مـولـوی بلخی و ســایــهِ هُــمـا

آیا ســایـه ِ هُـمـا
افـسـانه اسـت؟

چرا،از حقیقت، افسانه ساخته شد؟
وچرا بایدآن افسانه را
ازنو، تبدیل به حقیقت کرد
تا« اصالت انسانی خود»رابازیافت

چرا« تحوّل خدا، به انسان وبه گیتی
،و تحوّل گیتی وانسان، به خدا»،
که بنیادِ فرهنگِ سیمرغی ایران بود
افسـانه و مُحـال شـد ؟

مـولـوی بلخی
و
مسئـلهِ « اصالتِ انـسـان »
( کـعـبه یا قاف، درمیان ِانسان )
و « اصـالـتِ گیتی »
(اینهمانی ماه با زمین )
هلال ِماه، « گاو زمین» میشود

کعبه چو آمد ، سوی من، جانبِ کعبه نروم
ماه من آمد به زمین ، قاصدِ کیوان نشوم

گفتم : صنم ِ مه رو : گهگاه مرا می جو
کز درد به خون دل ، رخساره همی شویم
گفتا : که ترا جُستم ، درخانه نبودی تو !
یارب ! که چنین بهتان ، میگوید در رویم

آیا « آمدن ماه به زمین » ، افسانه است یا واقعیت ؟ آیا آمدن کعبه، بسوی انسان ، افسانه است یا واقعیت ؟ آیا کعبه ، که نماد مفهوم «غایت ومراد » است ، میتواند « درونسو» شود، وخود ِ انسان ، گرانیگاه غایت ( غایت به خودی خود ) ، و به سخنی دیگر، کعبه ِ خود گردد، وبه گِرد خودش برقصد وطواف کند ؟
هرکه به گرد ِ« دل» ، آرد ، طواف
« جان جهانی» شود ودلربا
زانک تنش ، خاکی و، دل، آتشی است
میل ، سوی جنس بود ، جنس را
درُهزوارش ، دل ، « ریم من » نامیده میش

ود، که به معنای « مینو یا مان ِ نی » است که همان « ریم ژدا» باشد . ریم ژدا ( نام نخستین روزماه درسغدی وخوارزمی، بنا برابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ) ، نام خرّم یا سیمرغ است . پس دل ، اینهمانی با سیمرغ یا « جان جهان ویا جانان » دارد . درفرهنگ ایران ، د ل وجگـر( که اینهمانی با سیمرغ و بهمن دارند ) چون میان وجود انسان شمرده میشدند ، سرچشمه اندیشیدن بودند . این « دل وجگر، یا هما و بهمن » است که « کعبه حقیقی » است، و باید به گرد آن طواف کرد . به اصطلاح ما ، این« ژرفای آفریننده خود» انسان است که باید میزان همه چیز قرارگیرد ، چون « جان جهان» است .

« کعبه » ، درعربی، به « بند نی » گفته میشود ، چون « بند نی » ، « جایگاه نو زائی و نو آفرینی» شمرده میشده است . نام دیگر این « جایگاه نو شوی ونو آفرینی ، « قـاف = کاو( کاب وکعب)= کاوه = کهف » بوده است . سیمرغ یا هما، درکوه قاف است ، یعنی هرجا که سیمرغ فرود میآید ، ویا به عبارتی دیگر، سایه میافکند ، سرچشمه آفرینندگی میشود .آیا خدائی ، که صنم ماهرو(سیمرغ یا صنم با ماه ، اینهمانی دارد) خوانده میشد، و نام دیگرش « سین و سن وسیمرغ و ُهما » بوده است، آمده است تا مارا درخودی ِخودمان ، درکعبه که بُن ِ آفریننده ما باشد ،

بـجـویـد، ودرست ما در« خانه خود » ، « درآنجا که اصالت داریم و سرچشمه آفریننده ایم » ، نبوده ایم ؟ چرا « آمدن ماه به زمین » ، چرا « کوه قـاف » ، چرا ، « هما و سایه ای که برانسان و برزمین، میاندازد » ، افسانه شده اند؟ چرا دیگر، کاوه ، برضد آزارندگان زندگی وخرد ، برنمیخیزد؟
همیشه یک حقیقت نیرومند وخطرناک است که افسانه ساخته میشود . هنگامی یک حقیقت، خطرناک شد ، آنگاه است که به افسانه و روءیا و سایه و مجازو تشبیه ، کاسته میشود ، تا کسی آن حقیقت را ، جد نگیرد، و آن را خوار وبی ارزش وبی اعتبار بشناسد وازآن رو برگرداند .

« خود، میزان شدن » که اصل روشنگریست و « خود ، کعبه شدن » ، که اصل دین است ، هم برضد هرگونه حکومتی است ، وهم برضد هرگونه دینی است ، وطبعا همه حکومات و همه سازمانهای دینی ، برضد چنین حقیقتی میجنگند تا آن را بدنیای افسانه ها وخرافات تبعید کنند. افسانه سازی حقیقت ، یک روند متداول و رایج درتاریخ تحولات انسانیست . آمدن ماه به زمین ، یا « سایه انداختن هما برانسان » ، داستان ِ « اینهمانی یافتن خدا با انسان وبا گیتی » ، بیان ِ «

اینهمانی یافتن بُن آفریننده جهان، با انسان » ، داستان « جفت شدن انسان ، با بُن ِ خودجوشش » بوده است ، که برای قدرتمندان وقدرت خواهان سیاسی و دینی و اقتصادی ، بزرگترین خطر بوده است ، و هنوزهم برای آنها خطرناکست ، و نمیخواهند که « آنچه روزگاری با هزار ترفند و حیله ، به گستره افسانه ها و خرافات و بُت پرستی وحکایات کودکانه و بدوی » تبعید شده ، ازسر،« حقیقت » شناخته شود ، وازسر، دراجتماع ، « ارج و اعتبار» پیداکند .

این جفت شدن انسان با بُن ِ خودجوشش ، این مالیدن سیمرغ ، پرش را برسر انسان ، این فرود آمدن ماه به زمین ، این بازآمدن کعبه از غربت درخارج ، به وطن ِ اصلیش در درون انسان ، این « سایه افکندن هما برتارک سرانسان » است که انسان را لبریزو سرشار، و به عبارت مولوی ، مسـت میکند . « مستی » ، پرولبریزشدن ازجوشش بُن ، و فراریختن از« تنگی خودی » است، که قدرتهای دینی و سیاسی درما جعل کرده اند ، و « گذشتن ازآن را» نه تنها « گناه» ، بلکه «محال» ساخته اند .
چون مست نیستم ، نمکی نیست درسخن
زیرا ، تکلـّف است و ادیـبـی و اجتـهـاد
( هنگامی سخن ، نمک ومزه ومعنا دارد، که بی تکلف و ادیبی و اجتهاد، باشد. به عبارت دیگر، فقط ازبُن ِخود، جوشیده باشد)
اما دهان مست ، چو زنبور خانه است( شان=کندو)

زنبور ، جوش کرد ، به هرسوی ، بی مراد
زنبورهای مست و خراب از دهان ِ شهد
با نوش و نیش خود ، شده پرّ ان میان باد
یعنی که ما ، زخانه شش گوشه ، رَسـته ایم

زان خسروی که شربت شیرین به نحل( زنبور) داد
درشاهنامه ، این فرود آمدن سیمرغ به زمین، و « مالیدن پرخود برسرو تارک سر انسان » ، ویا « ایستادن سیمرغ برسرانسان » ویا « دادن پرخود به انسان » ، بیان این فرود آمدن ماه به زمین ، یا جفت شدن انسان با بُنش ( که هما و بهمن است ) میباشد، که برای ما، تبدیل به افسانه و خرافه و خیالبافی و تشبیهات داده شده است . روی گردانیدن ما از افسانه ها، و خوار وبی بها ساختن آنها ، بیان نفرت ما ازحقیقت، و کینه توزی ما با حقیقت است .
ما تنها ازاصل خود ، دور و بیگانه نشده ایم ، بلکه ما « دشمن سرسخت اصالتِ خود » شده ایم . مسئله ما ، بیگانه بودن ازخود نیست ، بلکه مسئله ما ، تـنفرو کین توزی با « سرچشمه شدن خود ، با نوشدن خود ، با میزان شدن خود، با فرشگرد و نوزائی خود » است.

مسئله ما « نومیدی مطلق از رسیدن به بُن خود» است . با این« نومیدی » هست که « تخمه سوخته » شده ایم ، و با آمدن « بهارنوزائی » هم ، تخمه سوخته ، نمیتواند بروید. نسیم بهاری، هنگامی انقلاب میکند،که تخمه، سوخته نباشد . انقلاب نوزائی و بهاری ، نیاز به تخمه هائی دارد که سوخته نباشند . بهارنوزائی ، تخمه هائی را میرویاند ومیشکوفاند و روشن میکند ، که سوخته نیستند. ما تخمه سوخته شده ایم ، چون خود، برضد بُن شدن خود هستیم ، چون ما گرفتارِ «

نومیدی مطلق ازخودشدن ، از رسیدن به بُن آفریننده درخود » هستیم . ما تخمه سوخته هستیم ، چون ما، برضد سیمرغ شدن ِخود، برضد سایه هما شدن ، برضد « تخم سیمرغ شدن » هستیم . ما برضد میزان ِخود شدن ، میجنگیم ، و آنرا روشنگری میخوانیم . ما دشمن سرسخت «خودجوشی خود » هستیم ، و آنرا « پُست مدرنیسم ومدرنیسم » مینامیم . ما خود را ، ازآبستن شدن و نوزائیدن باز میداریم ، چون درفکر ساختن اسلام راستین و زرتشتیگری راستین، و یهودیت راستین و مسیحیت راستین و…. هستیم ، تا هیچگاه گوهر ِ خود مان، راست وپیدا نشود، وسیمرغ وجود مان درآسمان ، پرخود را نگسترد .

ما برای رعایت کردن ِ اندیشه ها و آموزه های حاکم ومقتدر ومستبد دراجتماع ، که آزادی مارا نابود میسازند، خود را از« بُن ِ خود » ، میگسلیم، ومی ُبـرّیم . آنچه را ما محال میدانیم ، تراویده از« نومیدی مطلق ما ازنوآفرینی خود » است . ما دراندیشه « بُن شدن » نیستیم ، بلکه بجای « تقلید از آخوند » ، « تقلید ازمارکس» ، « تقلید از مدرنیسم و پست مدرنیسم »، « تقلید ازغرب» میکنیم . تقلید از« نوترین اندیشه ها و پدیده ها ، تقلید ، و نابودسازی بُن خود است .چرا هنگامی کهسیمرغ ، زال را با خود، ازآشیانش که سربه پروین میساید ، به زمین فرود میآورد ، پرش را برسر زال مالید ؟ « په ری= پری » ، درکردی ، هنوز به معنای « حجله عروسی » است .

دلش کرد پدرام و، برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش
زپروازش آورد نزد پدر رسیده به زیر پرش ، موی سر
نام ِ « موی سر» ، « سن» یعنی سیمرغ است . همچنین موی سر اینهمانی با «ارتا فرورد= اصل فرشگرد ونوزائی» ، یا به سخنی دیگر، « سیمرغ» دارد . مو، اینهمانی با « نی» داشت . موهای سر، همان « نیستان » و جایگاه « باز زائی » است . اینکه سیمرغ ( خدای بزرگ ایران ) ، پرخود را به سر زال میمالد ، بیان جفت شدن سیمرغ درکلیتش( بَن کل هستی )، با تخم سیمرغ درفرد ِانسان( بُن فرد) است ( قرین شدن بُن کلی هستی، با بُن فرد انسان= فرد انسان، مستقیما بُن آفریننده کل هستی را بدون واسطه در ژرفای وجودش ، تجربه میکند ) . دراثر اینکه سیمرغ ،پرش را برموی سرانسان میمالد ، بینش وخردی نوین درانسان ازنو زاده میشود .

