مقدمه
معاد از ماده عود بمعني برگشتن است چون روح دوباره ببدن برگردانيده ميشود. معاد از اصول دين مقدس اسلام و اعتقاد به آن واجب است كه هر كس دوباره پس از مرگ زنده ميشود و بجزاي عقيده و عملش ميرسد.

مساله معاد كه ابتدايش مرگ و قبر و بعد برزخ و سپس قيامت كبري و پايانش بهشت يا جهنم است با اين حواس ظاهري درك نميشود هر چند اصل معاد بدليل عقل ثابت است بتفصيلي كه ذكر ميشود لكن محال است كسي بتنهائي سر در بياورد كه بعد از مرگ چه خبر است غير از وحي راه ديگري ندارد زيرا هر كس در هر عالم و مقامي است ادراكش از حدود آن عالم تجاوز نخواهد كرد مثلا طفلي كه د رعالم دحم است محال است چگونگي و بزرگي عالم بيرون رحم را بفهمد و

محال است بي پاياني فضا و موجودات آنرا دريابد همچنين كسي كه در عالم ملك و اسير ماد۹ و طبيعت است چگونه ميشود ملكوت را بفهمد كه باطن عالم ملك است و جايگاهش پس از خلاصي از اين عالم ميباشد و خلاصه خصوصيات عوالم پس از مرگ نسبت بكسي كه در عالم دنيا است غيب است و برا يشناختن آن جز تصديق آنچه را كه حضرت آفريدگار خبر داده راهي نيست.

خصوصيات معاد ، ربطي بعقل ندارد
بنابراين اگر كسي بگويد از عقل ما دور است كه پس از مرگ فالن طور شود اصلا حرفش مورد قبول نيست چون ربطي بعقل ندارد و جميع عقلا پشت بپشت هم بزنند از جزئيانات عالم ديگر خبري نخاهند داشت چيزي كه هست آنچه را كه محمد (ص) و آل او فرموده اند ما هم تصديق مينمائيم زيرا آن بزرگواران معصوم و محل نزول وحي حضرت آفريدگارند.

 

آيا مرده حرف ميزند؟
با اين بيان شبهاتي كه بعضي از بيخردان ميكنند معلوم شد كه همه بي اساس است مانند اينكه ميگويند كسي كه مرد بدنش در حكم جماد اس نظير چوب خشك، ديگر سئوال و جوابش در قبرش چيشت و ما اگر دهان مرده را از چيزي پر كنيم روز ديگر قبرش را بشكافيم و جسدش را ملاحظه كنيم خواهيم ديد كه چيزي از دهانش خارج نشده است (جواب اين اشبه بزودي روشن ميشود)

نطق اختصاص بزبان ندارد
اين اشكالات د راثر بيخبري از آخرت دستگاه آفرينش و نداشتن ايمان بغيب اس اين استعجابها شاهد كمي اطلاع و فهم است خيال ميكند نطق فقط مال زبان اس ارواح نطقي نداردند جنبش براي پاي حيواني است ارواح جنبش ندارند، در حاليكه خودش هر شب هنگام خواب گفتگوها دارد بدون اينكه زبان و لبش جنبش داشته باشد و كسيكه نزديكش بيدار باشد صدايش را نميشنود و همچنين سيرها دارد بدون اينكه بدنش در بستر جنبش داشته باشد.

حكمت رويا ، تصديق انبيا است
حضرت موسي بن جعفر (ع) ميفرمايد بشر در ابتداي خلقت ، رويا (خواب ديدن) نداشت و بع خدا به او داد سببش آن بود كه خداوند پيغمبري را براي دعوت و هدايت مردم زمانش فرستاد و او مردم را به اطاعت و بندگي پروردگار عالم امر كرد گفتند اگر ما خداي را بپرستيم در برابرش چه داريم در حاليكه دارائي تو از ما بيشتر نيست آن پيغمبر فرمود اگر اطاعت خدا كنيد جزاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما دوزخ است گفتند بهشت و دوزخ چيست؟

پس براي ايشان هر دو را توصيف كرد و شرح داد پرسيدند كي به آن ميرسيم فرمود هنگاميكه مرديد گفتند ما مي بينيم كه مرده هاي ما پوسيده و ريسيده و خاك مي شوند و برا يآنها چيزي از آنچه و صف كردي نيست و آن پيغمبر را تكذيب كردند.
خداوند احلام (خواب ديدن) را براي آنها قرار داد در خواب ديدند كه ميخورند و مي آشامند و حركت ميكنند ميگويند و غيره چون بيدار شدند اثري از آنچه ديده بودند نديدند پس نزد آن پيغمبر آمدند و خوابهاي خود را بيان كردند آن پيغمبر فرمود خداوند خواست حجت را بر شما تمام كند روح شما چنين است هنگامي كه مرديد هر چند بدنهاي شما در خاك پوسيده شود ارواح شما در عذاب است تا قيامت (يا در روح و ريحان و ناز و نعمت)

نپذيرفتن از كم ظرفيتي است
لازمه عقل كثرت محتملات است يعني هر مطلبي كه ميشنود و محال فقلي نباشد احتمال بدهد شايد صحيح باشد و اگر خبر دهنده اش معصوم باشد بگويد حتما صحيح است. وقتي كه كم عقل و جاهل است ميگويد اين حرفها چيست؟

نپذيرفتن دليل بر گوچكي و كم ظرفيتي است كه نميتواند فوق طبيعت را دريابد مثل حيوان دو پائي است كه اندازه ادراكش همين است خوردن و خوابيدن و با جنس مخالف جمع شدن است البته با خر و گاو هم اگر بگويند وقت مردن ملك مي ايد يا در قبر سئوال و جواب ميشود نميتواند قبول كند چون حد ادراكش از شكم و فرجش نميگذرد. چنانكه قبول مطالب عاليه مال بزرگي و وسعت روح است. شرح مساله معاد بطور تفصيل اقتضاء ندارد آنچه كه ميشود از منزل اول تا آخر كه د راخبا ر اهل بيت (ع) ذكر شده گفته ميشود.

