مبعث

برافراشتن پرچم اخلاق والای انسانی :
مبعث در حقیقت روز برافراشته شدن پرچم رسالتی است که خصوصیات آن برای بشریت، ممتاز و بی نظیر است. مبعث در حقیقت پرچم علم و معرفت را برافراشت. بعثت با «أقراء» شروع شد :«أقراء باسم ربّک الّذی خلق. علق۱» و با «ادع الی سبیل ربّک بالحکمه و الموعظه الحسنه. نحل۱۲۵» ادامه یافت؛ یعنی دعوت همراه با حکمت.

دعوت اسلامی در حقیقت گسترش و پراکندن حکمت در سراسر عالم و در طول تاریخ الست؛ همچنان که بعثت، پرچمداری و برافزاشته شدن پرچم عدل است؛ یعنی در میان مؤمنین، بندگان خدا و آحاد بشر، عدالت استقرار پیدا کند؛ همچنان که رسالت، برافراشتن پرچم اخلاق والای انسانی است؛ «بعثت لأتمّم مکارم الاخلاق. بحارالنوار. ج ۱۶٫ ص ۲۱۰».

خدای متعال خطاب به پیغمبر می فرماید : «و ما أرسلناک الا رحمه للعالمین. انبیا ۱۰۷»؛ یعنی همه ی چیزهایی که بشر، در همه ی زمانها، در همه ی شرایط و در هر نقطه ی عالم به آن نیاز دارد، در این بعثت گنجانده شده است؛ یعنی علم و معرفت، حکمت و رحمت، عدل و برادری و برابری؛ چیزهای اساسی یی که جریان زندگی سالم انسان به اینها وابسته است.
حتی با این که در اسلام جهاد بعضیها به طور بدخواهانه، اسلام را به خاطر حکیم جهاد، دین شمشیر معرفی کردند، اما همین اسلام می فرماید : «و أن جنحوالسّلم فاجنح لها و توکّل علی الله. انفاق ۶۱» یعنی باز آن جایی که شرایط اقتضا می کند، صلح را بر جنگ ترجیح می دهد.

عزم راسخ و جهاد مستمر :
آن روزی که فریاد توحید، پس از لحظه ای باشکوه بعثت، از حنجره ی مبارک نبی مکرم اسلام بیرون آمد، دنیا، در همه ی اقطارش، دنیای کفر و ظلم و دنیای دوری از اخلاق و غوطه وری انسان در انواع مشکلات و مفاسد بود.

این حرکت عظیم در زندگی پیغمبر به نحو معجزۀآسایی در ظرف سیزده سال انجام گرفت و پس از سیزده سال اولین نطفه ی بارور امت اسلامی در مدینه گذاشته شد. آنچه که می توانست این هسته ی مرکزی را به آنچه ما در قرن چهارم و پنجم هجری از امت اسلامی می دانیم، تبدیل کند، عبارت بود از «ایمان روشن»، «تعالیم واضح و همه جانبه»، «عزم راسخ» و «جهاد مستمر».

اینها بود که توانست آن جامعه ی کوچک چند هزار نفری مدینه را در سالهای اول هجرت به یک امت عظیم، مقتدر، عزیز و چشمه ی جوشان علم و حکمت برای دنیا در قرن چهارم و پنجم هجری تبدیل کند، که تاریخ این را برای ما شرح می دهد، بعد امت اسلامی در افت و خیزهای فراوان خود و در هر جا که از آن تعالیم غفلت کرد، دچار شکست و عقب روی شد.

هرجا علم، اخلاق، روابط اجتماعی، اقتدار معنوی، عزت، وحدت و برتر از همه عدالت را نادیده گرفت، رشد آن متوقف شد و عقبگرد کرد و کار به جایی رسید که قدرتهای متجاوز و متعرض و طماع توانستند این امت را تکه پاره کنند، در مقابل هم به تضعیف قوای یکدیگر وادار کنند، برآنها تسلط پیدا کنند و منابع آنها را بگیرند.

بهترین بهانه برای وحدت :
امروز در دنیای اسلام یکی از دردهای بزرگ، درد تفرقه و جدایی است. محور وحدت عالم اسلام، می تواند وجود مقدس پیغمبر نقطه ای اعتقاد همه، نقطه ی تمرکز عواطف همه ی انسانها باشد.
ما مسلمانها هیچ نقطه ای را به این روشنی و به این جامعیت مثل وجود پیغمبر نداریم؛ که هم مسلمانها به او معتقدند، هم علاوه ی بر اعتقاد، یک پیوند عاطفی و معنوی، دلها و احساسات مسلمانان را به آن وجود مقدس، متصل کرده است. این مهمترین مرکز وحدت است.

تصادفی نیست که ما مشاهده می کنیم در این سالها اخیر، مثل دوران قرون وسطی و دوران تحلیلهای مغرضانه ی مستشرقین که در آن دوران، به شخصیت پیغمبر اکرم اهانت می کردند کشیشان مسیحی در دوران قرون وسطی در نوسته ها و گفتارها و در کارهای هنریشان و در دورانی هم که تاریخ نویسی مستشرقین باب شد، در این قرن گذشته هم باز دیدیم که مستشرقین غیر مسلمان، مستشرقین غربی، یکی از نقاطی را که مورد تشکیک و در مواردی مورد اهانت قرار دادند، شخصیت مقدس و مبارک نبی اکرم بود! مدتها فاصله شده بود؛ ولی اخیراً باز شروع کردند.

در چنتد سال اخیر انسان، یک تهاجم مطبوعاتی و فرهنگی پلید و شومی را در اکناف عالم نسبت به شخصیت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم مشاهده می کند؛ این می تواند حساب شده باشد؛ چون به این نقطه، توجه شده است که مسلمان می توانند برگرد محور وجود مقدس نبی اکرم و اعتقاد و محبت و عشق به او گرد بیابند، لذا آن مرکز را مورد مناقشه قرار می دهند.

