فروغ فرخ‌زاد

 

فروغ، زني از تبار خورشيد
فروغ فرخ‌زاد در پانزدهم دي ماه ۱۳۱۳ به دنيا آمد. دوران كودكي و نوجواني‌اش در خانواده‌اي متوسط گذشت. تحصيلات ابتدايي و دوره اول دبيرستان را كه به پايان رساند، در هنرستان كمال‌الملك به آموختن نقاشي پرداخت. خيلي زود ازدواج كرد و خيلي زود از همسرش جدا شد. از ازدواج خود پسري به نام كاميار داشت كه او را از ديدار مادرش محروم كرده بودند و مادر را از ديدار وي. بعد از اين ديگر فروغ تا پايان عمر كوتاه (۳۳ ساله) خود ازدواج نكرد. سيزده- چهارده ساله بود كه شعر گفتن آغاز كرد. غزل مي‌گفت. خودش در مصاحبه‌اي گفته است:

«وقتي سيزده يا چهارده ساله بود، خيلي غزل مي‌ساختم و هيچ وقت آن‌ها را چاپ نكردم. وقتي غزل را نگاه مي‌كنم، با وجود اين كه از حالات كلي آن خوشم مي‌آيد، به خودم مي‌گويم: خوب خانم، كمپلكس غزلسرايي آخر تو را هم گرفت.»
در سال ۱۳۳۴، هفده ساله بود كه نخستين اشعار خويش را به نام اسير چاپ كرد. اين كتاب سه سال بعد، دوباره چاپ شد. بيست و سه ساله بود (۱۳۳۶) كه دومين مجموعه اشعارش با نام ديوار چاپ شد. اين دو مجموعه، خشم عده‌اي را برانگيخت، زيرا در اشعار اين دو مجموعه، فروغ، بي‌پرده‌پوشي، احساسات زنانه خود را بيان مي‌كند:

آن داغ ننگ خورده كه مي‌خنديد
بر طعنه‌هاي بيهده من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
و در جايي ديگر مي‌گويد:
شايد اين را شنيده‌اي كه زنان
در دل آري و «نه» بر لب دارند
ضعف خود را عيان نمي‌سازند

رازدار و خموش و مكارند
او در شهريور ۱۳۳۶، سومين مجموعه اشعارش را به نام عصيان منتشر كرد. عصيان در حقيقت كتاب سرگستگي اوست و كتابي است كه مي‌تواند مقدمات يك جهش را داشته باشد.

فروغ در ۱۳۳۷، در بيست و سه سالگي، به كارهاي سينمايي نزديك شد و هنر سينما در زندگي او جايگاهي يافت.
در سال ۱۳۳۸، براي نخستين بار به انگلستان سفر كرد، تا در امور تشكيلاتي تهيه فيلم بررسي و مطالعه كند. وقتي از سفر بازگشت، نخستين كوشش‌هاي خود را براي فيلم‌برداري آغاز كرد. در سال ۱۳۳۹، مؤسسه فيلم ملي كانادا از گلستان فيلم خواست كه درباره مراسم خواستگاري در ايران فيلم كوتاهي بسازد. فروغ در اين فيلم بازي كرد و خود در تهيه آن همكاري داشت.

در سال ۱۳۴۰، قسمت سوم فيلم آب و گرما را در گلستان فيلم تهيه كرد و در اين قسمت فيلم، گرماي گيج‌كننده محيط انساني صنعتي آبادان تصوير شده است. و در همين سال‌ها، چند فيلم ديگر تهيه كرد تا بالاخره، در پاييز سال ۱۳۴۱، همراه سه تن ديگر به تبريز رفت. دوازده روز در آن‌جا ماند و فيلم خانه سياه است را از زندگي جذامي‌ها ساخت. براي ساختن اين فيلم، از هيچ كوششي دريغ نكرد. خودش در مصاحبه‌اي گفته است:

«خوشحالم كه توانستم اعتماد جذامي‌ها را جلب كنم. با آن‌ها خوب رفتار نكرده بودند. هركس به ديدارشان رفته بود، فقط عيب‌شان را نگاه كرده بود. اما من به خدا مي‌نشستم سر سفره‌شان، دست به زخم‌هايشان مي‌زدم، دست به پاهاي‌شان مي‌زدم كه جذام انگشتان آن را خورده بود،‌اين طوري بود كه جذامي‌ها به من اعتماد كردند. وقتي از آن‌ها خداحافظي مي‌كردم، مرا دعا مي‌كردند. حالا هم كه يك سال از آن روزها مي‌گذرد، عده‌اي از آن‌ها هنوز براي من نامه مي‌نويسند و از من مي‌خواهند كه عريضه‌شان را به وزير بهداري به هم … مرا حامي خودشان مي‌دانند…»

در پائيز ۱۳۴۲، به تئاتر روي مي‌آورد و در نمايشنامه شش شخصيت در جستجوي نويسنده، اثر پيراندللو، نويسنده مشهور ايتاليايي، بازي كرد. و در زمستان ۱۳۴۳، خانه سياه است از فستيوال اوبرهاوزن جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
فروغ زبان ايتاليايي و آلماني را در اولين سفرش به اين دو كشور (۱۳۳۶) فرا گرفته بود و مي‌توانست به اين دو زبان صحبت كند. زبان فرانسه را هم به قدر احتياج حرف مي‌زد، اما زبان انگليسي را در چهار سال اخير فراگرفته بود و حتي مي‌توانست ترجمه كند. او نمايشنامه ژان مقدس اثر برناردشاو و سياحت نامه هنري ميلر را به فارسي ترجمه كرده بود. ترجمه ژان مقدس كه شرح زندگي ژاندارك است،‌ به اين منظور ترجمه شده بود كه سال بعد به روي صحنه برود.

