مقدمه :
جهانى كه به وسيله حواس آن را درك مى‏كنيم، دنيايى آميخته با حركت و تحول است. سكون و ركودى در هيچ يك از پديده‏ها نيست و اصولاً عالَمِ طبيعت مجموعه‏اى از تحولات و تحركات است. مطابق قانونِ اصل بقا وعدم انعدام موجودات پس از وجود، مظاهر طبيعت پيوسته و بى‏وقفه به جنبش و تكاپو ادامه مى‏دهند. ثبات و سكونى در گوشه و زواياى صحنه وسيع جهان به چشم نمى‏خورد. هر كجا بنگرى، حركت و جوشش است. اصولاً نهاد جهان ناآرام و متحرك و پوياست؛ تا آن جا كه تمام دانشمندان الهى و مادى معتقدند حركت دنياى طبيعت، حركتى كلى و همگانى است و قانون تحول بر تمام ذرات و كليات و مواد اين عالم حكومت دارد. حركات هماهنگ و تعالى بخش است، نه ارتجاعى و منحط.

هماهنگى و همراهى در كل جهان و اجزاى آن، حقيقتى را براى ما روشن مى‏سازد كه اين تحول فراگير و جهان شمول بدون مقصد و هدف كلى نخواهد بود و فقط مقاصد جزئى و مادى ندارد. اصولاً اين نوع حركت‏ها در صورتى مفهوم درست و توجيه معقول پيدا مى‏كند كه جهت و هدفى مناسب با گستردگى و عظمت آن موجود باشد؛ به ويژه كه قلمرو اين تحركات فقط منطقه «صورت» و «عوارض» ماده نيست، بلكه در ذات و جوهر موجودات نيز جارى است، زيرا به قول ملاصدرا جهان در عمق ذات و جوهر وجوديش به سوى مبدأ كمال در شتاب است. اين سير و حركت است كه موجوديت جهان را با تمام تكثرات و تنوعاتش تشكيل داده است.

به سخن ديگر: جهان بدان‏گونه ايجاد شده است كه روبه تعالى باشد و اين هدف از حوزه زمان و مكان بيرون نيست. اين تحولات و سير و حركت‏ها از سنخ حركت‏هاى ظاهرى – كه از شهرى به نقطه ديگرى است – نمى‏باشد، بلكه از مقوله «شدن» و صيرورت است؛ مانند جوان شدن كودك و پيرى ميانسال و تبدل صورت‏هاى نوعى. به ديگر سخن، از نوع گذر از مرحله قوه و استعداد به حوزه فعليت است. هر موجودى استعداد تحول به مرتبه بالاتر را دارد. در اين موارد مبدأ و مقصد، حركت و محرك، وحدت پيدا مى‏كند، زيرا متحرك با افاضه حركت، حركت را از

خودش آغاز مى‏كند و در خويشتن خويش به سير ادامه مى‏دهد و به خود باز مى‏گردد، كه بى‏گمان «خودنهايى» مرتبه بالاترى از «خود ابتدايى» است. يك دانشمند پس از تخصص در رشته‏هاى علمى، همان كودك بى‏سواد سابق است، ولى در اين مرحله، برتر از مرحله كودكى است. مجموعه جهان نيز در حركت دائمى و منظم خود همچون كودكى به سوى بلوغ پيش مى‏رود.

هر موجودى در گستره جهانْ مطابق توانايى‏هاى وجودى خاص خويش در مسير معيّنى به همراه كاروان هستى در تكاپوست. نتيجه نهايى هر حركتى در پايان آن نمايان مى‏گردد. از جانب ديگر از تمام حركت‏ها با توجه به ويژگى‏هاى متفاوت و مراتب متنوع و كيفيت متحرك‏ها نمى‏شود نتيجه واحدى انتظار داشت؛ فى‏المثل يك هسته بادام – كه داراى قابليت خاص وجودى و توان مخصوص و مسير مشخصى است – در طى حركتى كه انجام مى‏دهد، در مقطعى به صورت درخت معيّنى درمى‏آيد. برعكس هسته زردآلو با توان خاص وجودى كه دارد، به درخت ديگرى مبدل مى‏شود. از هسته خرما جز به وجود آمدن نخل نمى‏شود انتظارى داشت. پس براى هر حركتى نتيجه متفاوتى وجود دارد. بنابراين در سير كاروان هستى به سوى مقصد ومعاد، هر موجودى يك نوع معاد دارد و شكل خاصى از آن را در منتهى‏اليه حركت بايد توقع داشته باشيم. حتى اگر دو موجود از يك نوع – مثل انسان – در دو جهت مختلف به سير و تكاپو بپردازند، بدون ترديد در سير نهايى به نتايج متفاوت و گاه متضادى مى‏رسند؛ زيرا هر كدام حامل استعداد مخصوص و خصوصيات وجود محدودى هستند و با تفاوت راه‏هاى انتخابى، نتيجه مناسب با وضع خود را احراز مى‏كنند.

امكان ندارد دو نوع حركت از دو موجود با توان و شايستگى متفاوت و مسيرهاى مختلف به نتيجه واحدى منتهى شود، بلكه گندم از گندم مى‏رويد و جو از جو. در مسير نهايى تكامل و رسيدن به مبدأ كمال نيز موجودات به نتايج متفاوتى دست پيدا مى‏كنند.

حركت و متحرك‏ها را پايانى است و هر كدام از موجودات آغاز و انجامى دارند. هر آفريده و آفرينش نيز در طى حركت به پايان مى‏رسند و توان وجودى خود را از دست داده، سپس اعاده و تجديد مى‏گردند. به عبارت ديگر: هر موجودى كه در حد وجودى خود از لوازم حيات مانند شعور و علم و قدرت برخوردار است، در منتهاى سير خود، همه شايستگى‏هاى وجودى را از دست داده و به مرگ مى‏انجامد و پس از آن مجدداً برگشت داده مى‏شود. پس هر موجودى را مرگى و پس از مرگْ تولد تازه‏اى است. هيچ موجودى در انتهاى حركت در كام نيستى فرو نمى‏رود و از محدوده هستى حذف نمى‏شود؛ زيرا موجود پس از اين‏كه لباس هستى را پوشيد، ديگر معدوم نمى‏شود، تا اعاده آن محال باشد، بلكه نحوه خاص وجودى خود را از دست مى‏دهد و با يك جهش وجود تازه‏اى پيدا مى‏كند.

هر مرتبه‏اى از مراتب هستى در ظرف وجودى خود كمالاتى را بالفعل داراست و در عين حال كمالات برتر و بيش‏ترى را فاقد است. به عبارت روشن‏تر: تمام موجودات به تناسب توان و نحوه وجودى كه دارند، در حد خود از مراتب حيات و علم و شعور و قدرت و كمالات ديگر بهره‏مندند، ليكن طالب كمالات بيش‏تر و درجات زيادترى هستند؛ زيرا علم و حيات و شعور موجودات در حد وجودى آنهاست. آنان مى‏كوشند به درجات بالاتر صعود كنند. خلاقيت و ابتكار برخى از پرندگان و جانوران از شگفت‏ترين كارهاى آنهاست كه علوم شمه‏اى از آن را كشف كرده و از شعور مرموز آنها پرده برداشته است.

هر موجودى از داشتن كمال در ابتهاج و التذاذ است و در حفظ آن كوشاست و نسبت به كمالاتى كه ندارد، بى‏قرار و مشتاق است. موجودات به حسب ظرفيت وجودى، از آن چه دارند، خوشنودند و از آن چه ندارند، متنفر و فرارى‏اند. به همين جهت طالب و عاشق مراتب بالاتر و كمالات وجودى والاترند. مى‏روند تا محدوديت وجودى را كنار زده و دايره وجودى خويش را وسعت دهند. اقتضاى اين عشق و شور در اين است كه هيچ موجودى به مراتبى خاص بسنده نكند؛ زيرا در هر مرتبه‏اى پاى عدم‏ها و فقدان‏ها و نداشتن‏ها و نبودها به ميان كشيده

مى‏شود. موجودات مى‏روند تا به وجود و كمال و جمال و قدرت‏مطلق برسند. كمال مطلقى كه از هرگونه نقص و كمبود منزه است. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ بدين مفهوم است. بنابراين مجموعه كاروان هستى به سوى مبدأ و معاد حركت مى‏كند و هر موجودى مرگ و حيات و حشر و قيامتى دارد. حشر انسان‏ها به خاطر اين‏كه حامل استعدادهاى بيش‏ترند و از مراتب والاى وجودى مانند عقل و اراده و اختيار و آزادى برخوردارند و از انواع جبرهاى طبيعى و غريزى و ژنيتيكى و جبر محيط و تاريخ آزادند و از فيض هدايت تكوينى و تشريعى بهره كافى دارند، با ساير موجودات فرق خواهد داشت.

