مشكل جهاني روابط خانوادگي

-مشكل روابط خانوادگي در عصر ما نه آنچنان سهل و ساده است كه بتوان با پر كردن كوپن از طرف پسران و دختران يا تشكيل سمينارهائي از نوع سمينارئي كه ديديم و. شنيديم كه در چه سطح فكري است آنرا حل كرد و نه مخصوص كشور و مملكت ماست و نه ديگران آنرا حل كرده اند و يا مدعي حل واقعي آن هستند.
«ويل دورانت» فيلسوف و نويسنده معروف تاريخ تمدن ميگويد:
«اگر فرض كنيم در سال ۲۰۰۰ مسيحي هستيم و بخواهيم بدانيم كه بزرگترين حادثه ربع اول قرن بيستم چه بوده است، متوجه خواهيم شد، كه اين حادثه، جنگ و يا انقلاب روسيه نبوده است، بلكه همانا دگرگوني وضع زنان بوده است، تاريخ چنين تغيير تكانه دهنده اي در مدتي به اين كوتاهي كمتر ديده است و خانه مقدس كه پايه نظم اجتماعي ما بود، شيوه زناشوئي كه مانع شهوتراني و ناپايداري وضع انسان بود، قانون اخلاقي پيچيده اي كه ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود همه آشكارا در اين انتقال پر آشوبي كه همه رسوم و اشكال زندگي و تفكر ما را فرا گرفته است گرفتار گشته اند.»

اكنون نيز كه ما در ربع قرن بيستم بسر ميبريم ناله متفكران غربي از بهم خوردن نظم خانوادگي و سست شدن پايه ازدواج، از شانه خالي كردن جوانان از قبول مسئوليت ازدواج، از منفور شدن مادري، از كاهش علاقه پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت به فرزندان، از ابتذال زن دنياي امروز و جانشين شدن هوسهاي سطحي بجاي عشق، از افزايش دائم التزايد طلاق، از زيادي سرسام آور فرزندان نامشروع، از نادرالوجود شدن وحدت و صميميت ميان زوجين، بيش از پيش بگوش ميرسد.

معاوضه دختران
نكاح «شفار» يكي ديگر از مظاهر اختيار داري مطلق پدران نسبت به دختران بود.
نكاح شفار يعني معاوضه كردن دختران. دو نفر كه دو دختر رسيده در خانه داشتند با يكديگر معاوضه مي كردند به اين ترتيب كه هر يك از دو دختر مهر آن ديگر به شمار مي رفت و به پدر او تعلق مي گرفت. اسلام اين رسم را نيز منسوخ كرد.
مرد بندة شهوت است و زن اسير محبت

فلسفه اينكه دوشيزگان لازم است- يا لااقل خوب است بدون موافقت پدران با مردي ازدواج نكنند ناشي از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعي كمتر از مرد بحساب آمده است. اگر به اين جهت بود چه فرقي است ميان بيوه و دوشيزه كه يوه شانزده ساله نيازي به موافقت پدر ندارد و دوشيزه هجده ساله طبق اين قوول نياز دارد. بعلاوه اگر دختر از نظر اسلام در اداره كار خودش قاصر است چرا اسلام بدختر بالغ رشيد استقلال اقتصادي داده است و معاملات چند صد ميليوني او را صحيح و مستغني از موافقت پدر يا برادر يا شوهر ميداند.

اين مطلب فلصفه ديگري دارد كه گذشته از جنبه ادله فقهي، از اين فلسفه نميتوان چشم پوشيد و به نويسندگان قانون مدني بايد آفرين گفت:
اين مطلب به قصور و عدم رشد عقلي و فكري زن مربوط نيست. به گوشه اي از روانشناسي زن و مرد مربوط است. مربوط است بحس شكارچي گري مرد اط يكطرف و به خوش باوري زن نسبت به وفا و صداقت مرد از طرف ديگر.

مرد بنده شهوت است و زن اسير مححبت، آنچه مرد را مي لغزاند و از پا در مي آورد شهوت است و زن باعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتر است. اما آن جيزي كه زن را از پا در مي آورد و اسير مي كند كه نغمه محبت و صفا و وثا و عشق از دهان مردي بشنود، خوش باوري زن در همين جا است.

