فراموشي در عشق
به نام خداوند بخشنده مهربان كه زندگي بر اساس دستهاي پرتوان او رقم مي خورد كه گاهي اين حوادث تلخ و گاهي خوشايند مي‎شود ولي اگر انسان ها كمي بر روي اين حوادث تفكر كنند كه چيزي جز حكمت و تقدير او نسبت به خلايق زمين نيست اين داستان كوتاه برگرفته از تقديري كه آخر آن چيزي جز خير نيست اتفاق افتاده در اين داستان با آنكه اولش چيزي جز گرفتاري و مشكل نبود ولي در آخر به خوبي تمام شده و سرنوشت دو انسان با طرز تفكر متفاوت از دو شهر مختلف به هم گره مي خورد و چنين آغاز مي‎شود كه …

دختري روستازاده بود در دل كوههاي سر به فلك كشيده روستايي زيبا و خرم با مردماني مهربان و سخت كوش دختر داستان ما كسي نبود جز مهربانو كه دختري با قامت بلند و رشيد و سيماي زيبا كه در درون او مهرباني و صفا لانه كرده بود روزي از روزهاي زيباي خدا كه آفتاب در آسمان نمايان شده بود مهربانو براي آوردن آب به كنار چشمه رفته بود و مشغول پر كردن كوزة آب بود كه صداي پايي توجة او را به خود جلب كرد ناگهان سرش را بالا آورد و يك پسر شهري را ديد كه بالاي سر او ايستاده آن پسر

كسي نبود جز يوسف كه وقتي مهربانو را ديد با تعجب و از سر شوق به او سلام كرد و مهربانو هم جواب سلام او را داد يوسف از اين كه در اين روستاي دور افتاده دختري زيبا زندگي مي كرد تعجب بسيار كرده بود اول اسم او را پرسيد و مهربانو خود را معرفي كرد و يوسف نيز با عجله خود را معرفي كرد بعد يوسف سوال كرد كه آيا شما در اين ده زندگي مي‎كنيد مهربانو گفت: بله شما چطور يوسف گفت: ما در شهر زندگي مي كنيم و چون من با يكي از اهالي اين روستا درس مي خوانم و امروز هم براي گذراندن تعطيلات او مرا به همراه خانواده اش به اين روستا آورده است او از اين جا خيلي براي من تعريف كرده بود ولي از دختران زيبارويي كه در اين ده زندگي مي كنند به من چيزي نگفته بود مهربانو كه عجله داشت گفت: ببخشيد من بايد بروم يوسف گفت مي‎شود از شما خواهش كنم فردا به اينجا بيايي

مهربانو كه تا به حال از هيچ پسر شهري خوشش نيامده بود ولي اين بار يوسف نظر او را جلب كرده بود پس قبول كرد و سريع از آنجا دور شد. مهربانو گويي ساليان دراز يوسف را مي شناخت ولي چنين نبود. مهربانو كه به فردا فكر مي كرد، نمي توانست كارهايش را درست انجام دهد غروب شده بود و پدرش با گوسفندان از صحرا برگشته و خسته و گرسنه بود. بعد از خوردن شام پدر به رختخواب رفت ولي مهربانو به آسمان نگاه مي كرد گويي زمان از حركت ايستاده بود و براي مهربانو خيلي كند مي گذشت مهربانو فكر مي‎كرد كه فردا چه اتفاقي مي خواهد بيفتد بالاخره شب با همه كندي اش سپري شد و صبح فرا رسيد مهربانو از آب كوزه اي كه آورده بود به سروصورت خود

زد بعد از وضو گرفتن و خواندن نماز صبح صبحانه را آماده كرد در فكر بود كه يوسف يك پسر شهري است و از نظر مالي بهتر از مهربانو بودند آيا خانواده يوسف هم مثل او فكر مي كردند يا نه حال يوسف هم بهتر از مهربانو نبود او هم به فردا كه آيا جواب مهربانو چه خواهد بود فكر مي كرد و لحظه شماري مي كرد كه يك بار ديگر مهربانو را ببيند حالا دوباره به سراغ مهربانو برويم مهربانو بعد از نماز لباسي كه از مادرش به يادگار مانده بود را مي خواست بپوشد ولي اين لباس سوراخ بود چند لحظه فكر كرد چه كار كند يا صلاح است او فردا به كنار چشمه برود يا نه.

