معاد
جريان معاد و زندگي پس از مرگ آن چنان پيچيده و دشوار است كه آراء متفكران بشري در باره آن، بيش از آنچه كه در باره آغاز جهان و مبدأ عالم دچار دشواري شده، به ابهام و نابساماني برخورد كرده است؛ زيرا نه تنها ماديون و منكران مبداء عالم، پاياني براي جهان قائل نبوده و منكر معادند، بلكه برخي از معتقدان به مبداء عالم و مؤمنان به آفريدگار جهان نيز در باره قيامت ترديد داشته و آن را نپذيرفته‎اند و اين گذشته از پيچيدگي مسئله معاد، نكته ديگري دارد كه در انكار آن بي اثر نيست. زيرا اعتقاد به قيات و ايمان به روز جزا موجب پذيرش تعهد و مسئوليت بوده و انسان را از هوس بازي و زورمداري باز مي‎دارد و در برابر قوانين خاضع مي‎كند؛ چه اينكه انكار معاد جهت توجيه تبه كاري‎ها و خوش گذراني‎ها عامل مؤثري است. بنابراين لازم است قبل از شروع در بحث پيرامون اصل معاد نقش بنيادي و سازنده آن در تهذيب نفس و تزكيه جان بيان شود و سر اصرار پيامبران بر ضرورت معاد در قبال سرسختي منكران قيامت آشكار گردد.

قرآن كريم وقتي برخي از اشكالات منكران معاد را نقل مي‎كند و آن را حل مي‎نمايد، مي‎گويد شبهه علمي مانع آنان از پذيرش معاد نيست بلكه شهوت عملي و تبه كاري‎هاي آنها موجب انكار آنست: ايحسب الانسان الن تجمع عظامه×بلي قادرين علي ان نسوي بنانه×بل يريد الانسان ليفجرامامه ، آيا انساني كه معاد را نمي‎پذيرد، مي‎‏پندارد كه ما نمي‎توانيم استخوان‎هاي پوسيده او را گرد آوريم. آري، مي‎توانيم سرانگشتان ظريف او را با همه خطوط و پيچيدگي‎هاي خاص كه دارد همانند اول تسويه نماييم، ولي انكار او براي نتوانستن ما نيست بلكه چون مي‎خواهد زندگي خود را به فجور و تباهي بگذراند و جلو او را براي هر گونه گناه باز باشد روز جزا را قبول ندارد. و فرق بين شبه علمي و شهوت عملي در فصل دوم، كه شبهات منكران معاد در آن مطرح است، بيان مي‎شود: … ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوايوم الحساب، همانا گمراهان از راه خدا به سبب راموشي روز حساب گرفتار عذاب شديد خواهند شد.
وقتي حسابي در بين نباشد و براي هيچ كاري پاداش با كيفري مقرر نشود، اثر و بازدهي جز انحراف از راه خدا كه همراه با دشواري‎ها است نخواهد داشت: ان الجنه خفت بالمكاره، و ان النار خفت بالشهوات، بهشت پيچيده به دشواري‎ها و دوزخ پيچيده به شهوت‎ها است، چه اينكه اعتقاد به قيامت ضامن فضائل انساني است.

و قرآن كريم ياد معاد و حضور آن را در خاطره‎ها سبب تعالي روح و خلوص ايمان مي‎داند، زيرا در باره بندگان مخلص چنين مي‎گويد: انا اخلصنا هم بخالصه ذكري الدار، آنان را مخلص قرار داديم به سبب وصف خالص و بي شائبه‎اي كه داشتند، و آن ياد قيامت است، كه د حقيقت آن جا قرارگاه و دنيا معبر و گذرگاه است.
براساس اين اهميت متقابل در فضائل و رذائل است كه هم پياكبر اكرم(ص) گذشته از استدلال‎هاي قاطع سوگند ياد مي‎كند كه معاد حق است؛ و هم منكران قيامت كه به مبداء آفرينش معتقدند ولي به ربوبيت او اعتقاد ندارد، گذشته از القاء شبهه واهي، سوگند ياد مي‎كنند كه معادل باطل است: و قال الذين كفروا الاتاتينا اسلاعه قل بلي ورتي …، كافران گفتند كه قيامت براي مان نيست بگو سگوند به پروردگارم كه قيامت قطعاً فرا مي‎رسد.
و اين مضمون در سوره يونس آيه ۵۳ و سوره تغابن آيه ۷ نيز آمده است: و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت…، سوگند شديد به خداوند ياد كردند كه خدا مرده را زنده نمي‎كند.
اين موضعگيري متقابل براي آنست كه اعتقاد به معاد عامل تعهد و تقوي است ولي انكار آن موجب تبه كاري و فجور خواهد بود.

نكته‎اي كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه سوگند پيامبر اكرم(ص) همانند سوگند ديگران نيست زيرا قسم‎هاي عادي در برابر شاهد و برهان است، چون مدعي اگر شاهد نداشت گاهي سوگند ياد مي‎كند ولي پيامبر گرامي كه مدعي ضرورت معاد است، نه تنها داراي شاهد قاطع است، بلكه به همان دليل قطعي قسمت ياد مي‎كند؛ زيرا سوگند به پروردگار يعني سوگند به مبداء پرورش جهان و عالم رشد عالم؛ و چون جهان وقتي متكامل خواهد شد كه به هدف برسد و بدون هدف خام و ناقص است؛ بنابراين لازمه ربوبيت و پروردگاري خداوند آنست كه جهان طبيعت را در پرتو پرورش خود به كمال ميرساند؛ الله الا اله الا هوليجمنكم الي يوم القيمه لاريب فيه..، خداوند كه معبودي جز او نيست هر آينه شما را براي قيامت جمع مي‎كند و شكي در آن نيست، يعني الوهيت، اقتضاي معاد و قيامت را دارد چون در حقيقت معاد همان بازگشت به سوي مبدء است، پس ميده عالم حقيقي است كه هم «آغاز» است و هم «انجام»؛ يعني هم موجب پيدايش جهان است و هم سبب پرورش و هدايت آنها به هدف نهايي كه همان معاد خواهد بود.

اكنون كه نقش مؤثر اعتقاد به معاد در ايجاد تعهد و تقوي روشن شد مي‎پردازيم به اصل بحث و آن اثبات زندگي پس از مرگ است. قرآن كريم به مقتضاي آية شريفه: … ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء …، كتابي را كه بيان كنند همه علوم انساني و معارف سودمند بشري است بر تو نازل كرديم؛ همه معارف بشري و هر چيزي را كه در تأمين سعادت انسان سهمي دارد بخوبي تبيين كرده است؟ و از طرفي بيان يك مطلب وقتي رساخواهد بود كه بابرهان توجيه شود: يا ايهاالناس قدجاء كم برهان من ربكم…، اي مردم همانا كتابي كه محتوي آن روشن و مبرهن است از سوي پروردگار شما آمد. بنابراين هم معترض جريان خلل ناپذير معاد بوده وهم دليل قاطع آن را ارائه مي‎دهد و ضرورت معاد را در پرتو شناخت جهان و همچنين شناخت انسان تبيين مي‎كند؛ يعني عالم مشهود و جهان طبيعي را آن چنان كه هست و همين طور انسان را آن چنان كه آفريده شده معرفي مي‎كند تا ضرورت معاد و حتمي بودن قيامت براي آنها معلوم شود، گرچه بحث پيرامون معاد جهان شامل معاد انسان نيز خواهد بود، زيرا بشر بخشي از همين جهان مشهود است ولي ويژگيهاي مخصوص او ايجاب مي‎كند كه بحث در باره معاد انسان جداگانه مرطرح شود و آنچه فعلاً مورد نظر است اصل جريان معاد است نه كيفيت آن.
ادله وجود معاد

دليل يكم
برهان حركت
هدفداري جهان سيال طبيعت
جهان طبيعت با همه پديده‎هاي آسماني و زميني و نيز با تمام يافته‎هاي معدني و گياهي و همچنين با همه موجودات حيواني و انسانيش آن چنان به هم منسجم و هماهنگي است كه يك واحد حقيقي، و نه اعتباري، را تشكيل مي‎دهد و اين واحد حقيقي در حركت است و هيچگونه سكون آرامشي در او نيست. و چون حركت خروج از قوه به فعل است. يعني از يك آمادگي خاص به سمت يك كمال مخصوص سير نمودن است. پس هدف و مقصد براي آن ضروري خواهد بود. يعني حركت بودن هدف محال است و اگر آن هدف نيز داراي مقصد ديگري بوده و خودش آماده رسيدن به آن هدف ديگر باشد معلوم مي‎شود كه هدف اول مقصد نهائي نبوده بلكه مسير و رهگذار بوده است، زيرا لازمه هدف حقيقي آنست كه متحرك با رسيدن به آن آرام شود و حركت به ثبات تبديل گردد.

بنابراين مجموع جهان حركت داراي هدف نهائي است كه با نيل به آن از قوه به فعليت رسيده و از تحول و دگرگوني رهائي يافته و آرام خواهد شد؛ و اگر بدنبال هر هدفي مقصد ديگري باشد و بعد از هر مقصودي مقصد ديگري د بين باشد، يعني سلسله اهداف بيكران بوده و به هدف نهائي نرسد، لازمه‎اش در حقيقت بي هدف بودن حركت است؛ چنانچه در نظام علل فاعلي اگر قبل از هر فاعلي مبدئي باشد و پيش از آن مبدأ فاعل ديرگي باشد و به فاعل نخست و مبدأ ذاتي عالم نرسد لازمه‎اش در واقع بي مبدأ بودن و فاعل نداشتن جهان حركت است. پس لازم است سلسله هدفها به يك هدف اصيل و نهائي ختم شود، همانطور كه سلسله فاعل‎ها نيز ضروري است كه بك يك فاعل ذاتي و مبدأ نخست برسد؛ يعني همانطوري كه فعل بدون فاعل محال است، همچنين كار بدون هدف ممتنع مي‎‏باشد. و فرق بين آغاز و انجام در اين است كه ممكن است فعل خاصي در اثر برخورد به مانع و درگيري با مزاحم به هدف نرسد و باطل گردد ولي ممكن نيست هيچ فعلي بدون فاعل و مبدأ تاثير يافت شود، ليكن اين امتياز نسبت به مجموع جهان طبيعت فرض ندارد زيرا با توجه به اينكه مجموعه هماهنگ جهان يك واحد حقيقي است موردي براي تزاحم و درگيري نخواهد بود بلكه اين واحد منسجم بدون برخورد به مانع يقيناً به هدف مي‎‏رسد و با رسيدن به آن هدف نهائي آرام مي‎شود و حركت آن به ثبات خواهد شد. و چون زمان از عوارض تحليلي حركت است و در خارج عين آن مي‎باشد، و حركت جوهري نيز عين متحرك و همچنين زمان آن نيز عين متزمن است؛ وقتي كه متحرك به مقصد مي‎رسد يعني زمان به مقصد مي‎رسد و معنايس اينست كه زمان رأساً به ثبات مبدل مي‎شود.