همچنین پس از شکست رستم، درنبرد با اسفندیار، سیمرغ به یاری رستم میشتابد، و از آسمان فرود میآید ، وپرخود را برتارک سر رستم میمالد، و برتارک سراوبپا میایستد .« مالیدن » که دراصل، واژه « مرزیدن » است، به معنای « همآغوشی وجفت شدن » است . اینکه گفته میشود ، خداوند، فلانی را بیامرزد ، دراصل به معنای آن بوده است که سیمرغ یا خدا ، با او همآغوش شود، و جفت او گردد، چون اندیشه«آمرزیدن» به فرهنگ سیمرغی بازمیگردد . خدا ، آمرزیدار است ، به معنای آنست که خدا ، انسان را درمرگ درآغوش خود میگیرد .

بفرمود تا رفت ، رستم به پیش
بمالید برتارکش، پرّ خویش
بدان راه سیمرغ بُد رهنمای همی بود برتارک او، بپای
انداختن سایه هما ، همان خود افشانی خدا ، و تبدیل خود خدا به گیتی و انسان بوده است .
و این سایه انداختن هست که سپس در الهیات زرتشتی و ادیان نوری ، تبدیل به افسانه ، ویا « امری محال » ساخته شده است ، و مولوی درپی واقعیت بخشیدن به این محال ، و رفع « نومیدی مطلق ازرسیدن به خدا که بُن پیدایش انسان است » هست، که تخمه وجود انسان را میسوزاند. درغزلیات مولوی ، سایه ، درراستای « جفت بودن » درک میشود . سایه انداختن هما ، با مسئله بنیادی « اصالت انسان » و « تبدیل شدن خدا ، به گیتی، یا سکولاریته » ، و با « میزان شدن انسان، یعنی حقوق بشر» رابطه تنگاتنگ دارد . اینکه مولوی ، درگستردن این اندیشه، خاموش مانده است ، از ترسش از شریعت اسلام بوده است . دربسیاری از غزلهایش از درد خاموشی نالیده است . به حدی که بسیاری میانگارند ، خاموش ، تخلص اوست .
استاد، خدا آمد ، بی واسطه ، صوفی را
استاد، کتاب آمد ، صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی،
وز واسطه (انبیاء وکتب مقدس) بگذشتی

بربای نقاب از رُخ ، خوبان نقابی را
ُمنکِـر که ز« نـومـیـدی» ، گوید که : « نیابی این »
بند ِ ره ِ او سازد ، « این گـفـت ِ نـیـابـی را »
خاموش و مگو دیگر، مفـزای تو شور و شرّ
کز غیب ، خطاب آمد ، جانهای خطابی را
سایه انداختن هما برانسان ، یا جفت وهمآغوش شدن خدا ( یا بُن جهان جان ) با انسان ، همان « پیوند ِ بی واسطه خدا، یا بُن هستی با هرانسانی » ، وهمان « خود ، سرچشمه بودن » و « خود ، میزان بودن انسان » است . خدا ، درفرهنگ ایران ، « خالق انسان » نیست ، بلکه « بُنی هست که انسان ازاو میروید » .
جستجوی ِ پدیده « سایه هما » و « سایه » درغزلیات مولوی بلخی ، مارا به درک ژرفای اندیشه های مولوی و فرهنگ ایران، میکشاند . آنانکه در جستجوی پرسیمرغ ، که همان « سایه هما » باشد ، در منطق الطیر عطار، همراه شدند ، باهم سیمرغ شدند ، چون همه جویندگان ، دارای همان « پرسیمرغ » هستند ، که فقط باید، به جستجو وبه پرواز، انگیخته بشوند . وانسان ، آنچیزی میشود که میجوید .

فهرست جستارها

 

پیشگفتار
چرا برای مولوی، « سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟
فـرق ِ« سایه ِهُما» درفرهنگ ایران
با « پدیده ِهـبـوط » دراسلام
درادیان ِابراهیمی ، تصویرانسان از« هبوط او» مشخص میگردد
ولی درفرهنگ ایران ،تصویر انسان
از « سروی مشخص میگرد، که درافراختن، ماهِ آسمان میشود»
۲۱………………………………………………..

انسان : سروی بلند، که فرازش ماه است
۳۸………………………………………………..

پیدایش اندیشهِ « هبوط »، در الهیات زرتشتی
ضدیت الهیات زرتشتی با « فرهنگ سیمرغی »
الهیات زرتشتی ، اصالت را ازانسان گرفت
وبرضد« خرد آزاد انسان » برخاست
که « کلید همه بندها» است
۴۳……………………………………………….

سـرو ِ بـلـنـد و پدیده ِ راســتـی
۵۱……………………………………………….

راستی ِسرو ِ بلـنـد
بیان ِ پیدایشی بودن گوهر انسان است
خدا = راست، یا « ارتا» هست

۵۹……………………………………………….

چرا« سرو»، تخم ِارتا فرورد(=اردوج)است؟
ارتا فرورد ، اصل بلندگرائی و نوزائیست
تخم یا بُن ِانسان ، آمیزش ِ« ارتافرورد با بهرام» است
فروهر= سیمرغی که گوهرهرانسانیست
۶۶……………………………………………….

چرا ، ُهما ، سایه ِمولوی میشود ؟
چرا،سیمرغ،سایه هرانسانیست؟ ایستادن سیمرغ برتارک سررُسـتم، یا انـداختن سـایه برسررسـتم
برای پیروزشدن براهورامزدا
۷۲……………………………………………………

انسان، وجودیست،« ُجـفـت »
به عبارت دیگر،فطرت انسان، «عـشـق» است
۷۵……………………………………………………

حاجی فیروزه و خواجه نصرالدین
۹۱…………………………………………………..

هنگامی که رستم ، جُفت سیمرغ شد
آنگاه بر اسفندیار، پیروز میشود
۹۸…………………………………………………..

چرا سیمرغ در« نیمه شب » میآید ؟
چرا سه هشیار، سه مجمرآتش میآورند؟
۱۱۰…………………………………………………

« یارشدن ِ » سیمرغ

 

سیمرغ ، « ایار= عیار»است
سیمرغ،عیار است= اندازه وپیمانه واصل ارزش است
سیمرغ ، عــیـّـار است
۱۱۲………………………………………………….

این دلبرعیار، معشوق پنهان و جفت جداناپذیر هرانسانیست
۱۱۶………………………………………………….

چرا اهورامزدای زرتشتیان ، بی سایه است؟
اهورامزدا ی زرتشتیان،« یار» ، یا « جفتِ انسان» نمیشود
انسان، تخم اهورامزدای زرتشتی نیست
۱۱۸…………………………………………………

زال، سیمرغ را به یاری رستم فرامیخواند
چرا سیمرغ ، هنگام « نیمه شب» فرود میآید؟
« نیمه شب = هنگام همآغوشی بهرام وسیمرغ»
۱۲۷………………………………………………..

سیمرغ، پَرَش را بر تارک سر رستم میمالد
سیمرغ ، بر تارک سررستم بپای میایستد
۱۳۱………………………………………………..

تارکِ سر ِ رسـتـم
۱۳۳………………………………………………..

هما = ارتای خوشه ، همان پروین است

پـرویـن = ثمره ِ درخت گـز
تارک سر، میان هلال ماه = بهمن
نرگس با نرگسه ، ماه پروین، یا قوناس است
چشـم ، که نـرگـس میباشد
جفت شدن « هلال ماه» با «پروین » است
۱۳۶………………………………………………..
چشم ، نه عقل ِعصائی، و نه کتابِ مقدس
درعرفان ایران ونزد مولوی ،
عقل و کتاب مقدس ( منقولات دینی) ارزشی ندارند
بلکه ،« چــشــم » ، معیار اصلیست ، وهمان خویشکاری را دارد که درفرهنگ سیمرغی داشته است
چشم هرانسانی ، پیوند مستقیم با خداوحقیقت دارد
۱۴۵…………………………………………………

به هوش آمدن اسفندیار با تیر گزسیمرغ
اسفندیاردرمرگ، به هوش میآید
هوش = روند زاده شدن روشنی ازتاریکی
۱۵۱………………………………………………….

سیمرغ یا فروردین
نیروی فرازبالنده درانسان ( معراجی، ترانسندس )
و « اصل دگرگونی انقلابی و جنبش نوین » است
۱۵۶………………………………………………….

مـولـوی، خواهان یکی شدن هُما با ســـــایـه اش ، انسانست
چه حکـومـتی درفرهنگ ایران نزد مردم ، حـقّانیت داشت
و تفاوت آن با مشروعیت دینی حکومت درالهیات زرتشتی
وکشمکش این دو، درتاریخ ایران
۱۷۲………………………………………………….

درک تفاوت برداشت ما از پدیده « سایه » و
برداشت مولوی و فرهنگ ایران از « سایه »
۱۷۷………………………………………………….

 

« نماز » کردن، درفرهنگ ایران به معنای ِ
« سایه خداشدن» یا«جفت سیمرغ شدن»است
۱۸۸………………………………………………….

نزد مولوی خدا و انسان ، همگوهرند
فقط یک جهان، وجود دارد
بررسی مفهوم ِ« ُجـفـت» درغزلیات مولوی
سـراسـرهـسـتی ، یک درخـت است
بن درخت ، خداست ، بـَر ِ درخت ، انسان است
۲۰۵………………………………………………….

چگونه « در سایه شدن » ، میتوان « آفتاب » شد ؟
درسایه شدن ، پدیداروروشن شدن
به « فرّ سـایـه ات » ، چون « آفـتابـیـم »
همائی تو ، همائی تو ، همائی
۲۳۴…………………………………………………

فلسفه Immanence یا ِزهِشی ( انبثاقی) ایران
برضد فلسفه Transcendence درادیان نوری
درفرهنگ سیمرغ ، تصویر هبوط آدم نبود
تصویر هبوط آدم ، در تورات وانجیل وقرآن، در مکاتب فلسفی غرب ، فـلـسـفـی ساخته شد وبنیاد تفکر فلسفی غرب گردید
۲۳۷………………………………………………..

اقتران هلال ماه با خوشه پروین= نخستین عشق
۲۴۰……………………………………………….

اینهمانی ِ« بهمن» ایرانی ، و « براهمن » هندی
بهمن = براهمن

۲۴۲………………………………………………..

جفت(= دوتای به هم چسبیده)
در واقع « سه تا » هستند
( چسبِ ناپیدا،همان یوغ، یا بخش ناپیدای سوّمست)
این سه تا، پیکریابی «اصل عشق یایگانگی » است
۲۴۴…………………………………………………

غایب، ولی همیشه درجان، حاضرimmanent
غیب = یوغ = اصل پیوند یا عشق
۲۴۸………………………………………………

« سـایـه »،مانند « سیمرغ » یا « سه خوان »یکی از نامهای « اصل سه تا یکتائی»یا « ُجفتی = یوگائی » بوده است
سایه = سایاگ
سایه = سه ور= سه بر=سه برگ
سایه = سووالین
سایه= سیکک=سه کوکا= سه ماه=سه بُن
سایه = سوغنه
۲۵۰………………………………………………..

سایه ، سه « وَ ر» است
خدا( خوا+ دای)= سیمرغ=ور= بـَر
خدا، « ور» هست
۲۵۱………………………………………………..

اهورامزدای کوروش
سیمرغ ، یا ابرسیاهیست که میبارد
۲۵۴………………………………………………..

چرا اهورامزدای ُرستم و کـوروش که همان « سیمرغ » بود
اصل شادی واصل بینش ، باهم بود ؟
۲۶۲………………………………………………..

