محمدتقي ملک الشعراء بهار

کودکي و نوجواني
محمدتقي ملک الشعراء بهار در ۱۸ آذر ماه ۱۲۶۵شمسي در محله سرشور شهر مشهد به دنيا آمد. پدر او ميرزا محمد کاظم، متخلّص به صبوري، ملک الشعراء آستان قدس رضوي بود. خاندان پدري بهار خود را از نسل ميرزااحمد صبوري کاشاني (متوفّي به سال ۱۱۹۲ ش) شاعر و قصيده سراي سرشناس عهد فتحعلي شاه قاجار مي دانند؛ انتخاب تخلّص صبوري از سوي پدر بهار نيز به همين مناسبت است. در عين حال اين خاندان خود را از تبار برمکيان به شمار مي آوردند و

بهار در شعري به اين مورد اشاره مي کند (شايد انتخاب نام «نوبهار» از سوي شاعر براي روزنامه اش، که در اوان جواني تأسيس کرد، به همين علت باشد؛ چرا که برمکيان توليت معبد بودائي «نوبهار» را در بلخ به عهده داشته اند). مادر بهار از يک خاندان اصيل تجارت پيشه و نياکانش از معاريف گرجستان و مسيحيان قفقاز بودند، که پس از جنگ هاي ايران و روس توسط عباس ميرزا به ايران آورده شده و دين اسلام را پذيرفتند.

بهار در چنين خانواده اي ابتدا در چهار سالگي نزد زن عمويش تحصيلات ابتدائي متداول (قرآن- فارسي) را آغاز مي کند، سپس به مکتب مردانه مي رود. کتاب صد کلمه (از آثار نظمي رشيد و طواط) را در مکتب و شاهنامه فردوسي را نزد پدر مي خواند. اولين شعر خود را در هفت سالگي در بحر تقارب مي سرايد و از پدر جايزه مي گيرد.

تهمتن بپوشيد ببر بيان
بيامد به ميدان چو شير ژيان

بين هفت تا ده سالگي در مکتب شعرهايي مي گويد؛ از جمله مکتب دار پير و بعضي هم مکتبي ها را هجا و برخي ديگر را مدح مي کند. در ده سالگي در راه سفر به کربلا، همراه با خانواده، در بيستون بيتي مي سرايد، که پدر غالباً آن را به شوخي در مجالس دوستانه مي خواند:
به بيستون که رسيدم يک عقربي ديدم

اگر غلط نکنم از ليفند فرهاد است
تا پانزده سالگي، محمدتقي جوان در شاعري و نيز شعر و نقاش طبع خود را آزموده است. اما پدر که تا اين هنگام مربي و مشوق اوست، ناگهان معتقد مي شود که زمانه عوض شده و فرزندش با شعر نمي تواند زندگي خود را تأمين کند و بايد به دنبال کسب و تجارت برود. بنابراين تحصيل را متوقف مي کند و فرزند را براي فراگرفتن راه و رسم کاسبي، به دکّان بلور فروشي دائي اش مي فرستد؛ اما بهار در روح خويش شاعر است و براي دل خود همچنان مي سرايد. در

سال۱۲۸۳ ش، در هجدهمين بهار عمر شاعر، پدرش در مي گذرد و مسئوليت سرپرستي خانواده يعني مادر و خواهر و دو برادر کوچک، به عهده شاعر جوان مي افتد؛ قصيده اي در مدح مظفرالدين شاه مي نويسد و به تهران مي فرستد ،به پاداش آن شاه يکصد تومان صله براي بهار مي فرستد و لقب پدر- ملک الشعرائي آستان قدس رضوي- را به وي تفويض مي کند (بهار اين لقب را تا آخر عمر نگه داشت؛ گرچه از سنين مياني عمر خود را به عنوان ملک الشعراي

مطلق تثبيت کرده بود). اين سخن سراي هجده ساله آنچنان در آثاري که مي سرايد مهارت به خر مي دهد که اغلب فضلاي معاصر کارش را باور نمي کنند و اشعارش را از سروده هاي پدرش مي دانند؛ بنابراين بارها در مجامع ادبي با بديهه سرائي مورد آزمايش قرار مي گيرد، تا بالاخره تثبيت مي شود. از آن جمله مي توان به چند رباعي، که با التزام کلمات خاص في المجلس سروده شده، اشاره کرد.مثلاً:
با استفاده از چهار واژه تسبيح، چراغ، نمک و چنار، رباعي زير را في البداهه ساخت.
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار
گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
کس شهد نديده است در کان نمک

