معرفی ونقد کتاب غرب زدگی

دیدگاه آل احمد در باره غرب زدگی را شاید بتوان برجسته ترین نمود اندیشه اجتماعی او دانست. او در ایران بیش از همه با کتاب «غرب زدگی» خود معروف شد و این کتاب از جمله کتاب های بحث برانگیز در چند دهه اخیر شد.
نگاه جلال به غرب عموما آسیب شناختی است و از منظر ورود غرب به ایران و آسیب هایی که ایران از این میهمان ناخوانده نصیب اش شده است، به تحلیل این مساله می پردازد. جلال عموما غرب را در این کتاب از منظر اقتصادی معرفی می کند یعنی: «شامل همه ممالکی است که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده تری در آورند و همچون کالایی به بازار عرضه کنند.»( غرب زدگی، چ چهارم، تهران، نشر فردوس، ص۲۲). او بر این اساس دنیا را به دو دسته سازنده و مصرف کننده ماشین تقسیم می کند. می توان گفت دریچه نگاه آل احمد به غرب بیش

از آن که از مبادی هستی شناختی، معرفت شناختی و ارزش شناختی غرب باشد از دریچه توجه به تبعات غرب است. به تعبیر دیگر جلال بیشتر متوجه مدرنیزاسیون است تا مدرنیته. از همین جاست که مفهوم غرب زدگی شکل می گیرد: غرب پیشرفته مدرن، سازنده ماشین است و شرق عقب مانده سنتی مصرف کنده ماشین اما ماشین تنها یک وسیله صرف نیست بلکه از خود اقتضائاتی دارد. حرف اصلی جلال این است که ما نتوانسته ایم شخصیت فرهنگی- تاریخی خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری اش حفظ کنیم؛ ما در مقابل غرب مضمحل شده ایم. جلال در تلاش برای حفظ هویت فرهنگی ایرانیان در قبال هجوم ماشین است و نمی خواهد سنت های اجتماعی، قربانی ماشین و ماشینیزم شوند.
چه چیزهایی موجب شد تا ما عقب بمانیم؟ چه موجب شد تا تولید کننده ماشین نشویم تا وارد کننده آن باشیم تا هویت خود را نیز در چنبره ماشین غربی از کف بدهیم؟ این پ

رسشی است که آل احمد با درگیری خاصی با آن مواجه شد وکوشید تا پاسخی برای آن بیابد. او یکی از عوامل عقب ماندگی ما را این می داند که ما در طول تاریخ خود کمتر شهر نشینی داشته ایم و شهرها نیز محل تاخت و تاز سلسه های بسیار می شدند و ویران می گشتند و در نتیجه تمدنی شکل نمی گرفت. از دیگر عوامل عقب ماندگی ایرانیان در نظر جلال، نامناسب بودن شرایط اقلیمی است. ایران کشوری کویری است که آبادی در آن کم است. تمدن در کنار آب ها می روید. اختلافات مذهبی و برداشت های مبتذل از مذهب نیز از عوامل عقب ماندگی ما در نظر جلال است. از این ها گذشته ایران کشوری است که در هیچ دوره ای از حملاتیشرفت است از ایران می گیرد. او همچنین کشف راه های دریایی در مسیر غرب به شرق و از دس

ت رفتن اهمیت ایران را نیز از زمره این عوامل می داند. از سوی دیگر آل احمد اشاراتی نیز به علل توسعه یافتگی غرب دارد. این عوامل در نظر او عبارت اند از: رنسانس، ظهور انقلاب صنعتی، اختراع برق و کشف قطب نما، کشف نیروی بخار، جانشینی بورژوازی به جای فئودالیسم و همچنین اخذ فنون و معارف اسلامی در طی جنگ های صلیبی، به دست آوردن مواد خام ارزان از شرق و غارت آن ها و کشف هند و آمریکا.
احساس عقب ماندگی در شرق ایرانی و پیشرفت در غرب، موجب شکل گیری «غرب زدگی» می شود. آل احمد عواملی چند را موجب شکل گیری غرب زدگی در ایران می داند:
۱٫ تمایل تاریخی به غرب
۲٫ ناتوانی در ساخت ماشین و رعب از آن
۳٫ احساس حقارت و از دست دادن هویت فرهنگی
۴٫ تقلید از ظواهر غرب و غفلت از شناخت سیر تاریخی تمدن غرب

۵٫ عقب نشینی روحانیت در مقابل ماشین
۶٫ روشنفکران غرب زده
۷٫ حکومت های وابسته
آل احمد معتقد است که غرب زدگی از آن کشوری است که مصرف کنده و وارد کننده ماشین است و اقتصادی مصرفی و عقب مانده دارد. از همین رو معتقد است که مقابله کردن با عوامل عقب ماندگی و تبدیل کردن ایران به کشوری پیشرفته، مانع تشکیل یا گسترش غرب زدگی می شود. پیشنهادهای او برای رفع عقب ماندگی در ایران فهرست وار عبارت اند از:
۱٫ اسکان برنامه ریزی شده عشایر
۲٫ سامان بخشی شهری
۳٫ توجه به نیازهای کشاورزی مکانیزه
۴٫ استقلال رسانه ای
۵٫ استقلال رهبری کشور
۶٫ محدود کردن تسلط نیروهای نظامی بر جامعه ایران

۷٫ پیاده کردن دموکراسی واقعی
۸٫ ساخت ماشین و تسلط بر آن.
در مجموع می توان گفت آل احمد «غرب ستیز» نیست بلکه «غربزده ستیز» است. به نظر او غرب زدگی عارضه ای است که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. به نظر او ما باید شخصیت فرهنگی- تاریخی خودمان را در قبال هجوم ماشین حفظ کنیم و دچار خودباختگی فرهنگی نشویم.