قرآن كريم قيامت را به عنوان پايان حركت و همچنين بنام جهان قرار و آرامش مي‎داند: .. و ان الاخره هي دارالقرار، پايان دنيا خانه آرامش است. اينكه قرآن قيامت را پايان مي‎داند و تنها آن را جاي قرار و آرام معرفي مي‎كند، براي آنست كه مقصد پايان سير است و رسيدن به هدف موجب آرامش است وتعبير قرآن ركيم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و نيز تعبير قرآن كريم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و تعبير قرآن كريم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و نيز تعبير از آن به «موقف ثابت و آرام» و همچنين تعبير از آن به محل كه كشتي بعد از تحول‎ها و دگرگوني‎هاي فراوان در آن لنگر مي‎اندازد و آرام مي‎شود: ايان مرسيها. نشان آن است كه معاد همان پايان جهان طبيعي است كه با نيل به هدف تحول آن پايان مي‎پذيرد وحركت آن به مقصد مي‎رسد و در نتيجه ثابت و آرام خواهد شد. و مشابه اين تعبيرها در باره خصوص انسان آمده كه: اليوم عمل و لاحساب و غدا حساب و لاعمل. و نيز تعبيري مانند اين كه «دنيا رهگذر است و آخرت جاي ثبات و قرار»، ناشن مي‎دهد كه دنيا مرحله قوة قيامت است و قيامت مرحلة‌فعليت آن، و مادامي كه در مرحله قوه است همانند كشتي حركت دارد و وقتي كه بهمرحلة فعليت رسيد آرام مي‎شود.
دليل دوم

برهان حكمت
از خداوند حكيم كار عبث صادر نمي‎شود
همان طوري كه در جهان بيني توحيدي ثابت شد، عالم هستي آفريده خداوند بي نياز و حكيم است و خداوند غني محض اگر چه براي نيل به هدف چيزي را نمي‎آفريند و محال است كاري را براي رسيدن به هدف انجام دهد ولي محال است از مبداء حكيم كار بي هدف صادر گردد. توضيح مسئله و فرق بين اين دو مطلب عبارتست از اين كه فاعل و مبداء كار اگر نيازمند باشد و غني محض نباشد،‌براي رفع نياز و نيل به كمال كار انجام مي‎دهد تا به توسط آن رفع غني صرف باشد، فرض ندارد كه كاري را جهت رسيدن به كمال انجام دهد تا به توسط عملي بخواهد نياز خود را برطرف سازد و چون خداوند غني محض و كمال نامحدود است، هرگز كاري را براي رفع نياز و نيل به كمال انجام نخواهد داد، خواه نفع مستقيم آن كار به خود او برسد و خواه به موجود ديگر، زيرا در هر دو حال مستلزم نيازمندي ذات بي نياز و نشان نقصان ذاتي خواهد بود كه عين كمال است.

حال كه از لحاظ قرآن كريم فرق ميان هدف فعل و هدف فاعل روشن شد و نيز با بيانات گذشته معلوم شد كه گرچه خداوند بي نياز كاري را براي نيل به هدف انجام نمي‎دهد، ولي هرگز هم از خداوند حكيم كار بيهوده صادر نمي‎شود، مي‎پردازيم به اين مطلب كه جهان آفرينش چون صنع مبداء حكيم است حتماً هدفي خواهد داشت كه بدون آن ناقص است و با نيل به آن كامل مي‎شود و سر آن اينست كه جهان مشهود يك سلسله رويدادهاي همگون از مرگ و زندگي و كمبودها ودرگيري‎ها و محروميت‎ها و تباهي‎ها و تبهكاري‎ةا و مانند اين ها است و اين خود نمي‎تواند مطلوب حقيقي و كمال نهائي يك موجود باشد. بنابراين براي عالم هدف مخصوصي خواهد بود كه با نيل به آن كامل شده واز ناكامي‎ةا و تزاحم‎‏ها و مانند اين‎ها رهائي مي‎يابد و هرگز ممكن نيست كه به آن هدف نرسد، زيرا همان طور كه در دليل اول بيان شد هيچ مانعي در بين نيست، نه مانع دروني و نه مانع بيروني، چون مجموع جهان يك واحد حقيقي است كه بايد به هدف برسد پس چيزي از درون آن مانع رسيدن به مقصد نخواهد بود؛ و چون بيش از يك مبدأ حكيم فاعل ذاتي ديگري در عالم نيست پس احتمال مانع بيروني هم منتفي مي‎باشد؛ يعني بيرون از جهان موجودي نيست كه بخواهد مزاحم آن شود و جلوي تكامل او را بگيرد بلكه تنها موجودي كه بيرون از جهان است و بر آن احاطه دارد مبدأ حكيمي است كه اين فعل هدفدار از او صادر شده است؛ بنابراين جهان مخلوق هم هدف دارد و هم بي گمان به آن هدف خواهد رسيد و به تعبير قرآن كريم: لاريب فيه، يعني هيچ ترديدي در وقوع قيامت، كه با تحقيق گذشته معلوم شد كه هر چند آفريدگار از هدف بي نياز است ولي هم آفرينش انسان و مانند او (جن و ملك) هدف دارد و هم مجموع نظام آفرينش: وما خلقنا السماء و الارضي و مابينهما باطلاً ذلك طن الذين كفروا، ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست باطل، يعني بيهوده و بي هدف، نيافريديم اين بي هدف پنداشتن آفرينش و معاد را نفي كردن گمان كافران است: و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعين، ما نظام جهان را بازيچه و بي هدف نيافريديم: و ما خلقنا السموات و الارض و مابينهما الا بالحق، ما آسمانها و زمين و آنچه مين آنها است جز به حق نيافرديم. يعني نظام مخلوق مصاحب و همراه با حق است و هرگز ممكن نيست باطل و بيهوده باشد، پس هدفدار است و به آن خواهد رسيد؛ و در عين حال منطق قرآن كريم اينست كه پروردگار از همه عوامل هستي بي نياز است: و من كفر فان الله غني عن العالمين.

دليل سوم
برهان رحمت
پروردگار رحيم كمال هر موجودي را به او عطا مي‎كند
يكي از اوصاف برجسته پروردگار جهان وصف رحمت است و رحمت خداوند به معناي يك صفت عاطفي وانفعالي نيست بلكه به معني رفع نياز هر نيازمند و اعطاي كمال شايسته به هر موجود آماده و لايق مي‎باشد؛ و چون انسان استعداد زندگي سعادتمندانه ايدي را دارد، و به همين جهت همواره در اميد و آرزوي آن بسر مي‎برد، لازمه رحمت بي كران خداوند آنست كه اين كمال شايسه را به انسان، كه مستعد دريافت آن است، عطا كند؛ و چون خداوند قادر محض و مالك مطلق است اراده او در تحقق بخشيدن به اين رحمتي نفوذي خلل ناپذير دارد، يعني چيزي مانع اراده يا تحقق يافتن مراد كه همان رحمت است نخواهد بود، بنابراين براي انسان زندگي جاودانه و ابدي در پيش است. قرآن كريم اين برهان را چنين بيان مي‎كند: قل لمن مافي‎‏السموات و الارض قل لله كتب علي نفسه الرحمه ليجمعنكم الي يوم القيمه لاريب فيه، بپرس آنچه در آسمانها و زمين است از آن كيست؟ بگو: از آن خدا است، خداوند بر خودش رحمت را ثبت و لازم نموده است كه همة شما را براي قيامت جمع كند و ترديدي در تحقق آن ميعادگاه نيست.

در اين آيه، ضرورت معاد و قطعي بودن قيامت را به رحيم بودن خداوندن استناد داده است؛ يعني خداوند رحيم موجود آماده را به كمال لايق خود مي‎رساند و آن كمال را به مستعد عطا مي‎نمايد؛
دليل چهارم
برهان حقيقت
پروردگاري كه حق محض است هرگونه باطل را از بين مي‌برد

همانطوري كه اصل تفكر و انديشيدن هرگز از بشر جدا نمي‌شود و همواره با او همراه است اختلاف و برخورد آراء و انديشه‌ها و نبرد مكتب‌ها و جنگ ايده‌هاي هفتادو دو ملت و نديدن حقيقت و ره افسانه زدن‌ها و خلاصه درگيري حق و باطل‌ها همچنان بوده و هست و هر كسي مدعي است كه هيچگاه هيچكس مانند او از رخ انديشه نقاب برنداشته است؛ از طرفي هرگز نمي‌توان همه اين افكار را حق دانست چون روياروي يكديگرند، با آن كه هيچ انديشه حقي هرگز با انديشه حق ديگر به نبرد برنمي‌خيزد؛ چنانكه همه اين نظرات را هم نمي‌توان باطل دانست چون نقيض يكديگرند و بطلان هر دوي آنها به معناي رفع دو نقيص خواهد بود كه اين خود سفسطه و انكار هر واقعيت است.

بنابراين يكي از آنها حق و ديگري باطل است ليكن تا چهرة واقعي حق روشن نشود چهرة باطل ناپديد نخواهد شد؛ و دنيا آن صلاحيت را نداشته و ندارد كه فقط ظرف ظهور حق بطور كامل شود و ديگر هيچ باطلي را در آن راه نباشد چه در اين صورت ديگر جائي براي تكليف و آزمايش وجود نخواهد داشت. پس چون اختلاف بين حق و باطل در جهان آفرينش مشهود است و حل آن اختلاف نيز ضروري است و دنيا شايسته ظهور حقيقت و برطرف شدن هر گونه باطل و خاتمه يافتن هر گونه اختلاف نخواهد بود بنابراين موقعي لازم است كه در آنجا به عمر هر گونه باطل در پرتو ظهور كامل حق پايان داده شود و دامنه خلاف و اختلاف كوتاه گردد. و همچنين بايد به اختلاف ميان ظاهر و باطن رياكاران و سالوس‌گران و تفاوت درون و بيرون منافقان دو چهره و دوگانگي قلب و قالب زهدمدار كه محتاله مي‌نشينند و مكاره مي‌روند، پايان داد؛ و همين‌طور بايد به جريان كساني كه حقايق را تحريف يا كتمان كرد و فاش نمي‌كنند و نيز به نيرنگ‌ها و فريب‌ها و در حضور مردم جلوه كردن‌ها و در خلوت كار ديگر كردن‌ها خاتمه داد و اين جز به فرا رسيدن روز حقيقت ممكن نيست زيرا در آن روز باطن هر فردي آشكار و درون هر انساني هويدا و راز هر شخصي روشن و گوهر هر كسي ظاهر خواهد شد.

دليل پنجم
برهان عدالت
پروردگار به هر كاري پاداش يا كيفر مي‌دهد
گرچه پيامبران الهي در هدايت بشر كوشش‌ها كرده و در تهذيب جامعه انساني مجاهدت‌ها نموده‌اند ولي به اصلاح همگان توفيق نيافتند و ريشه ستم و دست تجاوز بكلي قطع نشد بلكه همواره در قبال رادمردان پارسا و وارستگان پاكدامن گروهي به شرارت پرداخته و دست به خونريزي و دامن به آلودگي و دل به تبهكاري زده‌اند و در دنيا پاكان به پاداش خير نرسيده و نمي‌رسند و تبهكاران هم به كيفر تلخ گرفتار نيامده و نمي‌آيند.
و از طرف ديگر نه پاداش برخي از صالحان كه جز به لقاء الله نمي‌انديشند در دنيا ممكن است، و نه كيفر بعضي از طالحان كه با گمراه نمودن نسل‌ها و كشتار هزاران بي‌گناه دلي سخت‌تر از سنگ و خوني درنده‌تر از گرگ و دسيسه‌اي همانند وسوسه اهرمن دارند در جهان طبيعت ميسور است؛ لذا حضرت اميرالمؤمنين فرمود: ان الله تعالي لم يرضها ثوابا لأوليائه و لا عقابا لأعدائه، خداوند دنيا را براي پاداش دوستانش پسنديد و نه براي كيفر دشمنانش.