بزرگتریم تبلیغ برای اسلام :
ابعاد شخصیت نبی اکرم را هیچ انسانی قادر نسبت به نحو کامل بیان کند و تصویر نزدیک به واقعی از شخصیت آن بزرگوار ارائه نماید.
آنچه ما از برگزیده ی پروردگار عالم و سرور پیامبران سراسر تاریخ شناخته و دانسته ایم، سایه و شبحی از وجود معنوی و باطنی و حقیقی آن بزرگوار است؛ اما همین مقدار معرفت هم برای مسلمانان کافی است تا اولاً حرکت آنها را به سمت کمال تضمین کند و قله ی انسانیت و اوج تکامل بشری را در مقابل چشم آنان قرار بدهد و ثانیاً آنها را به وحدت اسلامی و تجمع حول آن محور تشویق کند.

بزرگترین تبلیغ براس اسلام، شاید همین باشد که ما چهره ی پیامبر اسلام را برای بینندگان و جویندگان عالم روشن کنیم و بسیار بجاست قبل از آن که دشمنان و مخالفان؛ با روشها و شیوه های فرهنگی و هنری پیچیده ی خود، چهره آن بزرگوار را در اذهان مردم بی خبر عالم، با بیان و تبلیغ و تبیین راجع به آن شخصیت معظّم و مکرّم، کار علمی و فرهنگی و هنری و تبلیغی بکنند.
باید روی معرفی شخصیّت رسول اکرم کار کنیم، و نه فقط شخصیت آن بزرگوار به معنای زندگی آن حضرت، بلکه ابعاد گوناگون وجود آن بزرگوار مثل : اخلاقیات و روش حکومت و مردمدار و عبادت و سیاست و جهاد و تعلیمات خاص را مورد توجه قرار دهیم.

نه فقط هم کتاب بنویسیم، بلکه باید کار هنری و تبلیغی را با شیوه های جدید و با استفاده از تکنیکهای موجود شروع کنیم و نه فقط در جمهوری اسلامی، بلکه در همه ی انحای جهان اسلام، آن را انجام دهیم.

روش پیامبر در تربیت جامعه :
یک وقت کسی دستور می دهد یا توصیه می کند که مثلاً مردم حسن خلق و گذشت و صبر و استقامت در راه خدا داشته باشند و ظلم نکنند و دنبال اقامه ی عد و داد باشند؛ یعنی توصیه و دستور دادن و تعلیم دادن مطرح است، که البته کار لازمی است و پیامبر اسلام هم تعلیم می داد، یعلّمهم و درس معرفت و زندگی به مردم می آموخت، اما یک وقت مطلب از یاد دادن بالاتر است؛ یعنی معلم کاری می کند و رفتاری در پیش می گیرد که این اخلاق و وظیفه ی اسلامی،

در جامعه به شکل رنگ ثابت درمی آید، با عقاید غلط مردم به مقابله برمی خیزد، با احساسات جاهلی و ته مانده های رسوب کرده ی اخلاق غیراسلامی مبارزه می کند، به جامعه و مردم شوک وارد می کند و در مقاطع مناسب و با روشهای مناسب، کاری می کند که فضای جامعه و محیط زندگی مردم، با این صفت و اخلاق و روش خوب کاملاً ممزوج می شود.

اگر یک جامعه بخواهد رشد کند و اخلاق صحیح اسلامی را در خود به وجود آورد، محتاج همین روش است. شاید در چند آیه ی قرآن که «یزکّیهم» پس از «یعلّمهم» یا قبل از آن بیا شده است، مراد از تزکیه در این آیات همین مطلب باشد؛ یعنی پاک کردن و طاهر کردن و پیراسته کردن مردم؛ مثل طبیبی که به مریض خود فقط نمی گوید این کار را بکن و این کار را نکن، بلکه او را در محل مخصوصی قرار می دهد و آنچه را که او لازم دارد، به او می دهد و می خوراند و آنچه که برای او مضر است، از او باز می گیرد.

پیامبر اکرم (ص)، چنین وضعیت و روشی را در طول بیست و سه سال نبوّت دنبال می کردند؛ مخصوصاً در ده سالی که در مدینه زندگی می کردند و دوران حاکمیت اسلام و تشکیل حکومت اسلامی بود.

فضای محبت و همکاری و برادری :
روایتی از پیامبر اکرم نقل شده که فرموده : «لا یبلغنی احد منکم عن احد من اصحابی شیئا فانّی احبّ ان اخرج الیکم و انا سلیم اصّدر. بحارالانوار. ج ۱۶ ص ۲۳۱». پیش پیامبر می آمدند و از یکدیگر بدگویی می کردند و چیزهایی را درباره ی یکدیگر می گفتند؛ گاهی راست و گاهی هم خلاف واقع.
پیامبر اکرم (ص) به مردم فرمودند : هیچ کس درباره ی اصحابم به من چیزی نگوید. دائماً نزد من نیایید و از همدیگر بدگویی کنید. من مایلم وقتی که میان مردم ظاهر می شوم و به میان اصحاب خود می روم، «سلیم الصّدر» باشم؛ یعنی با سینه ای صاف و پاک و بدون هیچ گونه سابقه و بدبینی به میان مسلمانها بروم.

یکی از کارهای رسول اکرم (ص) این بود که فضای جامعه را یک فضای مهربان و سرشار از مهر و محبت بورزند و به چشم حسن ظن و خوشبینی به یکدیگر نگاه کنند. امروز هم تکلیف ما همین است. یعنی باید مسلمانان در جامعه ی اسلامی، از حالت بی تفاوتی نسبت به یکدیگر خارج بشوند. این که مسلمانها با هم کاری نداشته باشند و هرکسی برای خود، دنیای جداگانه ای باشد و کاری به کار مسلمانهای دیگر نداشته باشد، در اسلام پسندیده نیست و یکی از فصول محبت و همکاری و برادری و ایجاد یک مجموعه ی همکار با یکدیگر تبدیل کند. این، همان چیزی است که امروز هم در نظام خود، به اوج احتیاج داریم.

