فلسفه خلقت انسان- سکولاریسم تربیتی

پیشگفتار :
گرانیگاه جهان جدید، طرح پرسش ها و آموزه های معرفت شناختی تازه است. اکنون ر آشوبناکی روزگار معاصر بشریت نیازمند به همواره دیگر گونه زیستن، خرد را چراغ افق های تاریک فرداست کرده است. بی تردید، امروزه هر ذهن اندیشنده ژرف کاو، در هر سرزمین و به آیین، با این پرسمان جدی تاریخی رویا رو است:
«ما در کجای جهان ایستاده ایم؟»
با بر آمدن آفتاب درخشنده و فروزنده انقلاب اسلامی در سرزمین ما، هویت فرهنگی و تاریخی ایرانیان، در فصل تازه خویش، طلیعه تمدنی تازه را نوید می دهد که بر بنیاد ایستارها و انگاره های قدسی دین شکل می گیرد.

نیز از این رواست که در بستر این تمدن سازی ایمانی، چالش های مرتبط با عرصه های دین و تدین، دانش و پژوهش، علم و فن آوری و مفاهیم و سازه های سیاسی، و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی، همه و همه، با همراهی بی شماری از پرش های دراز دامن و نفس گیر، در حیات جمعی جامعه ما، به ویژه در میان دانشجویان پرسنده و پژوهنده، بسط یافته اند. ذهن تکاپو گر و فرهیخته دانشجوی معاصر، نیازمند آن است که در فرایند هم ارزی و یا تقابل نهادهای مدرن و ساختار های بر آمده ها با لمایه های تمدن شکوهنمد اسلامی برای انبوه پرسش های خویش پاسخ هایی سخته و سنجیده بیابد.

روشنگران و اندیشه ورزان ما، اکنون و بیش تر و ژرف تراز هر گاه دیگر، باید از بازسنجی دستاوردهای عقلانیت مدرن بپردازند و ایستاده بر سکوی استوار مشرب مشرقی خویش، در باز تولید اندیشه های مینوی و ادبیات معنوی، طرحی نو در اندازند. افسون زدایی از مساحت افق های مادی گرایانه و فرآوری نگره های نو متناسب با شوون حیات امروزین آدمیان، نخستین و بایسته مسئولیت خرد ورزان است.

چونان نهادی بر آمده از متن ناگریز بایسته و ضرورت ها، می کوشد تا به مدد همت بلند ارباب دانش و پژوهش و با هدف بسط و توسعه فیاض دین، نیازهای فکری جوانان دانش پژوه را به فراخور توانمندی های خویش پاسخ گوید و قبسی از مشعله هماره فروزان لماهوت را در پیش چشم های نگرنده و نگران آنان بدارد؛
باشد که این نهال نو، روز ا رزو، برگ و باری تازه گیرد و طراوت و شادابی افرزون تر پذیرد.
سوال از فلسفه خلقت، سوالی ریشه دار است. بشر در طول تاریخ همواره می خواستد تا بداند که از کجا آمده؟ برای چه آمده؟ و به کجا می رود؟ به گفته مولوی.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنـم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بود دست مراد از این ساختنـم
از کجـــا آمــــده ام، آمــــدنم بهــر چه بود به کجا می روم آخر ننمـــایی وطنم
هر انسانی گهگاه این سوال ها را بر خود طرح می کند و سوالاتی اصلی و اساسی از این ها برای انسان ها در سیر تاریخ مطرح نبوده است. در متون مختلف فرهنگ بشری نیز به صورت های مختلف این سوال ها مطرح شده است:
در اوستا این گونه از فلسفه خلقت سخن به میان آمده است:

ای آفریننده بزرگ و دانا، از راه خرد و بینش و الهام، راز پدید آمدن آفرینش را از روز اول من بیاموز تا حقیقت را به مردم جهان آشکار سازم.
پروردگارا روان آفرینش تو گله مند است. برای چه مرا بیافریدی؟ چه کسی مرا کالبد هستی بخشید؟
ارسطو نیز ضرورت سوال از راز هستی را به این صورت مطرح کرده است.
آن کسی با خود به مبارزه برخاسته است که نمی خواهد بداند از کجا آمده است و چیست آن ایده آل مقدس که بایستی نفس خود را برای رسیدن به آن ایده آل تربیت نماید.

