مباني فلسفه عرفان ايراني

مباني فلسفه عرفاني ايراني – اسلامي بر چهار بخش مهم به شرح زير تقسيم بندي شده است:‌
وحدت وجود كشف و شهود دانش معنوي مراحل تربيت معنوي
وحدت وجود
بدين معني است كه حقيقت را واحد و احديت را اصل و منشا تمام مراتب وجود ميدانستند و معتقد بودند كه وجود حقيقي منحصر به حق است و ديگران پرتوي از نور و تراوش فيض اويند.
درالهيات معني وحدت يگانگي حق است و خالق و مخلوق از هم جدا مي باشند و فقط رابطه علت و معلولي دارند ولي صوفيان اين عقيده را با اين بيان كه هيچ چيز جز خدا حقيقت ندارد تعديل كردند و تعليم دادند كه خالق و مخلوق يكي هستند و حقيقت خالق است و مخلوق سايه و پرتوي از حق مي باشند اوست كه موجود حقيقي و مطلق و منبع وجود است (شرح پيشوايان و پيروان وحدت وجود در اين تاليف آمده است) آب نابسته بيرنگ و بي صورت است و چون بسته شد گاه صورت يخ گيرد و گاه كسوت برف و ژاله در پوشد ، نظر كن كه يخ و برف و ژاله همان آب بسيط بي رنگ است يا نه؟ و چون بگذارد همان آب خواهي ناميد يا چيزي ديگر؟ پس هر كه شناخته است و چشم حقيقت بين دارد جميع مراتب و كيفيات را آب ميداند و آنكه نادان است در بند لباس و كيفيت و غير بيني در مي ماند، فرق عارف و جاهل همين است.
عارف مي گويد كه تمام ذرات موجود مظهر حقيقتند و علم به هر يك از آنها نيز در حقيقت علم به يكي از مظاهر حق است بنابراين در كليه علوم جلوه مقصود و جمال محبوب هويد است و در همه چيز ميتوان حقيقت را جستجو كرد و دقت عقلي در هر علمي آدمي را به سوي حقيقت مي كشاند.

كشف و شهود
صوفيان معتقد بودند كه قلب و نفس انساني در ذات مستعد پذيرش و تجلي حقايق اشيا است و فقط حجابهايي ميان نفس و حقايق حايل مي باشد و هنگامي كه اين حجابها بر داشته گردد حقايق اشيا در قلب جلوه كامل خواهد نمود.
و نيز معتقد بودند كه مثل نفس به حقايق و معقولات مانند مثل آئينه به متلونات است پس همچنانكه متلون صورت مي باشد و مثال آن صورت در آئينه منطبع مي گردد همچنين براي هر معلومي حقيقتي است و براي آن حقيقت صورتي است منطبع در آئينه نفس و قلب كه در آن واضح و روشن مي گردد. همانطور كه آئينه موجودي است مستقل به همان گونه صور اشخاص هم موجودات مستقل هستند و مثال صور در آئينه نيز موجودي ديگر است.
همچنين در كشف حقايق سه چيز دخالت دارد اول قلب و نفس انساني دوم حقايق سوم نقش حقايق و حضور آنها در نفس.
پس عالم كسي است كه مثال حقايق واشيا در نفس او وارد گردد و معلوم عبارتست از حقايق اشيا و علم عبارت از حصول مثال حقايق در آئينه نفس مي باشد بديهي است همانطور كه مانع كشف صور آئينه دوم داشتن كدورت و تيرگي سوم محاذي نبودن صورت با آيئنه چهارم وجود پرده يي بين صورت و آئينه پنجم دانان نبودن به سمت مطلوب كه لازم است آئينه به محاذات آن قرار گيرد.
به همانگونه نيز قلب و نفس آدمي مانند آئينه ييست كه براي جلوه حقايق در آن بايستي پنج مانع زير وجود نداشته باشد:‌
۱ – نقصان ذات و جوهر ۲ – تيرگي قلب از معاصي و پليدي ها ۳ – محاذي نبودن قلب با حقيقت مطلوب ۴ – وجود حجاب ميان قلب و حقايق ۵ – نداشتن راه علم و جاهل بودن به جهت مطلوب

