مديريت بحران
مقدمه
مقوله بحران امروزه از پيچيده‌ترين موضوعاتي است كه رهبران، مديران جامعه با آن درگير مي‌باشند. گستردگي و تنوع موضوع به همراه حساسيت و اهميت آن باعث شده كه انديشمندان زيادي در اين وادي قلم‌فرسائي كرده و هر يك از ديدگاه خود راههاي براي شناخت و هدايت آن ارائه دهند در كنار اين انديشمندان رهبران جامعه هستند كه عملاً با موضوع دست و پنجه نرم كرده، به هنگام مواجهه با بحران سعي در هدايت،

كنترل و مقابله با بحران دارند براي آنها معمولاً اين سوالات مطرح است كه ادبيات بحران چيست، منابع مورد حمايت در بحران كدامند عاملين و منابع مورد حمله در بحران احتمالاً چيست ليكن با گستردگي جوامع و موضوعات مرتبط با آن و سوء استفاده‌هاي بعمل امده در اين خصوص انديشمندان را بر آن داشته تا ضمن تعيين چارچوبهاي براي شناخت بحران زمينه‌هاي فراهم كنند تا بتوان بحرانها را از يكديگر تفكيك كرد و در همين راستا سخت اقدام به دسته‌بندي كلي شامل بحرانهاي عارضي، هدايت شده نموده‌اند، كه هر يك از اين بحرانها خود نيز از تقسيماتي برخوردارند.
براي شناخت و يا تفكيك اين دو بحران از يكديگر در مرحله نخست لازمست بحران حادث شده شناخته شود.

پس از شناخت بحران به هنگام وقوع بحران ، بحران موجود را بر اساس فاكتورهاي شناخته شده در هر بحران با آن مقايسه كرد چنانچه از فاكتورهاي موجود برخوردار نبود مي توان احتمال هدايت شده بودن آن را داد .

امروزه تفكيك بحرانهاي عارضي از هدايت شده كاري بس دشوار است و از آنجا كه بحران سازي امري غيرقانوني است معمولاً متخصصين فن كمتر اقدام به نگارش موضوعات نموده و چنانچه نيز در اين خصوص مطالبي نگارش شود معمولاً سعي در جلوگيري از انتشار آن مي دارند ، از طرف ديگر متخصصين فن نيز فنون اين اقدامات را بعنوان سرمايه در نزد خود حفظ كرده و به منظور جلوگيري از بهره برداري رقبا يا دشمن از انتشار آن خودداري مي نمايند ، اما با مقايسه بين بحران حادث شده با واقعيتهاي كه در بحرانهاي طبيعي حاكم است، مي توان به برخي از تفاوتهاي آن پي برد، كه خود زمينه اي براي كشف و شناسايي بحرانهاي هدايت شده باشد از آنجا كه روشهاي مقابله با بحرانهاي هدايت شده با روشهاي مورد استفاده در بحرانهاي عارضي متفاوت است لذا تنها پس از اطمينان از هدايت شده بودن بحران مي توان از روشهاي مربوطه استفاده كرد

لازم بذكر است عدم تشخيص صحيح و هدايت شده قلمداد كردن بحران‌هاي عارضي مي تواند تبعات نامطلوبي به همراه داشته و گاهاً خود منجر به شدت بحرانها و فراهم شدن زمينه براي بهره برداري دشمنان از اين بحرانها شود تشخيص اين وظيفه كه چگونه فردي بحران‌هاي عارضي را شناسايي و تفكيك كند وقتي كه او به چنين مواردي برخورد كرد هر دو از جمله مهمترين و مشكل ترين كارها در راستاي طرح مزبور است حال چنانكه تفكيك بحرانها از يكديگر مشكل است

تفكيك بحران عارضي از هدايت شده به مراتب مشكل تر خواهد بود زيرا بايد اول تفكيك بحرانها بدرستي صورت گرفته باشد تا بتوان فاكتور موجود در آن بحران با فاكتورهايي كه معمولاً در آن بحران خاص وجود دارد مقايسه كرد . لذا در همين راستا در اين مقاله نخست در فصل اول مطالبي در خصوص شناخت بحرانهاي موجود در جوامع مخصوصاً جوامع در حال توسعه ارائه شده و سپس به بحث عمليات رواني و ابزارهاي مورد استفاده بحران سازان براي ايجاد، يا توسعه بحرانهاي هدايت شده پرداخته و درفصل سوم با عنايت به شناخت كسب شده مكانيزم تفكيك اين دو بحران از يكديگر پرداخته و در پايان نتيجه گيري تقديم خواهد شد .

فصل اول: بحرانهاي عارضي
در تعريف بحرانهاي عارضي آمده است كه اين بحرانها ريشه در ذات و درون ساختار نظام داشته و از ضعف رفتارها شكل مي‌گيرد.

به طور كلي جوامع را از نظر تاريخي مي توان بر اساس بعضي تمايزات به سه گونه يا مرحله اساسي «سنتي » و « در حال گذار » و « مدرن » طبقه بندي كرد ، كه دو گونه اول و آخر ، وضعيت تعادل را توصيف مي نمايند ؛ از اين رو وضعيت تعادل نسبتاً با ثبات تر است ، در حاليكه جوامع در حال گذار كه قسمت اعظم جهان سوم را در بر مي گيرد، بي ثبات تر و ذاتاً ناقص است . حاصل پژوهش راجع به روابط برابري ، ظرفيت و انفكاك ساختاري ، اين بوده كه، در حالي كه نظم هاي اجتماعي سنتي قادر به گسترش تنش ها و تضادهاي داخلي نمي باشند ، سرشت واقعي نوسازي حالتي پويا است كه نيازمند مديريت و بهبود تنش هاي غيرقابل اجتنابي است كه ذاتي نشانگان توسعه است . تحت تأثير بينشي كه اين رهيافت به ما داد ، دريافتيم كه مشكلات كشورهاي در حال توسعه امروزي آفريقا و آسيا به مشكلات هميشگي جوامع صنعتي پيشرفته نزديكتر بوده و از اموري كه به نظمهاي سنتي تعلق دارند ، فاصله زيادي دارد .

اين رهيافت همچنين ما را به دركي عميق تر از وجود تنش ، تعارض و حتي خشونت در تمامي جوامعي كه بايد بر نشانگان توسعه فايق گردند ، رهنمون گرديد . بطور مقايسه اي ، به هر اندازه كه يك جامعة بيشتر توسعه يافته كمتر دچار بي ثباتي و تعارض باشد ، امكان بسيج منابع و تلاش براي تفوق بر تنش هاي ذاتي نشانگان توسعه بيشتر خواهد بود .

در راستاي شناسايي و تحليل مشكلات كليدي يا بحرانهايي كه ظاهراً از نظر تاريخي در فرآيند توسعه سياسي خود را نشان مي دهند ، با توجه به ارتباط فرايندهاي توسعه با تنش ها و تعامل آنها با شرايط بنيادين مورد نياز براي ساختن كشور- ملت به پنج بحران شامل بحرانهاي هويت، مشروعيت، نفوذ، مشاركت، توزيع برخورد مي‌كنيم.

ليكن در وهلة اول ، دربارة اينكه بحران ها يا مشكلات دقيقاً چيستند ، قدري ابهام وجود دارد . بعضاً ، موضوع اين است كه آيا آن ها بحران اند ( نوعي خاصي از رويداد كه مي آيد و مي رود ، به سختي در يك توالي جاي مي گيرند زيرا به ظاهر هر پنج بحران با هم بوجود مي آيند . از آنجايي كه پنج بحران يا مشكل هاي مذكور از انواع مختلفي هستند و اساساً از يك نوع نمي باشند ، بايد توقع چنين امري را داشت ، بنابراين ، يك نوآوري حكومتي به برنامة‌ ماليات مجدداً توزيعي در پاسخ به تقاضايي عمومي – كنشي است كه مشكل توزيع را مخاطب خود قرار مي دهد ، ممكن است موفقيت آن به توان حكومت براي « نفوذ » در جامعه ( همراه كردن مردم با نظام جديد ) وابسته باشد ، كه آن هم به نوبة خود ممكن است بر مشروعيت نظام تأثير بگذارد ) منوط باشد ؛ و ممكن است معيار مربوطه بدون توجه به فراينده مشاركت رشد يافته باشد . بدين ترتيب ، تقريباً در هر نقطه اي كه كسي از برخورد يك نظام سياسي با يكي از مشكلات پنجگانة سخن بگويد ، نشانه هايي از يك « بحران » همزيستي مشكل مشروعيت با يك يا چند مشكل ديگر است .

در نگاه اول ، به نظر مي رسد واقعيت اين باشد كه مواردي را كه ما مي خواهيم متوالي قرار گيرند اگر در يك توالي قرار نگيرند ، به شرط اينكه « رسيدگي » بيشتري اجرا شود ، مساله اي چندان حاد نخواهد بود . اين رسيدگي و بررسي كردن دو جنبه دارد . ما بايد دربارة ماهيت مواردي كه در تلاطم در يك توالي قرار دهيم تصميم بگيريم و مسالة جاي دادن هر مورد خاصي در يكي از رده بندي ها را مد نظر قرار دهيم .

اولين مساله اين است كه: آيا ما از بحران ها سخن مي گوئيم يا مشكلات يا چيز ديگري ؟ با فرض اينكه ما راجع به پاسخ به سوال اول تصميمي اتخاذ نموده باشيم دومين مساله اين است كه چگونه معين كنيم كه رويدادي خاص ، بحران مشاركت است و بحران توزيع نمي باشد ؟ پاسخ به سؤال دوم مستلزم بررسي قواعدي است كه اولاً به ما مي گويد با چه نوعي از مشكلات يا بحران روبرو هستيم ، ثانياً ، از ديدگاه چه كسي بحران يا مشكل در يك رده بندي قرار مي گيرد .

