روح درقرآن
در قرآن در بعضى از آيات،از روح به عنوان يك امر و حقيقتى در عرض ملائكه نام برده مى‏شودولى معلوم مى‏شود كه به هر حال از سنخ اين موجوداتى كه ما مى‏بينيم و حس‏مى‏كنيم(مثلا از سنگى، از درختى، از كوهى، از دريايى، از ستاره‏اى، از يك چنين چيزى)نيست، يك چيزى است از نوع امورى كه‏ما حس و لمس نمى‏كنيم.در سوره عم مى‏فرمايد: «يوم يقوم الروح و الملائكة صفا»(۲) آن روزى كه روح و ملائكه در يك‏صف بايستند.

ظاهر تعبير اين است كه روح از نوع ملائكه هم نيست، چون آن را در عرض ملائكه[قرار مى‏دهد]، جبرئيل يكى از ملائكه‏است، ميكائيل يكى از ملائكه است، و اين تناسب ندارد كه يكى از ملائكه را در عرض عموم ملائكه ذكر كند: «روح و ملائكه‏در يك صف مى‏ايستند» .يا در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر»(۳) در شب قدرملائكه و روح نازل مى‏شوند.باز ملائكه در عرض روح و روح در عرض ملائكه‏قرار مى‏گيرند.در يك آيه ديگر مى‏فرمايد: «ينزل الملائكة بالروح‏من امره‏»(۴) ملائكه را به روح فرود مى‏آورد.اينكه باء «بالروح‏» آيا باء استعانت و استمداد است و در واقع‏اين طور است كه ملائكه با استمداد روح فرود مى‏آيند، يا باء ملابست و مصاحبت است‏يعنى ملائكه با روح[فرود مى‏آيند]، در…………………………………………………….. ۱٫اسراء/۸۵٫ ۲٫نبا/۳۸٫ ۳٫قدر/۴٫ ۴٫نحل/۲٫

مدعاى ما كه قرآن ملائكه و روح را در كنار يكديگرذكر مى‏كند[تغييرى نمى‏دهد]و در اين جهت دلالت آيه كافى است و در همين جاست كه حديثى از امير المؤمنين على (عليه‏السلام)نقل شده و ايشان گفته‏اند روح غير از ملائكه است و به همين آيه استدلال كرده‏اند كه قرآن روح را با ملائكه يك چيز نمى‏گيرد.

كلمه روح گاهى به كلمه «امين‏» و گاهى‏به كلمه «قدس‏» توصيف شده است: «نزل به الروح الامين على قلبك‏»(۱) روح الامين قرآن‏را بر قلب تو فرود آورده است.يا در آيه ديگر: «قل نزله روح القدس من ربك‏»(۲) بگو اين را روح القدس از ناحيه پروردگارتو فرود آورده است.چون در بعضى آيات ديگر هست كه جبرئيل قرآن را بر پيغمبر نازل كرده‏است، گفته‏اند پس كلمه روح القدس و روح الامين كنايه‏اى از جبرئيل است.

همچنين شايد بعضى گفته باشند كه در آن آيه:«يوم يقوم الروح و الملائكة‏» مقصود خصوص جبرئيل است كه به طور جداگانه ذكر شده – كه اين حرف بعيد است – ولى‏ايشان اين حرف را قبول ندارند كه حتى مقصود از روح الامين و روح القدس جبرئيل باشد، بلكه مى‏گويند از آيات قرآن اينچنين‏فهميده مى‏شود: ملائكه كه وحى را نازل مى‏كنند، همراه آن، حقيقتى هست كه قرآن نام آن را روح گذاشته‏است و حامل وحى در واقع آن روح(همان روح الامين و روح القدس)است،نه اينكه جبرئيل حامل وحى باشد

، جبرئيل‏حامل وحى نيست.اين عقيده‏اى است كه ايشان در اينجا اظهار مى‏دارند.
در بعضى از آيات، روح با كلمه‏وحى توام شده است، مثل اينكه در اين آيه مى‏فرمايد: «و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا ما ما روحى از امرخودمان(۴) به تو وحى فرستاديم.گفته‏اند آن كه خداوند وحى فرستاده آيات قرآن است، پس اينجا همان نفس آيات قرآن‏به روح تعبير شده است

