معاد

مقدمه
معاد از ديدگاه امام خميني (ره)
«و ما خلقنا السموات والارض و ما بينهما لاعبين»
مكتب پيامبران الهي بر اساس ايمان به مبدا و معاد استوار است مهمترين امري كه در تمام اعصار مورد توجه فرستادگان خدا بوده و حداكثر مجاهده را در راه تحقق بخشيدن به آن مبذول ميداشتند آن بوده كه انسانها را آفريدگار جهان مومن ساخته و بر ايمان به روز معادشان تأكيد و تقويت نمايند.

ايمان به خدا پايه اصل سعادت بشر و شرط اول انسان شدن و انسان زيستن است. ايمان به خدا قيود بردگيها را مي¬گسلد ، آدمي ر اآزاد مي¬سازد، او را به ارزش انساني خود متوجه مي¬نمايد و راه تعالي و تكامل را به رويش مي¬گشايد. ايمان به روز قيامت حس مسئوليت را در نهاد بشر بيدار مي¬كند مردم را براه وظيفه شناسي سوق مي¬دهد، و آنان ر ابه رعايت حدود انساني خود و احترام به حقوق ديگران وادار مي¬نمايد. بيم از كيفر اخروي، به مسلمانان راستين آگاهي مي¬بخشد و از گناه و نا پاكي بر حذر شان مي¬دارد. اميد به پاداش الهي، مؤمنين واقعي را فرمانبردار دين خدامي¬سازد و آنها را درستكار بار مي¬آورد. خلاصه اينكه ايمان به معاد، ضامن اجراء اوامر و نواحي خداوند و موجب تخلق انسان به سجاياي پسنديده و اخلاق است.

ايمان به روز جزا در جهان بيني مكتب اسلام يكي از اركان ضروري دين و از جمله اصول قطعي اعتقادي است.
آنچه بايد مورد توجه قرارگيرد اين است که در مقابل مكتب الهي اسلام ، مكتب مادي – قرار دارد.
با توضيح مختصر از مقايسه ميان جهان بيني مكتب مادي با جهان بيني مكتب الهي اسلام موضوع روشن مي¬شود . عدم ايمان به معاد چه تأثيري مي¬تواند در زندگي فردي، اجتماعي و در نهايت مسير تكاملي انسان بگذارد.

پيرو مكتب مادي معتقد است كه جهان و انسان پديدهايي هستند صد در صد مادي و بر اثر علل و عوامل گوناگون طبيعي ، انفعال هاي مختلف مواد به طور تصادف و اتفاق به وجود آمده¬اند.
در حاليكه پيرو مكتب اسلام عقيده دارند كه هستي، منحصر به ماده و موجودات مادي نيست بلكه آنها قسمتي از عوالم وجودند و قسمت ديگر هستي، فوق ماده و ماوراء پديده¬هاي مادي است ، هستي تمام موجودات مادي از خداوندي است كه خود منزه از ماده ومبّري از نقائص مادي است.
پيرو مكتب مادي اعتقاد داردكه جهان و انسان دو پديده بي هدفند و در پيدايش آنها برنامه عالمانه-اي بكار نرفته ونقشه حكيمانه¬اي طرح نشده است بلكه هر دو در دامن طبيعت ، بدون محاسبه و مصلحت موجود شده¬اند. در حاليكه پيرو مكتب اسلام عقيده دارد كه در خلقت خداوند بزرگ لغو و بيهوده وجود ندارد در تمام جهان هستي ، هيچ مخلوقي عبث و بي هدف آفريده نشده است.
مكتب مادي، انسان را پديده يك بعدي مي¬داند و عقيده دارد كه آدمي چيزي جز ماده و خواص و آثار ماده نيست.
اعضاء و اجزايش ، قواي ظاهري و باطنيش ، عقل و هوش و تمام فعاليتهاي بروني ودروني هم همه مادي هستند حتي انديشه ها و افكار انسان نيز ناشي از عوامل مادي است كه در مغز جاي گرفته¬اند در حاليكه مكتب الهي اسلام، انسان را دو بعدي مي¬داند، يكي بعد مادي و ديگر بعد معنوي، قرآن كريم هم به بعد مادي «ولقد خلقنا الانسان من سلله من طين» و هم به بعد معنوي انسان اشاره مي¬كند كه همان نفس يا روح آدمي است «ثم انشأناه خلق آخر»

پيرو مكتب مادي خود را مخلوق ماده نادان و معلول عوامل اتفاقي مي¬داند پيرو مكتب الهي اسلام خود را مخلوق خدا مي¬داند و عقيده دارد كه خالق دانا او را بر مبناي حكمت و بر اساس مصلحت آفريده است به او عقل و هوش و فطرت توحيدي داده و با هدايت تشريعي مسير حق را به او ارائه كرده است پيرو مكتب مادي تصور مي¬كند كه حيات انسان همانند ساير جانوران فقط در همين دنياي مادي است و با رسيدن مرگ به كلي پايان مي¬پذيرد. در حاليكه پيرو مكتب الهي اسلام عقيده دارد آنچه زوال مي¬پذيرد جسم مادي انسان است و روح انسان همچنان باقي است و پس از مرگ با شرايط تازه¬اي به حيات خود ادامه مي¬دهد.

امام خميني (ره) يكي از شخصيتهاي بزرگ ديني و سياسي معاصر ماست كه در نوع خود بي نظير يا كم نظير بود . امام در عرفان هم در حوزه نظر يك استاد مسلم بودنند، هم در حوزه عمل عارف و اهل طريقت بودنند.

آنچه قابل توجه است اينكه شخصيت سياسي و عرفاني و فقهي امام (ره) بر اكثريت روشن است. البته با شدت و ضعف ، لكن اعتقاد دارم كمتر كسي از شخصيت فلسفي امام آگاهي دارد، و اين درحالي است كه ايشان حدود سه دهه فلسفه تدريس كردند. ايشان استادي همچون آيت الله رفيعي قزويني درفلسفه داشته و شاگردي چون استاد مطهري تحويل جامعه داده¬اند.
مسأله معاد يكي از مهمترين مسائل در حوزه دين بوده و فيلسوفان در تبيين و اثبات آن بحث هاي مفصلي داشته¬اند در اين تحقيق مي¬خواهيم:
معاد از ديدگاه حضرت امام خميني (ره) مورد بررسي قرار دهيم كه قطعاً اين امر ما را با انديشه-هاي فلسفي امام آشنا خواهد كرد. از خداوند بزرگ استمداد مي¬طلبم اين حقير را در اين تحقيق موفق گرداند.
ان شاالله
نگارنده