 

منزل اول مرگ
حقيقت مرگ بديده شدن علاقه روح از بدن است براي علاقه روح به بدن تشبيهات زيادي شده است بعضي گفته اند مثل كشتي بان و كشتي كه مرگ، كشتي را از تحت اختيار كشتيبا ن بيرون ميبرد ميگوئي پاي، دست من، چشم من، من غير از دست و پا و چشم و گوش است وقت يكه ميگوئي رفتم درست است كه تو رفتي لكن بپايت رفتي و تو غير از پا هستي، ميگوئي ديدم؛ شنيدم، گفتم همه برگشتش بشخص واحد است اين شخص، روح شريف تواست كه از اين مظاهر ظهور پيدا ميكند روح مي بيند، مي شنود اما از اين سوراخ چشم و گوش پس بيننده روح است اين چشم آلت ديدن اوست روح چراغي است كه در ظلمتكده تن روشن گرديده اس از مجراي چشم و گوش و ساير حواس روشنائي ميدهد.

مرگ يعني جابجا كردن چراغ. مثلا فرض كنيد د ركلبه اي كه چندين سوراخ داشته باشد چراغ كازي قرار دهيد از اين مجراها روشني ميدهد چراغ را ك بيرون بردند تاريك ميشود مرگ يعني بيرون بردن اين چراغ از بدن.
روح نسبت به بدن داخل و خارج ندارد

لكن بايد دانست كه علاقه روح به بدن نه از جهت حلول است يعني روح داخل بدن باشد نه اينطور نيست چون روح مجرد اس و جسم نيست داخل و خارج ندارد فقط علاقه دار توجه تامي به بدن دارد مرگ يعني قطع علاقه از بدن.
واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه مرگ باذن خداست همان كسي كه روح را به بدن علاقه داد د رشكم مادر تا روز آخر همان كس هم قطع علاقه مي كند محيي اوست و مميت هم اوست آنقدر د رقرآن ذكر شده كه خدا زنده ميكند و خدا ميميراند بعضي از عوام از عزرائيل بدشان مي آيد و او را دشمن ميدارند ديگر نميدانند كه او پيش خود كار نميكند او از طرف پروردگار عالم ماموريت دارد.

كيفيت قبض روح
در كيفيت قبض روح د رضمن احاديث معراج است كه حاصلش اين اس كه لوح يجلو حضرت عزرائيل است كه نام همه در آن ثبت شده هر كس اجلش برسد اسمش پاك ميشود و فورا عزرائيل قبض روحش مي كند در آن واحد ممكن است هزارها نفر نامشان پاك شود و عزرائيل هم قبض روحشان نمايد تعجبي ندارد مثل بادي كه هزار چراغ را يكمرتبه خاموش كند همه بخدا بر ميگردد عزرائيل قبض روح ميكند. اما د رحقيقت خدا ميرانده چون از طرف اوست جل وعلي.

خدا ميميراند يا عزرائيل يا ملائكه
از اين بيان ظاهر ميشود د رقرآن مجي كه قبض روح را به خدا نسبت داده و د رجاي ديگر نسبت به عزرائيل و در جاي ديگر به ملائكه كه اعوان و انصار عزرائيل ان هر سه صحيح است چون عزرائيل و اعوان و انصار او به امر خداوند جانها را مي گيرند مانند سلطاني كه بوسيله لشكر و سردارانش، كشوري را فتح ميكند پس صحيح است گفته شود لشكر فلان، كشور را فتح كرد چنانكه اگر بگويند فلان سردار فتح كرد نيز درست است و در حقيقت سلطان كه تدبير و حكمراني لشكر با اوست فتح كرده است و اين مثال براي نزديك شدن مطلب به فهم است و گرنه اصل مطلب از اينها بالاتر است.

خداوند براي مرگ اسبابي ساخته
بالجمله خدا د رموقع مرگ جانرا مي گيرد ولي متوجه باشيد ك پروردگار عالم، دنيا را دار اسباب قرار داده از آن جمله براي مرك هم اسبابي معين فرموده مانند از بام افتادن، مريض شدن؛ كشته شدن و غيره، البته اينها بهانه و سبب است چون بسياري هستند كه مرضهاي سخت تر از او هم داشتند و نمردند پس اين به تنهائي موجب مرگ نميشود؛ اگر پيمانه عمرش تمام شده باشد؛ جانش را پروردگار عالم قبض ميفرمايد. وگرنه چه بسيار اشخاصي كه صحيح و سالم بودند، بدون هيچگونه سابقه كسالتي مردند.

 

شكل عزرائيل نسبت به محتضرها
جمله ديگر راجع به ملك الموت است كه وقت براي قبض ارواح مي آيد، شكلش نسبت به محتضر فرق ميكند. روايتي دارد كه حضرت ابراهيم (ع) تقاضا كر كه هيئت عزرائيل را هنگام قبض روح كافر ببيند. عرض كرد كه طاقت نداريد، فرمود ميل دارم ببينم، عزرائيل خودش را به آن هيئت نشان داد و ابراهيم ديد صورت مرديست سياه رنگ كه موهاي بدنش ايستاده؛ بدبو، لباس سياه پوشيده، از دهان و بيني او شراره آتش و دود خارج ميشود ابراهيم غش كرد، پس از بحال آمدن فرمود: اگر كافر هيچ عذابي نداشته باشد، بس است عذابش در ديدن تو و بالعكس هم راجع به مومن.

حضور ملائكه و شياطين هنگام مرگ
شياطين هم براي اغواء از طرف چپ محتضر مي آيند ملائكه هم اط طرف راست كار شياطين هميشه فريب دادن است مخصوصا هنگام مرگ كه اگر ايماني هم باشد بدزدند، چون ميزان سعادت و شقاوت آخر كار است، همانطوريكه زندگي كرده ميميرد و همانطوريكه مرده زنده ميشود هر آرزوئي كه داشته باشي هنگام مرگ با آن آرزو ميميري. اگر آرزويت ديدن جمال علي (ع) است، مونست جمالش مي باشد، اگر آرزويت هوي و هوس است آن هنگام نهايت طلوعش مي باشد.