شمس تبریزی نیز به مریدان خود چنین سفارش می کند:
در بند آن باش که من کیم و چه جوهرم؟ و به چه آمدم و به کجا می روم؟ و اصل من از کجا است؟ و این ساعت در چه ام؟ ورودی به چه دارم؟
انگیزه های سوال از فلسفه خلقت :

هم از آن سو جو جواب ای مرتضی کاین سوال آمد از آن سومر ترا
برای شناخت هر موضوعی در ابتدا باید آن را درست و دقیق مطرح کرد، چرا یکی از اشکالات اساسی در شناخت پدیده ها و امور مختلف عدم طرح صحیح آن ها می بخشد. برای شناخت فلسفه خلقت نیز باید در ابتدا علل و انگیزه هایی را که موجب می شوند، انسان از فلسفه حیات سوال کند مورد قرار داد تا به طرح دقیق این موضوع توفیق پیدا کرد.

اگر بگوییم که اکثر آن هایی که درباره فلسفه خلقت و هدف زندگی اندیشیده ایند، ما راه به جایی نبرده اند بیشتر به این سبب بوده که مساله را درست مطرح نکرده اند سخنی به گزاف نگفته ایم. در این جا به بررسی این موضوع می پردازیم که در چه شرایطی سوال از فلسفه خلقت برای انسان ها مطرح می شود و در چه صورتی سوال از آن پاسخ منطقی پیدا می کند؟!

۱ ) ناپایداری زندگی: برخی از افراد هنگامی که به نا پایداری و بی بقایی امور زندگی پی می برند؛ سوال از فلسفه خلقت را برای خود مطرح می سازند. اینان آن گاه که در می یابند روزگار غدار است و بی وفا خوشی های زندگی نیز زود گذر است و بی دوام در این اندیشه فرو می روند که فلسفه زندگی چیست؟ و هدف آفریدگار جهان از خلقت این عالم نا پایدار چه بوده است؟

کسانی که بر اثر ملاحظه نا پایداری زندگی به طرح سوال از فلسفه زندگی و خلقت می پردازند، سوالشان اصیل نیست و تنها حالتی گذارا دارد، زیرا در واقع اینان جویای خوشی و شادی های پایدار هستند. بنابراین اگر لذایذ ی بتواند جای خوشی های از دست رفته آن ه را بگیرد دیگر جویای شناخت فلسفه خلقت نخواهند بود.

۲ ) معمای بزرگ : سرانجام زندگی آدمی؛ چه به خوشی و شادی بگذرد و چه به ناخوشی و درد و رنج، مرگ است و نیستی.
در دفتر حیات بشر کس نخوانده است جز داستان مرگ حدیث مسلمی
کیست لحظاتی به سرانجام حیات خویش نیاندیشیده باشد و با ترسیم چهره مرگ در ذهن خود از قیافه هولناک آن بر خود نهراسیده باشد؟ کیست که مرگ یاران و دوستان خود را به چشم خوش ندیده باشد؟

کیست که آرزوی زندگی ابدی را در سر نپرورانده باشد؟
آری آن هنگام که آدمی به پایان زندگی خویش می نگرد و به بن بست مرگ برخورد می کند در این اندیشه فرو می رود که هدف از آفرینش عالم و آدم چیست؟
دارنــده چو ترکیب طبـایع آراست بازار چه سبب فکنوش اندر کم و کاست
گر نیک نیامد شکستن از بهر چه بود ور نیـــک نیامد این صور عیب کــراست.
برخی از افراد انسانی در طول زندگی خود نسبت به معمای خلقت بی تفاوت بوده اند، اما وقتی با مرگ یکی از یاران و عزیزان خود مواجه شده اند به ناگاه در این اندیشه فرو رفته اند که فلسفه خلقت چیست؟ سوال اینان از فلسفه زندگی و آفرینش در حقیقت حالتی گذارا داشته که با فراموش کردن مرگ عزیزان خویش، سوال نیز نادیده گرفته می شود.

۳ ) شکست در هدف گیری ها: برای گروهی از افراد انسانی هنگامی سوال از هدف آفرینش مطرح می شود که در هدف گیری های خویش با شکست مواجه شده باشند.
گذران زندگی مستلزم آن است که انسان در زندگی هدف هایی نسبی، که در واقع وسیله هستند، برای خود در نظر بگیرد و برای رسیدن به آن ها بکوشد. اما متاسفانه افراد انسانی، به جای آن که چنین هدف های نسبی را به عنوان وسیله ای برای وصول به فلسفه خلقت در نظر گیرند، آن ها را هدف مطلق حیات به حساب آورده، به آن عشق می ورزند و به نا گریز به هنگامی که با شکست مواجه می شوند، حیاتشان رنگ باخته و زندگی چهره ای تیر و تار به خود می گیرد.
چنین افرادی عموماً طالب موقعیتی هستند که هدف گیری کرده اند، نه آن که جویای فلسفه آفرینش باشند. و از همین جا است که اگر پس از شکست در هدف خویش به موقعیت خود دست یابند، هرگز سوال از فلسفه و هدف زندگی را مطرح نخواهد کرد.