فصل اول
ضرورت وجود معاد

ضرورت وجود معاد :
مقدمه: هر انساني فطرتاً ميل به كمال و جاودانگي دارد، شايد بسياري از انسانها تصويري منطقي از كمال و جاودانگي در ذهن خود نداشته باشند وهر انساني كمال را چيزي بداند كه حقيقت كمال غير از آن باشد، اما آنچه مسلم است اينكه بشر در جستجوي كمال است فقدان انسانها سبب شده است كه همواره به سوي وجدان در حركت باشند.
ميل به بقاء كه مهمترين عامل آن حب ذات مي¬تواند باشد از دلايل مهم گرايش انسان به مسأله جاودانگي است. قوانيني كه در طبيعت حاكم است عقلاً نشانگر آن است كه تحقق كمال و جاودانگي در اين عالم براي انسان ممكن نخواهد بود و عالم ديگري بايد وجود داشته باشد تا تحقق كمال ميسر شود. مسأله معاد از اين جهت اهميت فراوان دارد چرا كه كمال و جاودانگي با وجود آن معناي واقعي پيدا مي¬كند، تبيين عقلائي و اثبات آن ، مي¬تواند ميل به جاودانگي را در انسانها به صورت منطقي و هدفمند تقويت نمايد و اين امر در سير زندگي بشر به لحاظ كيفي تأثير بسزائي خواهد داشت. تأكيد اديان الهي ، خصوصاً دين مبين اسلام و فيلسوفان حاكي از اهميت اين موضوع است.
«ايمان به زندگي پس از مرگ از جمله الهامات فطري است. شواهد تاريخي نشان مي¬دهد كه بشر در طول تاريخ زندگي پس از مرگ ايمان راسخ داشته است، اين اعتقاد را مي¬توان از چگونگي ساختمان قبرها و اشيائي كه همراه مردگان به خاک مي¬سپردند مشاهده كرد»

بنابراين بشر با حب ذاتي كه دارد ميل به بقاء و دوام هميشه در او جريان دارد و همواره در مقابل فناء مبارزه مي¬كند. هر عاملي تحت هر شرايطي بخواهد به هستي او آسيبي برساند با تمام قوا ايستادگي مي¬كند، البته با كمي دقت اين ميل به بقا و جاودانگي درغير انسان مثلاً حيوانات مي¬توان مشاهده نمود،چرا كه حيوانات هم با عواملي كه بخواهد هستي انها را به خطر بياندازد مقابله مي-كنند.قدر مسلم كيفيت ميل به جاودانگي در حيوانات نسبت به انسانها يكسان نيست، ميل به حيات ابدي درفطرت انسان سبب شده است كه همواره براي حفظ آن تلاش كند واين درحالي است كه مي¬داند روزي مي¬ميرد. با اين وجود همچنان به جاودانگي مي¬انديشد.

«انسان يك طور خلق شده است كه علاوه بر حيات طبيعي، حيات ماوراءالطبيعه هم دارد وآن حيات مابعد الطبيعه حيات صحيح است . تمام تعلميات انبياء براي نشان دادن راه و مقصد كه همان عالم مابعد الطبيعه است مي¬باشد»
مي¬توان گفت وجود حيات مابعدالطبيعه و ارتباط آن با فطرت انسان سبب شده است انسان عليرغم آن كه مي¬داند روزي خواهد مرد لكن آنرا فناء نداند و همواره به بقاء و جاودانگي بيانديشد.

اهميت اعتقاد به معاد:
بي شك اعتقاد به معاد زندگي را براي انسان هدفدار مي¬كند، آگاهي از كيفيت معاد و علت وجودي آن انسان را مسئوليت پذير كرده و سبب مي¬شود تا او خود را يك موجود رها شده و بي هدف نبيند وجود معاد يعني رابطه انسان با كمال، به عبارتي ديگر انتقال از يك نقص به سوي كمال ، و دين همان چيزي است كه انسان در جستجوي آن است.
« اگر انسان باورش آمد كه يك مبدئي براي اين عالم هست و يك باز خواستي براي انسان هست، مردن فنا نيست بلكه انتقال از يك نقص به كمال است، انسان را از لغزشها محفوظ نگه داشته و به كيفيت و ميل به زندگي او افزوده مي¬كند.»
اگر روزي انسان به اين نتيجه برسد كه هيچ غايتي براي زندگي او نيست و دسترسي به كمال نيز ممكن نخواهد بود ويا اساساً كمال با توجه به مرگ انسان معنايي ندارد دليلي نمي¬بيند تا در جستجوي حقيقت و كمال باشد اما همين كه انسان همواره در تلاش براي تحصيل كمال است نشانگر آن است كه كمال و حقيقت وجود خارجي دارد و دست يافتني است. و اگر گروهي نسبت به اهميت معاد بي اعتنا هستند عدم شناخت و معرفت آنها نسبت معاد و حقيقت انسان است.
«گروهي از دهريون و عده¬اي از علماي طبيعي و دسته¬¬اي از اطباء كه اعتقاد عاميانه نسبت به معاد دارند در فلسفه اعتنايي به آنان نبوده و اينها بهره¬اي از شريعت اسلام و شرايع آسماني ندارند.»
بنابراين چنانچه معاد به خوبي براي انسان تبيين شود معلوم مي¬شود كه تحقق كمال انسان منوط به تحقق معاد است.

حركت جوهريه و استمرار حيات:
از حركت جوهري ملاصدرا به راحتي مي¬توان معناي حيات ابدي و تحقق منطقي جاودانگي را فهميد وقتي انسان كه حقيقت آن نفس اوست در ابتدا جسماني الحدوث بوده و به تدريج در اثر حركت جوهريه به تجرد رسيده و بعد هم به عقل فعال متصل مي¬شود و در اين مرحله نفس بدون جسم بقاء پيدا مي¬كند و روحاني البقاء مي¬شود اين امر نشانگر جاودانگي نفس است چرا كه هيچ نيازي به بدن جسماني جهت تداوم حيات و بقاء ندارد و اين به معناي همان پيوستگي حيات دنيوي انسان با حيات اخروي و به معناي ديگر جاودانگي حيات است.