بحران چيست ؟
اگر مجبور باشيم بحران هاي مخلتف را در يك توالي قرار دهيم ، بايد مشخص كنيم كه آن بحرانها چيستند ؟ ممكن است تصور شود كه پنج بحران با فرايندي كه حكومت به وسيلة آن تصميم گيري و اجرا مي كنند رابطه اي نزديك دارد . ممكن است هويت ، مشروعيت ، مشاركت ، نفوذ و توزيع جنبه هايي از تصميم گيري حكومت تصور شوند كه مي توانند به مشكل تبديل شوند ، يا وقتي آنها به عرصة تعارض وارد شوند موجب بحران گردند . مي‌توان پنج حوزه مشكل اصطلاح «حوزه مشكل» را مي‌توان به جاي بحران به كار برد.

۱ – بحران نفوذ مشكل ميزان كنترل مؤثري است كه حكومت مركزي داراست .
۲ – بحران مشاركت مشكل كسي است كه در تصميم گيريها حكومتي شركت مي كند (كسي كه بر تصميم گيريها تأثير گذار است ).
۳ – بحران مشروعيت اشاره دارد به مبنايي كه بر اساس آن و نيز به ميزاني كه در آن تصميمات حكومت توسط مردم يك جامعه ( به دليل اعتقاد هنجاري بخشي از مردم به «حقانيت » روش هايي كه مطابق آنها تصميم گيري مي شود ) ، پذيرفته مي شود .

۴ – بحران توزيع به حيطه اي اشاره دارد كه در آن تصميمات حكومت براي توزيع يا توزيع مجدد انتفاعات مادي و غيرمادي در يك جامعه اعمال مي گردد .
۵ – و بحران هويت به مجموعه اي از افراد اشاره دارد كه فرض مي شود بطور مناسب در درون قلمرو تصميم گيري حكومت قرار دارند . به عبارت ديگر اين مشكل سؤال از اعضاي مناسب يك نظام است . اگر بعضي از اعضاي تودة اجتماعي احساس كنند كه بطور مناسب در درون قلمرو حكومت قرار نگرفته اند يا بر عكس ، احساس كنند كه بعضي از ديگر گروهها در درون اين قلمرو قرار ندارند ، مي توان از مشكل هويت سخن گفت ، ( اين تعريف نسبت به تعاريف ديگري كه شكل روانشناختي بيشتري دارند از گستردگي كمتري برخوردار است . مزيت اين تعريف داشتن منشأ دقيق سياسي است.)

بدين ترتيب به نظر مي رسد در رابطه با ظرفيت تصميم گيري حكومت ، پنج مشكل مورد بحث حائز اهميت اند.
روشن است كه پنج جنبه يا مشكلات بالقوة تصميم سازي حكومت با سادگي يا بطور طبيعي يك الگوي توالي را شكل نمي دهند . اين ها مشكلات يا پرسش هايي هستند كه در هر برهه اي از زمان وجود دارند : ممكن است كلية فعاليت هاي حكومت بطور مؤثر اجرا شود يا اجرا نشود ( بحران نفوذ ) . كلية ‌اين فعاليت ها به سؤالات مشروعيت اشاره دارند : آيا همه اين اعمال به دليل اعتقاد هنجاري به حقانيت شان پذيرفته مي شوند ؟ همة اين اعمال سؤالاتي راجع به مشاركت را مطرح مي سازند : چه كسي در تصميم سازي شركت مي كند ؟ و به همين ترتيب .

از آنجا كه همه حوزه‌هاي پنجگانة مشكل در هر نقطه اي از زمان با هم ديگر وجود دارند ، اگر بخواهيم از تواليها سخن بگوئيم بايد وجود تمايز بيشتري را برشماريم . بدين ترتيب ما بايد بين پنج مورد مزبور به طريق ذيل تمايز قائل شويم : در بعضي نقاط ، آن مشكل ها صرفاً جنبه هاي تصميمات اند : در ديگر نقاط آنها به مشكلات تبديل مي شوند ؛ و در نقاط ديگر آنها به بحران ها بدل مي گردند . اگر جنبه هاي خاص از فرآيند تصميم گيري در هيچ نقطه اي از زمان زير سؤال نرفته باشد – به عنوان مثال براي كساني كه بايد

در تصميمات مشاركت نمايند و براي چگونگي اين مشاركت قواعدي كه بطور عمومي پذيرفته شده ، وجود داشته باشد – مي توانيم بگوئيم كه در آن « حوزة » مشكلي وجود ندارد . اما به محض اينكه يكي از جنبه هاي تصميم گيري « مساله ساز » مي شود ، مشكلي در رابطه با آن جنبه از تصميم گيري ايجاد خواهد گرديد – يعني بعضي از افراد روش انجام امور را در رابطه با آن جنبة از تصميم گيري نمي پذيرند ، آن جنبه به موضوع يا صحنة تعارض تبديل مي گردد .

پنج جنبة تصميمات حكومتي در هر نقطه اي از زمان بطور بالقوه مشكل هستند . يعني ضرورتاً هيچ نظم يا توالي براي اين پنج مشكل وجود ندارد ؛ ممكن است آنها ايجاد شوند ، حل شوند ، و مجدداً به شكل متفاوت بروز نمايند . توالي كه ممكن است با آن سروكار پيدا كنيم توالي است كه حوزه هاي خاصي از مشكل به وسيلة آن برجسته و چشمگير مي شوند .

مهمتر از آن توالي است كه همراه با آن نهادهايي براي غلبه بر مشكلات در هر حوزة‌ مشكل داراي ايجاد مي شوند . ( منظور از نهادها چيزي بيش از نهادهاي رسمي است ؛ يعني رويه هاي قاعده مندي كه براي فائق آمدن بر يك مشكل و الگوهاي رفتاي مجاز هنجاري ، از طرف عموم پذيرفته شده باشد . ) در درون هر حوزه ‌مشكل تهية فهرستي از نهادهايي كه بيشتر به شكل مربوط اند ،

ممكن خواهد بود . مثلاً در رابطه با مشكلات نفوذ مي توان منتظر زمان توسعة خدمات دستگاه اداري ملي بود كه بتواند تصميمات صادره از مركز را در حاشيه اجرا نمايد يا مي توان ديگر نوآوريهاي اداري را دنبال نمود ؛ در رابطه با هويت مي توان به جستجوي راه حل هاي نهادينه شده اي براي جدال هاي زبان شناختي ، جدال هاي مكتبي ، مرزهاي سياسي ، و مانند آن پرداخت ؛ در رابطه با مشاركت مي توان توسعة حق رأي ، يا احزاب سياسي داراي مباني توده اي را فهرست كرد ؛ در رابطه با توزيع مي توان توسعه دستگاههاي رفاهي ، يا توسعة ‌يك نظام مالياتي مجدداً توزيعي ، و مانند آن را فهرست نمود . شايد چنين الگوهاي نهادينه شده اي بهترين روش براي يافته موقعيت ملتي خاص در وضعيتهاي توالي شان باشد . اين امر به دلايل زير مي باشد:

الف – بوجود آمدن چنين نهادهايي موجب نوعي وقفه مي شود كه تمايز بين مراحل را عملاً ساده تر و از نظر منطقي با مفهوم تر مي كند .
ب – نهادها تمايل دارند ( همچنان ) باقي بمانند . بنابراين ممكن است توسعه يكي شامل فرايندي غير قابل بازگشت باشد . هنگامي كه نهادي ايجاد مي شود پويايي خود را توسعه مي بخشد . در اين حالت نيز ، توسعة چنين نهادهايي تغيير عمده اي در نظام پديده مي آورد .

ج – نهادها نوآوري هاي مهمي پديد مي آورند . هنگامي كه ايجاد مي شوند ممكن‌است جهت فائق آمدن بر مشكلات جديدي كه در حوزة ‌مشكلات عمومي به صورت كاملاً يكنواخت وجود دارد ؛ نرمشها و ملايماتي دروني از خود نشان دهند .

د – اگر تكيه بر نهادينه شدن به عنوان امري منتج شده از يك بحران باشد ، به سومين بعد مثلث توسعه يافته – يعني انفكاك ساختاري بسيار نزديك شده ايم . توسعة روشهاي نهادينه اي جهت حل حوزة مشكلاتي خاص ، ضروتاً شامل انفكاك ساختاري يا توسعه يك سازمان مخصوص به اين كار ، نمي باشد ممكن است سازماني قديمي تر متضمن ايجاد فرصت براي روش هاي نهادينه شده اي است كه اين روشها مستلزم پذيرفتن وظايف جديدي هستند ولي به طور كلي روشهاي نهادينه شدة جديدي كه با مشكلات مورد بحث سرو كار دارند ، مستلزم توسعه سازمان هاي انفكاك يافته اي جهت فائق آمدن بر اين مشكلات مي باشند . اگر بحرانها با اين تعابير در نظر گرفته شود . نتيجه لااقل اين است كه انفكاك ساختاري يكي از ابعاد زير بنايي توسعه خواهد بود .