لكن كسي كه اهل ايمان شد؛ خداوند وعده فرموده است كه او را نگهدارد و شيطان را به او دسترس نيست به ابي زكرياي رازي هنگام مرگش ميگفتند بگو لااله الا الله ميگفت نمي گويم. حالت غشوه اي به او دست داد؛ پس از اينكه بهوش آمد. گفت كسي بنظرم آمد كه ميگفت اگر ميخواهي خوشبخت و سعادتمند شوي بگو عيسي ابن الله من گفتم نميگويم پس از اصرار زياد گفت بگو لا اله الا الله ، گفتم چون تو مي گوئي نمي گويم.
حربه اي آمد و او را بر زبان جار يساخت و از دنيا رفت. كسي كه يك عمر از روي صرق موحد بود، چطور د رآن هنگام شيطان بر او مسلط ميشود؟ بلي اگر مدت عمرش را به پيروي از شيطان گذارنده، در آن ساعت هم انيسش شيطان است.

 

آساني و سختي جان دادن
در روايات تصريحاتي بسختي جان كند شده و در بعضي تشبيه بكندن پوست از بدن زنده گرديده و در بفضي ديگر است كه اگر سيگ آسيا با ميخ درب قلعه را در چشم بگذارند و آن در برخي ديگر از روايات، سختي آن تشبيه شده به اينكه بدني را با قيچي يا اره قطعه قطعه كنند. و از بعضي از محتضرين هم ناراحتي هاي فوق القاده مشاهده مي شود كه گفتني نيست؛ براي بعضي هم مردن مثل بو كردن بهترين گلها است.

در بعضي روايات ميفرمايد: تغيير لباس كثيف به تميز است و در پاره اي ديگر تشبيه به برداشتن غلها و بندها از بدن شده است يعني مرگ خلاصي پيدا كردن از محبس عالم طبيعت است.

سختي جان دادن كفاره گناهان مومن
بطور كلي هيچ يك از اين دو قسم جان دادن كليت ندارد بلكه نه هر كس اهل ايمان شد آسان جان ميدهد، بلكه بسياري از مؤمنين هستند كه لطف خداي تعالي شامل حالشان مي شود و بعضي از گناهانشان را بسختي جان كندن جبران ميفرمايد با اينكه مؤمن از دنيا ميرود، لكن چون بايد پاك برود؛ او را اصلاح ميكنند و نسبت به كفار دهانه آتش و مقدمه عذابشان مي باشد.

آسان جان دادن كافر به خاطر نيكي كرده
گاه هم مي شود كه كفار و فساق آسان جان ميدهند چون اين شخص اهل عذابست لكن د رعمرش كار چوبي هم كرده، آسان جان ميدهد كه حسابش همينجا تصفيه شده باشد مثلا بواسطه انفاقي كه كرده يا كمك مظلومي كه نموده و عوض آسان جان ميدهد تا ديگر در آخرت طلبي نداشته باشد چنانكه مومن براي پاك شدنش از گناه؛ سخت جان ميدهد و در حقيقت برا يكافر، جان دادن؛ اول بدبختي است چه آسان و چه سخت و برا يمومن هم نعمت و سعادت است چه آسان و چه سخت.بنابراين بهيچوجه آساني و سختي جان دادن نسبت به مومن و كافر؛ نيكو كار و بدكار كليت ندارد.

قبض ارواح كفار با شكنجه
در جلد سوم بحار حديث شريفي است كه روزي خاتم الانبياء محمد (ص) بديدن ابن عم گرامي خود علي بن ابيطالب (ع) تشريف آوردند در حاليكه ايشان چشم درد شديدي داشتند بطوريكه صداي ناله آقا را بلند كرده بود با آنكه اميرالمومنين (ع) كوه صبر بود. رسول خدا (ص) خبر موحشي به علي (ع) داد كه سختي درد چشم را فراموش فرمود.

فرمود يا علي (ع) جبرئيل به من خبر داد كه قبض روح كفار را كه مي كنند؛ عده اي از ملائكه عذاب مي آيند و با تازيانه ها و سيخهاي آتشين جانش را ميگيرند اميرالمومنين عرض كرد يا رسول الله (ص) اينطور جان دادن هم از امت شما هم هست؟ فرمود آري سه طايفه از مسلمانانند كه اينطور جان ميدهند اول حاكم جور است، دوم خورندگان مال يتيم، سوم شاهد ناحق است يعني كسي كه بر خلاف حقيقت شهادت ميدهد.
اجمالا از ماست كه بر ماست، هر كس آنچه را كرده مي بيند. نتيجه اغمالمان اسان يا سخت جان دادن است.پناه بر خدا گاهي ممكن است بواسطه بدي اعمال بي ايمان از دنيا برود.

شاگرد فضيل بي ايمان ميميرد
در تذكره ها ضمن حالات فضيل اياز تئب مشهور مينويسد: داناترين شاگردانش مريض شد به مرض موت فضيل وعده اي به عيادتش آمدند فضيل سوره يس را شروع كرد؛ اين بدبخت زير دست استادش زد و گفت نميخواهم قرآن بخواني. بدبختي كه يك عمر به مسجد، به مدرسه، به مجلس عبادت مي آمد، اهل قرآن بودگ حالا ميگويد نمي خواهم قرآن بخواني و شهادتين را هم نگفت و در همان مجلس مرد.
فضيل از اين قضيه خيلي اندوهناك شد، د رگوشه اي خزيد و از خانه بيرون نيامد تا اينكه روح حبيث همان شاگرد را در خواب ديد، از او سبب عاقبت بشريش را پرسيد، گفت سه چيز در من بود كه بي ايمان از دنيا رفتم اول حسد كه نميتوانستم كسي را بالاتر از خودم ببينم. آري حس ايمان را چون آتش كه هيزم راميخورد از بين ميبرد.

