشد و در تفسير لغات به معني ظاهري اکتفا شده است .
۲_ رساله يزدان شناخت
۳_ رساله لوايح

ويژگي هاي سبکي
الف) سبک در نثر : آ ثار فارسي عين القضات , به جز رساله لوايح , به نثر مرسل و ساده بوده و در حقيقت , به زبان محاورة آن عصر تحرير يافته است و اصولاً شيفتگي و سوختگي عين القضات و عدم توجه وي به عبارات و الفاظ , نوشته هاي اورا از هر تکلفي دور ساخته است . در آثار وي تصنعات و تکلفات منشيانه ديده نمي شود و در تجزيه و تحليل مطالب , غامض ترين مسائل و رموز عرفان را غالباً همانند ديگر عارفان , با مثالي ساده و روشن بيان مي دارد ؛ از جملة اين ويژگيها مي توان از موارد ذيل نام برد :
۱_ استشهاد به آيات و احاديث نبوي
۲_ آوردن نظم در خلال نثر , چه فارسي و چه عربي , و به اشعار ديگران نيز کمتر استشهاد کرده است .
۳_ ذکر تشبيهات و تمثيلات لطيف در مقام ضرورت و براي تفهيم مقاصد , و استشهاد به کلمات بزرگان .
۴_ استعمال لغات و ترکيبات عربي ؛ به خصوص در مکتوبات خيلي زياد است .
۵_ به کار بردن افعال به صورت مصدري : « دريغا از عشق چه توان گفتن و از عشق چه نشان شايد دادن و چه عبارت توان کردن و . . . »
۶_ حذف افعال ؛ به قرينه لفظي و معنوي و احياناً تغيير بعضي از افعال به فعل مشابه ديگر براي احتراز از تکرار .
۷_ به کار بردن « وا » به معني « به » و « با » : وا برکه بگفتم . . .

۸_ الحاق « ي » به آخر فعل , در موارد شرط و استمرار و تمنّا .
۹_ آوردن « ب » تأکيد بر سر افعال منفي : مي پندارم هنوز چيزي مي بايد نوشت در نيّت که دست از من بنمي دارد .
۱۰_ آوردن « را » به معني « از » : وقتي شيخ را پرسيدم که ما الدليل علي الله ؟ فقالَ دليله هو الله .
۱۱_ اضافه کردن « ي » مصدري به صفت مشبهة عربي ؛ مثل ظلومي و کفوري
ب) سبک در نظم : اشعار عين القضات اغلب , رباعي بوده , به مقدار کمي نيز قصيده و غزل است که عموماً در خلال نثر و براي تکميل معني و مفهوم آن به کار رفته است . در رسالة شکوي الغريب , از اشعار خود که مستقلاً دربارة موضوع بخصوصي سروده , دو قسمت زير را نام برده:
۱_ ساده و بي تکلف بودن

۲_ سرودن اشعار هيجان انگيز :
در عشق قدم کسي نهد کش جان نيست بـا جـان بودن به عشق در سـامان نيست
در مـاندة عشق را از آن درمـان نيست کانگشت به هر چه بر نهي عشق آن نيست
۳_ آوردن مضامين آيات و احاديث :

اي آنکه هميشه در جهان مي پويي اين سعي تو را چه سود دارد گويي
چيزي که تو جويــان نشــان اويي با تست همي تـو جاي ديــگر گويي
۴ – استعمال حرف ندا ورغايب :

در عشـق حـديث آدم و حـوانيت اي هرکه نه عاشق است او از ما نيست
ما را گويند کاين سخن زيبا نيست خـود را چه گنـاه اگـر کسي بينـا نيست
۵ – ذکر مثل در شعر :

در چشمم چــهر چون نـگار تو بماند بر رويم رنگ گوشـوار تـو بماند
هستيم به سر شد و خمار تو بماند خر رفت و رسن ببرد و بار تو بماند

کودکي و شاگردي
تقريباً همه ي تذکره ها او را عبداله پسر محمد خوانده اند , هر چند وي در دو جا در تمهيدات , خود را محمد ناميده است : « شيخ ما يک روز نماز مي کرد و به وقت نيت مي گفت : کافر شدم و زنار بر خود بستم « الله اکبر » چون از نماز فارغ شد , گفت : اي محمد تو هنوز به ميانه ي عبوديت نرسيده اي , به پردة آن نور سياه که پرده دار « فَبِعِزَّتِکَ لَاُغوِينهم اجمعين » تو را راه ندادند , باش تا آن جا رسي »
« وقتي پيرم گفت – قدس الله روحه – که : اي محمد هفتصد بار مصطفي ( ص ) را ديده ام و پنداشته بودم که او را مي بينم , امروز معلوم شد که خود را ديده بودم . »
در برخي منابع به کنيه ي ابوالفضايل با عبارت : « ابوالفضايل عبدالله بن محمد الميانجي » معروف است .« ميانجي » يا « الميانجي » منسوب به ميانه , نسبتي است که تقريباً بيشتر منابع به او داده اند . عين القضات به هر نامي که منسوب باشد , در تمهيدات خود را « قاضي همدان » مي خواند : « زنهار تا پنداري که قاضي مي گويد که : « کفر » نيک است و اسلام , چنان نيست . حاشا و کلا مدح کفر نمي گويم . . . »