مـولـوی ، « عـشـق» را مـادر ِنهـفـتـه ِ مـا

در« میان ِ وجودِ خود ِما» میداند ؟
« عشق ِدرون ِما، مارا میزاید » اصل پیوندِ با اجتماع وطبیعت
اصلی که غایب ، ولی همیشه حاضردرجان ِانسانست
۲۶۸………………………………………………..

غزل درایران ، پیشتازتفکرّ فلسفی آزاد است
۲۷۰……………………………………………….

غزلـّیات ِ مولوی ، وباز زائی فرهنگ ایران
جـان ِ جـان = بهمن= برهمن
بهمن،جان ناپیدا،درهمه جانهای پیدا
چگونه سرودِعشق،« گیتی» میشود
۲۸۲………………………………………………..

پیدایش غزل درایران و بازگشتِ بُن فرهنگی ایران، ازتبعید
غزل = سرودِ خسروی
خسرو = هو+ سرو= نای به = سیمرغ
« غزل ، پیشآهنگ تفکرآزاد فلسفی »
۲۹۴……………………………………………….

« غـزل » ، تحوّل به « گـیـتـی » می یابد
ازبینش و آهنگِ سرودِ خسروانی ، همه جانها درگیتی
سرشـته و بافـته و آفـریـده مـیـشـونـد
۳۰۷……………………………………………….
اینهمانی ِ« بهمن» ایرانی ، و « براهمن » هندی
بهمن = براهمن
۳۱۴……………………………………………….

مولوی و « معنای ِگـُم شوَنده »
بهمن = معنای ُِگم شونده

معنائی که، همه ِصورتها میشود.چرا « عـَدَم » ، درعـرفـان ،
همان« بهمن» یا« ارکه= بُن» هستی بود؟
بهمن=عَـدَم= اصل آفریننده،نادیدنی وناگرفتنی
عـدم= ا َدَم=ادو+ دام= دوآفریننده باهم(جفت)
۳۱۸……………………………………………….

تنوع صورتها و گمشدگی درغنای صورتها
۳۳۷……………………………………………….

گمشدگی و گـمـان یا
« سرعت تحـّول در بینش ِگوهری ». نفرت از« آزادی تحـوّل ، دربینش » و گریز بـه « ایمان به یک بینش »
۳۴۰……………………………………………….

فرق میان « آزمون ِگمشدن » وشیوه های ِ « ُگسستن »
آزادی درگسستن ، یا آزادی درگمشدن(گمان وخیال)
۳۴۴……………………………………………….

معنا و جان وگوهر ِهرانسانی
« ارکه » ، یا « حرکه = حرکت » است، ارکه = نوسان و تموّج
« کمال » درمیان ِ خود هرانسانیست
و«اصل جنبش ووَشـتـَن=رقصیدن ونوشوی» است
۳۴۷……………………………………………….

غزل و گستره بینشهای ناگرفتنی ( خیال )
۳۵۹……………………………………………….

اندیشه ِ« صورت یـابـی مـعـنـا» ویا « سایه افکندن هما »
در غزلیات مولوی ، ورابطه آن با « داستان سیمرغ ،
وفرودآوردن زال به گیتی » درشاهنامه روشن میگردد

۳۶۰………………………………………………..

فلسفه ِ« هـسـتی » درفرهنگ ایران
۳۶۶………………………………………………..

آشیانه سیمرغ = هیل = بهمن = کوه قاف= اصل هستی
۳۶۸…………………………………………….

هیولی= هـیـل = آشیانه= سیمرغ
۳۷۱………………………………………………….

فرود آمدن سیمرغ با زال
زال درگیتی ، جفت همیشگی خدا
۳۷۲……………………………………………….

چرا ، عَـدَم ، همان « بهمن » یا
«بُن نو آفرینی و فرشگرد» میباشد؟
۳۷۹………………

آئینه همدیگر بودن
۳۸۰………………………………………………..

عدم=ا َدَ م= ادو+ دمه= دودمه
عدم = « دودمه گرودمان »
۳۸۶………………………………………………..

« کتاب نامه » و « نمایه واژه ها »
دربخش دوم ، این کتاب
« مولوی بلخی وسایه هما »
چاپ میشود

پیشگفتار

چرا برای مولوی
« سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟
فـرق ِ« سایه ِهُما» درفرهنگ ایران
با « پدیده ِهـبـوط » در اسلام

از« هبوط او» مشخص میگردد
ولی درفرهنگ ایران ،تصویر انسان
از « سروی مشخص میگرد، که درافراختن، ماهِ آسمان میشود»

درفرهنگ ایران ، انسان، درختیست
که فرازش، « ماه یا هما» ، یا « روشنی وبینش» است
و بُن وبیخش، آفرینندهِ « خلود وابدیت » است
انسان درفرهنگ ایران ، نیازبه درختِ بینش ودرختِ خلود دربهشت ندارد، که خدائی اورا درهبوط،
از تمتع بردن ازبینش وخلود محروم سازد

به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم
به میانهِ قشورم ، همه ازلـباب گویم
من اگرچه سیبِ« شیبم»،زدرختِ بس« بلندم»
من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم

در ذهن ما ، سایه ، وقتی پیدایش می یابد ، که سرچشمه نوری ، به جسم کثیفی (= متکاثفی) بتابد ، وچون این سرچشمه نور، معمولا آفتابیست که ازبالامیتابد ، سایه هرجسمی و هردرختی و هرابری ، به پائین یا به زمین ، افکنده یا انداخته میشود . ازهمین اصطلاح متداول ِ « سایه افکندن و سایه انداختن » ، میتوان درپدیده « سایه » ، مفهوم « هبوط و سقوط و نزول » را بازشناخت . « سایه » ، در ذهن ما ، نماد پدیده ای سقوطی، یا کم اعتبارو کم ارزش ویا مجازی وغیرواقعی است .
«افکندن» و« انداختن »، هردو به ساقط کردن بچه و جنین، گفته میشود . « افگانه» ، که همان « افغانه و افغان » باشد، به بچه نارسیده گفته میشود که ازشکم انسان یا حیوان بیفتد . « زال » درشاهنامه، چنین« کودک دورافکنده و دورانداخته ای» بود . ولی همین« انسان دورانداخته و

مطرود» را، سیمرغ که نام دیگرش هماست، وهزاره ها « خـدای بـزرگ» ایران بوده است ، برمیدارد و به فرازالبرز، جائیکه« سر به پروین میساید» ، به« آشیانهِ گزند ناپذیر ِ خود» میبرد ، و به او شیرمیدهد و دایه او میشود و اورا میپرورد، و کودک او، وبالاخره« جفت وهمال او» میگردد . « انسان هبوطی ، همخانه خدا میشود » .آنچه را دیگران ، هبوطی کرده اند ، و طرد و تبعید و ساقط کرده اند ، برای خدای ایران ، بی ارزش و حقیرنیست ، بلکه « بُنی هست که به فرازمیرود و فرزند خدا مبشود و همال خدا میگردد » .

آنچه دراین داستان، درمورد زال ِ کودک آمده ، بیان ویژگی اصلی وکلی ِ سیمرغست که هر تخمی را در زمین ، میبالاند، تا به آسمان و به ماه برسد و خودش بشود . برای خدای ایران، افکندن و انداختن ، معنای « هبوط » ندارد ، چنانچه خودش که سیمرغ باشد ، دراین داستان، « به زمین فرود میآید » . سیمرغ ، خودش، جفت زمین ، جفت آرمئتی میشود، و با آن، « یک تخم ، یک هستی وجان » میگردد . روز ۲۸ ماه را زرتشتیان ، زامیاد ( آرمئتی = خدای زمین ) مینامند ، اهل

 

فارس بنا بر ابوریحان در آثارالباقیه ، رام جید مینامیده اند ، که « نخستین پیدایش سیمرغ وسقف زمان وآسمان» است . دونام برای یکروز، بیان « اینهمان باشی این دوخدا باهمست » . سه روز پایان ماه( ۲۸+۲۹+۳۰) ، نماد « سقف زمان» بوده اند . درسقف آسمان ، زمین وماه باهمند . همانسان در نقوش برجسته مهرپرستان دراروپا ، گاو زمین ، شکل هلال ماه را دارد . به عبارت دیگر، زمین و آسمان ، هم درفراز و هم درفرود ، باهم آمیخته اند، و باهم اینهمانی یافته اند . فرازوفرود ،« بروسر» با « بُن و بیخ »، «روشنی باتاریکی» ، با هم درهمه جاها، اینهمانی دارند.هرانسانی وهرجانی ، همین جفت سیمرغ ، یا جان ، یا خدای فروافکنده ، با تن است( جان وتن) . گوهر درون تن هرانسانی، مرغ چهارپر، یعنی ُهماست . زمین ، جفت آسمان میشود .
آخرهمه صورت مبین ، بنگر به « جان نازنین »
کزتابش روح الامین ، چون چرخ شد ، روی زمین
« تن وجان » ، « زمین و آسمان » ، « بـَر و بُن » ، ، فرازو فرود» ، دراین جهان نگری ، جفت جدا ناپذیر ازهمند . « فرود» ، بی ارزش و کم ارزش و بی اعتبار و نازل نیست، ومحتوای پدیده ِ « هـبـوط » را ندارد. ازاین رو انداختن و افکندن، معنای « کاشتن بذ ر» را دارد، نه معنای « هـبـوط» را.
اینست که « تن وجان » ، « باروبَر- و- بُن وبیخ » همیشه همدیگر را میکـشند( جذب میکنند )، تا جفت هم بشوند، تا باهم عشق بورزند، ودرعشق، برابریست، ودرعشق ، آفرینندگی وابدیت هست .
این جفت شدن ِ« فرازوفرود » ، این جفت شدن « برومیوهِ » درخت با « بُن وبیخ » درخت ، این جفت شدن « جان و تن » ، کشش عشقی ، درگوهرآنهاست، و دراین جفت شدنهاست که آنها، حالت خوش ِمستی وجشنی وشادی پیدا میکنند ، و به شناخت نیک وبد و به جاودانگی میرسند . سردرخت و بُن درخت، جفت همند، و هسته، که به اوج روشنی رسیده است ، ازسر درخت، به زمین تاریک، فرومیافتد، تا در تاریکی زیر زمین ، بُن درخت بشود، و ازسربروید و به زندگی ، دوام و جاودانگی بخشد. روشنی و بینش درفراز ، جفت خلود و جاودانگی درفرود است . مولوی میگوید :
ای داده « جان » را لطف تو ، خوشتر زمستی ، حالتی

خوشتر ز « مستی ابد » ، بی باده و بی آلتی
یک ساعتی تشریف ده ، جان را چنان تلطیف ده
آن ساعت پا ک ازکی و تاکی ، عجایب ساعتی…
جان ، چون نداند نقش خود ؟، یا « عالم جان بخش خود »
پا می نداند کفش خود ، کان لایقست و با بتی ؟

پا را زکفش دیگری ، هرلحظه ، تنگی و شری
وزکفش خود ، شد خوشتری ، پارا درآنجا راحتی

جان نیز داند جفت خود ، و زغیب داند، نیک وبد
کزغیب ، هرجان را بود ، درخورد آن جان ، ساحتی
« مستی» ، حالتیست که « جان با جفت خود»، پیوند می یابد . این همان آمیزش سیمرغ ( آسمان ) با آرمئیتی ( زمین ) است . این همان جفت شدن « سر درخت » با « بُن درخت » است . به همین علت ، سیمرغ، درفرود آوردن زال به زمین ،« پرش » را به سرزال« میمالد » ، یا در جنگ اسفندیار با رستم ، سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد . خدا، انسان را « میآمرزد».
این بیان « جفت شدن سیمرغ با زال و بارستم ، یا بطورکلی با انسان»است. (آمرزیدن=مرزیدن=مالیدن=جفت شدن ) .هرتخمی ، درفرهنگ ایران، بیان این جفت بودن فرازوفرود ، هست . ازفراز، به فرود آمدن ، هبوط نیست ، بلکه « کشش عشقی برای ازنو، آفریننده شدن » است .
«هـُما » ، در ادبیات ایران ، بنام « استخوان رند » خوانده میشود.« استخوان»، مجموعه هسته هائیست که هما، آنهارا ازنو ، به زندگی میانگیزد . « رنــد » ، معنای « انگیزاننده به زندگی نوین » را دارد ، که فراموش شده است . و مفهوم « رند و رندی » درادبیات ایران ، نام همین خداست(