بطور كلي صوفيان مي گفتند كه قلب و ادارك حقايق حائل مي گردد همان پنج حجاب است كه نوشته شد و از اين نظر درتصوف ايراني اسلامي تعليم داده شده است كه سالك راه حقيقت بايد به تصفيه باطن بكوشد و از معاصي و پليديها كه موجب تيرگي قلب مي گردد. دوري گزيند و به كلي قطع علايق دنيوي كند و در صفا و جلا قلب خويش همت گمارد و نيز طالب درك حقيقت گردد و قلب خود را به محاذات حقيقت مطلوب قرار دهد وبراي برطرف ساختن حجابهاي ميان قلب و حقايق شهوات خود را مقهور نمايد و پس از آن خلوت اختيار كند و جمع همت كند و با تمام قلب روي به خداي تعالي آورد و كوشش كند كه جز خداوند متعال موجود ديگري در قلبش راه نيابد.
و در هنگام نشستن در خلوت مرتبا با تمام قلب ذكر پروردگار گويد تا زماني كه صورت لفظ و حيات كلا در ذهنش محو شود و پس از آن منتظر افاضه حقايق از جانب حق گردد و هنگامي كه همتش صاف و ارداه اش درست و مواظبتش كامل شود ديگر مجذوب شهوات نخواهد گرديد و تعلقات دنيوي او را از درك حقايق منصرف نخواهد نمود.
و در اين هنگام قلبش نوراني و سينه اش گسترده و سرملكوت براي او آشكار مي گردد و تيرگيها از دلش زدوده مي شود و حجابهاي ميان قلب و حقايق از ميان ميرود و لوامع حق ابتدا مانند برقي بر او عبور كرده و سپس اندك اندك ثابت مي گردد و حقايق امور الهي در نفس وئ قلبش نقش مي بندد.
بنابراين صوفي درمورد درك حقايق ازلي راه كشف و شهود مي پيمايد و هيچگاه گرد استدلال نمي گردد.
پاي استدلاليان چوبين بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود
دانش معنوي (مينوي)‌
به عقيده صوفيان ايراني دانش معنوي در تصوف بر سه گونه است:‌

۱ – علم اليقين ۲ – عين اليقين ۳ – حق اليقين
در حالت اول آدمي با استدلالهاي عقلي دليلي را استنباط مي كند، و در حالت دوم آدمي از خود بيخود گشته يك راز معنوي را مشاهده مي كند، و در حالت سوم به حقيقت ميرسد و آن را به عينه مي بيند.
مراحل تربيت معنوي
از نظر تصوف ايراني – اسلامي مراحل تربيت معنوي بشرح زير نام گذاري شده است:‌
۱ – شريعت ۲ – طريقت ۳ – معرفت ۴ – حقيقت (كه شرح آنها و مدارج سير و سلوك صوفي در متن اين تاليف آمده است) حاصل كلام آنكه :‌ حقيقت در نزد صوفيان به دو اعبتار تلقي مي شود:‌
يكي حقيقت اشيا كه آن ماهيات موجودات است و ديگر معرفت به صفات و نعوت و عظمت و جلال حق تعالي و مشاهده تصرف او در عالم كون وسيله رسيدن به حقايق اشيا علم است. اما معرفت و شناسائي به حقيقت وقتي دست ميدهد كه بنده در محل وصل متوقف گردد. يعني سالك پس از طي تمام مراحل طريقت و رسيدن به مقام فنا في الله (محو در خدا) و مرتبه بقا الله (جاويداني در خدا) به اين معرفت نايل مي آيد و آن مقامي است كه همه چيز بر او آشكار مي شود و ظواهر و بواطن از او غايب نمي گردد و به مقام انسان كبير و كامل آزاد ميرسد پس حققت شناسائي حق است بالمشاهده و بالعيان و حقيقت آخرين حدي است كه صوفي بايد بدان برسد و آخرين منزل (وادي) مقصود و نهايت مقامي است كه تصوف به آن منتهي مي شود و به درجه رفيع عرفان ميرسد و پوينده اين راه را عارف گويند.