نقد و بررسی کتاب غربزدگی جلال آل احمد

مقدمه
ایرانیان ازیک سو ملتی هستند با میراثی غنی وازسوی دیگردرمرحله ای سرنوشت سازازتازیخ خود قراردارند. کوشش آنها در دو دهه گذشته دردموکراسی سازی و گسترش مشارکت عمومی دلالت براین داردکه می خواهند سرنوشت خود را به دست بگیرند، و درجهان امروزایفای نقش کنند. راست این است که برای بازیگری درروند تمدن سازی،نخست باید نسبت به این میراث غنی آگاهی داشت، وآن هم بدست نمی آید مگربه این پرسش که “ایرانی کیست”پاسخی کلان داده شود، پاسخی که هم رابطه اوبا گذشته اش راحفظ کند وهم حرکت اوبه سوی آینده را استوار.این گام درعصرحاضرکه ویژگی آن “یک تمدن” (تمدن رایانه وفناوری) و”چندفرهنگ” است هم ضروری وهم امکان پذیراست.

هویت ازآن زمره مشکلات است که تنها به یک وجه نمی توان آن رادریافت ویا برای آن صورت بندی نمود.هویت همیشه وهمه جا چندلایه ومتغیربوده است. وهرچه انسانها ازلحاظ جغرافیایی به هم نزدیک ترشده وازنظرفرهنگی نیزتعامل بیشترداشته اند،این چندلایگی ،همان های تولید تمدنی وفرهنگی درتاریخ ایران،ایرانیان به وجهی ابتکارآمیزمناسبات خود با خود، با دیگرهمنوعان، زمان ومکان خویش را بازآفرینی، بازتعریف وبازسازی کرده اند.هویت بهنگام وبرای عصرجهانی شده ی ایرانیان چند بعدی است وبه ناچاربایدباخمیرمایه های ایران ، دین، سنت، پادشاهی وتجدد قوام و دوام یابد.
دراین نوشتارقصد براین است که به عنصرتجدد وغرب درهویت ایرانی با توجه به کتاب غربزدگی جلال آل احمد پرداخته شود. اما این که چراغرب وتجدد جزیی ازعناصرهویتی ماست می توان با این سوال پاسخ داد که “چرا به نظر،زندگی ایرانیان نه واقعا مصداق میراث ایرانی ویا اسلامی است ونه مصداق معیارهای جهان جدیدی که خود را درآستانه هزاره جدید تصورمیکنند؟
زیرا” دردوسده ی گذشته هرقشروگروهی ازایرانیان تنهایکی ازسه معیار: سنت، دین، تجدد را برگزیده وبراساس ان کوشش های صادقانه هم نموده است.” درواقع میتوان گفت “انسان بدون گذشته ریشه نخواهدداشت وبدون آینده افق ندارد.اماهمه جنبه های میراث گذشته نمی تواند برای حال کارسازباشد وهمه چیزحال نیزمطلوب نیست.

بنابراین عنصرتجدد از الزامات تحولات و پیشتازی به سوی آینده است.که اکنون درکنارعناصرسنت ودین درایران قرارگرفته است،اما اینکه” کدام جنبه ازگذشته واقعا به گذشته تعلق دارد وعمرش به سرامده است و کدام جنبه به زمان حال، به ارزیابی وانتخاب بازیگران امروزبستگی دارد.
و درآخرپرسش اساسی که درکتاب ” غربزدگی ” بدنبال آن هستم ” دلیل اهمیت غرب درهویت ایرانی ازدیدگاه جلال آل احمداست.”
کتاب غربزدگی به جزمقدمه و پیش درآمدش ١١ فصل دارد، که ازمجموع ٢٢٧ صفحه متن غربزدگی تنها حدود ٩۰صفحه آن به طرح تاریخی مسئله غربزدگی که اساس آن است اختصاص دارد. وبقیه وصفی است ازوضع زمان به عنوان دنباله اجتناب ناپذیرآن سیرتاریخی . اما به هرحال اغلب مطالب کتاب تاریخ قرن ١٩ و٢۰ ایران را بررسی کرده ونقش و اثر بریتانیا وآمریکا را درآن جستجو می کند. بنابراین برای آوردن دلیل نویسنده برای ترجیح بعد غرب و تجدد درهویت ایرانی با همان ٩۰ صفحه اول سروکار داریم، که نوآوری های اوست و به قول خود او ” طرحی تازست ” ازتاریخ و آن بقیه حرف هایی است عیان.
مشکل نوشتن انتقاد براین کتاب این است که، آدم نمی داند ازکجا باید شروع کند. چون تقریبا همه مطالب همه جا آمده و با وجود اینکه کتاب فصل بندی شده است نظمی را که باید

درآن نمی توان یافت.ازین جهت، نقدی که تابع سیرکتاب باشد همانگونه پراکنده خواهد بود. که البته این خود سبک نویسندگی اوست. بنابراین طبق فصل های کتاب ابتدا خلاصه ای از آن را ارائه کرده، که همان اندیشه های نویسنده از طرح مبحث غرب وتجدد است، و سپس درانتهای هر۴ فصل اول که همان ۹۰ صفحه نخستین است نقدها وشاهد مثال هایی در تایید اندیشه نویسنده آورده می شود.

١(طرح یک بیماری
دراین فصل به تعریف غربزدگی می پردازد و در تحلیل های خویش، غربزدگی را

نوعی مرض نظیر وبا زدگی یا بقول آلبرکامو طاعون می داند. “غربزدگی می گویم همچون و بازدگی…..به هر صورت سخن از یک بیماری است. وتلقی جلال ازغرب آنگاه قوت و استحکام و جامعیت می یابد که آن را با شرق مواجه می سازد. دراندیشه جلال، غرب وشرق درکلیت موضوع، فاقد مفاهیم سیاسی و درحدود جغرافیای نامحدودهستند، بلکه دربدو امردو مفهوم کاملا اقتصادی به شمارمی روند.
” غرب در یک معنا یعنی ممالک سیر و شرق یعنی ممالک گرسنه. برای

 

من دولت آفریقای جنوبی هم تکه ای ازغرب است. گرچه د رمنتهی الیه جنوبی آفریقا ست واغلب ممالک امریکای لاتین جزو شرقند. گرچه آن طرف کره ی ارضند. جلال ما را ازدسته ی دوم میداند ” واضح است که ما ازین دسته ی دومیم. ازدسته ی ممالک گرسنه.
آل احمد دریک نگاه خصوصیات غرب را درثروت، قدرت، علم وآبادانی و

