شايد برجسته ترين ويژگي جهان پس از جنگ همان باشد كه – آن را مي توان پس از جنگ ناميد زيرا كه قدرتهاي بزرگ از سال ۱۹۴۵ با يكديگر جنگ نكرده اند. چنين دوره طولاني از صلح در ميان دولتهاي قدرتمند بي سابقه است. چيزي كه تقريباً غير معمول است ، عبارت مي باشد از احتياطي كه ابرقدرتها در مقابل يكديگر بكار مي بردند. اگر چه غالباً روابط ابرقدرت ها را به صورت بازي بزدل مطرح مي كنيم ولي در حقيقت ايالات متحده و اتحاد شوروي هيچگاه همانند نوجوانان بي باك عمل نكرده اند. در حقيقت بحران هاي ابرقدرت ها همچون جنگ هاي گذشته به ندرت اتفاق مي افتاد. اگر چه ممكن است كسي از بحران ۱۹۷۳ بگويد ولي در طول يك ربع قرن هيچ بحران جدي و شديد وجود نداشته است. به علاوه ،‌در همان بحران هاي ايجاد شده هم ، هر طرف به دنبال اين بود تا امتياز دهد كه از نزديك شدن به لبة جنگ جلوگيري شود. بنابراين چيزي كه ما در بحران موشكي كوبا شاهد بوديم ، نوعي مصالحه بود تا پيروزي آمريكا ، كندي مايل نبود كه از تمام مشوق ها دست بكشد و روس ها را به استفادة از زور مجبور سازد يا حتي باعث تدوام رويارويي شكننده گردد.

نسبت دادن اين تأثيرات به وجود تسليحات هسته اي معمولي و متعارف بوده است. به اين دليل كه هيچ طرف نمي توانست با موفقيت در يك جنگ تمام عيار از خود حمايت كند، هيچ نوع پيروزي نمي توانست وجود داشته باشد يا همانطور كه جان مولر بيان مي دارد ،‌هيچ طرف نمي توانست از آن سود ببرد. البته اين بدان معني نيست كه جنگ روي نخواهد داد. آغاز جنگي كه انتظار پيروزي از آن نمي رود منطقي و عقلاني است ،‌اگر اين اعتقاد وجود داشته باشد كه نتايج احتمالي جنگ نكردن به مراتب بدتر از جنگ كردن باشد. جنگ همچنين مي تواند از طريق اشتباه ، از دست دادن كنترل يا عدم عقلانيت روي دهد. اما اگر تصميم گيرندگان منطقي باشند صلح محتمل ترين نتيجه خواهد بود. بعلاوه ،‌تسليحات هسته اي مي تواند توضيح دهندة احتياط ابرقدرت ها باشد: زمانيكه هزينة دنبال كردن دستاوردها تخريب و نابودي كلي مي باشد، تعادل و ميانه روي منطقي مي باشد.

برخي از تحليلگران بحث كرده اند كه اين تأثيرات يا روي نداده است يا اينكه احتمالاً در آينده تداوم نخواهند داشت. پس فرد ايكل Fred Ikle در پرسيدن اين سؤال تنها نيست كه آيا بازدارندگي هسته اي مي تواند تا آخر اين قرن ادامه يابد يا نه .اغلب ادعا شده است كه تهديد انتقام همه جانبه تنها به عنوان پاسخي براي حمله همه جانبة طرف ديگر باورپذير است: از اينرو رابرت مك ناما را با تحليل هاي محافظه كارتري كه نظراتشان با نظر وي هيچ اشتراكي ندارند و بيان مي دارند كه تنها هدف نيروي استراتژيك خود براي استفادة نخست است ، موافقت مي كند. بنابراين در بهترين حالت تسليحات هسته اي ، صلح هسته اي را به بار خواهند آورد؛ آنها استفادة از سطوح پايين تر خشونت را جلوگيري نمي كنند – و حتي ممكن است اين سطوح را نيز تسهيل كنند. از اينرو جاي تعجب نيست كه برخي ناظران ماجراجويي شوروي بويژه در آفريقا را به توانايي روسيه در استفاده از بن بست هسته اي به عنوان سپري مي دانند كه به دليل آن مي توانند كمك نظامي كرده و حتي نيروهاي خود را در مناطقي كه سابقاً كنترلي بر آن نداشتند مستقر سازند. به نظر مي رسد كه ميانه روي ذكر شده تنها يك طرفه باشد. در حقيقت ، سياست دفاعي آمريكا در دهة گذشته توسط نياز به ايجاد انتخاب هاي هسته اي محدود براي بازداشتن هجوم شوروي جهت گيري شده بود، هجومي كه ارزش هاي ما را تهديد و نابودي ايالات متحده را در پي داشت.