هفت وادي (مرحله ) عرفان ايران
طلب عشق معرفت استغنا توحيد حيرت فنا
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي درگه است
وا نيامد در جهان زين راه كس
نيست از فرسنگ آن آگاه كس
چون نيامد باز كس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي ناصبور
چون شدند آنجايگه گم سر بسر
كي خبر بازت دهد از بي خبر
هست وادي طلب آغاز كار
وادي عشق است از آن پس بي كنار
پس سيم واديست آن معرفت
پس چهارم وادي استغني صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك
پس ششم وادي حيرت صعب ناك
هفتمين وادي فقرست و فنا
بعد از اين روي روش نبود ترا
در كشش افتي روش گم گرددت
گر بود يك قطره قلزم گرددت.
شيخ فردي الدين محمد عطار نيشابوري

عرفان چيست؟‌
عرفان معجوني شگفت انگيز از مكتب هاي مختلف فلسفي جهان است در عرفان عقايد برهمن ها،بودائي ها، رواقيان نسطوريان، مهريان ،عقايد مسلمانان زاهد ، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نكاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.
از كلمه عرفان «ميستيكـ» يا «ميستيسيزم»‌يا «گنوسيسم » كه به معني «مرموز ،پنهاني، مخفي» است و به فارسي «عرفان » ترجمه شده بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، كه امكان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديك (و حتي پيوستن ) وصل آدمي را با خداوند از طريق آنچه به اصطلاح : «شهود» و «تجربه» باطن و « حال » ناميده مي شود جايز و ممكن الحصول مي شمارد.
انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم مي شوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درك مي شود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند : جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است كه بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه كه يكي را پيران مكتب اصالت ماده و ديگري را پيرون مكتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فكر بشري را اشغال كرده است براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه كوششهاي فراواني صورت گرفته است كه از بحث ما در اين تاليف خارج است.
عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند بدين معني كه به ادراكات حواس كه جهان آگاهي عملي از آن تكوين مي يابد اقرار مي كنند و آن را قوه تصوير گر فكر مي دانند ولي به وجود جهاني از علل كه در ماورا مدركات حواس قرار دارد نيز قائلند و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.
بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند كه بيشتر مورد توجه دينداراني است كه مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يكسو، و موهبتهاي علم كه از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو تلفيق كنند.

البته اين بدان معني نيست كه صوفيه پيرو مكتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس وجودي مطلق ارزاني مي دارند بلكه اذعان دارند كه اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوك آدمي ضروري است زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي كند و سلوك خود را نسبت به آن بنا مي نهد از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي بر حذر مي دارند و بطوري كه كانت در متناقضات خود مي گويد اين كوششي است بي نتيجه با اين وضع آنها مي خواهند پيروانشان از راه مشاهده باطن به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل كند و بدرك آن حقايق متعاي نائل آيد.

بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين ميسر ساختن رويت خداست در آخرت عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند بلكه به اعمالي متوسل مي شود كه آنها را فوق فرائض ديني مي شمارد او به سعادت اين جهاني رغبتي ندارد بلكه مي كوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد همه ي توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد و به لذتي دل بسته است كه از هر لذت ديگر فراتر است.
اين نكته نيز قابل اشاره است كه اين لذت نتيجه ايست كه عارف بدون آنكه براي نيل به آن سعي كرده باشد فراچنگ مي آورد و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است اتحادي كه همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است بديهي است اين اتحاد در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است كه مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