رنـد آفـریت = رند آفریس= زن رند=زنخدای نوساز) که خویشکاریش،جان بخشی و نوآفرینی است. .دراذهان وبه ویژه درادبیات ، این رد پا باقی مانده است که « هما ، بسیار قانع است ، و فقط استخوان میخورد » . ولی هما یا سیمرغ ، مرغی شمرده میشد ، که « استخوان مردگان » را نمیخورد ، بلکه « سایه برآنها میافکند »، و دراین سایه افکندن برآنها ، « با آنها جفت میشود ، و آنهارا ، مانند همان « زال» ، به آسمان ، به آشیانه خود میبرد » ، تا همیشه ازگزند و آزار، بری بمانند، و از پستان او، شیر بنوشند.« استخوان= است + خوان » ، به معنای « خوان تخمه ها و

هسته ها » است . همه تخمه جانها درزمین، درآسمان درسیمرغ ، ازسر، گردهم میآمدند، و با سیمرغ میآمیختند و زنده و نو میشدند . « سایه انداختن سیمرغ یا هما، بر تخمه جانها ، چه گیاهی چه حیوانی چه انسانی » ، معنای « برافروختن ، یا ازنو زنده ساختن » آنها را داشت . ازاین رو به سیمرغ یا هما، یا عنقا ، آتش فروز(= آتش افروز) میگفتند ، چون « آتش » ، اصطلاحی برای « تخم » بود( تش = تخشه، به معنای نی= دوخ است. افروختن نی ، به معنای « انگیختن

زن به آبستنی است » . همانسان که باد( وای به = سیمرغ )، مریم را آبستن میکندد . نی ، ازآتشگیره هاست، نیستان و احتراق درشاهنامه و غزلیات مولوی) .
« سو شیانس یا سوشیانت » که رهاننده موعود زرتشتیان شمرده میشود ، درست همین معنای « آتش فروز» را دارد ، که دراصل ، نام سیمرغ و بهمن میباشد ، و جشن چهارشنبه سوری ( سور= نام دیگر این خدا، ونام درخت سرو است ، به جوامعی که پیرو این زنخدا بود ، سورستان میگفتند ) . « سوش یا سوچ »، که پیشوند این واژه است، همان واژه « سوز » و « سوختن و سوزاندن وسوزش » امروزی است .

مثلا hemashak-soch به معنای « همیشه سوز، یااتشی است که همیشه روشن است » . sochaak به معنای سوزاننده و روشن است . سیمرغ و بهمن درنزدیک شدن به انسان ، با « بُن انسان که تخم خودشانست »، جفت میشوند، و بُن انسان ، تخمیست آتشگیره که ازاین آتش زنه ( افسانه = اوسانه ) افروخته میشود .
درسانسکریت انگره( angira ) که همان « انگره مینو » باشد ، نام « ستاره برجیس » است، که همان مشتری وخرّم و آناهوما یا سیمرغ است . اورا « روحانی خدایان » میدانند . انگره ، درسانسکریت، لقب « پدر آگنی »، خدای آتش است .

هم سوشیانس وهم کواد (= قباد ، درلاتین: کاوتِـس ) ، نام وصفت سیمرغ ِآتش فروز است ، و ازآنجا که الهیات زرتشتی ، دشمن سرسخت سیمرغ ( =این زنخدا ) بود( جنگ اسفندیار با سیمرغ درهفتخوانش، و کشتن سیمرغ ، که خدای رستم و زال و سام بود ، بیان دشمنی شدید خدای زرتشت، با سیمرغ ، زنخدای ایران بوده است. ازاینرو متون زرتشتی ، سیمرغ را ، مرغ افسانه ای میسازند ) ، مردم ، پیدایش دوباره این خدا را، به آخر الزمان انداختند، تا جهان را نجات بدهد . خدایان وپهلوانان اولیه ، که مطرود الهیات زرتشتی واقع شـد ند ، معمولا درروایات زرتشتی در رستاخیز، ازسر، نقش آفریننده ِ پیشین خود را بازی میکنند. این آتش فروزی ( سوشیانس یا کواد ) ، بیان « اصل نوآوری و ابداع » است ، که درفرهنگ ایران ، قرین وجفتِ گوهری هرانسانی هست ، و پیدایشش، محدود به آمدن ِ آخرالزمان نیست ، بلکه فقط آزادی برای پیدایش خود ، در اجتماع و

سیاست و قانون و اقتصاد میخواهد . این محرومیت انسانها ازپیدایش نوآوری و آتش فروزی ازگوهر خود ِآنها در درازای هزاره ها ، سبب پیدایش تصویر مهدی و سوشیانس و بازگشت مسیح وماشیه … دراجتماع درزمان آخر، یا در پایان زمان ( موقعی که تاریخ ، بسته میشود و پس ازآن ، زمانی نمیآید ) میگردد. این انتظار عبث و بیهوده ، هنگامی پایان می یابد ، که به خود ِانسانها ازسر، آزادی داده شود، تا گوهرسیمرغی و سوشیانسی و نوآوری و آتش فروزی وقبادی (کوادی) خود را آشکار سازند .

نفی و انکار و سرکوبی « اصل آتش فروزی یا نوآوری و نو اندیشی » درانسان ودراجتماع ، علت پیدایش انتظاربه « یک منجی ورهاننده » میشود .
هما یا سیمرغ ، هرکجا سایه میانداخت ( = نسا = نی سایه) ، یا به عبارت دیگر، تخمهای زندگی (= تخم خودش) را که خود درخاک ( خاک = هاگ = تخم ) افشانده بود ، درخاک و درانسانها ، میافروخت، وطبعا آنجا ، آبادی وشهرو مدنیت ایجاد میگردید و شکوفا میشد . به همین علت همه آبادیها ، درگذشته ، « نـسـا » نامیده میشدند .« نسا » ، که باشد به معنای « آبادی» است ودر ساری « نسا » ، به « سایه » گفته میشود .
ودراصل «ni+saaya نی سایه » بوده است، که به معنای « سایه نای ِ به = تخم سیمرغ ، یا« وای به » یا به معنای – سه نای = سئنا = سیمرغ » میباشد . چنانکه درکردی به سایه ، « نیسی= نی + سه » میگویند، که به معنای « سه تا نای » ، یعنی « سیمرغ » است . درکردی به سایه ، « سه هه ند گفته میشود ، که به معنای « سه تخم یا سه زهدان » است . بخوبی دیده میشود که ، « سـایـه » که برای ما ، یک پدیده هبوطیست ، برای آنها ، درست معنای وارونه اش را داشته است و« اصل اعتلاء» بوده است.
سایه انداختن و سایه افکندن ، چیزی جز« افکندن یا انداختن بذر، یا تخم در زمین، برای فرابالیدن ، ودرخت شدن » نبوده است، که تارک این درخت ، به ماه میرسیده است ، که اینهمانی با همان سیمرغ یا هما می یافته است .

این دو معنای ِ متضاد « سایه » ، ازکجا سرچشمه گرفته اند ؟ چرا در یکجا، با پدیده « هبوط » روبرو هستیم ؟ و چرا در جای دیگر، با پدیده « افراخته شدن و ماه و سیمرغ، وبالاخره خورشید شدن یک تخم » کار داریم ؟
درفرهنگ ایران ، انسان، « مردم = مر+ تخم » خوانده میشود ، انسان، « فرزندِ مر» یا به سخنی دیگر، « تخم ِ سیمرغ » است . یکی از نامهای دیگر سیمرغ ، « سـایـه » یا « سه تخمه = تخم ماه » بوده است ، ازاین روست که در لغت نامه ها میآید که سایه ، نام یک دیو یا جن ( پری ) است . و سایه ، در سغدی و کردی و پشتو « سیـور» نامیده میشود ، که به معنای « سه + ور» است .

ازسوئی ، یکی از نامهای درخت سرو ، سیور است ( فرهنگ گیاهان ، ماهوان ) . سرو ( سیور) ، همان سایه ( سیور) است . به « حندقوقا یا شبدر » نیز درکردی « سی وره » گفته میشود، و حندقوقا ، همان « انده کوکا » است، که به معنای « تخم ماه = تخم اصل ومبدء » است . تک تک این مطالب دراین کتاب، درجای خود ، بطورگسترده، بررسی خواهند شد . فقط دراینجا بطوراجمالی، پیوند این مطالب، بیان میگردد . انسان ، تخمیست که سیمرغ از وجودش میافشاند و به زمین

میافکند ، و به سخنی دیگر سایه هما، یا سیمرغست که به زمین میافتد ، با زمین (= تن) جفت میشود، ومیروید، و به آسمان سر میافرازد، و ماه یا سیمرغ میشود. بسخنی دیگر، سیمرغ ، این تخم=آتش را برمیافروزد ، وتخم ِ انسان میبالد، و سروی بلند میشود، که فرازش ماه( سیمرغ ) است.
ما درفرهنگ ایران با « تصویری از انسان » کارداریم ، که بکلی با تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، فرق دارد . تصویرانسان در فرهنگ ایران( فرهنگ ایران، با تاریخ شاهان وموبدان درایران ، اینهمانی ندارد ) ، با افراختن و بلندشدن و ماه شدن و سیمرغ شدن و میترا شدن، کار دارد ، و تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، با « فرو افکنده شدن و تبعید شدن ازبهشت » کار دارد .این اندیشه « هبوط انسان » در فلسفه غرب نیز ، ریشه ای ژرف دوانیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی به خود گرفته است ، که در دید نخست ، این حقیقت ، چشمگیرنیست . درپیروی از مکاتب فلسفی غرب ، برغم آنکه ازاین ادیان هم روبرگردانیده شود ، درواقع ،همان راستای فکری ، دنبال میشود .
هرچند هم نام وصورت تعلق به این ادیان ، انکار وطرد میشود، ولی محتوا ، شکل دیگر به خود میگیرد ، ودررویکرد به فلسفه های نوین و تئوریهای اجتماعی و سیاسی علمی ، بجای میماند.