به علاوه ، درست است كه تسليحات هسته اي مي تواند به نگهداشتن صلح بين ايالات متحده و شوروي كمك كرده باشد، ولي احتمالات ناخجسته براي آينده ، به تجربه هاي ديگر دولت ها مربوط مي شود. متحدان دولت هاي داراي تسليحات هسته اي مورد حمله قرار گرفته اند: ويتنام بر كامبوج غلبه كرد و چين هم به ويتنام حمله كرد . دو قدرت هسته اي با يكديگر جنگ كرده اند البته در مقياسي پايين : روسيه و چين در مرزهاي مشترك خود زد و خورد داشته اند. حتي يك قدرت غير هسته اي نيز سرزمين قلب يك قدرت هسته اي را تهديد كرده است: سوريه تقريباً اسراييل را در سال ۱۹۷۳ از بلنديهاي جولان عقب راند و هيچ دليلي براي اسراييل وجود نداشت كه مطمئن باشد . سوريه مبادرت به حركت به سمت اسراييل نخواهد كرد. برخي از آنهايي كه انتظار ندارند ايالات متحده با چنين تهديدي روبرو گردد ، پيش بيني كرده اند كه تأكيد مداوم بر تهديد تخريب متقابل نهايتاً به از بين رفتن روحية غرب منجر خواهد شد. گفتن اينكه جمهوريهاي دمكراتيك كه امنيت شان به نابودي گستردة شهروندان وابسته است ، بدون ايجاد صلح و خلع سلاح يكجانبه مي توانند به صلح برسند، غير ممكن است.

جان مولر نوع ديگري از چالش براي ادعاهاي يك انقلاب هسته اي را مطرح كرده است. او نه وجود الگوي صلح و ثبات بلكه موضوع منتسب شده را مورد اعتراض قرار مي دهد. تسليحات هسته اي اساساً براي اين تأثير نامناسب هستند؛ مدرنيته و تسليحات غير هسته اي مخرب ما را تا حد زيادي به همان موقعيتي نزديك كرده است كه شكافت اتم ممكن نبوده است. برخي از تجديد نظر طلبي هاي اگاهانه ما را به تفكر در سوال هايي وادار مي كند كه جوابهايشان كاملاً واضح و آشكار است. ولي فكر مي كنم كه عقلانيت سنتي درستي و صحت خود را نشان مي دهد. معهذا در بحث هاي مولر قدرت زيادي است بويژه در اهميت آنچه كه او ثبات كلي مي نامد و اين حقيقت را يادآور مي سازد كه فاجعه آميز بودن جنگ هسته اي به معني اين نيست كه جنگ هاي متعارف آسان و غير مخرب مي باشند.

گفته مولر در اينكه اتم داراي قدرت جادويي نيست ، صحيح و درست مي باشد. اگر چه شكافت اتمي مسايل جانبي زيادي همچون بارش راديواكتيو و امواج الكترو مغناطيسي ايجاد مي كند ولي مورد مهمي در رابطه با اين حقيقت كه مردم ، تسليحات ، صنعت و كشاورزي در نتيجة نوع ويژه اي از انفجار نابود مي شوند وجود ندارد. چيزي كه مهم است عبارت مي باشد از تأثيرات سياسي تسليحات هسته اي نه صدمات و آسيب هاي فيزيكي و شيميايي انفجار. ما نياز داريم تا مشخص كنيم كه اين تأثيرات چه هستند ،‌چگونه ايجاد شده اند و اينكه آيا تسليحات متعارف مدرن از آنها الگوبرداري خواهند كرد.