مثل ما : ناقه ای که از گله جدا شده :
نقل کرده اند که عرب بیابانگردی، که از تمدن و شهرنشینی و آداب معاشرت و اخلاق معمولی زندگی چیزی نمی دانست، با همان خشنونت صحرگردی خود، به مدینه آمد و خدمت پیامبر رسید. آن حضرت، در میان اصحاب خود، حالا یا در مسجد و یا در گذرگاهی، بودند. او، از ایشان چیزی خواست که پیامبر هم به او کمکی کردند و مثلاً پول و غذا و لباسی به او دادند. بعد که این را به او بخشیندند،

به او گفتند : حالا خوب شد؟ من به تو نیکی کردم؟ راضی هستی؟ آن مرد، به خاطر همان خشونت صحراگردی خود و صراحت و بی تعارفی یی هم که این گونه افراد دارند، به خاطر آن که ظاهراً این محبتها کمش بوده است، گفت : نه، هیچ کاری انجام ندادی و هیچ محبتی نکردی و اصلاً این چیزی نبود که تو به من دادی!

طبعاً این گونه برخورد خشن نسبت به پیامبر، در دل اصحاب یک چیز ناخوشایند سنگینی بود. همه عصبانی شدند. چند نفری که اطراف پیامبربودند، خواستند با عصبانیت و شخم، به این عرب چیزی بگویند و عکس العملی نشان بدهند؛ اما پیامبر فرمود : نه، شما به او کاری نداشته باشید، من با او مسأله را حل خواهیم کرد. از جمع خارج شدند و این اعرابی را هم با خودشان به منزل بردند. معلوم می شود که پیامبر در آن جا چیزی نداشتند که به او بدهند؛ والّا بیشتر هم به او می دادند. او را به منزل بردند و باز چیزهای اضافی ای مثلاً غذا یا لباس یا پول به او دادند. بعد به او گفتند : حالا راضی شدی؟ گفت : بله. مرد، در مقابل احسان و حلم پیامبر شرمنده شد و اظهار رضایت کرد.

پیامبر (ص) به او فرمودند : تو چند لحظه ی پیش، در مقابل اصحاب من حرفهایی زدی که آنها دلشان نسبت به تو چرکین شد. دوست داری برویم همین حرفهایی که به من گفتی و اظهار رضایت کردی، در مقابل آنها بگوی؟ گفت : بله، حاضرم. بعد پیامبر (ص) شب همان روز یا فردای آن روز، این عرب را برداشتند و در میان اصحابشان آوردند و گفتند : این برادر اعرابیمان خیال می کند که از ما راضی است؛ اگر راضی هستی، بگو. او هم بنا به ستایش پیامبر (ص) کرد و گفت : بله، من خوشحال و راضیم و، مثلاً، از رسول اکرم خیلی متشکرم؛ چون ایشان به من محبت کردند. این سخنان را گفت و رفت.

بعد که او رفت، رسول اکرم (ص) رو به اصحابشان کردند و فرمودند : مثل این اعرابی، مثل آن ناقه ای است که از گله ای که چوپانی آن را می چراند، رمیده و جدا شده باشد و سرگذاشته، به بیان می دود. شما دوستان من، برای این که این شتر را بگیرد و او را به من برگردانید، حمله می کنید و از اطراف، دنبال او می دوید. این حرکت شما، رمیدگی او را بیشتر و وحشتش را زیادتر می کند و دستیابی به او را دشوارتر می کند. من نگذاشتم شما او را بیشتر از آنچه که رمیده بود، از جمع ما برمانید. با محبت و نوازش، دنبال او رفتم و به گله و جمع خودمان برگرداندم. این، ر.ش پیامبر (ص) است.

مسلمانها با هم برادرند :
یکی از کارهایی که پیامبر شاید در همان ماههای اول ورود به مدینه انجام دادند، ایجاد عقد اخوّت بین مسلمانها بود؛ یعنی مسلمانها را با هم برادر کردند. این که می گوییم با هم برادر هستیم، در اسلام یک تعریف نیست؛ یعنی حقیقتاً مسلیمن نسبت به یکدیگر، دارای حق برادری هستند و نسبت به هم طلبکارند؛ همچنان که برادران حق برادری هستند و نسبت به هم طلبکارند؛ همچنان که برادران نسبت به هم، مدیون یکدیگر هستند و باید نسبت به هم، حقوق متقابلی را عمل کنند. پیامبر، این را عملی کرد.

او، مسلمانها را دو به دو با هم برادر کرد و طبقات و خانواده های اینها و اشرفیگری اشراف مدینه و قریش را رعایت نکرد. غلام سیاهی را با یک شخص بزرگ، و آزاد شده ای را با یک آقازاده ی معروف بنی هاشم یا قریش برادر کرد. به هر حال این برداری ابعاد مختلفی داشت که یکی از مهمترین ابعاد آن، همین بود که مسلمانها نسبت به هم احساس برادری بکنند.

یک لحظه دچار سستی نشد :
در مقابل دنیای ظلمانی زمان خود، پیامبر اکرم (ص) دچار تشویش نشد. چه آن روزی که در مکه تنها بود، یا جمع کوچکی از مسلمین او را احاطه کرده بودند و در مقابلش سران متکبر عرب، صنادید قریش و گردنکشان، با اخلاقهای خشن و با دستهای قدرتمند قرار گرفته بودند، و یا عامه ی مردمی که از معرفت نصیبی نبرده بودند، وحشت نکرد؛ سخن حق خود را گفت، تکرار کرد، تبیین کرد، روشن کرد، اهانتها را تحمل کرد، سختیها و رنجها را به جان خرید،

تا توانست جمع کثیری را مسلمان کند؛ و چه آن وقتی که حکومت اسلامی تشکیل داد و خود در موضع رئیس این حکومت، قدرت را به دست گرفت. آن روز هم دشمنان و معارضان گوناگونی در مقابل پیامبر بودند؛ چه گروههای مسلح عرب و چه پادشاهان بزرگ دنیای آن روز، که پیامبر نامه ها نوشت، مجادله ها کرد، سخنها گفت، لشکرکشیها کرد، سختیها کشید، در محاصره ی اقتصادی افتاد و کار به جایی رسید که مردم مدینه گاهی دو روز و سه روز، نان برای خوردن پیدا نمی کردند.