کس ميوه نچيده است از شاخ چنار
و بار ديگر با استخدام کلمات گل رازقي، سيگار، لاله و کشک، چنين سرود:
اي برده گل رازقي از روي تو رشک
در ديده مه ز دود سيگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتي که دهم کام دلت، يعني کشک
اما اگرچه شاعر از نظر همشهريانش تثبيت شده است ماجراي شک به استعداد او سال ها دنبال مي يابد؛ چنان که شايعه مي کنند که وي اشعار و تخلّص خود، يعني «بهار» را از ديوان خطّي شاعري گمانم، به نام بهار شيرواني، برداشته است و اين شک پراکني، بي خيال شعرهاي تازه اي که بهار به مناسبت اوضاع روز مي سازد، با نوعي عناد سالها ادامه مي يابد. به هر حال شاعر جوان، که با به دست گرفتن شغل پدر از تأمين معاش آسوده شده، به ادامه تحصيلات ادبي مي پردازد؛ اصول عالي ادب فارسي و مقدمات عربي را نزد اديب نيشابوري و صيد علي خان درگزي و ساير فضلاي خراسان فرا مي گيرد؛ آرزو دارد براي ادامه تحصيل به فرنگ برد و در رشته اي از علوم جديد تخصص به دست آورد، اما مسئوليت سرپرستي خانواده از يک سو و آغاز انقلاب مشروطيت، که قالب هاي ذهني او را در هم ريخته موجب تحول عميقي در انديشه اش مي شود از سوئي ديگر، مانع از اجراي اين تصميم مي گردد. بهار وارد در فعاليت هاي سياسي مي شود، به صف آزاديخواهان و مشروطه طلبان مي پيوندد و در بيست سالگي به عضويت انجمن مخفي «سعادت» در مي آيد.

نخستين اشعار سياسي
بهار حدود بيست سال دارد که فرمان مشروطيت امضاء مي شود (۱۴ جمادي الثاني ۱۳۲۴ ق= ۱۴ مرداد ماه ۱۲۸۵ ش). او معمم جواني است که در زادگاهش شهر مشهد مي زيد. اشتغال هاي او، پيش از اين رويداد مهم، يکي تقليد از چکامه هاي استادان قديم شعر فارسي است و ديگر تثبيت خود به عنوان شاعري جانشين به حق حرفه پدر. اين اشتغالات چه بسيار مناقشه ها و درگيري هاي شاعرانه و چه قدرت نمايي هايي از سوي سخن پرداز جوان به همراه دارد. جواني او بي غم و سرخوش مي گذرد،؛ خود وي اين بيست سالگي را چند سال بعد، در قصيده «سرگذشت شاعر» چنين يادآوري و تشريح کرده است:
بيست ساله شاعر با چشم هاي پر فروغ

جز من اندر خاوران، معروف و نام آور نبود
خانه اي شخصي و مبلي ساده و قدري کتاب
آمد و رفتي و ترتيبي، کز آن خوش تر نبود
مادرم تدبير منزل را نکو مي داشت پاس

پاسداري در جهانم بهتر از مادر نبود
شعر مي گفتيم و مي گشتيم و مي بوديم خوش
بزم ما گه گاه، بي مه روي و خنياگر نبود….

شور و شري ناگه اندر توس زاد از انقلاب
فکرت من نيز بي رغبت به شور و شر نبود
در صف طلاب بودم، در صف کتاب نيز

در صف احرار هم، چون من يکي صفدر نبود
در سياست اوفتادم آخر از اوج علا
وين همي دانم به خوبي کان مرا در خود نبود
روزنامه گر شدم، با سائسان همسر شدم
واندر آن دوران کسم زين سائسان همسر نبود

بهار پا به عرصه فعاليت هاي سياسي و اجتماعي و همکاري با مراکز انقلابي مي گذارد و در سرنوشت ملي مردم ايران شريک مي شود. در نخستين اشعار سياسي اش، آنگاه که به زبان توده مردم در ستايش مشروطيت سخن مي گويد، چيزي جز مفهوم عام و کلي «عدل» را نشناخته است. شاعر جوان از فلسفه سياسي پارلمان، آزادي هاي اجتماعي و نهادهاي قانوني، آگاهي زيادي ندارد. در دو قطعه معروف که در همين دوران ساخته است، «به شکرانه توضيح قانون اساسي» و «عدل مظفر» شاعر از همان منش هاي کهن تقليد مي کند؛ گوئي اميري مقتدر، اما مهربان، را با انوشيروان مقايسه کند. البته گاه گريزهايي مي زند که حکايت از پيشرفت او در معارف سياسي دارد، مثلاً آنجا که نظارت عدل و قانون را بر حکومت مشترک دربار و دين لازم مي داند:
دولت و دين هر دو توأم اند وليکن