.البته مانعى ندارد كه ما آيات قرآن را از[نوع]آن حقايق[بدانيم].مسلم آيات قرآن وقتى بر قلب پيغمبرنازل مى‏شود، به صورت يك حقيقت نازل مى‏شود و بعد صورت لفظى پيدا مى‏كند وبه هر حال: «ما روحى از امر خودمان به تو وحى كرديم‏» .پس به قول اين
…………………………………………………….. ۱٫شعراء/۱۹۳ و ۱۹۴٫ ۲٫نحل/۱۰۲٫ ۳٫شورى/۵۲٫ ۴٫راجع به كلمه «ازامر» بعد صحبت مى‏كنيم كه در اغلب اين آيات كلمه «از امر» آمده است.

آقايان يكى از موارد اطلاق كلمه روح،خود آيات قرآن است ولى ايشان(۱) مدعى هستند كه در اينجاهم مقصود از كلمه روح، خود آيات قرآن نيست، همان حقيقتى است كه درجاهاى ديگر روح الامين و روح القدس گفته است.به اعتبار اينكه خود او هم كلمة الله‏است و قرآن اين چيزها را كلمات الهى مى‏نامد، وقتى كه مى‏فرمايد: «اوحينا اليك روحا من امرنا»

معنايش اين است كه‏روح الامين را كه از امر ما و از جنس امر ماست، بر تو فرو فرستاديم.اصلا معناى «اوحينا اليك روحا من امرنا» تقريبا «نزلناروح القدس من امرنا» مى‏شود، ما روح القدس را از امر خودمان بر تو نازل كرديم.
مقصود از روح در اينجابه عقيده ايشان خود آيات قرآن نيست، بلكه همان حقيقت‏حامل وحى‏است، و مقصود از «اوحينا» هم در اينجا يعنى «فرود آورديم‏» كه روى اين جهت‏مقدارى بحث مى‏كنند، مى‏گويند همان طورى كه به عيساى مسيح روح گفته شده است – كه يكى از تعبيرات‏قرآن است – به آن حقيقت هم كه روح گفته شده است، مقصود اين است.

يكى ديگر ازمواردى كه باز كلمه روح در قرآن اطلاق شده است، بر شخص عيسى بن مريم‏است كه لقب روح الهى گرفته است:«و كلمته القيها الى مريم و روح منه‏»(۲) عيسى‏كلمه خداست كه او را به سوى مريم القاء فرمود و اين عيسى روحى از اوست.اين هم جايى است كه در قرآن اين كلمه استعمال شده است.

آيات ديگرى كه بازكلمه روح در قرآن آمده است زياد است، مثل مواردى كه به عنوان تاييدمؤمنين است.در يك جا در باب تاييدمؤمنين مى‏فرمايد: «اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم‏بروح منه‏» (۳) خدا ايمان را در دلهاى آنها ثبت كرد و آنها را به وسيله روحى از خود تاييد كرد.مقصود ازروح در اينجا چيست؟آيا مقصود همان حقيقتى است كه در عرض ملائكه ذكر مى‏شود(

يعنى او را مؤيد اينها قرار داد)يا مقصود يك‏حالت معنوى است، يك القاء معنوى است به قلوب مؤمنين، يك نور معنوى است بر قلوب مؤمنين كه فرود مى‏آيد،همان را قرآن روح ناميده است، مثلا خداوند الهامى به قلب آنها فرستاد، قدرتى و قوه‏اى به قلب آنها فرستاد و همان را روح الهى مى‏نامد،
…………………………………………………….. ۱٫[منظور مؤلف تفسير الميزان است.] ۲٫نساء/۱۷۱٫ ۳٫مجادله/۲۲٫

يك تاييدى كه از ناحيه‏خدا رسيده است، آن را روح الهى مى‏نامد؟بعيد نيست همين دومى باشد.
يكى ديگر[از موارد استعمال‏كلمه روح]در مورد مريم است، آنجا كه مريم بنا بر آنچه قرآن تصريح‏مى‏كند كه حامله شد ولى نه از يك انسان، بلكه خداوند فرشته‏اى يا حقيقتى‏غير از فرشته را فرستاد و او به يك شكل خاصى، اين آمادگى را در او به وجود آورد.اينجاهم كه به اصطلاح حيات بخشى در كار است، باز كلمه روح آمده است.