«برهان حرکت برای ضرورت معاد از این نظر کافی است که حرکت مجموع نظام طبیعت یقیناً مقصد دارد .چون هیچ حرکتی بدون هدف نخواهد بود .همچنین حتماً به آن مقصد می رسد چون هیچ مانعی در بین نیست که مزاحم نیل به هدف باشد زیرا مجموع نظام با همه اجزایش یک واحد خقیق سیال است که به سمت مقصد معین در حرکت است .بنابراین چون اصل هدف داشتن حرکت ضروری است وهم نیل به آن برای مجموع نظام حتمی خواهد بود جریان قیامت به عنوان یک اصل قطعی خلل ناپذیر می باشد»
این از جمله دلایل ضرورت وجود معاد است .

«بدان كه براي هر يك از موجودات عوالم غيب و شهادت، دنيا و آخرت ، مبداء و معادي است گرچه مبدا و مرجع كل، هويت الهيه است، لكن چون ذات مقدس حق، را من حيث هو، بي حجاب اسماء تجلي بر موجودات عاليه يا سافله نيست، و به حسب اين مقام بي اسم و رسم ومتصف به اسماي ذاتيه و صفاتيه و افعاليه نيست واحدي از موجودات را با او تناسبي نيست، پس مبدئيت و مصدريت ذات مقدسش در حجب َاسمائيه است و اسم در عين حال كه عين مسمي است حجاب او نيز هست. پس تجلي در عوالم غيب و شهادت به حسب اسماء و در حجاب آنهاست و هر اسمي را به تعيين علمي در نشه خارجيه، مظهري است كه مبدا و مرجع آن مظهر همان اسمي است كه مناسب با آن است.

امام (ره ) در اين بيان خود به همان حيات ابدي اشاره و تأكيد دارند، هر چيزي كه قابليت وجود پيدا كرد در واقع در دايره وجود پا نهاده است و هيچگاه از اين دايره خارج نمي¬شود. استمرار حيات به اين معناست كه براي هر موجودي مبدا و مقصدي است كه هم مبدا و هم مقصد خداوند است و لذا هيچ موجودي حياتش پايان نمي¬پذيرد زيرا اولا هر چيزي كه قابليت وجود پيدا كرده است ديگر براي آن موجود عدم وارد نمي¬شودو چون ميان هر موجودي رابطه علي ومعلولي با واجب الوجود بر قراراست چرا كه خداوند مبدا و مقصد هر موجودي است بنابراين هيچ موجودي فاني نمي¬شود و همه موجودات تجلي واجب الوجود هستند. وقتي علت اصلي و حقيقي همه موجودات از حيات ابدي برخوردار باشد لزوماً و ضرورتاً موجودات كه معلول آن علت هستند از حيات ابدي برخوردار خواهند بود از اين جهت حيات انسان استمرار داشته و جاودان خواهد بود.

« انسان مي¬خواهد به حق مطلق برسد تا فاني در خدا شود، اصولاً اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انسان ، نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است.»
روشن است كه وقتي انسان مي¬خواهد به كمال دست پيدا كند به اين معناست كه از نقص بر خوردار است و اين نقص متوجه حقيقت وجودش هست انسان اين فقر وجودي را درك مي¬كند و مي¬داند كه از وجود كاملي بر خوردار نيست. بنابراين اگر انسان خود، عامل وجودش بود سعي مي-كرد خود را كامل خلق كند و هيچ نقصي در وجودش نباشد لكن چنين نيست و معلوم است كه انسان وجودش را از واجب الوجود گرفته است. چون خالق انسان از حيات ابدي برخوردار است و از طرفي رابطه علي ومعلولي با معلول خود يعني انسان دارد لذا ميل به حيات ابدي درانسان همواره جريان دارد.

 

از مسائلي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه اساساً تحقق كمال و سعادت در عالم مادي ميسر و ممكن نيست چرا كه طبيعت عالم مادي ايجاب مي¬كند موانع براي تحصيل كمال وجود داشته باشد زمان و مكان مي¬تواند از موانع مهم تحقق كمال محسوب شود. گاهي مكان شرايط لازم را براي كسب كمال وسعادت ندارد و گاهي زمان اين فرصت را در اختيار انسان قرار نمي¬دهد.
« هيچ چيز به اندازه زمان و مكان مانع معرفت نفس به خدا نيست، چرا كه زمان و مكان داراي ابعاض است حال آنكه خدا واحد است لذا اگر روح بخواهد خدا را بشناسد بايد بيرون از حيطه زمان و مكان او را بشناسد.»

امر مسلم آن است كه به هر صورت شخصيت حقيقي انسان در همين دنيا شكل مي¬گيرد، نفس در عالم طبيعت استعداد و قواي خود را مي¬تواند به فعليت برساند و پس از مقام تجرد به عقل فعال متصل شود اما همه اينها فراهم شدن بستر لازم براي دستيابي به كمال نهايي است، آنچه در اين عالم تحقق پيدا مي¬كند مراتبي از كمال و سعادت است و آن سعادت حقيقي در وراي اين عالم و روز معاد براي انسان بدست مي¬آيد. براي روشن شدن اين موضوع كه دنيا محل سعادت و كمال نمي-تواند باشد نكاتي را ياد آور مي¬شويم:

«يكي از فطرتهاي الهيه كه مفطور شده¬اند جميع عائله بشر وسلسله انسان بر آن، فطرت عشق به راحتي است كه اگر از تمام افراد، عالم و جاهل سوال شود كه اين تعلقات مختلفه براي چيست و اين همه تحمل و زحمات در دوره زندگي براي چه مقصودي است همه متفق الكلمه با يك زبان صريح فطري جواب دهند كه ما همه هر چه مي¬خواهيم براي راحتي خود است و غايت مقصد راحتي مطلق است. آن راحتي مطلق معشوق همه است لكن اين معشوق گمشده را هر كس در چيزي گمان مي¬كند و امكان رسيدن به آن در اين عالم ميسر نخواهد بود.

همه زحمات و تلاشها و تحمل همه مشتقات انسان غايتي دارد، و آن اينكه مي¬خواهد به مرتبه¬اي برسد كه ديگر اين همه سختيها نباشد و آن راحتي مطلق است. عشق به راحتي، چيزي است كه معشوق همه انسانهاست، لكن با توجه به شرايط عالم طبيعت اين معشوق دست يافتني نيست و رسيدن به هر مرحله¬اي از راحتي خود نوعي مشقت به همراه دارد و انسان با تحمل همه زحمات وقتي به يك راحتي مي¬رسد فكر مي¬كند به مرادش رسيده است لكن به اين نتيجه مي¬رسد كه چنين نيست و آن راحتي كه در ذهن خود به تصوير كشيده بود تحقق پيدا نكرده است. بنابراين راحتي مطلق كه خواسته همه است در عالم ديگر قابل تحقق خواهد بود.