خلاصه مدتي فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه لباس مادر را تعمير كند و بپوشد مهربانو كه در زمان كودكي مادرش را از دست داده بود تنها خاطره و تنها چيزي كه بوي مادرش را مي داد همين لباس بود كه آن را خيلي دوست داشت پس همين لباس كهنه و تميز را پوشيد اين لباس كهنه گويي زيبايي مهربانو را با آن قامت بلند را زيباتر مي كرد همين كه با اين لباس وارد حياط شد پدر كه آمادة رفتن به صحرا بود او را ديد و به او نگاه مي كرد و اشكي از سر شوق بر گونة پر از چين و چروكش نشست مهربانو به چهره پدر لبخندي زد و گفت : كه بابا چه شده است كه اين طوري ذوق زده اي پدر گفت: وقتي تو را در اين لباس ديدم به ياد مادرت افتادم مادرت در اين دنيا بي

همتا بود افسوس كه زود از دنيا و از پيش ما رفت و ما را تنها گذاشت راستي دخترم چي شده كه تو اين لباس را پوشيدي مهربانو از فرصت استفاده كرد و گفت: دلم براي مادرم تنگ شده بود صندوق را باز كردم تا عكس مادر را ببينم اين لباس را ديدم و برداشتم كمي خراب شده بود ولي آن را تعمير كردم و حالا اين چيزي شده كه مي بيني. پدر لبخندي زد و گفت: حالا دخترم كجا مي روي مهربانو گفت: پدر جان به كنار چشمه مي روم تا براي درست كردن ناهار كمي آب بياورم.

پدر گفت: دختر خوبم پس زودتر بيا چون من امروز با تو كار دارم مهربانو كه در دل شوقي عجيب داشت گفت: باشد پدر سريع برمي گردم مهربانو كوزه را به دوش گرفت و به راه افتاد تا به نزديكي چشمه رسيد گويي جهان پيش چشم مهربانو زيبا شده بود در راه فكر مي كرد كه چگونه با يوسف صحبت كند و از چه كلماتي استفاده كند تا به كنار چشمه رسيد گوشه اي زير سايه درختي نشست و منتظر يوسف شد و حالا از يوسف برايتان بگويم كه يوسف برعكس روزهاي ديگر زودتر از خواب بيدار شده بود و جلوي آينه به خودش مي رسيد و سرووضعش را مرتب مي كرد، مادر يوسف كه تعجب كرده بود از اين سحرخيزي يوسف كنار او رفت و گفت: پسرم چه شده است كه سحرخيز شده اي يوسف كمي خجالت كشيد و گفت: مادرجان قرار است جايي بروم مادر گفت: كجاست كه صبح زود بيدار شده اي و جلوي آينه به خود مي رسي

يوسف گفت حتماً مهم است كه اين طور عجله دارم ولي يوسف نتوانست مادرش را قانع كند مادر گفت: برو پسرم خدا به همراهت يوسف اسب مرادش را زين كرد و به راه افتاد يوسف آنقدر عجله داشت كه زين اسبش را محكم نبست در راه در فكر اين بود كه چگونه دل مهربانو را به دست آورد در همين فكر بود كه ناگهان صداي بوق تراكتور باعث رم كردن اسبش شد و او را به زمين پرت كرد يوسف وقتي به زمين خورد سرش به شدت با سنگ سختي برخورد كرد و همان جا بيهوش شد.