بعد از سال‌هاي اول كه مجموعه اسير، ديوار و عصيان را منتشر كرد، با ابراهيم گلستان آشنا شد. صادق چوبك معتقد بود كه نفوذ و دانش گلستان، در تكوين شخصيت هنري فروغ تأثيري به سزا داشت. در اين دوره است كه فروغ با شاعران غرب آشنا مي‌شود. او با دوستاني ديگر نيز آشنا مي‌شود كه براي او شعرهاي پرده‌ور را كه به صورت ترانه خوانده شده بود و همين‌طور، اشعار الوار و ديگران را مي‌خواندند و از آن‌جا كه فروغ، زني حساس و با استعداد بود، از هر شاعري بهره‌اي مي‌گرفت. پل‌الوار شاعر نوگراي فرانسوي پيرو مكتب دادائيسم بود و سپس به سور رئاليسم روي آورد. بعيد نيست كه فروغ در شعرهاي سور رئاليستي خود تحت تأثير اين شاعر بوده باشد.

البته، خود فروغ در مصاحبه‌اي مي‌گويد: «من براي خودم فكر دارم، از ديگران متأثر نمي‌شوم و تلاش مي‌كنم كه صاحب يك فكر مستقل باشم. شاعرهاي فرنگي روي من اثر زيادي نگذاشته‌اند.» سپس ادامه مي‌دهد كه شعراي متفكري چون اليوت، سن ژان‌پرس و نيما فقط به او راه را نشان داده‌اند و معتقد است كه بعد از خواندن آثار آن‌ها بوده كه دانسته است، چيزي به نام شعر متفكرانه وجود دارد.

سن ژان پرس شاعر و ديپلماتي فرانسوي است. اشعار زيادي از او به جاي مانده است كه اغلب داراي آهنگي حماسي‌اند. او در اشعار اوليه‌اش تحت شعر سمبليكي بوده است، اما بعدها به اشعار حماسي توجه پيدا كرد. درون‌مايه اغلب اشعار او درباره جستجوي بشر براي شناخت وجود خودش و جهان است. او در اشعارش اشياء طبيعي را مانند يك گياه‌شناس، جانورشناس و يا زمين‌شناس كاملاً توصيف مي‌كند. اشعار سن ژان‌پرس را يدالله رؤيايي در «دريايي»هاي خود به صورت ترجمه مانندي آورده است كه فروغ بيش‌تر از اين طريق تحت تأثير اوست.

تي.اس.اليوت. شاعر بزرگ امريكايي- انگليسي در انگليس به دنيا آمد. در ۱۹۰۶ به هاروارد رفت و در آن جا تحت تأثير كساني قرار گرفت كه مخالف رمانتيسم بودند. بعدها، در فرانسه و آلمان ادبيات و فلسفه را فرا گرفت و زماني كه به لندن بازگشت، مطالبي درباره نظر فلسفي و ادبي خودش نوشت. او ابتدا به ايماژيست‌ها، به دليل استفاده از تصويرهاي واقعي در اشعارشان، توجه پيدا كرد و بعد، سمبليست‌هاي فرانسوي توجهش را جلب كردند. از خصوصيات او توجه به طنز Irony بود كه بعدها در تمام اشعار مهمش به چشم مي‌خورد. از ديگر خصوصيات او توجه به اسطوره است.

اليوت در اشعارش از بين رفتن تمدن را در دنياي مدرن غربي نشان مي‌دهد. همچنين، در اغلب اشعارش نوعي جستجو براي رسيدن به آرامش معنوي حس مي‌شود. او اين آرامش معنوي را با اشاره به كتاب مقدس و ادبيات عرفاني و گاه به دانته نشان مي‌دهد. به طور كلي، اليوت شاعري واقع‌گر است كه حقايق قرن بيست را در اشعارش تشريح مي‌كند.

فرخ‌زاد با انتشار «آيه‌هاي زميني» در مجموعه توليد ديگر نشان داد كه همانند اليوت به جهان ايده «اپوكاليپسي» دارد. يعني ديدي كه زنهار دهنده است و فرجام بدي را براي جهان مي‌بيند و ضمن اين كه يك جامعه را نشان مي‌دهد، جهان را هم تصوير مي‌كند. يعني جهان پس از انفجار بمب اتم را تصوير مي‌كند. فرخ‌زاد به اين ترتيب يك ديد جهاني پيدا مي‌كند. كم‌كم به طرف نوعي عرفان از طريق عشق توجه مي‌كند و نمونه آن در مثنوي‌ها و شعرهاي عاشقانه او به چشم مي‌خورد. او خود در اين باره چنين مي‌گويد:

«شاعر بودن، يعني انسان بودن، بعضي‌ها را مي‌شناسيم كه رفتار روزانه‌شان هيچ ربطي به شعرشان ندارد. يعني، فقط وقتي شعر مي‌گويند شاعر هستند. بعد، تمام مي‌شود. دو مرتبه مي‌شوند يك آدم حريص شكموي ظالم تنگ فكر بدبخت حسود فقير. خب، من حرف‌هاي اين آدم‌ها را قبول ندارم. من به زندگي بيش‌تر اهميت مي‌دهم. من فكر مي‌كنم كسي كه كار هنري مي‌كند بايد … به خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند تا بتواند به تمام دريافت‌ها، فكرها و حس‌هايش يك حالت عموميت ببخشد.»

تأثير نيما را مي‌توان از خلال گفته‌هاي خود او دريافت:
«نيما شاعري بود كه من در شعرش براي اولين بار يك فضاي فكري ديدم. ديدم كه با يك آدم طرف هستم. نه يك مشت احساسات سطحي و هدف‌هاي مبتذل روزانه. عاملي كه مسائلي را حل و تفسير مي‌كرد، ديد و حسي برتر از حالات معمولي و نيازهاي كوچك. سادگي او مرا شگفت زده مي‌كرد، به خصوص وقتي كه در پشت اين سادگي، ناگهان با تمام پيچيدگي‌ها و پرسش‌هاي تاريك زندگي برخورد مي‌كردم. مثل ستاره كه آدم را متوجه آسمان مي‌كند. در سادگي خودم را كشف كردم.»
در حقيقت بايد فروغ را شاعري واقع‌گرا دانست. چنان كه گفته خودش نيز اين حرف را ثابت مي‌كند.

