برحسب تواريخ اسلام مختار در مدائن از دوره خلافت عمر حكومت داشت و تمام دوره عثمان و حضرت امير (ع) هم تا آمدن امام حسن (ع) به مدائن آنجا بود و زخمهاي امام حسن را در قصر خاص كسري معالجه كرد ابو عبيده پدر مختار در سلك اكابر تابعين بوده در زمان عمر مأمور شد باتفاق ابن حارث شباني بر كشور ايران حمله كند . مختار در اول هجرت متولد شد و كينه اش ابو

اسحق است و حضرت امير المؤمنين (ع) در روايتي فرمود كه پسر من حسين كشته ميشود و جواني از ثقيف ۳۸۳ هزار از ظلمه و قتله ما را خواهد كشت و آن مختار پسر ابوعبيده ثقفي است .
مينويسد سبب قيام مختار اين بود كه شخصي در لباس مسافرت پس از عاشورا نزد او آمد و نامه بدست او داد كه آن نامه از حضرت امير المؤمنين علي (ع) بود و قريب بدين مضمون كه اي مختار

خداي تعالي محبت ما اهل بيت را در دل تو خواهد افكند و تو خون ما را از اهل بغي و طغيان خواهي گرفت و در اين راه بر اراده خود تزلزلي راه مده كه توفيقي است از جانب پروردگار براي تو آنرا مغتنم شمار ـ مختار از شوق و ذوق بر خود ميلرزيد و بحضرت علي بن الحسن (ع) و بنمايندة مطمئن داد برد خدمت آنحضرت و مذاكره كرد و موافقت و اجازه امام زين العابدين را جلب كرد و حضرت سجاد موافقت محمد بن حفيه عموي خود را هم براي آنها تجويز فرمود او اجازه داد بلكه

انتقام را واجب ميدانستند كه خون حسين از بين نرفته باشد مختار مقدمات را فراهم ساخت و حاجب او ابوعمرو بن كيسان ايراني كه معاون شرط (شهرباني) كوفه بوده در اين راه كمك كافي باو كرد و نسبت مسلكي كه ب مختار ميدهند بكلي بي اساس و چنين فرقهاي عملا وجود نداشته جز در صفحات كتاب .

مختار پس از مرگ معاويه در كوفه بود كه بدست ابن زياد با چندين هزار نفر ديگر بجرم بيعت با مسلم دستگير و زنداني شد و پس از آزادي بيكي از مزارع خود رفت و چون عبدالله بن عمر شوهر خواهرش بود بدينوسيله نامه اي به يزيد نوشت و آزادي او را خواست چون انقلاب كوفه رخ داد و ابن زياد به شام فرار كرد و با مروان بيعت كرد مختار در كوفه سخت مشغول فعاليت و تبليغ به دوستي اهل بيت گرديد ابراهيم بن مالك اشتر نخعي هم كه خود را مستحق رياست و امارت كوفه

ميدانست به سبب نام محمد بن حنفيه و لزوم خونخواهي پيرو مختار و همكار صميمي او شد .
جلسات سري بسياري تشكيل شد و در اين موقع مردم كوفه به سه دسته تقسيم ميشدند شيعه و طرفداران خندان اميرالمؤمنين (ع) دوم قتله امام حسين و لشكر ابن زياد كه در واقعه طف تشريك مساعي نرده بودند سيم مردم بي طرف و كناره گير .

ابراهيم بن مالك با يكصد نفر سلاح جنگ برداشتند و براي اولين بار بيرق سه رنگ برافراشتند « بيرق بني اميه سياه بوده شيعه بيرق سبز و سفيد و سرخ انتخاب نمودند » و شب چهارشنبه ۱۴ ربيع الثاني ۶۶ قمري مختار خروج كرد و كوفه را تصرف كرد و در بدايت امروي خوبي نشان قتله كربلا داده تا همه را جمع كرد و از دفتر نويسان و وقايع نويسان و لشگر نويسان بر حال تمام آنها وقوف يافت پس از آنكه همه را خوب شناخت امر كرد همه را به دارالاماره حاضر كردند و شروع به انتقام كرد .
صحنه انتقام
از اين تاريخ به بعد مستحفظين در دروازه هاي كوفه گماشته شده و احدي بدون تفتيش و اجازه حق خروج از شهر را نداشت .