تهدیدهای فراوان از همه طرف پیامبر را احاطه کرد. بعضی از مردم نگران می شدند، بعضی پیامبر را به ملایمت و سازش تشویق می کردند؛ اما پیامبر در این صحنه ی دعوت و جهاد، یک لحظه دچار سستی نشد و با قدرت، جامعه ی اسلامی را پیش برد، تا به اوج عزت و قدرت رساند؛ و همان نظام و جامعه بود که به برکت ایستادگی پیامبر در میدانهای نبرد در میدانهای نبرد و دعوت، در سالهای بعد توانست به قدرت اول دنیا تبدیل شود.

در همه حال با مردم و از مردم :
هرگز خلق و خوی مردمی و محبت به مردم و سعی در استقرار عدالت در میان مردم را فراموش نکرد؛ مانند خود مردم و متن مردم زندگی کرد؛ با آنها نشست و برخاست کرد؛ با غلامان و طبقات پایین جامعه، دوستی و رفاقت کرد؛ با آنها غذا می خورد؛ با آنها می نشست؛ با آنها محبت و مدارا می کرد؛ قدرت، او را عوض نکرد؛ ثروت ملی، او را تغییر نداد؛ رفتا او در دوران سختی و در دورانی که سختی برطرف شده بود، فرقی نکرد؛ در همه حال با مردم و از مردم بود؛ رفق به مردم می کرد و برای مردم عدالت می خواست.

در جنگ خندق، وقتی که مسلمین در مدینه از همه طرف تقریباً محاصره بودند و غذا به مدینه نمی آمد و آذوقه ی مردم تمام شده بود، به طوریکه گاهی دو روز، سه روز کسی غذا گیرش نمی آمد که بخورد، در همان حا پیامبر اکرم خودش در خندق کندن در برابر دشمن، با مردم مشارکت می کرد و مانند مردم گرسنگی می کشید.

در روایت دارد، فاطمه ی زهرا سلام الله علیها که برای حسن و حسین، که کودکان خردسالی بودند، مقداری آرد دست و پا کرده بود و نان مختصری پخته بود، دلش نیامد که پدر خود را گرسنه بگذارد. تکه از آن نانی که برای بچه ها پخته بود، برای پدرش برد. پیامبر فرمورد : دخترم از کجا آورده ای؟ گفت : مال بچه هاست. پیامبر لقمکه ای در دهانش گذاشتند و خوردند. طبق روایت پیامبر فرمود : من سه روز است که هیچ چیز نخورده ام! مثل خود مردم و در کنار مردم بود و با آنها رفق و مدارا می کرد؛ چه در این حالت، و چه در دورانی که سختیها برطرف شده بود، مکه فتح شده بود، دشمنان منکوب شده بودند و همه سرجای خود نشسته بودند.

در اوج عزت و قدرت :
بعد از فتح طائف، غنایم زیادی به دست پیامبر رسید و او آنها را بین مسلیمن تقسیم می کرد. عده یی از مسلمانان ایمانهای راسخ داشتند، که آنها کنار بودند؛ عده یی هم از این تازه مسلمانان و قبایل اطراف مکه و طائف بودند، که بر سر پیامبر ریختند و غنیمت خواستند؛ پیامبر را اذیت کردند، محاصره کردند؛ پیامبر می داد، می گرفتند؛ اما باز می خواستند! کار به جایی رسید که عبای روی دوش پیامبر هم به دست این عربهای تازه مسلمان ناهموار و خشن افتاد! این جا هم که در اوج عزت و قدرت بود، پیامبر باز با مردم با همان رفق، با همان مدارا و با همان خوشرویی رفتار کرد؛ با خوش اخلاقی و خوش خلقی صدایش را بلند کرد و گفت : «ایهاالنّاس ردوا علیّ بردی. بحارالانوار. ج ۱۶٫ ص ۲۲۶» ای مردم! عبایم را به من برگردانید! وضع معاشرت پیامبر با مردم اینطور بود.

مدیریت و حساب و کتاب؛ در عین ملاطفت :
پیامبر با غلامان نشست و برخاست می کرد و با آنها غذا می خورد. او بر روی زمین نشسته بود و با عده یی از مردمان فقیر غذا می خورد. زن بیابان نشینی عبور کرد و با تجب پرسید: یا رسول الله! تو مثل بندگان غذا می خوری؟ پیامبر تبسمی فرمودند : «و یحک ای عبد اعبد منّی. بحارالانوار. ج ۱۶٫ ص ۲۲۵» از من بنده تر کیست؟

لباس ساده می پوشید. هر غذایی که در مقابل او بود و فراهم می شد، می خورد؛ غذای خاصی نمی خواست. غذایی را به عنوان نامطلوب رد نمی کرد. در همه ی تاریخ بشریت، این خلقیات بی نظیر است. در عین معاشرت، او در کمال نظافت و طهارت ظاهری و معنوی بود، که عبدلله بن عمر گفت : «ما رأیت احدااجود و لا انجد و لا اشجع و لا اوضأ من رسول الله. بحارالانوار. ج ۱۶٫ ص ۲۳۱» از او بخشنده تر و یاری کننده تر و شجاع تر و درخشان تر کسی را ندیدم. این، رفتار پیامبر با مردم بود؛ معاشرت انسانی، معاشرت حسن، معاشرت مانند خود مردم، بدون تکبر، بدون جبروت. با این که پیامبر هیبت الهی و طبیعی داشت و در حضور او مردم دست و پای خودشان را گم می کردند، اما او با مردم ملاطفت و خوش اخلاقی می کرد.

وقتی در جمعی نشسته بود، شناخته نمی شد که او پیامبر و فرمانده و بزرگ این جمعیت است. مدیریت اجتماعی و نظامی او در حداعلی بود و به همه کار سر می کشید. البته جامعه، جامعه ی کوچکی بود؛ مدینه بود و اطراف مدینه، و بعد هم مکه و یکی دو شهر دیگر؛ اما به کار مردم اهتمام داشت و منظم و مرتب بود. در آن جامعه ی بدوی، مدیریت و دفتر و حساب و محاسبه و تشویق و تنبیه را در میان مردم باب کرد.