«شعر از زندگي به وجود مي‌آيد. هر چيز زيبا و هر چيزي كه مي‌تواند رشد كند، نتيجه زندگي است. نبايد فرار كرد و نف كرد. بايد رفت و تجربه كرد. حتي زشت‌ترين و دردناك‌ترين لحظه‌هايش را. البته، نه مثل بچه‌اي بهت‌زده، بلكه با هوشياري و انتظار هر نوع برخورد نامطبوعي. تمامي زندگي براي هر هنرمندي بايد باشد. در غير اين صورت از چه پر خواهد شد؟ … من نمي‌توانم وقتي مي‌خواهم از كوچه‌اي حرف بزنم كه پر از بوي ادرار است، ليست عطرها را جلوم بگذارم و معطرترين‌شان را انتخاب كنم. براي توصيف بو، اين حقه‌بازي است. حقه‌اي كه اول به خودش مي‌زند، بعد به ديگران.»

فروغ نه تنها به مطالعه آثار شعراي غربي علاقه‌مند بود، بلكه به مطالعه تورات، قرآن نيز مي‌پرداخت. نتيجه اين مطالعات مذهبي را در شعرهاي مجموعه عصيان و همچنين در اشعاري نظير «آيه‌هاي زميني» در مجموعه تولدي ديگر مي‌توان مشاهده كرد. به طور كلي، فروغ در سه كتاب اول،‌ اسير، ديوار و عصيان، بيشتر هوس‌هاي زنانه را به نظم مي‌كشيد، اما با تولدي ديگر، فروغ به عنوان شاعري صاحب سبك متولد مي‌شود. او خود درباره مجموعه‌هاي نخستين‌اش چنين مي‌گويد:

«… به هر حال، يك وقتي شعر مي‌گفتم. همين‌طور غريزي در من مي‌جوشيد. روزي دو سه تاتوي آشپزخانه، پشت چرخ خياطي، خلاصه همين‌طوري مي‌گفتم. چون همين‌طور ديوان بود كه پشت ديوان مي‌خواندم و پر مي‌شدم و چون پر مي‌شدم و به هر حال استعداد كمي‌ هم داشتم، ناچار بايد يك جوري پس مي‌دادم. نمي‌دانم اين‌ها شعر بود يا نه. فقط مي‌دانم كه خيلي «من» آن روزها بودند. صميمانه بودند و مي‌دانم كه خيلي آسان بودند. من هنوز ساخته نشده بودم. زبان و شكل خودم را و دنياي فكر خودم را پيدا نكرده بودم.»

فروغ در تولدي ديگر، برخلاف سه كتاب قبلي، كم‌تر احساساتي مي‌شود و اغلب خود و اشياء و اشخاص محيطش را حس مي‌كند. مخاطب شعري فروغ مثل نيما و شاملو نخست شاعر است. پس از شاعر، آن‌هايي كه ذهني شاعرانه دارند.

در اين اشعار، فروغ هرگز مقدمه‌چيني نمي‌كند و به ندرت نتيجه مي‌گيرد. او شعرش را از وسط شروع مي‌كند و گويي در وسط‌هاي همان حالت نيز آن را تمام مي‌كند. تصويرهاي او به طرزي ابلهانه مبالغه‌آميز نيستند، بلكه تصاوير او اگر چه تجربيات عاطفي‌اند، اما مي‌توانند به صورت تجربيات عمومي درآيند و يا تجربياتي‌اند با خصوصيات عمومي كه موقتاً به او تعلق گرفته‌اند.

شعر فروغ در تولدي ديگر تجربي است و خصوصي. به اين معني كه فردي تجربيات و تأثرات خود را از زندگي و محيط طبيعت در دامن تصاوير شعري مي‌ريزد. اين تصاوير در هم مي‌آميزند و بينش عمومي او را به طرزي جامع نسبت به زندگي و اجتماع و سرنوشت و عشق نشان مي‌دهند. فرخ‌زاد در شعرش شيء يا حالتي بسيار زيبا را پهلوي شيء يا حالتي مبتذل مي‌گذارد و يا دو شيء كاملاً متضاد از نظر مفهوم را به هم مي‌چسباند. همان كاري كه پيش‌تر اليوت كرده است و نتيجه عاطفي فلسفي و يا روحي عميقي مي‌گيرد.

مي‌توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
عروسك كوكي

خود فروغ نيز معتقد بود كه شعرهاي واقعي او همين اشعار تولدي ديگر است. او مي‌گفت، من هميشه به آخرين شعرم، بيش‌تر از هر شعر ديگرم اعتقاد پيدا مي‌كنم. دوره اين اعتقاد هم خيلي كوتاه است. او مي‌گويد، من ماه‌هاست كه از تولدي ديگر جدا شده‌ام و فكر مي‌كنم كه از آخرين قسمت شعر تولدي ديگر، مي‌شود شروع كرد.

من
پري كوچك غمگيني را
مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني‌لبك چوبين
مي‌نوازد آرام، آرم
پري كوچك غمگيني
و سحرگاه از يك بوسه به دينا خواهد آمد.

صدرالدين الهي مي‌گويد، فروغ در اين مجموعه، معجوني است از فروغ گذشته، فروغي كه دلش مي‌خواست باشد و عصاره‌هاي نقاشي‌هاي «سهراب سپهري» و فيلم‌هاي ابراهيم گلستان و ترجمه‌هاي ذهني شعرهايي كه يا خودش مي‌خواند يا برايش مي‌خواندند و ترجمه مي‌كردند، مثل شعرهاي سن ژان پرس، اليوت و اودپيرتي و تا حدي كه مي‌توانست بفهمد، ميشو.

بعد از تولدي ديگر به مجموعه ديگري از اشعار فروغ برمي‌خوريم با نام ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد… اين مجموعه نيز چون اشعار تولدي ديگر بيان كننده دردهاي اجتماعي است. در «دلم براي باغچه مي‌سوزد»، فروغ تصويري مي‌آفريند تلخ و طنزآميز كه اشارتي است آگاهانه بر واقعيت‌هاي زمانه‌اش و پاسخي است روشن به اين كه چه گونه شعر امروز مي‌تواند، انعكاس مسائل اجتماعي با برداشتي شاعرانه باشد.

در اين شعر «خانه» تمثيلي است از جامعه، و باغچه هستي اين سرزمين و سرنوشتش، افراد خانواده مظهر قشرهاي متوسط شهري‌اند كه گويا اميدي به آن‌ها نيست.
فروغ علاوه بر شاعري، گاه در مصاحبه‌ها به نقد شعر مي‌پرداخت. او درباره وزن، قالب و به طور كلي عناصر شعري سخن مي‌گفت. او درباره زبان مي‌گفت كه در شعر خود، بيش از هر چيز به «زبان» اهميت مي‌دهد. او همچنين معتقد بود كه در زبان فارسي كمبود كلمات به چشم مي‌خورد، زيرا شعر ما مقداري سنت به دنبال دارد.