اين دو پسر راست عدل و قانون مادر
اما از اين ها گذشته در همين شعرهاي آغازين دو مضمون اساسي وجود دارد که تا پايان عمر در آثار فراواني بهار جوانه مي زند و شکوفا مي شود: آزاديخواهي و ميهن دوستي. مايه ميهن دوستي در گرايش به تاريخ و تمدن باستاني ايران ظهور مي کند، هم در بعد افسانه ها و اساطير و هم در بعد تاريخ رسمي و مکتوب؛ و مايه آزاديخواهي متأثر از اخبار جوامع اروپائي و پيشرفت تمدن، و از همه مهم تر بر اساس پذيرش اصل حاکميت ملي، به شکل تجليل از حکومت مشروطه.

پنج ماه پس از صدور فرمان مشروطيت، مظفرالدين شاه قاجار در مي گذرد (۱۴ دي ماه ۱۲۸۵ ش) و فرزندش محمد علي شاه به جاي او مي نشيند. شاه جديد از اساس با حکومت مردم مخالف است و اين را همه، از جمله شاعر جوان، مي دانند. شاعر که مسئول و مداخله گر شده، خطاب به شاه ترکيب بند بلند به نام «آئينه عبرت» مي سازد، که موضوع آن بعدها در ديگر آثارش تکرار مي شود؛ شاعر تلخ و شيرين تاريخ ايران را از مبدأ افسانه هاي شاهنامه تا روزگار خود بر مي شمرد، شاه را از انديشه دشمني با مشروطيت و قانون اساسي برحذر مي دارد و با لحني ناصحانه و جاسنگين، او را به داد و دهش مي خواند. اما تعارض مردم و شاه به حد دشمني رسيده است. بها در روزنامه مخفي خراسان، به مديريت سيد حسن اردبيلي، و به نام مستعار «رئيس الطلاب» اشعار تندي خطاب به شاه مستبدخو مي سازد؛ از آن جمله يک مثنوي است به نام «اندرز به شاه» با مطلع:

پادشها چشم خرد باز کن
فکر سرانجام ز آغاز کن
و در عين حال از نگاه به سياست منطقه يا و مطامع استعماري دولت هاي روس و انگليس در ايران غافل نيست. درگيري با سياست بر دانش سياسي او مي افزايد، از جمله ضمن تحسين و تبريک مشروطه شدن عثماني، نخستين بار اصطلاح «حقوق بشر» را به کار مي برد:
داني که يکسان اند نوع بشر

اندر حقوق خودي
غصب حقوق خلق از هر نظر
باشد ز نابخردي
و در پي آشکار شدن نقشه هاي تجاوزکارانه روس و انگليس، که صحبت از تقسيم ايران مي کردند، و با نگاهي به سياست جديد دولت عثماني، اتحاد کشورهاي اسلامي را توصيه مي کند.

روز دوم تير ماه ۱۲۸۷ ش (۲۳ جماد الاول ۱۳۲۶ ق)، مجلس شوراي ملي به فرمان محمدعلي شاه به توپ بسته مي شود و دوره کشتار و قلع و قمع آزاديخواهان، که به «استبداد صغير« معروف است، آغاز مي گردد. ديوان بهار نشان ميدهد که در اوايل اين دوره شاعر سر به گريبان برده، در حوزه شهر خود و شغل خود، شعر وظيفه و مرسوم مي ساخته است؛ اما در اواخر استبداد صغير، که مقاومت تبريز به رهبري ستارخان منجر به سرکشي هائي در گيلان و اصفهان شده بود، شعرهاي سياسي و تبليغي بهار نيز آشکارتر مي شود، که در ضديت با استبداد تجليل سران مقاومت ملي سروده شده و به گفته خود بهار، به طور مخفي در دست هاي مردم شهرها مي گشته است؛ از جمله شعر مستزادي با مطلع:

با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست
کار ايران با خداست
مذهب شاهنشه ايران ز مذهب ها جداست
کار ايران با خداست