ابو عمر و حاجب ايراني و ابن كامل اسدي كه متعهد شرطه شهر بودند هر روز عده اي را كشته ويا اسير مي نمودند و هر وقت يكي از آنها در شهر حركت ميكرد مردم از عقب او ميرفتند كه آيا به كشتن يا گرفتن كه ميروند .
عمر سعد به خانه ابن بهيره كه قرابت صهريت با خاندان علي (ع) داشت پناهنده شد و به وساطت او امان نامه اي بدين مضمون گرفته بود كه عمر سعد ماداميكه از كوفه خارج نشده و احداث حدثي ننمايد در امان است اسحق ابن اشعت كندي برادر زن عبدالله كامل بخانه او پناهنده شد و ثمر بن ذي الجوشن از كوفه فرار و در يكي از قراء با چند نفر پنهان شده خولي اصبحي در

دودكش مطبخ خانه خود زندگي مي نمود ولي اغلب افراد غير معروف و عادي بيشمار كه در كربلا براي جنگ رفته بودند يا در ميان جنگ به قتل رسيده و يا بلافاصله بوسيله مأمورين مخصوصي اسير و كشته مي شدند اما از معروفترين آنان كمتر گرفتار مي شدند.

مختار ابو عمر و ايراني حاجب و عبدالله كامل را مخاطب قرار داده و مؤاخذه نمود كه چگونه است هر كه اسير مي شود يا كساني است كه با من جنگ كرده و بايد عفو شود يا از رجاله لشكر عمر سعد در كربلا است و روساي اين قوم گرفتار نمي شوند علت آنست شما عمر سعد را كه سردار لشكر كربلا است ازاد گذارده و بدي جهت قلوب شيعه در كار سرد شده است مختار گفت خدا مرا امان ندهد اگر او را امان دهم امروز با اتباع خود نزد او برويد و بگوييد امير تو را احضار كرده اگر

اطاعت نمود كه نعم المطلوب و اگر ردا و لباس خود را طلبيد بدانيد كه شمشير ميخواهد و فوراً او را به قتل برسانيد. عبدالله بموجب فرموده عمل نموده سر زده با عده ي مسلحانه به خانه ي او وارد شد عمر گفت چه خبر است عبدالله كامل جواب داد كه اجابت كن امير
را گفت امير را با من چه كار است و حال آن كه به خط خودش به من امان داد

ه است . عبدالله نامه را خواست و بشرحي كه گذشت قرائت نمود و گفت عجب احمقي هستي تو روزي چند بار احداث حدث كرده و اثر اين امان نامه مرتفع شده است ولي گمان بد مبر امير به عهد خود وفا خواهد كرد .
عمر سعد فرياد زد كه أي غلام عبا و كفش مرا بياور كه نزد امير بروم .
عبدالله گفت حرامزاده با من حيله مي كني و شمشير مي خواهي و بلافاصله شمشير را بر فرق آن ملعون فرود آورد هر يك از همراهان ضربتي بر او زده و سر نحس او را از بدن جدا نموده و نزد مختار آوردند در حاليكه حفص پسر او نزد مختار نشسته بود.

مختار پرسيد از او كه آيا اين سر را مي شناسي جواب داد سر پدر من و زندگاني بعد از او لذتي ندارد.
مختار گفت راست مي گويد او را به پدرش ملحق كنيد او را نيز كشته و سر هر دو را نزد پسر ديگرش محمد نام گذاردند .

مختار از او پرسيد كه اين سرها را مي شناسي گفت آري سر پدر و برادر من است گفت : چه عقيده دربارة آنها داري جواب داد من از هر دو بيزارم در دنيا و آخرت زيرا در موقع جنگ كربلا كه ابن زياد مي خواست پدرم را به سرداري لشكر بفرستد من او را از اين عمل شنيع منع مي كردم ولي برادرم او را تحريض مي نمود كه به حكومت و امارات برسند اينك به جزاي اعمال خود رسيدند.

