مجموعه شعر زیبا

مقدمه

مجموعه شعري كه بدان مي نگريد، در بر دارنده اشعار و نثرهاي دو شاعر جوان است.
يكي از ويژگي هاي مهم، مشخص و ممتاز شعر، وزن آن است كه بدون آن هيچ كلامي جواز ورود به قلمرو شعر را ندارد و سخن غير موزون، نثر است كه قلمرو عقيده هاي مختلف در اين مجموعه حد و مرز يافته و به خوبي به چشم مي خورد.

گردآوري اين مجموعه كوششي است تا اين ميراث عظيم را حفظ كند. نظام جمهوري اسلامي ايران براي ادبيات فارسي اين گنج با ارزش، جايگاه ارزشمند و رفيعي را در نظر گرفته و ما تازه رستگان شعر، اين اصل را حفظ مي كنيم و اين مهم را ارج مي نهيم.
اميد است كه اين مجموعه، به قدر توان خود، در خاطر شما دلپذير افتد و با پيشگامي شاعران بزرگي همچون حافظ و سعدي و پذيرش طبع جامعه و حمايت نودوستان شعر، كه تنها ضامن بقاي شعر است، در روزگاران دراز به يادگار بماند.

معادله

در کوچه پس کوچه های مبهم دلم آنجا که در دنیای مجازی ام دنبال حقیقت بودم دنبال واژه واژه برای وصف عشق می گشتم تو را دیدم تو را که خود عاشق تر از من بودی من که خود را در عشق از همه برتر می دانستم.
تو هر روز به آنجا می آمدی برای تجدید میثاق و عهدت با او.هر گاه از آنجا می گذشتم و نگاه عاشقانه او را به تو میدیدم که چه عاشقانه برای هم می گریید واژه واژه های عشق را می یافتم.
لحظه ها برای سبقت گرفتن از پی هم تمام هستی خود را به کار گرفتند. شما سنبل عشق من شدید اما تا در جستجوی حل تک معادله ی عشقم گشتم تا آن را با تو حل کنم خودم را تنها دیدم.
آن شب زیر کورسوی عشق بازی ستارگان خودم را تنها دیدم…!!!

ای کاش…

ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد. کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای گفتنش نیازی به شهامت نبود. کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد. کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود.
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باد…

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باد عطرش را با خود به همراه می آورد تا با یادش بی اختیار مست می شدم .کاش دلها آنقدر یکرنگ بود تا هرگز چشم کسی بارانی نمی شد مگر برای شادی. کاش قاصدکها زبان داشتند تا حرف دل عشاق را به همه می رساندند بلکه اجابت می شد قنوتی…

کاش افسانه ها حقیقت داشتند اما افسوس و حسرت که اگر اینگونه بود دیگر افسانه نبود. کاش دلها آنقدر صبر داشتند تا برای سبک کردن بار سنگینش محتاج به دل بی وفایان نمی شد. کاش مردم آنقدر وفادار بودند تا برای گفتن و بیان واژه واژه های عشق احتیاجی به شهامت نبود. کاش حرمت شکنان می فهمیدند چقدر برای عشاق سخت است شنیدن واژه عشق بدون وضوی عاشقان؟!! کاش ضمایم پرونده عشق همگان پر از داستانهای شیرین وفرهاد، لیلی و مجنون … بود.
وکاش پرونده عشق کسی بسته نمی شد. ای کاش هیچ گاه برای ریختن قطرات مقدس اشک در دل عشاق ترسی وجود نداشت. ای کاش هیچ کس پشیمان نمی شد تا بدون چاره بماند.

ای کاش سه گروه از مردم وجود نداشتند:
حرمت شکنان، بی وفایان و عشاق
اگر عشاق نبودند بی وفایان حرمت شکنی نمی کردند.
و ای کاش…!!!…

لحظه ای که هرگز نخواهد رسید…!!!

زیر چتر طلایی خورشید آن جا که اسب خورشید از کنار هر طلوع در کوچه های آسمان می دوید من بر پشت اسب آفتاب می پریدم و با هم تا غروب خورشید می تاختیم و با طلوع هر ستاره می فهمیدیم امروز هم دیروز شد.