 

بي ايمان مردن در اثر گناهان
دوم نمامي بوده يعني ميان بهم زني زن و شوهر را از هم جدا ميكند. اگر كسي پشت سر ديگري حرف زد مبادا بروي برايش خبر ببري كه فالن كس فحشت داد! نه بلكه برعكس؛ اگر بينشان شكر آب است بگو فلاني پشت سرت خوبيت را مي گفت، انجا دروغ عيبي ندارد چون بين دو نفر را اصلاح ميدهد برعكس نمامي كه بزرگترين عيب است علاوه بر اينكه كدورت و نفاق را زيادتر ميكند. خيال راحت اين شخص بيچاره را كه برايش خبر آورده از بين ميبرد، دلش را چركين مينمايد و ايجاد فتنه كه بدتر از قتل است ميكند.

و سوم شرابخواري او بوده است. بلي اين سه گناه بزرگ موجب شد كه كسي كه عالم و فاضر و مدرس و غيره بوده بي ايمان از دنيا برود.

دوست داشتن مرگ
مطلب مهمي ك بايد دانسته شود حب لقاءالله است يعني مؤمن نبايد ا زمرگ بدش بييد و از آن وحشت داشته باشد نه آنكه آرزوي مرگ كند يا پناه بر خداخود كشي نمايد زيرا تا در اين عالم است مي تواند از كناهان توبه كند و خود را پصاك نمايد و برخيرات خود بيفزايد بلكه هر وقت خداوند مرگ او را خواست؛ بايد مرگ را در آن حال نعمت بداند زيرا اگر اهل طاعت است زودتر بدار ثواب ميرسد و از آثار حسنه كردارش بهره مند ميگردد و اگر گنهكار است بوسيله مرگ رشته گنهكاريش گسيخته و استحقاق عفويتش كمتر مي شود.

خلاصه عاقل بايد مرگ را در وقتيكه خدا بخواهد دوست بدارد چون يگانه وسيله رسيدن بتمام سعادت اوست يعني خلاصي از دار الغرور و رسيدن به دار السرور و ورود بر بساط حضرت آفريدگار و وصال دوستان حقيقي يعني حضرت محمد و آل اطهارش عليهم السلام و ساير ارواح شريفه اخيار و ابرار است. و همچنين بايد تاخير مرگ و طول عمر را تا اندازه اي كه خدا خواهد دوست بدارد براي اينكه بيشتر بتواند براي اين سفر مبارك و طولاني تدارك ببيند.

علاقمندي به دنيا مذموم است عقلاً و شرعاً
كراهت از مرگ و دوستي ماندن د ردنيا به جهت بهره مندي از خوشي هاي آن چنانكه حال اكثر مردم است غلط و بيجا است عقلاً و شرعاً. اما عقلاً پس اولا خوشي مطلق د راين عالم يافت نميشود تا صد مشت در دهني نزنند لقمه اي در آن نميگذارند كدام خوشي اس كه صدها ناخوشي و ناراحتي پيش و پس آن را نگرفته باشد؟

اگر جوانيست پيري و ناتواني پيش آمد قطعي آنست، اگر سلامتي است كه شرط اساسي هر بهره مندي از خوشيهاي اين عالم است، در هر لحظه انواع مرضهاي گوناگون آن را تهديد ميكند، اگر مال است كه وسيله رسيدن بخوشيها است كه به هزاران ناراحتي بدست مي آيد و به هزاران آفت محفوف و همراه است و اگر مقام و منصب است كه با هزاران مزاحمت توام است و از همه گذشته تمام آنها در معرض فنا و زوال است.
دل بر جهان مبند كه اين بي وفا عروس با هيچ كس شبي به محبث بسر نكرد

دوستي دنيا صفت كفار و سر هر گناه
اما شرعاً در قرآن مجيد حب دنيا را يكي از صفات كفار دانسته و فرموده يعني كفار به زندگي دنيوي دلخوش شدند و به آن قرار گرفتند و نيز فرموده آيا به جاي حيات هميشگي آخرت، زندگي فاني دنيوي را پسنديده ايد؟ و درباره يهود ميفرمايد هر يك از آنها دوست ميدارد هزار سال در دنيا عمر كند. و آيات قرآن مجيد در اين باره زياد است و همچنين اخبار و روايات بيشمار است در اينجا حديث مشهور نبوي (ص) در كتاب شريف اصول كافي است كه دوستي دنيا تمام گناهان است.

 

كراهت مرگ و گريه بربستگان
از آنچه ذكر شد دانسته گردي كه كراهت از مرگ و دوستي بودن در دنيا از جهت دلخوشي به آن و حائل شدن مرگ بين او و آنچه كه مورد علاقه اش هست، عقلاً و شرعاً ناپسند است اما اگر كراهت از مرگ و حب تاخيرش براي اين باشد كه بيشتر تدارك سفر آخرت كند و چون به مرگ دفتر اعمال بسته مي شود مايل است ديرتر بميرد تا بيشتر بهره ببرد، بسيار خوبست.

اما مرگ بستگان و دوستان، دوست نداشتن و وحشت و ناراحتي از مرگ ايشان اگر ازجهت مادي باشد، غلط و بيجا است مثلا گريه كند كه چرا از خوشيهاي اين عالم بريده شد يا اينكه خودش ا زخوشيهائي كه بوسيله او به آنها ميرسيد محروم گرديد. ولي اگر از جهت مفارقت و جدائي باشد، نظير چند همسفر و هم خرج كه يكي از آنها جدا شود و زودتر به وطن مالوف برسد قهراً ديگران متاثر مي شوند، اگر اينطور باشد بسيار خوبست بلكه مستحب است كه برا ي مومن و ابتلاء به مفارقت و دوري او گريه كند، به خصوص در صورتيكه با بودن آن مومن بهتر و بيشتر ميتوانست تدارك توشه سفر آخرت را ببيند.