تعبير اين است: «فارسلنااليها روحنا» ما روح خود را به سوى مريم فرستاديم «فتمثل لها بشراسويا»(۱) او در نظر مريم به صورت يك بشر معتدل متمثل شد، كه خود «فتمثل‏لها بشرا سويا» نشان مى‏دهد بشر نبود ولى به صورت يك بشر بر مريم ظهور كرد.اينجا هم باز «فارسلنا اليها روحنا» است‏كه بعيد نيست بگوييم اين همان روحى است كه در آيات ديگر با ملائكه رديف قرار داده شده است و قرآن مى‏خواهد بگويد ما همان را فرستاديم.

يكى ديگر از مواردى كه تعبير «روح‏» در قرآن آمده‏است آنجايى است كه درباره انسان و يا انسانها به طور كلى آمده است. درباره آدم – كه البته از مجموع آيات معلوم مى‏شودكه به هر حال به آدم اول اختصاص ندارد – [مى‏فرمايد]: «ثم سويه و نفخ فيه من روحه‏» (۲) سپس او را تسويه كرد.مى‏گويندمعناى تسويه همان تعديل كردن و تكميل كردن است.ظاهرش اين است كه پس از آنكه خلقت جسمانى آدم را تكميل كرد، ازروح خود در او دميد.در آيه ديگر راجع به همان آدم اول مى‏فرمايد: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين‏»(۳) وقتى كه او را تكميل كردم و از روح خودم در او دميدم، پس شما او را سجده كنيد.

هنوز هم آيات ديگردر قرآن زياد است كه كلمه روح اطلاق شده است، شايد كلياتش همينهايى‏باشد كه عرض كردم، ظاهرا، هم در سوره‏هاى مكيه آمده و هم در سوره‏هاى مدنيه،و حتى همين سوره بنى اسرائيل را كه در آن آيه «يسئلونك عن الروح‏» آمده، سوره مكيه‏مى‏دانند.در اين سوره اين مطلب آمده است: «يسئلونك عن الروح‏»
…………………………………………………….. ۱٫مريم/۱۷٫ ۲٫سجده/۹٫ ۳٫حجر/۲۹٫
«قل الروح من امرربى‏» از تو درباره روح پرسش مى‏كنند، بگو روح از امر پروردگار من است.دراينجا باز مساله‏اى مطرح شده كه اولا مقصود از روح در اينجا چيست كه سؤال‏كرده‏اند؟بعد اين جواب چطور جوابى است؟آيا واقعا در اينجا جواب حقيقى را خواسته بيان كند يا خواسته بگويد شما درباره‏آن سؤال نكنيد، اين چيزى نيست كه ما برايش تعريفى بكنيم تا شما بتوانيد به ماهيت و حقيقت آن پى ببريد؟راجع به هر دو جهتش[بحث‏شده است].

در[ميان]مفسرين چنين قولى هست.مفسرين در اين‏زمينه اختلاف كرده‏اند كه اين روحى كه مورد سؤال است‏يعنى چه؟چه بوده كه مورد سؤال بوده است؟بعضى گفته‏اند چون‏قبلا در بعضى آيات ديگر نام روح در عرض ملائكه آمده بوده است، اين سؤال به وجود آمده كه اين روحى كه غيراز ملائكه است، آن ديگر چيست؟پس مورد سؤال آن است.بعضى گفته‏اند نه، مقصود از روح در اينجا خود قرآن است.همان كسانى‏كه گفته‏اند در «و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا» مقصود از روح، خود آيات قرآن است، [گفته‏اند]اينجا هم وقتى سؤال‏كرده‏اند: «يسئلونك عن الروح‏» يعنى وقتى درباره قرآن از تو سؤال مى‏كنند، بگو اين از امر پروردگار است، يعنى امرى‏است كه از ناحيه پروردگار نازل شده

است.بعضى هم گفته‏اند كه مقصود از روح در اينجا جبرئيل است.اينها همان كسانى هستندكه روح الامين و روح القدس را مساوى با جبرئيل مى‏دانند و گفته‏اند هر جا كه در قرآن روح آمده است و هر جا كه‏مخصوصا در عرض ملائكه قرار گرفته، مقصود جبرئيل است.پس وقتى سؤال كردند: «يسئلونك عن الروح‏» يعنى از ماهيت جبرئيل[سؤال‏كرده‏اند]و گفته‏اند اين كه گفته مى‏شود حامل وحى است، بر پيغمبر نازل مى‏شود و با پيغمبر سخن مى‏گويد،چيست؟