تمدن تصور می نماید وخصوصیات شرق غرب زده را درفقر، ضعف، جهل، ویرانی و… ترسیم می سازد و بالاخره غربیان را سازندگان و صادرکنندگان و شرقیان را مصرف کنندگان و واردکنندگان معرفی می نماید.” روزگار ما دو دنیاست یکی در جهت ساختن و پرد

اختن و صادر کردن ماشین، و دیگری درجهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن.یکی سازنده و دیگری مصرف کننده.
” نکته مهم این است که برای ما ایرانیان تجدد نیزمانند اسلام ازسوی غرب به ایران آمد وایرانیان درشکل گیری آن نقش بارزی ایفا نکردند و درواقع دریافت کننده آن بوده اند. به جای بازیگرشدن یا به تماشاچی تبدیل شدند و یا مصرف کننده صرف ماندند. که دیدیم

همین موضوع را جلال نیزاشاره میکند.
” بنابراین شناخت ایرانیان ازدنیای جدید بسیارضعیف است و مهمترازآن قلت منابع و دردسترس نبودن آنها، نسل امروزایرانی برای استخراج جنبه هایی ازتجدد که برای هویتش مفید است با مشکلات متعددی روبروست.شخصیت ” فرهنگی- تاریخی ” خودمان را در قبال ماشین وهجوم جبری اش حفظ کنیم. بلکه مضمحل شده ایم. حرف دراین است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده ای در قبال این هیولای قرن جدید بگیریم. تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه تمدن غرب را در نیافته ایم همچون آن خریم که در پوست شیر رفت. و دیدیم که چه به روزگارش آمد.اینکه ما تا وقتی مصرف کننده ایم.- تا وقتی ما ماشین را نساخته ایم- غربزده ایم. غربزدگی مشخصه دورانی ازتاریخ است که به مقدمات ماشین یعنی به علم جدید و تکنولوژی آشنا نشده ایم.

٢) نخستین ریشه های بیماری
دراین فصل به ریشه های تاریخی غربزدگی درشرق می پردازد. و دلیل توجه ما به غرب را ” گریز ازهند (مرکز) میداند. و یا فشار بیابانگردهای شمال شرقی ما را به این سمت میرانده است.وهمچنین توجه به اسلام راهم نیزخود توجهی به غرب می دانست. و توجه ما را به غرب دردو دوره مقایسه می کند:
١-تا حدود سیصد سال پیش که ماهمیشه به غرب احساس حسادت ورقابت داشته ایم.
٢-سه قرن اخیرکه احساس رقابت جایش را به حسرت ودرماندگی وعبودیت داده است.
درواقع جلال ریشه های غربزدگی رادرخودباختگی میبین

د ومعتقداست براساس همین خودباختگی است که انسان های غربزده به جای احساس رقابت به احساس درماندگی مبتلا می شوند ودرمقابل غرب احساس بندگی می کنند و درنتیجه نه تنها خود را مستحق و یا برحق نمی دانند بلکه به این باورمی رسد که “… نفت ما را می برند چون حقشان است و چون ما عرضه نداریم، سیاستمداران را می گردانند چون خود ما دست بسته ایم. آزادی را گرفته اند، چون لیاقتش را نداریم .جلال دانه شیوع این مرض را گسترده ترمیداند ومعتقداست برای اینکه به جامعه غربزده خویش اصالت ببخشیم و خود را مطرح سازیم ونهایتا حیات خویش را بیابیم باید: “…. عین غربی ها زن ببری

م! عین ایشان ادای آزادی را درآوریم! عین ایشان دنیا را خوب و بد کنیم! عین ایشان لباس بپوشیم وچیز بنویسیم! و بالاخره شب و روزمان وقتی شب وروز است که ایشان تایید کرده باشند.
ومیبینیم رجایی هم این مطلب را بیان کرده است که ” مهمترین چالش برای استخراج جنبه هایی ازتجدد یکسره آفرینش های تازه ای است وایرانیان آنقدرازاطمینان خاطرواعتماد به نفس برخوردارنیستند که ” خودباور” باشند.

٣) سرچشمه های اصلی سیل
– این فصل به تحولات صنعتی غرب اشاره دارد. وجلال دلیل آن را در یک بررسی تاریخی این میداند که ” غرب مسیحی در وحشت از نیستی و اضمحلال در مقابل خطر اسلام یک مرتبه بیدار شد و ناچار نجات یافت. واکنون را نوبت ما میداند که درمقابل قدرت غرب احساس خطرکنیم.
– زمان های توجه به غرب را یکی زمانی می داند که ایران راهی برای رسیدن به هند وچین بود ودیگری زمانی است که نفت خوزستان به میان می آید.
– وی درریشه یابی عقب ماندگی های شرق، آثاری ازمسیحیت کاتولیکی می یابدوبراین باورست که غرب مسیحی نقش عمده ای در شعله ور ساختن بسیاری از جنگ و گریز های شرق داشته و از آتش ویرانی های مغول و کشتار تیمور هرگز جرقه ای به دام

ن عالم مسیحیت اصابت نکرده است . و در نتیجه گیری چنین می نویسد: ” و اگر بازهم شکی دارید متوجه باشید که درست پنجاه سال بعد ازفتح قسطنطنیه به دست مسلمانان – حکومت صفوی در اردبیل تاسیس شد – یعنی درست درپشت سرعثمانی. بهترین جا برای فروکردن خنجر. وآیا می دانید یا نه که در”چالدران”با قتل عام های داخلی از دوسو – خون نزدیک به ٥۰۰هزارمسلمان به زمین ریخت؟!