الگوهايي كه به وسيلة ‌آن نهادهاي مختلفي ايجاد مي شوند به عنوان مبناي مجموعه اي از توالي ها توصيه شده است . تصور الگويي كه به وسيلة آن مشكلات مختلف قابل توجه شوند قطعاً دشوار و شايد كم اهميت باشد – چرا كه نمي دانيم چگونه بفهميم كه يك مشكل چه زماني مشكلي مهم است ؟ روش هاي نهادينه شدة جديد فائق آمدن بر حوزه هاي خاصي از مشكل ، نشانه اي تاريخي از اهميت مشكلي خاص در مقطعي از زمان را به دست مي دهند ؛

اين نشانه با مقطع بعدي كه در آن همان نوع از مشكل بروز مي كند تناسب دارد و شايد با حل ديگر مشكلات نيز متناسب باشد . به علاوه ، شكل بندي ( قالب ) خاص مشكل مزبور كه نهادهاي ( آن را ) تجربه مي كند مي تواند جنبه هاي مهم آن نهاد را شكل دهد . همانطور كه ليپست و ركان نيز خاطرنشان مي كنند ، نوعي از تعارض كه يك حزب را ايجاد مي كند مي تواند شكاف هاي سياسي را حتي مدت ها پس از نابودي خود تعارض پي ريزي نمايد .

همچنين تمركز بر نهادينه سازي توجه انسان را به امري جلب مي نمايد كه در يك نظام سياسي به واقع مي تواند « بحران » ناميده شود . تقريباً در تمامي موارد ، آن چيزهايي كه به عنوان بحران ها مورد بحث قرار گرفته و مي گيرند موقعيت هايي اند كه در آنها الگوهاي نهادي زيربنايي نظام سياسي مورد چالش قرار مي گيرند و پاسخ هاي معمول و رايج هم براي حل آن كافي نيست . ممكن است بحران را وضعيتي تعريف كنيم كه در آن در يكي از حوزه هاي مذكور « مشكلي » بروز مي نمايد ( يعني اعضاي جامعه با يكي از جنبه هاي پنجگانة فرايند تصميم گيري در تعارض قرار مي گيرند ) ، و براي رفع اين تعارض به بعضي از روشهاي نهادينه شدة جديد جهت رفع مشكلاتي از اين نوع ، نياز باشد .

تعريف مذكور به توضيح نياز دارد . اين تعريف بيانگر تلاشي است براي تمايز قائل شدن بين عملكردهاي عادي حكومتي و پاسخگويي هاي آن و بويژه در مواقع حال نوآوري حكومتي . بحران ها زماني بروز مي كنند كه در يكي از جنبه هاي پنجگانه فرايند تصميم گيري ، افزايش فشار براي تغيير ايجاد شود . ( البته وقتي ما بطور عادي واژة « بحران » را بكار مي بريم ساير بحران ها را نيز شامل خواهد شد .

در برخورد با جنبه هاي تصميم گيري ، نمي توان كلية فشارهاي وارد شده براي تغيير را بحران به حساب آورد . بحران تغييري است كه به بعضي نوآوري هاي حكومتي و نهادينه سازي نياز دارد مشروط بر اينكه يا نخبگان حاضر نباشند بطور جدي راجع به از دست دادن موقعيت خود خطركنند يا بنا باشد كه جامعه به حيات خود ادامه دهد . اين مطلب به موارد زير اشاره مي كند :

الف – اينكه يك تغيير محيطي كه بحراني سياسي را به وجود مي آورد ، تا حدي به اين بستگي دارد كه چه كسي از تغيير متأثر گردد . يك گروه هر قدر به كانال هاي ارتباطي مركزي نزديك تر باشد ، سازمان يافته تر است ؛ آن گروه هر قدر بيشتر كنترل منابع را به دست داشته باشد ، احتمال تبديل مشكلي خاص به بحراني سياسي بيشتر است . در اين حالت ، روشن مي شود كه احتمال شروع بحران در درون حوزة نخبگان حاكم بيشتر از آغاز آن در خارج از حوزة‌ مزبور است .

ب – اينكه بحراني توسعه يابد يا نيابد به انعطاف پذيري جاري در نظام بستگي دارد . همانطور كه گفته شد ، يك بحران فقط مي تواند به رفتار مبتكرانه در بخش نخبگان منجر گردد ( كه اين رفتار الگوي نهادينه سازي جامعه را تغيير مي دهد ) ، يا به جابجايي آنان منجر شود . اگر نظام تا حد زيادي از انعطاف پذيري عادي و منظم برخوردار باشد – يعني اگر نظام از قبل روشهاي نهادينة شدة برخورد با مشكلات مورد بحث را بداند – خواهد توانست به تقاضاهاي جديد بدون هيچگونه تغييري در الگوهاي نهادينة شدة خود پاسخ دهد .

تمايز بين پاسخ مبتكرانه اي كه الگوي نهادي نظام را تغيير مي دهد و پاسخ معمولي كه ترتيبي خاص از تقاضاها را در درون الگوي جا افتادة‌ نهادينه سازي تأمين مي كند ما را در تعيين اينكه كداميك از توالي ها مناسب ترين اند ياري مي رساند . حوزه هاي پنجگانة مشكل –هويت ، مشروعيت ، نفوذ ، مشاركت و توزيع – بيانگر مجموعه اي از مشكلات دائمي براي هر اجتماعي هستند . آنها نهايتاً هيچگانه حل نخواهند شد . هر كس مي تواند هر جامعه اي را در هر دوره اي از زمان براي فهميدن اينكه چگونه آن جامعه با هر يك از اين مشكلات دست و پنجه نرم مي كند ، مطالعه نمايد . بحران ها بيانگر مراحلي براي حل اين مشكلات مي باشند كه اين مراحل هم ( به نوبه خود ) به الگوهاي حديد نهادينه سازي نيازمندند . بنابراين ، بحران ها ضرورتاً استمرار نمي يابند ،اما مي آيند و مي روند . ممكن است بگوئيم بحراني خاص سپري شده است ، اما درست نيست بگوئيم مشكل خاص سپري شده است .

شركت دادن يك گروه فرعي به مشاركت سياسي مي تواند براي حكومت فعاليتي عادي باشد . مشروط بر اينكه اصول اين اتحاد از قبل برقرار شده باشد ؛ اما انتقال نظام از نظامي كه در غياب گروههاي مهم سياسي نهادينه مي شود به نظامي كه براي الحاق گروههاي جديد سازماندهي مي شود بيانگر تغييري مبتكرانه در نهادينه سازي است .

پ – مدل بحران ، حركتي مداوم به سوي ظرفيت سياسي گسترده تر را تداعي نمي كند . همة بحران ها با تصميمات مبتكرانه حل نمي‌شوند . بعضي از آن ها ممكن است به فروپاشي ديگر نهادها يا به انهدام كل اجتماع منجر گردند . گر چه برخلاف مشكلات حاد ، بحرانها گاهي به وجود مي آيند و گاهي از بين مي روند ، ولي ممكن است بحرانها استمرار يابند يا به خاطر اينكه يك نطام مجبور مي شود ، در مقطعي طولاني از زمان ، نهادينگي مجدد پايداري را تحمل نمايد يا به اين دليل كه آن نظام نمي تواند به فشار جديد به صورتي نهادينه واكنش نشان دهد . بنابراين ( نظام ) در مرز خشونت يا از هم پاشيدگي قرار مي گيرد ، ممكن است استمرار يابند .

ت – اين حقيقت كه بحران ها مي توانند حل شده و در درون حوزة مشكل توسط فعاليتي عادي و روزمره دنبال شوند نبايد چنين تداعي نمايد كه وقتي جامعه اي بحراني را در منطقه اي خاص پشت سر گذاشت ، بعداً بحران ديگري در آن ناحيه رخ نخواهد داد .هر قدر جوامع تغيير كنند و هر قدر افراد بيشتري توسط سياست حكومت بسيج گردند ، رخداد مدد بحران هاي توزيع يا مشاركت امكان بيشتري خواهد يافت . ممكن است تغيير ها فشارهايي را براي تمامي انواع جديد فعاليت هاي توزيعي يا انواع جديد مشاركت كه با چيزي بيش از گسترش الگوهاي پيشين نهادينه سازي است ،ايجاد نمايند.

بدين ترتيب ، يك جامعه ممكن است بحران مشاركت را با پذيرش نوعي نظام حق رأي حل نمايد . پس از آن شايد برآورد تقاضاهاي مشاركت به وسيله گسترش الگوهاي پيشين نهادينه سازي است ، ايجاد نمايند . بدين ترتيب ، يك جامعه ممكن است بحران مشاركت را با پذيرش نوعي نظام حق رأي حل نمايد . پس از آن شايد برآوردن تقاضاهاي مشاركت به وسيلة گسترش عادي در مبناي نظام انتخاباتي امكان پذير باشد اما در زماني بعد از آن تاريخ ، تقاضا براي مشاركت كه فراتر و وراي نظام انتخاباتي قرار دارد ممكن است بروز نمايد و فشارهايي براي تحصيل الگوهاي نهادينه شدة‌ جديد ايجاد نمايد .