اين را براى ما تعريف كن.بعضى هم گفته‏اند مراد از روح در اينجا همين روح انسانى است كه در آن آيات آمده است:«و نفخت فيه من روحى‏» ، سؤال از روح انسان كرده‏اند كه مقصود چيست؟ و جواب داده شده است كه: «من امر ربى‏» .
بعضى ديگر كه خودايشان(۱) آن را انتخاب مى‏كنند[نظرشان]اين است كه سؤال ازروح به معنى خاص نيست، سؤال كنندگان مى‏ديده‏اند ذكر روح در قرآن زياد آمده است، يك‏جا: «يوصم يقوم الروح و الملائكة صفا» يك جا: «ينزل الملائكة بالروح من

…………………………………………………….. ۱٫[منظور، مؤلف تفسير الميزان است.]
و جاى ديگر: «و ايدهم بروح منه‏»(۲) كه خيلى در قرآن كلمه‏روح آمده است، مى‏ديده‏اند اين كلمه خيلى استعمال مى‏شود بدون اينكه چيزى ازآن بفهمند و از جمله در مورد انسان استعمال شده است، گفته‏اند اين روح چيست كه مرتب مى‏گوييد روح، در انسان‏روح، در پيامبران روح، روحى در مقابل ملائكه، اين چيست؟جواب آمده است: «قل الروح من امر ربى‏» .ايشان خودشان معتقدندكه اين جواب همان جواب واقعى است، نه جوابى كه در واقع اين است كه در اين موضوع سؤال نكنيد.

تعريف شى‏ءبه علل درونى يا بيرونى
يك وقت‏يكى از استادهاى ما اين طور تعبيرمى‏كرد – كه با حرف ايشان(علامه طباطبايى)در اينجا تطبيق مى‏كند – مى‏گفت تعريف شى‏ء يا به علل داخليه است‏يا به علل خارجيه،يعنى اگر بخواهيم يك شى‏ء را تعريف كنيم يا آن را به اجزائش تعريف‏مى‏كنيم(كه به آنها مى‏گويند علل داخلى، علل درونى)ويا به علل بيرونى تعريف مى‏كنيم، يعنى آن را به فاعل يا نتيجه‏اش تعريف مى‏كنيم.مثلا كسى از ما مى‏پرسد: اين قاليچه چيست؟وقتى مى‏خواهيم قاليچه را براى اوبيان كنيم،

گاهى مى‏گوييم – مثلا – اين مجموعه‏اى از پنبه يا پشم است كه آن را به صورت نخ در آورده‏اند و بعد اين نخها رااين طور رنگ كرده‏اند و بعد هم اين طور بافته‏اند، ماده و صورتش را ذكر مى‏كنيم: از چه به وجود آمده و به چه شكل و صورتى‏در آمده است.اينكه مى‏گوييم قاليچه چيست، يعنى چنين ماده‏اى كه به چنين شكل و صورتى در آمده است

.گاهى، وقتى‏بخواهيم قاليچه را تعريف كنيم به غرض و فايده‏اش تعريف مى‏كنيم. مى‏گويد: اين قاليچه چيست؟مى‏گوييم: قاليچه يعنى چيزى‏كه درست كنند براى اينكه رويش بنشينند، يعنى يك چيزى كه پهن كنند روى زمين و بر روى آن بنشينند.مثل اينكه‏از ما بپرسند: چراغ چيست؟مى‏گوييم آن چيزى كه به وجود مى‏آورند براى اينكه در تاريكى ازنورش استفاده كنند، يعنى تكيه ما در تعريف روى خاصيت و اثر آن است.و
…………………………………………………….. ۱٫نحل/۲٫ ۲٫مجادله/۲۲٫

گاهى ما يك شى‏ء رابه فاعلش تعريف مى‏كنيم(البته مواردش فرق مى‏كند، موارد سؤال فرق‏مى‏كند و موارد جواب هم فرق مى‏كند)مثل اينكه كسى بپرسد اين چيست؟ مى‏گوييم‏اين اثر آقاى طباطبايى است، آن را تعريف[مى‏كنيم]بدون‏اينكه از محتواى اين كتاب چيزى گفته باشيم كه موضوع و محتوايش چيست