فتح تهران توسط مشروطه طلبان، فرار محمد علي شاه و پناهنده شدنش به سفارت روس (۲۷ و ۲۸ جمادي الثاني ۱۳۲۷ ق = ۲۵ و ۲۶ تير ماه ۱۲۸۸ ش) و سرانجام خلع او از سلطنت و بازگشت حکومت ملي، زبان شاعر را در گزارش احساسات ملي آزاد مي کند. با رسيدن بشارت فتح تهران، بهار و دوستانش، اعضاي «انجمن سعادت»، جشن هايي در مشهد ترتيب مي دهند و اشعاري که در اين شب ها خوانده مي شود اغلب سروده بهار است. در مراسم سلام آستان قدس رضوي (۱۳ رجب ۱۳۲۷ ق= ۹ مرداد ماه ۱۲۸۸ش ) چنين مي سرايد:

بيا ساقي که کرد ايزد قوي بنيان آزادي … الخ
دو شعر معروف بهار، «فتح تهران» و «فتح الفتوح» ، که در بزرگداشت قهرمان مردم (ستارخان) و قهرمان اشرف (سپهدار) است، تحليل سياسي بهار را از اوضاع منطقه نشان مي دهد. نگاه او که نگران افق هاي پيرامون است، خطر اصلي را مي شناسد، وحشت خود را از دو همسايه، به خصوص همسايه شمالي که به خاطر هم مرزي با خراسان خطرناک تر است، به روشني آشکار مي کند.عناصر عمده آثار اين دوران او عبارتند از: افتخار به تاريخ گذشته، يادآوري پيروزي هاي اميران و سرداران قديم ايران، ستايش فلسفه عدالت و تبليغ اخلاق ميهني و مذهبي و همه به قصد يکپارچه کردن مردم پراکنده و بي خبر در برابر موج بلعنده بيگانگان. همزمان، بهار در جرايد ملي نظير روزنامه توس، به مديريت ميرزا هاشم خان قزويني، مقاله مي نويسد و شعر چاپ مي کند و برخي آثار او نيز بدون امضاء در روزنامه حبل المتين کلکته منتشر مي شود.

اکنون شاعر جوان عشق را شناخته است. در آثار فراواني که بعدها خلق خواهد کرد، اشارات بسيار به خواهش هاي دل او مي يابيم؛ عشقهاي جسماني يا عارفانه که در شعر او گرمايي ملايم دارد. اما آن عشق بزرگ که سراسر عمر بهار را مي سوزد و مي افروزد ديگر است: عشق به وطن.

گام هاي انقلابي
شناخت بهار از مرام هاي سياسي جديد، به ميزان شايان توجهي مرهون آشنائي او با حيدرخان عمو اوغلي است. حيدرخان اين انقلابي حرفه اي، يا به قول عارف قزويني «چکيده انقلاب»، که در مبارزات انقلابي روسيه شرکت کرده و عضو «حزب اجتماعيون عاميون» قفقاز بود، در سال ۱۲۸۹ شمسي به قصد تأسيس شعبه «حزب دموکرات»، با هدفهايي در عمق «سوسياليستي»، به مشهد سفر مي کند، با شاعر جوان که مقالات شورانگيزش را قبلاً مي شناخت آشنا مي شود و بهار به عنوان عضو کميته ايالتي اين حزب در خراسان برگزيده مي شود. نخستين جلسه حزب دموکرات مشهد، در مسجد گوهرشاد تشکيل مي شود و بهار نطق آتشيني ايراد مي کند که به ويژه ژنرال کنسول روس تزاري را در آن شهر به وحشت مي اندازد.

روز پنجشنبه ۲۱ مهر ماه ۱۲۸۹، نخستين شماره روزنامه نوبنياد نوبهار، به عنوان ارگان و ناشر افکار حزب دموکرات در مشهد، به مديريت بهار منتشر مي شود. مقالات روزنامه نوبهار بيشتر پيرامون اوضاع روز، خطر بازگشت ارتجاع، خطر مداخله روسيه تزاري در امور ايران، مخالفت با بقاي نيروهاي نظامي روس در ايران که به شمال کشور و به ويژه خراسان وارد شده بودند، و انتقادهاي شديد است از سياست هاي استعماري روسيه در ايران، که از مستبدان حمايت مي کرد. در همين دوران نخستين قصيده اش را که آوازه بسيار يافت، مي سرايد. محتواي قصيده، که در سراسر مناطق فارسي زبان دست به دست شد و در راهروهاي