– منابع بحران
الف – يك منبع دائمي بحران بالقوه ، تغييري محيطي است كه جمعيت مناسب براي فعاليت سياسي را افزايش مي دهد . هر قدر فرايندهاي بسيج اجتماعي بوقوع پيوندد ، تعداد بيشتري از مردم مشكلات را بيشتر سياسي تعريف مي كند . بدين ترتيب ، اگر كسي بتواند بعضي از اين ابعاد را در طول زمان دقيقاً اندازه گيري نمايد احتمالاً در خواهد يافت كه در بيشتر كشورهاي در حال توسعه نسبت جمعيتي كه موضوعات را سياسي تعريف مي كنند . بطور مستمر در حال افزايش است

. اگر پاسخ به اين انتظارات فزاينده ، مستلزم الگويي جديد از نهادينه سازي باشد ، ( نوعي ) بحران وجود خواهد داشت ؛ اما اگر مجموعة فزايندة تقاضاهاي خواسته شده از حكومت به وسيلة پاسخ روزمره تأمين شود ، گسترش و ابتكارات حكومتي مي تواند بطور دائم وجود داشته باشد بدون اينكه با بحراني همراه باشد ، مثال ديگر اينكه ، وقتي مرزهاي يك كشور به رسميت شناخته شود مي توان براي مشكلات هويت راه حل هاي نسبتاً طولاني پيدا كرد . اما در زمان هاي بعدي وقتي گروههاي قومي جديد از لحاظ سياسي بسيج شوند ، شايد مشكلات هويت دوباره ظهور نمايند .

ب – منبع ديگر بحرانهاي بالقوه در هر حوزة خاصي از عملكرد حكومت ، به نحوة عملكرد همان حكومت در ديگر نواحي بر مي گردد . بنابراين ، شركت دادن موفقيت آميز گروههاي جديد به مشاركت سياسي بطور روزمره ، ممكن است به موازات افزايش تعداد افراد علاقمند به اين موضوعات ، بحران هاي بالقوه اي را در توزيع يا هويت ايجاد نمايد ؛ يا . نهادينه سازي واكنش هاي انعطاف پذير در ارتباط با يكي از حوزه هاي منافع اجتماعي ، بحران هاي بالقوه اي را در ديگر نواحي ايجاد مي كند ، در جائي كه نهادينه كردن ( همراه با ) انعطاف پذيري در حال از بين رفتن باشد .

تأسيس موفق يك نظام انعطاف پذير از امتيازات رفاهي ، ممكن است حكومت را به برآوردن تقاضاهاي امتيازات رفاهي بيشتر از طريق تصميمات عموي قادر سازد . اما گسترش رفاه ممكن است فشارهايي براي مشاركت سياسي گسترده تر ايجاد نمايد . و اگر الگوي نهادينه سازي در ناحية‌ مشاركت كمتر انعطاف پذير باشد ، احتمال وجود يك بحران بدان ناحيه افزايش خواهد يافت . بدين ترتيب ، اين بحران توسعه اند كه ممكن است غالباً بدون رشد متوازن بوقوع مي پيوندند . اين ملاحظات تأثيراتي بر توالي بحران ها يا مشكلات دارند.

پ – منابع ياد شده بحران هاي بالقوه از بخش روابط توده – نخبگان نتيجه مي شوند . به علاوه ، ممكن است بحران ها در اثر تعريفي مجدد و متفاوت از اهداف سياسي از جانب نخبگان سياسي بوجود آيند نخبگان در معرض تأثيرپذيري از ايدئولوژي هاي تغيير سرچشمه گرفته از خارج و همچنين روشنفكران داخل كشورهايشان قرار دارند ؛ نخبگان همواره با محركي مواجه اند كه آنان را به سوي طراحي اهداف زيادي سوق مي دهند كه بايد از راه فعاليت سياسي به آنها دست يابند .

در بعضي حالات ، نمي توان انتظار داشت اهداف طرح شده توسط نخبگان به طوري بالقوه همان بحراني را ايحاد كند كه اهدف طرح شده توسط توده ها ايجاد مي كنند . اگر نخبگان نظام مجبور نباشند خود را در معرض خطر فروپاشي قرار دهند ، بنابراين بحران زماني به وجود مي آيد كه نهادينه سازي مجدد درون يك حوزة عملكردي مورد نياز باشد .

اگر فشار براي نهادينه سازي مجدد از خود نخبگان سرچشمه بگيرد ، بهاي شكست به ظاهر ناچيز خواهد بود . اما نارضايتي نخبگان همراه با عملكرد حكومت ممكن است به روش هاي ذيل به بحران منجر گردد : (۱) ممكن است تعريف هاي جديد نخبگان با غير نخبگان مرتبط گردد . مادامي كه اهداف نخبگان با اهداف توده ها مرتبط باشد و نخبگان از تحقق آنها ناتوان باشند ، پيامدهاي انتظاراتي كه ايجاد كرده اند آنان را دچار مشكل خواهد كرد . (۲) اگر نخبگان نتوانند به اهدافي كه براي خود ترسيم كرده اند برسند ، اين ناتواني انواع مختلفي از رفتار را موجب خواهد شد و اين رفتار ها به عملكرد نظام آسيب وارد خواهد كرد : بي تفاوتي و كشمكش داخلي بين نخبگان ، اگر از طريق نهادينه سازي جديد حاصل شده باشد ، ممكن است عدم توازن هايي را ايجاد كند كه اين مورد به بخش قبلي اشاره دارد . ممكن است نظام مشاركت فشارهايي محيطي براي تغيير در نظام توزيعي ايجاد نمايد .

بايد توجه داشت كه تمايز بين حل عادي و معمولي مشكل در چارچوب يك الگوي جا افتادة نهادينه شده و حل مشكلات بحران كه با ايجاد نهادهاي جديد در ارتباط است ، چندان روشن نيست . الگوهاي نهادينه سازي كه ما از آن سخن مي گوئيم نه تنها با ساختارهاي رسمي حكومتي –نظير اينكه تصويب يك قانون به گروههاي جديد اجازة دسترسي به سياست را مي دهد – در ارتباط است بلكه با توسعة نظامهاي پذيرفته شده اي از هنجارها نيز ارتباط دارد . بنابراين ، تغييري از جانب نخبگان در جهت پذيرش مشروعيت مشاركت سياسي بعضي از گروههاي غيرفعال سابق مي تواند بيانگر نوعي نهادينه سازي از نوع مبتكرانه باشد .

شايد پذيرش سياهان جنوب به عنوان مشاركت كنندگان سياسي براي ايالات متحده يك گسترش عادي غير مبتكرانه از مشاركت سياسي است .
بنابراين ، بحران ها بيانگر موقعيت هايي هستند كه در آنها جامعه در جهتي نو حركت مي كند . آنها نقاط عمدة تصميم گيري اند كه جامعه در آنها مجدداً تعريف مي شود ، و بنابراين با تغييرهاي توالي تناسب دارند .

آخرين نكته راجع به بحران ها اينكه ، همواره به نظر مي رسد بحران ها با مشكلات مشروعيت به اندازة ساير حوزه هاي مشكل در ارتباط اند . شايد اين دليل ديگري باشد براي همزيستي بحران ها.

چگونگي تشخيص بحران ها
براي تشخيص بحرانها بايد قواعدي جهت تصميم گيري اين مطلب باشد كه كي يك بحران به وجود مي آيد ، اين بحران به كدام حوزة مشكل مرتبط است ؟ و راه حل آن چيست ؟ اين كار به هيچ وجه آسان نيست : بسياري از موقعيت هاي بحراني خاص با حوزه هاي چندگانة مشكل در ارتباط هستند . نهادهايي كه در پاسخ به يك بحران ايجاد شده اند ممكن است همواره با حوزة مشكلي كه بحران را ايجاد كرده است رابطة مستقيم نداشته باشند ( يك بحران توزيع با نهادينه سازي گسترده تر نيروي پليس پاسخ داده مي شود كه پاسخي از نوع نفوذ است . )

اينكه چرا گاهي اوقات انتساب مشكلي يا بحراني خاص به يكي از حوزه هاي پنجگانه مشكل سخت است دليل ديگري هم دارد . اين موضوع مورد بحث ديدگاهي است كه بر اساس آن مشكلي خاص به يكي از حوزه هاي مشكل منتسب مي شود .

در يك موقعيت ( مشابه ) ناظران مختلف از يك مشكل – بر اساس راه حلي براي آن مشكل مناسب مي دانند – تعاريف متفاوتي ارائه مي دهند . بحران شهري كنوني در ايالات متحده را در نظر بگيريد : براي بعضي اين بحران نوعي مشكل نفوذ است ( كه بايد با گسترش و تقويت بيشتر نيروهاي پليس اياليتي حل شود ) ؛ براي بعضي اين بحران نوعي مشكل توزيع است (شغل ها ، مدارس ، مسكن جديد و بهتر و مانند آن را ايجاد مي كند ) ؛ و براي برخي اين بحران زير سؤال بردن هويت و / يا مشروعيت است ( كه شايد جامعة سياه و جديدي را ايجاد نمايد ).

در بعضي از حالت ها نه پاسخي به اين سؤال كه چه نوعي از مشكل يا بحران « واقعي » است ، وجود دارد و نه ارائه اين پيشنهاد كه اين مشكلي خاص است كه مي تواند به روش هاي مختلفي ديده شود مفيد فايده است ، احتمال اينكه بيشتر مشكلات – بويژه آن دسته از مشكلاتي كه شامل كشمكش هستند – هستند مشكلاتي باشند كه دربارة آنها ديدگاههاي جايگزين وجود داشته باشد و اين ديدگاههاي جايگزين به « قوانين » مختلف منجر شود ، بسيار زياد است .

به تكاليف فوق ، مي توان وظيفة‌ انتقال دادن نهادهاي خاصي را به حوزه هاي خاصي از مشكل ، افزود . چگونه مي توانيم مشخص كنيم كه نهادي خاص با مشكلي خاص ارتباط دارد ؟ آيا فرض كنيم كه ايجاد يك نظام حزبي همواره بيانگر يك الگوي نهادينه سازي متناسب با نوعي مشكل مشاركت است ؟ يك ديوانسالاري ملي متناسب با نفوذ است ؟ احتمالاً نه ( گر چه اغلب چنين تمايلي وجود دارد ) زيرا نهادهاي خاص مي توانند خيلي كارها انجام دهند . اما اگر بنا باشد توالي نهادسازي با قضاوتهاي مربوط به نهادسازي در يك حوزة مشكل ، و نه حوزة ديگري ، در ارتباط باشد ، ما بايد بدانيم آن قضايا در كدام حوزة ‌قرار دارند .