گمان نکنید که به دفاع از ترکان عثمانی برخاسته ام. نه . می خواهم بگویم که بر اثر کم خونی ناشی از آنهاست که ما خاورمیانه ای ها امروز به چنین روزگاری گرفتاریم.
٤) جنگ تضادها
در این قسمت به نظر جلال یکی از مظاهر عمده غرب زدگی، به خاطرجبربازار و اقتصاد نفتی، ناگزیر به خرید و مصرف ماشین هستیم. در تحلیل این مقوله به شاخصهایی می رسیم که در زیر به برخی از آنها اشاره می شود :
١-روستا گریزی و کنده شدن از روستا و مهاجرت به شهر و عواقب آن، که این را حاصل غرب زدگی ما می داند.
٢-مسئله آزادی زنان ( واجبات غرب زدگی ) را مطرح می کند که ” جز تظاهر در اجتماع به او اجازه دیگری نداده ایم در نتیجه زن را که حافظ سنت و خانواده و نسل و خون است به ولنگاری کشیده ایم .
٣-به نظر او افتراق بین ” مذهب ” و ” حکومتِ با تکیه برغرب زدگی ” نتیجه ای جز انحطاط ندارد. (حاکمیت بی مذهبی و بی دینی )
٤-حاکمیت عوام فریبی
٥-احساس خود باختگی و بی هویتی
۶-وابستگی روز افزون سیاسی دولت ها به غرب
٧-ایجاد صنایع وارداتی و رکود صنایع داخلی

٥) راه شکستن طلسم
در این فصل آل احمد ۳ راه حل ارائه می دهد :

١-مصرف کننده ماشین بمانیم . ( راهی است که تا کنون پیموده ایم ) که همان غرب زدگی است.
٢-بستن درهای زندگی به روی ماشین و تکنولوژی و روی آوردن به رسوم و سنت های ملی و مذهبی.
اگر ایران می خواهد استقلال اقتصادی و فرهنگی خود را بدست آورد باید فوت و فن های ماشین را یاد بگیرد و شکی نیست که آل احمد از راه سوم طرفداری می کند.

• ۶) اجتماعی به هم ریخته
در این فصل به ویژگی های جامعه غرب زده می پردازد : که ” از نظر اجتماعی و اقتصادی گرفتار سازمانی نا هماهنگ و درهم ریخته است، ملغمه ای از اقتصاد شبانی و جامعه روستایی و شهرنشینی تازه پا، با سلطه قدرت های بزرگ اقتصادی خارجی، تراست یا کارتل.
خطر روستا را وسوسه شهر و وحشت از گذر ایل و … می داند و خطر شهر را ” کنفورمیسم ” یعنی همه را سر و ته یک کرباس کردن می داند.
به نظر جلال ، جامعه مدرن که ماشین را می سازد تا آن حد خطرناک است که آدمی را به خدمت ماشین می گمارد و در جوامعی نظیر ما که صرفاً مصرف کننده ماشین است، این خطر دو چندان می شود. وی در همین زمینه چنین می نویسد :
” … یک غربی خدمتکارماشین، دست کم از دموکراسی هم خبری دارد چرا که حزب دنباله ماشین است ولی ما که حزب نداریم از اجتماعات مذهبی مان هم که مد

ارس روز به روز می کاهند و بعد هم گرفتار حکومتی از نوع عهد دقیانوسیم. پس اگر قرار باشد به خدمتکاری ماشین در آییم و همه سر و ته یک کرباس بشویم که دیگر واویلا ! دیگر نه اصلی می ماند و نه فرعی …
جلال یکی از مشکلات عمده این قبیل جوامع را مسئله دموکراسی می داند و بر این باور است که حکومت ها فقط دموکراسی نمایی می کنند آن هم صرفا برای بستن دهان این یا آن حریف سیاسی خارجی که باید وام بدهد. وی معتقد است که دموکراسی غربی به احزاب متکی است و تظاهر تنها به دموکراسی غربی یکی دیگر از نشانه های غرب زدگی است.

• ٧) اقتربت الساعه
در آخرین فصل کتاب آل احمد با بررسی کتاب های دیگری چون طاعون ” آلبرکامو ” نمایش نامه کرگدن ” اوژن یونسکو ” و فیلم مهر هفتم اثر ” اینگمار برگمن ” بیان می کند که همه ” دلشکسته از عاقبت کار بشریتند. ” بشریتی که اگر نخواهد زیر پای ماشین له بشود

باید حتما در پوست کرگدن برود و من می بینم که همه این عاقبت های داستانی وعید ساعت آخر را می دهند که به دست دیو ماشین ( اگر مهارش نکنیم و جانش را در شیشه نکیم ) در پایان راه بشریت، بمب ئیدروژن نهاده است .

• نقد و بررسین عنوان از ابتدا مخالفان و موافقان بسیاری داشت. دفاع آل احمد از کلیت تشیّع به ویژه ستایش او از شیخ فضل الله نوری سبب شد تا جامعه روشنفکری ما هیچگاه به طرح مسئله ” غرب زدگی ” روی خوش نشان ندهد. البته برخی از آنان تا آنجا که آل احمد از منظر سیاست و اقتصاد مسئله شرق و غرب را مطرح می کرد با او مخالفت چندانی نداشتند . اما مشکل از آنجایی شروع شد که آل احمد می خواست ریشه های غرب زدگی را نشان دهد. و نیز راهی برای گریز از غرب زدگی. اگر آل احمد برای مبارزه با غرب از مفاهیم اسلامی مدد نمی جست شاید همدلی شبه روشنفکران را نیز بر می انگیخت . اما او روشنفکری پراگماتیست بود. برای او تعریف و تمجید روشنفکران و منتقدان چندان مهم نبود . او می دانست در جامعه ای زندگی می کند که صورت غالب مردم آن در ساحت اسطوره به سر میبرند. و با زبان روشنفکری سخن گفتن هیچ حاصلی در پی نخواهد داشت.

در واقع اصل مطلبی که آل احمد مطرح می کند این است که : او طرح ” غرب زدگی ” را مخالفت با غرب – به دلیل غرب بودن ! – و یا مقاومت در برابر تکنولوژی و ماشین، که از غرب می آید نمیداند، چرا که هیچ دروازه ای از جهان را به روی ماشین بسته نمی بیند و تکنولوژی را ابزار دقیق کار و زندگی قرن بیستم می داند. اما گله وی از انتقال بی رویه ماشین و مصنوعات غربی به شرق مصرف کننده است و دیگر اینکه اختیار تمامی این معاملات و مبادلات نیز ب

ر عهده غرب است. که همه چیز را در این رابطه و معامله تعیین می کند و حتی مانع از فراگیری و آموزش جوامع عقب مانده می شود.
از تعریف و تمجید که بگذریم به مشکلاتی در نگاه آل احمد می رسیم

