فهرست:
نگاهي به سبك معماری کوپ هیمل بلا ؛ (بازگشت به اسطوره های زنانه(
تضاد معماري بلا

منابع:

www.wikipedia.com

www.memar.com

معماری کوپ هیمل بلا ؛ (بازگشت به اسطوره های زنانه(

معماری طی چند دهه اخیر ، پیش از هر زمان دیکر ، به مفاهیم و رویکردهای متفاوت گره خورده است . براین اساس با دیدگاه هایی در معماری روبرو شده ایم که در برگیرندۀ « تناقض های » تئوریک است .

این تناقض ها نه به مفهوم سطحی نگری و تقلید از گذشته گان ، بلکه در نمودی از تقابل با روش های تاریخی و سنتی به کار می رود ف که هم راستا با روش « تبارشناسی » معتقد است که هیچ گونه ماهیت ثابت و یا قاعده بنیادین و غایت متافیزیکی وجود ندارد بلکه باید پیوسته شکاف ها ، گسست ها و جدایی ها را که در حوضه های گوناگون معرفتی وجود دارد جست و جو کرد و عدم وجود مفاهیمی چون ترقی و تکامل را نشان داد . باد به سطوح و ساخت های نا اندیشه پرداخت . این «نا اندیشیده ها» در معماری لااقل در بخشی از آن «هیستریک» و نوعی سرچشمه ابهام است ، که از تعالی یا قدرت خلاق در معانی متداول آن نشأت نمی گیرد ، بلکه آکنده از مواد سیال است . ما در ساحت چیزی قرار خواهیم گرفت که از نظر جوهری ناپایدار و مانند آب روان است و هیچ گونه نیرویی نمی تواند حقیقت طبیعی آن را تکذیب کند .

ما از مفهوم زنانگی ، بهتر بگوییم «هنر زنانگی» در معماری صحبت می کنیم ، آن هم در دنیای کنونی که در ی خلق یک زبان فرازبانی است تا بتواند آزادانه دست به تأسیس دنیاهای جدید بزند . این آزادی دیگر منطق ساختمان ، منطق سازه ، منطق اقلیم ، انطباق معماری با آن را ملاک قرار نمی دهد زیرا همگام با ورود مفاهیمی همچون « Deconstruction » همۀ این منطق ها به زیر سوال رفته است . به قول بعضی ها « غیر منطقی بودن » کار جهان را باید به عنوان یک واقعیت نا مطلوب و موجود مشاهده کرد و به حساب آورد .

این که زبانی زنانه در حالت کلی چه نقشی می تواند در حرکت های هنری بازی کند جای بحث مفصلی دارد که لااقل در زمینه معماری در ادامه نوشتار به گوشه ای از تأثیرات آن خواهیم پرداخت . به خاطر وجود جهان بینی مرد سالار در طول تاریخ ما با استدلال های غیر واقعی روبرو بوده ایم که عملاً با واقعیت هایی که زن تجربه می کند غیر قابل تطبیق است . سیمون دوبوآر می نویسد «زن ها در حاشیۀ تاریخ قرار دارند و موقعیت ها برای هرکدام از آن ها به عنوان مانع به شمار می رود نه تخته پرش» .

«ژان ژاک روسو» آموزش مستقل به زن را بی فایده می خواند و می نویسد :«هر گونه آموزش زن باید وابسته به مرد باشد … زن برای این ساخته شده است که وابسته به مرد باشد» . و ارسطو فیلسوف یونان باستان ، اصل جنبش را در مورد زن نفی می کند و تأکید می ورزد که زن فقط ماده است ! زن به عنوان نمادی از سرچشمه پر ابهام جهانی در نظر مرد ، تکوین ارگانیک را آشفته می گرداند و به این خاطر مرد همیشه در برابرش به دفاع برخاسته و او را به حاشیه رانده است .