نهضت عارفانه ايرانيان در قرنهاي نخستين اسلامي
همانطور كه در تاريخ نهضتهاي فكري ايرانيان و تاريخ نهضتهاي ملي ايران به تفضيل نوشته ام در دوره استيلاي امويان و كار گزارنسان در ايران مردم ايران از بيدادگريها و غارتگريهاي آنان بجان آمده بودند برتري هايي كه براي تازيان در برابر كساني كه از لحاظ قوميت از ايشان نبودند در نظر گرفته شده بود موجبات نارضائي و طغيان هاي فكري را فراهم كرده بود بهمين علت ايرانيان بمنظور رهائي از اين دشواريهاي جان فرساي همواره بهر وسيله اي دست مي يازيدند گروهي مي كوشيدند دوباره آئين هاي پيش از اسلام را در ايران رواج دهند گروهي ديگر به خارجيان كه همه مخالف خلافت بودند مي پيوستند تا از نيروي خلافت بكاهند و سرانجام خلفا را بر اندازند.
در اين ميان پيداست كه عالمان و روشنفكران ايراني نيز از گروه ديگر بيشتر در زحمت و ناراحتي بودند گروهي از اينان تصوف را وسيله اي براي رهائي از بيداد خداوندان زر و زور تشخيص دادند از طرف ديگر چون بر طوايف مختلف: خوارج و شعوبيه هر روز افزوده مي شد اين گروه متفكر معتدل كوشيدند آن اختلافها و دوگانگي ها را كه برناتواني عموم مردم و توانائي دستگاه خلافت مي افزود از ميان بردارند و مسلكي را رواج دهند.

كه همه آزار ديدگان و ستم كشيدگان از دستگاه خلافت آن را بپذيرند و باهم متحد شوند بديهي است همانطور كه نوشته شد مهم ترين مقصود از تصوف اعراض از مخلوق و اتصال به خالق است و اين فكر مقتضاي اين دوره آشفته تاريخ ايران و دشواري هاي جانكاه استيلاي بيگانگان تازي (امويان) بوده است.
بدين ترتيب مي توان گفت تصوف در آغاز واكنشي معنوي در برابر حكومت امويان متعصب در قوميت بوده است.
از سوي ديگر كوششي بود براي طهارت باطن آنچنانكه بدون واسطه بتوان به حق و حقيقت واصل شد.
همين آزاد منشي تصوف بوده است كه در نظر صوفيه گبر و ترسا و يهود و مسلمان و حتي بت پرست يكسانند و مي توانستند در برابر يكديگر در خانقاه بنشينند و در سماع و ذكر خفي و جلي و هر گونه تظاهر صوفيانه ديگر شركت كنند. بدينگونه تصوف تنها اصل بوده است و در فروع هر كس مي توانسته است به سليقه و ذوق و پسند خود عمل كند و اجبار و الزامي در كار نبوده است بهمين جهت در دوره اسلامي چنانكه خواهيم ديد برخي از فرقه هاي تصوف شافعي برخي حنفي برخي حنبلي و حتي ظاهري و برخي هم شيعه بوده اند.

خراسان مركز نهضت عرفان ايراني
با در نظر گرفتن پيشينه هاي فكري فرهنگي خراسان بزرگ يعني خراسان امروز و افغانستان و شهرهاي مهم ماوراالنهر مانند بلخ و بخارا و كومش (قومس) (سمنان و دامغان و بسطام و شاهرورد حاليه) و موقعيت جغرافيائي و اوضاع اجتماعي و سياسي اين سرزمين گسترده در مشرق ايران در قرنهاي اول و دوم هجري، و دور بودن اين ايالت از شام مركز خلافت امويان كه در سوريه واقع بود، نخستين مشايخ عرفان ايران( كه نام و شرح حال ايشان در كتابها آمده است) و يا بهتر بگوئيم نخستين جلوه هاي آشكار اين جنبش معنوي در خراسان و كومش پديدار گرديده است و نام آورترين آنان بشرح اسامي زيرند:‌