مختار گفت آيا بر صدق مدعاي خود شاهدي داري گفت آري مادرم در اين جريان حضور داشته است زوجه عمر سعد خواهر مختار بود كه در همين روز براي وساطت شوهرش به خانه ي مختار آمده و

ديگر نگذارده بودند كه او به منزل شوهرش برگردد بعد از قتل ابن سعد نزد مختار آمده و مورد عتاب واقع گرديد كه شوهرت پسر پيغمبر را كشته باشد و باز با او زندگاني كرده مگر مي ترسيدي كه بي شوهر بماني آن زن صالحه قسم ياد كرد كه مكرر مي خواستم در جامة خواب اين ملعون را به قتل رسانم ولي چون تو در زندان پسر زياد بودي ترسيدم آسيبي به وجودت برسد و بر صدق اظهارات محمد پسر خود شهادت داد كه هر دو مورد عنايت واقع گرديدند. موقعي كه عبدالله بخانه عمر سعد مي رفت مختار در دست او كه انگشتر عقيق خوبي داشت نگاه كرد و گفت انگشتر خوبي است عبدالله به تصور اينكه مختار انگشتر را پسنديده است فوراً از انگشت خود خارج كرده تقديم مختار كرد مختار هم بدون تأمل قبول نموده و امر كرد كه عقب مأموريت خود برود.

سپس انگشتر را به ابو عمرو داد و دستور داد كه بخانة عبدالله كامل برو و به زوجة او بگو كه امير برادرت را بخشيد و اينك انگشتر خود را نشانه داد كه او را بدارالاماره بفرست تا براي او انعام بگيرم .
ابو عمرو بفرموده زوجه عبدالله نزد اسحق ابن اشعث رفته و مطلب را اظهار داشت او جواب داد كه اي خواهر از مختار مي ترسم و از انعام صرف نظر مي كنم شايد در اين كار خدعة باشد زوجه عبدالله به او اطمينان داد كه شوهرم انگشتر خود را نشان داده و بايد بروي والا مكدر خواهد شد اسحق دراعه پوشيده و عمامه بسر بست و عصائي بدست گرفته بصورت اشخاص مريض از خانه بيرون آمده و بطرف دارالاماره روان گرديد.

هميكه بدار الاماره وارد شد جمعي از اهالي به اشاره مختار بر سرش ريخته و به قتلش رسانيدند در اين ساعت عبدالله كامل از كار عمر سعد فراغت حاصل كرده بدارالاماره مراجعت كرد مختار سر بريده اسحق بن اشعث را به او نموده و گفت ماهم بيكار نبوده و ملعوني را بدست آورده و كشته ايم . عبدالله مقصود امير را از خواستن انگشتر فهميده و قسم ياد كرد كه به نگاهداري او راضي نبوده و شرم داشته است كه مهمان را در خانه خود اسير نمايد و بلافاصله زن خود را كه بواسطه كشته شدن برادرش داد و فرياد داشت طلاق داد.
خونخواهي و انتقام جدي
از عمربن سعد نقل است كه در موقع قبول حكومت ري يا جنگ با پسر پيغمبر (ص) چنين گفت :
فوالله لاادري و اني الصادق
افكر في امري علي خطرين

اء انرك امرالري و الري منيتي
او اصبح مأثوماً به قتل حسين

و في قتله النار التي لا اطيقها
ولكن في الري قرهْْ عيني

و توليتي للري ملك معجل
و ما عاقل باع الوجود بدين

ترجمه :
گشت واقع به من از حادثه دهر دو كار كه از ين هر دو بفكرم بخداي كو نين

آن يكي توليت و سلطنت ملكت ري
و اندگر حشر و عقاب و خطر قتل حسين
قتل او موجب نار است و مرا طاقت آن نبود ليك زري هست مرا قره العين