با ظهور رستاخيز كبرى، تحولى بنيادى و انقلابى فراگير در تمام پديده‏ها پديدار مى‏گردد، تا جايى كه نظامى برتر و آفرينش تازه و متكامل‏ترى تحقق پيدا مى‏كند. قيامت منحصر به انسان نيست، بلكه يك دگرگونى مطلق و همه جانبه در تمام نظامات جهان است. علوم مادى نيز از ايجاد چنين تحولى در آينده سخن گفته است.

به هر روى كمالات نسبى سرانجام به كمال مطلق بايد برسند. تمام پديده‏ها مولود قدرت مطلق و عقل خلاق خداى عالَم است. باشد كه به سرچشمه اصلى يعنى كمال مطلق باز گردند. انسان هم جزئى از كل است كه مطابق توان وجودى خويش به انتهاى خط مى‏رسد و مطابق اعمال و كردار خويش كيفر و پاداش مى‏بيند (وإِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْاُمُورُ.
بخش اول: جهان پس از مرگ

حوادث شب اول قبر
بازپرسى همگانى نيست
حيات قبر
حيات قبر يعنى چه؟
نقدى بر اين برداشت
پاسخ فلسفى حيات قبر
حكمت تلقين مرده
بيدارى و آرامش روان
نقش اجتماعى مراسم تلقين
حوادث شب اول قبر

اولين حادثه‏اى كه بعد از مرگ انجام مى‏گيرد، سؤال و فشار قبرى است كه واقع مى‏گردد. قضيه سؤال و فشار قبر از دير زمان مورد بحث و گفتگوى متكلمان و دانشمندان اسلامى قرار گرفته، و از قديم در زبان و سخن مسلمان‏ها و پيروان مذاهب، شهرت پيدا كرده است. وقتى انسان مى‏ميرد و روحش از كالبد خارج مى‏شود، در شب اول قبر، مورد سؤال و بازپرسى مرزبانان الهى (نكير و منكر) قرار مى‏گيرد. اگر مرده منكر خدا و يا جنايتكار باشد، آن‏چنان در فشار قبر خواهد بود كه مغزش متلاشى و استخوان‏هايش مى‏شكند! و اگر انسان مؤمن و نيكوكارى باشد، در بهترين وضعيت روحى واقع شده و از عذاب قبر در امان خواهد بود.

متأسفانه برخى از متكلمان به همين شهرت اكتفا كرده و زحمت تحقيق را به خود نداده‏اند و بر اثر ظاهربينى گمان كرده‏اند مقصود از قبر، همين گودى تنگ و تاريك گورستان است! آن جا كه جسم بى‏جان آدمى را دفن مى‏كنند! كه در بعضى روايات از آن به «لَحَد»تعبير شده است. اين برداشت از سوى منكران و برخى از روشنفكران مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته است. آنها مى‏گويند: اگر كسى در دريا غرق و طعمه ماهيان شود و يا بدنش آتش گرفته و خاكسترش بر باد رود، ديگر قبرى نخواهد داشت، تا مورد سؤال و فشار واقع گردد؛ مضافاً بر اين‏كه بدن بى‏روح، چگونه مورد پرسش و عذاب قرار مى‏گيرد؟! در حالى كه احساس و حياتى ندارد، تا صداها را بشنود و فشار قبر را حس كند!

طرفداران نظريه فوق كه در برابر اين‏گونه اشكالات، در بن‏بست قرار مى‏گيرند، جواب داده‏اند: ذرات اصلى بدن انسان، از شكم ماهى و اعماق دريا، در گوشه‏اى از زمين گرد آمده و شب اول قبر آنان، در آن مكان تشكيل مى‏گردد. آنها براى اين‏كه عذاب و سؤال قبر معقول باشد، مى‏گويند: روح انسان در شب اول قبر به بدن يا باقى مانده آن، بر مى‏گردد و سپس تا قيامت بدن را ترك مى‏كند!

آنها چون حقيقت قبر را نشناخته‏اند، افسانه بافته و چون حقيقت را نديده‏اند ره‏افسانه زده‏اند! ولى واقعيت بالاتر از اين‏گونه تصورات عاميانه است. در اين ميان ماترياليست‏هاى فرصت طلب و روشنفكران علم زده، اين برداشت غلط را دستاويزى يافتند، تا بر مذهب بتازند و يك اشكال از آن بسازند و بگويند: عده‏اى در شب اول مرگ يك انسان، رفتند و ضبط صوتى در قبرش گذاشتند و آرد نخود در دهان مرده ريختند، تا حقيقت را كشف كنند؛ آنها پس از دو شب رفتند و قبرش را شكافتند، ولى اثرى از سؤال و جواب نيافتند، و اين آزمايش ثابت كرد سؤال «نكير و منكر» بى‏اساس است، و با فرا رسيدن مرگ، حيات انسان خاتمه پيدا مى‏كند!

اينان گمان كرده‏اند مقصود از قبر همين حفره وحشتناك يك متر در دو متر است! در حالى كه از اخبار ائمه معصوم(ع) استفاده مى‏شود قبر سرآغاز حيات برزخى انسان است و پرسش مرزبانان مستقيماً از روح، در قالب جسم مثالى انجام مى‏شود، نه در كالبد مادى! علامه بزرگوار مجلسى و فيض كاشانى حوادث قبر را – از روايات – بدين‏گونه برداشت كرده‏اند: منظور از قبر، اين گودال تنگ و تاريك نيست، بلكه مراد، جايگاه روح انسان در عالم برزخ است؛ زيرا روح، پس از دفن بدن و از شب اول قبر زندگى برزخى را شروع مى‏كند، و برزخ هر انسانى از كنار قبرش ظاهر مى‏گردد. از سوى ديگر تفهيم آغاز حيات برزخى براى زندگان، در صورتى معنا پيدا مى‏كند كه كلمه قبر به ميان آيد، تا محسوس و ملموس گردد؛ از اين‏رو واژه قبر به كار رفته است. به همين دليل علامه مجلسى در بحار الانوار حوادث قبر را از حالات انسان در برزخ به شمار آورده است.
بازپرسى همگانى نيست

نكته ديگر اين است كه سؤال و عذاب قبر همگانى نيست و مخصوص دو گروه سرشناس است، كه در روايات به صفت «مَحْضُ الايمانِ» و «مَحْضُ الْكُفْر» توصيف شده‏اند طبق احاديث مزبور، افرادى كه نمونه ايمان و كفرند، مورد سؤال و عذاب واقع مى‏شوند. به گفته فيض كاشانى ايمان محض، باورى است كه از انگيزه‏هاى شرك پاك باشد. بدون ترديد چنين انسانى در راه گسترش و تبليغ رسالت‏هاى مكتبى از هيچ‏گونه تلاشى دريغ نداشته و تا پياده كردن آرمان‏هاى آسمانى، از جهاد و كوشش دست بر نخواهد داشت. كافر محض، در راه بسط هدف‏هاى كفر جهانى و ريشه‏كن ساختن مبادى ايمان، شب و روز به تلاش مذبوحانه دست مى‏زند! اين دو گروه پس از بازپرسى، سرنوشت نهايى به آنان ابلاغ مى‏شود؛ اگر مؤمن خالص باشند،

به نعمت ابدى نويدشان مى‏دهند و به طور موقت، از لذت‏هاى روحى و برزخى نيز برخوردار مى‏شوند، و اگر كافر محض باشند، به عذاب‏هاى ابدى مژده‏اش داده و تا روز قيامت، در بدترين وضع روحى و گاه عذاب‏هاى جسمى واقع مى‏گردند. بنابراين سؤال و فشار قبر مربوط به جسم مادى نيست، بلكه به روح در قالب جسم مثالى ارتباط دارد؛ زيرا كالبد مادى انسان، پس از قطع رابطه با روح، نه احساسى دارد و نه حياتى، تا بتواند عذاب و نعمت را درك كند. با اين تحليل، اشكالات گذشته بر طرف مى‏گردد؛ زيرا وقتى روح در قالب برزخى و مثالى، مورد سؤال و عذاب قرار گيرد، ضرورتى ندارد از راه اعضا و جوارح سؤال يا عذاب شود. روح ما در عالم رؤيا تلاش مى‏كند، حرف مى‏زند، فرياد مى‏كشد، مى‏ترسد، فرارمى‏كند، گريه مى‏كند و مى‏خندد،