كلماتي كه مرتب طي قرن‌ها در شعر دنبال مي‌شوند. اين كلمات مفهوم خود را از دست نداده‌اند، ولي در گوش ما ديگر مفهوم‌شان اثر واقعي خود را ندارند. در ثاني كلمه‌اي كه سنت شعري به دنبال دارد، با حس شعري امروز ما جور درنمي‌آيد. به جهت اين كه زندگي ما، مسائل ما و به طور كلي دنياي اطراف ما با گذشته تفاوت كرده است و ما براي بيان حس‌ها، ناچار نيازمند كلماتي تازه‌ايم. كلماتي كه چون در شعر به كار نرفته‌اند، وارد كردن‌شان به شعر نيز بسيار مشكل است. او مي‌گويد: «من سعي مي‌كنم اين كلمات را وارد شعر كنم و فكر كنم كه اين كار درستي است، زيرا شعر امروز اگر قرار باشد شعر جاندار و زندهاي باشد، بايد از اين كلمات استفاده كند و آن‌ها را در خودش به كار گيرد.»

فروغ در مورد وزن مي‌گويد، من زياد با وزن‌هايي كه تا به حال در شعر فارسي معمول بوده و به كار رفته است، موافق نيستم. زيرا هيچ نوع هماهنگي بين اين وزن‌ها با حس خودم كه يك آدم امروزي‌ام، نمي‌بينم. اين وزن‌ها داراي ريتم‌هاي خيلي ملايم‌اند. حتي وزن‌هايي كه در شعرهاي رزمي به كار رفته‌اند. در همه اين‌ها ريتمي است كه با حس‌هاي امروزي جور درنمي‌آيد. من فكر مي‌كنم اگر ما بتوانيم حس خودمان را روي كاغذ ترسيم كنيم، يك خط زيك‌زاكي مي‌شود. اين حس‌ها را هرگز نمي‌توان با ريتم‌هاي ملايم سرود. بايد در راه پيدا كردن وزن‌هاي تازه، به خاطر بيان حس‌هاي تازه، كوشش شود.

اين گفته فروغ، گفته نيما درباره وزن را تداعي مي‌كند. مي‌دانيم كه دانش نيما در ادبيات فرانسه سبب شد كه به فكر تغيير و تحولي در شعر سنتي ايران بيفتد. او درباره وزن مي‌گويد. وزن يكي از ابزارهاي كار شاعر است. وسيله‌اي براي هماهنگ ساختن همه مصالحي كه به كار رفته است و با دروني‌هاي او بايد سازش داشته باشد. اين ساختمان، يك ساختمان وزن موزيكي نيست، ماهيت اين وزن با طبيعت كلام مربوط است كه با حال گوينده عوض مي‌شود.

فروغ درباره قالب و مضمون شعر نياز سخناني ايراد مي‌كند. او مي‌گويد، اين مضمون است كه قالب را به وجود مي‌آورد. يعني، مضمون به خاطر قالب به وجود نمي‌آيد، بلكه اين قالب است كه به خاطر مضمون ساخته مي‌شود. او مي‌گويد كه شعر عبارت است از يك حرف يا حس،‌البته نه حسي سطحي، بلكه حسي تجربه شده و عميق و يك آدمي كه اسم خودش را شاعر مي‌گذارد، مي‌خواهد اين حس را به ترتيبي ارائه كند و اگر آدم حرف يا پيامي نداشته باشد، بهتر است دهانش را ببندد و هرگز دنبال شعر و شاعري نرود.

همان‌طور كه مي‌بينيم، فروغ عقيده دارد كه شعر بايد داراي هدف باشد و براي زندگي و اجتماع سروده شود. فرخ‌زاد چنان كه خودش نيز مي‌گويد، از نيما بسيار متأثر بوده است، مخصوصاً از جهت زبان و فرم‌هاي شعري‌اش. او در مورد تغييراتي كه در شعرش وارد شده است، مي‌گويد، من به دنياي اطرافم و همه چيزهايي كه اطرافم بود، دقيق نگريستم و آن را كشف كردم و وقتي خواستم آن‌ها را به شعر بگويم، احتياج به كلمه جديد را حس كردم. كلمه‌هايي كه مربوط به همان دنيا مي‌شد. براي همين بود كه كلمات جديد را وارد كردم و در نتيجه ورود اين كلمات احتياج به تغيير در وزن‌ها پيدا كردم. اگر اين احتياج طبيعتاً پيش نمي‌آمد، تأثير نيما نمي‌توانست كاري بكند. فروغ مي‌گويد: «او راهنماي من بود،‌اما من سازنده خودم بودم. من هميشه به تجربيات خودم متكي بودم. من اول بايد كشف مي‌كردم كه چه طور شد كه نيما به آن زبان و فرم رسيد. اگر كشف نمي‌كردنم كه فايده نداشت. آن وقت يك مقلد بي‌وجداني مي‌شدم. بايد آن راه را طي مي‌كردم.»

فروغ مي‌گويد، جمله را به ساده‌ترين شكلي كه ممكن است بر روي كاغذ مي‌آورم و وزن چون نخي از ميان اين كلمات در مي‌شود و آن‌ها را حفظ مي‌كند. او وزن را به طبيعت كلام نزديك‌تر كرده است و نوعي وزن ايجاد كرده است كه از عروض فارسي فقط اساس كار را مي‌گيرد و بعد، بلافاصله متوجه روح متغير و رنگين و آزاد و سيال زبان مي‌شود. او خود مي‌گويد: «اگر كلمه انفجار در وزن نمي‌گنجد و مثلاً ايجاد سكته مي‌كند، بسيار خوب، اين سكته مثل گرهي است در اين نخ، با گره‌هاي ديگر مي‌شود اصل «گره» را هم وارد وزن شعري كرد و از مجموع گره‌ها يك جور هم شكلي و هم آهنگي به وجود آورد. مگر نيما اين كار را نكرده است؟ به نظر من حالا ديگر دوره قرباني كردن «مفاهيم» به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است.»