زن مادامي كه دوشيزه است و هنوز صابون مردانه به جامه اش نخورده است. زمزمه‌هاي محبت مردان را به سهولت باور مي كند.
نمي دانم نظريات پروفسور ريك، روانشناس امريكايي را تحت عنوان:«دنيا براي مرد و زن يك جور نيست.»در شماره ۹۰ مجله زن روز خوانديد يا نخوانديد؟ او ميگويد: بهترين جمله اي كه يكمرد ميتواند به زني بگويد، اصطلاح «عزيزم، تو را دوست دارم.» است. هم او مي گويد:«خوشبختي براي يك زن يعني بدست آوردن قلب يكمرد و نگهداري او براي تمام عمر.»

رسول اكرم، آن روانشناس خدائي، اين حقيقت را چهارده قرن پيش به وضوح بيان كرده است. مي فرمايد:«سخن مرد به زن «تو را دوست دارم» هرگز از دل زن بيرون نمي رود.»
مردان شكارچي از اين احساس زن همواره استفاده مي كنند. دام «عزيزم، از عشق تو ميميرم» براي شكار دختراني كه درباره مردان تجربه اي ندارند بهترين دامها است.

در اين روزها داستان زني بنام افسر كه ميخواست خودكشي كند و مردي به نام جواد كه او را اغفال كرده بود سر زبانها بود و كارشان به دادسرا كشيد. آن مرد براي اغفال افسر از فرمول فوق استفاده ميكند و افسر طبق نقل مجله زن روز چنين مي گويد:
«اگرچه با او حرف نمي زدم اما دلم ميخواست هر روز و هر ساعت او را ببينم.»

«عاشقش نشده بودم. اما به عشقي كه ابراز مي داشت نياز روحي داشتم. همه زنها همينطورند قبل از آنكه عشق را دوست داشته باشند عاشق را دوست دارند و هميشه براي دختران و زنان پس از پيدا شدن عاشق عشق بوجود مي آيد. من نيز از اين قائده مستثني نبودم.»
تازه اين يك زن بيوه و تجربه ديده است. واي بحال دختران ناآزموده.

اينجاست كه لازم است دختر«مرد ناآزموده»، با پدرش از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرايط استثنائي براي دختران خير و سعادت ميخواهند مشورت كند و لزوماً موافقت او را جلب كنند.

در اينجا قانون به هيچ وجه زن را تحقير نكرده است، بلكه دست حمايت خود را روي شانه او گذاشته است. اگر پسران ادعا كنند كه چرا قانون ما را ملزم به جلب موافقت پدران يا مادران نكرده است، آنقدر دور از منطق نست كه كسي بنام دختران بلزوم جلب موافقت پدران اعتراض كند.
من تعجب ميكنم از كسانيكه هر روز با داستانهائي از قبيل داستان بيوك و زهره و عادل و نسرين مواجه هستند و مي بينند و مي شنوند و باز هم دختران را به تمرد و بي اعتنائي نسبت به اولياءشان توصيه مي كنند.

اين كارها از نظر من نوعي تباني است ميان افرادي كه مدعي دلسوزي نسبت به زن هستند و ميان صيادان و شكارچيان زن در عصر امروز، اينها براي آنها طعمه درست مي كنند، تيرآوري مي نمايند و شكارها را بسوي آنها رم مي دهند.
فلسفه خاص اسلام دربارة حقوق خانوادگي

اسلام در مورد حقوق خانوادگي زن و مرد فلسفه خاصي دارد كه با آنچه در چهارده قرن پيش مي گذشته و با آنچه در جهان امروز مي گذرد مغايرت دارد. اسلام براي زن و مرد در همه موارد يك نوع حقوق و يك نووع وظيفه و يك نوع مجازات قائل نشده است. پاره اي از حقوق و تكاليف و مجازاتها را براي مرد مناسبتر دانسته و پاره اي از آنها را براي زن، و در نتيجه در مواردي براي زن و مرد وضع مشابه و در موارد ديگر وضع نامشابهي در نظر گرفته است.

چرا؟ روي چه حسابي؟ آيا بدانجهت است كه اسلام نيز مانند بسياري از مكتبهاي ديگر نظريات تحقيرآميزي نسبت به زن داشته و زن را جنس پست تر مي شمرده است و يا علت و فلسفه ديگري دارد؟

مكرر در نطقها و سخنرانيها و نوشته هاي پيروان سيستمهاي غربي شنيده و خوانده ايد كه مقررات اسلامي را مورد مهر و نفقه و طلاق و تعدد زوج و امثال اينها به عنوان تحقير و توهيني نسبت يه جنس زن ياد كرده اند. چنين وانمود مي كنند كه اين امور هيچ دليلي ندارد جز اينكه فقط جانب مرد رعايت شده است.
مي گويند: تمام مقررات و قوانين جهان قبل از قرن بيستم اين پايه است كه مرد جنساً شريف تر از زن است و زن براي استفاده و استمتاع مرد آفريده شده است، حقوق اسلامي نيز بر محور مصالح و مناع مرد دور مي زند.