اندیشه هبوط درتورات و انجیل و قرآن و درالهیات زرتشتی ، تنها « بیرون انداخته شدن و دور انداخته شدن ِ یک باره، درهمان آغاززمان » و « بیگانه شدن یکباره از اصل، درآغاززمان » نیست ، بلکه « انسان ، برای پیشرفت در زمان و تاریخ ، باید « آن به آن » ، ازاصلش ، بیشتردورافکنده شود»، آن به آن ، ازخدا ، بریده شود . این داستان آدم وحوا درتورات یا قرآن ، بیان یک واقعیت تکامل طبیعی نیست، که به نام خرافه دورانداخته شود . این داستان ، طرح تصویرانسان است و اهمیت فوق العاده دارد. همین تصویر انسان ، در قانون اساسی ماست . یهودیت و مسیحیت و اسلام ، میکوشند که انسان را، به این تصویر بسازند .خویشکاری حکومت و سازمانهای دینی ، درآموزش

وپرورش و درقوانین ، دادن اینن صورت به انسان است . درجامعه اسلامی ، انسان باید به این تصویر درآید ، تا عضو جامعه اسلامی شناخته شود . در القاء این تصویر، در درازای ِ سده ها و هزاره ها، فطرت و طبیعت انسان را ، مسخ میسازند. واین فطرت جعلی وساختگی را ، فطرت وطبیعت حقیقی انسان ، میشمارند . درواقع ، دردرون هرموءمنی به این ادیان ، جنگ همیشگی میان « فطرت اصلی سیمرغی» که ریشه کن شدنی نیست ، و « فطرت جعلیست که باید جانشین آن » گردد ، و خودرا « فطرت اصلی وحقیقی » میخواند . درهرانسانی « دوفطرت » باهم درنبردند . « فطرت جعلی وساختگی اسلامی » ، برضد « فطرت سیمرغی وبهمنی نا گرفتنی ونادیدنی » . درهرانسانی ، « دو دین ، همیشه درنبردند » . دین اعترافی و ایمانی ، و دین زاینده بینش، که درگوهرهرانسانی است ولی هیچ انسانی آنرا نمیشناسد، ونمیتواند به آن اعتراف کند :
اوهست ازصورت بری ، کارش همه صورتگری
ای دل ، زصورت نگذری ، زیرا نه ای ، یکتوی او
« آدم » درتورات و انجیل وقرآن، تصویری ازانسانست که درمغزو دل و روان و آگاهبود و نا آگاهبودهمه، جا انداخته میشود . و چنین انسانی ، درگوهرش « هبوطی » است .« آدم » ، تاریخ خلق طبیعی انسان، درچند هزارسال پیش نیست ، بلکه انسانی است که برای یهودی بودن ، مسیحی بودن ، مسلمان بودن ، باید همیشه در روند هبوطی باشد ( همیشه دنی بشود ، همیشه به پستی بگراید ، همیشه درفکرگناه کردن باشد ، همیشه میل به رزالت داشته باشد ،

همیشه اغوا پذیر باشد ، همیشه دراندیشه خود پرستی ، وربودن سود وقدرت برای خود باشد ) .
دراین تصویر ، هرلحظه که گامی فراتر درزمان برداشته میشود ، گامی فروتر، هبوط کرده میشود . دراین داستان ، اندیشه پیشرفت بطورکلی، با اندیشه انحطاط بطورکلی ، با هم گره کور خورده اند . مسئله بنیادی این ادیان ، گشودن و جدا کردن اندیشه پیشرفت ، از اندیشه انحطاط، نیست ، بلکه مسئله بنیادی دراین ادیان، آنست که چگونه میتوان ازسوئی ، « روند انحطاط و اُفت و بیگانگی

ازاصل » را درهرگامی ، ازآگاهبود ِ خود، پوشانید ، و آنرا برای خود ، تاریک ساخت، و ازسوی دیگر، چگونه باید « از نزدیک شدن و آمیخته شدن با اصل خود، احساس برترین گناه » را کرد و آنرا محال دانست .
دراین ادیان ، روند ِ « پیشرفت در زمان » با « هبوط و فروافتی ازاصل »، به هم گره خورده اند . « درخت بینش ودرخت خلود یا حیات » درباغ عدن در تورات ، « گـوهـرخـدائـی » را مشخص میسازند . یهوه ، از « همانند شدن و همگوهرشدن انسان با خود ، ترس دارد » ، و برای دفع این ترس از« همگوهرشدن انسان با خود » ، اورا ا زباغ عدن ، و به عبارت دقیق تر، « از نزدیکی به درخت » اخراج میکند . این هبوط واخراج ، چنانچه به نظر میآید ، یکباره و « یک عمل بی نظیرو استثنائی ِ تاریخی » نیست ، بلکه « این ترس ازهمگوهرشدن با خدا ، که همگوهری با اصل بوده است » ، همیشه بجاست و این تلاش برای هبوط و انحطاط و بیگانه شدن ازاصل ، همیشه درکاراست . این همگوهرشدن انسان با خدا، که « بُن او» میباشد ، محال شمرده و محال ساخته میشود .
درک تفاوت ژرف تصویر « هبوط» در تورات ، و « انسانی که سروبلند میشود ودرفراز، تبدیل به ماه روشن وبینا میشود » درفرهنگ ایران ، فوق العاده اهمیت دارد ، چون این تفاوت ، درست علت پیدایش تصویر هبوط را در تورات وانجیل و قرآن روشن میسازد . این تصاویر، همه ، برضد « تصویر

نخستین انسان درفرهنگ ایران » ساخته و پرداخته شده اند . در تورات ، سِـفر پیدایش میآید که : « خداوند خدا باغی در عدن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود درآنجا گذاشت و خداوند خدا هردرخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین رویانید و درخت حیات را دروسط باغ و درخت معرفت نیک وبد را …. وخداآدم را گرفت و اورا درباغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آنرا محافظت نماید و خداوند خدا آدم را امرفرموده گفت ازهمه درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت

نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که ازآن خوردی هرآینه خواهی مرد ….» . پس ازخوردن از درخت معرفت نیک وبد ، انسان از یهوه میترسد وخود را ازاو پنهان میسازد ، و عداوت میان زن ومار( اصل فریبنده به معرفت ) ایجاد میگردد، و الم وحمل برزن میافزاید، و مرد برزن حکمرانی میکند و چون آدم فریب زنش را برای رسیدن به معرفت نیک وبد ( میوه درخت ) خورده ، « پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت ازآن با رنج خواهی خورد » آنگاه یهوه ، ازهمانند شدن انسان با خود، میترسد، و برای ممانعت ازاین کار، اورا اورا ازباغ عدن( جنت قرآن ) بیرون میکند ، « و خداوند خدا

گفت همانا انسان مثل یکی ازما شده است که عارف نیک وبد گردیده . اینک مبادا دست خودرا دراز کند و ازدرخت حیات نیز گرفته بخورد و تا بابد زنده بماند . پس خداوند اورا از باغ عدن بیرون کرد ….. و شمشیر آتشباری را که به هرسو گردش میکرد تا طرق درخت حیات را محافظت کند » .
درفرهنگ ایران درست « انـسـان » ، خودش ، درختی است که فرازش ، اصل روشنی و بینش

است، و بیخ و بُنش، اصل نوشوی و خلود و حیات همیشگیست . انسان ، نیاز به تصرف بینش و حیات، ازفراسوی خود ندارد ، که مجبور به اطاعت، از« دارنده آن بینش و حیات و جاودانگی » گردد . درفرهنگ ایران ، خدائی نیست ، که اورا و بهشت و درختانش را ، خلق کند ، بلکه خدا و انسان ، دراین درخت ، باهم آمیخته اند، و پیدایش خدا وانسان ، ازهمدیگر است( هم خدا ازانسان وهم انسان ازخدا ، پیدایش می یابد ).آنچه در« تاریخ ایران » ، رویداده است ، اینهمانی با « فرهنگ ایران » ندارد . تاریخ ایران ، بیشتر، شکست یابی، درصورت دهی به فرهنگ ایرانست . در فرهنگ ایران ، خدائی نیست که با امرو قدرتش ، اورا از رسیدن به بینش و جاودانگی ، منع کند . درفرهنگ ایران، خدا ، بهشتی نمیسازد که انسان را ازآن، بیرون کند . خدا و انسان باهم ، همین یک درخت هستند ، وخدا وانسان ، هنگامیکه باهمند ، و با هم آمیخته اند ، و ازهم ، پیدایش می یابند ، بهشت هستند .

بهشت ، چیزی جز درختی نیست که سرش ، بینش و روشنی (= توتیای چشم ) ، وُبـنـش (=کیمیائی که مرده را زنده میسازد) ، نوآفرینی و جاودانگی است . درفرهنگ ایران، خدا وانسان باهم ، یک درخت هستـند . تورات ، برای ضدیت با این اندیشه « اینهمانی خدا و انسان دریک درخت باهم ، و همسرشت بودن و انباز بودن در بینش و خلود »، از تصویر درخت درفرهنگ ایران ، استفاده کرده است ، تا آن اندیشه را، واژگونه سازد .
یهوه ، درختان دیگری هم درباغ ِ عدن (= ادونای ) خلق میکند، که هیچکدام ویژگیهای بینش

و خلود را ندارند ، و ازاین درختها ، انسان ، حق دارد بخورد، وازسوی دیگر، دوپدیده بینش و جاودانگی را ازهم جدا میسازد، و ازآنها، دو درخت متفاوت وجدا وبریده ازهم میسازد ، درحالیکه در فرهنگ ایران ، فراز درخت ومیوه درخت ، توتیای چشم ( آفریننده چشم خورشید گونه ) است ، و بُن درخت ، کیمیا ، یا اصل فرشگرد و تحول دهنده ِمُرده به زنده است .
آشنائی دقیق و ژرف، بااین دوتصویر،ویژگیهای فرهنگ ایران را چشمگیرمیسازد.درفرهنگ ایران، این«تخم افکندن ازفرازدرخت، که بینش و روشنائیست ، به زمین ، وزیرزمین تاریک رفتن، برای بُن وبیخ تازه، برای آفرینش نوین شدن » را ، سایه افکندن و سایه انداختن میدانسته است .
اساسا دیده خواهد شد که معنای ِ واژه ِ « سایه = سیور»، « تخم سیمرغ» یا « تخم ماه » است . دراین بررسیها، دیده خواهد شد که ماه ، درفرهنگ ایران ، ترکیب و آمیزش سه خدا باهم بوده است ، و ازآنجا که ماه ، مجموعه همه تخمه های زندگان ( گیاهان + جانوران + انسان ) هست ، هرتخمی ازماه نیز ، سیور، یا سایگ( سه هاگ)، یا سه هند (= سه تخمه ) یا سی کک ( سه کوکا= سه ریشه و اصل= سه پیوند وهمآهنگی ) است . درهرتخمی که ازخوشه ِ سیمرغ ،

افشانده میشود ، بُن ماه ، یا تخم ِ سیمرغ، یا« آگ » یا « گه را ی » خدای آسمان هست ( همین دو واژه اند که امروزه – آقـا – و – گرامی – شده اند ). این نامها ، همه، نامهای گوناگون « سایه » اند، که درواقع ، همان نام سیمرغ و ماه هستند . انداختن سایه هما ، فرو افشاندن تخم وبُن خدا برای کاشته شدن در زمین، و اینهمانی یافتن با زمین بوده است ، تا ببالد و باز، ماه وآسمان و سیمرغ بشود .