حبيب عجمي (ايراني ) در گذشته به سال ۱۱۶ هجري يا ۱۲۰ هجري ابواسحاق ابراهيم پسر ادهم پسر سليمان پسر منصور بلخي در گذشته به سال ۱۶۱ هجري يا ۱۶۲ يا ۱۶۶ هجري ابوعلي شقيق پسر ابراهيم بلخي در گذشتبه سال ۱۷۴ هجري ابوعلي فضيل پسر عياض خراساني مروزي در گذشته به سال ۱۸۷ هجري.
ابومحفوظ معروف پسر فيروز يا فيروزان ايراني (معروف به كرخي) در گذشته به سال ۲۰۰ هجري با يزيد بسطامي در گذشته به سال ۲۳۴ هجري ابوالحسن نوري خر اساني در گذشته به سال ۲۷۹ يا ۲۸۶ هجري. يحيي معاذ بلخي در گذشته به سال ۲۴۶ يا ۲۵۸ هجري. ابوحفض عمر و پسر سلمه حداد نيشابوري در گذشته به سال ۲۶۴ يا ۲۶۵ هجري. ابواسحاق نيشابوري در گذشته به سال ۲۶۵ هجري. ابوصالح حمدون پسر احمد پسر احمد پسر عماره قضار نيشابوري ملامتي در گذشته به سال ۲۷۱ هجري. ابونصر فتح پسر شنجرف مروزي در گذشته به سال ۲۷۳ هجري. ابوالفضل عباس پسر حمزه نيشابوري در گذشته به سال ۲۸۸ هجري. ابوحمزه خراساني از مردم ملقاباد نيشابور در گذشته به سال ۲۹۰ هجري. ابويحيي زكريا پسر دلويه نيشابوري در گذشته به سال ۲۹۴ هجري. ابوعثمان سعيد پسر اسماعيل حيري نيشابوري در گذشته به سال ۲۹۸ هجري. ابوالعباس احمد پسر محمد ميرمسروق طوسي در گذشته به سال ۳۴۴ هجري، كه پدران آنان زرتشتي و يا مهري و يا بودائي بوده اند.

بطوريكه در ورقهاي آينده اين تاليف خواهد آمد اين صوفيان را در تطور عرفان ايراني اثري عميق است.
عرفان ايراني در تعليمات جهاني خود علاوه بر آنكه برتري نژادي و مادي را به هيچ شمارد برتري ديني را بدست فراموشي سپرد و عموم مردم جهان را از هر مذهب و هر گروه در خانقاه صفا كه گمان ميرود لعت صوفي نيز از آن مشتق است گردآورد و بر سر يك سفره نشاند و يا بهتر بگوئيم هر طبقه و صنف را اعم از شاه و گدا بدون هيچگونه امتيازي در كنار هم و در يك صف واحد بسوي وحدانيت و حقانيت جهان هستي كه هدف مشخص و غائي همه پيامبران و الهيون و مصلحان جهان در طول تاريخ بود راهنمائي و رهبري نمود.

جنبه همگاني و جهاني عرفان ايراني
نكته اساسي درباره تصوف ايران اين است كه تصوف ايران هميشه (طريقت) بوده است يعني مشرب و مسلك فلسفي بوده و نه (شريعت) و مذهب و دين. تصوف همواره حكمت عالي و بلند پايه اي برتر و بالاتر از اديان بوده است و بهمين جهت هيچ نوع عبادات و فرايض اعمال و اين گونه فروعي كه در اديان مقرر است در تصوف نبوده و صوفيان ايران نوعي از نماز يا روزه و يا عبادت ديگر مخصوص بخود نداشته اند، نه تنها جنبه روحانيت و رهبانيت در آن نبوده و به امتياز طبقاتي قابل نبوده اند، بلكه پست ترين مريدان در نتيجه لياقت يعني طي مراحل سلوك و درجات مي توانسته اند جانشين مرشد خود بشوند و خرقه و مسند به ايشان برسد.