مهربانو كه طاقت از كف داده بود از اين كه بيهوده منتظر شده بود و خبري از يوسف نشده بود ناراحت و عصباني بود پدر كه به دنبال مهربانو مي گشت ناگهان يادش آمد دخترش براي آوردن آب به لب چشمه رفته بود بدنبال او سر چشمه آمده بود و او را صدا مي كرد مهربانو با شنيدن صداي پدر از جا بلند شد و از شدت ناراحتي اشك از چشمانش سرازير شده بود و در دل به بخت سياه خود لعنت مي فرستاد مهربانو كه از شدت ناراحتي چهره اش قرمز شده بود و نگاهش به يك نقطه خيره مانده بود در همين حال بود كه ناگهان صدايي گفت: دخترم دخترم تو اينجايي مهربانو كه يادش رفته بود كه پدرش در خانه منتظر اوست يكدفعه از جا بلند شد و سرش را به پائين

انداخت تا پدرش متوجه اشكهاي او نشود ولي پدر فهميد كه مهربانو گريه كرده از او علت گريه كردن او را پرسيد، مهربانو كه نمي خواست پدرش از قضيه بوي ببرد گفت: دلم براي مادرم تنگ شده پدر با خوشحالي اشكهاي او را پاك كرد و گفت ناراحت نباش من كه كنار تو هستم و نمي زارم كه ناراحت بشوي مهربانو دست پدر پير و مهربانش را بوسيد و با هم به طرف خانه به حركت درآمد اما از يوسف بگويم كه راننده تراكتور كه ترسيده بود با سرعت از ماشين پياده شد و به سمت يوسف رفت و ديد كه از سرش خون زيادي رفته و با دستمال سر يوسف را بست و او را در تراكتور گذاشت و او را به بيمارستاني كه در آن نزديكي بود ببرد راننده تراكتور نگاهش به يوسف بود كه مبادا اتفاقي برايش بيفتد بعد از نيم ساعت به درمانگاه روستا رسيدند راننده يوسف را به پشت گرفته به سمت پله هاي درمانگاه رفت و او را به داخل برد و با شتاب به پرستار گفت: كمكم كنيد او بيهوش شده يوسف را به داخل اتاق برده دكتر را به بالين او آوردند دكتر با ديدن حال او ابتدا سرش را پانسمان كرد.

دكتر از سر يوسف عكس برداري كرد و فهميد كه جراحت سر يوسف چيز مهمي نيست ولي به قسمتي از مغزش كه مربوط به حافظه است ضربه شديدي وارد شده كه ممكن است اين ضربه باعث فراموشي موقت و يا دائمي او شود دكتر علت اين ضربه را از راننده پرسيد و راننده تمام ماجرا را براي دكتر تعريف كرد. دكتر به راننده گفت: اين آقا بايد چند روزي تحت مراقبت ويژه قرار بگيرد تا حال جسمي و سرگيجه كه بر اثر ضربه وارد به سر و خوني كه از سرش بهتر شود و شما با اين آدرس و شماره تلفن كه از جيب كت او پيدا كرديم به دنبال خانواده او برو كه ممكن است تا حالا نگران فرزندشان شده باشند.

راننده كه از ترس رنگ بر رخسارش نمانده بود به دنبال خانواده يوسف رفت و بعد از چند ساعت موفق شد آن ها را پيدا كند و تمام ماجرا را به مادر و پدر و تنها خواهرش يگانه تعريف كند آنها پس از فهميدن ماجرا با نگراني و دلشوره به درمانگاه به راه افتادن مادر يوسف كه فقط در حال گريه و ناله بود حال خواهرش يگانه بهتر از مادرش نبود و پدر يوسف با نگراني خود را به در اتاق دكتر رسانده و دكتر تمام ماجرا را براي آنها بازگو كرد مادر يوسف به دكتر گفت: آقاي دكتر از شما خواهش مي كنم آيا حال پسرم خوب مي‎شود يا نه دكتر گفت: او فردا مرخص است از نظر جسماني حالش خوب است ولي از نظر روحي صدمه شديدي خورده است كه بهبودي كامل او وقت مي‎برد مادر پرسيد چطور دكتر گفت: با ضربه اي كه به مغز پسر شما خورده است باعث فراموشي او شده شايد اين فراموشي كوتاه مدت و يا بعد از گذشت زمان طولاني يا تا آخر

عمر در حالت فراموشي باقي بماند مادر يوسف گفت: آيا نمي‌توان كاري براي او كرد دكتر گفت: با يك شوك شايد او تمام گذشته اش را به ياد بياورد شما مي توانيد جواب عكس هاي او را به دكترهاي متخصص مغز و اعصاب هم نشان دهيد و از آنها هم كمك بگيريد در اين حال يوسف آرام آرام چشمهايش را باز كرد و مادر و پدر و يگانه را بالاي سر خود ديد يوسف با ترس گفت: شما كي هستيد؟ مادر گفت: پسرم من هستم مادرت مرا نمي شناسي و اين خواهر تو يگانه و آن مرد هم پدر توست ولي يوسف هر چي فكر مي كرد چيزي را به ياد نمي آورد.