بي صبري نتيجه از آخرت
چون بيشتر مزدمان خصوصا زنها گرفتار حب دنيا هستند، هرگاه كسي از بستگانشان بميرد سخت ناراحت شده و از پا د رمي آيند و جزع و بيصبري ار از اندازه گذارانيده مانند كسي كه ميخواهد هميشه در دنيا بماند آنكه مرده نيست شده است. اگر ميدانست آنكه مرده مسافري بوده كه زودتر بوطن رسيد و او هم بزودي به او ملحق خواهد شد؛ چنين بي صبري نميكرد.

حضرت صادق (ع) مرد پسر مرده اي را ديدند كه زياد بر مرگ فرزندش جزع مي نمود و بي صبري مي كرد. اما فرمود از مصيبت كوچك جزع ميكني و از مصيبت بزرگتر (مصيبت آخرت) غافلي اگر آماده صفر آخرت خودت بودي و در مقام تدارك آن برمي آمدي، بر مرگ فرزندت اينطور جزع نميكردي پس به فكر آخرت نبودنت مصيتبي سخت تر از مصيبت مرگ بر فرزند است.

الطاف وانعام خداوندي
و بالجمله حال مومن نسبت به مرگ بايد مانند حال كسي باشد كه چندي خدمتگزار سلطان بوده و اط طرفش او را خبر كنند كه د روقت غير معين تو را احضار ميكنند تا مورد انعام و الطافش واقع شوي و پاداش خداتت را به بيني البته اين شخص از اين مژده؛ فرحناك مي شود ولي دوست دارد كه ديرتر او را احضار كنند تا بتواند خدمات بيشتري انجام دهد و كارهائي كه بيشتر جلب نظر و رضايت سلطان ر ميكند ب جاي آورد. همچنين مومن از اصل مرگ كه رسيدن به دار ثواب است خواشحال است لكن تاخيرش را دوس ميدارد تا بندگي بيشتري كند و درعين اينحال هر لحظه اي كه اراده حتمي خداوندي به مردنش تعلق گيرد راضي و دلخوش است با حسن ضن به خداوند كريم و شوق لقاي دوستانش محمد و آل عليهم السلام.

 

حضور اهلبيت (ع) هنگام نزع
در روايات بسياري ذكر شده كه محمد (ص)‌و علي(ع) و در برخي ديگر خمسه طيبه با فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و د رپاره اي ديگر تمام چهارده معصوم هنگام مرگ بر بالين مومن حاضرند البته صورت نوريه آنها و بدن مثالي.

يكي از اصحاب حضرت رضا (ع) د رحال مرگ بود حضرت به بالينش تشريف آوردند در حال سكرات چشمش را روي هم گذاشته بد عرض كر الان رسول خدا (ص) و علي (ع) و فاطمه (ع) و حسن (ع) حسين (ع) تا حضرت موسي بن جعفر (ع)‌را مي بينم. و همجنين عرض كرد آقا صورت نوريه شما حاضر است.خلاصه از مسلميات است كه هركس اهلبيت را هنگام مرگ ملاقات مي كند و نسبت به اندازه معرفت و محبتش به آقايان بهره يبرد.

در حديث مشهور حضرت اميرالمومنين (ع) به حارث همداني است كه فرمود هر كس هنگام مرگ مرا ملاقات خواهد كرد چه كافر و چه مومن بلي چيزي كه هست براي مومنين نعمت است و مشاهده جمال دلربايش از هر لذتي لذيذتر است. و براي كافر و منافق مضهر قهر پروردگار مي باشد.

گزارشهاي پس از مرگ
پس از گرفته شدن جان، روح بالاي بدن قرار ميگيرد روح مومن را به آسمانها ميبرند و روح كافر را به پائين ميبرند وقتيكه جنازه را حركت ميدهند اگر مومن است صدا ميزند مرا زودتر به منزلم برسانيد و اگر كافر اس ميگوي عجله نكنيد، مرا زود بقبر نبريد، هنگام غسل دادن اگر مومن است د رجواب ملك كه به او ميگويند آيا دلت ميخواهد به دنيا برگردي ميگويد نه ديگر نميخواهم بتعب و سختي برگردم.

روح ميت د رتشييع جنازه و هنگام عسل حاضر اس غسال را مي بيند، تشييع كنندگان را مشاهده مي كند؛ صحبتشان را ميشنود لذا امر شده اس كه دراطراف ميت خيلي قال و قيل و صحبتهاي متفرقه نكنند رفت و آمد زيادي ننمايند مشغول ذكر و تلاوت قرآن باشند.پس از اينكه او را دفن كردند بطوريكه بعضي از محدثين از اخبار استفاده كرده اند روح علقه ديگري به بدن پيدا ميكند وقتيكه مشيعين رد ميشوند ميفهمد كه غريب و تنها او را رها كرده اند ناراحت ميشود.

اولين بشارتيكه به مومن در قبر ميدهند اينستكه خدا تو را و تمام تشييع كنندگان را آمرزيد. ضمناً مومنين مواظب باشند كه دعايت مراسم مذهبي و مستحبات هنگام احتضار و غسل و كفن و دفن را بنمايند مخصوصا مستحب است ولي ميت پس از مراجعت تشييع كنندگان برگردد و تلقينش را بگويد اين آخرين تلقين است و قبل از آنهم دو تلقين وارد است؛ يكي د رحال احتضار ودوم د رهنگام دفن.

سئوال و جواب قبر
از جمله چيزهائيكه بايستي به آن اعتقاد داشت و جزء ضروريات مذهب شيعه است «سوال منكر ونكير في القبر حق» قدر مسلم اين است كه شخص بايد اجمالا عقيده داشته باشد كه در قبر سئوال و جوابي هست حالا به چه كيفيت است؟ آيا با اين بدن جسماني است، يا با بدن مثالي يا مثلا د رهمين قبر خاكي است يا از روح سئوال كرده ميشود و به واسطه علاقه اي كه با بدن دارد اين بدن هم متاثر ميشود يا جور ديگري است اگر تصور بشود اينها را كارنداريم زيرا دانستن تفصيل اين امور لزومي ندارد و نيز راهي براي دانستن آنها جز اخبار نيست د رجلد سوم بحارالانوار و حق اليقين فرموده از احاديث معتبره ظاهر ميشود كه سئوال و فشار قبر دربدن اصلي است و روح به تمام يا بعض بدن بر ميگردد(يعني تا سينه يا كمر چنانكه د ربعض اخبار است) كه قدرت بر فهم خطاب سئوال و جواب داشته باشد.