بدون اين‏كه دست و پا و اعضا و جوارح ما فعاليت كنند؛ مضافاً بر اين‏كه در قبر فقط از سردمداران كفر و ايمان، بازپرسى مى‏شود. بايد ديد در قبر كدام يك از اين دو دسته ضبط صوت گذاشته‏اند؟! هرگز! چنين عملى انجام نشده، و اگر كسى چنين آزمايشى انجام دهد، احمقانه خواهد بود! زيرا مقصود از قبر، اين گودال تنگ و تاريك نيست، بلكه مقصود از آن، جايگاه روح – پس از جدايى از بدن – در عالم برزخ است. آيا اشخاصى كه در دريا غرق شده و طعمه ماهيان واقع مى‏شوند و يا به وسيله بمب آتشزا خاكستر مى‏گردند، شب اول قبر ندارند؟!

بى‏شك شب اول قبر دارند. ولى بايد توجه داشت روح انسان ساليان متمادى با اين بدن زندگى كرده و سخت به آن انس دارد و مشكل به نظر مى‏رسد، يكباره رهايش سازد – البته در صورتى كه بدنى داشته باشد – از اين‏رو در اولين لحظات جدايى، در اطراف قبر حضور دارد و حوادثى را كه براى بدن پيش مى‏آيد، دنبال مى‏كند. اگر تلقين ميت مستحب است و يا بدن مرده را سه بار در مسير قبر روى زمين مى‏گذارند و ديرتر از كنار قبر او بر مى‏گردند، براى اين است كه روح از بهت و حيرت نجات پيدا كند و از غربت و وحشت آن كاسته شود.
حيات قبر

 

يكى از مباحث جنجالى مسأله حيات قبر است؛ آيا پس از مرگ انسان و دفن بدن، روح مردگان پيش از قيامت به كالبد بر مى‏گردد؟ به عبارت ديگر براى سؤال و جواب آيا كالبد انسان‏ها در شب اول قبر زنده مى‏شود، و پس از خاتمه پرسش، دوباره بدن را ترك مى‏گويد؟! محدثان و متكلمان در اين باره اختلاف دارند، و علت اختلاف به تلقى آنها از مفهوم قبر بستگى دارد.براى حل اين مشكل، چند حديث در اين‏جا مى‏آوريم و آن گاه به بررسى و نقد آرا مى‏پردازيم:

۱٫ عَنِ الصّادِقِ(ع): وَلكِنّى وَاللّهِ اَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِى الْبَرْزَخ، قيل وَ مَا البَرزَخُ؟ فَقالَ: اَلقَبْرُ مُنْذُحينَ مَوتِهِ اِلى‏ يَوْمِ القِيمِةِ
امام صادق(ع) فرمود: به خدا سوگند! از برزخ شما شيعيان هراسانم! پرسيدند: برزخ چيست؟ فرمود: قبر، از لحظه مرگ تا فرا رسيدن قيامت برزخ است.
حيات قبر تا ظهور قيامت امتداد مى‏يابد، در حالى كه جسم مى‏سوزد و يا مى‏پوسد و قبر ظاهريش هزاران بار زير و رو مى‏شود. مقصود از قبر جايگاه روح در عالم برزخ است، چون همه عالم برزخ كه جولانگاه يك روح نيست، بلكه هر روحى پايگاه و جايگاه محدود و مناسب اعمال خويش را دارد، كه نامش قبر است.

۲٫ قولُهُ «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَقالَ الصّادِقُ(ع): اَلبَرزَخُ القَبْرُ وَ هُوَ الثَّوابُ وَالعِقابُ بَيْنَ الدُّنيا وَالآخِرَةِ
در اين حديث قبر در مقابل آخرت قرار گرفته است و مژده و نعمت، براى مقربان درگاه‏الهى در قبر مى‏باشد و بهشت برين در آخرت اعطا مى‏گردد. پيداست مقصود از قبر، عالم برزخ است، نه اين حفره تنگ و تاريك گورستان. مانند اين حديث در امالى صدوق نيزهست.
حيات قبر يعنى چه؟

 

برخى از محدثان عالى مقام كه رنج مطالعه و زحمت تحقيق را درباره معاد به خود هموار نساخته‏اند، كلمه قبر را به همين حفره خاكى تفسير كرده‏اند! ولى ديده‏اند وقتى آدمى مى‏ميرد، جسمش به جماد بى‏جان مبدل شده و سؤال و عذاب نيز از جماد، معقول و مقبول نيست. چگونه بدن بى‏روح انسان مى‏تواند مورد خطاب و عتاب فرشتگان واقع گردد؟! پس بايد گفت روح در قبر به كالبد مرده برگشته و پس از گفتگو با مرزبانان برزخ، دوباره از بدن خارج مى‏شود!

ولى اين مسأله نه ضرورت دارد و نه، از وحى به ما رسيده است. مضافاً بر اين‏كه اگر كالبد طعمه حريق گشته و به صورت خاكستر درآيد و به دست امواج خروشان دريا و تندبادها سپرده شود، روانش به كدام بدن بر مى‏گردد؟! و آيا بافقدان بدن، سؤال و عذابى هست؟! پس بهتر است كه مسلمانان مانند برخى از بودايى‏ها وصيت كنند كه جسمشان را بسوزانند تا از حوادث شب اول قبر نجات يابند! عجيب‏تر آن است كه گروهى از متكلمان براى اثبات اين نظريه از قرآن دليل آورده‏اند. ما آيه مطرح شده را آورده و مورد بررسى قرار مى‏دهيم؛
رَبَّنا اَمَتَّنا اثْنَتَيْنِ وَاَحيَيْتَنا اثْنَتَيْنِ فَاعتَرَفنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبيلٍ

پروردگارا! دوبار ما را ميرانيدى و دوبار زنده كردى؛ پس به گناهمان اعتراف داريم؛ آيا راهى براى رهايى (از دوزخ) هست؟
اين گروه از متكلمان مى‏گويند: مرگِ نخستين، همان مرگ طبيعى است؛ ولى مرگ دوم، پس از حيات قبر صورت مى‏گيرد. روح براى سؤال و جواب بار ديگر در قبر به كالبد برمى‏گردد و پس از بازپرسى دوباره بيرون مى‏رود! و ديگر تا قيامت به بدن مادى بر نمى‏گردد؛ و آيه در مقام بيان زنده شدن مردگان در قيامت نمى‏باشد.
نقدى بر اين برداشت

برداشت فوق صحيح نيست، زيرا به قرينه آيات پيشين و پسين، اين آيه در صدد بازگو كردن سخنان آن دسته از كافران و منكرانى است كه در آخرت در آستانه عذاب واقع شده و به عجز و لابه مى‏پردازند. به موجب آيات پيشين به آنان گفته مى‏شود: آيا دشمنى با خدا خطرناك‏تر از عداوتى كه با خود داشتيد، نمى‏باشد؟! مخالفت با دعوت پيامبران و راه عناد و كفر را در پيش گرفتن، در واقع با سرنوشت و سعادت خويش مبارزه كردن است! اكنون كه در مرگ و حيات مكرر و فهميدن واقعيت معاد، بدبينى و ترديد آنها برطرف گرديده، با التماس و پوزش مى‏گويند:
بار الها! دوبار ما را ميراندى و زنده كردى؛ اينك به گناهانمان اعتراف داريم؛ آيا راهى براى نجات از عذاب وجود دارد؟!