و اگر روزي براي رسيدگي و داوري بين آنان در جهان هستي نباشد لازمه‌اش برابري ظالم و عادل است و اين برابري ناموزون هرگز با عدل الهي و نظام احسن عالم سازگار نخواهد بود؛ و با توجه به اينكه جزا دادن به اعمال در همين دنيا از راه تناسخ ممكن نيست، زيرا چنانكه در جاي خود بيان شده است تناسخ ممتنع است، بنابراين موقعي كه در آن جا به عمل هر فردي رسيدگي و به آن جزا داده شود لازم و تخلف‌ناپذير خواهد بود.
دليل ششم
تجرد روح انسان
حقيقت انسان هرگز از بين نمي‌رود و نابود نمي‌شود

انسان باستناد آنكه خويشتن را با علم حضوري مي‌يابد و اشياء ديگر را از راه انديشه و تفكر ادراك مي‌كند داراي حقيقتي مجرد و غيرمادي است بنام روح كه هرگز احكام ماده و قوانين مادي در او راه ندارد و مرگ و نابودي نيز كه از آثار و لوازم ماده است در حريم روح مجرد رخنه نمي‌كند؛ بنابراين مرگ انسان جز رهائي روح از قفس تن و انتقال از اين جهان به عالم ديگر نخواهد بود و معاد به معني زنده نمودن روح نيست بلكه به معني تعلق جديد همان روح زنده به بدن مي‌باشد؛ و چون جريان تجرد روح در تبيين معاد سهم بسزائي دارد و طرح فلسفي آن در اين بحث گرچه سودمند است ولي ميسور نيست لذا بيان آن را با شواهد قرآني بسنده مي‌دانيم.

انسان در قرآن
قرآن كريم هدف والاي رسالت پيامبران را تهذيب نفس و تزكية جان انسان مي‌داند و اين مهم جز با شناخت روح ميسر نيست زيرا بدون معرفت نفس چگونه مي‌توان در تهذيب آن كوشيد و در تزكيه آن مجاهدت ورزيد. بنابراين نمي‌توان پذيرفت كه اين كتاب كه مبين تمام معارف بشري است در باب معرفت روح ساكت بوده و چيزي روشن در اين زمينه نياورده باشد زيرا اگر انسان خود را نشناخت چگونه مي‌تواند جهان خارج از خود را بشناسد؛ و اگر قرآن انسان را به خودش معرفي نكرده باشد چگونه مي‌تواند جهان هستي را به وي بشناساند؛ به همين جهت پيامبر اكرم(ص) فرمود: من عرف نفسه عرف ربه، هر كس خود را شناخت خداوند خويش را هم شناخته است و فرمود: اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه، هر كس خود را بهتر بشناسد پروردگار خويش را بهتر شناخته است؛ چه اينكه هر كس خدا را فراموش كند خود را نيز فراموش خواهد كرد: نسوا الله فانسيهم انفسهم ، خدا را فراموش كردند خداوند هم آنها را از ياد خودشان برد.
اكنون كه نظر قرآن كريم با شواهد گذشته دربارة روح بطور فشرده معلوم شد مي‌پردازيم به برخي از دلائل تفصيلي تجرد روح:

۱-ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لكن لاتشعرون ، درباره كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند نگوئيد مرده‌اند بلكه آنان زنده‌اند ليكن شما آگاه نيستيد.
۲-ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ، نپنداريد كساني كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه آنها در پيشگاه خداوندشان زنده و از روزي برخوردار مي‌باشند.
۳-و من وارئهم برزخ الي يوم يبعثون ، يعني افرادي كه در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند در پيش روي خويش عالم برزخ و واسطه ميان دنيا و آخرت دارند كه تا روز برانگيخته شدن ادامه دارد و اين انتقال جز با تجرد روح قابل توجيه نيست؛ زيرا هر فردي در هر حالت كه بميرد، خواه چيزي از ذرات پيكرش بماند يا نماند، او به عالم برزخ منتقل خواهد شد و برزخ كه از آن به عالم قبر نيز تعبير مي‌شود زندگي متوسط بين دو عالم مي‌باشد و مرگ يك مرز عدمي مابين دنيا و آخرت نيست كه انسان با مردن معدوم و سپس در معاد زنده شود.

۴-وقالوا اذا ضللنا في‌الأرض اءنا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم ثمم الي ربكم ترجعون، منكران قيامت مي‌گفتند بعد از آن كه مرديم و در زمين گم و نابود شديم آيا دوباره زنده خواهيم شد؟ بلكه آنان به ملاقات پروردگارشان كافرند. در جواب بگو فرشته مرگ كه به همين منظور وكالت يافته شما را توفي مي‌كند، يعني شما را بصورت كامل و تام و تمام در برمي‌گيرد، سپس بسوي پروردگارتان برگردانده مي‌شويد.
۵- انسان تبهكار به مجرد مردن وارد شعله‌هاي آتش مي‌شود، گرچه در امواج دريائي توفنده غرق شود: مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا ، يعني قوم نوح در اثر تبهكاري‌هاي ممتد و طغيان‌هاي طولاني به كام طوفان فراگير غرق گشتند و وارد آتش شدند و اين همان آتش برزخي است كه در درون درياي خروشان همه مشتعل است: و حاق بآل فرعون سوء العذاب النار يعرضون عليها غدوا و عيشا… ، فرعونيان پس از مرگ هر بامداد و شامگاه بر آتش عرضه مي‌شوند.
و اگر روح انساني مجرد نباشد و بعد از رهائي بدن حيات ديگري با نظام خاص نداشته باشد مجالي براي عذاب نخواهد بود، مخصوصاً عذابي كه به عنوان آتش برزخي باشد كه در درون طوفان هم زبانه مي‌زند؛ همچنين افراد وارسته اگر در درون خرمني از آتش سوخته شوند به محض مردن و رهائي روح از بدن وارد بوستاني از بوستان‌هاي بهشت خواهند شد: قتل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود اذهم عليها قعود و هم علي ما يفعلون بالمؤمنين شهود ، گروهي از مؤمنين به ستم طاغوتيان عصر خود در كانال‌هائي از آتش معذب و طعمه امواج آتش شدند و با توجه به اين اصل ديني كه مؤمنان پارسا پس از مرگ به بوستانهاي بهشت برزخي منتقل مي‌شوند آن گروهي كه به آتش ستم طاغيان سوختند پس از مرگ بدون فاصله وارد باغستانهاي بهشت برزخ شده‌اند و اين نشانه تجرد روح و حيات پايدار آنان بعد از رهائي از اين عالم و انتقال آنها به جهان ديگر با نظام مخصوص به آن عالم مي‌باشد.
۶-ارواح انسان‌هائي كه به مقام شامخ اطمينان به خداوند رسيده‌اند و از گزند هر گونه وسوسه فكري و آسيب هر نوع نوسان روحي و صدمه هر قسم تحير و اضطراب دروني مصون شده‌اند هنگام مرگ و بعد از آن مورد خطاب خاص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند سبحان به آنان مي‌گويد: اي جان‌هاي آرميده و مطمئن، بسوي پروردگارتان باز گرديد در حالي كه شما از خداوند خشنود و خدا هم از شما راضي و خشنود است: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه.

دليل هفتم
اشتياق به زندگي جاويد
در نهاد انسان محبت زندگي جاودانه نهفته است
هر انساني در نهاد خويش بطور وضوح مي‌يابد كه به حيات جاويد و زندگي دائم عشق مي‌ورزد و از هرگونه زوال و نابودي رنج مي‌برد و از آن مي‌گريزد و هرگز از اصل زندگي و جاودانه بودن آن ملالي احساس نمي‌كند و ملالتهائي كه احياناً پيدا مي‌شود از اصل حيات نيست بلكه از رويدادهاي ناگواري است كه با گذشت آنها و تبديل به برخورداري از پديده‌هاي ملائم، آن ملال‌ها هم برطرف خواهد شد. پس اصل اشتياق به زندگي جاويد محبوب نهاني و نهائي هر انسان است (همانند تشنگي كه در همه موجودات نباتي و حيواني و انساني وجود دارد) و چون در قلمرو تكوين و جهان حقيقت (نه پندار) هيچ چيزي باطل و بيهوده نيست بنابراين يك زندگي دائم و حيات مصون از مرگ در عالم وجود دارد كه اشتياق به آن در نهاد انسانها آرميده و علاقه به آن محبوب دروني و نهائي هر انسان خواهد بود؛ زيرا اگر يك چنين حياتي در جهان آفرينش نمي‌بود اين اشتياق نهفته فراگير، كه هر انساني در خويشتن آن را مي‌يابد، عاطل و بيهوده مي‌بود چون به حكم: كل نفس ذائقه الموت ، و به حكم: و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد ، زندگي جاويد و جيات مصون از مردن در دنيا ممكن نيست و هيچ فردي در اين عالم براي هميشه نمي‌ماند – و آنچه به عنوان آب زندگاني ناميده مي‌شود كنايه از ايمان و معرفت است كه بهره مؤمن عارف مي‌گردد، وگرنه آب زندگاني نه از آسمان مي‌بارد و نه از زمين مي‌جوشد- بنابراين وجود عالمي كه مصون از زوال و محفوظ از پديده مرگ باشد، يعني وجود قيامت كه در آن مرگ راه ندارد، ضروري و قطعي است.

۱-چون برهان بر محور علم حصولي است و در علم حصولي مفهوم مطرح است و هر مفهومي از مفهوم ديگر جداست، لذا هر كدام آنها مي‌توانند مبداء برهان قرار گيرند، گرچه مصداق همه آنها يك حقيقت باشد.
بنابراين برهان رحمت و برهان حكمت و برهان عدالت و … از يكديگر در مقام استدلال جدايند گرچه عينيت خارجي آنها نسبت به خداوند متحد است؛ لذا در قرآن كريم هر كدام از اين اوصاف كمالي جداگانه دليل ضرورت معاد قرار داده شدند.
۲-چون اسماي جزئي پروردگار تحت اسماي كلي آن ذات نامحدود واقع‌اند، لذا هيچكدام از آنها مبدء برهان مستقل واقع نشدند بلكه بهمان اسم كلي اكتفاء شد. مثلاً به رازق بودن يا جواد بودن و … استدلال نشد زيرا همه اينها زير پوشش رحمت مطلقه قرار دارند و شايد همين نكته باعث شده است كه در قرآن كريم اسماء جزئي بعنوان مبادي استدلال بر ضرورت معاد ذكر نشدند، يعني رازق بودن خداوند حد وسط قرار نگرفت ولي رحيم بودن آن حضرت حدوسط برهان واقع شد.

معاد از اركان جهان‌بيني اسلامي
يكي از اصول جهان‌بيني اسلامي كه از اركان ايماني و اعتقادي دين اسلام است، اصل ايمان به زندگي جاويد و حيات اخروي است. ايمان به عالم آخرت شرط مسلماني است، يعني اگر كسي اين ايمان را از دست بدهد و انكار كند از زمرة مسلمانان خارج است.
پيامبران الهي – بدون استثناء- پس از اصل توحيد، مهمترين اصلي كه مردم را به آن متذكر كرده‌اند و ايمان به آن را از مردم خواسته‌اند، همين اصل است كه در اصطلاح متكلمان اسلامي به نام «اصل معاد» معروف شده است.
در قرآن كريم به صدها آيه برمي‌خوريم كه به نحوي از انحاء دربارة عالم پس از مرگ، روز قيامت، كيفيت حشر اموات، ميزان، حساب، ضبط اعمال، بهشت و جهنم، جاودانگي عالم آخرت و ساير مسائلي كه به عالم پس از مرگ مربوط مي‌شود بحث كرده است. ولي در دوازده آيه رسماً پس از ايمان به خدا از «ايمان به روز آخر» ياد كرده است.