آن روز با تمام مشكلاتش تمام شد و يوسف همراه خانواده اش كه آنها هم برايش غريبه بودند به خانه رفت چند روزي به اين منوال گذشت و مادر و خواهر يوسف نهايت مراقبت را از او مي كردند و او ساعتها به يك نقطه خيره مي شد و به مغز خود فشار مي‎آورد كه بتواند چيزي از گذشته را به ياد آورد. ثانيه ها، دقيقه ها، ساعتها، روزها و ماهها مي گذشت ولي يوسف همان طور بود كه بهتر نمي شد با هيچ كس حرف نمي زد و چيزي نمي گفت : بعد از مدتي با اين حال به خواب رفت و در خواب ديد كنار چشمه اي ايستاده و دختري او را صدا مي كرد يوسف … يوسف در همين حال يوسف ناگهان از خواب پريد و از مادرش كه كنارش نشسته بود سوال كرد اسم من چيست و آيا شما كه مي گوئيد مادر من هستيد از گذشته من چيزي مي دانيد مادر گفت: بله تو پسر من هستي و يك آلبوم عكس آورد كه در تمام عكسها در كنار مادر و پدر و

خواهرش يوسف نيز حاضر بود او تمام حرفهاي اين زن را باور كرد مادر در جوابش گفت: من فقط مي توانم به تو بگويم كه روزي كه اين اتفاق براي تو افتاد تو آنروز خيلي خوشحال بودي و صبح زود بيدار شده و به سرو وضع ات مي رسيدي من هم هر چقدر از تو سوال كردم كه چرا عجله مي كني تو جواب سر بالا به من دادي و بعد از خانه بيرون رفتي و بعد از چند ساعت آن آقا آمد و گفت: براي تو چه اتفاقي افتاده اين حرفهاي مادر يوسف را چند لحظه به فكر فرو برد و به مغز خود فشار آورد كه آن روز قرار بود چه كسي را ببيند كه مادر به رفتار او مشكوك شده بود ولي چيزي به ذهنش نرسيد قرار شد او را براي درمان بهتر پيش يك پزشك متخصص ببرند فرداي آن روز همه آماده

شدند تا با يوسف پيش پزشك بروند وقتي به بيمارستان رسيدند و به اتاق دكتر رفتند دكتر با ديدن عكسهاي مغز يوسف و عكس هايي كه با دستگاه پيشرفته گرفته بودند گفت: پسر شما قابل درمان است به شرط آنكه او در يك مكان خوش آب و هوا چون هواي پاك روي مغز و ذهن آدمي تأثير مي گذارد مدتي دور از هياهوي شهر زندگي كند تا كم كم حافظة خود را به دست آورد خانواده يوسف از اين خبر خوشحال شدند و قرار شد او را به همان روستايي كه براي تعطيلات پيش دوست يوسف رفته بودند ببرند و خواهرش يگانه او را هر روز در اين هوا به بيرون ببرد و يگانه هر روز صبح او را با صندلي چرخ دار (ويلچر) به گردش ببرد.