پرسش از عقائد و اعمال
چيزيكه بايد بدانيم آنستكه از چه سئوال ميشود؟ در قبر از عقايد و اعمال پرسيده ميشود به او ميگويند خدايت كه بود، پيمبرت كه بود چه ديني داشتي؟ اين را از هر فردي خواه كافر مي پرسند مگر از بچه هاي نابالغ و ديوانه ها و كم عقلها؛ اگر عقيده حقه باشد عقايدش را ذكر ميكند و شهادت به وحدانيت پروردگار و رسالت خاتم الانبياء و امامت هدي (ع)‌ميدهد و گرنه زبانش گنك مي شود بعضي هستند از ترس به ملكين ميگويند تو خدائي گاه ميگويند مردم ميگفتند محمد (ص) پيغمبر است قرآن كتاب خداست يعني از عهده جواب بر نمي آيند خالصه اگر توانست جواب دهد دري از سمت بالا باز ميگردد و تا چشم كار ميكند به قبرش توسعه ميدهند يعني در عالم برزخ كه تا قيام قيامت صول ميكشد در گشايش و راحتي است و به او ميگويند به خواب خوابيدن عروس و اگر ازعهده جواب برنيايد دري از جهنم برزخي به روياو باز ميشود نفخه از از نفخات دوزخ قبرش را آتش ميزند.

 

فايده سئوال و جواب در قبر چيست؟
خدا ميداند شخص مومن است يا كافر، نيكو كار است يا بدكار، پس سئوال و جواب براي چه؟ سئوال و جواب درقبر ابتداي پيدا شدن نعمت است براي مومن. چقدر كيف ميكند و لذت ميبرد وقتي كه دو ملك را با آن قيافه هاي زيبا و دلربا مشاهده ميكند و آن بوي گل و ريحان بهشتي كه همراه دارند استشمام مينمايد لذا نام ايشان براي مومن بشير و مبشر است.

ديگر آنكه خود سئوال و جواب براي مومن كيف دارد. بچه ها را ديده ايد د رمدرسه وقتيكه درسشان را خوب خوانده باشند؛ كيف ميكنند كه از آنها سئوال شود تا به روز كمال بدهند مومن هم ميل دارد كه از پروردگارش بپرسند تا با كمال اطمينان به يگانگي پروردگار و رسالت محبوبش شهادت دهد.

ديدار ملائكه عذاب و ابتداي ناراحتي
هر قدر كه مومن ا زسئوال و جواب لذت ميبرد و براي او نعمت و ابتداي آسايش است؛ براي شخص كافر هم ابتداي بدبختي و شكنجه است. آمدن ملكها براي كافر موحش است. در روايات است كه هنگام آمدن؛ صداي دعد ميدهند، از چشمانشان آتش ميجهد، موهاي آنها روي زمين ميكشد، با منظره ترسناكي با ميت كافر مواجه ميشوند لذا نامشان براي كافر نكير ومنكر است.

در ساير پرسشها در ميماند
كسي كه يك عمر با خدا كاري نداشته، خدايش را نميشناخته، معلوم است چه بر سرش مي آيد وقتي كه از او درباره خدايش بپرسند. يك عمر خدايش پول بوده، شهرت بوده، رياست بوده، باخداي عالم كاري نداشته است تزلزلي در او پيدا ميشود كه نميتواند پاسخي بدهد. بعضي از عهده جواب بر مي آيندلكن در پاسخ سئوال از پيغمبر در ميمانند و بعضي هم در ساير عقايد حقه، برخي هم ازعهده جواب نسبت به عقايد برمي آيند لكن د رپاسخ اعمال د ميمانند.

از كردار پرسش ميشود
د رجلد سوم بحارالانوار است كه يكي را از عقائدش د رقبر سئوال كردند، همه را بخوبي جواب داد، از اعمالش پرسيدندهمه را خوب جواب داد. تنها به او گفتند يادت هست روزي مظلومي را ديدي و بفريادش نرسيدي، ديدي آبرويش راميريزند، مالش راميبرند و ميتوانستي كمك كني ونكردي؟ اينجا در پاسخ درماند كه در موردي به وظيفه خودش عمل نكرده است به او گفتند كه يكصد تازيانه از عذاب درباره تو حكم شده، يك تازيانه به اوزدند قبرش را پر از آتش كردند.
بلي براي ترك يك واجب اينطور ميشود. مقصود اينست كهنگوئيد كار ما درست است بر فرض كه اصول عقايدت درست باشد و با همين اعتقاد صحيح از دنيا به روي، اعمالت را چه ميكني، آيا ميتواني دعوي كني كه از جهت عمل لنگ نيستي؟ معصوم ناله ميكند كه من و تو چه بگوئيم.

انيس قبر عمل است
مسلم اس كه هر كس درقب انيسش عملش ميباشد چنانكه د رقرآن مجيد و روايات به آن تصريح شده است از آن جمله صدوق عليه الرحمه در كتاب خصال وامالي ومعاني الاخبار از قيس بن عاصم روايت كرده كه باجمعي از قبيله بني تميم خدمت رسول خدا (ص) مشرف ميشود و عرض ميكند يا رسول الله (ص) ما را موعظه اي فرا كه از آن بهرهمند شويم زيرا ما بيابان گرديم پس آن حضرت ايشان را به كلمات خويش موعظه فرمود از آن جمله:

اي قيس براي تو چاره نيست از قريني كه با تو دفن شود و او زنده است و تو با او دفن ميشوي د رحليكه مرده اي. اگر يك قرين كريمي باشد تو را گرامي خواهد داشت و اگر ائيم باشد تو را واخواهد گذاشت و محشور نميشوي مگر با او و پرسيدهنميشوي مگر از او، پس آن را قرا رمده مگرصالح زيرا اگر صالح باشد با او انس خواهي گرفت و اگر فاسد باشد وحشت نخواهي كرد مگر از او و آن قرين ،عمل تو است.