مي گويند اسلام دين مردان است و زن را انسان تمام عيار نشناخته و براي او حقوقي كه براي يك انسان لازم است وضع نكرده است، اگر اسلام زن را انسان تمام عيار مي دانست تعدد زوجات را تجويز نمي كرد، حق طلاق را به مرد نمي داد، شهادت دو زن را با يك مرد برابر نمي كرد، رياست خانواده را به شوهر نمي داد، ارث زن را مساوي با نصف ارث مرد نمي كرد، براي زن قيمت به نام مهر قائل نمي شد، به زن استقلال اقتصادي و اجتماعي مي داد و او را جيره خوار واجب

النفقه مرد قرار نمي داد. اينها مي رساند كه اسلام نسبت به زن نظريات تحقير آميزي داشته است و او را وسيله و مقدمه براي مرد مي دانسته است و مي گويند: اسلام با اينكه دين مساوات است و اصل مساوات را در جاهاي ديگر رعايت كرده است در مورد زن و مرد رعايت نكرده است.

مي گويند اسلام براي مزدان امتياز حقوقي و ترجيح حقوقي قائل شده است، و اگر امتياز و ترجيح حقوقي براي مردان قائل نبود مقررات بالا را وضع نمي كرد.
اگر بخواهيم به استدلال اين آقايان شكل منطقي ارسطوئي بدهيم به اين صورت در مي‌آيد: اگر اسلام زن را انسان تمام عيار مي دانست حقوق مشابه و مساوي با مرد براي او وضع مي كرد، لكن حقوق مشابه و مساوي براي او قائل نيست. پس زن را يك انسان واقعي نمي شمارد.
تساوي يا تشابه؟

اصلي كه در اين استدلال به كار رفته اين است كه لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت و شرافت انساني، يكساني و تشابه آنها در حقوق است؟ مطلبي هم كه از نظر فلسفي بايد انگشت روي آن گذاشت اين است كه لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت انساني چيست؟ آيا لازمه اش اين است كه حقوقي مساوي يكديگر داشته باشند. بطوري كه ترجيح و امتياز حقوقي در كار نباشد، يا لازمه اش اين است كه حقوق زن و مرد علاوه بر تساوي و برابري، متشابه و يكنواخت هم بوده باشند و هيچگونه تقسيم كار و تقسيم وظيفه اي در كار نباشد، شك نيست كه لازمه اشتراك زن و مرد در جيثيت انساني و برابري آنها از لحاظ انسانيت، برابري آنها در حقوق انساني است، اما تشابه آنها در حقوق چطور؟

اگر بنا بشود تقليد و تبعيت كوركورانه از فلصفه غرب را كنار بگذاريم و در افكار و آراء فلسفي كه از ناحيه آنها مي رسد بخود اجازه فكر و اندديشه بدهيم اول بايد ببينيم آيا لازمه تساوي حقوق، تشابه حقوق هم هست يا نه؟ تساوي غير از تشابه است، تساوي برابري است و تشابه يكنواختي . ممكن است پدري ثروت متشابه تقسيم نكند. مثلاً ممكن است اين پدر چند قلم ثروت داشته باشد، هم تجارخانه داشته باشد و هم ملك مزروعي و هم مستغلات اجاري، ولي نظر به

اينكه قبلاً فرزندان خود را استعداديابي كرده است، در يكي ذوق و سليقه تجارت ديده است و در ديگري به كشاورزي و در سومي مستغل داري، هنگامي كه مي خواهد ثروت خود را در حيات خود ميان فرزندان تقسيم كند با در نظر گرفتن اينكه آنچه به همه فرزندان مي دهد از لحاظ ارزش مساوي با يكديگر باشد و ترجيح و امتيازي از اين جهت در كار نباشد، بهر كدام از فرزندان خود همان سرمايه را مي دهد كه قبلاً در آزمايش استعداد يابي آنرا مناسب يافته است.