نیمه شب می گریست :
پیامبر با آن مقام و با آن شأن و عظمت، از عبادت خود غافل نمی شد؛ نیمه ی شب می گریست، دعا و استغار می کرد. ام سلمه یک شب دید پیامبر نیست؛ رفت دید مشغول دعا کردن است و اشک می ریزد و استغفار می کند؛ عرض می کند : «اللهم و لاتکلنی الی نفسی طرفه عین. بحارالانوار. ج ۱۴٫ ص ۳۸۴» ام سلمه گریه اش گرفت. پیامبر از گریه ی او برگشت و گفت : این جا چه می کنی؟ عرض کرد : یا رسول الله! تو که خدای متعال این قدر عزیزت می دارد و گناهانت را آمرزیده است «لیغفرلک الله ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر. فتح ۲»، چرا گریه می کنی و می گویی خدایا ما را به خودمان وانگذار؟ فرمود : «و ما یؤمننی»؛ اگر از خدا غافل بشوم، چه چیزی من را نگه خواهد داشت؟

این برای ما درس است. در روز عزت، در روز ذلت، در روز سختی، در روز راحتی، در روزی که دشمن انسان را محاصره کرده است، در روزی که دشمن با همه ی عظمت، خودش را بر چشم و وجود انسان تحمیل می کند.
در همه حالات خدا را به یاد داشتن، خدا را فراموش نکردن، به خدا تکیه کردن، از خدا خواستن؛ این، آن درس بزرذگ پیامبر به ماست.

پیغمبر اکرم صلوت الله و سلامه علیه در میدان جنگ و در آن کشمکش و درگیری، زانو زد و دستش را به دعا بلند کرد و بنا کرد دعا کردن و با خدای متعال صحبت کردن. گفت: پروردگارا! «ان یقتل هذه العصابه لن تعبد علی وجه الارض»؛ اگر اینها کشته شوند، تو دیگر روی زمین عبادت نمی شوی. آن جا هم، پیغمبر، دعا و تضرع را فراموش نکرد.

حاکم دلها :
حکومت پیغمبران، حکومتی مردمی بود؛ برای مردم در خدمت منافع آنان بود و مردم به پیامبران عشق می ورزیدند. وقتی پیغمبر ما حکومت تشکیل داد هم مردم به او عشق می ورزیدند.

وقتی ابوسفیان در شب قبل از فتح مکه، به وسیله ی عباس عمومی پیغمبر، آهسته و مخفیانه، در اردوگاه مسلیمن گردش می کرد و هنگام صبح دید که مردم آب وضوی پیغمبر را از یکدیگر می ربایند و به سر و صورتشان می ریزند، به عباس گفت : «عجبا! من کسری و قیصر، پادساه ایران و امپراطور روم را دیدم؛ اما شوکتی را که برادرزاده ی تو دارد، در هیچ کدام از آنها ندیدم. آنها به زور و با سرنیزه بر مردم حکومت می کردند؛ اما این مرد، بر دلهای مردم حکومت می کند؛ عواطف مردم را دارد؛ ایمان مردم را دارد و عشق مردم متوجه به اوست.»

بینش لازم است :
یک وسیله لازم است که ما از آن استفاده کنیم و راه بیفتیم؛ یک بینش لازم است که ما بدانیم به کجا باید راه بیفتیم. از کجا و به کجا، از کدام طرف؟ از کدام راه و به کدام هدف؟ این هر دو، برای زندگی انسانها لازم است. آن، دنیاست؛ این، آخرت است. این دو اگر با هم جمعی شدند، «سعی الدنیا و الاخره؛ حصل الدنیا و الاخره» می شود. یعنی کسی که هم دنیا دارد، هم آخرت. یعنی یک انسان خوشبخت، یک زندگی سعادتمند. همانی که انبیا آن را خواسته اند. لذا می بینید پیغمبر اکرم دین آورد، همان جهت گیری را آورد. بر معنویات تکیه کرد؛ اما پی در پی، ابزار مادی را هم به دست مردم داد. جاهایی را خودش، مباشرتاً علم را یعنی علم زندگی و علم مربوط به اداره ی امور زندگی را به دست مردم داد. یک جا هم که کار پیچیده تر می شد و محتاج تخصص بود، آنها را امر کرد که بروید علم ییاد بگیرید، بروید بینش پیدا کنید، بروید به اشیا نگاه کنید.

همه اش ماند :
بزغاله ای را خدمت پیغمبر اکرم آوردند. ذبح کرد و فرمود : «هرکس گوشت می خواهد بیاید.» فقرای مدینه به سوی خانه ی پیغمبر به راه افتادند. پیغمبر به هر کدام یک تکه داد. بعد که همه رفتند، فقط یک کتف آن مانده بود. یکی از زنان پیغمبر عرض کرد : «یا رسول الله! بزغاله ای به این بزرگی رفت؛ همین کتفش ماند!؟» پیغمبر فرمود : «همه اش ماند؛ همین کتفش است که می رود.» یعنی می خوریم. از بین می رود و تمام می شود؛ اما آنچه که دادیم می ماند.

اخلاق شخصی :
به طور خلاصه اخلاق پیامبر به «اخلاق شخصی» و «اخلاق حکومتی» تقسیم می شود؛ به عنوان یک انسان، و به عنوان یک حاکم. البته اینها گوشه ای از آن چیزهایی است که در وجود آن بزرگوار بود. آن بزرگوار، امین، راستگو، صبور و بردبار بود. جوانمرد بود؛ از ستمدیدگان در همه ی شرایط دفاع می کرد. درست کردار بود؛ رفتار او با مردم، برمبنای صدق و صفا و درستی بود. خوش سخن بود؛ تلخ زبان و گزنده گو نبود. پاکدامن بود؛ در آن محیط فاسد اخلاقی عربستان قبل از اسلام، در دوره ی جوانی، آن بزرگوار، معروف به عفت و حیا بود و پاکدامنی او را همه قبول داشتند؛ آلوده نشد. اهل نظافت و تمیزی ظاهر بود؛ لباس، نظیف؛ سر و صورت، نظیف؛ رفتار، رفتار با نظافت. شجاع بود و هیچ جبهه ی عظیمی از دشمن، او را متزلزل و ترسان نمی کرد. صریح بود؛ سخن خود را با صراحت و صدق بیان می کرد. در زندگی، زهد و پارسایی پیشه ی او بود. بخشیده بود؛ هم بخشیده ی مال، هم بخشنده ی انتقام؛ یعنی انتقام نمی گرفت؛ گذشت و اغماض می کرد. بسیار با ادب بود؛ هرگز پای خود را پیش کسی دراز نکرد؛ هرگز به کسی اهانت نکرد. بسیار با حیا بود. وقتی کسی او را بر چیزی که او بجا می دانست، ملامت می کرد که در تاریخ نمونه هایی وجود دارد، از شرم و حیا سرش را به زیر می انداخت. بسیار مهربان و پرگذشت و فروتن و اهل عبادت بود. در تمام زندگی آن بزرگوار، از دوران نوجوانی تا هنگام وفات در شصت و سه سالگی، این خصوصیات را در وجود آن حضرت می شد دید.