فروغ به قافيه نيز معتقد نبود و روي هم رفته عقيده فروغ درباره وزن و قافيه، انسان را به ياد خرف‌هاي نيما مي‌اندازد، نيما مي‌گويد: «شعر وزن و قافيه نيست. بلكه وزن و قافيه هم از ابزار كار يك نفر شاعر است.»

فرخ‌زاد در مورد شعر ديگران نيز انتقادهايي دارد. او در نامه‌اي به احمدرضا احمدي درباره وزن مي‌نويسد كه وزن‌ها را فراموش نكن. اومي‌گويد، اگر تو به برگ‌هاي درخت‌ها هم نگاه كني، مي‌بيني كه با ريتم مشخصي در باد مي‌لرزند. بال پرنده نيز همين‌طور حركت مي‌كند. جريان آب نيز چنين است. همه اجزاء در طبيعت با هماهنگي و فرم حساب شده‌اي كنار هم قرار گرفته‌‌اند و در تمام آن‌ها اين نظم وجود دارد. هر چيزي كه به وجود مي‌آيد و زندگي مي‌كند تابع يك سلسله فرم‌ها و حساب‌هاي مشخصي است. شعر نيز چنين است.

فرخ‌زاد همچنين در مصاحبه‌هايش درباره ديگر شاعران نيز نظرهاي كلي داده است، اما نقد او از آخر شاهنامه، يكي از مجموعه‌هاي اخوان ثالث، نقدي است جامع كه از خلال آن مي‌توان دريافت كه فرخ‌زاد به نقد غربي نيز توجهي داشته است. اين نقد سبب مي‌شود كه همه شعر اخوان را بهتر بشناسند. او در مورد اين مجموعه مي‌نويسد: «انتشار اين همه مجموعه آن چنان آرام و بي‌سر و صدا بود كه توجه هيچ يك از منتقدين را جلب نكرد و جز يكي دو مورد، هيچ يك از مجلات ماهانه و غيرماهانه ادبي كوچكترين عكس‌العملي از خود نشان نداند.»

او مي‌نويسد، آخر شاهنامه نام كنايه آلودي است. كنايه‌اي بر آن چه كه گذشت،‌ بر حماسه‌اي كه به آخر رسيد و مردي كه بر جنازه آرزوهايش تنها ماند. در اين كتاب، يك انسان ساده، كه از قلب توده مردم برخاسته و در قلب توده مردم زندگي كرده است، حسرت و تأسف هاي پنهاني آن‌ها را با صدايي بلند تكرار مي‌كند. او ادامه مي‌دهد، اين كتاب در واقع سرگذشت سرگردانيهاي فردي است كه روزگاري پر از غرور و اعتماد بود، اما امروز ديگر جز در ميخانه‌ها نااميدي‌هايش را تسكين نمي‌دهد. او سپس مي‌گويد، در اين كتاب گرايش اخوان بيش‌تر به سوي مسائل اجتماعي است. افسوسي پرشكوه از زوال يك زيبايي شريف و مظلوم و يك حقيقت تهمت‌خورده و لگدمال شده. سپس، فروغ متوجه تصويرها مي‌شود و مي‌نويسد اخوان با تصاويري بديع به توصيف طبيعت مي‌پردازد. او اندوه غروب را از دريچه‌اي تازه‌اي مي‌نگرد و شعر «بازگشت زاغان» در زيبايي و شكوه اندوهگينش گرايشي به قصائد متقدمين دارد.

بعد به نقدي نسبتاً فرماليستي مي‌پردازد و مي‌گويد، كلمات زندگي امروز و قتي در شعر اخوان، در كنار كلمات سنگين و مغرور گذشته مي‌نشيند، ناگهان تغيير ماهيت مي‌دهد و در يك دستي شعر اختلاف‌ها فراموش مي‌شود. او از اين نظر انسان را به ياد سعدي مي‌اندازد. فروغ همچنين مي‌گويد، نكته‌اي كه بيش از هر چيز در شعر اخوان قابل بحث است، زبان او است كه به پاكي و اصالت كلمات توجه خاصي دارد و مفهوم واقعي كلمات را حس مي‌كند. زبان او با شعرش هماهنگي كامل دارد. همان‌طور كه مي‌بينيم، تقريباً براي اولين بار است كه كسي نقدي چنين دقيق از اثر شاعري ديگر در ادبيات ما ارائه مي‌دهد. افسوس كه فروغ را خيلي زود از دست داده‌ايم. شايد اگر او زنده بود، امروز شاهد و ناظر شاهد و ناظر شاهكارهاي ديگري از او در شعر نو ايران بوديم كه ارزش معرفي به جهان را داشت.
دريغ و درد

گفت و گو با مهدي اخوان ثالث درباره فروغ فرخ‌زاد
كيخسرو بهروزي
كيخسرو بهروزي: استاد مهدي اخوان ثالث، شاعر والاي ما، مدتي با فروغ فرخ‌زاد همكاري داشته‌اند. در اين مورد با ايشان گفتگويي دارم.
استاد خواهش مي‌كنم بفرمائيد شما فروغ را، شخص فروغ را، جدا از شعرش، چه‌گونه ديديد؟

مهدي اخوان ثالث: بله بسيار خوب. به نظرم مقصود شما از اين سؤال اين باشد كه، درباره خود فروغ و نه شعرش صحبت كنيم. من چون مدتي از اواخر عمر فروغ را با همديگر، در يك مؤسسه فيلم‌برداري كار مي‌كرديم و تماس‌هاي مرتبي داشتيم، مي‌توان چند كلمه‌اي در اين زمينه براي‌تان صحبت كنم. ولي اين كه شما خودتان مسأله را مطرح كرديد جدا از شعرش، واقعاً نمي‌شود. چون كه اگر صميميت باشد در شعر خودش، كه فرغو بود و بي‌نهايت بود، يعني به نهايت صميميت، نمي‌تواند زندگي‌اش جدا از شعرش باشد. خيلي‌ها هستند كه مي‌توانند، و اين‌ها هستند كه شعرشان كم‌تر صميمي است. اين يك چيزي است كه قابل ادراك و احساس است و فروغ واقعاً، لااقل در آن زمان كه من با او آشنا شدم، اين طوري بود، كه نمونه‌اي از شعر خودش بود.