عشق به حریت وآزادی :
عشق به حريت و آزادي از مواردي هست كه دلالت بر ضرورت معاد دارد، از خواسته هاي فطري انساني اين است كه هيچ مانعي ، وقيد و بندي براي اميال و اهداف او وجودنداشته باشد و به مقامي دست پيدا كند كه آنچه بخواهد انجام دهد.

«انسان به حسب فطرت ، عاشق حريت و آزادي است كه هر چه بخواهد انجام دهد. حتي اراده او نيز نافذ باشد تا آنجا كه هيچ مانعي براي آن نباشد معلوم است كه در اين عالم چنين قدرتي و نفوذي اراده¬اي يافت نشود بلكه تحقق چنين عالمي فقط در عالم مابعد الطبيعه كه بهشت اهل اطاعت است ممكن خواهد بود.»

مسلماً انسان در عالم دنيا با توجه به ساختاري كه دارد هيچگاه به چنين مرتبه¬اي نمي¬رسد كه هر چه بخواهد بتواند انجام دهد اينكه انسان به قدرتي دست پيدا كند كه هرگاه اراده كند آن خواسته دروني¬اش تحقق پيدا كند و از طرفي هيچ چيز هم مانع او نشود. با شرايط دنيا و قانون طبيعت منافات دارد چرا كه عالم مادي، عالم محدوديت هست و وجود موانع با طبيعت عالم دنيا سنخيت دارد. انسان مي¬بايست در عالمي قرار بگيرد كه هيچ حدودي براي آن نبوده و انسان با موانعي روبه رو نباشد و چنين عالمي ، عالم مابعد الطبيعه بوده و تحقق نهايي آن معاد است انسانها به مرتبه¬اي دست پيدا مي¬كنند كه هر گاه اراده كنند آن خواسته متحقق شده و هيچ مانعي براي آن وجود ندارد اين مسأله نشانگر آن است كه بايد معاد تحقق پيدا كند و اساساً وجود معاد براي نهايت حركت انسان ضرورت دارد و انسان بايستي روزي اين خواسته هاي فطري خود را قابل تحقق ببيند، عشق به ابديت و بقاء، معشوق فطرت انسان است، انسان فطرتاً با حب ذاتي كه دارد ميل به بقاء داشته ومي¬خواهد جاودان و ابدي باشد.

«عمده تنقر از موت از باب اين است كه در قلب محجوبين ايمان به عالم بعد الموت و حيات و بقاي ابدي وارد نشده، و موت را فنا گمان مي¬كنند و چون فطرت، از فنا متنفر است و به بقاء عاشق است لذا از مرگ متنفر است چون حيات دنيايي ممكن نيست ابدي باشد، فطرت انسان كه عاشق بقاي ابدي است، در واقع همان عشق به معاد و عالم ما بعدالطبيعه خواهد بود.
پس انسان به نوعي از حيات و هستي مي¬انديشد كه در آن فناء نباشد و آن معاد است، چنانچه چنين محلي در انتظار انسان نباشد ميل انسان به بقاء وهستي جاويدان يك امر خيالي خواهد بود و هيچ فكر و برنامه¬اي غايت منطقي نخواهد داشت . براي تحقق يك حيات جاويدان و بدون آفت وفناء نياز به يك عالم فناء پذير است و اين دنياي مادي كه آفت و فساد و فناء در آن راه دارد قطعاً نمي¬تواند به اين خواسته¬هاي فطري انسان كه عشق به ابديت است پاسخ گو باشد بنابراين جهان غيب معشوق فطرت انسان خواهد بود.
«علاقه به جاودانگي با حيات بشري عجين شده است حتي كساني كه اقدام به خودكشي مي¬كنند علت اينكار را راحت شدن از اين زندگي مي¬دانند. غافل از اينكه اگر مرگ پايان زندگي باشد ديگر راحت شدن معنايي ندارد.
انسان هيچگاه تصور فناء را در ذهن خود تقويت نمي¬كند و اساساً از اين كار متنفر است انسان بر مبناي فطرتي كه دارد هميشه به هستي مي¬انديشد. لذا به ندرت پيش مي¬آيد كه به مرگ بيانديشد. با وجود اينكه مرگ نزد عامه مردم امر تلخي است و معناي فناء مي¬دهد لكن به گونه¬اي انسان ميل به جاودانگي دارد كه گاهي دست به خودكشي مي¬زند و مي¬خواهد مرگ را بپذيرد تا به يك راحتي دست پيدا كند و اين بدين معناست كه انسان مي¬خواهد دست به عملي بزند كه راحت شود و عملاً مرگ را پايان كار قرار نداده است.
يكي از مسائل مهم براي هر انسان،مسأله سعادت يا شقاوت است ، وجاودانگي ارتباط منطقي با آن دارد اين ارتباط با بيان قضاياي شرطي روشن مي¬شود:
«اگر انسان جاودانه باشد و زندگي پس از مرگ همراه ثواب و عقاب باشد، آن گاه بدكاران گرفتار شقاوت ابدي مي¬شوند و از سعادت به دور خواهند ماند.

اگر انسان جاودانه باشد وزندگي پس از مرگ همراه ثواب وعقاب باشد آن گاه نيكوكاران از شقاوت ابدي دور مي¬شوند و از سعادت ابدي برخوردار خواهند بود.
اين قضايا نشان مي¬دهد كه جاودانگي مي¬تواند از موارد مرتبط با سعادت يا شقاوت بشر باشد»

اين مطلب بيانگر اين موضوع است كه حيات ابدي ومسأله جاودانگي ضامن تحقق سعادت يا شقاوت براي انسان است اگر قرار باشد انسان حياتش روزي فناء شود و از بين برود تكامل، سعادت و شقاوت چه معنايي خواهد داشت آن تعريف جامعي كه از سعادت وشقاوت ارائه مي-شود چنين نتيجه مي¬دهد كه تحقق هيچ كدام در دنياي مادي امكان پذير نبوده. و بايد دنيايي ديگر باشد اينكه كيفيت سعادت يا شقاوت به لحاظ جاودانگي چگونه خواهد بود مطلب ديگري است لكن اين مطالب كه بايد يك حيات جاويدان باشد تا سعادت و شقاوت تحقق پيدا كند امر مسلم است.