محمد امین :
امین بودن و امانتداری او آن چنان بود که در دوران جاهلیت او را به «امین» نامگذاری کرده بودند و مردم هر امانتی که برایش خیلی اهمیت قایل بودند، دست او می سپردند و خاطر جمع بودند که این امانت به آنها سالم برخواهد گشت. حتی بعد از آن که دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنی و نقار با قریش بالا گرفت، در همان احوال هم باز همان دشمنها اگر می خواستند چیزی را در جایی امانت بگذارند، می آمدند و به پیامبر می دادند! لذا شما شنیده اید که وقتی پیامبر اکرم به مدینه هجرت کردند، امیرالمؤمنین را در مکه گذاشتند تا امانتهای مردم را به آنها برگرداند. معلوم می شود که در همان اوقات هم مبالغی امانت پیش آن بزرگوار بوده است؛ نه امانت مسلمان، بلکه امانت کفار و همان کسانی که با او دشمین می کردند!

ناخنهای ما را بگیر!
بردباری او به این اندازه بود که چیزهایی که دیگران از شنیدنش بی تاب می شدند، در آن بزرگوار بی تابی به وجود نمی آورد. گاهی دشمنان آن بزرگوار در مکه رفتارهایی با او می کردند که وقتی جناب ابی طالب در یک مورد شنید، به قدری خشمگین شد که شمشیرش را کشید و با خدمتکار خود به آن جا رفت و آن جسارتی که آنها با پیامبر کرده بودند،؛ همان را با یکایک آنها انجام داد؛ گفت هر کدام اعتراض کنید، گردنتان را می زنم؛ اما پیامبر همین منظره را با بردباری تحمل کرده بود. در یک مورد دیگر با ابی جهل گفتگو شد؛ ابی جهل اهانت سختی به پیامبر کرد؛ اما آن حضرت سکوت کرد و بردباری نشان داد. یک نفر رفت به حمزه خب داد که ابی جهل این طور با برادرزاده ی تو رفتار کرد؛ حمزه بی تاب شد و رفت با کمان بر سر ابی جهل زد و سر او را خونین کرد، بعد هم آمد تحت تأثیر این حادثه، اسلام آورد. بعد از اسلام، گاهی مسلمانان سرقضیه ای، از روی غفلت و یا جهالت، جمله ای اهانت آمیزی به پیامبر می گفتند؛ حتی یک وقت یک نفر از همسران پیامبر جناب زینب بنت جحش که یکی از امهات مؤمنین است، به پیامبر عرض کرد که تو پیامبری، اما عدالت نمی کنی! پیامبر لبخندی زدند و سکوت کردند. او توقع زنانه ای داشت که پیامبر آن را برآورده نکرده بود. گاهی بعضی ها به مسجد می آمدند و پاهای خودشان را دراز می کردند و به پیامبر می گفتند که ناخنهای ما را بگیر! چون ناخن گرفتن وارد شده بود، پیامبر هم یا بردباری تمام، این جسارت و بی ادبی را تحمل می کرد.

جوانمردی :
جوانمردی او طوری بود که دشمنان شخصی خود را مورد عفو و اغماض قرار می دادو اگر در جایی ستمدیده یی بود، تا وقتی به کمک او نمی شتافت، دست برنمی داشت. در جاهلیت، پیمانیی به نام «حلف الفصول»، پیمان زیادی؛ غیر از پیمانهایی که مردم مکه بین خودشان داشتند، وجود داشت که پیامبر در آن شریک بود. یک نفر غریب وارد مکه شد و جنسش را فروخت. کسی که جنس را خریده بود، «عاص بن وائل» بود؛ مرد گردن کلفت قلدری از اشراف مکه که جنس را خرید ولی پولش را نداد. آن مرد غریب به هر کس هم که مراجعه کرد

، نتوانست کمکی دریافت کند؛ لذا بالای کوه ابوقبیس رفت و فریاد زد : ای اولاد فهر! به من ظلم شده است. پیامبر و عمویش زبیربن عبدالمطلب آن فریاد را شنیدند؛ لذا دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که از حق او دفاع کنند؛ پیش «عاص بن وائل» رفتند و گفتند پولش را بده؛ او هم ترسید و مجبود شد پولش را بدهد. این پیمان بین اینها برقرار ماند و تصمیم گرفتند که هر بیگانه ای که وارد مکه شد که مکی ها به او ظلم کردند، که غالباً هم به بیگانه ها و غیرمکی ها ظلم می کردند اینها از او دفاع کنند.

بعد از اسلام سالها گذشته بود، پیامبر می فرمود که من هنوز هم خود را به آن پیمان متعهد می دانم. بارها با دشمنانِ مغلوب خود رفتاری کرد که برای آنها قابل فهم نبود. در سال هشتم هجری، وقتی که پیامبر مکه را با آن عظمت و شکوه فتح کرد، گفت : «الیوم یوم المرحمه»؛ امروز، روز گذشت و بخشش است؛ لذا انتقام نگرفت؛ این، جوانمردی آن بزرگوار بود.