همين آزادمشني تصوف بوده است كه در نظر صوفيه بر و ترسا و يهود مسلمان و حتي بت پرست يكسانند و همه مي توانستند در برابر يكديگر در خانقاه بنشينند و در سماع و ذكر خفي و جلي و هر گونه تظاهر ديگر شركت كنند( هنوز در هندوستان كه تصوف قديم نيرومندترو زنده تر از ايران است مسلمان و هندو هر دو در طريقه تصوف برابر و برادرند) بدينگونه تصوف تنها اصل بوده است و در فروع هر كس مي توانسته است به سليقه و ذوق و پسند خود عمل كند واجبار و الزامي در كار نبوده است بهمين جهت در دوره اسلامي برخي از فرق تصوف شافعي برخي حنفي برخي حنبلي و حتي ظاهري و برخي هم شيعه بوده اند و تنها در زمانهاي اخير گاهي در ميان فرقه حيدري يعني هوا خواهان سلطان حيدر نواده شيخ صفي الدين ارديبلي و فرقه نعمتي پيروان شاه نعمت الله ولي اختلاف و زدو خورد در گرفته است و پيش از آن به اندازه اي وسعت مشرب در تصوف بوده است كه شافعي ها نزديكترين دسته تسنن به شيعه هستند از نظر اعتقاد پيروان شيخ صفي الدين ارديبلي در زمان شاه اسماعيل صفوي يكسره شيعه شدند و قزلباشهاي معروف را فراهم كردند.
امروزه هم اين گونه نزديكي در جاهاي ديگر باقيست مثلا نقشبندياني كه در جهان هستند در هندوستان و افغانستان و آسياي مركزي (تاجيكستان و ازبكستان و تركمنستان) حنفي در كردستان و تركيه شافعي و در ايران (ذهبيان) شيعه اند و حال آنكه مبدا همه يكيست و در اصول همه با يكديگر شريكند در اين صورت مي توان گفت هيچ بستگي و پابست بودن به عبادات و رسوم و فرايض و مراسم خاص در تصوف نبوده است و بلكه برعكس اساس تصوف را بايد همگاني و جهاني (يا انساني ) دانست و اين همه تشنيع و تحقير و سرزنش كه در آثار صوفيه ايران نسبت به (شيخ) و (زاهد) هست همه از اين جنبه نفي رهبانيت و نفي امتياز طبقاتي و پابست نبودن به فرايض و احكام و مراسم خاص تحميلي ناشي شده است .
تصوف ايرانيان بطور كلي يادگار دوره ايست كه ايرانيان از امتيازات طبقاتي جان آزار زمان ساسانيان به تنگ آمده بودند و در همان آغاز دوره ساساني تعليمات ماني خود مقدمه اي براي نفي اين امتيازات بود ، زيرا كه در دين ماني سلسله مراتب اخلاقي برقرار گرديده بود و اساس آن بر روي برتري اخلاق و فضيلت معنوي و رياضت و مجاهدت گذاشته شده بود هر كس كه در اين پست ترين مراحل وارد مي شد در نتيجۀ عبادتهاي معين به عالي ترين مراتب ارتقاء مي يافت و مانند يك سرباز عادي بود كه مي توانست در اثر ابراز لياقت به عالي ترين مدارج نظامي برسد .

در صد اسلام پيش از آن كه تازيان برتري نژادي براي خود قائل شوند و مردم كشورهايي را كه تسخير نموده اند (موالي ) و (مماليك ) خود بدانند همين آزاد منشي در ميان بود و اصل كلي اسلام را (ان اكرمكم عندالله اتقيكم ) مي دانستند و به همين جهت به اصلاح رايج (سيد قرشي و غلام حبشي ) با هم مساي بودند.
اما در دستگاه خلافت انتخابي خلفاي راشدين كه به سلطنت موروثي بني اميه و بني عباس تبديل شد اين اصل آزامنشي و برابري مطلق بطور كلي از ميان رفت، چنانكه ميدانيم شعوبيه و مخصوصا تصوف ايران كه اساس آن نفي امتيازات نژادي و طبقاتي و حتي ديني بود واكنش سخت و پاسخ مردانه اي در برابر برتري جوئي و برتري پسندي تازيان به وجود آورد كه از هر نظر قابل توجه و اهميت و تقديس ملي و از جنبه اي جهاني است.