«تبيين مسأله زندگي پس از مرگ از منظري عمل گرايانه نيز ارزشمند است، آناني كه روحيه لذت گروي دارند باپيامهاي رحمت بخش اديان مبني بر اينكه فقط صالحان از چنين نعمتهايي برخوردار مي¬شوند با تلاش در مسير اديان سعي مي¬كنند تا خود را به لذتهاي جهان ديگر نزديك كنند و با عمل كردن بر وفق قوانين الهي خود را از عذابهايي كه دين آنها را براي بدكاران معرفي كرده برهانند. وكساني كه فضليت محورند هنگامي كه دريابند با عمل بر طبق فضايل به سرچشمه فضايل رسيده و با جان و دل در مسير اخلاق زندگي مي¬كنند:
«ارتباط درمسأله اخلاق وجاودانگي را در نظريه كانت به طور واضح مي¬توان مشاهده نمود كانت كه اخلاق وظيفه گرا رامي¬پذيرد ضامن اجراي اصول اخلاقي را خداوند و زندگي جاويدان مي¬داند و بدون خداوند و جاودانگي انسان اخلاق رنگ خود را مي¬بازد »

وقتي براي هر عمل انسان يك غايتي باشد براي تحقق آن غايت بايد مكاني و محلي وجود خارجي داشته باشد. واخلاق كه از امور مهم در زندگي انسان محسوب مي¬شود قطعاً غايتي براي آن وجود دارد. دست يابي به فضيلتهاي اخلاقي اولاً ضمانت اجرايي مي¬خواهد ثانياً عالمي كه هميشگي باشد و ثالثاً يك حيات ابدي و جاودان. بنابراين جاودانگي، حيات پس از مرگ و در نهايت معاد براي تحقق سعادت و كمال امر ضروري خواهدبود.

حركت جوهري كه حركت ازنقص به كمال است امري ذاتي و قهري بوده و خلاف آن ممكن نيست ،غايت و انتهاي اين حركت كمال نهفته است و آن غايت حركت همان معاد خواهد بود.
«انسان اول جمادي است و سپس وارد رحم مي¬شود و در ابتداي حيات دررحم، حقيقتاً يكي از نباتات است بدون اينكه حيوان يا انسان باشد ومثل درخت است كه فقط قوه ناميد دارد بعد از اين حركت مي¬كند و به جايي مي¬رسد كه حيوانيت هم دارد.به همين ترتيب به حركت جوهریه حركت نموده و رو به عالم تجرد بالا مي¬رود و غير ممكن است كه سير تكاملي براي آن حاصل نيايد اين موجود قطعاً سير به عالم تجرد مي¬نمايد و اين از ذاتيات اوست. بنابراين انسان به حركت جوهريه داراي تكامل جوهري است وبر طبق آن رو به تجرد مي¬رود و بر پاشدن قيامت حتي اگر انبيا هم نبودند بر طبق اين حركت جوهري ، قهري و ذاتي بود.

از مواردي كه بر ضروري بودن معاد تأكيد دارد حركت جوهريه است كه ملاصدرا به خوبي آنرا تبيين نموده است از ابتداي خلقت انسان براي او مبدا و مقصدي در نظر گرفته شده است و انسان در حركت جوهريه به سوي همان مقصد حركت مي¬كند و به تدريج از مرتبه¬اي به مرتبه ديگر صعود مي¬كند تا اينكه نفس به تجرد نائل آمده و بدن را ترك مي¬كند. اين حركت كه از نقص آغاز مي¬شود در نهايت به كمال مطلق رسيده و آن كمال مطلق كه غايت حركت نفش است همان معاد خواهد بود.

فصل دوم
تجرد نفس

مقدمه:
وجود نفس، تجرد نفس و جسمانيه الحدوث يا روحانيه الحدوث نفس از مسائل مهمي است كه فيلسوفان براي تبيين آن تحليلهاي زيادي كرده¬اند و نظرات مشابه يا متفاوتي را ارائه داده¬اند. در مورد وجود نفس اين بحث وجود دارد كه منبع و منشا آثار گوناگون در ماده وجسم چيست؟ «بر خي مبدا و منشا اين آثار را صورت جسميه و هيولا دانسته¬اند كه هيچ كدام نمي¬توانند منشا آثار باشند . صورت نمي¬تواند زيرا در برخي از اجسام،مانند جمادات، علي رغم وجود صورت جسميه،آثار نا همگون مشاهده نمي¬شود در حالي كه اگر چنين بود جدايي آنها از يكديگر امكان نداشت و هيولا هم نمي¬تواند مبداء آثار باشد زيرا قوه محض است و هيچگونه تأثيري ،چه دائمي و چه غير دائمي نمي¬تواند داشته باشد تنها احتمال معقولي كه باقي مي¬ماند آن است كه قوه¬اي در اجسام مورد بحث وجود دارد كه مبدا مصدور افعال وآثار ناهمگون مي¬گردد و آن نفس است »

مطلب ديگر بحث تجرد نفس است و اينكه آيا نفس به همراه بدن حادث مي¬شود قبل از بدن و يا بعد از بدن حادث مي¬شود مورد تأكيد فيلسوفان است، و مطلب مهم كه محل بحث فيلسوفان بر جسته اي مانند ابن سينا و ملاصدرا واقع شده است اين كه نفس حادث جسماني است يعني در آغاز وجودش جسماني بوده و در حركت تدريجي و جوهري به تجردمي¬رسد يا نه در آغاز وجود روحاني بوده واز تجرد برخوردار است كه هر كدام بحث مفصلي به همراه دارد.

تعريف نفس: «نفس كمال است براي جسم ،زيرا كمال چيزي است كه شيء به واسطه آن از قوه و نقص خارج مي¬شود»
«نفس صورت اول براي جسمي است كه حيات بالقوه دارد»

نفس كمال اول براي جسم طبيعي آلي است و اين مانع اغيار است و خارج كننده آن دسته از كمالات اولي كه نفس نيستند.
اگر چه تعاريف متعددي درباره نفس ارائه شده است لكن دلايلي وجود دارد كه كمال بهترين تعريف براي نفس است و صورت نمي¬تواند تعريف جامعي براي نفس باشد.
اولاً اگر صورت را در تعريف نفس اخذ كنيم تعريف ما به برخي انواع نفس يعني نفس نباتي كه مجرد نيست اختصاص مي¬يابد در حالي كه هدف ما تعريف مطلق نفس است لذا از مفهوم كمال استفاده مي¬كنيم تا تعريف شامل همه انواع نفس شده و اين ابهامي كه همه انواع نفس در جسم منطبع مي¬شوند پيش نيايد.
ثانياً مفهوم كمال در مقايسه با ماهيت نوعيه لحاظ مي¬شود در حالي كه مفهوم صورت در مقايسه با ماده مورد ملاحظه قرار مي¬گيرد از طرفي مفهوم كمال به طبيعت جنس نزديكتر است و ماهم در صدد تعيين جنس براي نفس هستيم .