تشخيص اين وظيفه كه چگونه فردي بحران يا مشكلي را شناسايي مي كند وقتي كه او ( چنين ) موردي را مي بيند و چگونه او در مي يابد كه آن چه نوعي از بحران يا مشكل است ، هر دو مهمترين و مشكل ترين كار در راستاي طرح مزبور هستند .
۱ – بحران هويت :
در فرآيند توسعه سياسي ، بحران هويت وقتي رخ مي دهد كه يك جامعه دريابد كه آنچه را كه تاكنون بطور درست و بي چون و چرا به عنوان تعاريف فيزيكي و روانشناسان در خود جمعي اش هم پذيرفته است . تحت شرايطي تاريخي جديد ديگر قابل پذيرش نيست و معمولاً چهار شكل اصلي از بحران هويت وجود دارد انواع بحران هويت ، اولين نوع بحران مزبور به احساسات مربوطه به سرزمين و رابطه فضاي جغرافيايي با احساسات ناسيوناليستي ارتباط مي يابد

دومين شكل آن وقتي رخ مي دهد كه ساختار اجتماعي و بويژه تقسيمات طبقاتي چنان گسترش يابد كه مانع وحدت ملي كارآمد گردد ، سومين صورت آن با تعارض بين هويت موقوفي با يكدگر هويت هاي فرد ملي و تعهد به يك هويت ملي مشترك سرو كار دارد . چهارمين مشكل بحران هويت در اثر پيامدهاي روانشاسان تغيير اجتماعي سريع و احساس دوگانه نسبت به بيگانگان ايجاد مي‌شود ، اين نوع بحران هويت عموماً شكل احساسات عميقاً مختلط راجع به جهان مدرن و سنت هاي تاريخي يك فرد را به خود مي گيرد.
ب– بحران مشروعيت :
اگر چه مسائل هويت و مشروعيت بسيار بهم نزديكتر و در بعضي موارد بر همديگر منطبق مي شوند اما بين اين دو تمايزي مشخص وجود دارد چه بسا مردمي برداشت واضحي از هويت منحصر به فرد خود به عنوان يك اجتماع ملي داشته باشند اما در مورد آنچه بايد تقسيم و توزيع مناسب و پذيرفته شده اقتدار ميان ساختار هاي گوناگون سياسي باشد توافق نداشته باشند.

به بيان ديگر بحران مشروعيت به شكل خاصي به فشارهايموجود بين برابري و ظرفيت در نشانگان توسعه ارتباط دارد از آنجا كه مشروعيت خصيصه اي از نظام سياسي است به شكل خاص با عملكرد ساختار حكومتي در ارتباط نزديك است و بنابراين در تعيين ظرفيت نظام نقش اساسي دارد به عبارت ديگر پذيرش و تائيد مشروعيت با مردم است ، بحران مشروعيت مي تواند به شكل تغيير در ساختار بنياديني يا ماهيت حكومت ،

منبعي كه حكومت مدعي است اقتدار عالي خود را وامدار آن مي باشد يا آرمان هايي كه حكومت ادعاي ارائه آن ها را دارد تبين و تعريف شود. آنچه در بحران مشروعيت اساسي است تغيير در روشي است كه اقتدار حكومتي در آن تصور شده يا واقعاً از طريق آن اعمال مي شود . بحران مشروعيت : چگونگي پاسخگويي نظام حاكم به تقاضاي جامعه و كاركرد آن گويند .

علل بحران هاي مشروعيت :
بطور خاص ما مي توانيم در فرآيند توسعه چهار علت يا منشاء اصلي براي بحران‌هاي مشروعيت را تعريف كنيم .
اولين دليل فروپاشي نهادها و حكومتي است كه در اثر تعارض يا ناتواني پايه هاي اقتدارطلبي يا ناكافي بودن آن پايه ها در جامعه رخ مي دهد و دومين علت اين است كه ، ممكن است ساختار حكومتي در اثر موجود منازعه قدرت افراطي و نهادينه نشده متلاشي شوند ، سومين علت اينكه ،

رهبران ملي و تقسيمات حكومتي اقتدار ممكن است تحت تاثير توجيهات ايدئولوژيكي يا عمل نسبت به اقتدار كه برداشت هاي غير قابل قبول از تاريخ يا پيش بيني هاي ناقص از پيشرفت هاي آينده مبتني بوده، دچار ضعف يا تلاشي شوند ، آخرين و شايد اصلي ترين علت اينكه بحران مشروعيت ممكن است از اين ناشي شود كه مردم بدليل تلاشهاي رهبران وقت بطور مقتضي و مناسب با مسائل آشنا شده باشند و يا از احساسات آنها در مورد اقتدار درست بهره برداري نشده باشد .
ج- بحران رسوخ پذيري يا بحران نفوذ :

به ميزان كاستي دستورات و برنامه هاي دولت در نفوذ در طبقات اجتماعي يا جامعه يا عدم توجه و يا عدم اطاعت پذيري دربافت دولت مشاهده شود مي گويند اين دولت با بحران نفوذ روبرو است زيرا قدرت نفوذ در لايه هاي اجتماعي را ندارد . بحران نفوذ در درجه اول به تغييرات اساسي در عملكرد حكومت و برخي از انواع پيامدهاي نظام سياسي ارتباط مي يابد گرچه اين تغييرات با ابعاد رواشناختي و عمدتاً بطور مستقيم با بحران هايي كه بيشتر ريشه روانشناختي دارند ( مانند هويت و مشروعيت ) سروكار دارند .
د- بحران مشاركت :
در تعريف بحران مشاركت مي توان گفت : وقتي نخبگان حاكم تقاضاها و يا رفتار افراد و گروههايي را نامشروع و غيرقانوني تلقي نمايند كه خواستار مشاركت در نظام سياسي اند تعارض روي مي دهد اين تعارض را بحران مشاركت مي نامند .

بحران مشاركت در شرايط متفاوتي روي مي دهد :
اول اينكه، نخبگان حكومتي ممكن است معتقد باشند كه به تنهايي حق حكومت دارند و بر اين اساس تقاضاهاي مشاركت سياسي ديگر گروههاي اجتماعي را نامشروع پنداشته و رد كنند .
و نيز اينكه نخبگان ، قسمت اعظم قدرت را در دست داشته باشند و از دادن سهمي از قدرت سياسي به گروههاي اقليت خواهان آن دريغ ورزند، زمينه هاي بروز بحران مشاركت فراهم گردد .
دومين علت بروز بحران مشاركت گروههاي پر توقع اند كه ممكن است در نهادهايي كه تشكل يابند كه نخبگان حاكم اين نهادها را غير قانوني و نامشروع قلمداد كنند .

سومين علت عبارت است از اينكه نخبگان حاكم به دليل غير قانوني و نامشروع بودن روشهاي بيان تقاضاهاي مشاركت سياسي اين تقاضانامه را غيرقانوني و نامشروع قلمداد كنند .
و چهارمين علت ، غير قانوني و نامشروع قلمداد شدن انواع تقاضاهاي مشاركت كنندگان سياسي مي باشد .
تقاضاي ديگري كه موجب بحران مشاركت ، البته متقاوت با مورد چهارم مي شود ، تقاضايي است كه توسط مشاركت كنندگان جديد مطرح مي گردد . آنان با هدف مشاركت يا كنترل قدرت در سطحي خاص از جوامع چند قومي تقاضاي اقليت هاي قومي براي كنترل قدرت در حدود ارضي خودشان را خطري جدي تلقي مي كنند زيرا مي ترسند يك چنين تمركز زدايي ، قدرت ملي و احساس وفاداري ملي را ريشه كن نمايد .

فصل دوم: شناخت بحران‌هاي هدايت شده
در تعريف بحرانهاي هدايت شده آمده است، كه اين بحرانها ناشي از تعارض منافع، ايده‌ها و اهداف در حوزه قدرت و بر اساس مولفه‌هاي حمايت در مقابل تضعيف و تضمين و هميشه منبع حمايتي در برابر قدرت دارد بحران‌سازان براي ايجاد بحران و يا استفاده از يك بحران نيازمند اجراي عملياتهايي هستند كه بتوانند آن بحران را ايجاد و يا اينكه از حادثه ايجاد شده در مسير اهداف خود بحراني توليد نمايند كه در اين راستا استفاده از عمليات رواني در شقوق مختلف آن راهكاري است كه مورد بهره‌برداري آنها قرار مي گيرد اين عمليات‌ها در سه شاخه عملياتهاي رواني استراتژيكي، عملياتهاي رواني تاكتيكي و عمليات پنهان دسته‌بندي مي‌گردد. آنها همچنين با استفاده از نارضايتي‌هاي موجود و يا استفاده از حوادثي مانند شورشها، آشوبها، اغتشاشات، و يا حتي بلاياي طبيعي مانند سيل، زلزله و … نيز بهره‌برداري مي‌نمايند لازمه استفاده از اين حوادث و بكار بردن اينگونه عملياتها استفاده از ابزارهاي است كه مناسب ترين ابزار در اين خصوص رسانه هاي ارتباطي ائم از نسل اول ، دوم ، سوم مي باشد لازم به ذكر است كه در صد موفقيت آنها در اينگونه عملياتها به مسائلي از قبيل مشروعيت و كارآيي نظام ، درجه اعتماد عمومي سابقه تاريخي موضوع در نزد مردم – درجه انطباق بر نيازها ، قدرت رسانه اي ، روحيه مردم ، علاقمندي به نظام و درجه اطلاع رساني در جامعه و … بستگي دارد در ايجاد بحران استفاده از تمامي امكانات و حداكثر آنها و نيز ايجاد هماهنگي و بهره برداري درست ، مناسب و به موقع از هر يك مي تواند در ايجاد بحران موثر باشد . در بحران‌هاي هدايت شده واژگان همچون جنگ رواني، جنگ اذهان، ترغيب، تبليغات، شايعه، شستشوي مغزي از واژه‌ها و اقداماتي است كه كاربرد دارد ذيلاً ابزارهاي مورد بهره‌برداري اين بحرانها تقديم مي‌گردد.