ولي حال غم انگيز مهربانو او نزديك چند ماه در خود بود و با كسي حرف نمي زد و گوشه گير شده بود و در خلوت خود به يوسف كه چرا او را در آن مكان تنها گذاشته بود فكر مي كرد و پدر نيز هر روز با او در مورد خواستگار جديدش كه كسي نبود جز پسر كدخدايي ده كه از او خواستگاري كرده بود جواب رد مي داد آيا نظرش عوض شده است يا نه پدر گفت آنها خانواده خوب و نجيبي است و من آنها را سالها مي شناسم ولي مهربانو زير بار حرف پدرش نمي رفت و فكر يوسف نيز كم كم از ذهن مهربانو بيرون مي رفت مهربانو هر روز براي آوردن آب به آن چشمه مي رفت و به ياد آن روز از ته دل آهي مي كشيد و در اين فكرها بود كه كوزه اش پر از آب شد او از جا بلند شد

و اشكي از چشمش روي صورتش ريخت در اين افكار غوطه ور بود كه شيئي عجيب فكر اون رو به خود جلب كرد مهربانو با سرعت آن طرف را نگاه كرد از دور ديد كه يك آقا روي صندلي چرخ دار و همراه خانم به طرف چشمه مي آمدند و آنها به چشمه نزديك شدند ولي مهربانو از ديدن چيزي كه مي ديد خشكش زد و برق از چشمانش پريد آن مرد كسي نبود جز يوسف و دختري را در كنار او ديد كه با لبخندي مهربان و آرام با او حرف مي زد مهربانو از شدت هيجان و عصبانيت نمي دانست كه چكار بكند مي خواست به سمت يوسف برود و بگويد كه چرا آن روز او را سركار گذاشته و غرورش را از بين برده ولي خانمي كه در كنار او بود مانع از گفتن اين حرفها شد مهربانو فكر مي كرد كه او همسرش است بعد با عصبانيت از كنار آنها به آرامي گذشت يوسف هر چقدر به مهربانو نگاه مي كرد چيزي به يادش نمي آمد آن روز مانند روزي بود كه براي

اولين بار يوسف را ديد هم خوشحال شد و هم ناراحت كه چه اتفاقي برايش افتاده است از آن جا گذشت آن روز هم مثل روزهاي ديگر سپري شد و فرداي آن روز هم مهربانو براي آوردن آب به آنجا رفت خم شده و كوزه هايش را پر آب مي كرد كه ناگهان گرمي دستي را روي شانه هايش حس كرد سرش را بالا آورد همان زني بود كه همراه يوسف ديده بود، بود گفت: ببخشيد شما با من كاري داريد خواهر يوسف سلام كرد و گفت: تو همان دختري ديروزي نيستي كه با ديدن ما شروع به رفتن كردي ما اينجا غريب هستيم زياد با اين منطقه آشنا نيستيم شما كي هستيد؟ مهربانو گفت اسم من مهربانوست و هر روز براي آوردن آب به اين چشمه مي آيم يگانه پرسيد من شنيده ام در اين ده زيارتگاهي وجود دارد آيا تو آن را مي شناسي گفت: بله ولي آن در بالاي كوه قرار دارد براي چي مي خواهي به آنجا بروي يگانه گفت: براي شفاي

برادرم يك دفعه مهربانو سر جايش خشك شد و لبخند تلخي زد مهربانو پرسيد چي شده چرا يكدفعه رنگ پريده و ساكت شدي مهربانو گفت: نه چيزي نيست حالم خوب است من بايد بروم پدرم الان در خانه منتظر من است نمي توانم دير كنم او پير است و نگران من مي‎شود يگانه گفت تو هنوز جواب من را ندادي آيا به من و برادرم كمك مي كني تا به آن زيارتگاه برويم مهربانو گفت: با كمال ميل مي پذيرم و كمك ت مي كنم و اميدوارم خداوند متعال برادرت را شفا بدهد فردا هم مي آيي؟