آنها گمان دارند اعتراف به گناه در روز قيامت مى‏تواند نجاتبخش باشد، و نخوت و لجاجتى را كه در دنيا نسبت به خدا و روز جزا داشتند، جبران كند، غافل از اين‏كه ندامت در قيامت ثمرى ندارد! هر ملحدى پس از دوبار مردن و زنده شدن، شك و الحادش برطرف خواهد شد و زمينه‏اى براى انكار و لجاجتش باقى نخواهد ماند. در آن روز هيچ عذرى پذيرفته نيست و اشك و آه ثمرى ندارد! بدون شك مرگ اول، همان موت معمولى است، كه پس از تولد صورت مى‏گيرد و انسان را به عالم برزخ منتقل مى‏سازد. مرگ دوم پس از استقرار در وضعيت برزخى تحقق پيدا مى‏كند. به دنبال هر يك از اين دو، حياتى است كه مى‏تواند براى منكران زندگى بازپسين روشن كننده باشد؛ يكى حيات برزخى است و ديگرى زنده شدن در قيامت و بازگشت روح به قالب جسمانى؛ كه پس از آن مرگ و حياتى وجود ندارد؛ بنابراين، موت و حياتى كه شك و ترديد را برطرف مى‏سازد و ايمان و يقين مى‏آفريند؛ زندگى برزخى و حيات اخروى است، نه

حيات طبيعى دنيوى و موت پيش از ولادت. اصولاً همه عنادها، انكارها و ستيزها با مسائل مبدأ و معاد، در زندگى دنيوى است. مضافاً بر اين‏كه «اَماتَهُ» با «موت» در زبان عربى از نظر مفهوم باهم متفاوت است. «اماته» در مواردى به‏كار برده مى‏شود كه پيش از مرگ، حياتى در كار باشد، كه با زوال و فناى آن، «اماته» محقق شود، ولى «موت» به موجود زنده‏اى كه پيش از ولادت به صورت جماد بى‏جان بوده، نيز گفته مى‏شود. قرآن درباره انسان‏ها مى‏گويد: «وَ كُنتُمْ اَمْواتاً فَاَحياكُمْ شما انسان‏ها پيش‏ازپيدايش مرده بوديد، ما شما را زنده ساختيم.» آن

گاه مى‏فرمايد: «ثُمَّ يُميتُكم؛ سپس‏شما را مى‏ميراند.» كه «اماته» پس از «احيا» به كار برده شده است. ناگفته پيداست اگر زندگى برزخى نباشد، «اماته» دوم مفهوم درستى ندارد. اين تفسير منطقى و طبيعى آيه مورد بحث است. اگر احتمالات ديگر پيش كشيده شود، تفسيرهاى گوناگون و متضادى قابل طرح است و با وجود احتمالات مختلف تفسيرى كه مانند آنها باشد، نمى‏تواند ادعاى مورد نظر را ثابت كند

گاه طرفداران حيات قبر – به مفهوم عاميانه، نه عالمانه – در چگونگى آن اختلاف دارند؛ آيا حياتى كه در قبر وجود دارد، ازگونه زندگى مادى است، يا از سنخ زندگى برزخى؟ و يا يك حيات بسيار ناقص است، كه نه از جنس زندگى دنيوى و نه از نوع حيات برزخى است، و يك احساس ضعيف و خيالى است؛ زيرا بعضى از متكلمان معتقدند: روح پس از جدايى از جسم، قوه خيال را – كه كارش ساختن و حفظ صورت‏هاى حسى است – به همراه خود مى‏برد؛ و به همين دليل است كه مى‏تواند صورت خيالى و حسى كالبد خويش را، در قالب جسم مثالى ترسيم كرده و به مدد نيروى تخيل، شكل مادى خود را مشاهده كند و بدنش را در حال جان كندن و دفن و كفن و حتى در زير خاك ببيند، و از عفونت و دگرگونى‏هاى رقت‏بارى كه بر آن مى‏گذرد، اطلاع پيدا كند و رنج ببرد.

از سوى ديگر آيه «لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ اِلّا الْمَوتَةَ الاُولى مرگ نخستين را – كه در دنيا چشيده‏اند – فقط قابل لمس و چشيدن مى‏داند و صراحتاً حيات و موت را در قبر نفى مى‏كند. گذشته از اين از آياتى كه در صدد بيان تعداد مرگ و حياتند، به خوبى روشن مى‏شود حيات و مرگى در اين قبر ظاهرى وجود ندارد.
كَيفَ تَكفُرُونَ بِاللّهِ وكُنتُمْ اَمواتاً فَاَحياكُم ثُمّ يُميتُكُم ثُمّ يُحييكُمْ ثُمّ اِلَيْهِ تُرجَعونَ؛
چگونه به خدا كفر مى‏ورزيد، در حالى كه شما مردگان (و اجسام بى روحى) بوديد، و او زنده‏تان كرد، سپس شما را مى‏ميراند؛ و بعد از آن زنده مى‏كند، و عاقبت بازگشت همه شما به‏سوى اوست.

از ترتيب و بيان اين‏گونه آيات به خوبى مشهود است حيات دوباره، پس از مرگ و عالم برزخ فقط در قيامت تحقق پيدا مى‏كند و به همين دلايل محدث كبير علامه مجلسى در ذيل آيه «رَبَّنا اَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ…» پس از بيان آراى گوناگون در مورد حيات قبر، سرانجام مى‏نويسد:

بنابراين بايد گفت: «حيات قبر» يك زندگى ناقص و برزخى است كه از علايم حيات، جز احساس لذت و رنج چيز ديگرى ندارد، تا آن جا كه بعضى از گروه‏هاى اسلامى درباره بازگشت روح به كالبد در قبر، نظرى نداده و سكوت كرده‏اند و به حيات قبر به عنوان يك عقيده مذهبى توجه نكرده‏اند؛ علامه در شرح مقاصد مى‏گويد: اهل حق در اين مسأله كه خداوند متعال در قبر، يك نوع حيات به ميت باز مى‏گرداند – به مقدارى كه لذت و رنج را دريابد – اتفاق نظر دارند، ولى در اين‏كه روح به كالبد مرده در قبر برگردد، سكوت كرده‏اند

از بيان اين محدّث عالى مقام چنين بر مى‏آيد كه حيات قبر جز يك نوع احساس درد و رنج، چيز ديگرى نيست، و آن هم در برزخ صورت مى‏گيرد؛ و بازگشت مجدد روح به كالبد در قبر، نه مقبول است و نه معقول. فقدان دليل عقلى و نقلى باعث سكوت علماى اسلام شده است، و از ترس عوام، صراحتاً آن را نفى و ردّ نكرده‏اند و تعبيراتى كه به عنوان سؤال و عذاب‏قبر در روايات آمده، مربوط به وضعيت برزخى انسان است، چون ارواح علاقه شديدى به كالبد مادى خود دارند، و فوراً بدن را ترك نمى‏كنند، تا به زندگى برزخى توجه كنند. ازطرفى، زندگى برزخى هر انسان به مفهوم واقعى پس از دفن بدن آغاز مى‏شود؛ و بالأخره بايد گفت: براى تجسم و تفهيم اين حقيقت، كلمه قبر ضرورت پيدا كرده است، در حالى كه با قطع ارتباط روح از بدن، حيات برزخى شروع مى‏شود؛ خواه بدن دفن شده باشد، يا قبرى براى كالبد نباشد. به فرض اين‏كه بدن مرده خاكستر شده و برباد رود، باز هم شب اول قبر دارد.
پاسخ فلسفى حيات قبر

 

يكى از فقها و فيلسوفان فقيد كه مدعى بود شش ماه درباره حيات قبر به مطالعه و بررسى پرداخته است، سرانجام معماى تجديد حيات بدن در قبر را، اين‏گونه حل و فصل كرد: وقتى انسان مى‏ميرد و روح از بدن مفارقت مى‏كند، سه چيز را به همراه خود مى‏برد: قوه عاقله، نيروى خيال و عمل؛ ائمه اطهار(ع) در هنگام تقيه به‏گونه رمزى فرموده‏اند: روح تا نصف بدن و يا تا سرزانو، در قبر بر مى‏گردد؛ مقصود اين است كه در شب اول قبر ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن برقرار مى‏گردد. روح انسان كه همراه با قوه خيال است، گمان مى‏كند در قبر در كنار بدن مادى خوابيده است، و وقتى روان با قدرت تخيل، خود را به بدن نزديك مى‏كند، حيات ضعيفى در كالبد مادى توليد شده و حركت و جنبشى نامحسوس در آن ايجاد مى‏شود؛ در اين هنگام «بشير و نذير» براى مؤمنان و «نكير و منكر» براى ستمگران و كفار، حاضر مى‏شوند.