جنبه هاي مختلف عرفان ايران
برخي از خاورشناسان كه به نفوذ تعليمات يهود و نصاري و يونانيان مخصوصا افلاطونيان جديد و اصحاب معرفت در تصوف ايران قايل شده اند متوجه نكته بسيار مهمي نبوده اند و آن اينست كه ماني خود را جانشين بودا و زردتشت و مسيح و حتي فارقليط دين ترسايان ميدانسته و در روستاي مردينويا ابروميه نزديك گئوخايي در ساحل چپ سفلاي رود دجله در ناحيه باتلاقي شمال شرقي بابل در ۱۴ آوريل سال ۲۱۶ ميلادي از نژاد ايراني و از شرقي بابل در ۱۴ آوريل سال ۲۱۶ ميلادي از نژاد ايراني و از پدري بنام پاتك يافتق بابك كه با اشكانيان خويشاوندي داشته خود را در آنجا گذرانده و دوبار در ۱۲ سالگي در سالهاي ۲۱۹ – ۲۲۸ ميلادي و در ۲۴ سالگي در سالهاي ۲۴۰ – ۲۴۱ به او الهام شده افكار فرقه هاي گوناگوني از آن جمله يهود و نصاري و يونانيان رواج داشته است و برخي از آنها را وي در شريعت خود پذيرفته است.
هم چنان كه شرايع ديگر نيز افكار اديان ديگر را بخود راه داده اند ناچار برخي از معتقدات دين يهود و نصاري و يونانيان در دين ماني اثري گذاشته اند و از آنجا وارد تصوف ايران شده اند، پس اين افكار را متصوفه ايران مستقيما از يهود و نصاري و يونانيان نگرفته اند و از آيين ماني اقتباس كرده اند.

گاهي پيروي تصوف از آيين ماني بسيار آشكار است چنانكه مانويان به فكر نوراني و حس نوراني و هوش نوراني در برابر آن به فكر ظلماني و حس ظلماني و هوش ظلماني معتقد بودند متصوفه ايراني نيز به نواربيض و نور اسود معتقد بوده اند و شيطان را نور اسود دانسته اند.
محرك عمده ظهور آيين ماني امتيازات طبقاتي و برتريهاي نژادي در دوره ساسانيان بود در حقيقت دين ماني پرخاشي است از سوي مردم ناكام و تحقير شده در برابر كساني كه خود را نجيب تر و شريف تر ميدانستند امتيازي كه خلفاي اموي و پس از آن خلفاي عباسي نيز بدعت گذاشتند بر ايرانيان گران آمد و از طرق مختلف به مبارزات فكري با اين بدعت گران تازي پرداختند.

تصوف ايراني مانند آئين ماني مهم ترين كاري كه كرد اين بود كه امتياز نژادي و صنفي و طبقاتي را برداشت و حتي امتياز ديني را هم به چيزي نشمرد و جهود و ترسا و مغ و بت پرست و مسلمان و كافر همه در خانقاه و در برابر شيخ و مرشد يكسان و برابر شدند و گدا و شاه را در كنار يكديگر نشاندند و مخصوصا در تحقير صاحبان زرد و زور كوشيدند و در اين زمينه گاهي به منتهي درجه مبالغه كردند و مي كوشيدند غرورها و گردن فرازيهايي را كه زبردستان زير دست آزار د ارند در هم بشكنند.
مراسم اربعين و چله نشيني و رياضت و مرقع پوشي كه در ميان صوفيه ايران اهميت بسيار داشت و تا كسي از اين مراحل نمي گذشت وي را شايسته ترفيع و ارتقا نمي دانستند همه براي همين بوده است كه اين غرورها و رعونت ها و گردن كشيهاي كساني كه خود را برتر مي دانستند بشكنند و ايشان را به فروتني و همدوشي فرودستان عادت دهند.

در همه فرق تصوف ايران درجاتي بوده است كه تازه وارد مي بايست از درجه پست تر تدريجا به درجات بالاتر برد تا آنكه شايسته ارشاد بشود و اين كلمه (نوچه) و (كوچك ابدال) كه بر سر زبانها هست اصطلاحي است كه درباره تازه وارد و تازه كار رايج بوده است كساني كه شايسته احراز مقام (ابدال) و (اقطاب) و (اوتاد) و (اوليا) و (اخيار) مي شدند پي در پي درجات مختلف را طي كرده و در هر درجه از عهده آزمون برآمده و شايستگي خود را براي ارتقا بالاتر نشان داده بودند.
درجات در فرق مختلف تفاوت داشته و در بيشتر از فرقه ها هفت درجه بوده است در برخي تنها چهار درجه بوده و پيداست تقليدي از درجات چهارگانه مانويان يعني استاد و شاگرد و برگزيده و شنونده مي باشد.