در چند جا نيز خويش را عين القضات مي داند : « کامل الدوله والدين نبشته بود گفت که : در شهر مي گويند که عين القضات , دعوي خدائي مي کند و به قتل من فتوا مي دهند . اي دوست ! اگر از تو نيز فتوا خواهند , تو نيز فتوا مي ده . »

استاد , دوست و شيخ عين القضات , احمد غزالي , نيز در نامه اي که براي وي مي نويسد , او را به صراحت عين القضات مي خواند.
غير از کنيه ي ابوالفضايل که در نفحات الأنس و هفت اقليم براي عين القضات آمده , برخي او را ابوالمعالي نيز ناميده اند . حتي اگر برخي منابع در نام و کنيه ي دقيق وي نظرات متفاوت داشته باشند , در اين که او همداني است , و در همدان به دنيا آمده و در آنجا بزرگ شده و بر مسند قضا تکيه زده , توافق دارند.اگرچه وي , خود را حتي در تمهيدات همداني مي داند و به نسبت ميانجي خود اشاره اي نکرده است .

برخي منابع چون الانساب سمعاني و معجم البلدان حموي ، به نسبت ميانجي عين القضات اشارتي دارند و ميانجي را منسوب مي دانند به ميانه ي آذربايجان . تنها با استناد به همين دو منبع است که استاد زرين کوب ، پدر او را ظاهراً از اهالي ميانه مي داند و از او به نام عين القضات ميانجي ياد مي کند که ازدواج کرده بود و دست کم يک پسر به نام « احمد » داشت .

اگر آنچه را که الانساب و معجم البلدان نوشته اند : قاضي ابوالحسن علي بن الحسن بن علي ميانجي قاضي همداني و پدر ابوبکر محمد انتقال يافته است ، اعتماد کنيم ، و اگر روايت طبقات الشافعيه که ضمن تأييد منصب قضاي همدان براي ابوالحسن علي بي حسن بن علي ميانجي ، جد عين القضات ، تأکيد دارد که وي « به هنگام نماز صبح در شوال ۴۴۱ ( يا ۴۷۱) کشته شد . » را سند قرار دهيم ، مي توانيم به چنين نتيجه اي برسيم که قضاوت و شهادت در خاندان عين القضات ، موروثي بوده و عين القضات ، سرنوشت سرخ خود را مثل شغل قضا از جد و پدر خود به ارث برده است .

به هر روي ، عين القضات در ۴۲۹ هجري قمري در همدان به دنيا آمد . جز « سبکي » که در طبقات الشافعيه ، وي را از اهالي خراسان مي داند ، در هيچ جا ، چه در آ ثار خود عين القضات و چه در نوشته هاي ديگران ، مطلبي که خراساني بودن وي را تأييد کند ، وجود ندارد . ترديدي نيست که « سبکي » مرتکب اشتباه شده است .
مجمع الآداب ، تولد عين القضات را ۴۹۲ مي داند . غير از اين اثر و نشريه ي آزياتيک که سال ۴۹۲ را به عنوان سال تولد وي تأييد مي کنند ، در هيچ تذکره و کتابي به تاريخ دقيق تولد عين القضات اشاره نشده است . از آنجا که تاريخ دقيق شهادت او ۵۲۵ است و به تصريح خودش در هنگام شهادت , ۳۳ سال داشته است , ۴۹۲ مي تواند به عنوان سال تولد وي درست باشد .