« افکندن و انداختن » ، « طرد واخراج و هبوط وسقوط و تنزل» نبوده است ، بلکه تحول ِ( گشتن = وشتن ) تخم ، ازحالت باروبری ( روشن و بینش ) ، به حالت ِ بُنی و بیخی بوده است . همان تخمی که دراوج وفرازاست، و پیکر یابی « بینش و روشنائی »است ، درفرود و ژرفا وتاریکی، تبدیل به «اصل نوآفرینی وفرشگرد وجاودانگی » میگردد . درهر تخمی ، « جفتِ فرازوفرود » ، « جفتِ آسمان و زمین » ، « جفتِ روشنی و تاریکی »، « جفت جان سیمرغی ، و تن آرمئتی» هست . جفت ، همان واژه « یوغ »و « یـوگا» درسانسکریت است که دارای معانی : اتصال ، به هم پیوستن ، وصل ، اتحاد ، موافقت ، متناسب ، گردونه ، اتحاد روح فردی با روح کیهانس ، قران ، ومنازل قمراست ( ماه درهرخانه با آن ستارگان ، جفت میشود ) . درفرهنگ ایران، اصل آفرینش ، یوگای انگره مینو وسپنتا مینو ( بهرام و سیمرغ ، اورنگ و گل چهره ) است .
همین « ور» که به « اصل و بُن ِ رویش و زایش » گفته میشود ( سایه = سیور= سه ور= حندقوقا = تخم ماه ) ، همان واژه « بـَر » است ، که به « گندم » گفته میشود( تحفه حکیم موءمن ) . به گندم ، « آگ » نیز گفته میشود( همان واژه ِ آقـا یا آغـا ) ، و واژه« سایه » دراصل پهلوی، « سایگ» است که « سه آگ = سه هاگ » میباشد . ودرروایات اسلامی ، سخن ازخوردن ِ گندم میرود، نه از درخت. معرب واژه ِ « آگ و َ اگ »، « َحق» است.
سیمرغ، به معنای « سه مرغ » است، و درکردی به آن ،« سیمرخ » نیزگفته میشود ، که به معنای « سه بید یا سه سرو» است، وسیمرغ ، نماد آسمان وسقف است( سقف = سه قه ف = سه بند نی ، سه خوشه ، درگذشته ، مرکب از سه لایه بوده است ، بازارهای سرپوشیده را ساباط = سابات مینامند، دریهودیت به شنبه ، سابات گفته میشود . سابات ایل ، که- خدای سابات- باشد ، همان کیوان، سپهرهفتمست، که سقف آسمانست) ، که درکردی « سا پیته » باشد ، وپسوند « پیت » دراردو ، به معنای شکم (= ور= زهدان) است، وازسوئی ، پیت ، همان فیت و فیتک است ، که به معنای « نی » میباشد، و سا پیته = سقف ، وجودی جز « سئنا » نیست که « آسمان » است .« تخم سیمرغ= انده کوکا = سیور »آمیزش سه بخش باهم است ، پیکریابی اندیشه «

عشق= اشه = اشک = ارتا » است . دراین بر رسیها دیده خواهد شد ، ماه یکتا نیز ، مرکب از سه تا خدا = سه بخش است ( سه تائی که یکتاست ). «انداختن ِ سایه سیمرغ »،همان خود افشانی و خود پاشی سیمرغ درگیتی، برای ازنو روئیدن بسوی آسمان است ، ودرست برضد تصویر « هبوط » است .
اندیشه ِ« هبوط» ، تنها محتوای مفهوم فرود آمدن و به زیر آمدن نیست ، بلکه فراسوی آن ، حکامحتوای طرد شدن و منحط شدن و « ازاصل و ازسعادت دور افتادن » و بالاخره « از امکان خداشدن ، که فطرت انسان است ، بیگانه شدن » است . با تصویر هبوط ، زمان و تاریخ ، « روند ِ پیشرفت در پس روی » میشود . این سراندیشه ، شکلهای گوناگون به خود میگیرد ، ولی همیشه ازاین پس درکاراست .« پیشرفت قدرتیابی یهوه و پدرآسمانی و الله » ، با منحط سازی ، با «احساس انسان در گناهکاربودن بیشتر» ، درافزایش ایمان که افزایش ِ اتکاء به بینش الهی است ، « کاهش یقین به سرچشمه بودن خود واصالت خود » روی میدهد ، که قرآن آنرا « ظالم و جاهل سازی انسان » میخواند .
پیشرفت و انحطاط ( یا ازخود بیگانگی ) ، همزاد وجفت میشوند . دوپدیده ِ پیشرفت و انحطاط( یا ازخود بیگانه شدن ) را ازآن پس ، ازهم نمیتوان جدا ساخت . انحطاط و « ازخدا درخود، بیگانه شدن ، از سرچشمه بودن، افتادن »، سایه ِپیشرفت قدرتیابی الله و پدرآسمانی و یهوه دراجتماع و حکومت است .
درادیان ابراهیمی ، این اندیشه تواءمان بودن « پیشرفت درزمان» و « انحطاط مداوم دراصالت » ، درآغاز، چشمگیرنیست ، چون انسان ، تصویر درخت و گندم را در بهشت، رها میکند . چون این تصویر، بخودی خود ، خطرناکست . « خوردن از درخت یا گیاهی که پیکریابی گوهر خداست » ، و یافتن ویژگیهای بینش و خلود، نماد امکان ِهمسرشت وهمگوهرشدن با خدا است .
نفوذ فرهنگ سیمرغی درایران ، چنان نیرومند بود که نگذاشت الهیات زرتشتی ، دست ازتصویر « درخت زمان » بکشد . اینست که الهیات زرتشتی ، مجبوربود ، اندیشه « پیشرفت زمان » و «انحطاط در زمان » را با همان تصویر درخت، نشان بدهد . درختی که نماد اعتلاء و بلندشوی بود ، تبدیل به درختی ساختگی میشود که هرچه فراترمیروید ، گوهر شاخه هایش ، خوارترو کم بها ترو چرکین تر میگردد . درست الهیات زرتشتی کوشید دراین تصویر، فرهنگِ اصیل ایران را وارونه سازد

. درخت زمان ، در الهیات زرتشتی ، هرچه فراترمیروید( در زند وهومن یسن ) ، دارای شاخه هائی ازفلزات بی ارزشتر و خوارترو ناپاکتر میگردد . همین اندیشه ، در ادیان ابراهیمی و درمدنیت غرب بشدت، کارگذاربود وهنوز نیز کارگذار هست ، ولی چنین شفافیت در بیان را ندارد که دراین تصویر، چشمگیراست . همیشه ، انحطاط و هبوط و « از امکان ِخدائی ِخود ، بیگانه شدن » ، ســایــه ِ « پیشرفت و تعالی و علم » میشود ، وهمیشه این « ســایـــه » ، بی ارزش و فرعی ، و « نا

موجود و غیرواقعی و مجازی وناچیز » ، گرفته میشود .
انسان درمارکسیسم ، به سایه ای ازروابط ابزارتولیدی کاهش می یابد . انسان درجامعه شناسی آمریکا ، به وجودی کنترل پذیرکاسته میشود که چیزی جز سایه نیست .

درحالیکه ، این سایه انحطاط و هبوط و توّحش ، درست جفت و همزاد آن پیشرفت و تعالی و علم و محبت ومردمی خواهی هست . اوج مدنیت ، نقطه فراز ِ موجیست که همیشه به قعرتوّحش کشیده میشود . دربطن مدنیت وعلم و مردمی خواهی ، آتشفشان توحش درنهان درگدازاست وناگهان درجائی و درزمانی ، سرباز میکند ، و فوران توحش و رذالت و قساوت و خباثت وخونخواری و تد ّنی اخلاقی زیر سرپوش قداست آغاز میشود . اینها ، سایه مجازی و فرعی و ناچیزنیستند که

بتوان آن را نادیده گرفت ، بلکه « سایه های جفت و همزاد و جداناپذیر ازهمان پیشرفتها » هستند . این همزاد و جفت بودن ِ« پیشرفت و هبوط » « فرهنگ و توحش » ، صفت گوهری و ذاتی همه ادیان نوری ( ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی ) هستند، و مدنیت غرب و دین اسلام ، به سهولت نمیتوانند خود را ازچنگال این « گره خوردگی کور» نجات بدهند .

فرهنگ ایران ، « درخت خدا » را درباغ عدن ، تنها باقی نگذاشت، و انسان را ازآن ، جدا ودورو طرد نساخت . فرهنگ ایران ، انسان را خورنده ازدرخت معرفت و حیات ( خلود) ، به اجازه یا منع هیچ قدرتی ندانست . فرهنگ ایران ، به خدائی ، اجازه نداد که انسان را از درخت ، جدا سازد ، و حق خوردن ازمیوه آنرا ازانسان بگیرد . درخت معرفت نیک وبد و درخت حیات یا خلود ، درجنت قرآن ، و یا درباغ عدن تورات ، تصویری ، ازجدا گوهری انسان و خدا است، و فرهنگ ایران ، چنین بهشتی را، بهشت نشمرد که علاقه واشتیاق به بودن درآن ، و یا بازگشت به آن داشته باشد. درفرهنگ ایران ، بهشت ، درختیست که خدا وانسان باهم درآن، آمیخته اند .
جائیکه خدا و انسان ، مراحل گوناگون ِ تحول یک درخت نیستند ، بهشت و باغ عدن ( ادو+ نا ) نیست . به همین علت ، در فرهنگ ایران، انسان چنین بهشتی را، بهشت نمیدانست ، و طرد و هبوط ازآن را، مسخره ومضحک میشمرد .
پدرم ، روضه رضوان ، به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگرمن ، به جوی نفروشم

حافظ ، دم ازتبعید و اخراج و « اهبطوا » نمیزند . برای او،این الله یا یهوه نیست که انسان را ازجنت بیرون میاندازد ، بلکه این انسانست که فطرتش، چنین بهشتی را بی ارزش میداند و نمیخواهد درچنین بهشتی بماند، و چیزی دراین بهشت نیست که ازآن خوشش بیاید ، و اگرهم پدرش آنرا با دوگندم،فروخته است ولی خود او، آنرا ، به یک جو نامقدار میفروشد ، و نیازی بدان نیست که یهوه یا الله یا پدرآسمانی اورا ازآنچه بهشت و باغ ، مینامند ، بیرون بیندازند .

فرهنگ ایران ، سراندیشه « هبوط » را که « اندیشه پیشرفت و انحطاط » را، در ادیان ابراهیمی و درفرهنگ غرب ، معین میسازد ، نمی پذیرد . ایرانی ، احساس هبوط ازاوج و اصل درگوهر خود، ندارد . انسان ایرانی ، مردم است و مردم ( مر+ تخم ) ، تخمیست که روئیده ازاصل (= مر )،و همگوهر با آنست . انسان یا مردم ، دراثر« تخم بودن » ، همیشه « هم بُن و بیخ است وهم باروبر ». درخود ، آسمان وزمین وفراز وفرود ، را به کردار دو اصل هم ارزش و همگوهر، باهم آمیخته دارد.
درفرهنگ ایران، انسان، تخمیست که در رویش و افزایش ، درختی میشود که پیکریابی ِ کل جهان هستی وخدا ست ، و لی درتورات ، یهوه از ترس اینکه مبادا انسان، همانند خدا بشود، اورا به

قعرپستی و خواری فرو میافکند .

انسان : سروی بلند، که فرازش ماه است

گفته شد که درادیان ابراهیمی ، تصویرانسان از« اخراج و تبعید وهبوط ِ آدم ازباغ عدن یا جنت » مشخص میگردد ، و درفرهنگ ایران تصویر انسان، از سروی بلند مشخص میشود، که فرازش ماه میروید. این تصویر ازکجا آمده است ، ودارای چه معنائی ومحتوائیست ؟ این تصویر، یک تشبیه شاعرانه ، ساخته و پرداخته از نیروی صورت اندیشی ِ فردوسی یا مولوی نیست ، بلکه ریشه در ژرفای فرهنگ ایران دارد . فرهنگ ایران ، غیر از دین، یا الهیات زرتشتی است . درآغازشاهنامه ، پس از« گفتار در باره آفرینش عالم » ، « گفتاردر باره پیدایش انسان» میآید ، و تصویر انسان ، بدین گونه عبارت بندی میشود :
چوزین بگذری ، مردم آمد « پـدیـد »
مردم یا انسان ، « خلق » نمیشود ، بلکه « پـدیـد مـیـآیـد »
شد این بندها را سراسر کلـیـد
همه آفرینش، « بند و طلسم و سربسته» هستند، وانسان، کلیدیست که میتواند همه درهای بسته را بگشاید و مشکلات را حل کند ، و یا به عبارتی دقیق تر، همه را بگشاید و بگستراند و بپرورد . خرد انسان ، کلید همه چیزهاست .
سرش راست برشد ، چوســرو بـلـنـد

 