تأثيرات سياسي تسليحات هسته اي

وجود ذخاير عظيم تسليحات هسته اي از سه جنبه بر سياست ابرقدرت ها تأثير مي گذارد. دو تا از اين جنبه ها آشنا هستند: اول اينكه ويرانگري و تخريب يك جنگ همه جانبه به طور غير قابل تصوري عظيم خواهد بود. دوم اينكه هيچكدام از طرفين- و در حقيقت طرف هاي سوم هم – از اين تخريب و بلا در امان نخواهد بود. همانگونه كه برنارد برودي ، توماس سيلنگ و بسياري از اشخاص ديگر ذكر كرده اند ،‌چيزي كه در مورد تسليحات هسته اي مهم مي باشد قتل عام نيست بلكه كشتن متقابل است. بدين معني كه هيچ كشوري نمي تواند در جنگ همه جانبة هسته اي پيروز باشد، در اين مورد نه تنها اجتناب از جنگ بهتر از مبادرت به جنگ است بلكه همچنين بهتر است تا براي اجتناب از جنگ امتيازاتي نيز اعطاء گردد. بايد ذكر كرد كه اگر چه بسياري از جنگ هاي گذشته نظير جنگ جهاني دوم براي تمام متحدان به غير از ايالات متحده (و شايد اتحاد جماهير شوروي) اولين آزمايش را پشت سر نگذاشتند ولي دومين آزمايش را پشت سر خواهند گذاشت. به عنوان مثال ، اگر چه بريتانيا و فرانسه موقعيت خود را بوسيله جنگ بهبود نبخشيدند،‌ولي وضعيت آن ها بهتر از زماني بود كه اگر نازيها پيروز مي شدند. بنابراين جنگ براي آنها معنا داشت حتي اگر همانطور كه در آغازجنگ
مي ترسيدند،‌هيچ سودي از جنگ نصيبشان نمي شد. بعلاوه اگر متحدين در جنگ شكست خودرند، آلمانها – يا حداقل نازي ها – پيروزي كوچكي به دست آوردند، حتي اگر هزينة آن بسيار زياد بوده باشد. اما همانطور كه ريگان و گورباچف در بيانيه مشترك خود بعد از جلسه سران در نوامبر ۱۹۸۵ تأييد كردند ، در يك جنگ هسته اي پيروزي وجود نخواهد داشت و هرگز نبايد به اين جنگ مبادرت كرد. تأثير سوم جنگ هسته اي بر سياست ابرقدرت ها از اين حقيقت نشأت مي گيرد، تخريب و ويراني مي تواند بسيار سريع يعني در طي چند روز يا حتي چند ساعت صورت گيرد . نه تنها مي توان بحث كرد كه بحراني شديد يا استفاده محدود از زور – حتي نيروي هسته اي به طور اجتناب ناپذيري به ويراني كلي منجر خواهد شد ، بلكه بايد گفت كه اين احتمالي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت . به هر حال، حتي در دوران آرامش نيز يك طرف يا طرف ديگر مي تواند به حمله اي همه جانبه و بدون دليل مبادرت كند. محتمل تر اينكه يك بحران كه مي تواند به استفاده محدود از زور منجر شود، به نوبة خود هم مي تواند جنگي تمام عيار و همه جانبه را بوجود آورد. حتي اگر هيچ طرفي خواهان اين نتيجه نباشد احتمال زيادي از افزايش سريع و مرگبار جنگ وجود دارد.