:
١-اولین مشکل آل احمد در کارش تعاریف اوست از غرب و شرق : اگر مقصود از ” غرب ” تمام ممالکی هستند که به صنعت دست یافته اند و این تعریف مثلا شامل ژاپن و سوئد هم می شود، آیا مجموعه این کشورها با راه و رسم ها و ایدئولوژی های مختلف خود بر روی کشورهای دسته دوم تاثیر یکسانی دارند که آن را می توانیم ” غرب زدگی ” بخوانیم ؟ آیا اثر سیاسی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی انگلستان و آمریکا و فرانسه بر روی ما – مجموعه اقوام و مللی که به شکلی از اشکال مقهور آن قدرتها شده اند – همان بوده است که ژاپن و سوئد و … داشته اند ؟ پاسخ روشن است. اگر بخواهیم روابط دو گروه کشورهای صنعتی و غیر صنعتی را بر مبنای اقتصاد توضیح دهیم ( که باید بدهیم ) باید گفت که محتوی رابطه اقتصادی میان این دو گروه لزوما رابطه غالب و مغلوب نیست. بسا که رابطه کشور صنعتی قدرتمندی با یک کشور کم رشد معین رابطه ای عادلانه باشد و با کشو دیگری بر عکس. بنابراین آنچه که ” غرب زدگی ” خوانده می شود عوارض فرهنگی و اخلاقی تسلط اقتصادی و سیاسی است که ملت های سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را از بسیاری جهات به صورت زواید و تئابعی از متغیر قدرت های جهانی در آورده و الاّ هرگونه رابطه ملتی صنعتی با ملتهای غیر صنعتی را نمی توان رابطه استعماری دانست.
٢-برداشت تاریخی آل احمد در این کتاب بسیار سرسری، شتابزده و در عین حال جسورانه است. بنابراین می بینیم که آل احمد در طرح تاریخی مسئله ما و غرب، دچار یک اشتباه تاریخی مهم می شود و آن اینکه مسئله را در تمام طول تاریخ رابطه ما و غرب، مانند جنگ های صلیبی، مسئله تنازع میان اسلام و مسیحیت می انگارد و گویا مسئله استعمار را چنین تلقی می کند که غایت آن این است که پاپ روم پشت پهلوان اسلام را به خاک برساند. او سر رشته مسئله را از دوران صفویه می گیرد که در آن دوره تشیّع مذهبی رسمی شد و ما از ” کلیت اسلامی” که عثمانی ادعای سردمداری و خلافتش را داشت، بریدیم. آل احمد در این استنباط غرب را کلّیت یکپارچه ای می انگارد که با ” کلیت اسلامی ” ما درافتاد و آن همه تقاضاها، جنگها و ک

شمکش ها را که در غرب، به ویژه میان پاپ و زمامداران کشورها، وجود داشت نادیده می گیرد. ( پاره کردن تکفیر نامه پاپ توسط لوتر )
مسئله تنها این است که در یک سوی دنیا انقلاب صنعتی واقع شد و کفه تعادل قدرتها را به کل بر هم زد و در واقع مسئله نه مسئله اسلام و مسیحیت، بلکه مسئل

ه دنیای دست یافته به تکنولوژی در برابر دنیای واپس مانده، دنیای مولد کالا و سرمایه اضافی در برابر دنیای مفتوح آن اضافات است. اگر این انقلاب صنعتی، مثلا در چین یا در هند رخ داده بود آن وقت ما شرق زده یا چین زده می شدیم(!) و حالا که در غرب ظهور کرده غرب زده شده ایم، زیرا که از جمع جهات تحت تسلط فرهنگ و تمدنی از این طرح قرار گرفته ایم. و در انتها به پاسخ پرسش آغازین خود می رسیم که چون عنصر تجدد و غرب در فرهنگ ، دین و سیاست و اقتصاد ما نفوذ کرده است و ما ظواهر آن را که از دیدگاه آل احمد غرب زدگی می نام

د می بینیم دلیل اهمیت این عنصر از دیدگاه آل احمد در هویت ایرانی را می توان به خوبی درک کرد همانطور که خود گفته است :
“حرف اصلی این دفتر در این است که ما نتوانسته ایم شخصیت” فرهنگی-تاریخی” خودمان را در قبال ماشین وهجوم جبری اش حفظ کنیم. بلکه مضمحل شده ایم. حرف دراین است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده ای درقبال این هیولای قرن جدید بگیریم. حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت واساس و فلسفه تمدن غرب را در نیافتت همچون آن خریم که درپوست شیر رفت. و دیدیم که چه به روزگارش آمد.

• نقش تجدد در هویت ایرانی
به نظر من تجدد عنصری وارداتی بوده است و وقتی هم وارد شده به هیچ عنوان بومی سازی نشده است، در نتیجه این بزرگترین مشکلی است که برای ما ساخته است. بدون مقدمه، بدون پیش زمینه با یک التقاط وحشتناک وارد شده است ودلایل آن را می توانم اینگونه بیان کنم که :
١) تجدد بدلیل اینکه از طریق دربار وارد شده است و چون مردم خود را از جنس آنان نمی دیدند(فره ایزدی) در نتیجه تجدد را مخصوص شاه ودرباریان می دانستند.
٢)چون روحانیت در مقابل تجدد ایستاده است در نتیجه عامه مردم نیز در مقابل تجدد می ایستند، زیرا عنصر هویت دینی دراینان بسیار پر رنگ است.
٣)چون تجدد پاسخی به نیاز ما نبوده است، بلکه پاسخی بوده که نیازساز ما شده است وبدلیل پر رنگ بودن عنصر هویت دینی در ایران ،می بینیم که روحانیون خودشان را به تجدد تحمیل می کنند.
بنابراین من تجدد را عنصر هویتی ایران نمی دانم ، زیرا تجدد باید عناصرش (تکنولوژی و همراه با آن حقوق مدنی ) با هم آمیخته شود تا معنای اصلی اش را بدهد. این تجدد بخاطر جذابیت ها

وسرعتش، تنها ظاهرش به ما رسیده است. و ما تازه داریم استفاده از وسایلی را که شاه خریداری کرده بود رایاد میگیریم! این یعنی اینکه ما هنوز درجزء اول تجدد که همان تکنولوژی است مانده ایم وشاید به ظاهر دارای حقوق مدنی ای چون حق رای نیز باشیم ، اما مفاهیم آن در ما وجود ندارد. وباز تاکید میکنم که این تجدد تنها ظاهرش به ما رسیده است ونمی توان آن را عنصری هویتی تلقی کرد.