قرآن كريم در مورد عالم قيامت تعبيرات مختلفي دارد و هر تعبيري بابي از معرفت است، يكي از آنها «اليوم الآخر» است. قرآن كريم با اين تعبير خود دو نكته را براي ما يادآوري مي‌كند:
الف – اينكه حيات انسان بلكه دورة جهان، مجموعاً به دو دوره تقسيم مي‌شود و هر دوره را به عنوان يك «روز» بايد شناخت. يكي روز و دوره‌اي كه اول و ابتدا است و پايان مي‌پذيرد (دورة دنيا)، ديگر روز و دوره‌اي كه آخر است و پايان‌ناپذير است (دورة آخرت). همچنانكه در برخي تعبيرات ديگر قرآن، از حيات دنيوي به «اولي» و از حيات اخروي به «آخرت» ياد شده است.

ب – ديگر اينكه هم اكنون كه دورة اول و نخستين حيات را طي مي‌كنيم و به دورة دوم و روز دوم نرسيده‌ايم و از ما پنهان است، سعادت ما در اين روز و آن روز به اين است كه به آن دوره و آن روز «ايمان» پيدا كنيم. سعادت ما در اين روز، از آن جهت بسته به اين ايمان است كه ما را متوجه عكس‌العمل اعمال ما مي‌كند و مي‌فهميم كه اعمال و رفتار ما از كوچكترين انديشه‌ها و گفتارها و كردارها و خلق و خويها گرفته تا بزرگترين آنها مانند خود ما روز اول و روز آخر دارند. چنين نيست كه در روز اول پاين يابند و معدوم گردند، بلكه باقي مي‌مانند و در روزي ديگر به حساب آنها رسيدگي مي‌شود، پس كوشش كنيم كه خود را و اعمال و نيات خود را نيكو سازيم و از انديشه‌ها و كارهاي بد پرهيز نمائيم و به اين ترتيب همواره در راه نيكي و نيك‌خوئي و نيك‌رفتاري گام برداريم. و اما سعادت ما در آن روز، از آن جهت بسته به اين ايمان است كه چنانكه بعداً خواهيم گفت ماية حيات سعادت‌آميز يا شقاوت آلود انسان در آن جهان اعمال و رفتار او در اين جهان است. اين است كه قرآن كريم، ايمان به آخرت يا روز آخر را براي سعادت بشر يك امر حتمي و لازم مي‌شمارد.

منبع و منشأ ايمان به حيات اخروي
منبع و منشأ ايمان به زندگي جاويد و حيات اخروي، قبل از هر چيز ديگر، وحي الهي است كه وسيلة پيامبران به بشر ابلاغ شده است.
بشر پس از آنكه خدا را شناخت و به صدق گفتار پيامبران ايمان آورد و دانست كه آنچه به عنوان وحي ابلاغ مي‌كنند واقعاً از طرف خداست و تخلف‌ناپذير است، به روز قيامت و حيات جاويد اخروي كه همة پيامبران ايمان به آنرا مهمترين اصل پس از توحيد معرفي كرده‌اند، ايمان پيدا مي‌كند.

از اين رو درجة ايمان هر فرد به حيات اخروي از طرفي بستگي دارد به درجة ايمان او به «اصل نبوت» و صدق گفتار پيامبران و از طرف ديگر بستگي دارد به اينكه سطح معارف انسان تا چه حد بالا باشد و تصورش از امر معاد و عالم آخرت چه اندازه صحيح و معقول و خردپسند باشد و تصورات جاهلانه و عاميانه در آن راه نيافته باشد.
البته علاوه بر راه وحي الهي كه وسيلة پيامبران به بشر ابلاغ شده است يك عده راههاي ديگر، و لااقل قرائن و علائم ديگر، براي اعتقاد و ايمان به معاد وجود دارد كه نتيجة تلاشهاي فكري و عقلي و علمي خود بشر است و حداقل، تأييدي براي صحت سخن پيامبران در امر معاد و عالم آخرت شمرده مي‌شود. آن راهها عبارتند از:

۱-راه شناخت خدا
۲-راه شناخت جهان
۳-راه شناخت روح و نفس انسان

ما فعلاً به اين راهها كه بحث در آنها مستلزم پيش كشيدن يك سلسله بحثهاي علمي و فلسفي است كاري نداريم و تنها از طريق وحي و نبوت وارد مطلب مي‌شويم. ولي نظر به اينكه در خود قرآن به اين راهها تصريح يا اشاره شده است، ما در بخشي كه بعداً تحت عنوان «استدلالهاي قرآن دربارة جهان ديگر» ذكر خواهيم كرد به اين راههاي سه گانه اشاره خواهيم كرد.
مسائلي كه لازم است مورد بحث قرار گيرد تا آنكه مسألة زندگي جاويد و حيات اخروي از نظر اسلام روشن شود، امور ذيل است:

ماهيت مرگ
زندگي پس از مرگ
عالم برزخ
قيامت كبري
رابطه و پيوستگي زندگي دنيا با زندگي پس از مرگ
تجسم و جاويداني اعمال و آثار و مكتسبات انسان
وجوه مشترك و وجوه متفاوت زندگي اين جهان و زندگي آن جهان
استدلالهاي قرآن دربارة جهان ديگر.
ماهيت مرگ