رسانه هاي ارتباطي :
انتخاب رسانه ارتباطي براي عمليات رواني، جنگ رواني به عواملي همچون : مخاطبي كه مورد نظر پيام است و زماني كه پيام بايد آماده و ارسال شود ، بستگي دارد .
در جبهه اعلاميه هاي چاپي و خبرهايي كه توسط هواپيما و توپخانه پخش مي شود و انتشار صوتي كه توسط بلندگوهاي الكترونيكي انجام مي شود رايج ترين رسانه هاي مورد استفاده بوده و در عملياتهايي كه دور از جبهه هستند از فرستنده متحرك موج كوتاه و بلند بطور همزمان استفاده مي شود .

رسانه هاي كه در عمليات استراتژيك يا ملي استفاده مي شود و به طور عموم به دو نوع هستند :
رسانه هاي كند ، رسانه هاي تند : رسانه هاي كند شامل : مجله ـ كتاب – جزوه – فيلمناها، نقاشي متحرك و سخنراني ، به اين سبب به آنها كند گفته مي شود كه تاخير زماني قابل توجهي ميان ارسال پيام و دريافت پيام وجود دارد. موضوع ديگر اينست كه آيا پيام به مخاطب رسيده است ، آيا مخاطب ، پيام را فهميده است ؟

به چه طريق مي توان پاسخ مطلوب تري را در مخاطب برانگيخت ، پاسخ اين گونه سؤالها ، نيازمند وسايل است كه مناسب وضعيت باشد هر چند در جريان منازعه و بخصوص در جوامع بسته ، براي جمع آوري اطلاعات مورد نياز جهت ارزيابي تاثيرات ، بايد به اقدامات پنهان متوسل شد براي جمع آوري اطلاعات در جوامع باز ، از تكنيكهاي متنوعي كه در زمينه افكار سنجي و بررسي بازار وجود دارد مي توان استفاده كرد ، در جنگ جهاني دوم و جنگ كره ، معلوم شد كه مصاحبه انتخابي ؛ اسرا مي تواند در پيش تست كردن و سپس تست كردن پيامها و نقد شكل ارائه يا رسانه ارتباطي ، بسيار مفيد باشد هنگام انجام اين مصاحبه ها ، دقت زيادي لازم بود تا اطمينان حاصل گردد كه مصاحبه شوندگان انتخاب شده ، حتي الامكان ، نماينده مخاطباني باشد كه برايشان تبليغات شده است .

شستشوي مغزي : تكنيك و فرآيندي است كه دولتهاي كمونيستي براي دستيابي به يك يا دو هدف زيرمورد استفاده قرار مي دادند :
۱ – وادار كردن فرد بيگناه به پذيرش حقيقي اينكه او عليه مردم يا دولت مرتكب جرمي شده است .
۲ – تغيير اجباري ديدگاه سياسي فرد ، تا آن حد كه ما قبل خود را رها كرده و طرفدار كمونيزم شود .
شايعه :
شايعه انتقال دهان به دهان حكايتها و اخبار غير موثق است .
در كشورها پيشرفته در وضعيتهاي عادي ، اخبار قابل اطمينان بيش از شايعه جريان دارد ،مردم از روز نامه و راديو و تلويزيون وساير وسايل ارتباط جمعي استفاده مي كنند اما وقتي فشار روحي و سردرگمي بوجود آيد شايعه برانگيخته شده و گسترش مي يابد و بنوبه خود ، سردرگمي را افزايش مي دهد ، در چنين وضعيتي دو نوع خبر با هم رقابت مي كنند ،

در يكسو، اخباري كه مورد تائيد مقامات است و در راديو و مطبوعات منتشر مي شود و در سوي ديگر اخبار غير موثق و مشكوك ، شايعات بخصوص هنگامي گسترش مي يابند كه لزوم حفظ اسرار در مورد بعضي موضوعات مهم پيش آيد در اين حالت منابع رسمي خبري ، ديگر اطلاعات كافي بيرون نمي دهند زير اخباري زيادي در دسترسي آنها نيست و اگر هم هست لزوم سانسور مانع از پخش آنها مي شود .

در صورتيكه مردم از طريق مجاري شروع اطلاعات خود را بدست نياورند هر جا كه خبري پيدا كنند آن را پخش مي كنند هنگامي كه چنين چيزي رخ دهد شايعات پخش مي شوند .
در سال ۱۸۵۷ شايعه آغشته بودن گريس درب لوله هاي تفنگ سرپر به گوشت خوك در بين مسلمان و گوشت گاو در بين هندوها منجر به شورش شد و انگليسها نيز نتوانستند شايعات را خنثي كنند اگر سربازان به سبب مسائل ديگري نسبت به انگليسها بدبين و عصباني نبودند احتمالاً چنين شايعه‌اي پخش نمي‌شد.

شايعات علي رغم اينكه با شواهد پشتيباني نمي شود ولي باز هم گسترش مي يابد چون مردمي كه آن را شنيده و تكرار مي كنند در واقع آن را رواج مي دهند چرا كه در نگاه نخست به نظر مي رسد كه مردم نبايد خبري ناموثق درباره موضوعي مهم را ترويج كنند ليكن ، پاسخ آن ، در اين نكته نهفته است كه موضوع براي فردي كه آن را تكرار مي كند مهم است فرد فقط شايعاتي را تكرار مي كند كه بعضي از نيازهاي اوبدينوسيله برآورده مي‌شود شايعاتي كه از سوء ظن يا نفرت پشتيباني مي كند يا بيانگر ترس يا اميد است تكرار شده و به وسيله هيجانات فرد تكرار كننده تقويت مي شود بنابراين هنگاميكه شايعه به سرعت گسترش مي‌يابد بدان معني است كه در ميان مردم كه آن را تكرار مي كنند ، نفرت ، ترسي، يا اميد گسترش يافته است .

شايعه داراي انواعي است :
۱ – شايعه خصمانه يا تفرقه افكنانه : انتقالي شايعه افراط‌كاري فرمانده، مي‌تواند نشان دهنده چيزي بيش از نفرت آگاهانه نسبت به او باشد اين امر ممكن است بدان معني باشد كه موضوع اتهام، عملي است كه سرباز دولت دارد فرمانده آن را انجام دهد و بدين ترتيب با خشمي آميخته با احساس عدالت و پارسايي، شايعه را براي سربازان ديگر تكرار مي‌كند پخش كننده شايعه با تكرار آن بخشي از احساس خصومت خود را رها مي‌كند و ديگران را به انجام آن تشويق مي‌كند.
۲ – شايعات شيطاني : اين گونه شايعات بر ترس مبتني است ، رواني شدن ، سربازان آمريكايي در جنگ، اين شايعات به علت مضطرب بودن مردم منتشر مي شود شايعه انهدام بخش اعظم ناوگان اقيانوس آرام بعد از حمله ژاپن به پرهاربور

۳ – شايعات رويايي : شايعاتي مبتني بر اميد ، هنگامي كه مضطرب و هراسان است از تكرار خبري كه آرزو مي كند و اميدوار است حقيقت داشته باشد لذت ببرد .
اين شايعات بدليل ايجاد احساس خوشايند در مردم پخش مي‌شود.

۴ – شايعه وحشت : اين شايعات موجب بروز رفتار مي شوند ، خطر اين نوع شايعه، واقعي، ملموس و فوري است چون كسي كه شايعه را باور كند رفتارهاي از خود بروز مي‌دهد و خود تبديل به يك شايعه مي‌شود. مانند شايعه نزديك شدن دشمن و فرار تعدادي از اهالي
شايعه شاخص روحيه است .
شايعات شيطاني يا خصمانه: نشان دهنده اضطراب و تنفر مردمي و روحيه پايين است و شايعات رويائي يا رضايت خاطر يا اطمينان بيش از حد نيز حكايت از روحيه پايين است شايعات اضطراب‌انگيز نيز نشان از روحيه پائين است ،‌‌ شايعات اطمينان بخش و مبالغه آميز نيز باعث مي شود انسانها مستعد پذيرش ديگر شايعات رويايي شده و آمادگي روبرو شدن با واقعيات را نداشته باشد ، مثلاً اگر ظرف چند روز آينده جنگ تمام مي شود چه نياز است به جبهه برويم .