این گونه است که زنانگی کشف ناشدنی و دست نیافتنی مانده است . ولی این باعث تأسف نیست ، زیرا همین فرآیند باعث می شود که ناخودآگاه از همین اشتباه تاریخی به سوی تعریفی جامع تر از زن حرکت کنیم . زن قرارنیست که کشف بشود چون کشف آن ناممکن است . «کی یرکگارد» می نویسد : «زن چیزی چنان ژرف ، در هم آمیخته و چنان پیچیده است که هیچ تعریفی موفق به تشریح آن نمی شود . و تعریف های متعددی که انسان بخواهد به کار گیرد چنان ضد و نقیص هستند که فقط زن قادر به تحمل آن است .»

به طو کلس باید گفت که ناپایداری یکی از ویژگی های نمایان ارگانیسم زنانه است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت . دوبو آر معتقد است که زن با نپذیرفتن خود به عنوان شیء جامعه را به ستیزه می طلبد ؛ یعنی «آنارشیست» است . همین جمله ما را درگیر دو مسئله اساسی که در گذشته وجود داشته است ، می کند . اول اینکه زن چگونه تبدیل به شیء می شود ؟ زن در طول تاریخ همیشه اسیر «متافیزیک» افلاطونی بوده است .

او به نوعی قربانی نوع برتر یعنی مرد شده که زن را به دید کالا می نگریسته است ؛ چرا که مرد به عنوان تنها سوژه ی شناساننده در جهان معرفی شده و همه چیز تحت نظام فکری او معنا پیدا کرده است . بنابراین دیدگاه های هنری وفکری زنانه به حاشیه رانده می شود . این نگرش مرد سالار همیشه در مورد حقیقت محض صحبت می کند که مفهومی واحد تلقی می گردد. یکی جهان محسوسات که زن هم درآن هست ودیگری جهان ذهن که در مرد شکل می گیرد . این دوگانه انگاری «دکارتی» در مفهوم کلی آن بارها وبارها مورد تحلیل قرار گرفته است . هدف ، آزاد کردن زن از این ذهنیت مردانه از طریق به چالش کشیدن ان است ، که به عنوان امری ممتاز به عنوان قوه ی تعقل نام برده می شود و «تایلور» در تحلیل تاریخی خود در مورد جدایی ذهن و شیء به این نتیجه می رسد که در زمان های قدیم این دو از طریق مفاهیم داخل و خارج از هم جدا می شدند ودراین مرحله مرز مشخصی بین دنیای داخل وخارج دیده نمی شد . یا مثلا «هولدرالین» شاعر آلمانی از واگرایی ذهن و شیء که به صورت جدایی روزافزون انسان از طبیعت انعکاس می یافت به حد زیادی رنج می برد . این که مرد به عنوان تنها سوژه شناساننده در جهان معرفی شود بی شک Ethnocentrism مردانه ای را به دنبال خواهد داشت که باعث خلق آثاری در باب ذهنیت مردانه می شود تنها هنر و خلاقیت مردانه می ماند و چیزی به عنوان هنر زنانه به عنوان بخشی از فرهنگ نادیده انگاشته می شود .
«دویوآر» زن را «آنارشیست» می خواند . چون در ستیز ؛ با جامعه ای است که ساختارش مردانه است . به عنوان «پارادوکس» عمل می کند ، زیرا از واقعیت «اکنون» فاصله می گیرد . فاقد تعادل است و به همین جهت به دشواری می تواند خود را با وضعیتش منطبق کند . او مجبور است برای تحمل این فضایی که در آن است به خلاقیتی آن هم از نوع زنانه دست بزند ، نه این خلاقیتش را برای ساختن به کاربرد . برعکس او ساختار شکنی می کند . این ساختار شکنی در بارزترین شکل آن در قبال زبان انجام می گیرد که تبدیل به شناسه ی تفکر «احلیل مدار» «Phallocentrism» شده است . و اصلی ترین عامل شکل گیری قدرت مردانه در هستی می باشد . ساختار این زبان ، تمرکز یافته بر مردانگی و سلطه تاریخی است . این زبان را ما در تمام علوم انسانی و طبیعی که پدید آورنده ی الگوهای رفتاری و افلاطون تا ابن سینا و تانیچه … نسبت به زن دیدی تحقیرآمیز داشته اند و او را موجودی ناقص و ناتوان به شمار می آورند .