مرگ چيست؟
آيا مرگ نيستي و نابودي و فنا و انهدام است يا تحول و تطور و انتقال از جائي به جائي و از جهاني به جهاني؟
اين پرسشي است كه همواره براي بشر مطرح بوده و هست و هر كس مايل است پاسخ آن را مستقيماً بيابد و يا به پاسخي كه داده شده ايمان و اعتقاد پيدا كند.
ما مسلمانان به حكم اينكه به قرآن كريم ايمان و اعتقاد داريم، پاسخ اين پرسش را از قرآن كريم مي‌گيريم و به آنچه در اين زمينه گفته است ايمان و اعتقاد داريم.
قرآن كريم پاسخ ويژه‌اي با تعبير خاصي دربارة ماهيت مرگ دارد. قرآن در اين مورد كلمة «توفي» را به كار برده و مرگ را توفي خوانده است.
توفي و استيفاء هر دو از يك ماده‌اند (وفاء)، هرگاه كسي چيزي را به كمال و تمام و بدون كم و كسر دريافت كند و به اصطلاح آنرا استيفاء نمايد در زبان عربي كلمة توفي را به كار مي‌برند «توفيت المال» يعني تمام مال را بدون كم و كسر دريافت كردم. در چهارده آيه از آيات قرآن كريم اين تعبير در مورد مرگ آمده است. از همة آنها چنين استنباط مي‌شود كه مرگ از نظر قرآن تحويل گرفتن است، يعني انسان در حين مرگ، با تمام شخصيت و واقعيتش در تحويل مأموران الهي قرار مي‌گيرد و آنان انسان را دريافت مي‌كنند. از اين تعبير قرآن مطالب زير استنباط مي‌شود:
الف – مرگ نيستي و نابودي و فنا نيست، انتقال از عالمي به عالم ديگر و از نشئه‌اي به نشئه‌ي ديگر است و حيات انسان به گونه‌اي ديگر ادامه مي‌يابد.
ب – آنچه شخصيت واقعي انسان را تشكيل مي‌دهد و «من» واقعي او محسوب مي‌شود، بدن و جهازات بدني و هر چه از توابع بدن به شمار مي‌رود نيست، زيرا بدن و جهازات بدني و توابع آنها به جائي تحويل نمي‌شوند و در همين جهان تدريجاً منهدم مي‌گردند. آن چيزي كه شخصيت واقعي ما را تشكيل مي‌دهد و «من» واقعي ما محسوب مي‌شود همان است كه در قرآن از آن به «نفس» و احياناً به روح تعبير شده است…
ج – روح يا نفس انسان كه ملاك شخصيت واقعي انسان است و جاودانگي انسان به واسطة جاودانگي او است از نظر مقام و مرتبه وجودي در افقي مافوق افق ماده و ماديات قرار گرفته است. روح يا نفس، هر چند محصول تكامل جوهري طبيعت است، اما طبيعت در اثر تكامل جوهري كه تبديل به روح يا نفس مي‌شود، افق وجوديش و مرتبه و مقام واقعيش عوض مي‌شود و در سطح بالاتري قرار مي‌گيرد، يعني از جنس عالمي ديگر مي شود كه عالم ماوراء طبيعت است. با مرگ، روح يا نفس به نشئه‌اي كه از سنخ و نشئة روح است منتقل مي‌شود و به تعبير ديگر هنگام مرگ آن حقيقت مافوق مادي باز ستانده و تحويل گرفته مي‌شود.
قرآن كريم در برخي آيات ديگر كه دربارة خلقت انسان بحث كرده و مربوط به معاد و حيات اخروي نيست، اين مطلب را گوشزد كرده كه در انسان حقيقتي هست از جنس و سنخ ماوراء جنس آب و گل. دربارة آدم اول مي‌گويد: و نفخت فيه من روحي از روح خود در او دميدم.
مسألة روح و نفس و بقاء روح پس از مرگ از امهات معارف اسلامي است، نيمي از معارف اصيل غيرقابل انكار اسلامي بر اصالت روح، و استقلال آن از بدن و بقاء بعدالموت آن استوار است. همچنانكه انسانيت و ارزشهاي واقعي انساني بر اين حقيقت استوار است و بدون آن، همة آنها موهوم محض است.
تمام آياتي كه صريحا زندگي بلافاصله پس از مرگ را بيان مي‌كنند – كه نمونه‌هائي از آنها در اينجا آورده و مي‌آوريم – دليل است كه قرآن روح را واقعيتي مستقل از بدن و باقي بعد از فناي بدن مي‌داند.
برخي مي‌پندارند كه از نظر قرآن، روح و نفسي در كار نيست، انسان با مردن پايان مي‌پذيرد، يعني پس از مرگ شعور و ادراك و سرور و رنجي در كار نيست تا آنگاه كه قيامت كبرا به پا شود و انسان حيات مجدد بيابد، تنها آن وقت است كه انسان بار ديگر خود را و جهان را مي‌يابد.
ولي آياتي كه صريحاً حيات بلافاصله پس از مرگ را بيان مي‌كند دليل قاطعي است بر رد اين نظريه.
اين گروه مي‌پندارند دليل قائلين به روح آية كريمة قل الروح من امر ربي است و مي‌گويند: در قرآن مكرر نام روح به ميان آمده در حاليكه مقصود چيز ديگر است. اين آيه نيز همان معني را طرح كرده كه در آن آيات طرح شده است.
اين گروه نمي‌دانند كه دليل قائلين به روح اين آيه نيست، در حدود بيست آية ديگر است. تازه اين آيه به كمك آيات ديگري كه ذكر روح در آن آيات آمده كه برخي به صورت مطلق (روح) و بعضي به صورتهاي مقيد: روحنا، روح‌القدس، روحي، روحا من امرنا و غيره آمده است و از آن جمله در مورد انسان با تعبير و نفخت فيه من روحي آمده است نشان دهندة اين است كه از نظر قرآن حقيقتي وجود دارد برتر از ملائكه و برتر از انسان به نام روح، ملائكه و انسانها، واقعيت «امري» يعني روح خويش را از فيض او به اذن پروردگار دارند. يعني مجموع آيات روح به ضميمة آية «و نفخت فيه من روحي» كه دربارة انسان آمده است نشان مي‌دهد كه روح انسان واقعيتي غيرمادي دارد. معاد
جريان معاد و زندگي پس از مرگ آن چنان پيچيده و دشوار است كه آراء متفكران بشري در باره آن، بيش از آنچه كه در باره آغاز جهان و مبدأ عالم دچار دشواري شده، به ابهام و نابساماني برخورد كرده است؛ زيرا نه تنها ماديون و منكران مبداء عالم، پاياني براي جهان قائل نبوده و منكر معادند، بلكه برخي از معتقدان به مبداء عالم و مؤمنان به آفريدگار جهان نيز در باره قيامت ترديد داشته و آن را نپذيرفته‎اند و اين گذشته از پيچيدگي مسئله معاد، نكته ديگري دارد كه در انكار آن بي اثر نيست. زيرا اعتقاد به قيات و ايمان به روز جزا موجب پذيرش تعهد و مسئوليت بوده و انسان را از هوس بازي و زورمداري باز مي‎دارد و در برابر قوانين خاضع مي‎كند؛ چه اينكه انكار معاد جهت توجيه تبه كاري‎ها و خوش گذراني‎ها عامل مؤثري است. بنابراين لازم است قبل از شروع در بحث پيرامون اصل معاد نقش بنيادي و سازنده آن در تهذيب نفس و تزكيه جان بيان شود و سر اصرار پيامبران بر ضرورت معاد در قبال سرسختي منكران قيامت آشكار گردد.
قرآن كريم وقتي برخي از اشكالات منكران معاد را نقل مي‎كند و آن را حل مي‎نمايد، مي‎گويد شبهه علمي مانع آنان از پذيرش معاد نيست بلكه شهوت عملي و تبه كاري‎هاي آنها موجب انكار آنست: ايحسب الانسان الن تجمع عظامه×بلي قادرين علي ان نسوي بنانه×بل يريد الانسان ليفجرامامه ، آيا انساني كه معاد را نمي‎پذيرد، مي‎‏پندارد كه ما نمي‎توانيم استخوان‎هاي پوسيده او را گرد آوريم. آري، مي‎توانيم سرانگشتان ظريف او را با همه خطوط و پيچيدگي‎هاي خاص كه دارد همانند اول تسويه نماييم، ولي انكار او براي نتوانستن ما نيست بلكه چون مي‎خواهد زندگي خود را به فجور و تباهي بگذراند و جلو او را براي هر گونه گناه باز باشد روز جزا را قبول ندارد. و فرق بين شبه علمي و شهوت عملي در فصل دوم، كه شبهات منكران معاد در آن مطرح است، بيان مي‎شود: … ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوايوم الحساب، همانا گمراهان از راه خدا به سبب راموشي روز حساب گرفتار عذاب شديد خواهند شد.
وقتي حسابي در بين نباشد و براي هيچ كاري پاداش با كيفري مقرر نشود، اثر و بازدهي جز انحراف از راه خدا كه همراه با دشواري‎ها است نخواهد داشت: ان الجنه خفت بالمكاره، و ان النار خفت بالشهوات، بهشت پيچيده به دشواري‎ها و دوزخ پيچيده به شهوت‎ها است، چه اينكه اعتقاد به قيامت ضامن فضائل انساني است.
و قرآن كريم ياد معاد و حضور آن را در خاطره‎ها سبب تعالي روح و خلوص ايمان مي‎داند، زيرا در باره بندگان مخلص چنين مي‎گويد: انا اخلصنا هم بخالصه ذكري الدار، آنان را مخلص قرار داديم به سبب وصف خالص و بي شائبه‎اي كه داشتند، و آن ياد قيامت است، كه د حقيقت آن جا قرارگاه و دنيا معبر و گذرگاه است.
براساس اين اهميت متقابل در فضائل و رذائل است كه هم پياكبر اكرم(ص) گذشته از استدلال‎هاي قاطع سوگند ياد مي‎كند كه معاد حق است؛ و هم منكران قيامت كه به مبداء آفرينش معتقدند ولي به ربوبيت او اعتقاد ندارد، گذشته از القاء شبهه واهي، سوگند ياد مي‎كنند كه معادل باطل است: و قال الذين كفروا الاتاتينا اسلاعه قل بلي ورتي …، كافران گفتند كه قيامت براي مان نيست بگو سگوند به پروردگارم كه قيامت قطعاً فرا مي‎رسد.
و اين مضمون در سوره يونس آيه ۵۳ و سوره تغابن آيه ۷ نيز آمده است: و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت…، سوگند شديد به خداوند ياد كردند كه خدا مرده را زنده نمي‎كند.
اين موضعگيري متقابل براي آنست كه اعتقاد به معاد عامل تعهد و تقوي است ولي انكار آن موجب تبه كاري و فجور خواهد بود.
نكته‎اي كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه سوگند پيامبر اكرم(ص) همانند سوگند ديگران نيست زيرا قسم‎هاي عادي در برابر شاهد و برهان است، چون مدعي اگر شاهد نداشت گاهي سوگند ياد مي‎كند ولي پيامبر گرامي كه مدعي ضرورت معاد است، نه تنها داراي شاهد قاطع است، بلكه به همان دليل قطعي قسمت ياد مي‎كند؛ زيرا سوگند به پروردگار يعني سوگند به مبداء پرورش جهان و عالم رشد عالم؛ و چون جهان وقتي متكامل خواهد شد كه به هدف برسد و بدون هدف خام و ناقص است؛ بنابراين لازمه ربوبيت و پروردگاري خداوند آنست كه جهان طبيعت را در پرتو پرورش خود به كمال ميرساند؛ الله الا اله الا هوليجمنكم الي يوم القيمه لاريب فيه..، خداوند كه معبودي جز او نيست هر آينه شما را براي قيامت جمع مي‎كند و شكي در آن نيست، يعني الوهيت، اقتضاي معاد و قيامت را دارد چون در حقيقت معاد همان بازگشت به سوي مبدء است، پس ميده عالم حقيقي است كه هم «آغاز» است و هم «انجام»؛ يعني هم موجب پيدايش جهان است و هم سبب پرورش و هدايت آنها به هدف نهايي كه همان معاد خواهد بود.
اكنون كه نقش مؤثر اعتقاد به معاد در ايجاد تعهد و تقوي روشن شد مي‎پردازيم به اصل بحث و آن اثبات زندگي پس از مرگ است. قرآن كريم به مقتضاي آية شريفه: … ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء …، كتابي را كه بيان كنند همه علوم انساني و معارف سودمند بشري است بر تو نازل كرديم؛ همه معارف بشري و هر چيزي را كه در تأمين سعادت انسان سهمي دارد بخوبي تبيين كرده است؟ و از طرفي بيان يك مطلب وقتي رساخواهد بود كه بابرهان توجيه شود: يا ايهاالناس قدجاء كم برهان من ربكم…، اي مردم همانا كتابي كه محتوي آن روشن و مبرهن است از سوي پروردگار شما آمد. بنابراين هم معترض جريان خلل ناپذير معاد بوده وهم دليل قاطع آن را ارائه مي‎دهد و ضرورت معاد را در پرتو شناخت جهان و همچنين شناخت انسان تبيين مي‎كند؛ يعني عالم مشهود و جهان طبيعي را آن چنان كه هست و همين طور انسان را آن چنان كه آفريده شده معرفي مي‎كند تا ضرورت معاد و حتمي بودن قيامت براي آنها معلوم شود، گرچه بحث پيرامون معاد جهان شامل معاد انسان نيز خواهد بود، زيرا بشر بخشي از همين جهان مشهود است ولي ويژگيهاي مخصوص او ايجاب مي‎كند كه بحث در باره معاد انسان جداگانه مرطرح شود و آنچه فعلاً مورد نظر است اصل جريان معاد است نه كيفيت آن.
ادله وجود معاد
دليل يكم
برهان حركت
هدفداري جهان سيال طبيعت
جهان طبيعت با همه پديده‎هاي آسماني و زميني و نيز با تمام يافته‎هاي معدني و گياهي و همچنين با همه موجودات حيواني و انسانيش آن چنان به هم منسجم و هماهنگي است كه يك واحد حقيقي، و نه اعتباري، را تشكيل مي‎دهد و اين واحد حقيقي در حركت است و هيچگونه سكون آرامشي در او نيست. و چون حركت خروج از قوه به فعل است. يعني از يك آمادگي خاص به سمت يك كمال مخصوص سير نمودن است. پس هدف و مقصد براي آن ضروري خواهد بود. يعني حركت بودن هدف محال است و اگر آن هدف نيز داراي مقصد ديگري بوده و خودش آماده رسيدن به آن هدف ديگر باشد معلوم مي‎شود كه هدف اول مقصد نهائي نبوده بلكه مسير و رهگذار بوده است، زيرا لازمه هدف حقيقي آنست كه متحرك با رسيدن به آن آرام شود و حركت به ثبات تبديل گردد.
بنابراين مجموع جهان حركت داراي هدف نهائي است كه با نيل به آن از قوه به فعليت رسيده و از تحول و دگرگوني رهائي يافته و آرام خواهد شد؛ و اگر بدنبال هر هدفي مقصد ديگري باشد و بعد از هر مقصودي مقصد ديگري د بين باشد، يعني سلسله اهداف بيكران بوده و به هدف نهائي نرسد، لازمه‎اش در حقيقت بي هدف بودن حركت است؛ چنانچه در نظام علل فاعلي اگر قبل از هر فاعلي مبدئي باشد و پيش از آن مبدأ فاعل ديرگي باشد و به فاعل نخست و مبدأ ذاتي عالم نرسد لازمه‎اش در واقع بي مبدأ بودن و فاعل نداشتن جهان حركت است. پس لازم است سلسله هدفها به يك هدف اصيل و نهائي ختم شود، همانطور كه سلسله فاعل‎ها نيز ضروري است كه بك يك فاعل ذاتي و مبدأ نخست برسد؛ يعني همانطوري كه فعل بدون فاعل محال است، همچنين كار بدون هدف ممتنع مي‎‏باشد. و فرق بين آغاز و انجام در اين است كه ممكن است فعل خاصي در اثر برخورد به مانع و درگيري با مزاحم به هدف نرسد و باطل گردد ولي ممكن نيست هيچ فعلي بدون فاعل و مبدأ تاثير يافت شود، ليكن اين امتياز نسبت به مجموع جهان طبيعت فرض ندارد زيرا با توجه به اينكه مجموعه هماهنگ جهان يك واحد حقيقي است موردي براي تزاحم و درگيري نخواهد بود بلكه اين واحد منسجم بدون برخورد به مانع يقيناً به هدف مي‎‏رسد و با رسيدن به آن هدف نهائي آرام مي‎شود و حركت آن به ثبات خواهد شد. و چون زمان از عوارض تحليلي حركت است و در خارج عين آن مي‎باشد، و حركت جوهري نيز عين متحرك و همچنين زمان آن نيز عين متزمن است؛ وقتي كه متحرك به مقصد مي‎رسد يعني زمان به مقصد مي‎رسد و معنايس اينست كه زمان رأساً به ثبات مبدل مي‎شود.
قرآن كريم قيامت را به عنوان پايان حركت و همچنين بنام جهان قرار و آرامش مي‎داند: .. و ان الاخره هي دارالقرار، پايان دنيا خانه آرامش است. اينكه قرآن قيامت را پايان مي‎داند و تنها آن را جاي قرار و آرام معرفي مي‎كند، براي آنست كه مقصد پايان سير است و رسيدن به هدف موجب آرامش است وتعبير قرآن ركيم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و نيز تعبير قرآن كريم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و تعبير قرآن كريم از قيامت به عنوان «پايان» چنان كه در آيات فراواني آمده و نيز تعبير از آن به «موقف ثابت و آرام» و همچنين تعبير از آن به محل كه كشتي بعد از تحول‎ها و دگرگوني‎هاي فراوان در آن لنگر مي‎اندازد و آرام مي‎شود: ايان مرسيها. نشان آن است كه معاد همان پايان جهان طبيعي است كه با نيل به هدف تحول آن پايان مي‎پذيرد وحركت آن به مقصد مي‎رسد و در نتيجه ثابت و آرام خواهد شد. و مشابه اين تعبيرها در باره خصوص انسان آمده كه: اليوم عمل و لاحساب و غدا حساب و لاعمل. و نيز تعبيري مانند اين كه «دنيا رهگذر است و آخرت جاي ثبات و قرار»، ناشن مي‎دهد كه دنيا مرحله قوة قيامت است و قيامت مرحلة‌فعليت آن، و مادامي كه در مرحله قوه است همانند كشتي حركت دارد و وقتي كه بهمرحلة فعليت رسيد آرام مي‎شود.
دليل دوم
برهان حكمت
از خداوند حكيم كار عبث صادر نمي‎شود
همان طوري كه در جهان بيني توحيدي ثابت شد، عالم هستي آفريده خداوند بي نياز و حكيم است و خداوند غني محض اگر چه براي نيل به هدف چيزي را نمي‎آفريند و محال است كاري را براي رسيدن به هدف انجام دهد ولي محال است از مبداء حكيم كار بي هدف صادر گردد. توضيح مسئله و فرق بين اين دو مطلب عبارتست از اين كه فاعل و مبداء كار اگر نيازمند باشد و غني محض نباشد،‌براي رفع نياز و نيل به كمال كار انجام مي‎دهد تا به توسط آن رفع غني صرف باشد، فرض ندارد كه كاري را جهت رسيدن به كمال انجام دهد تا به توسط عملي بخواهد نياز خود را برطرف سازد و چون خداوند غني محض و كمال نامحدود است، هرگز كاري را براي رفع نياز و نيل به كمال انجام نخواهد داد، خواه نفع مستقيم آن كار به خود او برسد و خواه به موجود ديگر، زيرا در هر دو حال مستلزم نيازمندي ذات بي نياز و نشان نقصان ذاتي خواهد بود كه عين كمال است.
حال كه از لحاظ قرآن كريم فرق ميان هدف فعل و هدف فاعل روشن شد و نيز با بيانات گذشته معلوم شد كه گرچه خداوند بي نياز كاري را براي نيل به هدف انجام نمي‎دهد، ولي هرگز هم از خداوند حكيم كار بيهوده صادر نمي‎شود، مي‎پردازيم به اين مطلب كه جهان آفرينش چون صنع مبداء حكيم است حتماً هدفي خواهد داشت كه بدون آن ناقص است و با نيل به آن كامل مي‎شود و سر آن اينست كه جهان مشهود يك سلسله رويدادهاي همگون از مرگ و زندگي و كمبودها ودرگيري‎ها و محروميت‎ها و تباهي‎ها و تبهكاري‎ةا و مانند اين ها است و اين خود نمي‎تواند مطلوب حقيقي و كمال نهائي يك موجود باشد. بنابراين براي عالم هدف مخصوصي خواهد بود كه با نيل به آن كامل شده واز ناكامي‎ةا و تزاحم‎‏ها و مانند اين‎ها رهائي مي‎يابد و هرگز ممكن نيست كه به آن هدف نرسد، زيرا همان طور كه در دليل اول بيان شد هيچ مانعي در بين نيست، نه مانع دروني و نه مانع بيروني، چون مجموع جهان يك واحد حقيقي است كه بايد به هدف برسد پس چيزي از درون آن مانع رسيدن به مقصد نخواهد بود؛ و چون بيش از يك مبدأ حكيم فاعل ذاتي ديگري در عالم نيست پس احتمال مانع بيروني هم منتفي مي‎باشد؛ يعني بيرون از جهان موجودي نيست كه بخواهد مزاحم آن شود و جلوي تكامل او را بگيرد بلكه تنها موجودي كه بيرون از جهان است و بر آن احاطه دارد مبدأ حكيمي است كه اين فعل هدفدار از او صادر شده است؛ بنابراين جهان مخلوق هم هدف دارد و هم بي گمان به آن هدف خواهد رسيد و به تعبير قرآن كريم: لاريب فيه، يعني هيچ ترديدي در وقوع قيامت، كه با تحقيق گذشته معلوم شد كه هر چند آفريدگار از هدف بي نياز است ولي هم آفرينش انسان و مانند او (جن و ملك) هدف دارد و هم مجموع نظام آفرينش: وما خلقنا السماء و الارضي و مابينهما باطلاً ذلك طن الذين كفروا، ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست باطل، يعني بيهوده و بي هدف، نيافريديم اين بي هدف پنداشتن آفرينش و معاد را نفي كردن گمان كافران است: و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعين، ما نظام جهان را بازيچه و بي هدف نيافريديم: و ما خلقنا السموات و الارض و مابينهما الا بالحق، ما آسمانها و زمين و آنچه مين آنها است جز به حق نيافرديم. يعني نظام مخلوق مصاحب و همراه با حق است و هرگز ممكن نيست باطل و بيهوده باشد، پس هدفدار است و به آن خواهد رسيد؛ و در عين حال منطق قرآن كريم اينست كه پروردگار از همه عوامل هستي بي نياز است: و من كفر فان الله غني عن العالمين.
دليل سوم
برهان رحمت
پروردگار رحيم كمال هر موجودي را به او عطا مي‎كند
يكي از اوصاف برجسته پروردگار جهان وصف رحمت است و رحمت خداوند به معناي يك صفت عاطفي وانفعالي نيست بلكه به معني رفع نياز هر نيازمند و اعطاي كمال شايسته به هر موجود آماده و لايق مي‎باشد؛ و چون انسان استعداد زندگي سعادتمندانه ايدي را دارد، و به همين جهت همواره در اميد و آرزوي آن بسر مي‎برد، لازمه رحمت بي كران خداوند آنست كه اين كمال شايسه را به انسان، كه مستعد دريافت آن است، عطا كند؛ و چون خداوند قادر محض و مالك مطلق است اراده او در تحقق بخشيدن به اين رحمتي نفوذي خلل ناپذير دارد، يعني چيزي مانع اراده يا تحقق يافتن مراد كه همان رحمت است نخواهد بود، بنابراين براي انسان زندگي جاودانه و ابدي در پيش است. قرآن كريم اين برهان را چنين بيان مي‎كند: قل لمن مافي‎‏السموات و الارض قل لله كتب علي نفسه الرحمه ليجمعنكم الي يوم القيمه لاريب فيه، بپرس آنچه در آسمانها و زمين است از آن كيست؟ بگو: از آن خدا است، خداوند بر خودش رحمت را ثبت و لازم نموده است كه همة شما را براي قيامت جمع كند و ترديدي در تحقق آن ميعادگاه نيست.
در اين آيه، ضرورت معاد و قطعي بودن قيامت را به رحيم بودن خداوندن استناد داده است؛ يعني خداوند رحيم موجود آماده را به كمال لايق خود مي‎رساند و آن كمال را به مستعد عطا مي‎نمايد؛
دليل چهارم
برهان حقيقت
پروردگاري كه حق محض است هرگونه باطل را از بين مي‌برد
همانطوري كه اصل تفكر و انديشيدن هرگز از بشر جدا نمي‌شود و همواره با او همراه است اختلاف و برخورد آراء و انديشه‌ها و نبرد مكتب‌ها و جنگ ايده‌هاي هفتادو دو ملت و نديدن حقيقت و ره افسانه زدن‌ها و خلاصه درگيري حق و باطل‌ها همچنان بوده و هست و هر كسي مدعي است كه هيچگاه هيچكس مانند او از رخ انديشه نقاب برنداشته است؛ از طرفي هرگز نمي‌توان همه اين افكار را حق دانست چون روياروي يكديگرند، با آن كه هيچ انديشه حقي هرگز با انديشه حق ديگر به نبرد برنمي‌خيزد؛ چنانكه همه اين نظرات را هم نمي‌توان باطل دانست چون نقيض يكديگرند و بطلان هر دوي آنها به معناي رفع دو نقيص خواهد بود كه اين خود سفسطه و انكار هر واقعيت است.
بنابراين يكي از آنها حق و ديگري باطل است ليكن تا چهرة واقعي حق روشن نشود چهرة باطل ناپديد نخواهد شد؛ و دنيا آن صلاحيت را نداشته و ندارد كه فقط ظرف ظهور حق بطور كامل شود و ديگر هيچ باطلي را در آن راه نباشد چه در اين صورت ديگر جائي براي تكليف و آزمايش وجود نخواهد داشت. پس چون اختلاف بين حق و باطل در جهان آفرينش مشهود است و حل آن اختلاف نيز ضروري است و دنيا شايسته ظهور حقيقت و برطرف شدن هر گونه باطل و خاتمه يافتن هر گونه اختلاف نخواهد بود بنابراين موقعي لازم است كه در آنجا به عمر هر گونه باطل در پرتو ظهور كامل حق پايان داده شود و دامنه خلاف و اختلاف كوتاه گردد. و همچنين بايد به اختلاف ميان ظاهر و باطن رياكاران و سالوس‌گران و تفاوت درون و بيرون منافقان دو چهره و دوگانگي قلب و قالب زهدمدار كه محتاله مي‌نشينند و مكاره مي‌روند، پايان داد؛ و همين‌طور بايد به جريان كساني كه حقايق را تحريف يا كتمان كرد و فاش نمي‌كنند و نيز به نيرنگ‌ها و فريب‌ها و در حضور مردم جلوه كردن‌ها و در خلوت كار ديگر كردن‌ها خاتمه داد و اين جز به فرا رسيدن روز حقيقت ممكن نيست زيرا در آن روز باطن هر فردي آشكار و درون هر انساني هويدا و راز هر شخصي روشن و گوهر هر كسي ظاهر خواهد شد.