ثالثاً بكار بردن مفهوم كمال در تعريف نفس اين مزيت را دارد كه دلالت بر مفهوم ماده ونوع، هر دودارد در حالي كه مفهوم صورت تنها دلالت بر ماده دارد و دلالتي بر نوع ندارد.»
بنابراين تنها مفهوم كمال است كه صلاحيت قرار گرفتن در تعريف نفس را دارد.
مراتب نفس:
با توجه به وجود عوالم سه گانه يعني دنيا، برزخ و معاد نفس نيز داراي مراتب است و امام (ره) از اين منظور براي نفس مراتب سه گانه قائل هستند.
«اول ، نشه ملكيه دنيا ويه، كه مظهر آن حواس ظاهره است
دوم، نشه برزخيه متوسطه، كه مظهر آن حواس باطني و بدن برزخي و قالب مثالي است
سوم، نشه غيبيه باطنيه است كه مظهر آن قلب و شؤون قلبيه است.

نفس در حركت تدريجي وجوهريه خود مراتب وجودي خود را طي مي¬كند البته منوط است به اينكه انسان تا چه حد بتواند قواي نفساني را تربيت كند و استعدادهاي موجود را شكوفا سازد. لذا لزوماً هر نفسي همه مراتب را كسب نمي¬كند و چه بسا در بسياري از انسانها نفس در مرتبه اول باقي مي¬ماند لكن ذاتاً ذو مراتب است.

«گرچه نفس، اقرب از همه كس است بلكه همه كس عين اوست ولي چون يك موجود ذو شووني است كه از مراتب اولي تا آخرين مرتبه را سير نموده، ذو مراتب و داراي شؤون طبيعه والهيه مي-باشد، پس نفس، يك موجودي است كه هويت او چنين مقام رفيعي دارد و در هر مرتبه¬اي از خود آن مرتبه مي¬باشد. مرتبه طبيعي او در سلك طبيعون است و مرتبه عقلاني او منسلك با قافله عقلايي عالم و با موجودات عقلاني مجرد، همنشين است. لذادرك چنين موجودي با چنين هويت ذومراتب، درغايت صعوبت است و چون در كسي به اندازه

شعاع ديد خود اين هويت را درك كرده و شعاع نور ديده عقلش مراتب بالاي قامت آن را نديده گفته است كه هويت نفس هماني است كه من ديده¬ام لذا برخي نفس را همين موجود طبيعي مي¬دانند، برخي قدري بالاتر رفته و نفس را همان مزاج تركيبي دانسته كه با فرا رسيدن مرگ تركيب مزاجي ازبين مي¬رود. برخي هم قدري بالاتر رفته ونفس را همين قواي حسي و لمسي دانسته¬اند اگر چه اين نظرات به انكار معاد منجر خواهد شد لكن به احتمال قوي متوجه گفتار خود نيستند. برخي نفس را همان مرتبه خياليه دانسته-اند در مقابل برخي از حكما پارا فراتر گذاشته و خيلي دورتر را ديده¬اند و نزديك را متوجه نشده¬اند لذا فقط به تجرد نفس قائل شده¬اند و انكار ماهيت براي نفس قائل شده¬اند .لكن حقيقت و نگاه صحيح آن است كه نفس ذو مراتب بوده و براي آن شوون طبيعي والي مي¬باشد. »

به نظر مي¬رسد امام (ره) به اصل تشكيك براي نفس اشاره داشته و نفس واحد را داراي مراتب مختلف دانسته¬اند، كه قرار گرفتن در هر مرحله از مراتب به هويت اصل نفس، لطمه¬اي وارد نمي-شود.
«نفس داراي مراتب سه گانه است. مرتبه نفس نباتي ۲- مرتبه نفس حيواني ۳ – مرتبه نفس انساني
اين سخن ابن سينا حكايت از ذو مراتب بودن نفس دارد.. بنابراين ذومراتب بودن نفس دليل بر جسمانيه الحدوث بودن نفس بوده و نفس در اثر حركت جوهريه مراتب را مرحله به مرحله طي مي¬كند. آنچه مهم است ذو مراتب بودن نفس است كه فيلسوفان ما بر آن تأكيد كرده¬اند. لكن به نظر مي¬رسد حركت جوهريه صدرالمتألهين و اعتقاد ايشان به جسمانيه الحدوث نفس از هر نظري بهتر ومنطقي تر ذومراتب بودن نفس را تببين و اثبات مي¬كند.
مطلب ديگري كه درباب نفس مورد بحث قرار مي¬گيرد مسأله تجرد نفس است.

«خواص و آثار و افعال نفس مضاد با خواص و آثار و افعال مطلق اجسام است اين دليل بر آن است كه نفس جسم نيست. بالصروره مي¬دانيم كه يك جسم بيش از يك صورت قبول نمي¬كند واگر بخواهد صورت ديگري بر او وارد شود بايد صورت اول از او مفارقت كند تا صورت دوم را قبول نمايد. لكن نفس درعين حال كه صورتي در او منقش مي¬شود صورتهاي مضاد با اونيز در او منقش مي¬شود بدون اينكه صورت اول ذايل شود و اين به معناي تجرد نفس است و مطلب ديگر اينكه در هر جسمي صورت متناهي نقش مي¬بندد ولي درنفس صورت غير متناهي نقش مي¬بندد»

وقتي جسمي داراي صورتي باشد مادامي كه آن صورت را دارد در عين حال نمي¬تواند صورت ديگري را بپذيرد. مثلاً اگر روي صفحه كاغذي يك صورت نقش شود در محلي كه نقش شده ، صورت ديگري قابل نفس شدن نيست، به شرطي مي¬تواند در محل نقش شده نقش ديگري تحقق پيدا كند كه آن نقش اول را به كلي زايل كنيم، اين محدوديت جسم است لكن نقش چنين نيست و دريك لحظه مي¬تواند انواع نقشها را بپذيرد بدون اينكه لازم باشد يكي از نقشهاي قبلي را از خود زايل كند از اين منظر نفس نمي¬تواند جسماني باشد بلكه مجرد بوده و محدوديتهاي جسم را ندارد.