۴ ) شرایط نامساعد اجتماعی : نابسامانی های زمانه و شرایط نامساعد اجتماعی نیز موجب می شوند تا افرادی که از زندگی خود ناراضی هستند به فکر شان مساله هدف آفرینش و فلسفه زندگی خطور کند. کسی که بر اثر فقر و فلاکت نا گریز است از صبح تا شب کار کند، فردی که از یک زندگی طبیعی محروم است و کل زندگیش کار و کوشش است و رنج و زحمت، آن هم به بهای از دست دادن طعم واقعی زندگی، به ناچار از خود سوال می کند که حاصل این زندگی و هدف آن چیست؟ کسانی هم هستند که می خواهند وضع موجود خود را بهتر سازند ولی چون موفق نمی شوند، به بیهوده بودن زندگی و بی هدفی جهان آفرینش نظر می دهند.

بسیاری از این افراد اگر به زندگی مورد نظر خود دست یابند، دیگر به طرح سوال از فلسفه آفرینش نمی پردازند، چرا که در اینان در واقع طالب تغییر موقعیت زندگی خود بوده، به خواسته خود نرسیده اند، آن را به حساب سوال از فلسفه و هدف زندگی قرار داده اند.

۵ ) سوال حقیقی از فلسفه خلقت : سوال گروه های فوق از فلسفه حیات به پاسخ واقعی نمی رسد، چرا که فلسفه زندگی و آفرینش را جدی و دقیق مطرح نمی کنند، بلکه جویای چیزهایی هستند که چون به دست نمی آورند به سراغ فلسفه حیات می روند.

برای طرح صحیح سوال خلقت از افقی بالاتر به حیات نگریست و خود را از قلمرو و حیات مادی بیرون کشاند و مشرف بر زندگی و شوون آن شد.
بسیاری از افراد انسانی فقط به زندگی طبیعی توجه دارند که حاصل جمع خواب و خوراک و ارضای غرایز طبیعی است و بدون توجه به این که هر یک از این امور دارای هدف روشنی است، می خواهند سراغ فلسفه زندگی را از همین حیات طبیعی بگیرند.

طرفداران فلسفه پوچی به همین اشتباه دچار شده اند؛ زیرا اینان فقط به حیات طبیعی نگریسته و می خواهند فلسفه حیات را از همین حیات به دست آورند. و چون برای این حیات نمی توانند فلسفه ای بدست آورند، لذا به نفی زندگی و معناداری حیات می پردازند.
خلاصه برای آن که بتوان به فلسفه زندگی و هدف آفرینش دست یافت، باید خود را از زندگی طبیعی کنار کشیده و از افقی بالاتر به آن نگریست.
تو کز سرای طبیعت نیم روی بیرون کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
فلسفه آفرینش از دیدگاه عرفان، فلسفه و کلام :

کسانی که مبداً آفرینش اعتقاد دارند، فلسفه آفرینش را با در نظر گرفتن اعتقاد به خداوند مطرح می کنند. اینان می خواهند بدانند که از نقطه نظر حکمت الاهی چه هدفی را باید برای آفرینش انسان در عرصه هستی در نظر گرفت. در این گفتار دیدگاه عرفا و فیلسوفان اسلامی را در این زمینه مطرح می کنیم.
نظریه عرفا :
جمعی از عرفا معتقدند که هدف از خلقت موجودات ظهور و تجلی خود در جهان ممکنات بوده است. چنانکه مولوی می گوید:
چون مـــراد و حکم یــزدان غفور بود در قدمـــت تجــلی و ظهور

بـــی زضــــدی ضد را نتوان نمود و آن شه بـــی مثل را ضدی نبود
پس خلفیه ساخت صاحب سینه ای تابـــود شاهیـــن را آینـــــه ای
جامی نیز در این باره چنین می گوید:
در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنـــج نیستـــی عالــم نهان بود
وجــود ی بـود از نقــش دویی دور ز گفت و گــــوی مایی و تویی دور

وجــود ی مطلــق از قـید مظــاهر بــه نـور خویشتــــن بر خویش ظاهر
دل آرا شــــاهدی در حجلـه غیبت مـنزه دانــش از هـــــر تهمت و عیب
بـــرون زد خیمه زاقلیــم تقــدس تجلی کــــرد در آفـــــاق و انفــس
بـــه هـــر آینــه ای بنمود رویـی به هر جا خواست از غیب گفت و گویی
عرفا بر این عقیده اند که وجود یکی است و این وجود ظاهری دارد و باطنی. باطن این وجود واحد نور است و هر ان چه در این عالم وجود دارد، پرتوی از این نور است. همه آثار موجودات ناشی از این نور است.