یک روز که خورشید دوباره چتر محبتش را بر زندگیم گسترانده بود و من با چشمان زلال اسب سپیدم سخن می گفتم و با هم شانه به شانه با صدای آواز باد با پیچکی از صدای زمزمه ی جویبارها در کوچه هایی آبی تر از احساس عبور می کردیم جایی که می شد عطر علف را قاب کرد فهمیدم یک کبوتر بر روی بام دلم بی خبر لانه کرده. آن کبوتر آنقدر زیبا بود و آن قدر عاشقانه لانه می ساخت که دلم نیامد او را از بام خانه ی دلم برانم .

روزها از پی هم می گذشتند دلبستگی و انس من به آن کبوتر آنقدر فراوان شده بود تا حدی که حتی خودم را هم فراموش کردم تمام وجودم را فرا گرفته بود. بخاطر محافظت از آشیانه و وجود آن کبوتر حاضر به هر کاری بودم. گذشت از جان کمترین کاری بود که می توانستم در حقش انجام دهم.
به حرمت آیین نیایش عاشقان مثل باران آسمان چشمم قطره قطره با جوهر خاکستری رنگ دلم را برایش سرودم.
گر چه از دل تنگی دلم به تنگ آمده بود اما در قصه هایم فقط امید بود.

شاید زمان خواب زلال ماهی ها از نگاهم ستاره می با رید و با بارش هر ستاره یا کلام لبخند کبوتر گرمی وصالی دوباره در رخسارم نقش می بست.
مجموعه ای از عشق ، در هر ورقش پیدا بود. حرفی از حرفهای وصال با یک دنیا از پاکی چشمان بی همتایش برایش سرودم. تا عاشقانه به او هدیه کنم.
اما در جواب پس از انتظاری کهنه گفت: ” فراموشی بهترین واژه برای جداییست “
لانه آن کبوتر از بام دلم فرو ریخت و من با چشمانی پر از ستاره به افق به پرواز بی مهر آن کبوتر چشم دوخته بودم وانتظار می کشیدم؛ بازگشت ” لحظه ای که هرگز نخواهد رسید…./ “

باران

باران می بارید. ابر همچون عاشق اشک می ریخت.
قطراتش الماس گونه بر زمین می ریخت. بر سر هر کسی، با اشکها و ناراحتی هایش رنج و غم را از دل هر عاشقی می گرفت. اما افسوس که بعد از تمام شدنش غمشان چند برابر می شد! شاید آسمان به حال او می گریست.کس نمی داند.
اما حکایتیست از دل عاشق و خسته. گفت: باران اریب می بارید. در جاده ای دراز و سیاه بی قرار راه می رفتم . ناگاه به ژولیده ای که گرد و غبار عاشقی بر رخسارش، گِل شده بود و غمگین افتاده بود رسیدم از ناتوانی طعامی نمی جست و از بی زبانی سخنی نمی گفت ولی گاهگاهی به یک باره چون رعد از بی قراری ناله می کرد و می گریست. همرازی نداشت تا با او راز گوید و کسی را نداشت که از بیماریش درمانی سازد. سر تا پای آن غریبه را نگاه کردم چون مرده ای بر روی خاک افتاده بود. با خود گفتم: این رنجور نیز بی گمان عاشق است که از دلدارش دور مانده است.

چه کار می کردم؟ چگونه کمکش می کردم؟ بی درنگ پرسیدم: چه شده؟ چرا در خاک افتاده ای و در جشن باران شادی نمی کنی؟ چه شده که این چنین بی قراری؟
گفت : ای از دل عشاق بی خبر ! از حال من چه چیز می خواهی بدانی؟ صورتم را ببین، تن رنجورم را ببین نشان از حالم نمی دهد. گفت : مرا به حال خود بگذار و برو.
گفتم: برخیز که من خود از تو بدترم. نمی دانی چه ها کشیدم تا این گونه سر پا ایستاده ام من هم همانند تو دلدارم به صنمی دلباخت و رفت!
نا گهان صدای گریه ها وناله هایش کم شد و پرسید که پس چرا گریه نمی کنی؟

خواستم بگم من گریه هایم را در زمان فراق و انتظار کردم. خواستم بگویم زمانی آب دیدگانم همچون سیل جاری می شد که بر من بی وفایی کرد و رفت.
خواستم بگویم من گریه هایم را وقتی کردم که فهمیدم برای ابد باید تنها بمانم.
اما تا خواستم بگویم گریه هایم نگذاشت.