ظاهر مرتب، بدون اشرافیگری :
از دوران کودکی، نظیف بود. برخلاف بچه های مکه، برخلاف بچه های قبایل عرب، نظیف و تمیز و مرتب بود. در دوران نوجوانی، سرشانه کرده؛ بعد در دوران جوانی، محاسن و سرشانه کرده؛ بعد از اسلام، در دورانی که از جوانی هم گذشته بود و مرد مسنی بود، پنجاه، شصت سال سن او بود، کاملاً مقید به نظافت بود. گیسوان عزیزش که تا بنا گوشش می رسید، تمیز؛ محاسن زیبایش تمیز و معطر.
در روایتی دیدم که در خانه ی خود خم آبی داشت، آن وقت چون آینه خیلی مرسوم و رایج نبود، «کان یسوّی عمامته و لحیته اذا اراد ان یخرج الی اصحابه»؛ وقتی می خواست نزد مسلمانان و رفقا و دوستانش بیاید، حتماً عمامه و محاسن را مرتب و تمیز می کرد، بعد بیرون می آمد.

همیشه با عطر، خود را معطر و خوشبو می کرد. در سفرها با وجود زندگی زاهدانه، با خودش شانه و عطر می برد؛ سرمه دان برمی داشت، برای این که چشمهایش را سرمه بکشد؛ که آن روز معمول بود مردها چشمهایشان را سرمه می کشیدند. هر روز چند مرتبه مسواک می کرد. دیگران را هم به همین مسواک، به همین ظاهر مرتب دستور می داد. اشتباه بعضی این است که خیال می کنند ظاهر مرتب باید با اشرفیگری و با اسراف توأم باشد؛ نه، با لباس وصله زده و کهنه هم می شود. منظم و تمیز بود. لباس پیامبر وصله زده و کهنه بود؛ اما لباس و سر و رویش تمیز بود. اینها در معاشرت، در رفتارها، در وضع خارجی و در بهداشت خیلی مؤثر است. این چیزهای به ظاهر کوچک، در باطن خیلی مؤثر است

.
با اصحاب خود شوخی می کرد :
رفتارش با مردم، رفتار خوش بود؛ در جمع مردم، همیشه بشّاش بود؛ تنها که می شد، آن وقت غمها و حزنها و همومی که داشت، آن جا ظاهر می شد. هموم و غمهای خودش را در چهره ی خودش جلوی مردم آشکار نمی کرد؛ بشّاش بود. به همه سلام می کرد. اگر کسی او را آزرده می کرد، در چهره ی او آزردگی دیده می شد؛ اما زبان به شکوه باز نمی کرد. اجازه نمی داد در حضور او به کسی دشنام بدهند و از کسی بدگویی کنند؛ خود او هم به هیچ کس دشنام نمی داد و از کسی بدگویی نمی کرد. کودکان را مورد ملاطفت قرار می داد؛ با زنان مهربانی می کرد؛ با صعفا کمال خوشرفتاری را داشت؛ با اصحاب خود شوخی می کرد و با آنها مسابقه ی اسب سواری می گذاشت. زیراندازش یک حصیر بود؛ بالش او از چرمی بود که از لیف خرما پرشده بود؛ قوت غالب او نان جو و خرما بود. نوشته اند که هرگز سه روز پشت سر هم از نان گندم، نه غذاهای رنگانگ، شکم خود را سیر نکرد.
آیا بنده ی سپاسگزار خدا نباشم :
سوار مرکب بی زین و برگ می شد. آن روزی که اسبهای قیمتی را با زین و برگهای مجهز سوار می شدند و تفاخر می کردند، آن بزرگوار در بسیاری از جاها سوار بر درازگوش می شد. حالت تواضع به خود می گرفت. با دست خود، کفش خود را وصله می زد؛ این همان چیزی است که شاگرد برجسته ی این مکتب، امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، بارها انجام داد و در روایات راجع به او، این را خیلی شنیده اید. در حالی که تحصیل مال از راه حلال را جایز می دانست و می فرمود : «نعم العون علی تقوی الله الغنا. وسائل. ج۱۲٫ ص۱۶»؛ بروید از طریق حلال، نه از راه حرام، نه با تقلب، نه با دروغ و کلک، کسب مال بکنید؛ اما در عین حال خود او اگر مالی هم از طریقی به دستش می رسید،

صرف فقرا می کرد. عبادت او آن چنان عبادتی بود که پاهای او از ایستادن در محراب عبادت ورم می کرد. بخش عمده یی از شبها را به بیداری و عبادات و تضرع و گریه و استغفار و دعا می گذارنید. با خدای متعال راز و نیاز و استغفار می کرد. غیر از ماه رمضان، در ماه شعبان و ماه رجب و در بقیه ی اوقات سال هم، آن طوری که شنیدم، در آن هوای گرم یک روز در میان روزه می گرفت. اصحاب او به او عرض کردند : یا رسول الله! توکه گناهی نداری؛

این همه دعا و عبادت و استغفار چرا؟ می فرمود : «افلا اکون عبداً شکورا»؛ آیا بنده ی سپاسگزار خدا نباشم که این همه به من نعمت داده است؟! استقامت او استقامتی بود که در تاریخ بشری نظیر او را نمی شود نشان داد. آن چنان استقامتی بخرج داد که توانست این بنای مستحکم خدایی را که ابدی است، پایه گذاری کند. مگر بدون استقامت، ممکن بود؟ با استقامت او ممکن شد. با استقامت او، یارانِ آن چنانی تربیت شدند. با استقامت او،در آن جایی که هیچ ذهنی گمان نمی برد، خمیه ی مدنیّت ماندگار بشری در وسط صحراهای بی آب و علف عربستان برافراشته شد؛ «فلذلک فادع و استقم کما امرت. شورا ۱۵».

عادل، زاهد و با تدبیر :
کسی که تاریخ ورود پیامبر به مدینه را بخواند، آن جنگهای قبیله ای، آن حمله کردنها، آن کشاندن دشمن از مکه به وسط بیانها، آن ضربات متوالی، آن برخورد با دشمن عنود، انسان آن چنان تدبیر قو یو حکمت آمیز و همه جانبه ای در خلال این تاریخ مشاهده می کند که حرت آور است.