ديگر از جنبه هاي خاص تصوف ايراني خانقاه و آيين و رسوم مخصوص به آن است كه در بين صوفيان ايراني رايج بوده است اين نكته از بديهيات است كه خانقاه از ابتكارات متصوفه ايران بوده است ترديدي نيست كه صوفيه ايران مراسم و آيين خانقاه را از مانويان گرفته اند و اين كلمه در زبان تازي حتما معرب خانگاه فارسي است و اين كه آن را (خوانق) جمع بسته اند جمع جعلي است چنان مي نمايد كه كلمه خانگاه را در اين مورد براي جايگاهي كه پيروان طريقه اي در آن گرد آيند و در آنجا منزل كنند و به عبارت و رياضت بپردازند مانويان وضع كرده باشند و تا دوره اسلامي مانويان ايران به اين جايگاه ديني خود خانگاه مي گفته اند چنانكه مولف حدود العالم من المشرق الي المغرب كه كتاب خود را در سال ۳۷۲ هجري تاليف كرده است درباره شهر سمرقند مي گويد:

اندر وي خانگاه مانويانست و ايشان را نغوشاك خوانند) ديگر از جنبه هاي خاص تصوف ايران سماع و رقص و دست افشاني و پاي كوبي است كه آن نيز اختصاص به خانقاههاي تصوف ايران داشته و پيروان فرق ديگر آنرا نداشته اند بلكه آنرا مباح نمي دانسته اند و حرام شمرده اند و منكر اباحت آن بوده اند و صوفيه ايران را بدين كار تشنيع و تقبيح مي كرده اند شيخ علاء الدوله سمناني صوفي بزرگ قرن هفتم و هشتم هجري در اين مورد چه زيبا سروده است:‌
اين ذوق و سماع ما مجازي نبود اين وجد كه حال ماست بازي نبود
با بي خبران بگو كه اي بي خردان بيهوده سخن به اين درازي نبود
ديگر از جنبه هاي مخصوص تصوف ايراني آيين جوانمردي و فتوت است چنانچه پيش از اين اشاره رفت متصوفه ايران تصوف را كه محتاج به تعليمات دقيق و رياضت ها و مراقبه ها و عبادتها خاص بوده است مخصوص خواص و آموختگان طريقت مي دانستند و عوام را به اصول فتوت و جوانمردي دعوت مي كردند و بهمين جهت بسياري از ايشان در ضمن آنكه آثاري به نظم و نثر (بيشتر به زبان فارسي ) در تصوف فراهم كرده اند آثاري به نظم و نثر در فوت و جوانمردي گذاشته اند فتوت در دوره پيش از اسلام در ايران سابقه داشته است و در خارج از ايران نيز هر جا رواج يافته يا ايرانيان آنرا با خود برده اند يا ديگران از ايران آنرا منتقل كرده اند .

علت ظهور و رواج عرفان در ايران
علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اينست كه ايرانيان در نتيجۀ قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاتر ين پيشرفت ها را كرده و به عاليترين درجه رسيده بودند در زيبايي شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و هنرهاي زيبا مانند نقاشي و پيكر تراشي و موسقي و هنرهاي دستي در فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد كمال رسيده بودند تضييقات و محدوديت هايي كه پس از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني كه ذوقيات را چند قرن از نيكان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود در پي مسلك و طريقه اي مي گشت كه اين قيد ها را هم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره بدست آورد تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي و موسقي و رقص را كه ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح ميدانستند بلكه در برخي از فرق تصوف آنها را نوعي از عبادت و وسيلۀ تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز كتابها و وسايل دربارۀ مباح بودن سماع پرداختند .
حتي مشترعان بزرگ ايران مانند غزالي در (احياء علوم- الدين) و (كيمياي سعادت ) در باحت آن بحث كرده اند .