حرف دل

تو روزي آينه مهرباني بودي، اگر تو نبودي شعر من هم نبود. من شعر را براي پيوستگي با تو مي خوانم كه احساس قلب پاكم را به عطوفت تو برسانم و به آن گره كنم.
براي تو مي نويسم زيرا حرف دلم است. با نوشتن هر روزت را به روز خود نزديكتر احساس مي كنم.
با تو هم فرياد و هم دم. من عاشق و مجنون تو بودم كه اگر آن روزها مجالي براي حرف زدن بود، جان من هم به فرياد مي آمد.
اگر تنها باشي، من در كنارت مي نشينم. نه من، كه دل من با تو همراه خواهد بود. هيچكس جز خدا نمي داند، كه تا كدامين راه تو را دوست دارم. هيچگاه خود را از تو جدا نخواستم، جز آنكه مرگ را به اين جدايي رجحان دهم.

اگر روزي بميرم، از گريه خواهد بود كه جان مرا به خروش مي آورد و اگر دوباره متولد شوم، از شادي توست كه بر در سرايم حلقه مي كوبد، چراكه شادي تو مرا به اهتزاز وا مي دارد.
هنگامي كه از چشماني معصوم دم مي زنند چشمان پر عصمت تو پيش چشمم برق مي زند.
آن دم كه از عشق مي گويند، واژه واژه هاي صامت شعرم را از قامت تو، صداي تو، چشمان تو؛ نه! از عشق تو مي گريم.
بلندي شعرم از صفاي وجود توست، درخشاني لولوهاي چشمم، از نور چشمان سياه توست. آري اين تو هستي كه مثل رحمت خدا و معجزه او در زمين، در قلب و زندگي من و جوانه هاي وجودم جاري مي باشي.

غم و شاديم، بود و نبودم، هست و نيستم و زندگي من از تو مايه مي جويد. اين حقيقت افسانه نما را باور كن.
من در دنيا از خدا هيچ نخواستم جز خدا را و جز تو را، جز محبت تو و جز شادي تو. آب و خاك را نمي خواهم، زيرا كه به آه دلسوخته من بر باد مي رود. اما آتش عشق تو هيچگاه از بين نمي رود، تا ابد جاويدان و زنده است. از خويش، سر پناهي ندارم جز روياهاي تو.
به زير سرپناه تو مي آيم، بلكه اين افسانه حقيقت نما را در دستان خود حس كنم.

خورشيد تابان

در اين شهر تاريك خورشيد نيست. مدتهاست انتظار مي كشم، اما خبري از خورشيد نيست. پس كي مي آيي اي خورشيد تابان؟
همه خفته اند، كي مي آيي اي خورشيد تابان؟
تا به كي از پس اين دلواپسي ها در انتظارت بشينم؟

پس كي مي آيي اي خورشيد تابان؟
اين لحظه هاي سخت و اين دلواپسي ها نمي گذرد. سالهاست مي سوزم، مي سوزم، اما اين لحظه ها نمي گذرد. در فراق تو مي سوزم! مي سوزم و مي ميرم در فراقت. اما اين لحظاتِ سخت نمي گذرد!
اين آتش، اين سوز، اين فراق .
چرا نمي گذرد اي خورشيد تابان؟

♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫

وداع سبز

از طلوع خورشيد يك روز پاييزي دلم چشمان پاكت را شناخت. اما آنقدر از نجابت رفتارت خجالت كشيدم كه دلم نيامد آن حرمت سبز را پاره كنم. هيچ كس را به پاكي تو نديدم اما خواستم تا بداني دلي بي پروا هميشه دوستت دارد، براي همين در وداع سحر بهاري، در طلوع آفتاب مهرباني، كنار ايستگاه عشق، در وراي زلالي آب وچشمانت، زير آسمان پاك، با يك قطره نقره اي، با بيان عشقي گمنام تو را ترك ميگويم. اي يار دير آشناي من.