مهربانو گفت فردا هم به اينجا مي آيم اميدوارم كه مزاحم وقتت نباشم مهربانو گفت: نه فردا به پدرم مي گويم و همراه شما مي آيم بعد از هم خداحافظي كردند و قرار گذاشتن فردا همديگر را كنار چشمه ملاقات كنند مهربانو در راه از اينكه خدا جواب همة سوالاتي كه در ذهن داشته بود را داده است خوشحال و با اميد به طرف خانه رفت.
يگانه چند دقيقه اي بيشتر با مهربانو صحبت نكرده بود ولي محو رخسار و گفتار او شده بود و در خانه فقط از مهربانو صحبت مي كرد كه همه اعضاي خانواده مشتاق ديدن او شدند و يگانه گفت : شما نمي توانيد او را ببينيد چون من هنوز او را كامل نمي شناسم ولي در همان نگاه اول از او خوشم آمد چون يك معصوميت خاصي در چشمانش برق مي زد خلاصه شب فرا رسيد بعد از خوردن شام همگي به اتاق هاي خود رفتند و خوابيدن و فردا صبح يگانه و يوسف آماده شدند و به راه افتادن، مهربانو زودتر از آنها به چشمه رسيده بود و منتظر آن ها بود مهربانو همين طور انتظار مي كشيد يك دفعه صداي ترمز او را از خلوتش بيرون آورد يگانه از ماشين پياده شد و سمت چپ خود رفت و صندلي يوسف را از بالابر ماشين پائين آورد و يوسف روي آن نشست و يوسف و مهربانو همراه يگانه به طرف زيارتگاه رفتند در راه از هر موضوعي حرف مي زدند و

از كوه بالا مي رفتند بعد از دو ساعت پياده روي به زيارتگاه رسيدند كه آنجا سرسبز خرم و چشمه هاي آب در زير درختان آن روان بود يگانه با ديدن آن جا يكه خورد و گفت: چه زيارتگاه ساده اي در عين سادگي دل نشين و آرامش بخش است يوسف كه از حيرت زياد حرف نمي زد بعد از زيارت و راز و نياز و گريه كردن و استراحت و نفس تازه كردن به طرف پائين كوه به راه افتادن يوسف هر چه به مهربانو نگاه مي كرد نسبت به او احساس خوبي داشت ولي تصويري از او در ذهنش نبود در راه پايين آمدن مهربانو با كنجكاوي از يگانه پرسيد كه چه شده برادرت اين طوري شده يگانه ماجرا را براي او بازگو كرد مهربانو پرسيد مي توانم بپرسم چه وقت اين اتفاق افتاده يگانه ماجرا را

براي او بازگو كرد مهربانو پرسيد مي توانم بپرسم چه وقت اين اتفاق افتاده يگانه گفت: چند ماه قبل يك روز صبح زود وقتي من خواب بودم و مادرم مي گفت: يوسف با عجله از خانه بيرون رفته ولي مهربانو كه در دل خود را سرزنش مي كرد كه چه فكرهايي درباره بدقولي يوسف زده بود و پشيمان از تهمتي كه به او زده بود يوسف در واقع آن روز تصادف كرده و به خاطر همان نيامده بود.

چند روزي از آن ماجرا گذشت آن ها هر روز همديگر را مي ديدند و در مورد مسائل مختلف صحبت مي كردند و علاقه و شوق مجدد مهربانو در دل يوسف روز به روز افزايش پيدا مي كرد يك روز وقتي يگانه با مهربانو قدم مي زدند يگانه به او گفت من از تو خيلي خوشم مي‎آيد و دوست دارم تو مثل خواهري براي من باشي كه از داشتن آن محروم هستم دوست دارم آشنايي ما با خانواده ات بيشتر شود مهربانو لبخندي زد و گفت: هر وقت آمديد قدمتان روي چشم بعد يگانه گفت: همش من از خودم و خانواده ام برايت گفتم حالا تو از خانواده ات بگو، مهربانو گفت: من يك دختر روستايي هستم كه در كودكي مادرم را از دست داده ام و برادري هم ندارم و الان همراه پدرم زندگي ساده ولي خوب و خوش را در كنار هم مي گذرانيم و در كارها به او كمك مي كنم او بود كه از كودكي تا حالا زحمت مرا كشيده و با مهرباني مرا بزرگ كرده است و من