و بدون اينكه آن هدف وغرضى كه از تاليف اين كتاب بوده است بيان كرده باشيم، اين را فقط از راه فاعلش معرفى مى‏كنيم، كه البته مى‏گويند هيچيك‏از اين تعريفات به تنهايى كامل نيست، نه تعريف به علت فاعلى، نه تعريف به علت غايى و نه تعريف به علت مادى و صورى،هر كدام به تنهايى باشد كافى نيست.تعريف كامل آن است كه هم علل داخليه يك شى‏ء را بيان كند و هم علل خارجيه، فاعلش‏را بيان كند، غايتش را هم بيان كند، اجزاى تشكيل دهنده‏اش را هم بيان كند.

تعريف ناپذير بودن خدا
اگر يك امرى بسيط بود و اساسا جزء نداشت، ما آن راديگر نمى‏توانيم به اجزائش تعريف كنيم، همچنانكه اگر شيئى غايت نداشت(يعنى براى يك غايت ديگر به وجود نيامده بوديا حتى غايتش با فاعلش يكى بود)آن را از راه اثر و غايتش نمى‏توانيم تعريف كنيم، و اگر[يك شى‏ء]تنها فاعل داشته باشد، يگانه‏راهى كه ما مى‏توانيم آن را تعريف كنيم اين است كه آن را به فاعلش تعريف كنيم، كه اگر يك شى‏ء فاعل‏نداشته باشد،

جزء هم نداشته باشد، غايت هم نداشته باشد، طبعا غير قابل تعريف است و به همين دليل ما خدا را نمى‏توانيم تعريف‏كنيم(يك تعريف واقعى، تعريفى كه به اصطلاح ذاتى باشد).ما خدا را ازراه اثر (۱) مى‏توانيم بشناسيم ولى خدا را نمى‏توانيم تعريف‏كنيم به آن معنا كه اشياء ديگر را تعريف مى‏كنند، چون خدا نه جزء دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است

كه از فلان‏شى‏ء و فلان شى‏ء به وجود آمده، نه فاعل دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است كه آن را فلان شى‏ء ايجاد كرده، و نه‏غايت دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است كه آن را براى فلان هدف به وجود آورده‏اند، و طبعا هيچيك‏از آن چيزهايى كه در باب تعريف از آنها استفاده مى‏شود، در مورد خدا
…………………………………………………….. ۱٫اثر غير از غايت است.
نمى‏توان از آنها استفاده كرد.
تعريف روح به خدا

چيزى كه قرآن‏آن را روح مى‏داند، فرض اين است كه اجزاء ندارد.وقتى سؤال كردند درباره‏روح براى ما سخن بگو، روح كه اجزاء ندارد تا او بگويد روح آن چيزى است كه ازفلان شى‏ء و فلان شى‏ء به وجود آمده.و روح براى غايتى – يا لا اقل براى غايتى كه آن شخص آن را بشناسد – به وجود نيامده‏است (۱) .پس يگانه راهى كه باقى مى‏ماند اين است كه روح را به خدا تعريف كنند: روح از امرپروردگار است، آن چيزى است كه امر پروردگار است و ناشى از امر پروردگار است.

«امر» در قرآن
آن استاد ما اين مطلب‏را بيان مى‏كرد ولى البته اين بيان مى‏تواند يك مقدمه‏اى باشد وبيان كاملى نيست.به نظر من تكميل آن بيان به مطلبى است كه ايشان(علامه طباطبايى)دراينجا بيان كرده‏اند – كه البته قبل از ايشان، ديگران هم اين مطلب را گفته‏اند و آقاى مهندس هم تا حدود زيادى دراين كتاب به اين نكته توجه كرده‏اند – و آن اين است كه كلمه «امر» در قرآن آنجا كه به خدا نسبت داده شود[ناظر به‏وجود دفعى اشياء است]نه آنجا كه به خدا نسبت داده نشود.