تعداد شايعات كه در يك گروه معين پخش مي شود ، شاخصي براي نشان دادن ميزان ارضاي نيازهاي اطلاعاتي مردم توسط سيستم رسمي ارتباطات است و نشان از عدم دريافت اطلاعات كافي توسط مردم از منابع رسمي است.
اگر يك فرمانده بتواند شايعاتي را كه در ميان افرادش رواج پيدا مي كند رديابي و كنترل كند اطلاعات زيادي در مورد ترسها و اميدهاي آنها كسب خواهد كرد .
او نوعي دماسنج در اختيار خواهد داشت كه تغيير روحيه سربازان را نشان مي دهد بدين منظور او بايد به سه سؤال پاسخ دهد :
۱ – شايعه در ميان چه كساني رواج دارد ، گروههايي سرباز كه شايعه در ميان آنها پخش مي شود با هم متفاوت است .

۲ – موضوع شايعات چيست ؟ در اين سرنخ‌ چيزهاي كه سربازان در مورد آنها فكر مي كنند، از آنها مي ترسند يا بدانها اميد دارند وجود دارند .
۳ – چه هيجاناتي توسط شايعات بيان مي شود آيا آنها افسردگي و نارضايتي را بيان مي كنند يا اميدواري آيا آنها رنجش را نشان مي دهند يا تعارض را .
علل شايعه پراكني :
علل شايعه پراكني : گسترش شايعه را بايد در جو عميق گروههاي اجتماعي و يا در نيازهاي شخصي افراد تشكيل دهنده گروه جستجو كرد . شايعه اغلب در ميان گروههاي متجانسي كه احساسات مشتركي دارند گسترش مي يابند .

۱ – جنگ به گسترش شايعه كمك مي كند .
۲ – فقدان اطلاعات ، در مورد موضوعات مهم به پخش شايعه كمك مي كند .
۳ – شايعه به وسيله نارضايتي سرخوردگي ، مدال ، بيكاري نيز تقويت مي شوند .
۴ – انتظار نيز شايعه را تسريح مي كند
افراد از نظر شايعاتي كه باور مي كنند و به تبع آن شايعه هاي كه انتقال مي دهند با يكديگر متفاوتند بدينها شايعات آميخته با اضطراب را باور و نقل مي كنند .

؟؟
انگيزه نقل شايعات : معمولاً پيچيده است اما چند شيوه مشخص وجود دارد كه نيازهاي فردي از طريق آنها وارد فرايند شايعه پردازي مي‌شود. علاوه بر ترس، خصومت و آرزو، اين شيوه‌ها عبارتند از:
۱ – خودنمايي : تلاش براي جلب توجه ديگران ، از طريق مطلع جلوه دادن خود .
۲ – اطمينان آفريني و حمايت عاطفي ، به منظور جلب هم دردي
۳ – فرافكني، ترسها ، آرزوها و خصومتهايي را كه احتمالاً در وجود فرداست وخود آگاه نيست بيرون كند .
۴ – پرخاشگري : به منظور صدمه زدن به ديگران ممكن است او قصد تهمت زدن ، غيبت كردن ، سپر بلا قراردادن ديگران را داشته باشد.
۵ – پيشكيش كردن مطالب خوشايند : به منظور خود شيريني

سانسور و شايعه
سانسور اخبار مهم را مخفي مي كند و به همين سبب ، موجب تقويت شايعه مي شود ، سانسور هم خوب است و هم بد، اگر شديد باشد روحيه مردم تضعيف مي شود و اگر نباشد دشمن سوء استفاده مي كند لذا رعايت محدويت بهترين اقدام است .

شايعات بادوام :
شايعه اي كه امروز مطرح مي شود ممكن است در زمانهاي گذشته نيز مطرح شده باشد مانند ماجراي بريدن زبان سرباز امريكائي در ژاپن ، در سال ۱۹۱۸ – ۱۸۶۱ و۱۹۴۲ پخش شد .
دوام شايعه بدان علت است كه نيازها ترسها ، اميدها و كينه هاي انسان كه توسط شايعه برآورد مي شود در طول نسلها تغيير نمي كند .
شايعه براي آنكه نسل اندر نسل باقي بماند بايد همانند اشكال معتبر ادبيات ، كيفيتي داشته است . كه توجهات را به خدا جلب كند ، شايعه بايد نشان داشته باشد ،كوبنده و قاطع باشد و احتمالاً پيچيدگي غير منتظره داشته باشد همچون اين شعار ،

انگلستان تا آخرين سرباز فراسوي خواهد جنگيد .
عوامل مؤثر در ترغيب موفقيت آميز
اغلب نظارت مهمي كه دربارة ترغيب موفقيت آميز ارائه شده ، عواملي را مطرح مي كنند كه مقاومتهاي رواني مخاطب را به هنگام قرار گرفتن او در معرض ارتباطات ترغيبي كاهش مي دهد . ارائه ( پيام ) ، تنها مستلزم انتقال مناسب فيزيكي آن نيست ، بلكه توجه مخاطب را نيز مي طلبد . در صورتي كه پيام دريافتي ، آشكارا با نگرشتها و ارزشهاي مخاطب فاصله داشته و يا هنجارهاي يك گروه مرجع مهم را نقض كند ، توجه مخاطب را جلب نخواهد كرد . اگر ارتباط ترغيبي بتواند توجه كافي را براي دريافت پيام جلب كند ، آنگاه موفيت آن به « درك » ( يعني ميزاني كه مخاطب ، معاني اصلي مورد نظر پيامده را مي فهمد ) و « پذيرش » ( يعني ميزاني كه مخاطب با استدلالهاي پيامده ،‌ ترغيب شده يا به جاذبه هاي انگيزشي كه در پيام وجود دارد پاسخ مي دهد ) بستگي دارد .

انواع اصلي عواملي كه مورد بررسي قرار گرفته اند ، همانهايي هستند كه توسط فرمول كلاسيك تحليل ارتباطات « لاسول » مطرح شده اند : چه كسي ، چه چيزي را ، براي چه كسي و با چه تأثيري بيان مي كند ؟
الف ) عوامل مربوط به محتوا و عامل ارتباط
اغلب نظرات مربوط به فرآيند ترغيب كه به طور كامل بررسي شده اند ، آنهايي هستند كه به تعيين نحوة ارتباط بين عوامل محرك و ترغيب موفقيت آميز پرداخته اند . پژوهشهايي كه در باب ارتباطات صورت مي گيرد ، گاه فقط قواعدي را كه توسط متخصصين هنر ترغيب ساخته شده اند ، تأييد مي كنند . اما مواردي هم پيش آمده كه اين پژوهشها به كشف عامل محدود كنندة ناخواسته يا روابط ناشناخته منجر شده اند . اين كشفيات ، مفروضات پذيرفته شده اي را كه در مورد نحوة تحت تأثير قرار دادن مردم و تغيير نگرشها و باورهاي آنها وجود دارد ، مورد ترديد قرار مي دهند .

۱ – پرستيژ و اثر نهفته : مطالعات مربوط به آثار پرستيژ ، بسياري از فرضيات بديهي را مورد تأييد قرار داده و بعضي را هم رد كرده است . برخي آزمايشهايي كه در مورد ارتباطات انجام شده ( همان گونه كه انتظار مي رفت ) نشان داده اند كه اگر پيام ، توسط افرادي كه در نزد مخاطب از پرستيژ بالايي برخوردارند ارائه شود ، و يا استدالال ارائه شده به منبع معتبري نسبت داده شود ، پذيرش ارتباط ترغيبي از سوي مخاطب ، بسيار سريع است . امابر خلاف انتظار ، مشاهده شد كه اثر پيامهاي ترغيبي منتشر شده از سوي منبع داراي پرستيژ پايين نيز در دراز مدت ، دقيقاً به اندازة اثر پيامي است كه از جانب منبع با پرستيژ بالا ارائه مي شود . اين پديده ، « اثر نهفته » ناميده شد . به نظر مي رسد كه پس از چند هفته ، آثار منفي و مثبت پرستيژ زايل شود . هنگامي كه پيامي از طرف يك منبع نامطمئن و يا بي پرستيژ مي رسد ، ابتدا شنونده تمايل دارد كه آن را رد كند ، اما با گذشت زمان ، پذيرش پيامي كه در آغاز ، مورد مخالفت واقع شده بود ، رو به افزايش مي گذارد . دليل اين امر ، بظاهر آن باشد كه گذر زمان ، پيوستگي ميان محتوا و منبع را زايل مي كند .

۲ – ارائه يك جانبه يا دو جانبه / پيام / : يكي ديگر از موضوعاتي كه به طور منظم مورد بررسي قرار گرفته ، اين سوال است كه آيا اگر / پيام / ، فقط بر استدلالهايي كه نظر تبليغاتچي را تأييد مي كند متمركز باشد ، اثر ترغيبي بيشتري دارد يا زماني كه برهانهاي مخالف را نيز در بر دارد .
هيلتر و ديگر استراتژيستهاي تبليغاتي نازي ادعا كرده اند كه وقتي در پي جذابيت دادن به خط مشي خاصي هستيم ، هيچ عقيدة‌ مخالف يا رقيبي را نبايد مطرح كرده ، زيرا اين عقيده ، / مردم را / به شك ، تأمل و مقايسه دعوت مي كند . اما شواهد موجود نشان مي دهند كه اين اصل ، فقط در موقعيتهاي معدودي – نظير زماني كه مخاطب از برهانهاي طرف مقابل اطلاع ندارد – صادق است . هنگامي كه مخاطب ، بشدت با نظر مورد حمايت / تبليغاتچي / مخالف است ، اگر پيام ترغيبي شامل نظرات طرف مقابل نيز باشد ، تأثي آن بيشتر از وقتي است كه فقط نظرات موافق مطرح مي شود . حتي هنگامي كه مخاطب ، از ابتدا مخالف نظر طرح شده نيست ، و در عين حال ممكن است بعدها تحت شرايطي در معرض « ضد ارتباط » برهانهاي مخالف قرار بگيرد ، تغيير نگرش ايجاد شده توسط ارائه دو جانبه ، پايدارتر است .