مولر در زماني كه تسليحات متعارف مي توانند به لحاظ ويژگيهاي تخريب ، برابري و سرعت جايگزين تسليحات هسته اي شوند مبالغه مي كند. به هر حال وحشت ناشي از جنگ هاي گذشته را نمي توان با تأكيد بر سطح تخريبي تسليحات كنوني ناديده گرفت . از اينرو همانند زمينه هاي ديگر نكته اي وجود دارد كه تفاوت كمي به تفاوت كيفي تبديل مي گردد. شارل دو گل اين امر را به طور فصيح بيان مي دارد: بعد از يك جنگ هسته اي هر دو طرف نه قدرت دارند، نه قانون ،‌نه شهر ،‌نه فرهنگ ، نه گهواره و نه قبر . درست است كه يك زمستان هسته اي و نابودي حيات بشري پس از جنگ هسته اي وجود نخواهد داشت، ولي تأثيرات جهاني آن بسيار بيشتر از جنگ هاي گذشته خواهد بود. مولر تفاوت هاي موجود در ميزان تخريب بالقوه را زياد مورد توجه قرار نمي دهد:‌«جنگ جهاني دوم سبب ويراني كلي جهان نشد ولي سبب نابودي سه رژيم ملي شد. تفكر در مورد پريدن از طبقه ۵۰ به جاي طبقة ۵ وحشتناك تر است ، ولي هر كسي كه زندگي را تا حد بسيار كمي هم رضايت بخش بداند ، بعيد است كه دست به چنين عملي بزند.» جنگ اين رژيم هاي ملي را نابود كرد ولي خود كشور يا حتي تمام ارزشهاي مورد حمايت رژيم سابق را از بين نبرد. بسياري از مردم در كشورهاي محور از جنگ جهاني دوم نجات يافتند؛ و بسياري نيز به سعادت و رفاه رسيدند. به طور كلي فرزندان آنها زندگي خوب دارند. شكاف بزرگي بين اين نتيجه – حتي براي آنهايي كه در جنگ شكست خوردند – و يك فاجعة هسته اي وجود دارد. اصلاً مشخص نيست كه آيا جوامع مي توانند پس از يك جنگ هسته اي بازسازي شوند يا اقتصادهاي خود را مجدداً احياء كنند. به علاوه ، نبايد تأثير تخريب فرهنگ ، هنر و ميراث ملي را ناديده گرفت . حتي تصميم گيرنده اي كه امكان دارد حيات نيمي از جمعيت كشورش را به خطر بياندازد، ممكن است به خاطر جلوگيري از نابودي گنج هايي كه در طول تاريخ بدست آمده ، درنگ و ترديد كند. بحث مولر كه ذكر آن رفت به يك دليل ديگر گمراه كننده است: كشورهايي كه جنگ جهاني دوم را آغاز كردند نابود شدند ولي متحدان نه . اين اينكه كشورهايي كه ويران شدند به دنبال برهم زدن وضعيت موجود بودند، بيشتر اتفاقي بود تا از پيش تعيين شده ؛ چيزي كه در اين متن مهم است اين مي باشد كه با تسليحات متعارف حداقل يك طرف مي تواند اميد داشته باشد كه از جنگ سود ببرد. مولر در بحث اينكه حتي زمانيكه تضاد منافع بين دو طرف زياد باشد ، سطوح نسبتاً مطلق مجازات و تنبيه به ندرت براي بازدارندگي لازم هستند، كاملاً صحيح است. يعني زمانيكه دولتها كاملاً اعتقاد دارند كه دستاوردهاي ناخالص از جنگ بسيار زياد خواهد بود( در مقابل دستاوردهاي خالص). روي هم رفته ايالات متحده مي توانست ويتنام شمالي را شكست دهد. به همين صورت همانطور كه مولر بيان مي دارد ،‌ايالات متحده از تلاش براي آزادي اروپاي شرقي حتي در عصر انحصار هسته اي آمريكا نيز بازداشته مي شد.