آتش قتل حسين نسيه وري دولت نقد هيچ عاقل ندهد دولت موجود به دين

بعد از قتل عمر سعد و اسحق كه او اولين شوهر خواهر مختار امير كوفه و دومين برادر زن ابن كامل اسدي رئيس شهرباني شهر بود نهضت واقعي شيعه مخصوصاً ايرانيان شروع گرديد. ابو عمرو ايراني مانند شير خشمناك در كوچه و بازار كوفه و خانها و خرابه ها به بازرسي پرداخته و دائماً مشغول كشتن و اسير گرفتن از كشندگان امام و خراب كردن خانه ها و نهب و غارت اموال آنان بود ـ و سعي داشت كه رؤساي معروف كربلا را كه عمليات مؤثري صاحب روضه الصفاء اسحق بن

اشعث را قيس القطيفه معرفي كرده- و جهتش آن استكه اين نابكار قطيفه حضرت امام حسين را به غارت برده بود و بعد از اختفاء در خانه ي عبدالله كامل رئيس شهر باني و به علت قرابتي كه با او داشت عمان مختار را مرعوب و نتوانسته بود مراتب را گزارش دهد ـ ولي جديت و شهامت ذاتي اين مرد شرافتمند را به عرض گزارش و عمليات فوق وادار نمود و بالاخره بدست خود ، غارت كننده قطيفه امام را به قتل رسانيد.

سپس شبث ربعي كه از سرداران لشكر كوفه در كربلا و در فتنه خروج قتله بر مختار سعي بليغ كرده بود از راه مخفي بر اسبي سوار و مي خواست به طرف بصره فرار كند ولي پاسبانان اطراف شهر او را شناخته با دست بسته به حضور اميرش كشيدند مختار امر كرد كه دست و پاهاي او را در يكي از ميدانهاي شهر قطع كرده و به حال خود گذارند. تا مانند سگ زوزه كنان جان داد . و نيز جمعي را براي جلب خولي اصبحي مأمور نمود ، خولي دو زن داشت يكي كوفي و ديگري شامي

كه اولي از دوستان آل علي (ع) و دومي از دشمنان بود . همين كه كسان مختار در بام خانه را احاطه كردند زن شامي شروع به داد و فرياد نمود كه بچه دليل سرزده وارد خانه او شده اند ولي زن كوفي با دست محل مخفي شدن خولي را نشان داد و آن محل را شكافته و خولي را دست بسته بحضور مختار آوردند و با انواع عذاب و شكنجه به قتل رسانيدند و در روضه الصفاء قيد شده كه بدن او را سوزانيدند زيرا اين ملعون سر امام حسين را به كوفه آورده و در تنور خانه خود مخفي

كرده بود سپس ابو عمرو حاجب با عده أي از غلامان مختار در اطراف شهر ، شمربن ذي الجوشن و سنان بن انس را جستجو مي نمودند ناگهان جمازه سواري را يافتند پس از بازجويي معلوم شد كه قاصد شمر است و به بصره مي رود تا آمدن شمر را اطلاع دهد و به علت اينكه اجرت كم به قاصد داده و عمودي بر پشت او نواخته است قاصد راه را گردانيده و نزد مختار مي رود كه محل شمر را نشان داده و انعام وافري را اخذ نمايد ابو عمرو مقداري وجه به او بخشيد و خود را معرفي و اتباع خود را به قريه محل اختفاء آنان سوق داده و غفلتاً خانه محل شمر و همراهان او را محاصره نمودند آن خونخوار نابكار برهنه از خانه دويد و با شمشير به طرف ابوعمر و حاجب حمله نموده ولي همراهان ابوعمر و محلت نداده و چندين ضربه بر بدن او نواختند كه به خاك غلطيده و به كيفر اعمال خود رسيد ابوعمر و سر شمر و همراهان او را به نيزه كرده و سنان بن انس را دست بسته وارد كوفه كردند و تمامي مردم از كشته شدن آن مطرود ازل و ابد شاد و خرم گرديدند و سنان هم با

انواع عذاب و شكنجه به قتل رسيد. اين قاتل اول تير را به طرف امام مظلوم انداخته بودـ حرمله را در حال فرار از كوفه گرفتار و به امر مختار آن قدر تير بر بدن او زدند كه مثل خانه زنبور سوراخ سوراخ گرديد به جدل بن سليم را كه انگشت امام مظلوم را به طمع انگشتر قطع كرده بود ابوعمر و گرفته و به نزد مختار آورد بر حسب امر او دست و پاهايش را قطع و به حال خود گذاشتند تا مدتي مشغول جان دادن باشد. سپس شش نفري كه غارت اموال امام(ع) را كرده و با اين كار نزد ابن زياد افتخار نموده بودند گرفتار و به امر مختار آن ها را قطعه قطعه نمودند.