خداوند ميترساند
آيات قراني درباره اينكه قرين انسان پس از مرگي نتيجه كردارهايش خواهدبود بسيار است و تنها به يك آيه اكتفا ميشود. ميفرمايد: ياد كن روزي را كه هركس كردار نيك خود را مي يابد كه نزدش حاضر است و همچنين كردارهاي زشت خويش را، آرزو ميكندكه از او فاصله بگيرد و از او جدا نخواهد شد و خداوند شما را از قهرش مي ترساند و خداوند ببندگان خود مهربان است.
قيامت به حكم عقل

اگر دليلهاي نقلي بر فرض نداشتيم و همه پيغمبران بر اينكه روز رستاخيز هست و مردم را به آن دعوت ميكردند كه گفتار و كردار و عقايدتان مورد باز خواست قرار ميگيرد نيامده بودند عقل بزرگترين شاهد و دليل است كه اين گردش عالم افالك و خلاقت اوليه هر موجودي بدون نتيجه و غايتي نخواهد بود. هر عالقلي اطرافش را كه مي نگرد مي بيند شب روز ميشود و روز شب، ميخورد و ميخوابد و تخليه ميكند و شهوتراني ميكند، بچه بزرگ ميشود و جوان بعد پير ميشود و ميميرد.
دستگاه نامتناهي و عريض و طويلي كه مشاهده ميشود آيا منظور همين است! پس انسان را كارخانه نجاست سازي آفريده اند اينكه عبث و لغو است، براي خوردن و شهوتراني كه حيوانات بودند احتياجي به انسان نبود.

منكرين اخرت حكمت خدا را نفهميده اند
آنهائيكه منكر آخرتند؛ خداي را به حكمت قبول ندارند (استغفر الله) چون معنيش اين است كه اين دستگاه بي نتيجه و اغو است اما اشتباه كرده اند، هر جاي از هر چيزي را كه مشاهده مي كنيم؛ همراه با هزاران حكمت است كه بشر ممكن است به پاره اي از آن برسد. ضعيف ترين اجزاء عالم وجود بي مصلحت نيست حتي اجزاء زائد.

 

ناخن بهمنزله اهرم دست
مو و ناخن هم بي حكمت نيست، مثلا از جمله حكمت هاي ناخن، عضو به اين كوچكي و بي اهميتي اين است كه براي انگشتان دست به منزله تكيه و اهرم است. وقتي انسان ميخواهد چيزي را بلند كند، به بركت همين ناخن است كه فشار حاصله را انگشت دست تحمل ميكند وگرنه نميشد چنانكه اگر كاهي ناخن ها را از ته بگيريد براي برداشتن بعضي اشياء به زحمت مي افتيد چه رسد به اين كه اصلا ناخن نباشد.

ديگر اينكه اين ناخن براي خارانيدن بدن مورد استفاده قرار ميگيرد. به علاوه از همين ناخن مواد زائد و كثيف بدن دفع مي گردد براي همين است كه امر شده اقلاً هفته اي يكبار ناخنها ر بگيرند.

دفع مواد زائد بوسيله موها
يك موئي از بدن بي مصلحت نيست. حضرت صادق عليه السلام به مفضل ميفرمايد كه بعضي ار جاهلها گفته اند كه اگر در بعضي جاهاي بدن، مو نميروئيد بهتر بود. اينها ندايسته اند كه آنجا محل رطوبات و مجمع كثافات است اگر مواد زائد و كثيف به صورت مو دفع نشود، شخص مريض ميگردد لذا امر شده كه زود به زود ازاله شود. جميع اجزاء عالم وجود را كه انسان نگاه ميكند مي بيند غرق در حكمت است.

گرد دواي چشم درد از بدن جعل
مشهور است كه جالينوس حكيم در مقام اعتراض به خلقت جعل بر آمد و گفت هيچ فايده اي در او نمي بينم چرا خدا او را آفريده است تا اينكه به درد چشم سختي مبتلا شد با اين كه خودش از جمله بهترين طبيبها بود آنچه را كه از دواها ميدانست به كار برد فايده اي نكرد ديگران هم مداواهائي كردند سودي نبخشيد تا اينكه پيره زني آمد و گفت من گردي دارم كه براي چشم درد خوب است آن رابه كار برد چشمش خوب شد از تركيبات اني گرد پرسيد معلوم شد معجوني بود كه جزء آن از بدن همان جعل مي باشد.

آيا عالم وجود بي حكمت است؟
ذره اي از ذرات عالم وجود بي حكمت نيست آيا خود عالم وجود بي حمت است؟! جزئي از اجزاء بدن حتي ناخن و مو بي مصلحت خلق نشده پس آيا خود بدن انسان بي غرض و مصلحت آفريده شده است؟! هيهات دانشمندان جديد همه اتفاق دارند در اينكه به تمام حكمتها و علتهاي دستگاه آفرينش پي نبرده اند و بعدها خدا داند كه چه عجائبي كشف گردد چنانكه تا سي چهل سال قبل در اروپا فكر ميكردند كه در بدن زائده اعور زيادي است كه همان آپانديست باشد لذا مد شده بود كه حتي افراد سالم هم مي رفتند و جراحي ميكردند و اين زائده را در مي آوردند تا اينك اعلام كردند ك شخص سلام نبايد اينكار را بكند چون پي بردندكه اين در حكم شيپور خطر براي روده ها است هر وقت روده ها چرك كند و خطري آنها را تهديد نمايد اين زائده درد ميگيرد و انسان را ا زاين خطر اگاه ميسازد و پيش از اينكه كار به جاهاي باريك برسد در صدد معالجه بر مي آيد

يك دندان بي حكمت نيست
در بدن يك دندان بي حكمت نيست از دندان آسيائي كاري كه از دندانهاي نيش مي آيد نمي آيد از ۲۴۸ استخوان يك دانه بدون مصلحت نيست يعني اگر نباشد بدن ناقص است و همچنين رگها و پي ها پس آيا تمام بدن بي حكمت است؟! و پس از انكه آفريننده جهان را حكيم دانستيم و كوچكترين چيزي را در دستگاه آفرينش خالي از حكمت ندانستيم آنگاه تدبر مي كنيم د رغرض و حكمت و اصل ايجاد اين عالم مي بينيم غرض از ايجاد جمادات و نباتاب و حيوانات منفعتهائيست كه به بشر ميرسد.