چرا عشق؟

اينكه هستي ولي بايد با نيستي سر كني زجر آوره.
اينكه بيداري ولي بايد با رويا سركني ديوونه كنندست.
چيزهاي زيباي زيادي رو همه در دست دارند ولي تو از ديدنش هم محرومي، حتي ستاره هاي آسمون.
دنيا بزرگه ولي تو آخرش بايد توي يه چارقدش بپوسي، و بدون كه هميشه توي دنيا بخاطر يه چيزي از خودمون گذشتيم.
بخاطر احساسمون از صداقتمون گذشتيم. بخاطر يك نگاه از نجابتمون گذشتيم.
هميشه بخاطر يك لحظه اش …
بخاطر يك لحظه اش از فكرمون گذشتيم. از چشمامون، از نگاهمون.
از عشق، به عشق، براي عشق
ولي چرا عشق… چرا عشق؟…

♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫

اشكهاي پنهاني

در تفسير آنان كه نمي فهمند.
در وراي آنان كه نمي بينند.
در سكوت آنان كه نمي خوانند.
در تبسم آنان كه نمي خندند.
همان تفسير و تبسم را در اشكهايشان حك مي كنم تا تو را با همانها كه نمي خندند، در
اشكهايشان، پنهاني، پنهان كنم.

غروب انتظار

من در شباهنگ غريب لاله
در جست و جوي آلاله هاي عاشق سحر مي گردم
كه در حاشيه شطرنج زندگي
به تماشاي مات شدن مي پردازند
و با سكوت پنجره هاي آهني

و از لابه لاي ميله هاي آهني
به ذوب شدن خورشيد مي نگرم
و با توهم به انسجام آينده اي روشن
آينده اي كه سكوت در آن به معناي غربتي است كه لاله دارد
به زنبق و ميخك مي انديشم
و به درختي كه بر سايه اش برگهاي خزان خوابيده اند
و به نجابتي كه آسمان دارد
و باراني كه هنگام باريدن

مرا به بهشت روياهاي نمناك رنگين كمان مي برد
وبه لبخندي كه تو- وبه اشك هايي كه تو-از تو جاري مي شود
و لاله هايي كه گمگشته اند در خاك
و آلاله هايي كه روييدند از خاك
و پاييز هايي كه مي روند از خاك وگرد خاطرات ياد
و از خاطرم رفت شمار جمعه شبهايي كه در انتظار گذشت

انتظاري كه با هر لحظه اش
قطره اشكي به روي سالهاي عمر لاله گونم ميريزد
و انتظار در انتظار
و هر بار با غروب خورشيد در انتظار طلوع تو هستم
وبه اميد روزي كه انتظاري باقي نماند
با صد ستاره گيتار هستي را بر آسمان نيلي كوبيدم.

عطر مهدي

در سكوت سبز صداهاي بي انتها
در باراني ترين طلوع تابناك ترديد
در سرخ فجر آفرين فردا
اين قصه ي سرد سكوت را
به انتها مي رسانم
بلكه به ريش سفيد اين برف حرمت نهند
و بر لطف قدمش به پابوسش روند

و او را كه چون شباهنگي تا صبح مي نوازد
تا بوي اذان او را در بر مي گيرد
و به انسجام قدمهايش قدوم متبركش را چون خزنده اي مي بويم
تا به عطر عطاران عطر مهدي را ببويانم.

♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫

بي نام و نشون

مــن تـو تبار عاشقي، عاشق تـرين عـاشقتم
مــن تـو ديار بي كسي، تنهاتـرين گـلدونتم
مـــن تــو صـــداي بـــارون، روي نـــاودون
تــو رو تـنها ديـدم بـا اشكها و گريـه هـامـون
تــــو رو ديـــدم كنــار يـه بـلبل بـــودي
كنـار صـد تـا خاطره، خاطره اي تنها بـودي

مي ترسم تو صداي سكوت، عاشقي رو رها كني
دل بـسپري بــه بلبل و تــرانه رو رهــا كنــي
بـري از ايـن ديـار و اون ديـار، تنهـا بـشـي
آواره و ويـرونـه و حـيـرون جـنگلا بــشـي
ســاز بــزنــي، داد بــزنـي، ديــوونــه شـــي
بـري تـو قصه هـا و مثل چـوپـون دروغگوشـي
نقاشي

در سطري عميق از واژه هاي گنگ
در تنگ كوچك قناري ام
در بازتاب تبسمي تلخ
در ساحل بي درياي يك نگاه
رو به قبله اي بي نشانه
در جست و جوي يك نشانه ام
شايد در يك صفحه ي آبي رنگ

به دنبال رد پايي آبي تر مي گردم
به دنبال چشماني آبي،دريايي آبي، بر صفحه اي پر از آبي
شايد كسي مرا در اين وسيع آبي نگاه كند
كه من ديوانه فقط در اين همه آبي قدم مي زنم
و به دنبال هيچ مي گردم
قلبي در سينه نيست كه تپد براي من

قضا و قدري نيست گم شدن من در اين آبي
آبي گمرنگ بر بوم نقاشي كوچكم ،كه هيچ بر آن نقش نبسته است هنوز
هيچ برآن نقش نبسته است هنوز!