انسان ، وجودیست که سربرمیافرازد، و جنبش، به « برشدن، یا تعالی وعروج » دارد ، وپدیده « راست بودن ، و راستی»، ازاین تصویر، معین میگردد . درهمین اصطلاح، که به نظرما ، تشبیهی بیش نیست ، اندیشه « گوهر ِضد هبوطی ِانسان» بیان شده است ، که برضد همه ادیان ابراهیمی ، وبرضد الهیات زرتشتی است .
بگفتارخوب و خرد کاربند
ولی این تصویر، در بسیاری ازداستانهای دیگرشاهنامه ، شکل اصلیش را می یابد . انسان ، نه تنها سروی بلند است ، بلکه « سروی هست که فرازش، ماه » است . در داستان سیندخت و رودابه درشاهنامه میآید که :

یکی سرو دید از بـرش، « ِگـرد مـاه »
نهاده زعنبر به سر برکلاه یا میآید که
چنین داد مهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر ِماه روی
یا در داستان زایمان رودابه ( مادر رستم )، سیمرغ
چنین گفت با زال ، کین غم چراست
به چشم هژبر اندر او ، نم چراست
کزین « سرو سییمین بر ماه روی »
یکی نره شیر آید و نامجوی
یا جای دیگر میآید که :
برآمد سیه چشم گلرخ به بام
چو سروسهی برسرش ماه تمام
یادرباره دخترجمشید ( وزن ضحاک ) میآید :
به کاخ اندرآمد دوان کندرو
درایوان یکی تاجور دید نو(فریدون)
نشسته به آرام درپیشگاه چو سرو بلند از برش« گرد ماه »
همین چند گواه، بس است که دیده شود که تصویر دقیق انسان درفرهنگ ایران ( چه مرد و چه زن ) ، سرویست که فرازش ماه تمام ، هست. دراین کتاب ، دیده خواهد شد که ماه ، همان سیمرغ یا هما است. پس درفرهنگ ایران ، انسان ، درخت بلندی شمرده میشود ، که فرازش سیمرغ نشسته است . درشاهنامه ، در داستان سام وزال ، آشیانه سیمرغ ، فراز سه درخت است که فرازکوه البرزاست، و این آشیانه، سر به خوشه پروین میکشد . مولوی درغزلی ، خطاب به « انسان »وارجش ، میگوید :
منگر به هرگدائی ، که تو خاص ازآن مائی

مفروش خویش ارزان ، که تو بس گرانبهائی …
تو زخاک سر برآور ، که درخت سربلندی
تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همائی

این « پیوند درخت و سیمرغ » ، دراین شعر، تصادفی نیست ، بلکه بیان تصویرانسان، درفرهنگ ایران میباشد. انسان درختیست که میبالد، وفرازش« خوشه » میشود . خوشه (= قوش )، اینهمانی با مرغ، و بویژه هما دارد . درترکی ، به هُما « لوری قوش » یا « بوغدای تو » گفته میشود . بوغدای ، خوشه گندم است ، و پسوند « دائیتی » همان خداست . بهتراست دراین تصویر، دقیق ترشویم ، تا اختلاف فاحش آنرا، از تصویر « انسان هبوطی» دریابیم . درشعر دیگری که دربالا آمد، مولوی میگوید :
به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم
به میانه قشورم ، همه ازلباب گویم
من اگرچه سیب« شیبم»،زدرخت بس« بلندم»
من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم
یا درغزلی دیگر درباره انسان میگوید :
بیخ درخت ، خاکست ، وین چرخ ، شاخ و برگش
عالم ، درخت زیتون ،« ما» ، همچو روغنیمش
سروباروبر ِ درخت ، ازاصل وبُن درخت ، هرچند که دورمیشود ، ولی ازسوی دیگر، همان سروباروبردرختست که « تخم و بُن درخت تازه » میشود ، و ازسوی دیگر، این شیرابه (= لباب، روغن) که دررگهای پوشیده تنه درخت روانست ، بُن و ریشه و اصل وبیخ تاریک را ، با شاخ و برگ وبار و برروشن درفراز ، میآمیزد، وبه همدیگرپیوند میدهد . این دوری سردرخت وبُن درخت، نه تنها برضد همگوهری و همسرشت شدن سرو بن ، یا فرازو فرود نیست، بلکه همان فرازو بلندی هست که درفرود آمدن و بیخ شدن،باز تبدیل به اصل آفریننده وباززائی میشود . به همین علت است که

سیمرغ یا ماه ، به زمین فرود میآید ، و خودش ، تحول به گیتی می یابد ، و این روند یست که در اصطلاح « سایه افکندن هما » بیان میشده است ، و سپس معنای واقعی آن ، از اذهان رانده شده و سرکوبی گردیده است . ازاینرو در کردی، گاو ( که همان گاو زمین باشد ) ، « مانگ » نام دارد ، و نام ماه هم ، « مانگ » است . ودرنقوش برجسته میترائیان ، گاوزمین ، شکل هلال ماه درآسمان را دارد .
ماه، فرازسرو بلند است ، معنای بسیارژرف دارد. این ماه درشب است که خورشید در روز را میزاید . ازاین رو ، ماه درفرهنگ ایران ، « اصل روشنی » شمرده میشد . پس« ماه فرازسرو» ، به معنای آنست که درخت درفرازش ، اصل روشنی و چشم بینا میگردد . به همین علت مولوی ، تجربه موسی را در دیدن روشنی از بوته ، که ازهمین زمینه برخاسته ( طورسینا ، سینا = سیمرغ )

چنین بیان میکند :
موسی عمران(=ام + رام=مادررام=سیمرغ )
نه به شب دید نور ؟
سوی درختی که بگفتش : بیا
رفت به شب ، بیش زده ساله راه
دید درختی همه غرق ِ ضیا
روشنی و بینش، با شاخ وبرگ وبر فراز درخت یا بوته، اینهمانی داشت. این درخت هستی خود انسانست که روشنی و بینش میآفریند. افزوده براین، انسان ، اینهمانی با تصویر جهان هستی دارد، که درفرازش ، سیمرغ می نشیند.
انسان (= مردم = مر+ تخم ) ، هرچه هم ازاصل خود ، دورشود ، ولی همیشه با اصل خود ، پیوسته است ، و افزوده برآن ، هرچه ازاصل خود دورمیشود ، ولی اصل تازه ِ خود را در درون خود، میپروراند . درست درهمان سر، و بار وبر درخت ، اصل و بُن درختی تازه ، بالقوه هست . این باروبر،

درفراز و دربلندی ، به شیب وفرود افکنده= افشانده میشود، و درزمین میپوسد، وخراب میشود ، و ازنو، میروید و پیدایش می یابد . این « سری که اصل میشود » ، این « هسته و تخمه ای» که « بُن و بیخ » میشود ، زادگاه اندیشه « ضد هبوطی » فرهنگ ایران است مردم ( مر+ تخم ) که انسان باشد ، تخمی هست که این ویژگی عمومی همه تخمها را دارد . درفرهنگ ایران ، اندیشه هبوط انسان نخستین ( تصویر ِ آدم درتورات و انجیل و قرآن ) ، که در ادیان ابراهیمی ، وهمچنین درالهیات زرتشتی هست،نیست . درست تصویربنیادی ِ انسان ، همان تصویریست که فردوسی

درآغاز ِشاهنامه ، و اسدی توسی، درگرشاسپ نامه آورده است، و مولوی درغزلیات خود آنرا پرورده و گسترده است . درشاهنامه ، چنانچه آمد :انسان (مردم= مر+ تخم ) با خرد کاربند و گفتار زیبایش ، سرویست که به بلندی وفرازمیبالد، و با این خرد است که کلید همه بندها ومشکلات میشود . یکی از نامهای ماه، « کلیچه سیمین »، یعنی « کلید سیمین » هست ( برهان قاطع ) . ماه ، اینهمانی با سیم ( نقره ) دارد. سیم یا « اسیم » ، همان معنای یوغ یا جفت یا یوگا و وصا

ل و عشق را دارد .ازسوئی، چون ماه ، سرچشمه « روشنی » شمرده میشد ، و چون « چشم آسمان » شمرده میشد ، و با چشم انسان ، اینهمانی داده میشد ، وازسوی دیگر،« چشم » ، اینهمانی با « خرد » دارد ، پس ماه ، َخـردی هست که با روشنی اش ، کلید گشودن همه بنده

ا هست . واژه « مـزدا » که پسوند « اهوره مزدا » باشد ، پیشوندش ِ« مـز» است که همان ، ماه است ، ومزدا درست همان معنای « بینا » را دارد .
تصویر « سروبلند ودرخت بلند » ،درفرهنگ ایران ، چنانچه گفته شد ، یک تشبیه شاعرانه نیست ، بلکه بیان « گوهرضد هبوطی انسان » هست. انسان، تخمیست که میروید و میبالد ودرمعراجش، خدا یا سیمرغ میشود . آدم درتورات ، حق ندارد از درخت بخورد ، چون دراثر خوردن میوه درخت ( بینش خوب وبد ، و حیات خلد) همانند یهوه میشود، و یهوه، برای باز داشتن آدم ازاین همانندی با خودش ، اورا از باغ عدن ، اخراج میکند ( داستان ِ هبوط ) . درالهیات زرتشتی ، فروهرانسان، فقط در « پـیـش » اهوره مزدا ست ، و نمیتواند با اهورامزدا، بیامیزد ( بندهش، بحش چهارم ، پاره ۳۴ ) ولی درفرهنگ ایران(= سیمرغی ) ، هیچ قدرتی انسان را از خداشدن ، بازنمیدارد و نمیترساند ،

بلکه انسان ، تخمیست که میروید، و همان درختی میشود که وِیژگیهای « بینش خوب وبد » و « جاودانگی یا دیرزیستی » رادارد . این جا ما با دو تصویر کاملا متضاد ازخدا و انسان ، درفرهنگ ایران و درادیان ابراهیمی والهیات زرتشتی کار داریم . این تصویر ویژه است که تاریخ تفکر دینی و اجتماعی و سیاسی ایران را مشخص ساخته است ، وسرکوب این تصویرانسان ، از الهیات زرتشتی ، بزرگترین فاجعه تاریخ ایران را آفرید که هنوز ما گرفتارش هستیم .

پیدایش اندیشهِ « هبوط »
در الهیات زرتشتی
ضدیت الهیات زرتشتی

با « فرهنگ سیمرغی »
الهیات زرتشتی ، اصالت را ازانسان گرفت
وبرضد« خرد آزاد انسان » برخاست
که « کلید همه بندها» است

دراین تصویر ازفرهنگ سیمرغی ، خودِ انسان، درختی میشود که فرازش، ماه ( اصل زاینده روشنی وبینش) میشود، وطبعا نیاز به واسطه ای و پیامبری ( مانند زرتشت )، یا حتا نیاز به خداوندی که بیواسطه به او بیاموزد ، ندارد ، چون خودش، درهمان خدائی و در گوهرخدائی ( بینش و جاودانگی) ، انبازاست . این بود که آموزه زرتشت ، ازهمان آغاز، درتضاد با فرهنگ سیمرغی ایران ، قرارگرفت . تضاد و پیکارموبدان زرتشتی ، با فرهنگ سیمرغی در تصویر اولیه انسان( که جمشید باشد ) ، درپروازجمشید به آسمان که درشاهنامه آمده است ، پیکربه خود گرفته است . این معراج جمشیدی ، که بُن همه انسانها ، وفرزند سیمرغست ( جم + شید = جم فرزند نی، یعنی فرزند ِ سیمرغ ) دراصل ، جشن نوروز را میآفریده است . جمشید در روز نوروزاست که به « اوج روشنائی و بینش درخردورزی » میرسد ، یا به عبارت دیگر، « ماهی میشود که خورشید را میزاید » و« چشم

خورشید گونه » پیدا میکند . روایت جمشید درشاهنامه، روایت دستکاری ومسخ ساخته شده داستان است . درست جشن ِ رسیدن به اوج روشنی و بینش درخرد در نوروزدرفرهنگ سیمرغی ، درالهیات زرتشتی ، نقطه هبوط و تباهی وتیره روزی ِ انسان میگردد. دراثر دستکاری الهیات زرتشتی ، این معراج وجشن نوروزی ، که جشن اوج پیروزی بینش انسانی است ، تبدیل به شوم بختی انسان و « هبوط » میگردد .« اوج بینش درخرد ورزی که جشن است » ، تبدیل به « بُن مطرودیت جمشید وآوارگی او، و اره شدن او به دونیمه میگردد » . نکته ِ شگفت انگیزاینست که هیچیک ازخوانندگان و پژوهشگران ، تا کنون، به « این پدیده هبوط ِناگهانی انسان ، دراثر رسیدن خرد به

اوج پیروزی در بینش » روی نمیکنند ، ویکراست، به سراغ « پدیده تکبرو نخوت جمشید » میروند. برای هیچیک از خوانندگان ، چشمگیر نمیشود که دراینجا ، این خرد انسانی ، که بهشت جمشیدی را درگیتی میآفریند ، درست ، خردیست ضد اهورامزدا، خدای تازه وارد زرتشت . درست در جشن نوروز، خرد انسان ، علت العلل هبوط و شوم بختی و مطرودیت شمرده میشود . اهورامزدا ، خرد جمشیدی ، یا خردی را که آفریننده بهشت ومدنیت و حکومت درگیتی بود ، نمی پذیرد .