ك.ب.: قبل از اين كه با فروغ در مؤسسة فيلم‌برداري كار كنيد، با او آشنايي و دوستي داشتيد؟
م.ا.ث: آشنايي ما خب، غير از شناسايي‌هاي دورادور، كه خب من هم شعرهايي منتشر مي‌كردم و اين‌ها، و همديگر را هم نديده بوديم، يا احياناً توي بعضي مجالس احياناً ممكنه، مثلاً شب شعري، شب‌نشيني، جايي، برخوردي، سلام عليكي، اين‌ها. گذشته از اين‌ها. چيزي از او به خاطر ندارم. آن‌چه بيش‌تر در ذهنم هست، آن مدتي است كه گفتم در سازمان فيلم گلستان، سازمان فيلم ابراهيم گلستان، با همديگر كار مي‌كرديم. من از اوايل تأسيس اين سازمان، در آن‌ جا كار مي‌كردم، خب گلستان دوست من بود، دعوت كرد. من بي‌كار بودم، در فرهنگ كاري داشتم، و خب به دلايلي ديگر وقت نداشتم آن كار را، (بكنم) دعوت كرد از من كه بيايم با او كار كنم. يكي دو سال كه گذشت، يك سال و نيم كه گذشت، فروغ را هم، ها، وقتي بود كه گلستان رفته بود به همان محل به حساب، محال فيلمبرداري‌اش اين‌ها، جايي كه در دروس

درست كرده بودند. از آن جا يكي از روزها، گلستان گاهي مرا مي‌رساند به شهر و اين‌ها، با همديگر مي‌آمديم، گفت كه، نه، خدايا، اين هنوز پيش از اين كه برويم به آن محل ساختمان سازمان فيلم گلستان بود. هنوز تو شهر بوديم. ته خيابان ويلا آن‌جا، اجاره كرده بوديم، اواخر آن دوره بوديم. و آن‌جا، يكي از روزها گفت كه، راستي، فروغ فرخ‌زاد را هم بعضي از دوستانم آوردن معرفي كرده‌اند. و مثل اين كه مي‌خواهد بيايد اين‌جا كار كند. نه اين كه مشورت كند، ولي مشورت گونه‌اي بر سبيل صحبتي كه

پيش آمد، با من مطرح كرد، كه نظر تو چيست؟ گفتم، خب، خيلي خوب است. گفت: آخر از آن كساني كه توصيه‌اش را كرده‌اند، خيلي راضي نيستم و اين‌ها. گفتم: خب، اين ربطي به او ندارد. و البته اين‌ها مطالبي است كه شايد خود گلستان هم خيلي خوش نداشته باشد، ولي من، خب، چون اين را براي آرشيو مي‌خواهيد، براي‌تان مطرح مي‌كنم. و گفت: كه، اينجوري، اين‌ها، من گفتم كه، خب، به هر حال. گفت: آخر، (او را) مي‌شناسي؟ با او (آشنايي)؟ البته، فروغ تازه كتاب عصيان‌اش را منتشر كرده بود، و فروغي كه ما بعدها شناختيم و گل كرد، اين، آن فروغ نبود. گفت: آخر، همچنين، من‌من مي‌كرد و اين‌ها. گفتم: به هر حال، اين نمونه اين است كه حتي دوستاني كه تو اسم بردي، معاشرتش با آن‌ها دليل آن است كه از آن دنيا و از آن عوالم قبلي جدا شده و انساني است كه آمده، و من معتقدم كه خيلي هم خوب است كه اصلاً، يك

مجال تازه به او بدهي. شعرهاي اخيرش نشان مي‌دهد كه مي‌خواهد از آن دنياي گذشته‌اش ببرد و قطع كند. و واقعاً همين‌طور هم بود. و خلاصه اين گذشت و اين‌ها. بعد ديگر فروغ آمد و مشغول كار شد و اين‌ها، ديگر كم‌كم مي‌ديديم كه با گلستان يك رابطه دوستانه و در واقع يك رابطه نزديك عاشقانه‌اي هم پيدا كرده بودند و به نظر من اين عشق در زندگي (فروغ كار ساز بود)، اصلاً خود معاشرت با گلستان (تحولي در زندگي فروغ به وجود آورد.) گلستان اولين كاري كه كرد در مورد فروغ، اين بود كه تمام معاشرت‌هاي قبلي‌اش را (قطع كرد). همان‌طور كه گفتم، خودش هم تقريباً آمادگي اين حالت را داشت. معاشرت‌هاي قبلي‌اش رابا زندگي گذشته‌اش به كلي قطع كرد.

حتي خانه‌اش را جدا كرد. از حدودي كه آن شب‌نشيني‌ها، آن گردش‌هايي كه واقعاً آدم ول مي‌گردد و يك استعداد در اوقات بي‌هودگي هرز مي‌شود، او جدايش كرد. و خودش هم آمادگي اين جدايي را داشت. در واقع، اين يك اتفاقي بود كه خيلي به سود ادبيات ما تمام شد. به سود فروغ تمام شد. به سود اصلاً آن چه واقع شده و ما ازش حرف مي‌زنيم، تمام شد. و مخصوصاً به سود شعر ما. چون در واقع، مثل اين كه جرقه‌اي در زندگي فروغ زده شد. زندگي او با گلستان و محيط تازه‌اي كه پيدا كرد، براي فروغ جرقه‌اي بود. و بعد با گلستان پيش آمد، در كار فيلم، كارهايي كرد، و خلاصه اين محيطي بود كه در واقع براي فروغ ناشناس بود و خيلي خوب شكفت. و من