وزارت خارجه ها روان گرديد، پيام منظومي است خطاب به وزير امور خارجه انگلستان، سر ادوارد گري . شاعر که بيست و پنج سال داردف با وزير کهنه کار انگليسي به زبان سياست سخن مي گويد: مگر انگلستان نمي داند که روس ها نيروي خود را در شمال ايران متمرکز کرده اند، نه تنها براي اشغال کشور بلکه براي ساختن سرپلي به قصد تصرف هندوستان، اين مستعمره زرخيز انگليس، پس صرفه انگلستان در اين است که کشور ايران با آن گذشته درخشانش

مستقل بماند. اين شعر، که معروف ترين چگامه سياسي عصر خود شد، از طرح تقسيم ايران بين روس و انگليس به سختي انتقاد مي کرد، گرچه تقسيم عملاً انجام پذيرفته بود. روس ها در آذربايجان از مجاهدان انتقام خونيني مي گرفتند و انگليس ها در جنوب، با تشکيل قواي مزدور رفتاري خودکامه داشتند.

روسيه در پي اعمال سياست هاي بهانه جويانه اش، در همين ايام اولتيماتومي به دولت ايران مي دهد: مورگان شوستر، مستشار مالي دولت ايران که از کشور بي طرف وارد شده بود، براي سر و صورت دادن به ماليه ايران بر آن مي شود که از اعيان و اشرافي که عادت به ماليات دادن نداشتند ماليات بگيرد. عده اي از اينان تبعه دولت روس، يا تحت حمايت آن دولت، به شمار مي آيند. بنابراين روسيه، با استناد به قرارداد کاپيتولاسيون، دخالت دولت ايران در امور اتباعش را محکوم مي کند و ضمن اتمام حجت موهني مي خواهد که هرچه زودتر شوستر از ايران اخراج گردد، والا روسيه کار خود را با نيروي نظامي پيش خواهد برد.

مجلس دوم مشروطيت اولتيماتوم را نمي پذيرد و دولت ناچار مي شود مجلس را تعطيل کند و به شرايط روس ها گردن نهد؛ اما روس ها، که در پي بهانه جوئي هستند، با اعزام قوا برخي از شهرهاي گيلان را اشغال مي کنند. پاسخ اين تجاوز، تظاهرات سراسري مردم در بعضي شهرهاي بزرگ، از جمله تهران و مشهد، است؛ زنان روبنده بسته، نخستين تظاهرات سياسي خود را در تاريخ ايران، جلو مجلس شوراي ملي انجام مي دهند؛ شاگردان مدارس با فرياد «يا مرگ يا استقلال»، در حالي که پرچم هاي ايران را به دست دارند دست به تظاهرات مي زنند و تصنيف معروف عارف، با مطلع «ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود» ورد زبان مردم شهرهاست. در اين هنگامه بهار يکي از پر انگيزش ترين شعرهاي خود را منتشر مي کند: «ايران مال شماست» در مقابله با اولتيماتوم سروده

شده است. شاعر جوان همه نيروي طبيعي، دانش اکتسابي و شناختش را از توده مردم به کار مي گيرد، تا ملت را به جنبش در آورد و در اين راه از دو اهرم نيرومند مدد مي گيرد که دستمايه شعرهاي بعدي او و بسياري شاعران ديگر شده است؛ «غيرت اسلامي» و «جنبش ملي»:
هان اي ايرانيان، ايران اندر بلاست

مملکت داريوش، دستخوش نيکلاست
مرکز ملک کيان، در دهن اژدهاست
غيرت اسلام کو، جنبش ملي کجاست؟
برادران رشيد، اين همه سستي چراست؟

ايران مال شماست، ايران مال شماست!
به کين اسلام باز، خاسته برپا صليب
خصم شمال و جنوب، داده صداي مهيب

روح تمدن به لب، آيه امن يجيب
دين محمد يتيم، کشور ايران غريب
بر اين يتيم و غريب، نيکي آئين ماست
ايران مال شماست، ايران مال شماست!…