 

• منابع
١-غرب زدگی / جلال آل احمد / زیر نظر شمس آل احمد / چاپ س

وم/ ١٣٧٥ / انتشارات فردوس / تهران
٢-مشکله هویت ایرانیان امروز ( ایفای نقش در عصر یک تمدن و چند فرهنگ ) / فرهنگ رجایی/ چاپ سوم / ١٣٨٥/ نشر نی / تهران
٣-یادنامه جلال آل احمد / علی دهباشی / چاپ اول /١٣٧٨/ نشر به دید / تهران

بخشی از کتاب
«زیبا و شتاب‌زده مرد، عین فرو مردن یک چراغ. می‌دانست که فرصت کوتاه است، پس شتاب داشت که بخواند و بیاموزد و لمس کند و تجربه کند و بسازد و ثبت کند و جام هر لحظه را پر و پیمان بنوشد و لحظات را با حواس باز خوش‌آمد بگوید و حول و حوش خود را با هوشیاری و کنجکاوی ارزیابی کند».۱
جلال آل احمد را بیشتر با کتاب «غرب‌زدگی»اش می‌شناسید و اصطلاح غرب‌زدگی به صورت گسترده با همین کتاب در ایران رواج یافت. جلال در این رساله ـ که آن را در سال ۱۳۴۱ و در اوج سال‌های سیاه خفقان پهلوی منتشر کرد ـ نخستین ریشه‌های غرب‌زدگی را می‌شناساند، وظایف دانشگاهیان را گوشزد می‌کند و از تخلی‌های غرب‌زدگی و عوارض آن سخن می‌گوید. ویژگی کتاب «غرب‌زدگی» آن است که هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود و حتی برای خواننده نسل سومی امروزه هم ملموس و خواستنی است. در ذیل فصلی از این کتاب جلال را از نظر شما می‌گذرانیم:
آدم غرب‌زده‌ای که عضوی از اعضای دستگاه رهبری مملکت است، پا در هوا است، ذره‌ گردی است معلق در فضا. یا درست همچون خاشاکی بر روی آب. با عمق اجتماع، فرهنگ و سنت، رابطه‌ها را بریده است. رابطه، قدمت و تجدد نیست. خط فاصلی میان کهنه و نو نیست. چ

یزی است بی‌رابطه. با گذشته و بی‌هیچ درکی از آینده. نقطه‌ای در یک خط نیست. بلکه یک نقطه فرضی است بر روی صفحه‌ای، یا حتی در فضا. عین همان ذره معلق. لابد می‌پرسید پس چگونه به رهبری قوم رسیده است؟ می‌گویم به جبر ماشین و به تقدیر سیاستی که چار
در این سوی عالم و به خصوص در ممالک نفت‌خیز، رسم بر این است که هر چه سبک‌تر است روی آب می‌آید. موج حوادث در این نوع مخازن نفتی، فقط خس و خاشاک را روی آب می‌آورد. آن‌قدر قدرت ندارد که کف دریا را لمس کند و گوهر را به کناری بیندازد و ما در این غرب‌زدگی و دردهای ناشی از آن با همین سرنشینان بی‌وزن و وزنه موج حوادث سر و کار داریم. بر مرد عادی کوچه که حرجی نیست و حرفش شنیده نیست و گناهی بر او ننوشته‌اند.
او را به هر طریق که بگردانی، می‌گردد. یعنی به هر طرق که تربیت کنی، شکل می‌گیرد و اصلاً اگر راستش را بخواهید، چون این مرد کوچه در سرنوشت خود مؤثر نیست، یع

نی برای تعیین سرنوشت او سخنی از او نمی‌پرسیم و مشورتی با او نمی‌کنیم و به جایش همه از مستشاران و مشاوران خارجی می‌پرسیم. کار چنین خراب است و چنین گرفتار رهبران غرب‌زده‌ایم که گاهی درس هم خوانده‌اند. فرنگ و آمریکا هم بوده‌اند و کاش سر و

کارمان در دستگاه رهبری مملکت تنها با همین فرنگ‌رفته‌ها و درس‌خوانده‌ها بود.
آدم غرب‌زده هُرْهُری مذهب است. به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به هیچ چیز هم بی‌اعتقاد نیست. یک آدم التقاطی است. نان به نرخ روزخور است. همه چیز برایش علی‌السویه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه در بند مذهب و لامذهبی. حتی لامذهب هم نیست. هرهری است. گاهی به مسجد هم می‌رود. همان‌طور که به کلوپ می‌رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچی است. درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال

رفته، همیشه کنار گود است. هیچ‌وقت از خودش مایه نمی‌گذارد حتی به اندازه نم اشکی در مرگ دوستی یا توجهی در زیارتگاهی یا تفکری در ساعات تنهایی و اصلاً به تنهایی عادت ندارد. از تنها ماندن می‌گریزد و اصلاً چون از خودش وحشت دارد، همیشه در همه جا هست. البته رأی هم می‌دهد. اگر رأیی باشد و به خصوص اگر رأی دادن مُد باشد اما

به کسی که امید جلب منفعت بیشتر به او می‌رود. هیچ‌وقت از او فریادی یا اعتراضی یا امّایی یا

چون و چرایی نمی‌شنوی. سنگین و رنگین و با طمأنینه‌ای در کلام، همه چیز را توجیه می‌کن

د و خودش را خوشبین جا می‌زند.