« هنر زنانه » به عنوان هنری ناسازگاری می تواند پایه های اخلاقی و ارزشی جامعه مردمدار را سست کند . ناسازگاری که بیان گر دگراندیشی است یعنی همان کاری مه «فمینسیم» در انتقاد از اخلاق مطرح کرده است . در همگام با رویکرد « دکانستراکسیون » به شالوده شکنی مدرنیسم پرداخت . هنگامی که «دکانستراکسیون» فرم را وا می سازد در واقع این واسازی شامل اخلاق و تفکر مبتنی بر آن است .
مهم ترین وظیفه ای که هنر زنانه بر عهده دارد افشای تاریخ مذکر است و این که چگونه پدید آمده است . متفکران پساساختارگرا مه اغلب تحت تأثیر اندیشه ی فیلسوفانی همچون لاکان ، آلتوسر و دریدا بوده اند ، برای رسیدن به این خواسته روان کاوی ، فلسفه ادبیات را درهم می آمیزند . از بعد از انقلابات ضد روشنفکری سال ۱۹۶۸ که علیه مراکز قدرت بود ، دورانی رسید که فرا روایت ها نقد می شود و فضایی را که خرده روایت ها در حاشیه ی آن اجازه حضور دارند ایجاد می کند . پس اصولی ترین اندیشه ی « پسا ساختارگرایی » « نقد همین مرکزهاست . نقد مرکزیت قدرت مردانه اما «ست مدرنیسم» از این هم فراتر می رود ، چرا که اولاً معماری را آزاد می کند از وابستگی به عملکرد گرایی جزم اندیشانه که عموماً سودانگار ۶ است . و در عوض موضوعاتی را که از زمان رنسانس به این طرف به فراموشی سپرده شده بود از قبیل انسان محوری ، تأکید بر خاطره و … مورد توجه قرار می دهد .
این دیدگاه های جدید تأثیر زیادی بر هنر معاصر و به خصوص معماری گذاشته است اثرات آن به روشنی در عرصه ی زیبا شناختی هویدا است . به طوری که کم کم باید با قاطعیت گفت زیبا شناسی معاصر یک زیباشناسی مونث است . هنر معاصر بی مرکز ، قطعه قطعه ، فاقد هر گونه تاریخیت و اصالت ، استراتژی و بوطیقای ارزشی می باشد .
تصور خلاقیت در عرصه معماری که مبتنی بر هنر زنانه باشد تصوری است که باید به واقعیتی مملوس (Tangible Reality) تبدیل شود . این واقعیت ابتدا از جهانی خیالی (Imaginary World) آغاز می شود ، جهانی که درک یا مشاهده نمی شود به همین خاطر باید بر سطح تصاعد Exponential تصور عمل کند . این فرآیند خلاقیت باید آنقدر ذهن را درگیر کند که دیگر فرصتی برای ساختن باقی نماند ؛ زیرا که کلمات اشیایی قلق و نامناسب به حساب می آیند و فرصتی برای دسته بندی آن ها به وجود نمی آید . دراین میان اخلاق شالوده شکن زنانه مکالمه ای زیبا شناختی میان متن و آن دیگری متن به وجود می آورد که معنای زیبایی شناختی را دگرگون می کند و پایه بیان دیگر معنای دیگرش را نشان می دهد . در این جاست که مفهوم زن تبدیل به سطوره می شود . زیرا وقتی معنای دیگری به وجود می آید در بطن اش معنای دیگری خلق می کند .
« آارتمانی بربام وین » اثر « کوپ هیمل بلا » به عنوان یکی از شاخص ترین بناهای « دکانستراکتیویستی » نمودی از آفرینش جهانی است که می تواند تبدیل به اسطوره ای زنانه شود . این ساختمان در پی آفرینش بعدی تاره است . گویی موجودی از گوشه ای سربرآورده و همه چیز را شکسته است . فرم های پیچیده به جعبه ی ککعب – مستطیل ساختمان پیچ و تاب داده اند . فضای بام غول اسکلتی است که فرم ساختمان را می شکند تا خود را رها سازد . این موجود بیگانه پیام آور مرگ است ، همچون زئوس که در کوهساران ، بر آب دریاها و در چشمه ساران آشکار می شود .