دليل پنجم
برهان عدالت
پروردگار به هر كاري پاداش يا كيفر مي‌دهد
گرچه پيامبران الهي در هدايت بشر كوشش‌ها كرده و در تهذيب جامعه انساني مجاهدت‌ها نموده‌اند ولي به اصلاح همگان توفيق نيافتند و ريشه ستم و دست تجاوز بكلي قطع نشد بلكه همواره در قبال رادمردان پارسا و وارستگان پاكدامن گروهي به شرارت پرداخته و دست به خونريزي و دامن به آلودگي و دل به تبهكاري زده‌اند و در دنيا پاكان به پاداش خير نرسيده و نمي‌رسند و تبهكاران هم به كيفر تلخ گرفتار نيامده و نمي‌آيند.
و از طرف ديگر نه پاداش برخي از صالحان كه جز به لقاء الله نمي‌انديشند در دنيا ممكن است، و نه كيفر بعضي از طالحان كه با گمراه نمودن نسل‌ها و كشتار هزاران بي‌گناه دلي سخت‌تر از سنگ و خوني درنده‌تر از گرگ و دسيسه‌اي همانند وسوسه اهرمن دارند در جهان طبيعت ميسور است؛ لذا حضرت اميرالمؤمنين فرمود: ان الله تعالي لم يرضها ثوابا لأوليائه و لا عقابا لأعدائه، خداوند دنيا را براي پاداش دوستانش پسنديد و نه براي كيفر دشمنانش.
و اگر روزي براي رسيدگي و داوري بين آنان در جهان هستي نباشد لازمه‌اش برابري ظالم و عادل است و اين برابري ناموزون هرگز با عدل الهي و نظام احسن عالم سازگار نخواهد بود؛ و با توجه به اينكه جزا دادن به اعمال در همين دنيا از راه تناسخ ممكن نيست، زيرا چنانكه در جاي خود بيان شده است تناسخ ممتنع است، بنابراين موقعي كه در آن جا به عمل هر فردي رسيدگي و به آن جزا داده شود لازم و تخلف‌ناپذير خواهد بود.
دليل ششم
تجرد روح انسان
حقيقت انسان هرگز از بين نمي‌رود و نابود نمي‌شود
انسان باستناد آنكه خويشتن را با علم حضوري مي‌يابد و اشياء ديگر را از راه انديشه و تفكر ادراك مي‌كند داراي حقيقتي مجرد و غيرمادي است بنام روح كه هرگز احكام ماده و قوانين مادي در او راه ندارد و مرگ و نابودي نيز كه از آثار و لوازم ماده است در حريم روح مجرد رخنه نمي‌كند؛ بنابراين مرگ انسان جز رهائي روح از قفس تن و انتقال از اين جهان به عالم ديگر نخواهد بود و معاد به معني زنده نمودن روح نيست بلكه به معني تعلق جديد همان روح زنده به بدن مي‌باشد؛ و چون جريان تجرد روح در تبيين معاد سهم بسزائي دارد و طرح فلسفي آن در اين بحث گرچه سودمند است ولي ميسور نيست لذا بيان آن را با شواهد قرآني بسنده مي‌دانيم.
انسان در قرآن
قرآن كريم هدف والاي رسالت پيامبران را تهذيب نفس و تزكية جان انسان مي‌داند و اين مهم جز با شناخت روح ميسر نيست زيرا بدون معرفت نفس چگونه مي‌توان در تهذيب آن كوشيد و در تزكيه آن مجاهدت ورزيد. بنابراين نمي‌توان پذيرفت كه اين كتاب كه مبين تمام معارف بشري است در باب معرفت روح ساكت بوده و چيزي روشن در اين زمينه نياورده باشد زيرا اگر انسان خود را نشناخت چگونه مي‌تواند جهان خارج از خود را بشناسد؛ و اگر قرآن انسان را به خودش معرفي نكرده باشد چگونه مي‌تواند جهان هستي را به وي بشناساند؛ به همين جهت پيامبر اكرم(ص) فرمود: من عرف نفسه عرف ربه، هر كس خود را شناخت خداوند خويش را هم شناخته است و فرمود: اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه، هر كس خود را بهتر بشناسد پروردگار خويش را بهتر شناخته است؛ چه اينكه هر كس خدا را فراموش كند خود را نيز فراموش خواهد كرد: نسوا الله فانسيهم انفسهم ، خدا را فراموش كردند خداوند هم آنها را از ياد خودشان برد.
اكنون كه نظر قرآن كريم با شواهد گذشته دربارة روح بطور فشرده معلوم شد مي‌پردازيم به برخي از دلائل تفصيلي تجرد روح:
۱-ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لكن لاتشعرون ، درباره كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند نگوئيد مرده‌اند بلكه آنان زنده‌اند ليكن شما آگاه نيستيد.
۲-ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ، نپنداريد كساني كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه آنها در پيشگاه خداوندشان زنده و از روزي برخوردار مي‌باشند.
۳-و من وارئهم برزخ الي يوم يبعثون ، يعني افرادي كه در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند در پيش روي خويش عالم برزخ و واسطه ميان دنيا و آخرت دارند كه تا روز برانگيخته شدن ادامه دارد و اين انتقال جز با تجرد روح قابل توجيه نيست؛ زيرا هر فردي در هر حالت كه بميرد، خواه چيزي از ذرات پيكرش بماند يا نماند، او به عالم برزخ منتقل خواهد شد و برزخ كه از آن به عالم قبر نيز تعبير مي‌شود زندگي متوسط بين دو عالم مي‌باشد و مرگ يك مرز عدمي مابين دنيا و آخرت نيست كه انسان با مردن معدوم و سپس در معاد زنده شود.
۴-وقالوا اذا ضللنا في‌الأرض اءنا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم ثمم الي ربكم ترجعون، منكران قيامت مي‌گفتند بعد از آن كه مرديم و در زمين گم و نابود شديم آيا دوباره زنده خواهيم شد؟ بلكه آنان به ملاقات پروردگارشان كافرند. در جواب بگو فرشته مرگ كه به همين منظور وكالت يافته شما را توفي مي‌كند، يعني شما را بصورت كامل و تام و تمام در برمي‌گيرد، سپس بسوي پروردگارتان برگردانده مي‌شويد.
۵- انسان تبهكار به مجرد مردن وارد شعله‌هاي آتش مي‌شود، گرچه در امواج دريائي توفنده غرق شود: مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا ، يعني قوم نوح در اثر تبهكاري‌هاي ممتد و طغيان‌هاي طولاني به كام طوفان فراگير غرق گشتند و وارد آتش شدند و اين همان آتش برزخي است كه در درون درياي خروشان همه مشتعل است: و حاق بآل فرعون سوء العذاب النار يعرضون عليها غدوا و عيشا… ، فرعونيان پس از مرگ هر بامداد و شامگاه بر آتش عرضه مي‌شوند.
و اگر روح انساني مجرد نباشد و بعد از رهائي بدن حيات ديگري با نظام خاص نداشته باشد مجالي براي عذاب نخواهد بود، مخصوصاً عذابي كه به عنوان آتش برزخي باشد كه در درون طوفان هم زبانه مي‌زند؛ همچنين افراد وارسته اگر در درون خرمني از آتش سوخته شوند به محض مردن و رهائي روح از بدن وارد بوستاني از بوستان‌هاي بهشت خواهند شد: قتل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود اذهم عليها قعود و هم علي ما يفعلون بالمؤمنين شهود ، گروهي از مؤمنين به ستم طاغوتيان عصر خود در كانال‌هائي از آتش معذب و طعمه امواج آتش شدند و با توجه به اين اصل ديني كه مؤمنان پارسا پس از مرگ به بوستانهاي بهشت برزخي منتقل مي‌شوند آن گروهي كه به آتش ستم طاغيان سوختند پس از مرگ بدون فاصله وارد باغستانهاي بهشت برزخ شده‌اند و اين نشانه تجرد روح و حيات پايدار آنان بعد از رهائي از اين عالم و انتقال آنها به جهان ديگر با نظام مخصوص به آن عالم مي‌باشد.
۶-ارواح انسان‌هائي كه به مقام شامخ اطمينان به خداوند رسيده‌اند و از گزند هر گونه وسوسه فكري و آسيب هر نوع نوسان روحي و صدمه هر قسم تحير و اضطراب دروني مصون شده‌اند هنگام مرگ و بعد از آن مورد خطاب خاص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند سبحان به آنان مي‌گويد: اي جان‌هاي آرميده و مطمئن، بسوي پروردگارتان باز گرديد در حالي كه شما از خداوند خشنود و خدا هم از شما راضي و خشنود است: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه.
دليل هفتم
اشتياق به زندگي جاويد
در نهاد انسان محبت زندگي جاودانه نهفته است
هر انساني در نهاد خويش بطور وضوح مي‌يابد كه به حيات جاويد و زندگي دائم عشق مي‌ورزد و از هرگونه زوال و نابودي رنج مي‌برد و از آن مي‌گريزد و هرگز از اصل زندگي و جاودانه بودن آن ملالي احساس نمي‌كند و ملالتهائي كه احياناً پيدا مي‌شود از اصل حيات نيست بلكه از رويدادهاي ناگواري است كه با گذشت آنها و تبديل به برخورداري از پديده‌هاي ملائم، آن ملال‌ها هم برطرف خواهد شد. پس اصل اشتياق به زندگي جاويد محبوب نهاني و نهائي هر انسان است (همانند تشنگي كه در همه موجودات نباتي و حيواني و انساني وجود دارد) و چون در قلمرو تكوين و جهان حقيقت (نه پندار) هيچ چيزي باطل و بيهوده نيست بنابراين يك زندگي دائم و حيات مصون از مرگ در عالم وجود دارد كه اشتياق به آن در نهاد انسانها آرميده و علاقه به آن محبوب دروني و نهائي هر انسان خواهد بود؛ زيرا اگر يك چنين حياتي در جهان آفرينش نمي‌بود اين اشتياق نهفته فراگير، كه هر انساني در خويشتن آن را مي‌يابد، عاطل و بيهوده مي‌بود چون به حكم: كل نفس ذائقه الموت ، و به حكم: و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد ، زندگي جاويد و جيات مصون از مردن در دنيا ممكن نيست و هيچ فردي در اين عالم براي هميشه نمي‌ماند – و آنچه به عنوان آب زندگاني ناميده مي‌شود كنايه از ايمان و معرفت است كه بهره مؤمن عارف مي‌گردد، وگرنه آب زندگاني نه از آسمان مي‌بارد و نه از زمين مي‌جوشد- بنابراين وجود عالمي كه مصون از زوال و محفوظ از پديده مرگ باشد، يعني وجود قيامت كه در آن مرگ راه ندارد، ضروري و قطعي است.
۱-چون برهان بر محور علم حصولي است و در علم حصولي مفهوم مطرح است و هر مفهومي از مفهوم ديگر جداست، لذا هر كدام آنها مي‌توانند مبداء برهان قرار گيرند، گرچه مصداق همه آنها يك حقيقت باشد.
بنابراين برهان رحمت و برهان حكمت و برهان عدالت و … از يكديگر در مقام استدلال جدايند گرچه عينيت خارجي آنها نسبت به خداوند متحد است؛ لذا در قرآن كريم هر كدام از اين اوصاف كمالي جداگانه دليل ضرورت معاد قرار داده شدند.
۲-چون اسماي جزئي پروردگار تحت اسماي كلي آن ذات نامحدود واقع‌اند، لذا هيچكدام از آنها مبدء برهان مستقل واقع نشدند بلكه بهمان اسم كلي اكتفاء شد. مثلاً به رازق بودن يا جواد بودن و … استدلال نشد زيرا همه اينها زير پوشش رحمت مطلقه قرار دارند و شايد همين نكته باعث شده است كه در قرآن كريم اسماء جزئي بعنوان مبادي استدلال بر ضرورت معاد ذكر نشدند، يعني رازق بودن خداوند حد وسط قرار نگرفت ولي رحيم بودن آن حضرت حدوسط برهان واقع شد.