بهار بيقرار اوست

ديروز خورشيد باز نيامد
دلگير بود از آسمان
در آغوش پر مهر بهار
خورشيد باز نيامد انگار
قهر بود با طبيعت
بهار در انتظار اوست
برفهاي زمستاني
روز ديگري باز گذشت
شب بود و هوا سرد
بهار بيقرار اوست
شعر تنهايي گل را در آسمانها مي سرود
اسم خورشيد را هر بار روي برفها مي نوشت
بهار بيقرار اوست

پرتوي خورشيد تابيده به رويا بود در يك آسمان محبت
رنگ رخسارش زرد و نارنجي ست
در آفتاب مهرش دلي بزرگ دارد
بر خلاف ظاهرش قلبي نازك دارد
بهار بار ديگر آمد
آفتاب مي بويد بهار را
آن يار هميشه بي قرار را

مولاي من

مولاي من، باران سوي توست
مولاي من، آبها جاري تـوست

سـكوت شد صحرا از نـالـه فـرزندت
كه باز مي كرد دهان را علي اصغرت

 

همش ســرابِ آبِ نــاب مـي ديـدي
همش ناله و فغان و فرياد مي شنيدي

گفتي خموش لحظه اي چند شويد
شايد يزيد را به دلش رحم گـرديد

سـكوت شد دشت كـربلا تا انتهـا
فرياد زد حسين مصطفي بر جانها

اي يـزيد، جنگ تـو بـا مـن است يـا كـودكان

جرعه اي آب دهيد بر من نه، بر اين تشنه لبان

فـرزندم تـشنه است، آبـش دهيد
به قرآن قسم مي دهم آبش دهيد

نـاگـهان تيـري از دور روانـه شد
از گلوي اصغرش خون جاري شد

اشــك در چشمـان حسين حلقـه زد
خاك صحرا خيز آمد و آسمان نعره زد

 

خون سرخش، از گلو چيد و بر زمين چكيد
با نيـزه اش قـبر كوچكي در دل صحرا بريد

زينب فــريــاد زد: نـامـردِ لـعين
نيـزه بـر بچه مي زنيد، اين چنين

 

خاك عالم بر سرت باد اي يزيد
دنيا ننگ آخرت بر سرت كوبيد

اي خــــــــدا گنـــــاه او چـــه بــــود؟
جرعه اي آب از دست يزيد خواستن اين بود؟

ابـوالفضل تاب ناله طفلان نـداشت
رو به دشمن كرد و مشك برداشت

 

بر لب فرات نشست و جرعه اي آب ننوشيد
عـكس طـفلان تشنـه لـب در آب جـوشيد

آب درمــشك كــرد و ايـستـاد
تا باايستاد مشك از دستش افتاد

تيــرهــا ســـوي او روانـــه گـشتند

حتي لحظه اي تير از او غافل نداشتند

با دست ديگر مشك را برداشت
زان ميـان يك تن رحم نداشت

تـا گـرفت بر دنـدان مـشك را

شمشير برآوردند و زدند سر را

در بدن تير بود و پـولاد
بر زمين افتاد و جان داد

كودكان گريه مي كردند و عمو مي خواستند

تـشنگي فـراموش كردند و آب نمي خواستند

حمله كردند بر هم و خونها ريختند
روز تاسوعـا شد و ياران امام كشتند

بر نماز ايستاد حسين و اقامه كرد
از سويي، تيري سوي او روانه كرد

در نماز بودو جانش فداي خـدا كرد

ناگهان سر نازنينش از بدن جدا كرد

عـــاشــورا بــود و رستــاخـيـز آسمـانهــا
سكينه بود و رقيه بود و يك سر، از بدن جدا