واکنش روسيه در مقابل نهضت ملت، قتل عام مردم بي دفاع در آذربايجان و گيلان است و در مشهد مردم گرد آمده در مسجد گوهرشاد و حرم امام رضا (ع)، توسط قزاقان روسي به توپ بسته مي شوند (۱۰ ربيع الاول ۱۳۳۰ ق= ۹ اسفند ماه ۱۲۹۰ ش). شاعر به اين مناسبت ترکيب بند «توپ روس» را مي سرايد، که در آن با چنگ و دندان با خطر بيگانه مقابله مي کند و مي کوشد با اتکاء به احساسات مذهبي و ملي مردم نفرت آنان را نسبت به بيگانه تجاوزگر تشديد کند.
روز چهارم آذرماه ۱۲۹۰، به دستور صريح ژنرال کنسول روس، روزنامه نوبهار توقيف مي شود و بلافاصله به جاي آن شاعر جوان تازه بهار را منتشر مي کند.

بازارهاي مشهد بسته مي شود، دموکراتهاي خراسان به دستور کميته مرکزي حزب اسلحه بر مي گيرند و شاعر در روزنامه تازه بهار طي مقالاتي پرشور مردم را به جهاد ترغيب مي کند؛ اما اين روزنامه نيز پس از انتشار ۹ شماره به دستور وثوق الدوله، وزير خارجه وقت، به وسيله حکومت خراسان تعطيل مي شود (محرم ۱۳۰۰ ق = دي ماه ۱۲۹۰ ش). با اين همه، کينه توزي ژنرال کنسول روس با شاعر روزنامه نويس همچنان ادامه دارد؛ زمينه سازي کنسول، پس از آنکه

نمي تواند با شاعر کنار آيد، منجر به تکفير و اخراج او همراه ۹ تن از دوستانش (اعضاي کميته ايالتي حزب دموکرات خراسان) از مشهد مي گردد. اگر در اشعار بهار اشاره اي به انجام فرائض نيست، اما در اسلاميت و به ويژه اعتقاد او به مبدأ ترديدي وجود ندارد، ليکن انتقادهاي تند او از خرافات مذهبي و از راه و رسم خشکه مقدس ها (که نمونه اي از آن در قصيده طنز آميز «جهنم» ديده مي شود) بهانه به دست حريف داد:
بهار مجموع عواملي را که باعث نفي بلد و توقف قلم او شد، چنين بر مي شمارد:

گرچه بود از کفر کافر ماجرائي طبع دور
گام هاي انقلابي ليک بي کيفر نبود
در هزار و سيصد و سي روسيان روسبي

طرد کردندم به ري، زيرا کسم ياور نبود
از خدا بيگانه ام خوانند اندر مرز توس

هو شدم اما ز ميدان در نرفتم مردوار
ليک ياران را سر برگ من مضطر نبود
زين سبب در هم شکست از جور روس و انگليس
شکرين کلکي که چون او هيچ ني شکر نبود

در طي راه تبعيد، بهار و همفکرانش در بيابان، گرفتار دزدان مي شوند و اموالشان به غارت مي رود. بين سبزوار و شاهرود، براي دومين بار با حيدرخان عمو اوغلي و ابوالفتح زاده، که از طريق مشهد عازم روسيه و اروپا هستند، ديدار مي کند و شاعر آنها را با معرفي نامه اي خطاب به شيخ جواد تهراني، روانه مشهد مي کند تا براي گرفتن جواز عبور از مرز از او ياري بگيرند. بهار به تهران مي رسد و مدت هشت ماه در اين شهر به حالت تبعيد به سر مي برد تا سرانجام در پائيز ۱۲۹۱ شمسي به مشهد بازگردد. در مراجعت از تبعيد در درگز، ماجراي سفر خود را به نظم در مي آورد .

اندکي بعد در شهر زادگاهش بار ديگر مبارزات سياسي و اجتماعي خود را آغاز مي کند. در سال ۱۲۹۲ ش، در تهران اعتداليون که طرفدار سنت ها و معارف قديم، و طبعاً مخالف دموکرات ها بودند، امور دولت را در دست مي گيرند. بهار انتشار دوره دوم روزنامه نوبهار را از ۱۴ دي ماه ۱۲۹۲ آغاز مي کند، که همچنان با مخالفت ژنرال کنسول دولت روس در شهر مشهد روبروست؛ ولي نوبهار به حيات خود ادامه مي دهد. بهار يک رشته مقاله درباره آزادي زنان، زير عنوان هاي «تجدد و انقلاب» «روح و ديانات» و غيره، در روزنامه اش منتشر مي کند، که به تحريک کنسول روس موجب برخورد بهار با برخي زهدفروشان مي گردد.