معاد از اركان جهان‌بيني اسلامي
يكي از اصول جهان‌بيني اسلامي كه از اركان ايماني و اعتقادي دين اسلام است، اصل ايمان به زندگي جاويد و حيات اخروي است. ايمان به عالم آخرت شرط مسلماني است، يعني اگر كسي اين ايمان را از دست بدهد و انكار كند از زمرة مسلمانان خارج است.
پيامبران الهي – بدون استثناء- پس از اصل توحيد، مهمترين اصلي كه مردم را به آن متذكر كرده‌اند و ايمان به آن را از مردم خواسته‌اند، همين اصل است كه در اصطلاح متكلمان اسلامي به نام «اصل معاد» معروف شده است.
در قرآن كريم به صدها آيه برمي‌خوريم كه به نحوي از انحاء دربارة عالم پس از مرگ، روز قيامت، كيفيت حشر اموات، ميزان، حساب، ضبط اعمال، بهشت و جهنم، جاودانگي عالم آخرت و ساير مسائلي كه به عالم پس از مرگ مربوط مي‌شود بحث كرده است. ولي در دوازده آيه رسماً پس از ايمان به خدا از «ايمان به روز آخر» ياد كرده است.
قرآن كريم در مورد عالم قيامت تعبيرات مختلفي دارد و هر تعبيري بابي از معرفت است، يكي از آنها «اليوم الآخر» است. قرآن كريم با اين تعبير خود دو نكته را براي ما يادآوري مي‌كند:
الف – اينكه حيات انسان بلكه دورة جهان، مجموعاً به دو دوره تقسيم مي‌شود و هر دوره را به عنوان يك «روز» بايد شناخت. يكي روز و دوره‌اي كه اول و ابتدا است و پايان مي‌پذيرد (دورة دنيا)، ديگر روز و دوره‌اي كه آخر است و پايان‌ناپذير است (دورة آخرت). همچنانكه در برخي تعبيرات ديگر قرآن، از حيات دنيوي به «اولي» و از حيات اخروي به «آخرت» ياد شده است.
ب – ديگر اينكه هم اكنون كه دورة اول و نخستين حيات را طي مي‌كنيم و به دورة دوم و روز دوم نرسيده‌ايم و از ما پنهان است، سعادت ما در اين روز و آن روز به اين است كه به آن دوره و آن روز «ايمان» پيدا كنيم. سعادت ما در اين روز، از آن جهت بسته به اين ايمان است كه ما را متوجه عكس‌العمل اعمال ما مي‌كند و مي‌فهميم كه اعمال و رفتار ما از كوچكترين انديشه‌ها و گفتارها و كردارها و خلق و خويها گرفته تا بزرگترين آنها مانند خود ما روز اول و روز آخر دارند. چنين نيست كه در روز اول پاين يابند و معدوم گردند، بلكه باقي مي‌مانند و در روزي ديگر به حساب آنها رسيدگي مي‌شود، پس كوشش كنيم كه خود را و اعمال و نيات خود را نيكو سازيم و از انديشه‌ها و كارهاي بد پرهيز نمائيم و به اين ترتيب همواره در راه نيكي و نيك‌خوئي و نيك‌رفتاري گام برداريم. و اما سعادت ما در آن روز، از آن جهت بسته به اين ايمان است كه چنانكه بعداً خواهيم گفت ماية حيات سعادت‌آميز يا شقاوت آلود انسان در آن جهان اعمال و رفتار او در اين جهان است. اين است كه قرآن كريم، ايمان به آخرت يا روز آخر را براي سعادت بشر يك امر حتمي و لازم مي‌شمارد.