معتقدم يك جرقه‌اي نظير (مولانا)، البته به‌نا به تشبيه، به قول مثل، تشبيه خوردن به بزرگان مي‌شود گفت: يا هر چيز، مثل آن جرقه‌اي كه بين شمس و مولانا، به يك شكل ديگرش. البته نه عارفانه، خيلي فلان. اين ديدار و برخورد، موجب شد كه فروغ هم شكفتگي پيدا كرد. يك فروغ ديگر شد. در واقع مثل اين كه به قول حبيبم سروش، بند از زبانش برداشتند، قفل از زبانش باز كردند. و يا مي‌شود گفت، يك دريچه تازه‌اي روي اين زن گشوده شد و همان بود كه مي‌ديديم. روز به روز شعرش كمال خاص و تحول عجيبي پيدا مي‌كند، كه بعدها رسيد به آن مرحله‌اي كه ما در كتاب توليد ديگرش ديديم. بله، خلاصه، تماس‌هايي با فروغ داشتيم. در اين مدت هم گه‌گاه مي‌ديدمش. كار من متصدي دوبله فيلم‌هاي مستند بود، كه هفتاد هشتاد تا مي‌آمد، مي‌نشستيم كار مي‌كرديم و اين‌ها، بعد از مدتي بي‌كار بوديم، باز يك وقت مي‌ديدي كه مرتب كار داريم و ديگر شب و روز و وقت و اينها نمي‌شناسيم. اما يك وقت مي‌ديدي باز بيست روز، يك ماه بي‌كار بوديم. اين است كه تماس‌هاي ما بريده بريده بود، ولي به هر حال به نسبت سابق، من زياد مي‌ديدمش.

ك.ب.: شما از رفتار و كردار ظاهري فروغ، حالت دروني او را چه گونه مي‌ديديد؟
م.ا.ث: يك حالت چه جوري بگويم. يك حالت پا روي زمين نگذاشته، يك حالت مثل فراري داشت، يك حالت كه هي مي‌خواست به زندگي برگردد، يعني به زمين، انگار مثل اين كه فنري زير پايش هست، يا يك بالي دارد. يا يك سبكي دارد. يك حالتي دارد كه پروازش مي‌دهد. يك حالت بي‌وزني دارد كه از زمين جدايش مي‌كند. اين انقطاع‌ها را داشت. اصلاً روحيه‌اش يك روحيه منقطع و گسسته‌اي بود كه نمي‌شد هيچ نوع تعبير ديگر برايش پيدا كرد. گاه بود كه مي‌ديدي دو رزو است رفته توي اتاق نشسته است. اصلاً‌ در را بسته، نه گلستان، نه هيچ‌كس (را نمي‌بيند)، كارش مثلاً‌ هم، ممكن بود مانده باشد، و گاه هم مي‌ديدي نه، شنگ وشاد و اين‌ها (بود). خب، يك دليلش هم مي‌دانم، آن هم سدي بود كه در راه اين محبتي كه به وجود آمده بود، وجود داشت. و اين خب، سد اجتماعي بود، و به حق هم بود يا به ناحق، من نمي‌دانم. به هر حال

اين مسائلي است كه در زندگي ما و اجتماع ما هنوزهم هست. و همه طرفين حق داشتند، هم فروغ، هم گلستان، هم ديگري و آن ديگري، اين‌ها همه حق داشتند. هر كدام در نوع خودشان حق داشتند. من قصدم اين نيست كه از يك چيزي دفاع كنم، يا به يك چيزي حمله كنم. ولي به هر حال اين طوري بود. و شايد يكي از دلايلي كه اين حالت انقطاعي را داشت،‌قضيه بچه‌اش بود، كه شايد او را دوست مي‌داشت و نمي‌توانست او را ببيند و به او دسترسي نداشت. و بعد از اين كه اين فيلم اين خانه سياه است را، خانه تاريك است، يا سياه است را ساخت، فيلم جذام خانه را، آن‌جا يك بچه‌اي شبيه بچه خودش، توي آن بچه‌هاي سالم جدامي‌ها پيدا كرده بود، آورده بود، اين يك خورده، يك كم به او تسكين داده بود، ولي نه، ديگر آن فروغ نبود. به هر حال، حالتي بود كه نمي‌شد گفت كه آدم اين دنياست. و همين طور هم شد، در يك لحظه‌اي، اين آدم در حال انفجار بود. و من معتقدم اين تصادف يك حالت لحظه انفجار بود كه او را تمام كرد،‌ يعني فرستاد به ابديت.
……………… طرح ناتمام

فريدون رهنما
نخسيتن انديشه‌اي كه پس از مرگش به سرم آمد، آن بود كه طرح‌هايش ناتمام خواهد ماند. به ويژه طرح فيلمي بر پايه زندگي خودش، و اين شايد از همه مهم‌تر باشد. صميميت و راست‌كاري رو به فزوني داشت. و نيز گونه‌اي پافشاري كه به چشم من از گرانبهاترين صفت‌هاست. و گويي به راستي، همين است راز يك سراينده، يك كشت‌ورز اميد، يك ديوانه جنبش، كه همه را بشنود و باز راه خويش بسپارد. همواره راه بسپارد.

در يكي از پسين شعرهايش گفته است: «چرا توقف كنم؟» و راز بزرگ او، اهميت كار و وجودش، توقف نكردن بود.
او پيوسته به راه بود. گاه مي‌دويد، بسيار مي‌دويد، براي لذت بادي كه به گونه‌ها مي‌خورد، و براي فرو نرفتن به زمين،‌ رام نشدن، اهلي نشدن و به جا نماندن، براي رهايي.

او همواره رهايي را مي‌جست. رهايي خود و ديگران. در هر زمان و در هر چيز. و اين را بسياري در نيافتند و براي آن به كوته‌بيني تفسيرهاي ديگر كردند.
از آن كه غرض، رفتن است، طريقت است، پرواز كردن است. براي يافتن سيمرغ يا سي‌مرغ فرق نمي‌كند. در راه است، در راهي شدن است،‌ در رهايي جستن است كه سيمرغ به سي‌مرغ بدل تواند شد.

شعر او هميشه در جهت يك نياز فراوان به تبادل بود و اين نياز از دلبستگي‌اش به همه جلوه‌هاي هستي سرچشمه مي‌گرفت. نياز به تبادل در سرزمين ما رشته دراز دارد. با نوشته‌هاي بسيار دور پيوسته است. برجستگان و عارفان ما بر آن بودند كه كمال‌جويي هر چند انفرادي باشد، بي‌تأثير نخواهد بود. زندگي روزانه هر چند ديواري در برابر اين كمال جويي بالا آورد، سرانجام در معراج‌هاي رو به گسترش جويندگي‌ها حل خواهد شد. آدميان در پرواز يكديگر را باز مي‌يابند، نه در ناگريزي‌هايي كه برمي‌گزييند يا به خود تحميل مي‌كنند.