اين دو فرشته – كه تجسم عقل نظرى و عملى انسان هستند به او مژده رحمت يانويد عذاب ابدى را مى‏دهند، ولى بايد دانست آدمى از راه دهان و زبان با فرشتگان صحبت نمى‏كند، تا بتوان صداى آنها را شنيد و يا ضبط كرد، زيرا در واقع سه نوع نطق و بيان داريم؛ يك نوع نطق و بيان صامت و بى‏صدا، كه موجودات بدون صدا با انسان حرف مى‏زنند و پيام‏مى‏رسانند؛ مثلاً جهان خلقت، به زبان علم و فلسفه مى‏گويد: من آفريننداى عاقل و توانا دارم؛ يا هر معلولى با زبان بى‏زبانى از وجود علت خود سخن‏مى‏گويد، و يا كاخ‏هاى ويران شده پادشاهان، اهرام مصر، زاغه‏نشينان، ساكنان گورستان‏ها، همه پيام دارند و با بشريت گفتار بسيار و مبادلات بى‏شمارى انجام‏مى‏دهند.

هان اى دل عبرت بين! از ديده نظر كن>هان ايوان مدائن را آيينه عبرت دان نوع دوم، سخن گفتن معمولى است، كه به‏گونه مكالمات انجام مى‏شود. و نوع سوم، نطق طبيعى و تكوينى است. قرآن مى‏گويد: «وَاِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ اِلّا يُسَبِّحُ بَحَمدِهِ وَلكِنْ لاتَفقَهونَ تَسبيحَهُمْ. مولوى مى‏گويد:

جمله ذرات عالم در نهان با تو مى‏گويند روزان و شبان ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم نطق آب و نطق خاك و نطق گِل هست محسوس حواس اهل دل ذكر و تسبيحات اجزاى جهان غلغلى افكنده اندر آسمان چون شما سوى جمادى مى‏رويد محرم جان جمادان كى شويد از جمادى در جهان جان رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد وقتى فرشتگان نازل مى‏شوند، زبان تحريك نمى‏شود؛ زيرا ملائكه به اندازه‏اى نيرومندند كه زبان باطنى مرده براى آنان فهميده مى‏شود، چون در باطن هر انسانى، غير از نطق مناسب با عالم

مُلك، نطق ديگرى متناسب با ملكوت نيز دارد، و ملائكه با آن زبان سخن مى‏گويند و جواب دريافت مى‏كنند. ولى بايد در جواب اين عالم بزرگوار گفت: نگارنده از روايات متواتر روشن ساخت مقصود از قبر، زندگى برزخى است و فشار و عذاب، يا روح و ريحان در آن وضع فعليت پيدا مى‏كند. رواياتى كه درباره بازگشت روح به كالبد مادى در قبر آمده، از نظر سند و دلالت ضعيف است، و گذشته از ضعف سند، با عقل و سنت نيز سازگار نيست، زيرا در بعضى از روايات برزخ عبارت است از لحظه قبر تا قيامت؛ از جمله، حديثى در كافى از امام صادق(ع) است؛ سؤال شد: «وَمَا البَرْزَخُ؟» امام فرمود: «اَلْقَبْرُ مُنْذُحينَ مَوْتِهِ اِلى يَوْمِ القِيمَةِ».

فيض كاشانى به نقل از علامه مجلسى مى‏گويد: «مقصود از قبر، برزخ است.»
در اين جا كلام علامه مجلسى را مى‏آوريم:
فَالمُرادُ بِالقَبرِ في اَكثَرِ الاَخبارِ ما يَكُونُ الرُّوحُ فيهِ في عالَم البَرزَخِ؛ مقصود از قبر در بسيارى از اخبار، جايگاه روح در عالم برزخ است.
روح در قالب جسم مثالى مورد عذاب و فشار و سؤال است، و دليل محكم و گويايى بر بازگشت روح به بدن در قبر ظاهرى نداريم. به علاوه اگر مقصود از حيات روح، بازگشت روح ملكوتى باشد، باز هم در حيات جسم تأثيرى ندارد؛ زيرا روح ملكوتى تنها به وسيله روح حيوانى مى‏تواند در بدن تصرف كند.
حكمت تلقين مرده

اگر سؤال و جواب در برزخ صورت مى‏گيرد، تشريفات پيش از دفن، مانند: تلقين ميت، گذاشتن بدن روى زمين و فاتحه چه دليلى دارد؟!
پاسخ روشن است، زيرا مراسمى كه به عنوان تلقين و خطاب به ميت در اسلام مشروعيت پيدا كرده است، به جسم بى‏روح و فاقد حيات مربوط نمى‏شود، بلكه به روح زنده انسان ارتباط پيدا مى‏كند، چون روح در هنگام جدايى از كالبد نمى‏تواند از آن دل بكند و فراق جسم را تحمل كند، از اين‏رو مبهوت و نگران به دنبال بدن حركت كرده و تشييع كنندگان را مى‏بيند و از هجران و جدايى از كالبدش مى‏نالد.

شنيدستم كه افلاطون شب و روز بگريه داشتى چشم جهان سوز بپرسيدند از او، كاين گريه از چيست؟! بگفتا چشم كس بيهوده نگريست از آن گريم كه جسم و جان دمساز بهم خو كرده‏اند از ديرگه باز جدا خواهند شد از آشنايى همى گريم بر آن روز جدايى يكى از حساس‏ترين و غمبارترين لحظات زندگى انسان‏ها هنگامى است كه جسم بى‏جانِ آدمى را در گودال تنگ و پرخاك قبر مى‏گذارند. دوستان و خويشاوندان با تأثر و بهت خاصى به اين منظره رقت‏بار مى‏نگرند! گويى به ياد مى‏آورند به همين زودى آنها نيز بدين سرنوشت غم‏انگيز و فلاكت‏بار گرفتار مى‏شوند و هيولاى مرگ گريبان آنها را مى‏گيرد، و به همه شادى‏ها و مصيبت‏ها، دردها و لذت‏ها خاتمه مى‏دهد! در اين حالت معنوى و عبرت‏آموز است كه همه علاقه‏ها، وابستگى‏ها، خودپسندى‏ها، دشمنى‏ها و عُجب و غرور را – حتّى براى چند لحظه – رها ساخته و به انديشه فرو مى‏روند، و سرنوشت آينده را مورد مطالعه قرار مى‏دهند.

شارع مقدس – كه هدفش احياى صفات انسانى و تزكيه رذايل اخلاقى است – از اين فرصت حساس استفاده كرده و سنت‏هايى را تشريع مى‏كند، تا وجدان مذهبى مردم را بيدار كند و بشر را از غرور و غفلت برهاند! و به ياد مرگ بيفتد و سفارش امام‏هادى(ع) را به خاطر آورد؛

اُذْكُر مَصْرَعَكَ بَيْنَ يَدَىْ اَهْلِكَ فَلاطبيبٌ يَمْنَعُكَ وَلا حَبيبٌ يَنفَعُكَ؛از مرگ ياد كن، كه نه طبيبى مى‏تواند تو را از مرگ برهاند و نه دوستى مى‏تواند سودى به حال تو داشته باشد.
دعاى عديله و كلماتى كه به عنوان تلقين خوانده مى‏شود، بدون ترديد براى مرده بى‏جان نيست؛ زيرا گفتگو با جماد معقول نيست، در حالى كه احكام‏واجب و حرام و مستحب و مكروه بر حكمت و مصالح فردى و اجتماعى استوار است، و تلقين ميت هم داراى نكات آموزنده و دستورهاى سازنده و اخلاقى‏است.
بيدارى و آرامش روان

از مطالب گذشته معلوم گشت مرگ به معناى قطع رابطه جسم و جان و انتقال روح از حيات دنيا به مرحله‏اى عالى‏تر است، ولى به خاطر پيوند شديدى كه روح با كالبد مادى دارد، در نخستين مراحل نمى‏تواند توجه خود را از بدن سلب كرده و نسبت به سرنوشت قالب جسمانى بى‏توجّه باشد؛ از اين‏رو با مراقبت كامل، وضع بدن را زير نظر قرار مى‏دهد. در همان حال خروج از وضع مادى و ورود به دنياى جديد، وحشت و حيرت روح فراهم مى‏شود، و او نگران سرنوشت حال و آينده مى‏گردد؛ از اين‏رو تلقين شهادتين و يادآورى زندگى پس از مرگ، تأثير مستقيمى در بيدارى و آرامش روان مى‏گذارد و با آموزش و روشن شدن سرنوشت آينده، روح از وحشت و ابهام بيرون مى‏آيد. آرى، گسستن از دنيا و ورود به برزخ در آغاز، سخت وحشتناك و حيرت‏آور است؛ از اين‏رو تلقين و دعاى عديله، يادآورى تجسم مراحل بعدى زندگى، و رفع هرگونه ابهام و نگرانى است.