نـــه عمـو داشـتند و نـه بـابـا
عمه هم از حال خود بيخود رها

در دل آهنگ غريبي مي شنيدند
شـايد درد يتيمـي مـي شـنيدند

 

نيـــزه بـــالا بــود، ســـري در آن بــــود
كلامش نور بود، چشمانش آكنده از خون بود

چــه سخت بـود براي رقيه
يزيد در عذاي بابا مي رقصه

تــلخ تــر از زهـــر جــدايـــي نيست
تعبير خوابي كه به حقيقت پيوستنيست

ضجه هاي تلخ طفلان كربلا بود

آه جــانسـوز دختـر زهـــرا بود

در كنارش بايد از عشق گفت
سر بريدند امــا باز بايد گفت

بايد گفت از دردهاي يتيمان

از سـر كـوفتهـاي نـديمـان

چگونه بايد سر كرد زندگي را؟
صــدهـا ســال دوري از او را؟

چگونـه بـايد سـر كرد زنـدگي را؟
چگونه بايد نوشيد آب بي منت را؟

چگونه بايد خوابيد بي سوز گداز؟

بايد اندازيد سفره اي از راز و نياز

چگونه بايد سركرد زندگي را؟
چگونه بايد سركرد زندگي را؟

عاشورا

دشت كـربلا را مـي ديدم
خواب مي ديدم، مي دانم

در آسمـانهـا در كنـار ابـــر بـــودم
اشكهاي ابر را ، در پرتو نور مي ديدم

گفتم اي ابر، كه سر به فلك داري
چه شده، چـرا اينقدر بي قــراري

بـغضهــا را در خــــود خفــه كــرد
نگاهي عميق به خورشيد و زمين كرد

گـفـت: آنجــا، روي زمــين را نمـي بـيني
حسين را نمي بيني، فرزندانش را نمي بيني

نمي بيني چگونه دست بر آسمان برده اند
نمـي داني از آسمــان چــه مــي خواهند

جــرعه اي آب، رحمت، بـــاران مـي خواهند
فقط آب مي خواهند، چيز زيادي نمي خواهند

لبهــايشان تـرك بـرداشته
دستهايشان از دعا برنداشته

كاش مي توانستم ببارم
بـر تمام كربلا من ببارم

كـــاش حـــق دستــور مـي داد
قطره هاي باران را فرو مي فرستاد

با نسيم در كنـار خورشيد رفتم
گفت من شرمندة عباس هستم

كاش نورم خاموش مـي شد
تا كـه آسمان تاريك مي شد

در سياهـي پنهان مـي شدم
شرمندة اولاد زهرا نمي شدم

ولــي بـايد بتـابـم تــا قيـامت
سرخي شرم بر صورتم تا قيامت

كاش دستور حق، باران بود
يـا كـه آفتـاب را پنهان بود

اشـــك از چـشمــانـش فـــرو ريـخـت
چشمانش را بست و چون شمع نور ريخت

رفتم بر بال نسيم نشستم
گفت مـن فرومايـه اي پستم

كـــاش مــي شــد مـــن مــي وزيــدم
نور نيستم، باران نيستم، من باد مي وزيدم

كــاش در كنــار ابــوالفضـل بـــودم
شايد عرق از پيشاني اش مي دزديدم

خــواب تـلخـي مـي ديدم مـن
ولي اشكهاي باد را هم ديدم من

در كنـــار خــــاك رفتــم
گفت: از شرم من خار هستم

كـــاش مـي تـوانستم كــاري كنــ‌م
زمين بشكافم و آب از دلم جاري كنم

بــر خاك مـن جـاي آب، خـون جاريست
علي اكبر و علي اصغر، گهواره اي خاليست

كـــاش حــق، فــرمـان مــي داد
آب از دلم چون زمزم بيرون مي داد

كاش يزيد مي دانست روزي او را مي بلعم
آنــوقــت در دلــم بـــه او مــي خنـدم

ولي روزي كه حسين را در آغوش مي گيرم
او را در آسمـــــانـهــــا مـــي بـيـنـــم

ديگــر طــاقت سـخن گـفتن نــداشـت
چشمهايش را بست و من را تنها گذاشت

مـن قـدم برداشتم بـه سوي خيمه
آتش روي خيمه و طفلان در خيمه