۳ – اقدامات پيشگيرانه : هنگامي كه اعضاي يك گروه مخاطب ، از قبل به وسيله بعضي تكذيب و انكارها ، در معرض برهانهاي مخالف قرار بگيرند تا حدودي در مقابل پيامهاي مخالف بعدي ، واكسينه مي شوند ، زيرا استدلالهاي جديد ، تأثير ناچيزي داشته و آسانتر مورد مخالفت قرار مي گيرند . اين نوع پيشگيري ، تحت شرايطي موجب مصونيت بخشي عمومي مي شود ، بويژه هنگامي كه يك ارتباط ، توصيه هايي را مطرح مي كند كه مخاطب ، آنها را با هنجارهاي عموماً پذيرفته شدة / اجتماعي / نظير مقررات سادة ‌بهداشتي ، هماهنگ مي بيند . بنابراين ارائه برهانهايي كه در اطمينان مخاطب نسبت به بديهيات فرهنگي ، ترديد موقت ايجاد مي كند موجب كاهش احتمال تأثير پذيري او از « ضد تبليغ بعدي / دشمن مي شود ، زيرا او در مقابل برهانهاي مخالفي كه در ارتباطات دو جانبه ، طرح و تكذيب شده اند ، و همچنين در مقابل برهانهاي مخالف جديدي كه مي توانند عقايد او را مترلزل كنند ، مقاومت بيشتري پيدا مي كند .

اقدام پيشگيرانه ديگري نيز وجود دارد كه در مقابل ارتباطات غير متعارف ( ارتباطاتي كه در قالبتهاي فرهنگي منتشر شده و مردم به مقابله با آن فرا خوانده نمي شوند ) و كاهش نفوذ آن مؤثر است . اين روش پيشگيري عبارت است از هشدار پيشاپيش به مخاطبان ،‌ مبني براينكه بزودي عقايد بديهي آنها در معرض هجوم قرار خواهد گرفت . بدين وسيله ، آنها به مقاومت/ در برابر اين هجوم / ، برانگيخته مي شوند .
روي تثبيت وفاداري عمومي نسبت به سياست يا طرز عملي جديد كه به اثر منجمد كردن معروف شده ، مبنايي را براي شكل گيري نوع ديگري از اقدامات ارتباطي پيشگيرانه فراهم آورده است . مطالعات تجربي نشان مي دهد كه ايجاد مقاومت / در مخاطب / نسبت به « ضد ارتباطات » بعدي ، امري ممكن است . به شرط آنكه عامل ارتباط ، پس از ارئه برهانها و جاذبه هاي مؤثر با استفاده از نفوذ ترغيب كنندة خود ، شنوندگان را قانع كند كه نظر خود را آشكارا بيان و تأييد كنند ؛ مثلاً با رأي آشكار به آن نظر ، مطرح كردن يك تقاضا ، يا نشاندادن علمي پذيرش / آن نظر / بنحوي كه ديگران / نسبت به پذيرش آن از سوي مخاطبان / آگاهي پيداكند .

براي تعيين شرايطي كه باعث مي شود مخاطب ، علي رغم ناكاميها ، تهديدات يا محروميتهاي بعدي ( كه تأثيراتي قوي و منفي برجا مي گذارد ) ، همچنان بر پذيرش يك نگرش يا سياست جديد پابرجا بماند ، انواع ديگري از روشهاي پيشگيري بررسي شده اند . مثلاً پس از آنكه مخاطب ، ترغيب شد كه نظر پيشنهادي عامل ارتباط را بپذيرد ممكن است به دنبال آن در معرض هشدارها يا تبليغاتي قرار گيرد كه او را به ترك اين پيشنهادها ترغيب كنند . در چنين مواردي اگر از قبل ، به مخاطب در مورد حوادث تهديد كنندة ‌بعدي ، آگاهي داده شود ، از غافلگيري جلوگيري شده و همزمان ،‌ دفاع مناسب رد مخاطب برانگيخته خواهد شد .

نظير همين قاعده در مورد اخبار بد صادق است . اين گونه اخبار در مخاطب ، انتظارات بدبينانه نسبت به آينده ايجاد مي كنند و ارتباطات آماده ساز كه زمينه هاي حفظ انتظارات خوش بينانه را فراهم مي كند ، مي تواند ضربة‌ خبر بد را تعديل كرده و مخاطب را قادر سازد تادر مقابل تأثير آشفته كنده آن مقاومت كند . به طور كلي اگر عامل ارتباط ، بي پرده و رك در مورد مشكلات و « ضد ارتباطات » احتماي بعدي با مخاطب سخن گويد و آنها را به طريقي مطرح كند كه مخاطب بتواند يك « چارچوب شناختي مرجع » براي مقابله با اين مشكلات و يا كاهش / اثر / آنها به وجود آورد ، ترغيب مردم به پذيرش يك روش عمل معين ، موفقيت آميز خواهد بود .

۴ – اثر تقدم : چون اغلب اقدامات پيشگيرانه ، شامل آشنا ساختن مخاطب با برهانهاي مخالف است ، در دراز مدت ، حتي در شرايطي كه انتظار مي رود ارتباطات يك جانبه در ايحاد تغييرات فوري و گسترده در مخاطب ، موفق تر باشد ، ارتباطات دوجانه ، مزيت بيشتري دارد . راههاي مختلفي براي طرح برهانهاي مخالف در قابل ارتباط دوجانه وجود دارد و برخي از آنها از بعضي ديگر موثرتر است ؛ مثلاً در زماني كه مخاطب ، با استدلال مخالف آشنا نبوده و اين استدلال نيز پس از استدلال مطلوب و تقويبت كنندة نظريات عامل ارتباط مطرح شود ، يك ارتباط دو جانبه كه از منبع معتبري منتشر مي شود ، تأثير بيشتري خواهد داشت . ارتباط مي تواند با طرح برهانهاي مطلوب و قوي در ابتداي امر ، انگيزة لازم براي پذيرش نظريات عامل ارتباط را در مخاطب ايجاد كند ، تا آن حد كه هنگام ارائه استدلالهاي مخالف ، مخاطب در مقابل آنها مقاومت كند . بعلاوه اگر در ابتدا ، شواهد مقتضي در تأييد نظرات عامل ارتباط مطرح شود ،

احتمال بيشتري وجود دارد كه مخاطب ، پيشاپيش تصميم بگيرد كه نظر عامل ارتباط را پذيرفته و با ناديده گرفتن عقايد مخالف ، تعارض يا ناهماهنگي را به حداقل برساند . در مواردي ديگر ، اثر « تقدم » ، همراه با ارتباطاتي كه با هدف ايجاد نگرشهاي متضاد نسبت به اهداف و سياستهاي اجتماعي يكسان طراحي شده بودند ، آزمايش شده و ثابت شد كه در اين گونه موارد ، اثر « تقدم » به شرطي تحقق مي يابد كه شواهد مخالف ، فاقد اهميت و برجستگي بوده و ميان استدلالهاي اول و استدلالهاي دوم ( كه مخالف استدلالهاي اول است ) ، فاصله زماني وجود نداشته باشد . با وجود اين ، در شرايطي ديگر ، نظير زماني كه مخاطب با استدلاهاي مخالف آشنائي بيشتري دارد و در ابتداي ارتباط ، نسبت به صداقت عامل ارتباط شك دارد بايد از اثر « تأخر » استفاده شود . (يعني استدلال موافق بعد از استدلال مخالف مطرح شود ). در اين صورت بايد ابتدا استدلال مخالف را همراه با استدلالهاي مؤثر و مهمي كه در نهايت بنفع اغراض ارتباط است ، مطرح كرد .

۵ – جاذبه هاي هيجاني : اغلب معلوم شده است هنگامي كه علي رغم تلاشهاي مكرر براي ترغيب افراد به وسيلة استدلالهاي منطقي ،‌ در آنها تغييري ايجاد نمي شود ، بكارگيري جاذبه هاي هيجاني مي تواند تغيير مورد نظر را به سرعت ايحاد كند . شايع ترين شكل جاذبه هاي هيجاني در فرهنگ جديد غربي ، شايد تأكيد بر تهديدات قريب الوقوع و القاي ترس باشد . تبليغات ضد جنگ و ديگر تلاشهايي كه در جهت ترغيب عمومي انجام مي شود

، مبتني بر شوكهايي هيجاني هستند كه براي تحريك مردم به انجام اقدامات پيشگيرانه يا پشتيباني از سياستهاي مقابله باخطرات بالقوه ،‌/ به جامعه / وارد مي شود . ( براي مثال ، طرح مسئله ترس و وحشت از جنگ و بدين وسيله جلوگيري از ايجاد محدوديت عليه آزمايشهاي هسته اي . ) براي به حداكثر رساندن تأثير اين روش ، ارتباطات ، نه فقط در برانگيختن ترس ، بلكه در ارائه پيشنهادات و راه حلهاي اطمينان بخش و مؤثر نيز بايد موفق باشد .

منظور از اطمينان بخشي ، عبارت است از بيانات شفاهي ، طرحها، تصميمات ، قضاوتها و ارزيابيهايي كه توانايي كاهش يا تسكين تنشهاي هيجاني را داشته باشد . آزمايشهاي ارتباطي بسياري به منظور بررسي ادعاهاي عمومي در مورد تأثير جاذبه هاي هيجاني ، و تعيين عيني شرايط توفيق اين جاذبه ها طراحي شده است .