نقش اجتماعى مراسم تلقين

تماشاگران صحنه مهيج و غم‏انگيز مراسم دفن و تلقين، مى‏توانند بهترين پندهاى انسانى و مواعظ اخلاقى را دريابند. مشاهده اين مناظر رقت‏بار غافلان را بيدار و دنياپرستان را متوجه مى‏سازد.
اگر به دانش اندر زمانه لقمان‏وار سراى پرده حكمت بر آسمان زده‏اى اگر سپهبد سيصد هزار شهر شوى و گر برهمن سيصد هزار بتكده‏اى به پيش ضربت مرگ اين همه نيارد سود همى ببايد رفتن، چنان‏كه آمده‏اى برخى از انسان‏ها در اثر حرص و دلبستگى به دنيا، از ياد خدا و خدمت به خلق بازمى‏مانند. تشريفات، تجملات، رياست‏طلبى، شهرت و خودپرستى، آنان را مست و مخمور مى‏سازد و آن‏چنان عُجب و بدبختى به سراغ آنها مى‏آيد، كه خيال مى‏كنند لايق‏ترين و خوشبخت‏ترين افرادند! كسانى كه براى دستيابى به پست و مقام، وجدان و شرف

خود را مى‏فروشند، بسيارند؛ ولى هر چه باشند و هر كه هستند، به خاطر مراعات سنت‏هاى اسلامى و آداب اجتماعى، در تشييع جنازه دوستان خويش شركت مى‏كنند، و كنار تربت عزيزان حضور خواهند يافت. ناگهان دعاى عديله خوانده مى‏شود و سخن از قبر و قيامت، صراط و ميزان، بهشت و جهنم به ميان آورده مى‏شود و با ضربات كوبنده، وجدان خفته حاضران بيدار مى‏گردد، شايد از جهنم خودپرستى و غرور آزاد شده و لحظه‏اى به فكر مرگ و قيامت بيفتند، و فخر فروشى نكنند و در زندگى لاف نزنند، زيرا بالأخره بايد همه چيز را بگذارند و بروند!
دعوى چه كنى؟! داعيه داران همه رفتند رو بار سفربند، كه ياران همه رفتند آن گرد شتابنده كه در دامن صحراست گويد چه نشينى، كه سواران همه رفتند داغ است دل لاله و نيلى

است بر سرو كز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند گر نادره معدوم شود، هيچ عجب نيست كز كاخ جهان نادره‏كاران همه رفتند افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند اندوه كه اندوه‏گساران همه رفتند فرياد كه گنجينه‏تر از آن معانى گنجينه نهادند به ياران، همه رفتند آنچه در دعا و تلقين وجود دارد، در بر گيرنده درس‏هايى از جهان‏بينى و اصول اعتقادى است. يادآورى مسائل جهان بينى الهى در چنين صحنه‏هاى عبرت‏آموز آثار سازنده‏اى خواهد داشت. آرى، در و ديوار خاموش گورستان در عين سكوت، گوياترين سخنور و بهترين واعظانند، كه آدميان را به مسؤوليت‏ها و رسالت‏هاى فردى و اجتماعى متوجه ساخته و به انسان، بينش صحيح و اخلاق خدايى مى‏بخشند و از چنگال غرور و غفلت او را آزاد مى‏سازند و براى جهاد اكبر آماده مى‏كنند.

وقتى تلقين، مربوط به روان زنده انسان و انسان‏هاى زنده باشد، قطعاً سؤال قبر و فشار آن نيز به روح ارتباط پيدا مى‏كند. بايد دانست سؤال قبر همگانى نيست، و در همان حال، بازجويى مختصرى در مرز دنيا و آخرت انجام مى‏گيرد، ولى از دو گروه مخصوص، نه از همه مردم. رواياتى كه سؤال قبر را به اين‏دو گروه اختصاص مى‏دهد، احاديث مطلق را تقييد مى‏كند و تضادى ميان اين‏دو دسته روايات وجود ندارد

بخش دوم: عالم برزخ
زندگى برزخى
برزخ از نظر فرهنگ‏ها
برزخ از نظر وحى و عقل
تجرد و بقاى روح
اسپرتيسم (احضار ارواح)
تنويم مغناطيسى
خواب‏ها و رؤياهاى راستين
چهره و ماهيت عالم برزخ
عالم برزخ كجاست؟
جايگاه ارواح در برزخ
جايگاه مستضعفان
اعراف چيست؟
اعرافيان كيستند؟
اعراف در روايات
دوزخيان و بهشتيان در برزخ
برهوت (حضرموت) كجاست؟
زيارت اهل قبور
ارتباط ارواح با خويشان و دوستان
برزخ از ديدگاه كتاب و سنت
زندگى برزخى

حيات پس از مرگ از مشكل‏ترين مسائل بشرى و از مهم‏ترين نيازهاى انسان‏هاست. بشر از ديرزمان به دلايلى تلاش كرده سرنوشت پس از مرگ را دريابد، و اين حقيقت ماوراى طبيعت را درك كند. يكى به دنبال شناخت اين مجهول بوده و ديگرى مى‏خواسته حس كنجكاوى خود را ارضا كند؛ ديگرى به منظور تفسير و توجيه فلسفه آفرينش انسان و جهان بوده است، زيرا انسان از قرن‏هاى متمادى مى‏خواهد بفهمد آيا فرجام جهان – كه خود نيز جزئى از آن است – نابودى و نيستى است؟ آيا جهان آفرينش و نژاد بشر براى ابديت ساخته شده است، يا براى

فنا؟ آيا پس از مرگ شعله زندگى خاموش مى‏شود، يا حيات باشكوه‏ترى آغاز مى‏گردد؟ آيا با فرو ريختن نظام كنونى، جهان ابدى ديگرى به وجود خواهد آمد؟ آيا فداكارى‏ها و ايثارها در گستره جهان ناپديد مى‏شود؟ اگر كسى خدمت كند يا خيانت، تفاوتى ندارد؟ آيا به بيدادگرى‏هاى ستمگران رسيدگى خواهد شد؟ آيا آرمان‏هاى والاى بشر – كه از اعماق جانش برمى خيزد – رنگ تحقق به خود خواهد گرفت، يا به همراه خودش زير خاك مدفون خواهد شد؟ آيا حيات باطراوت و پرخروش دنيا، بعد از مرگ، به سكوت و ركود مبدل مى‏شود؟ آيا اين

خاموشى تا بى‏نهايت ادامه پيدا مى‏كند، يا وداع اين جهان، سرآغاز زندگى عالى‏تر و پرفروغ‏ترى است؟ هماهنگى و نظم عميق و دقيق در مجموعه جهان از وجود عدالت، حكايت ندارد؟ آيا دنيا بى‏حساب و نظم است و هرج و مرج بر همه جا حكومت دارد؟ آيا روزى فرا مى‏رسد كه همه طغيان‏ها و بى‏عدالتى‏ها پايان پذيرفته و كيفر و پاداش اعمال هر فرد را كف دستش بگذارند؟ اگر بعد از مرگ خبرى نيست، پس چرا مى‏ترسيم؟ خائنان بيش‏تر از همه مردم از هيولاى مرگ هراسانند، و در مقابل مؤمنان راستين، مرگ را با آغوش باز مى‏پذيرند و على‏وار مى‏گويند: سوگند به پروردگار! پروايى ندارم از اين‏كه به سوى مرگ حركت كنم، يا مرگ بر من وارد شود. به خدا قسم! پسر ابوطالب به مرگ علاقه‏مندتر از كودك به پستان مادر است.