شكرگزار خدا هستم اين خلاصه داستان زندگي من بود يگانه كه تحت تأثير قرار گرفته بود اشكهايش را پاك مي كرد و مي گفت: حالا ديگر تنها نيستي و يك خواهر داري اميدوارم لياقت خواهري تو را داشته باشم مهربانو با يگانه براي دو روز بعد قرار گذاشتن تا با خانواده اش براي شام به خانة آنها بروند مهربانو با يگانه خداحافظي كرد و به طرف خانه رفت و تمام ماجراي آشنايي با يگانه و برادرش را براي پدر توضيح داد و در آخر اضافه كرد كه آنها براي شام به خانه ما مي آيند پدر گفت: دخترم تو براي من عزيزي پس مهمانان تو هم برايم عزيز هستند پس برو ببين چه چيزهايي لازم داري تا برايت تهيه كنم پدر گفت: آنها خانواده ثروتمندي هستند و ما بايد آبرومندانه از آنها

پذيرايي كنيم و چند مرغ را سر بريد و آماده كرد تا فردا سر سفره بگذارد و مهربانو با سليقه كه داشت چون از كودكي خودش اين كارها را انجام داده بود بسيار ماهر در امور خانه داري شده بود فردايي آن روز مهربانو خانه را آب و جارو كرد غذايي بسيار خوشمزه از مرغ و گوشت آماده كرد بعد به سمت صندوق مادرش رفت و همان لباس را پوشيد يگانه زودتر آمده بود تا به مهربانو كمك كند ولي وقتي رسيد ديد كه مهربانو تمام كارها را انجام داده است يگانه زير لب به خوبي و زرنگي مهربانو آفرين مي گفت: واقعاً با وجود نداشتن مادر دختر فهميده و خوبي به بار آمده بود مهربانو به يگانه گفت: تو كنار باغچه بنشين تا من زود بروم و آب بياورم يگانه گفت: باشد ولي زود بيا يگانه

كه يوسف را كنار چشمه تنها گذاشته بود و براي كمك به مهربانو آمده بود مهربانو خم شده بود و آب برمي داشت كه ناگهان صدايي از پشت سر شنيد سلام … سلام مهربانو نگاه كرد و يوسف را ديد يوسف از ديدن مهربانو در آن لباس تعجب كرد و به نظرش آشنا آمد ولي نمي دانست آن را كجا ديده است بعد از احوالپرسي يوسف گفت: ببخشيد امروز ما اسباب زحمت شما هم شديم مهربانو گفت: نه چه زحمتي بعد مهربانو به طرف خانه رفت و يوسف را تنها گذاشت بعد از چند ساعت يوسف همراه پدر و مادرش به خانه آنها آمدند و يك سفره ساده و كم تجمل ولي در عين حال ساده و زيبا و با سليقه چيده و پخته شده بود انداخته شد بعد از خوردن دست پخت مهربانو همه از او تشكر كردند و آن شب سپري شد فردا يوسف قرار بود به بيمارستان برود آن شب يوسف خوابهاي عجيبي مي ديد كه نمي دانست مربوط به گذشته است يا آينده

بالاخره شب جاي خود را به صبح داد يوسف به درمانگاه رفت در راه فكر مي كرد كه دكتر در مورد خوابي كه ديده چه جوابي به او مي‎دهد خلاصه يوسف مضطرب بود كه چه خواهد شد دكتر بعد از معاينه هاي زياد كه روي يوسف انجام داد از اوضاع و احوال يوسف احساس رضايت مي كرد يوسف كه هاج و واج به دكتر نگاه مي كرد منتظر جواب او بود دكتر گفت: خدايا شكر كه مغز شما آسيب نديده بلكه ضربه وارده باعث پراكنده شدن حافظة شما در ذهن شده با استراحت كامل و هواي پاك روي ذهن شما تأثير گذاشته حالا نوبت خود شماست كه سعي كنيد و خاطره هاي مبهم را به ياد آوريد يوسف با خوشحالي از مطب دكتر بيرون رفت تا اين خبر را به خانواده بدهد و آنها را از نگراني دربياورد وقتي به خانه رسيد اول به مادرش اين خبر را داد بعد يگانه و پدرش نيز متوجه اين خبر شدند آنها مي گفتند شايد به خاطر آب و هوايي آن ده يا زيارت