نياز به پرواز مسرياست، همان گونه كه كمال‌جويي مسري است. به شگفت مي‌آيم هر بار كه به پسين گفت و گويمان مي‌انديشم، برايش سخت بود بپذيرد زندگي همچون شعر تواند بود، تفاوت فقط در آن خواهد بود كه شعر با واحد واژه گفته مي‌شود و زندگي با واحد زمان.

بيم داشت كه اين تعبير كمي خيال‌بافانه باشد، اما من در نظر خود همواره پافشاري مي‌كردم، از آن زمان كه آن را پايه هر گونه داوري در شعر و هنر مي‌دانم. اگر چه او هيچ توجه نداشت كه با نظريه‌اي مخالفت مي‌كند كه خود به كار برده بود و همواره به كار مي‌برد، . سرانجام او را به مرگ فرستاد. همه مي‌دانند كه در ماشيني كه به ماشين او خورد، خردسالان بودند و گمان مي‌رود كه انگيزه اين تصادف بيم از خطر براي خردسالان بوده است. اكنون آن‌چه از بار غيبت او خواهد كاست، سرايت هستي‌جويي اوست، سرايت شعر اوست، سرايت نيروهاي باروري و رهايي است. و به گمان من، سراينده هميشه پلي است، پلي ميان بود و نبود، ميان باروري‌ها.
پسين تصويري كه در ذهنم مانده است، چاله گورش است. در اين چاله ريشه‌هاي درخت بود، يگانه دلگرمي آن خواهد بود كه كالبدش به ريشه‌ها پيوسته است.
به ريشه‌هاي گذشته و آينده …

…………….. وزش ظلمت
ياسمين ملك‌نصر
سكوت كه با صداي كلاغ‌ها مي‌شكند و زمزمه دلپذيرزني كه مي‌گويد «از تلخي روح خود سخن مي‌رانم، هنگامي كه خاموش بودم، جانم پوسيده مي‌شد از نعره‌اي كه تمام روز مي‌زدم، به يادآور كه زندگي من باد است و ايام بطالت را نصيب من كرده‌اي.» هر تصوير خانه سياه است شعري است كه فروغ نمي‌خواند اما دوربين به جاي كلامش، شاعرانه‌ترين نماها را از مردمي نشان مي‌دهد كه به قول خودش ايام بطالت نصيب‌شان شده است.

نوشتن درباره اين فيلم و فروغ، براي من چندان آسان نيست، چرا كه خود را در جايگاهي نمي‌بينم كه به قضاوتش بنشينم، تمامي درونم سرشار از نخستين‌ زني است كه شجاعت زندگي كرد،‌ عاشقانه شعر گفت و شاعرانه فيلم ساخت.
بارها و بارها نغمه سازدهني مرد جذامي، زني كه موهايش را شانه مي‌زند در مقابل آينه بي‌خيال. بچه‌هايي كه مملو از زندگي و غافل از دست و پاي جذام خورده‌شان توپ بازي مي‌كنند و يكي از به ياد ماندني‌ترين صحنه‌هاي فيلم، مردي كه كنار ديوار راه مي‌رود و روزهاي هفته را مي‌شمرد، تماشا كردم. با حيرت نبود زني كه حضورش در سينما و دنياي شعر، بس خالي است. از زماني كه به يادم است، كتاب شعرهاي فروغ را پنهاني، دور از چشم پدر، كه باور داشت در ديار ما هنرمند مقامي ندارد، مي‌خواندم. در مدرسه، عكس او را از معلم ادبيات، بعد از هفته شعري كه به را ه انداختم بودم، جايزه گرفتم؛ عكسي كه سال‌ها در اسباب زندگي من ماند و سرانجام جايش را در صحنه‌اي از فيلم «درد مشترك» پيدا كرد.

خانه سياه است را هرگز نديده بودم تا بعد از همين امسال كه سفري به مشهد كردم و بي‌اختيار به جذام خانه سري زدم به نيت كمك مختصري. همان زمان تصميم به ساخت فيلم مستندي از جداميان مشهد گرفتم، وقتي فيلمبرداري تمام شد، براي اولين‌بار به ديدن فيلم فروغ از مردماني نشستم كه ما هر دو در دو زمان و دو شرايط متفاوت، بودن كنارشان را تجربه كرده بوديم، عجيب آن كه زن و شوهري حاضر بودند، دختر بچه كوچك‌شان را به سه ميليون تومان به من بفروشند، وقتي گفتم پول ندارم، مرد گفت: مجاني ببر، بالاخره بهتر از اين جا ماندن است، نگاه عاجزانه مادر، كه منتظر جواب من بود، در ذهنم و در نوار ويديو نقش بسته است.
من بي‌دخترك به تهران برگشتم و فروغ با حسين.

چيزي كه متأسفانه هنوز بعد از سال‌ها در هر دو فيلم به وضوع ديده مي‌شود، تنگدستي و تنهايي اين انسان‌ها است و كلام خدايا ترا شكر مي‌كنيم، آن هم از مردمي كه مي‌توانستند از خداوند و يا همنوعان خود براي ترك كردن‌شان و به فراموشي سپردن‌شان گله‌مند باشند.

خانه سياه است، همچون فروغ، نه متعلق به ديروز است،‌ نه امروز، نه فردا، زمان خاصي ندارد، اندوهي كه بر دل من بعد از ديدن آن نشست و حسرتي كه از نبودن فروغ در سينماي ايران دارم، هميشگي است. بي‌گمان در دورن هر زني، هر زن هنرمندي فروغي نهفته است. گيرم كه هنوز «تولدي ديگر» نيافته باشد، همچنان كه خود اين فيلم از آن نوع فيلم‌هايي نيست كه ما اكثراً مي‌سازيم كه خوب فروش كند.

بيش از سه دهه از تولد خانه سياه است مي‌گذرد، در اين مدت چهره دنيا بسيار تغيير كرده و خانه ما نيز آبادان‌تر و روشن‌تر شده است، اما ابر گروهي از مردم ما كه آن‌ها را از ياد برده‌ايم، خانه همچنان سياه است.