«نفوس مجرده وقتي به عالم نور محض متصل شد و جسد آنها فاسد شود از اين عالم جسم خلاص شده وبه عالم نورمحض انتقال پيدا كرده وقدسي مي¬شوند»
از دلايل تجردنفس، استقلال نفس بدون نياز به بدن جسماني است. نفس در بقاء خود نيازي به بدن نداشته و هرگاه مراتب روحاني را طي كرد از اين بدن جدا شده و به عقل فعال متصل خواهد شد.

«وقتي نفوس ما كامل شود وقوت گيرد، علاقه آن به بدن تمام شده و رجوع به ذات حقيقي خود كند و رجوع به مبدع خود نمايد، آنگاه سعادتي براي آن است كه قابل توصيف نيست»
نفس هنگامي كه مراتب كمال را طي مي¬كند ، هر قدر به كمال نزديكتر شود به همان مقدار ارتباط خود را نسبت به بدن كاهش مي¬دهد و بدن رو به سستي مي¬گذارد و اين در حالي است كه نفس به تنها ضعيف نشده بلكه قوي شده و نيازش به بدن به مراتب كمتر شده است و اين معنا تجرد نفس است. همه صفات انساني انسان نفساني است نه

جسماني از اين منظر با زوال يا فساد بدن،آثار علمي، و عقلي انسان تضعيف نشده و از بين نمي¬رود. به عنوان مثال مي¬توان گفت عملي را كه انسان در سن ۲۰ سالگي مرتكب شده در سن چهل سالگي با وجود اينكه جسم تغيير يافته است اما هويت انسان ثابت بوده و بر مبناي همان عمل ۲۰ سالگي مورد باز خواست يا پاداش قرار مي¬گيرد پس نفس با تغيير جسم، تغيير نمي¬يابد، از دلايل ديگري كه بر تجرد نفس اشاره دارد درك كليات است كه اين امر از عهده جسم به ماهو جسم خارج بوده و نفس مجرد قابليت چنين دركي را دارد.
« نفس ما مفهوم انسان كلي را كه مشترك بين اشخاص انسان است ادراك مي¬كند و اين معقول، مجرد از وضع وشكل معين مي¬باشد چرا كه صاحبان اوضاع و اشكال *

نمي¬توانند بين اشخاص متعدد مشترك باشند، از طرفي در جاي خودش ثابت شده كه كلي در خارج وجود ندارد بلكه محل وجودش ذهن است پس محل اين صورت جسم نيست چون اگر جسم باشد آن صورت معقول به تبعيت محل ، كم معين و وضع معين لازم دارد و آنگاه از تجرد خارج مي¬شود و ديگر كلي نخواهد بود. بنابراين محل صورت مجرد، مجرد از ماده خواهد بود.
هرمفهوم كلي مجرد از وضع و شكل مشخص است از طرفي كليات در خارج وجود ندارند بلكه محل وجودشان در ذهن انسان است، به دليل نداشتن وضع و شكل و امتداد مي¬تواند درذهن جاي بگيرند در غير اينصورت مسلم است كه ذهن مثلاً نمي¬تواند كوهي را با حفظ وضع و شكل در ذهن خود جاي دهد. بنابراين كليات مجرد بوده و نمي¬توانند محل جسماني داشته باشند. چنانچه محل آنها جسم باشد آنگاه از تجرد خارج شده¬اند. و اين خروج از تجرد بدين معناست كه ديگر كلي نيستند و لذا نفس انسان كه مجرد است محل كليات است.
معراج پيامبر (ص) يكي از موضوعاتي است كه چنانچه از منظر فلسفي به آن نگاه شود معلوم مي¬شود قابليت جسم محض به گونه¬اي نيست كه چنين سير عرفاني وروحاني را از خود نشان دهد. تبيين و تحليل فلسفي معراج مي¬تواند منجر به اثبات تجرد نفس شود.

«واما قضيه معراج پيامبر (ص) كه جسماني بوده ، اگر به تجرد نفس قائل نباشيم نمي¬توان به آساني معراج جسماني را اثبات نمود ومعناي جسماني بودن معراج اين است كه روح مجرد تام پيامبر (ص) كه خواست تمامي عالم را سير كند و تشريفات گردش او را حضرت حق فراهم آورده بود، جسم حضرت مجذوب روح شريف او بوده وبه تبعيت آن معراج جسماني اتفاق افتاد.

مسلماً جسم پيامبر (ص ) از ان جهت كه جسماني است شرايط چنين سفر روحاني را نداشته است چرا كه جسم به ما هو جسم با محدوديتهايي كه دارد قادر نيست بلكه عالم را در يك مدت كوتاه طي كند و ديگر اينكه اساساً قرار پروردگار عالم اين نبود كه پيامبرش را به عالم جسماني و كرات آسماني ببرد كه آنها نيز جسماني بوده¬اند بلكه هدف از اين سفر اسرار آميز، مشاهدات روحاني و عرفاني توام بالذات عقلاني از يك عالم ماوراي طبيعت بوده است و اين مستلزم آن است كه روح بايد مجرد باشد، امام (ره) نظرشان اين است كه روح پيامبر به دليل كمالي كه داشته جسم مجذوب روح شريف شده، ولذا معراج جسماني و روحاني صورت گرفته است. اين امر مي¬تواند نشانگر نفس مجرد باشد.
قوه خيال كه در فصلهاي بعدي از آن سخن به ميان خواهد آمد از موضوعاتي است كه دلالت بر تجرد نفس دارد. و ملاصدرا ي شيرازي نيز به تجرد قوه خيال تأكيد دارند.
«هر قدر قواي جسماني ضعف پيدا كنند، قوه خياليه قويترمي¬شود ، پس اين هم مجرد است.لذا آخوند به حكمت عرشيه تعبير فرمودنند و گفتند كه چون خيال هم، قوي مي¬شود مقتضاي برهان اين است كه قوه خياليه هم مجرد باشد و اين به مذاق ما درست است ، چون خيال را هم مجرد مي-دانيم.»

امام (ره) نيز همانند ملاصدرا، قوه خيال را مجرد دانسته و در اين جا نظر مشترك دارند، قوه خيال يكي از قواي نفس است كه به نظر ملاصدرا پس از جدا شدن نفس از بدن قوه خيال باقي مي¬ماند و زندگي انسان در عالم برزخ با تجرد قوه خيال صورت مي¬گيرد استدلال چنانچه قبلاً هم به آن اشاره شد اين است كه هر چه قواي جسماني ضعف پيدا كند قوه خياليه قوي تر مي¬شود در حالي كه اگر قوه خيال جسماني مي¬بود بايستي به همراه قواي جسماني تضعيف مي¬شد لكن چنين نيست. به عنوان مثال وقتي آلات شهوت و غضب در انسان پير به تدريج كم مي¬شود و انسان پير وقتي ببيند ديگر قدرتي براي ارضاي شهوات ندارد از قوه خيالش كه قوي تر شده است استفاده مي¬كند و لذا حب رياستش بيشتر مي¬شود منظور اين است كه نفس مجرد است و در بقاء و دوام خود نيازي به جسم مادي ندارد ضعف وسستي قواي جسماني تأثيري در تقويت و قدرت تجرد نفس ندارد.