حكيم بن طفيل قاتل حضرت ابوالفضل العباس كه اسلحه او را بغارت برده بود در خانه عدي نامي كه از پير مردان قديم و حضور حضرت رسول (ص) را درك كرده بود پنهان گرديد مختار ابوعمرو را بطلب او فرستاد عدي سعي كرد كه از جلب او بطور پنهان جلوگيري نمايد ولي ابو عمرو متقاعد نشده و به مأموريت خود پرداخت عدي شكايت او را نزد مختار برد ابوعمرو چون مقام و منزلت او را در نزد مختار مي دانست امر كرد كه ابن طفيل را در راه به قتل رسانيدند و سر او را نزد مختار بردند و گزارش

داد كه مردم در بين راه ريختند و حكيم را كشتند در حال كه امير در جواب شفاعت عدي متحير مانده بود از اين عمل فوق العاده خوشوقت گرديد عدي گفت مخصوصاً تو او را كشته أي زيرا دانستي كه من براي شفاعت او نزد امير آمده ام ابو عمرو نيز انكار ننموده و جواب داد كه در كشتن كشنده اولاد رسول تقصيري متوجه خود نمي بينم بلكه مقصر تو هستي كه چنين كسي را حمايت مي كني مختار سعي نمود كه آنمرد پير را راضي مرخص كرده باشد ولي ممكن نشد و در حال

عتاب مجلس مختار را ترك كرد و بعد هم جواسيش خبر آوردند كه در محافل نسبت به شيعه بي ادبي مي نمايد به هيچ وجه مختار تعرض به او ننمود بعد ابو عمرو حاجب عبدالله و اسد و مالك ابن بشير را كه مأمور سوزانيدن خيمگاه امام حسين (ع) بودند گرفته به نزد تخت امير واداشتند امير سئوال كرد كه اي دشمنان خدا چگونه با امام حسين جنگ كرديد جواب دادند كه ما را با اكراه برده بودند گفت چرا آتش به خيمة امام زديد سرهاي خجالت بزير انداختند فوراً امر نمود كه گردن هاي

آنان را زدند نافع بن مالك كه از موكلين آب برات بود اسير گرديد اين شخص آن كسي است كه امر كرده بود شاهزاده ابوالفضل عباس ابن علي (ع) را تيرباران كردند و بدون تأمل او را به قتل رسانيدند ـ بعد پيره زالي خبر آورد كه حارث بن بشير و قاسم بن جارود و حارث ابن نوفل از

كشندگان امام در خانه او پنهان شده و وجهي باو داده اند كه توشه سفر براي آنها خريداري كند ابوعمرو حاجب با پنجاه نفر و بسياري از مردم بسر وقت آنها رفت هر موقع ابوعمرو به طرفي مي رفت عده أي از مردم او را تعقيب مي كردند كه بدانند بكجا مي رود و از آن تاريخ ببعد در بين عرب ضرب المثل معروفي پيدا شد كه در مقابل بيان حال هر خانة كه صاحبش كشته و اموالش غارت و بنايش خراب شده باشد مي گفتند ادخلها ابوعمرو زير ابوعمرو نسبت به خانه هاي كشندگان امام حسين (ع) همين معامله را مي كرده است بالجمله هر سه نفر گرفتار و قاسم جارود كه جزو

لشكر كربلا نبود و فقط با مختار جنگ كرده بود مورد عفو واقع و حارث ابن بشير هم بقتل رسيد ولي حارث بن نوفل آنكس بود كه تازيانه بر روي حضرت صديقه صغري زينب كبري دختر امير المؤمنين (ع) زده بود لذا او را دار كشيده و يك هزار تازيانه بر او زدند آن ملعون امان خواست امير گفت خدا مرا امان ندهد اگر تو را امان دهم و امر كرد تا سرش را از بدن جدا كردند.