چکیده

مطرح شدن هرچه بیشتر تفکرات سیستمی، طراحی معماری را به سمت تکنیکهای جدید حرکت داده است. یکی از روشهای کارآمد، روش مقداری یا پارامتری است که به کمک آن ، اطلاعات پایه ، از منظر تکبعدی خارج و تبدیل به پارامترهای معادلاتی میشوند. در این صورت معادلات بیانگر مبانی و مفاهیم تحلیلی و توصیفی خواهند بود که اتصالدهندهی دو بعد کیفی و کمی هستند . چنین مسیری میتواند در روند معاصرسازی معماری بسیار کارآمد باشد اما همواره باید نگاه ویژهای به پیشینه و هویت معماری داشت از این رو زنده نمودن پتانسیلهای بالقوه و درخور توجه معماری سنتی ایرانی و بهرهگیری مجدد از آنها در راستای هماهنگشدن با شرایط و تکنولوژی روز هدف اصلی این پروژه قرار گرفته-است .بدینترتیب با توجه به پتانسیلهای موجود در هنر گره چینی و میزان سازگاری مناسب آن با منطق روشهای مقداری ، در روند معاصر سازی ، گرهچینی به عنوان “الگوی مبنا” مد نظر قرار میگیرد . در این تحقیق سعی میشود تا با استفاده از منطق ساخت “گره” در هنر گره چینی و وابسته نمودن آن به پارامتر های متغیر محیطی ،راهکار هایی ارائه گردد که فرم های واکنش پذیر نسبت به عوامل وابسته به محیط متغییر شوند تا در جهت رسیدن به اهداف معماری تعاملی که ارتباطی دو سویه بین محیط و معماری ست، باز سازی گردد. تحقیق پیش رو به روش توصیفی-تحلیلی و از طریق مطالعات کتابخانه ای و همچنین شبیه سازی به کمک گرس هوپرٌ ، پلاگین مربوط به نرم افزار راینوسروسٍ انجام شده است .

واژه های کلیدی: گره چینی ، روش مقداری ، معماری پارامتری، معماری تعاملی ، معاصر سازی

مقدمه

به صورت کلی در معماری سنتی و بومی دو مقوله ی کلی باطن و ظاهر، سیرت و صورت ، و یا درون و برون مطرح می شود .باطن، شامل مفاهیم و مبانی و ظاهر ، مصداق و الگو را در بر می گیرد . طبق دیدگاه صاحب نظران ” الگو” حوزه سیرت را به صورت متصل می سازد . تمامی عینیات بر اساس “الگوهایی ” پدید آمده که می تواند به مقدار نامحدود صورت و شکل بیافرینند. بنابراین الگو از طرفی به “مبانی” و “مفاهیم ” وابسته است و به خودی خود استقلال ندارد و از طرفی پایه و اساس “مصادیق” است که جهت پیدایش خود ازآن استفاده می کند .

بنابراین هیچ عینیت وظاهری فاقد “الگو” نیست . از طرفی با توجه به گسترش دانش و تکنولوژی در دنیای امروزی و مطرح گشتن هرچه بیشتر تفکرات سیستمی، طراحی معماری به سمت تکنیکها و دانش جدید بیش از پیش تمایل یافته است. و این روند امروزه ، به کمک روش های مقداری و با بهره گیری از معماری الگوریتمی به عنوان تکتنیک و دانشی جدید که مبنتی بر تفکر سیستماتیک است نمود پیدا کرده است .حال سوال اینجاست که آیا داشتن چنین تفکری بدون توجه به مبانی و مفاهیم هویتی می تواند دارای ارزش بوده و به طور مستقل عمل کند ؟

باتوجه به مطالب فوق ، همواره در طراحی نیازمند ” الگویی ” اتصال دهنده بین دو حوزه سیرت و صورت و یا کالبد و مفاهیم خواهد بود . الگویی که صرفا نقش تقلیدی نداشته ، و در طراحی استفاده ای فراتر از” برداشت عینی ” از آن شود . و یا به طور کلی الگویی که بر گرفته از اصالت ، فرهنگ ، هویت معماری سرزمینی باشد و توأما نقشی موثر در چهارچوب کلی طرح داشته باشد نه صرفا به عنوان پوسته ای چسبانده شده جهت القای حس بومی – تاریخی .