آدم غرب‌زده راحت‌طلب است. دم را غنیمت می‌داند و نه البته به تعبیر فلاسفه. ماشینش که مرتب بود و سر و پُزش، دیگر هیچ غمی ندارد. اگر در عهد بوق «غم فرزند و نان و جامه و قوت» سعدی را باز می‌داشت از سیر در ملکوت، او که سرش به آخور خودش گرم است، جز به خودش، به کسی نمی‌رسد. دردسر برای خودش نمی‌تراشد و به راحتی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و چون کار خودش حساب کرده است و چون هر قدمی را از روی حسابی برمی‌دارد و هر کاری را نتیجه معادله‌ای می‌داند، کاری به کار دیگران ندارد چه رسد که در غمشان باشد.
آدم غرب‌زده معمولاً تخصص ندارد. همه کاره و هیچ‌کاره است. اما چون به هر صورت درسی خوانده و کتابی دیده و شاید مکتبی، بلد که در هر جمعی حرف‌های دهن پرکن بزند و خودش را جا کند. شاید هم روزگاری تخصصی داشته اما بعد که دیده است در این ولایت تنها با یک تخصص نمی‌توان خر کریم را نعل کرد، ناچار به کارهای دیگر هم دست زده است. عین پیرزن‌های خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه سالیان از هر چیزی مختصری می‌دانند و البته خاله زنکی‌اش را آدم غرب‌زده هم از هر چیزی مختصر اطلاعی دارد، منتهی غرب‌زده‌اش را باب روزش را که به درد تله‌ویزیون هم بخورد، به درد کمیسیون فرهنگی و سمینار هم بخورد، به درد روزنامه پرتیراژ هم بخورد، به درد سخنرانی در کلوپ هم بخورد.

آدم غرب‌زده شخصیت ندارد. چیزی است بی‌اصالت. خودش و خانه‌اش و حرف‌هایش بوی هیچ چیزی را نمی‌دهد. بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است. نه اینکه «کوسموپولیتن» باشد یعنی دنیا وطنی ابداً او هیچ جایی است نه اینکه همه جایی باشد. ملغمه‌ای است از انفراد بی‌شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه چون تأمین ندارد تقیه می‌کند و در عین حال که خوش تعارف است و خوش‌برخورد است، به مخاطب خود اطمینان ندارد و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است، هیچ‌وقت دلش را باز نمی‌کند. تنها مشخصه او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید، ترس است و اگر در غرب، شخصیت افراد فدای تخصص شده است، اینجا آدم غرب‌زده نه شخصیت دارد، نه تخصص. فقط ترس از فردا، ترس از معزولی، ترس از بی‌نام و نشانی، ترس از کشف خ

الی بودن انبانی که به عنوان مغز روی سرش سنگینی می‌کند.
اگر دست بر قضا اهل سیاست باشد، از کوچک‌ترین تمایلات راست و چپ حزب کارگر انگ

لیس خبر دارد و سناتورهای آمریکایی را بهتر از وزرای حکومت مملکت خودش می‌شناسد و اسم و رسم مفسر «تایم» و «نیوزکرونیکل» را از اسم و رسم پسرعمه دورافتاده خراسانی‌اش بهتر می‌داند. از بشیر نذیر راستگوترشان می‌پندازد و چرا؟ چون این همه در کار مملکت او مؤثرترند از هر سیاستمدار یا مفسر یا نماینده داخلی و اگر اهل ادب و سخن باشد، فقط علاقه‌مند است که بداند برنده امسال نوبل که بود یا «گونکور» و «پولیتزر» به که تعلق گرفت و اگر اهل تحقیق است، دست روی دست می‌گذارد و این همه مسائل قابل تحقیق را در مملکت ندیده می‌گیرد و فقط در پی این است که فلان مستشرق درباره مسائل قابل تحقیق او چه گفت و چه نوشت. اما گر از عوام‌الناس است و اهل مجلات هفتگی و رنگین‌نامه‌ها که دیده‌ایم، چند مرده حلاج است.
به هر صورت اگر یک وقتی بود که با یک آیه قرآن یا خبر منقول به عربی

، همه دهان‌ها بسته می‌شد و هر مخالفی سر جایش می‌نشست ح

الا در هر باب نقل یک جمله از فلان فرنگی همه دهان‌ها را می‌بندد و در این زمینه کار به چنان افتضاحی کشیده است که پیشگویی فال‌بینان و ستاره‌شناسان غربی یک مرتبه همه دنیا را به جنب و جوش درمی‌آورد و به وحشت می‌اندازد. حالا دیگر وحی مُنزل، از کتاب‌های آسمانی به کتاب‌های فرنگی نقل مکان کرده است یا به دهان مخبر رویتر و یونایتدپ

رس و الخ… این کمپانی‌های بزرگ سازندگان اخبار جعلی و غیر جعلی! درست است که آشنایی با روش علمی و اسلوب ماشین‌سازی و تکنیک و اساس فلسفه غرب را فقط در کتاب‌های فرنگی و غربی می‌توان جست اما یک غرب‌زده که کاری به اساس فلسفه غرب ندارد، وقتی هم که بخواهد از حال شرق خبری بگیرد، متوسل به مراجع غربی می‌شود و از این جاست که در ممالک غرب‌زده مبحث شرق‌شناسی که به احتمال قریب به یقین انگلی است بر ر

یشه استعمار روییده) مسلط بر عقول و آراء است و یک غرب‌زده به جای اینکه فقط در جست و جوی اصول تمدن غربی به اسناد و مراجع غرب رجوع کند، فقط در جست و جوی آنچه غیر غربی است، چنین می‌کند.
مثلاً در باب فلسفه اسلام یا درباره آداب جوکیگری هندوها یا درباره چگونگی انتشار خرافات در اندونزی یا درباره روحیه ملی در میان اعراب… و در هر موضوع شرقی دیگر فقط نوشته غربی را مأخذ و ملاک می‌داند. این‌جوری است که آدم غرب‌زده حتی خودش را از زبان شرق‌شناسان می‌شناسد! خودش به دست خودش، خودش را شیئی فرض کرده و زیر میکروسکوپ شرق‌شناس نهاده و به آنچه او می‌بیند، تکیه می‌کند نه به آنچه خودش هست و احساس می‌کند و می‌بیند و تجربه می‌کند و این دیگر زشت‌ترین تظاهرات غرب‌زدگی است. خودت را هیچ بدانی و هیچ بینگاری و اعتماد به نفس و به گوش و به دید خود را از دست بدهی و اختیار همه حواس خودت را بدهی به دست هر قلم به دست درمانده‌ای که به عنوان شرق‌شناس کلامی گفته یا نوشته! و اصلاً من نمی‌دانم این شرق‌شناسی از کی تاب ه حال «علم» شده است؟ اگر بگوییم فلان غربی در مسایل شرقی زبان‌شناس است یا لهجه‌شناس یا موسیقی‌شناس، حرفی یا اگر بگوییم مردم‌شناس است و جامعه‌شناس است، باز هم تا حدودی حرفی، ولی شرق‌شناس به طور اعم یعنی چه؟ یعنی عالم به کل خفیات در عالم شرق؟ مگر در عصر ارسطو به سر می‌بریم؟ این را می‌گویم انگلی روییده بر ریشه استعمار و خوشمزه این است که این شرق‌شناسی وابسته به «یونسکو» تشکلاتی هم دارد و کنگره‌ای دو سال یا چهار سال یک بار و اعضایی و بیا و برویی و چه داستان‌ها…
بدبختی اینجاست که رجال معاصر ما به خصوص آنها که در سیاست