«امر» در قرآن‏آمده و به ما نسبت داده شده است، مثلا: «اطيعوا الله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم‏» (۲) .اينجا معنايش اين است: كسانى كه صاحبان امر شما هستند(در واقع متصديان‏امر شما).يا در جاهاى ديگرى كلمه «امر» به اشياء نسبت داده شده است.ولى كلمه «امر» آنجا كه به خدا نسبت داده مى‏شودو هر وقت «امر الله‏» و «امره‏» گفته مى‏شود وجهه انتساب اشياء است به خدا مستقيما بدون دخالت عامل زمان و مكان،يا به عبارتى كه اين آقايان مى‏گويند وجود دفعى اشياء است نه وجود تدريجى، بر خلاف «خلق‏» كه

…………………………………………………….. ۱٫اگر روح براى غايتى هم به‏وجود آمده باشد، آن غايت از خود روح مخفى‏تر است.غايت[روح]اين است كه به سوى‏خداوند باز گردد.تازه او(سؤال كننده)بازگشت به سوى خدا را نمى‏داند چيست. ۲٫نساء/۵۹٫

هر وقت در قرآن‏كلمه «خلق‏» را نام مى‏برد نظر به ايجاد تدريجى اشياء دارد: خداوند آسمان‏و زمين را در شش روز – حالا مقصود از شش روز هر چه مى‏خواهد باشد -خلق كرده است.خدا آن كسى است كه نطفه را در رحم به صورت علقه در آورد، علقه را به صورت مضغه‏در آورد، آنوقت مضغه را استخوانها كرد، بعد استخوانها را چنين كرد.

هر جا كلمه «خلق‏» در قرآن گفته مى‏شود، عنايت به وجودتدريجى اشياء است، يعنى اشياء از آن جهت كه به علل زمانى و علل مكانى خودشان ارتباط دارند.وقتى «امر» گفته‏مى‏شود توجهى هست به وجود دفعى، آنجا كه مى‏رسد ديگر صحبت تدريج در كار نيست:«انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون‏» (۱) امرپروردگار اين است: چيزى را بخواهد اراده كند و بگويد «كن‏»(۲) باش!هست.

يا: «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر»(۳) امر ما جز يكى بيشتر نيست.وقتى مى‏خواهند يك چيزى را كم زمان‏تر يا بى‏زمان‏تر[از هر زمانى معرفى كنند مى‏گويند]چشم‏بهم زدن.ظاهرا «لمح‏» همان بهم زدن چشم است، يعنى ديگر تدريج و وقت و زمان و اين جور چيزها در آن نيست.

در يك آيه قرآن هم هست: «الا له الخلق و الامر»(۴) هم خلق از آن اوست و هم امر.
آقايان اين طور استنباط مى‏كنند: در قرآن‏هر جا كه كلمه «امر» آمده و امر را به خدا نسبت داده است(امر خدا)، اگر فت‏يك چيزى امر خداست، يعنى يك وجودى‏است غير تدريجى و غير زمانى، «خلق‏» نيست، «امر» است.شما از روح سؤال كرديد، روح از خلق خدا نيست، از جنس امر خداست‏نه از جنس خلق خدا.اين طور معنى مى‏كنند: «يسئلونك عن الروح قل الروح من (۵) امر ربى‏» بگو روح از جنس‏امر پروردگار است

نه از جنس خلق پروردگار.آسمان از جنس خلق پروردگار است، زمين از جنس خلق پروردگار است، كوه‏و دريا از جنس خلق پروردگار است ولى روح از جنس امر پروردگار است، از جنس آن است كه: «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر» ، از جنس آن‏است كه: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون‏» ، از آن كه خواستنش عين وجود و
…………………………………………………….. ۱٫يس/۸۲٫ ۲٫همان «كن‏» گفتن[فعل خداوند است]، همان‏طور كه حضرت امير(عليه السلام)فرمود: «قوله فعله‏» قول خداوند همان نفس فعل خداوند است. ۳٫قمر/۵۰٫ ۴٫اعراف/۵۴٫ ۵٫ «من‏» را «من‏» جنس مى‏گيرند.

ايجادش است، ديگر هيچ حالت منتظره‏اى در وجوداو نيست.آنوقت جاهاى ديگر هم كه كلمه «من امره‏» آمده است، همه را همين طور معنى مى‏كنند: «ينزل الملائكة بالروح من امره‏»ملائكه را فرود مى‏آورد به كمك روح يا با روح. «من امره‏» يعنى از آن كه از جنس امر پروردگار است.همه اينها – به عقيده‏اين آقايان – تعريف و بيان ماهيت است به آن مقدارى كه مى‏شده بيان ماهيت كنند.كلمه «مكن امره‏» يا «من امر الله‏» درقرآن زياد آمده است و هر چه كه آمده است – به عقيده اين آقايان – جنس را بيان مى‏كند، يعنى «از جنس امر پروردگار» .