از روزگار کودکي و چگونگي تحصيلات مقدماتي او آگاهي و گزارش روشني در دست نيست . اصولاً برخي از منابع و تذکره ها هرچه به شهادت وي ÷رداخته اند , از نظر گزارشروند زندگي او چندان پر مايه نيستند . از آنچه برخي از تولد تا ۲۰ سالگي وي روايت کرده اند , بيشتر مبتني بر گمان , با تکيه بر نوشته ها و اقرارهايش در پاره اي نوشته هاي اوست . با اين همه يک واقعيت روشن و آشکار است که عين القضات تقريباً سراسر عمر خود را در همدان بوده است.سالياني پيش از مرگ را هر روز بر مسند قضا مي نشست و مردم همدان بارها ديده بودند که چگونه اين جوان , حکم به دادگري مي کرده است

در شکوي الغريب از دانسته هاي خود در دانشي سخن مي گويد که « با سرشت آدميان پيوند دارد و به گوشها سبک و خوشايند مي رسد .» در هنگام بلوغ آن را ترک مي کند و به علوم دين رو مي آورد . روشن است آن دانشي که با سرشت آدميان پيوند دارد و . . . , نمي تواند جز علوم ادبي , به ويژه دانش آرايه هاي لفظي و معنوي باشد . بنابراين پيش از آنکه ـ به گفته خود ـ به بلوغ برسد و به علوم و معارفي چون فقه , اصول , تفسير , حديث , کلام و فلسفه بپردازد , به علوم ادبي پرداخته و در آن به استادي رسيده بود . در آغاز بلوغ , ضمن رويکرد به تحصيل علوم دين , به راه تصوف گام نهاد .

در ۲۱ سالگي کتابي در علم کلام و حقيقت نبوت و حقيقت نبوت به نام غايت البحث عن معني البعث را براي خواص نوشت . اين که جوان ۲۱ ساله اي بتواند , اثري تا اين مايه معتبر در علم کلام , خلق کند ميتوانست از يک سو , ظهور نبوغ شگفت انگيز و از سويي ديگر مايه ي رشک بسياري باشد . رشکي چنان سياه , که در ساليان کوتاه بعد , براي آنان که نامه ي مرگ او را امضاء ميکنند , سرمايه ي قابل توجهي است . در شکوي الغريب از اين حسادت سخت مي نالد :
« عجبي نيست که من هم مورد حسد قرار گيرم , در حالي که نوري بودم و براي ۲۰ سالگان و بالاتر شير خواره مي نمودم . کتابهايي نوشته ام که پنجاه و شصت ساله ها از فهم آن ناتوانند تا چه رسد به تأليف آنها »

بي گمان آنچه عين القضات در غايت البحث . . . فراهم مي آورد , روح ناآرام او را چندان آرام نميکند و او را تشنه و مضطرب در جست و جوي راهي ديگر بر مي انگيزد .
هم پاي پدر صوفي مشرب خود به حلقه ي ارادت صوفيان گام مي نهد . خود درباره ي حضورش در يکي از مجاسي صوفيان چنين مي گويد :
« و پدرم , همچنين , روزي بر پاي ايستاده بود . و من و جماعتي عدول حاضر بوديم در خانه ي مقدم صوفي . ما رقص مي کرديم و بوسعيد ترشيزي بيتکي مي گفت . پدرم همچنان بيدار گفت که خواجه احمد غزالي را ديدم که با شما رقص مي کرد و لباس او چنين بود . و بيدار بود که ديدند خفته و من ديدم و نه ديگران . »

اين نخستين ديدار عين القضات با احمد غزالي است که بعداً از معلمان او به شمار مي آيد .« ارتباط عين القضات با شيخ احمد غزالي تا پايان عمر شيخ ـ که فقط چند سالي قبل از شهادت وي درگذشت ـ ادامه يافت .» صرف نظر از چند بار ديدار که ميان وي و احمد غزالي اتفاق افتاد , عين القضات بسياري از نادانسته هاي خود در زمينه هاي شريعت و طريقت را کتباً از وي مي پرسيد . جامي رساله ي عينية غزالي را بهترين گنجينه ي اين مکاتبات مي داند و آن را در فصاحت و بلاغت و رواني بي نظير مي خواند .

ارادت احمد غزالي به عين القضات چندان بود که در نامه هاي خود به وي , او را قرّه العين خطاب مي کرد : « سلام الله ـ تعالي ـ علي الولد الاعز قره العين , عين القضات و برحمته و برکاته . . .» هم او بوده است که عين القضات را با رقص مذهبي ( سماع Religious Dance ) و انديشه ي صوفيانه آشنا و فلسفه ي عرفاني خود را به او القا کرد . خود وي ارتباط معنوي و فکري اش را با احمد غزالي که بعدها به مکاتبه و آمد و شدي جدي منجر مي شود , در آغاز مطالعه ي مصنفات حجه الاسلام ( محمد غزالي ) مي داند , که دوره ي چهار ساله ي زندگي اش را اشغال مي کند . با وجود آنکه انتقاد هايي بر اين مصنفات داشت , همواره به نويسنده ي آنها با چشم ارادت و شاگردي مي نگريست .