و ادب هر دو دست دارند (و دست بر قضا این هم خود یکی از مشخصات سیاست و سیاستمداری در ممالک رغب‌زده است که سیاستمداران اغلب از ادبا هستند. از ادبایی ریش و سبیل‌دار و به همین مناسبت عکس قضیه هم درست درآمده، یعنی هر سیاستمدار پیشوایی باید کتاب هم بنویسد.) اغلب نم‌کردگان همین مستشرق‌های غربی‌اند. چون روزگاری شاگرد مکتب یا محضر آن استاد بوده‌اند.
مستشرقی که چون در ولایت غربی خودش هیچ تخصصی نداشته و از هر فن و حرفه و تکنیک و ذوقی بی‌بهره بوده و به این مناسبت با آموختن یک زبان شرقی به خدمت مخفی یا علنی وزارت خارجه مملکت خود درآمده و بعد به دنبال ماشین ساخت فرنگ یا به عنوان

پیشقراول آن و همراه متخصصان فنی به این سوی عالم صادر شده تا ضمن فروش مصنوعات فرنگی، شعری هم دلی دلی بشود و دل این خریدار وفادار خوش بشود که «بله دیدی؟ شنیدی؟؟ فلانی چه فارسی خوب حرف می‌زد!» این‌جوری است که مستشرق‌ها داریم با کتاب‌ها و تتبعات و حفریات و شعرشناسی‌ها و موسیقی‌دانی‌ها… آن‌وقت در این گرم بازار نیاز به تحول ماشینی مستشرق فرنگی چه می‌کند؟ می‌آید و شرح بر ملاصدرا می‌نویسد، یا رأی درباره اعتقاد یا عدم اعتقاد به امام عصر می‌دهد؛ یا در مناقب شیخ پشم‌الدین کشکولی تحقیق می‌کند. آن‌وقت به این آراء نه تنها هر غرب‌زده‌ای در هر جا استناد می‌کند، بلکه فراوان شنیده‌ایم که بر سر منبرها و در مساجد هم (که آخرین حصار در مقابل غرب و غرب‌زدگی انگاشته می‌شوند) به نقل از «کارلاین» و «گوستاولوبون» و «گوبینو» و «ادوارد براون» و دیگران (به عنوان) آخرین اسناد حقانیت فلان کس یا فلان کار یا فلان مذهب داد سخن می‌دهند. البته بسیار به جاست اگر بگوییم که چون مرد غربی با وسایل دانشگاهی و تحقیقات و با کتابخانه‌های پر و پیمانش حتی در شناخت زبان یا مذهب یا ادب شرقی نیز روش علمی دارد و دست بازتر دارد و نگاه وسیع‌تر و ن

اچار قول و رأیش بر قول و رأی خود شرقی‌ها مرجح است که نه روش علمی دارند و نه آن وسایل تحقیقاتی را، و نیز شاید چون موزه‌ها و کتابخانه‌ها و دانشگاه‌های آن سر عالم با غارت آثار و عتیقه‌ها و کتابخانه‌های این سر عالم انباشته شده است، ناچار یک غربی محقق در زمینه شناخت مسایل شرقی نیز وسایل بیشتری در دسترس دارد و به این ع

لت بیشتر مراجع شرق را نیز باید در غرب جست و شاید چون خود شرقی هنوز به این عوامل نرسیده است یا چون هنوز در بند کفش و کلاه و نان روزانه است و فرصت بحث در لاهوت و ناسوت را نکرده است… و هزار شاید دیگر و من همه این شایدها را لابد می‌گیرم اما چه می‌گویید در مواردی که هم شرقی نظر داده است و هم غربی؟ و هر دو با یک روش اما با دو چشم؟ و دو دید و دو زبان؟ تصدیق نمی‌کنید که در چشم آدم غرب‌زده رأی مستشرق یا محقق غربی به هر صورت بر رأی یک متخصص شرقی مرجح است؟ ما خود بارها این تجربه را کرده‌ایم.
و به عنوان آخرین نکته، آدم غرب‌زده در این ولایت اصلاً چیزی به عنوان مسأله نفت را نمی‌شناسد. از آن دم نمی‌زند. چون صلاح معاش و معاد او در آن نیست و گرچه گاهی فقط از همین راه نان می‌خورد، اما هیچ‌وقت سرش را به بوی نفت به درد نمی‌آورد. نه حرفی،نه سخنی، نه اشاره‌ای و نه امّایی! در مقابل نفت تسلیم محض است و اگر پا بدهد خدمتکاری و دلالی نفت را هم می‌کند. برایشان مجله هم می‌نویسد (رجوع کنید به مجله کاوش) و فیلم هم می‌سازد (موج و مرجان و خارا را ببینید) اما شتر دیدی ندیدی. آدم غرب‌زده خیال پرور نیست. ایده‌آل

یست نیست. با واقعیت سر و کار دارد و واقعیت در این ولایت یعنی گذر بی‌دردسر نفت.۲
پی‌نوشت‌ها:
۱ـ برگرفته از نوشته همسر جلال، خانم سیمین دانشور. ر.ک: غروب

جلال.
۲ـ ر.ک: کیهان فرهنگی، شماره ۱۸۰، ویژه گرامیداشت جلال آل احمد.