 

اگر تمام خوشي بود باز بيهوده بود
ايا غرض از ايجاد انسان همين حيات دنيوي و زندگي مادي است به طوريكه پس از مرگ نيست و نابود گردد پس اگر به فرض محال حيات انسان در اين عالم از اول تا اخرش همه راحتي و باعيش و نوش بود و هيچ دردي و ناراحتي نداشت بازهم خلقتش عبث و يهوده بود زيرا به هر خوبي كه باشد چون فاني است قابل اعتبار نخواهد بود و محال است اين دستگاه خلقت با اين وسعت و عظمت براي غرض فاني باشد در حاليكه حيات مادي بشري سرتاسر با آلام و مصائب و ناراحتيهاي گوناگون است به قول آسوده شاعر:

يك تن آسوده در جهان ديدم آن هم آسوده اش تخلص بود

هر نوشي با هزاران نيش
و به راستي اگر انسان به مرگ نيست شود و حيات او منحصر باشد به حيات مادي دنيوي كه مخلوط است با انواع كدورات جسماني و روحاني و مصائب و محن وامراض و فتن و تلف وغضب اموال و بيماري و موت اولاد و دوستان و ساير كدورات اصل خلقت و ايجا، عبث و منافي حكمت و كرم و ساير صفات كماليه الهيه

خواهد بود و در اين صورت خلقت انسان در اين عالم شبيه است به اينكه كريمي شخصي راميهماني كند در خانه اي كه مملو باشد او انواع درندگان و موذيان از شير و ببر و پلنگ و مار و عقرب و زنبور و غير اينها و چون وارد شده طعامي نزد او حضر سارند و هر لقمه كه بر دارد چندين جانور بردستش و زبانش نيش زنند و شمشير داران برابرش ايستاده و در هر اسعتي بر او حمله كنند و پيش از انكه آنچه مي خواهد به آن برسد او را گردن بزند.

براي لذت بي درد
پس قطعاً انسان را حياتي ديگر و عالمي بهتر در پيش خواهد بود كه در آن تمام سعادت او ظاهر شده يعني بايد برسد به خوشي كه هيچ ناخوشي با آن نباشد و به راحتي كه هيچ ناراحتي نبيند و به فرح و سروري كه هيچ حزن و غم . ملالي او را عارض نگردد و به لذت و حظوظي كه هيچ فنا و زوالي نداشته باشد.
پس به برهان قطعي و عقلي دانسته گرديد كه انسان ر خداوند براي حيات جاوداني و سعادت و خوشي هميشگي خلق فرموده و در اين حيات عاريت، چندي نگاهش داشته تا تامين آتيه قطعي خود كند و براي حيات ابدي خود از اين عالم توشه بردارد و با دو بال علم و عمل كه تدارك كردهاز اين عالم به عالم ابدي اوج بگيرد.
معاد قابل شك نيست
به راستي اگر انسان به وجدان و عقل و فطرت خود مراجعه كند م يفهمد كه در هر چيزي ممكن است شك ترديد كند مگر در مسئله مبداء و معاد يعني اعتقاد به پروردگار عالم و اعتقاد به حيات ابدي پس از مرگ و عالم جزا كه در اين دو مسئله شك و ترديدي نيست چيزي كه هست بيشتر مردم د راثر فرو رفتن در شهوات و اشتغال به ماديات و ارتكاب گناهان فطرت خود را ضايع كرده و پر از ريب و شك شده اند.
پس به حكم عقل از خلقت اين افلاك و عوالم و بدن هر فردي منظوري است كه درزوز واپسين معلوم ميشود بنابراين بايد از پس اين عالم سراي ديگري باشد.

لازمه عدل خدا بر پا كردن روز جزا است
در بحث توحيد ضمن بيان صفات پروردگار گفتيم كه خدا عادل است. هر موجودي هر چيزي را كه تكويناً ميخواسته بدون اينكه اظهار كند و به زبان بياورد، به او عنايت فرموده . از موارد عدل الهي جزا دادن افرادست نيكو كاراني را مي بينيم كه عمر خود را در علادت و اطاعت و خير و صلاح گذرانيدند و آن طوريكه باي د ردنيا پاداش خود را نديدند و همچنين بدكاراني را مي بينيم كه چه فسادها و تبه كاري ها از آنها سر ميزند و پاداش كردار خود را نمي بينند بلكه غالباً اهل فساد خوش تر از اهل صلاح عمر خود را مي گذرانند و نيز مي بينيم ك بشر چه ظلمهائيكه به يكديگر ميكنند و از غضب و تلف اموال وهتك اعراض و ريختن خونها، و

چون خدا عادل است پس يقيناً روزي را خواهد آورد كه هر كس به جزاي عملش برسد و حق هر كس بر عهده اوست كه داده شود ظابمي كه به مظلومي ظلم كرده در آن روز به آتشي كه وعده داده شده برسد مقتولي كه بي گناه كشته شده از قاتلش انتقام بگيرد و به مظلوم و مقتول اجر دهد تا تلافي شود و نيز نيكو كار را جزاء خير و تبه كار را جزاء شر دهد تا عدل او ظاهر گردد.