هايي مكرري كه مي رفتي خداوند مهربان به تو لطف كرده و بايد شاكر او باشي اين اتفاق در روحيه يوسف تأثير خوبي گذاشته بود كه هر وقت مي توانست به بالاي آن كوه مي رفت و با پاي پياده به پائين مي آمد.
قرار شد يگانه و يوسف براي زيارت دوباره با هم به آن زيارتگاه بروند فردا صبح با هم به زيارت رفتند و بعد از زيارت چند دقيقه استراحت كردند در آن جا يوسف حالش با بقية روزهايي كه به زيارت مي آمد فرق مي كرد حال عجيبي داشت بعد از زيارت با يگانه به كنار چشمه رفتند تا آبي به سروروي خود بزند كه در آنجا يوسف مهربانو را ديد گويي جرقه اي در ذهنش زده شده بود ناگهان به سخن آمد و مهربانو گفت: ببخشيد من قبلاً شما را نديده بودم كه ناگهان مهربانو به يوسف خيره شد و گفت: چرا من آن روز منتظر آمدن شما در اين جا بودم ولي هر چي منتظر شدم نيامدي و خيلي عصباني به خانه برگشتم و بعد از چند ماه كه تو را با آن حال با يگانه ديدم يكة خوردم و خيلي ناراحت شدم و برايت دعا كردم و از خدا خواستم كه شفايي تو را بدهد يوسف گفت : من در ذهن مي ديدم كه چقدر اين محل برايم آشنا است ولي نمي دانستم

چرا ولي از تو خيلي مچكرم كه با صبر و حوصله مرا كمك كردي حالا يادم مي‎آيد كه چرا آن روز عجله داشتم تا كسي را ببينم به همين خاطر زين اسب را محكم نبستم و با صداي بوق تراكتور اسب مرا به زمين زد و بقية آن را هم كه تو مي داني اين آشنايي و محبت دو طرفة باعث شد يگانه متوجه اين عشق كه به فراموشي سپرده مي شد آشكار شود و يگانه بعد از برگشت به خانه موضوع عجله آنروز يوسف را براي مادر تعريف كرد و مادر خوشحال از اين آشنايي كه باعث به ياد آوردن گذشتة پسرش شده بود و مهربانو را كه در اين ماجرا خوب شناخته بود بسيار دوست مي داشت.

با رضايت خانواده يوسف براي وصلت اين دو خانواده و از اين كه اين عشق با اين اتفاق ها به ثمر مي رسيد و اين دو جوان باز بعد از مدتها به هم مي رسيدند بسيار خوشحال بودند.
و فردايي آن روز خانواده ها براي صحبت به منزل پدر مهربانو رفتند و از او براي پسرشان يوسف خواستگاري كردند ولي پدر مهربانو گفت: پسر شما مريض است و من نمي توانم قبول كنم ولي اگر مهربانو قبول كند من هم حرفي ندارم. يگانه به پدر مهربانو گفت: اگر منظور شما فراموشي يوسف است كه امروز بر اثر يك اتفاق حافظه اش را به كمك شكيبايي دختر شما به دست آورده است. شب گذشته پدر مهربان مادرش مهربانو را در خواب ديده بود كه بسيار خوشحال بود مي خنديد و مي گفت: تا حالا دخترم را آنقدر خوشحال نديده بودم كه حالا مي بينم بگذار اين خوشي هديه او باشد چون او دختري مهربان است و لياقت اين خوشي را با اين همه سختي كشيدن را دارد پدر

از مهربانو پرسيد آيا تو راضي هستي مهربانو در جواب پدر بعد از مكث كردن گفتن بله و بعد آنها خانه اي در كنار همان چشمه ساختند و در آن جا با كمك و ياري خداوند زندگي خوب و خوشي را آغاز كردند و اين زندگي را مديون خداي بزرگ صبر و حوصله خانواده و شكيبايي و مهرباني و عشق پاك مهربانو مي دانستند.

اميد آن است كه زندگي ها بدون سختي و مشكلات خوبي و خوشي و دلچسبي نخواهند داشت.
پس سختي ها را چون ابري تاريك كنار بزنيم و عشق را چون خورشيدي درخشان در زندگي حفظ كنيم.

فراموشي در عشق