وجهه‏خلقى و وجهه امرى انسان
پس اينجا كه ذكر كرده است: «يسئلونك عن الروح‏»- كه مطلق هم ذكر كرده است – اين روح كه در قرآن آمده: مؤيد است، در انسان هم دميده مى‏شود و حامل وحى‏هم هست، جنس آن چيست؟آن را براى ما تعريف كن، جواب داده‏اند كه روح از جنس امر پروردگار است.چون اين شامل روح انسان‏هم مى‏شود، طبعا در مورد روح انسان هم اين نتيجه را مى‏گيرند كه انسان هم داراى دو وجهه و دو جنبه وجودى است،وجهه خلقى و وجهه امرى، هر دو را دارد. «اذا سويته‏» وجهه خلقى انسان يعنى اين وجود تدريجى انسان را مى‏گويد (۱) ، هر جا«اذا سويته‏» يا «ثم سواه‏» آمده است،

اين «سواه‏» جنبه مادى انسان را بيان مى‏كند كه جنبه مادى، زمانى و مكانى و تدريجى‏است، «نفخت فيه من روحى‏» جنبه امرى او را بيان مى‏كند.انسان در خلقت تدريجى خودش به جايى مى‏رسد كه – همان طوركه آقاى مهندس خودشان اشاره كردند – «من عند الله‏» از نزد پروردگار[به او چيزى افاضه مى‏شود].همه چيز از نزد پروردگار است‏ولى «از نزد پروردگار» كه گفته مى‏شود مقصود اين است: به اينجا كه مى‏رسد، نه از چيزهايى كه الآن در نزد شما هم‏هست، از بالاتر از نزد شما و از بالا[چيزى]سرازير مى‏شود، يعنى يك چيزى از نزد پروردگار بر وجود خلقى افاضه شد كه نفس وجود آن،
…………………………………………………….. ۱٫فعلا به آن بحث كار ندارم كه آن‏وجود تدريجى همان خلقت تدريجى است كه علوم آن را مى‏شناسد(و آن وقتى است كه انسان به مرحله آمادگى مى‏رسدبراى اينكه آدم بشود و تا آن وقت براى آدم بودن آمادگى نداشته است) يا همان طورى است كه ديگران هم – كه‏هرگز به مساله تكامل انواع توجهى نداشته‏اند – بر اساس همان اخبار و احاديث‏كه خداوند سرشت آدم را چهل صباح سرشت، آن را يك امر تدريجى مى‏دانستند.

ديگر وجود تدريجى‏نيست.البته باز اين نه به معناى آن است كه قبلا يك چيز درست و كامل‏شده‏اى قلنبه شده در يك جايى بود و آوردند، آن طور كه نظريه فلاسفه قبل از ارسطوبوده است(مثل افلاطون و…).حتى لزومى ندارد كه بگوييم مقارن با اين [ماده]يكدفعه امرى خلق شد (۱) ، و حتى مى‏توانيم‏بگوييم همين ماده در سير تكاملى خودش، وجود امرى پيدا كرد، يعنى مانعى ندارد كه شيئى وجود خلقى داشته باشد ووجود خلقى منتهى به وجود امرى شود، وجود زمانى مبدل به وجود غير زمانى شود.

حرفى كه ملا صدرا در اين زمينه گفت اين بود، آنوقت‏رفت دنبال آيه ديگر، گفت آن آياتى كه در سوره مؤمنون هست فقط جنس را بيان مى‏كند اما هيچ بيان نمى‏كند اين‏جنس كه «من عند الله‏» از نزد پروردگار است، به چه شكل و به چه كيفيت پيدا شد؟عرض كردم «از نزد پروردگار» افقش بالاتر ازاين افلق است و هر چيزى كه نو به وجود مى‏آيد، بالاخره اراده پروردگار است‏كه آن را به وجود مى‏آورد: «و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم‏» (۲) .هر چيزى كه به وجود مى‏آيد از ناحيه پروردگار فرود مى‏آيد، يعنى‏اراده پروردگار است كه در واقع متنزل شده و به اين صورت در آمده است.