نفس انسان از آغاز حدوث، حركت به سوي كمال و تجرد را شروع مي¬كند و هر چه به تجرد او افزوده مي¬شود ميل او به طبيعت كمتر مي¬گردد تا زماني كه بدن را ترك مي¬كند.
« نفس از مرتبه اي كه قدم به عالم طبيعت گذاشته، قواي عزرائيليه كار مي¬كنند و او را مرتبه به مرتبه از طبيعت بالا مي¬كشد. البته نفوس جزييه را عمال عزرائيل و نفوس قوي را خود ان حضرت بالامي¬كشد. تا كار به جايي مي¬رسد كه نفس در صفاي تجردي،كامل مي¬شود و وقتي كه اين ميوه بر درِ درخت اين عالم طبيعت رسيد و اين پوست و قشر كه بدن خود را از جسم كم مي¬كند و اين قطع تعلق، قهري است، نمي¬شود كه اين نباشد. يعني موت طبيعي است كه در بعضي از اخباراز آن به موت حتمي تعبير مي¬كنند .»¬
از بيان امام (ره) حركت جوهريه استنباط مي¬شود. نفس به تدريج و مرتبه به مرتبه به تجرد تام نزديك مي¬شود.
جسم به تدريج رو به افول مي¬رود، ضعيف شده، خمیده و كوچك مي¬شود و آن نشاط جسماني را از دست مي¬دهد اما اين افول جسم به معناي افول نفس نبوده بكله اتفاقاً نفس بر عكس ضعف بدن رو به قوت پيش مي¬رود. برخي از اشخاص كه نفس خود را تقويت كرده و اهل حكمت هستند از قواي ادراكي قوي برخوردار هستند و با وجود ضعف جسماني از حافظه و قدرت ادراكي بالاي برخوردار هستند و اين نشانه تجرد نفس است.
بقاي نفس نشانه تجرد نفس

از آنجايي كه شخصيت انسان و حقيقت انسان همان نفس اوست، روشن است كه حقيقت انسان و آن منِ او هيچگاه از بين نمي¬رود. گذشت زمان سبب نخواهدشد تا هويت انساني تغيير پيدا كند، كودك ۵ ساله همان انسان ۵۰ ساله است در حالي كه بدن بارها تغيير پيدا كرده است.

«بدن من در شخصيت من به معني روانشناسي موثر است يعني مسلم صفات ممتازه من به اين تركيبات بدني من بستگي دارد كه به هر اندازه باشما شبيه باشد شخصيت من شبيه شخصيت شماست ولي شخص من و هويت من به اين بدن بستگي ندارد. بدن من در طول عمر هر مقدار كه تعويض و تبديل شود، شخص من همان شخص است چون ديگر آن ذات من به چيز ديگر تبديل نمي¬شود. موادي كه سلول بدن من را تشكيل مي¬دهد ممكن است تبديل پيدا كند و نهايتاً بدن من تعويض شود ولي خود من عوض نمي¬شود، چون آن كه من هستم از اول كوچكي تا آخر بزرگي، من همان هستم، ثابت در وجود من همان من است و بقيه هر چه هست متغير است. حتي صفات روحي من هم احياناً ممكن است متغير شود بنابراين جنبه¬هاي روحي ما مرتب تغيير وتبديل پيدا مي¬كند ولي اينها به منزله اعراض و عوارض است كه بر من وارد مي¬شود ولي خود من هيچ وقت محو نمي¬شود هميشه هست و به چيز ديگر تبديل نمي¬گردد. »

اين هماني «من» انسان نشانگر آن است كه نفس در انسان زوال پذير نبوده بلكه هميشه باقي است، و تجرد آن سبب شده تا تغييرات در بدن تأثيري در آن نداشته باشد و با حفظ استقلال هويت انسان هميشه باقي بماند و اين بقاء تا روز تحقق معاد ادامه خواهد داشت . در مورد زندگي برزخي و روز معاد لزومي ندارد عين جسم حاضر باشد چرا كه در دنيا اين جسم بارها تغييري يافته ، لكن هويت انسان هيچ تغييري پيدا نكرده است و هيچگاه من انسان وقتي مي¬خواهد اشاره¬اي به خود كند توجه¬اي ندارد كه عين آن جسم را در اختيار دارد يا خير ، بلكه مي¬داند حقيقت او ثابت است. بنابراين در زندگي برزخي يا حيات در روز معاد عين جسم دنيوي محشور نمي¬شود و اين امر هيچ لطمه¬اي به هويت انسان وارد نخواهد كرد.

«معيت نفس و بدن، معيت در ماهيت نيست والّا لازم مي¬آيد، كه نفس و بدن متضايفين باشند و تصور ماهيت كلي، محتاج به تصور ماهيت ديگري باشد و حال آنكه ثابت شده است كه آنها جوهر هستند نه اينكه از قبيل متضايفين واز مقوله تضايف باشند. معيت آنها با هم، معيت در وجود است و البته دو چيزي كه در وجود باهم باشند با زوال وفساد يكي، اصل معيت از بين مي¬رود نه آنكه وجود ديگري هم ازبين مي¬رود.ميان آنها صحابت لزوميه نيست بلكه اتفاقيه مي¬باشد. چرا كه اگر صحابت لزوميه باشد بايد نسبت به يكديگر عليت و معلوليت داشته باشند . پس يا بايد نفس علت باشد، كه آنگاه لازم مي¬شود بدن معدوم نشود مگر به انعدام * نفس چون هر چيزي كه وجودش علت چيزي باشد عدمش هم علت عدم او خواهد بود. و يا بدن علت نفس باشد كه آنگاه بايد يكي از علل اربعه باشد در صورتي كه نمي¬تواند هيچ يك از علل اربعه باشد.

نظر (صدرا) در حركت جوهريه اين مسأله را به اين طريق روشن مي¬كند كه چون نفس، وليده همين طبيعت است با آن حركت جوهريه اي كه دارد از موجودات اين عالم حركت را شروع نموده ونفس شده است لذا رابطه علّي و معلولي وجود ندارد.