منبع و منشأ ايمان به حيات اخروي
منبع و منشأ ايمان به زندگي جاويد و حيات اخروي، قبل از هر چيز ديگر، وحي الهي است كه وسيلة پيامبران به بشر ابلاغ شده است.
بشر پس از آنكه خدا را شناخت و به صدق گفتار پيامبران ايمان آورد و دانست كه آنچه به عنوان وحي ابلاغ مي‌كنند واقعاً از طرف خداست و تخلف‌ناپذير است، به روز قيامت و حيات جاويد اخروي كه همة پيامبران ايمان به آنرا مهمترين اصل پس از توحيد معرفي كرده‌اند، ايمان پيدا مي‌كند.
از اين رو درجة ايمان هر فرد به حيات اخروي از طرفي بستگي دارد به درجة ايمان او به «اصل نبوت» و صدق گفتار پيامبران و از طرف ديگر بستگي دارد به اينكه سطح معارف انسان تا چه حد بالا باشد و تصورش از امر معاد و عالم آخرت چه اندازه صحيح و معقول و خردپسند باشد و تصورات جاهلانه و عاميانه در آن راه نيافته باشد.
البته علاوه بر راه وحي الهي كه وسيلة پيامبران به بشر ابلاغ شده است يك عده راههاي ديگر، و لااقل قرائن و علائم ديگر، براي اعتقاد و ايمان به معاد وجود دارد كه نتيجة تلاشهاي فكري و عقلي و علمي خود بشر است و حداقل، تأييدي براي صحت سخن پيامبران در امر معاد و عالم آخرت شمرده مي‌شود. آن راهها عبارتند از:
۱-راه شناخت خدا
۲-راه شناخت جهان
۳-راه شناخت روح و نفس انسان
ما فعلاً به اين راهها كه بحث در آنها مستلزم پيش كشيدن يك سلسله بحثهاي علمي و فلسفي است كاري نداريم و تنها از طريق وحي و نبوت وارد مطلب مي‌شويم. ولي نظر به اينكه در خود قرآن به اين راهها تصريح يا اشاره شده است، ما در بخشي كه بعداً تحت عنوان «استدلالهاي قرآن دربارة جهان ديگر» ذكر خواهيم كرد به اين راههاي سه گانه اشاره خواهيم كرد.
مسائلي كه لازم است مورد بحث قرار گيرد تا آنكه مسألة زندگي جاويد و حيات اخروي از نظر اسلام روشن شود، امور ذيل است:
ماهيت مرگ
زندگي پس از مرگ
عالم برزخ
قيامت كبري
رابطه و پيوستگي زندگي دنيا با زندگي پس از مرگ
تجسم و جاويداني اعمال و آثار و مكتسبات انسان
وجوه مشترك و وجوه متفاوت زندگي اين جهان و زندگي آن جهان
استدلالهاي قرآن دربارة جهان ديگر.
ماهيت مرگ

مرگ چيست؟
آيا مرگ نيستي و نابودي و فنا و انهدام است يا تحول و تطور و انتقال از جائي به جائي و از جهاني به جهاني؟
اين پرسشي است كه همواره براي بشر مطرح بوده و هست و هر كس مايل است پاسخ آن را مستقيماً بيابد و يا به پاسخي كه داده شده ايمان و اعتقاد پيدا كند.
ما مسلمانان به حكم اينكه به قرآن كريم ايمان و اعتقاد داريم، پاسخ اين پرسش را از قرآن كريم مي‌گيريم و به آنچه در اين زمينه گفته است ايمان و اعتقاد داريم.
قرآن كريم پاسخ ويژه‌اي با تعبير خاصي دربارة ماهيت مرگ دارد. قرآن در اين مورد كلمة «توفي» را به كار برده و مرگ را توفي خوانده است.
توفي و استيفاء هر دو از يك ماده‌اند (وفاء)، هرگاه كسي چيزي را به كمال و تمام و بدون كم و كسر دريافت كند و به اصطلاح آنرا استيفاء نمايد در زبان عربي كلمة توفي را به كار مي‌برند «توفيت المال» يعني تمام مال را بدون كم و كسر دريافت كردم. در چهارده آيه از آيات قرآن كريم اين تعبير در مورد مرگ آمده است. از همة آنها چنين استنباط مي‌شود كه مرگ از نظر قرآن تحويل گرفتن است، يعني انسان در حين مرگ، با تمام شخصيت و واقعيتش در تحويل مأموران الهي قرار مي‌گيرد و آنان انسان را دريافت مي‌كنند. از اين تعبير قرآن مطالب زير استنباط مي‌شود:
الف – مرگ نيستي و نابودي و فنا نيست، انتقال از عالمي به عالم ديگر و از نشئه‌اي به نشئه‌ي ديگر است و حيات انسان به گونه‌اي ديگر ادامه مي‌يابد.
ب – آنچه شخصيت واقعي انسان را تشكيل مي‌دهد و «من» واقعي او محسوب مي‌شود، بدن و جهازات بدني و هر چه از توابع بدن به شمار مي‌رود نيست، زيرا بدن و جهازات بدني و توابع آنها به جائي تحويل نمي‌شوند و در همين جهان تدريجاً منهدم مي‌گردند. آن چيزي كه شخصيت واقعي ما را تشكيل مي‌دهد و «من» واقعي ما محسوب مي‌شود همان است كه در قرآن از آن به «نفس» و احياناً به روح تعبير شده است…
ج – روح يا نفس انسان كه ملاك شخصيت واقعي انسان است و جاودانگي انسان به واسطة جاودانگي او است از نظر مقام و مرتبه وجودي در افقي مافوق افق ماده و ماديات قرار گرفته است. روح يا نفس، هر چند محصول تكامل جوهري طبيعت است، اما طبيعت در اثر تكامل جوهري كه تبديل به روح يا نفس مي‌شود، افق وجوديش و مرتبه و مقام واقعيش عوض مي‌شود و در سطح بالاتري قرار مي‌گيرد، يعني از جنس عالمي ديگر مي شود كه عالم ماوراء طبيعت است. با مرگ، روح يا نفس به نشئه‌اي كه از سنخ و نشئة روح است منتقل مي‌شود و به تعبير ديگر هنگام مرگ آن حقيقت مافوق مادي باز ستانده و تحويل گرفته مي‌شود.
قرآن كريم در برخي آيات ديگر كه دربارة خلقت انسان بحث كرده و مربوط به معاد و حيات اخروي نيست، اين مطلب را گوشزد كرده كه در انسان حقيقتي هست از جنس و سنخ ماوراء جنس آب و گل. دربارة آدم اول مي‌گويد: و نفخت فيه من روحي از روح خود در او دميدم.
مسألة روح و نفس و بقاء روح پس از مرگ از امهات معارف اسلامي است، نيمي از معارف اصيل غيرقابل انكار اسلامي بر اصالت روح، و استقلال آن از بدن و بقاء بعدالموت آن استوار است. همچنانكه انسانيت و ارزشهاي واقعي انساني بر اين حقيقت استوار است و بدون آن، همة آنها موهوم محض است.
تمام آياتي كه صريحا زندگي بلافاصله پس از مرگ را بيان مي‌كنند – كه نمونه‌هائي از آنها در اينجا آورده و مي‌آوريم – دليل است كه قرآن روح را واقعيتي مستقل از بدن و باقي بعد از فناي بدن مي‌داند.
برخي مي‌پندارند كه از نظر قرآن، روح و نفسي در كار نيست، انسان با مردن پايان مي‌پذيرد، يعني پس از مرگ شعور و ادراك و سرور و رنجي در كار نيست تا آنگاه كه قيامت كبرا به پا شود و انسان حيات مجدد بيابد، تنها آن وقت است كه انسان بار ديگر خود را و جهان را مي‌يابد.
ولي آياتي كه صريحاً حيات بلافاصله پس از مرگ را بيان مي‌كند دليل قاطعي است بر رد اين نظريه.
اين گروه مي‌پندارند دليل قائلين به روح آية كريمة قل الروح من امر ربي است و مي‌گويند: در قرآن مكرر نام روح به ميان آمده در حاليكه مقصود چيز ديگر است. اين آيه نيز همان معني را طرح كرده كه در آن آيات طرح شده است.
اين گروه نمي‌دانند كه دليل قائلين به روح اين آيه نيست، در حدود بيست آية ديگر است. تازه اين آيه به كمك آيات ديگري كه ذكر روح در آن آيات آمده كه برخي به صورت مطلق (روح) و بعضي به صورتهاي مقيد: روحنا، روح‌القدس، روحي، روحا من امرنا و غيره آمده است و از آن جمله در مورد انسان با تعبير و نفخت فيه من روحي آمده است نشان دهندة اين است كه از نظر قرآن حقيقتي وجود دارد برتر از ملائكه و برتر از انسان به نام روح، ملائكه و انسانها، واقعيت «امري» يعني روح خويش را از فيض او به اذن پروردگار دارند. يعني مجموع آيات روح به ضميمة آية «و نفخت فيه من روحي» كه دربارة انسان آمده است نشان مي‌دهد كه روح انسان واقعيتي غيرمادي دارد.