مرگ اگر مرد است، گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من از او جامى ستانم بى‏نظير او زمن زلفى ستاند رنگ رنگ اين چراها و لطافت‏ها از اعماق روح بشرى سرچشمه گرفته و فيلسوفان و متفكران غيرمذهبى، پاسخى قانع كننده و آرام بخش به انسان نداده‏اند! آنها براى دلدارى و تسلاى خاطر انسان‏ها، اشعارى سروده و الفاظى بافته‏اند، ولى نه، خود قانع شده‏اند و نه، ديگران آرام گرفته‏اند! البته عذر آنها موجه است، زيرا جنين كه در پشت پرده‏هاى سياه و تاريك رحم زندگى مى‏كند، كجا مى‏تواند فضاى روشن و گسترده جهان را درك كند؟! او گمان مى‏كند هرچه هست، همين رحم مادر است! انسانى كه در محدوده جهان ماده زندگى مى‏كند، نمى‏تواند عالم پس از مرگ را دريابد؛ زيرا از يك سو پرده‏هاى سياه و ضخيم محسوسات جلوى ديد او را گرفته، و از طرف ديگر انس و حرص به زندگى مادى عقل وى را از درك ابديت بازداشته است. مولوى مى‏گويد:

گر جنين را كس بگفتى در رحم هست بيرون عالمى بس منتظم يك زمين خرمى با عرض و طول اندر او صد نعمت و چندين اكول كوه‏ها و بحرها و دشت‏ها بوستان‏ها، باغ‏ها و كشت‏ها آسمان بس بلند و پرضيا آفتاب و ماهتاب و صدسها در صفت نايد عجايب‏هاى آن تو در اين ظلمت چه‏اى در امتحان خون خورى در چار ميخ تنگنا در ميان حبس انجاس و عنا او بحكم حال خود منكر بُدى زين رسالت معرض و كافر شدى كاين محال است و فريب است و غرور زان كه تصويرى ندارد وهم كور همچنان كه خلق عامى در جهان زان جهان ابدال مى‏گويندشان كاين

جهان چاهى است بس تاريك و تنگ هست بيرون عالمى بى‏بو و رنگ هيچ در گوش كسى زيشان نرفت كاين طمع آمد حجابى ژرف و زفت همچنان كه آن جنين را طعم خون كان غذاى اوست در اوطان دون از حديث اين جهان محجوب كرد خون تن را بردلش محبوب كرد برتو هم طعم خوشىّ اين جهان شد حجاب آن خوشى جاودان طعم ذوق اين حيات پرغرور از حيات راستينت كرده دور پس طمع كورت كند نيكو بدان بر تو پوشاند يقين را بى‏گمان از طمع بيزار شو چون راستان تا نهى پا برسر آن آستان كاندر آن در، چون درآيى، وارهى از غم و شادى قدم بيرون نهى يَعْلَمونَ ظاهِراً مِنَ الحَيوةِ الدُّنيا وَ هُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلونَ؛ ماده پرستان از زندگى دنيا فقط ظاهر آن را مى‏فهمند و از آخرت [كه مرحله نهان و واقع حيات و پايان كار است‏]، غافل و ناآگاهند.

بدبختى بشر اين است كه براى شناخت تمام اسرار جهان از معيارهاى مادى استفاده مى‏كند. او غافل از اين است كه با موازين مادى، فقط جنبه‏هاى طبيعى قضايا را مى‏تواند بسنجد، نه جنبه‏هاى غيبى را. فيلسوفان الهى به مدد وحى و دستيارى علم و عقل، به كشفيات جالبى دست يافته‏اند و معقول‏ترين پاسخ را به پرسش‏هاى انسان داده‏اند؛ جواب‏هايى كه با وجدان و سرشت بشر سازگار است و عقل و منطق نيز آن را تأييد مى‏كند، و نيز با حركت علمى خواناست. از ديد ما مرگ هر چه باشد، پايان زندگى بشر نيست، بلكه آغاز مهم‏ترين حوادث و رويدادهاست، كه اولين گردنه آن، زندگى برزخى است؛ زيرا انسان با مردن، وارد صحنه عظيم رستاخيز نمى‏شود، بلكه بايد مراحل حساسى را بپيمايد، تا به مرحله قيامت برسد؛ چون رستاخيز يك انقلاب كلى و بنيادى است، كه همه پديده‏ها را دربر مى‏گيرد. رستاخيز، تحولى است كه نظام كنونى را به هم مى‏ريزد و طرحى نو و نظام جديدى مى‏سازد، ولى انسان‏ها كه پيوسته مى‏ميرند، پيش از قيامت، در عالم برزخ زندگى مى‏كنند.

نخست بايد ديد برزخ چيست؟ زندگى برزخى چگونه است؟ و ديدگاه‏هاى مختلفى كه در اين زمينه وجود دارد، كدامند؟ و فلسفه وجودى آن چيست؟
برزخ از نظر فرهنگ‏ها

برزخ – همان‏گونه كه از نامش پيداست – به معناى حاجز، مانع، حائل و حد فاصل بين دو چيز است. در قرآن كريم برزخ به همين معنا به كار رفته است: «مَرَجَ الْبَحرَيْنِ يَلْتَقيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لايَبْغيانِ؛ دو دريا را به هم آميخت كه با هم برخورد كرده‏اند، ولى بين آن دو برزخ و حد فاصلى قرار دارد كه بر يكديگر وارد نمى‏شوند و به هم نمى‏آميزند».

در آيه ديگر مى‏فرمايد: «وَجَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحجُوراً؛ و در ميان آنها برزخى قرار داد تا با هم مخلوط نشوند (گويى به هم مى‏گويند:) دور باش و نزديك نيا». در اين دو آيه برزخ به مفهوم مانع و حد فاصل بين دو چيز است. از اين‏رو پرده‏اى كه بين زرده و سفيدى تخم مرغ و مانع اختلاط آن دو است، برزخ ناميده مى‏شود. برزخ به مثابه سدى است كه بين دو چيز قرار گرفته باشد. بعضى از متفكران كه معتقدند در برزخ عذابى جز حسرت و افسوس وجود ندارد، برزخ را سدى بين اعمال و نتايج آن مى‏دانند. عده‏اى مى‏گويند برزخ سدى براى عدم بازگشت به دنيا و مانعى براى رسيدن به آخرت – پيش از قيامت – است.

برخى به دليل اين‏كه در آن وضع زندگى نه جنبه معنوى خالص دارد و نه مادى محض، و فقط بعضى از لوازم مادى همچون شكل و مقدار و آن چه از اعراض شمرده مى‏شود، وجود دارد، برزخش گفته‏اند. عالم برزخ در واقع نمونه و مثالى از حيات اخروى و تتمه زندگى دنيوى است و در اصطلاح مذهبى‏ها به نقطه مرزى بين دنيا و آخرت گفته مى‏شود.
برزخ از نظر وحى و عقل

 

براى اثبات وجود عالم برزخ – قطع نظر از قرآن و سنت – از عقل و برهان مى‏توان مدد گرفت. تمام دلايلى كه درباره تجرد و بقاى روح آورده شده و حيات روح را پس از كالبد مادى اثبات مى‏كند، به‏گونه غير مستقيم زندگى برزخى را نيز اثبات مى‏كند؛ زيرا ارواح پس از قطع رابطه از بدن دنيوى در وضع خاصى قرار مى‏گيرند كه آن را عالم برزخ مى‏نامند. در اين‏جا دلايل گذشته را مرور مى‏كنيم تا اين حقيقت روشن گردد:

تجرد و بقاى روح
دلايلى براى اثبات وجود روح و استقلال آن از جسم آورديم و ثابت شد غير از جسم و حواس ظاهرى نيرويى به نام روح نيز وجود دارد كه قوانين عمومى و خصوصى ماده بر آن جارى نمى‏شود، كه از جمله آنها ضعف و پيرى و انحلال و زوال‏پذيرى است. روح با مرگِ جسم نمى‏ميرد، بلكه باقى و ماندگار است. جايگاه ارواح پس از انقطاع از ابدان حيات برزخى است.
اسپرتيسم (احضار ارواح)
احضار ارواح و ارتباط زندگان با مردگان قابل انكار نيست، گر چه مدعيان دروغين بسيارى دارد، ليكن موارد قطعى و راستين آن اندك نيست. حتى در اروپا منكران بقاى روح به مجامع روحى دعوت شده و پس از آزمون‏هاى فراوان و گوناگون سرانجام به وجود عالم ارواح اعتراف كرده‏اند
تنويم مغناطيسى
امروزه برخى انسان‏ها را به خواب مصنوعى فرو مى‏برند و روح آنها را در مكان‏هاى مختلف سير مى‏دهند. اين عمل به قدرى با سرعت و دقت انجام مى‏گيرد كه نمى‏توان گفت تلقين است، گرچه در اين آشفته بازار ترفندها و تزويرهايى به چشم مى‏خورد، ولى فرستادن ارواح به دورترين نقاط جهان و رهايى روح از بدن كه گاهى به مرگ «مديوم» (ميانجى) مى‏انجامد، قابل انكار نيست. ارواح پس از خروج از وضع كنونى مى‏توانند با سرعتى حدود سرعت نور بدون وسيله و مركب سريع‏السير به اقصى نقاط جهان بروند و اطلاعاتى را بازگو كنند كه با معيارهاى مادى قابل قبول نيست. سير ارواح با اراده صورت مى‏گيرد. حتى ديده شده «مديوم» را به سنين گذشته برده و او حوادثى را كه برايش اتفاق افتاده، بازگو مى‏كند و بدين وسيله بعضى از بيمارى‏هاى روانى را معالجه مى‏كنند.
آن وضعيتى كه ارواح پس از رهايى از كالبد مادى مى‏توانند بدون وسيله و احساس مانع حركت كنند، عالم برزخ ناميده مى‏شود.
خواب‏ها و رؤياهاى راستين
انسان در عالم خواب به سير و سياحت مى‏پردازد. به نقاط مختلف جهان سفر مى‏كند و ساعت‏ها با خاطراتى به سر مى‏برد و با اشخاصى حرف مى‏زند و خود را سبكبال احساس مى‏كند، به طورى كه از بلندترين قله‏ها به آرامى خود را به زمين مى‏رساند؛ اطلاعات دقيقى به دست مى‏آورد و پس از بيدارى و نگاه به ساعت مى‏بيند يك ساعت بيش‏تر نخوابيده است! اما آنچه بر او گذشته است، با يك يا چند ساعت جور در نمى‏آيد! پيداست در آن وضعى كه زمين و زمان را سريعاً درمى‏نوردد، آن‏جا عالم برزخ است، نه دنياى مادى. شكل و صورت ماده محفوظ است، اما از وزن و مقدار خبرى نيست. به يارى براهينى كه براى اصل وجود جهان بازپسين گفتيم اصل وجود جهان ديگر ثابت و اجمالاً روشن مى‏شود، ليكن چگونگى آن را بايد از طريق وحى به دست آوريم. كه اكنون به بحث از آن مى‏پردازم.
چهره و ماهيت عالم برزخ

براى شناخت ماهيت برزخ بايد به اين نكته توجه كرد كه هر كدام از عوالم هستى، نظام و احكام مخصوصى دارد. جهان مادى داراى نظامات ويژه و احكام خاصى است كه بر تمام مظاهر و پديده‏ها حكومت دارد. عالم برزخ نيز ماهيت و احكام و آثار مخصوصى دارد كه بايد آن را شناخت. جهان برزخى وسيع‏تر و بالاتر از عالم ماده و محيط بر آن است. باطن و ملكوت اين جهان برزخ است. انسان در اوضاع و شرايط دنيوى از ادراك برزخ محجوب است. پرده ضخيم ماده مانند حجابى انسان را از ديدن حيات برزخى محروم ساخته است. وقتى روح از بدن مادى قطع

رابطه مى‏كند و لباس قالب مثالى را مى‏پوشد، برزخ بر او جلوه‏گر مى‏شود؛ يعنى روح انسان با انقطاع از دنيا و قالب دنيوى حجاب‏ها را كنار مى‏زند و خود را در برزخ مى‏يابد. به عبارت ديگر عالم برزخ عالمى نيست كه پس از مرگ انسان پيدا شود، بلكه عالمى است كه انسان در حيات دنيوى در بطن آن بوده، ولى محجوب از آن است. با مرگِ بدن حجاب‏ها كنار رفته و روح خود را در آنچه باطناً بوده، مى‏يابد. هر عملى كه انسان در دنيا انجام مى‏دهد، چهره باطنى و برزخى آن را نيز مى‏سازد. همان‏گونه كه در دنيا بين انسان‏ها روابط و نسبت‏هاى اعتبارى وجود دارد، در برزخ نيز عقايد و اعمال و اوصاف و روابطى با اشخاص ديگر وجود دارد. دريافت اين روابط و نسبت‏ها قبل از قرار گرفتن در آن نظام ممكن نيست، مگر از طريق كشف و شهود.

پس از مرگ و انقطاع از دنيا هنگامى كه انسان در جايگاه برزخى خود قرار گرفت، عقايد و خصلت‏ها و اعمال خود را با چهره برزخى مى‏يابد و هر عقيده و صفت حق و باطلى را به صورت برزخى متناسبى مى‏بيند.

حضرت على(ع) درباره حيات برزخيان مى‏فرمايد:
فَاِنَّكُمْ لَوْعايَنْتُمْ ما قَدْ عايَنَ مَنْ ماتَ مِنكُمْ لَجَزَعْتُمْ وَ وَهَلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ، وَلكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ ما قَدْ عايَنُوا وَ قَريبٌ ما يُطْرَحُ الحِجابُ؛ اگر آنچه كه بر رفتگان آشكار و نمايان گرديده، بر شما هم علنى شود، از فرط ناراحتى و ترس ناله و فرياد مى‏كشيد و پس از اين هر چه از مناديان دين بشنويد، عمل مى‏كنيد؛ ليكن آن حقايق برزخى كه مردگانتان بالعيان مشاهده مى‏كنند، از شما پوشيده است، ولى بزودى [با فرا رسيدن مرگ‏] پرده‏ها و موانع از جلو چشم شما برداشته خواهد شد.

عالم برزخ بر ما محيط است، ولى ما از ديدن آن محروميم. وقتى مرديم، با چشم برزخى آن را مشاهده خواهيم كرد. با توجه به ماهيت عالم برزخ و احاطه آن بر عالم ماده، ارواح انسان‏ها – با اختلاف مراتب و درجات و به تناسب منزلت و مرتبه وجودى و موقعيت روحى – با اهل و عيال و نزديكان خود در ارتباط خواهند بود. هر انسانى طبق خصوصيت وجودى و اكتسابى خود – كه در حيات دنيوى به دست آورده است – در برزخ وضع خاص و جايگاه مخصوص نظام برزخى را احراز مى‏كند، كه از نظر روايات به چهار دسته عمده تقسيم مى‏شود: مؤمنان خالص، كافران خالص، متوسطان و مستضعفان.

عالم برزخ كجاست؟

جايگاه برزخ يكى از مشكلات بحث معاد است. سؤال اساسى اين است: آيا عالم برزخ در دنيا واقع شده، به طورى كه ساكنان برزخ طلوع و غروب خورشيد و ماه را مى‏بينند و يا اصولاً براى دوزخيان شب و روزى وجود ندارد؟

برخى مى‏گويند برزخ در بطن عالم دنيا قرار دارد. اين جهان مُلك است و ملكوت آن عالم برزخ است و ملكوت اشيا از قلمرو حواس ظاهرى بيرون است و يا برزخ از مراحل قيامت است.
در اين‏كه برزخ از منازل قيامت نيست، ترديدى نداريم؛ زيرا در قيامت خورشيد و ماه و ستاره‏اى نيست، بلكه در مقدمات رستاخيز، نظام كنونى به طور كلى فرو مى‏ريزد و خورشيد و ماه از بين مى‏روند و ستارگان سقوط مى‏كنند و زمين چنان مى‏لرزد كه كوه‏ها را از جا مى‏كند و آنها به شكل پنبه زده شده در مى‏آيند. در آن وضع نورى وجود ندارد. هر كسى به ميزان عمل

صالح و اعتقادات درستى كه كسب كرده، با خود نورى دارد كه مى‏تواند در پرتو آن راه را از چاه تشخيص بدهد. طبق آيه قرآن: آن روز مردان و زنان مؤمن را مى‏بينى كه شعاع نور آنان پيش و پشت سر آنها را روشن مى‏كند. مردان و زنان منافق استدعا مى‏كنند آهسته‏تر حركت كنيد تا از شعاع نور شما استفاده كنيم، ولى به آنان گفته مى‏شود: برگرديد، نور ديگرى پيدا كنيد. ناگهان حصارى زده مى‏شود كه براى مؤمنان رحمت و براى كافران و منافقان عذاب است.