او حافظ و نگهدارنده ی ضابطه و قانون بود؛ نمی گذاشت قانون نقض بشود؛ چه توسط خودش، و چه توسط دیگران. خودش هم محکوم قوانین بود؛ آیات قرآن هم بر این نکته ناطق است. بر طبق همان قوانینی که مردم باید عمل می کرند، خود آن بزرگوار هم دقیقاً و بشدت بر طبق آن قوانین عمل می کرد و اجازه نمی داد تخلفی بشود. وقتی که جنگ بنی قریظه مردهای آن طرف را گرفتند و خائنهایشان را به قتل رساندند و بقیه را اسیر کردند و اموال و ثروت بنی قریظه را آوردند، چند نفر از امهّات مؤمنین به پیامبر عرض کردند که یا رسوال الله! این همه طلا و این همه ثروت از یهود آمده، یک مقدار هم به ما بده؛ اما پیامبر اکرم با این که زنها مورد علاقه اش بودند و به آنها محبت داشت و نسبت به آنها بسیار خوشرفتار بود، ولی حاضر نشد به خواسته ی آنها عمل کند. بعد که زیاد اصرار کردند، پیامبر با آنها حالت کناره گیری به خود گرفت؛ یک ماه از زنان خودش دوری کرد که از او چنان توقعی کردند. بعد آیات شریفه ی سوره ی احزاب نازل شد : «نساء النبی لستنّ کأحد من النّساء»، «یا ایّها النّبی قل لازواجک ان کنتنّ تردن الحیاه الدنیا و زینتها فتعالین امتّکنّ و اسرّحکن سراجا جمیلا. و ان کنتنّ تردن الله و رسوله و الدّارالاخره فأن الله اعدّللمحسنات منکنّ أجراً عظیما». پیامبر فرمود : اگر می خواهید با من زندگی کنید، زندگی من زاهدانه است و تخطی از قانون ممکن نیست.

راز دار بود :
از دیگر خلقیات حکومتی او این بود که «عهد» نگهدار بود. هیچ وقت عهدشکنی نکرد. قریش با او عهدشکنی کردند، اما او نکرد؛ یهود بارها عهدشکنی کردند، او نکرد. او همچنین رازدار بود. وقتی برای فتح مکه حرکت می کرد، هیچ کس نفهمید پیامبر کجا می خواهد برود. همه ی لشکر را بسیج کرد و گفت بیرون برویم؛ گفتند کجا، گفت بعد معلوم خواهد شد. به هیچ کس اجازه نداد که بفهمد او دارد به سمت مکه می رود؛ کاری که تا نزدیک مکه، قریش هنوز خبر نداشتند که پیامبر دارد به مکه می آید!

منافق، معاند، دمشن بی خاصیت :
دشمنان را یک طور نمی دانست؛ این از نکات مهم زندگی پیامبر است. بعضی از دشمنان، دشمنانی بودند که دشمنیشان عمیق بود؛ اما پیامبر اگر می دید که اینها خطر عمده ای ندارند، با اینها کاری نداشت و نسبت به آنها آسانگیر بود. بعضیها هم بودند که خطر داشتند، اما پیامبر آنها را مراقبت می کرد و زیرنظر داشت؛ مثل عبدالله بن اُبی، منافق درجه ی یک، علیه پیامبر توطئه هم می کرد؛ لیکن پیامبر چون او را زیر نظر داشت، کاری به کار او نداشت و تا اواخر عمر پیامبر هم بود. اینها دشمنهایی بودند که از ناحیه ی آنها حکومت و نظام اسلامی و جامعه ی اسلامی مورد تهدید جدی واقع نمی شد؛ اما پیامبر با دشمنانی که از ناحیه ی آنها خطر وجود داشت،

بشدت سختگیر بود. همان آدم مهربان، همان آدم دلرحم، همان آدم پرگذشت و با اغماض، دستور داد که خائنان بنی قریظه را که چند صد نفر می شدند در یک روز به قتل رساندند و بنی نظیر و بنی قینقاع را بیرئن کردند و خیبر را فتح کردند؛ چون اینها دشمنان خطرناکی بودند، پیامبر با آنها اول ورود به مکه کمال مهربانی را بخرج داده بود؛ اما اینها در مقابل خیانت کردند و از پشت خنجر زدند و توطئه و تهدید کردند.
پیامبر عبدالله بن اُبی را تحمل می کرد؛ یهودی داخل مدینه را تحمل می کرد؛ وقتی رفت مکه را فتح کرد، چون دیگر خطری از ناحیه ی آنها نبود، حتی امثال ابی سفیان و بعضی از بزرگان دیگر را نوازش هم کرد؛ اما این دشمن قدار خطرناک غیرقابل اطمنان را بشدت سرکوب کرد.

۷ شاخص نبوی :
نظامی که پیغمبر ساخت، شاخصهای گوناگونی دارد که در بین «آنها هفت شاخص از همه مهمتر و برجسته تر است :
شاخص اول، ایمان و معنویت است. انگیزه و موتور پیشبرنده ی حقیقی در نظام نبوی، ایمانی است که از سرچشمه ی دل و فکر مردم می جوشد و وجود آنها را در جهت صحیح به حرکت درمی آورد. پس شاخص اول، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد و اندیشه ی درست به افراد است، که پیغمبر این را از مکه شروع کرد و در مدینه پرچمش را با قدرت بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس کار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقی به حقدار، بدون هیچ ملاحظه است.
شاخص سوم علم و معرفت است. در نظام نبوی، پایه ی همه چیز، دانستن و شناختن و آگاهی و بیداری است؛ کسی را کورکورانه به سمتی حرکت نمی دهند؛ مردم را با آگاهی و معرفت و قدرت تشخیص، به نیروی فعال، نه نیروی منفعل، بدل می کنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوت است. در نظام نبوی، درگیریهای برخاسته ی از انگیزه های خرافی، شخصی، سودطلبی و منفعت طلبی مغبوض است و با آن مبارزه می شود؛ فضا، فضای صمیمت و اخوت و برادری و همدلی است.