پیروزیهای خرد انسان ، که« مـنـیـدن » نام داشته است ، « منی میآورد » ! خود واژه « منیدن = اندیشیدن انسان »، تبدیل به معنای « تکبروسرکشی و عصیان » میگردد . خود واژه « اندیشیدن= منیدن » ، تبدیل به « طغیان به خدا و کبر» میگردد . خود واژه « اندیشیدن از راه آزمایش = منی کردن » ، تبدیل به « هبوط » میگردد . « منی کردن » ، اندیشیدن از راه آزمودن و جستجواست . درست واژه « منی کردن ، که به معنای اندیشیدن از راه آزمودن » است ، تبدیل به « خود را ،

اهورامزدا ساختن » میشود . انسان ، حق ندارد ، خدا بشود . انسان ، در اندیشیدن و آفریدن بهشت درگیتی با آن ، خدا میشود . پیشرفت و ساختن بهشت درگیتی از راه « اندیشیدن انسان » ، علت شوم بختی و مطرودیت، و « به دو نیمه ارّ ه شدن درختِ انسان » است . درواقع انسان ازخدا ، بریده میشود . ومرده ریگ این اندیشه است که ، به ادیان ابراهیمی میرسد .
« هبوط » درتورات ، شکل « بریدن انسان از نزدیکی به درخت حیات= ویژگی بازآفرینی همیشگی خود » است . در الهیات زرتشتی ،« هبوط » ، درشکل، « به دونیمه اره شدن درخت ِ جمشید » ، نشان داده میشود . انسان وخدا، ازهم ارّه وبریده میشوند. اینست که شیخ عطار، جدائی انسان ازخدا را ، بریدن دست از تن میداند . یا مولوی ، فراق وقربت انسان ازخدا را ، دورکردن پوست

ازگوشت (کندن پوست ازتن ) میداند :
هیچ میدانی چه میگوید رباب ؟
زاشک چشم و ازجگرهای کباب
پوستی ّ ام دور مانده من ، ز گوشت
چون ننالم در فراق و در عذاب
ما غریبان فراقیم ای شهان بشنوید ازما: الی الله المآب
انسان سیمرغی که جمشید باشد ، ازاهورامزدای زرتشت ، طرد میگردد . ازآنجا که جمشید ، حتا پس ازچیرگی ساسانیان ، محبوب ایرانیان باقی ماند ، موبدان زرتشتی، برای او ، توبه نامه ای به همان سبک و سیاق آخوندهای اسلامی ، جعل کرده اند، که اورا باز، به گونه ای در جامعه بپذیرند . همچنین درهمه متون اوستائی ، اورا از« نخستین انسان که بُن همه بشریت باشد » ، طرد کرده اند، وازاو فقط « یک شاه » ساخته اند . اینکه « جمشید با خردی که کلید همه بندهاست » ، بُن همه انسانهاباشد ، بزرگترین خطر، برای قدرت موبدان و شاهان بوده است .

انسان دراجتماع ایران ، پس از آنکه « جمشید به دونیمه ارّه گردید »، دیگر، « خرد ی » را که کلید همه بندها بود و میتوانست جهان را سامان بدهد، ومدنیت بسازد،ازدست داد. جمشید سیمرغی ،جمسپرمی بود که از شاهسپرم( مهرگیاه= بهروز وصنم ) یعنی ازخدا ، میروئید . سیمرغ ، تخمی بود که گیاه انسان، ازآن میروئید . با ارّ ه شدن سیمرغ ازجمشید ، یا ارّه شدن خدا از انسان ، انسان ، ازاصالت افتاد، و خردش از حق ساماندهی اجتماع و سیاست ، محروم ساخته شد . تئوری « آمیختگی شاهی و دین » درشاهنامه ، که مرده ریگ موبدان زرتشتی ، و شالوده « الهیات زرتشتی» میباشد، وکا ملا برضد فرهنگ اصیل وسیمرغی ایران است ، با « ارّ ه کردن جمشید به دونیم ، با بریدن گوهرانسان ازخدا » ممکن بود .

« درخت و گیاه » در فرهنگ ایران ، اصطلاحیست که برای « روند پیدایش کل آفرینش » بکار برده میشود . درآسمان و آب و زمین و گیاه و جانورو انسان و خدا ، سرشت گیاهی دیده میشود ، و همه آنها ازهمدیگر، میرویند . « سرشت گیاهی» ، به معنای « سرشت پیدایشی » است . خدا و انسان و گیتی و زمان ، همه باهم ، یک درخت ویا یک گیاهند، و ازهمدیگر، پیدایش می یابند . تصویر« خدائی که فراسوی این درخت هستی » باشد، که مابقی هستی را ، با قدرت و علمش( با نورش ) خلق میکند ، در فرهنگ سیمرغی ایران نیست .
با پیدایش چنین تصویری ازخدا ( الله اسلام ، یهوه تورات ، پدرآسمانی انجیل ، که دنیا را خلق میکنند و ، اهورامزدا درالهیات زرتشتی که با همه آگاهیش، همه چیزهارا میآفریند) ، الاه واهوره مزدا، ازمابقی هستی ، پاره و بریده میشود ، و مفاهیم « فراز و فرود » و « روشنی و تاریکی »، دیگرگون میشوند، و انسان و دنیا و زندگی در دنیا ، همه « هبوطی » میشوند ، و معنای « سایه »، بکلی تغییر میکند . خدا ، دیگر، خوشه ای نیست که تخمهای خود را ( سایه ) بیفشاند . خدائی که وجودش را میافشاند و ازآن ، گیتی میروید ، بکلی طرد میشود .

مفهوم امروزی ما از« روشنی » و از« سایه » ، مفهومیست که از این ادیان ، سرچشمه گرفته است ، و بکلی با مفهوم پیشین « سایه و روشنی » فرق دارد . دردرک کل هستی به کردار ِ یک درخت ، مفاهیم « فراز وفرود » ، « روشنی و تاریکی » ، « پیدایش و نیستی » ، « عروج و هبوط » « دانش و مهر» ، غیر از مفاهیم ما ازاین پدیده هاست . درتصویر درخت و گیاه ، رویش با زایش ، اینهمانی می یافت ، و کل هستی، به شکل « روندی پیاپی از پیدایش » شناخته میشد . امروزه بجای واژه « بینش ِ پیدایشی » ، اصطلاح « تبارشناسی » را به غلط بکارمیبرند . این تصویر،

مفهومی انتزاعی از« آفرینندگی » بود که بیان « پیدایش پدیده ها و کل هستی ازهمدیگر » بود . دوپدیده زایش و رویش ، باهم سنتزی انتزاعی آفریده بودند.
تصاویر درخت، که درگرشاسپ نامه اسدی توسی باقی مانده اند ، همه درگوهرشان، انتزاعی هستند. این درختها ، هیچکدام به مفهوم ما، گیاه ودرخت نیستند. مقصود آنها از درخت ، بیان همین سراندیشه « پیدایش چیزها ازهمدیگر generation» بود ، نه خلقت creation. همه ازهمدیگر، پدیدارمیشدند . خدا هم ، حلقه ای از این زنخیره، یا روند « پیدایش ها» بود ، و وجودی ، فراسوی این روندِ پیدایشها نداشت . این بود که خدا ، به کردار، فراز یا روشنی ، و گیتی به کردار فرود و تاریکی ، که گوهرشان، بریده ازهم باشند ، معنائی نداشت .
اسدی توسی ، در داستانی که ازگرشاسپ روایت میکند ، این اندیشه ، روشنتر، گسترده میشود . گرشاسپ ازبراهمن ( که همان بهمن میباشد ) میپرسد که اینکه شیوع دارد که آدم از درخت پیدایش یافته است، و درخت را ازهم شکافته اند و ازشکم آن درخت بیرون آورده اند ، چه معنائی دارد ؟ براهمن که وجودی جز همان بهمن ، خدای خرد درایران نیست ، پاسخ میدهد که :

درختی شناس این جهان فراخ
سپهرش، چو بیخ ، آخشیجانش ، شاخ
جهان ، یک درخت است و بیخ درخت، سپهراست و عناصری که گیتی را میسازند ، شاخه های این درختند .
ستاره چو گلهای بسیاراوی
همه رستنی ، برگ و مـــا ، بـار اوی
ما انسانها ، باروبر این درخت هستیم، که کل کیهان باشد
همی هرزمان ، نو برآرد بری
چواین شد کهن ، بردمد دیگری
بدینگونه ، تا بیخ و بارش بجای
بماند ، نه پوسد ، نه افتد زپای
درخت آنکه زو آدم آمد برون
کاین بود ، کت بگفتم که چون
به « تخم درخت » ارفتی در گمان
نگه کن بــرش ، تـخـم باشد ، همان
بـَر ِدرخت ، همان تخمیست که درخت ، ازآن میروید
« بـَر ِ » این جهان ، « مردم » آمد درست
چنان دان که ُتخـمش ، همین ُبد ، نخست
اینجا دو اندیشه گوناگون ، باهم آورده میشود :
۱- بروبارومیوه درخت ، همان اصل و تخم درخت است

۲- انسان ، بـَر ِدرخت کیهان است ( طبعا کیهان باید از تخمی که انسان باشد ، پیدایش یابد. درهرانسانی، تخم واصلیست، که کل کیهان ، ازآن پیدایش می یابد. روند اندیشیدن که – گس

ترده شدن ِ – اند = تخم – باشد( اند، پیشوند اندیشیدن ) ، بازتاب این رویش جهان ازتخم خرد است )
این دو اندیشه ، بطورجداگانه ، نقش بزرگی درفرهنگ ایران ، و شیوه اندیشیدن ایرانی ، بازی کرده اند .
فرو افتادن و به شیب افتادن « بروبار» ، و تبدیل شدن به« تخم آفریننده تازه » ، به هیچ روی ، معنای « هبوط » ندارد .
دراین شعر دیده میشود که جهان فراخ ، درختیست که « سپهر، بیخش هست » . سپهرکه فراز است ، همان « بیخ درخت جهان » هست که فرود هست . ازسوی دیگر، انسان ، « برو با

ر» یا فراز درخت شمرده میشود، که تخم و بیخ جهان میشود .
این فرود آمدن و برزمین نشستن ودرنشیب قرارگرفتن ، که « تبدیل سپهرفرازین و روشن، به بیخ تاریک » باشد ، معنای « هبوط » را ندارد . هبوط ، ویژگیهای دیگری را بیان میکند . هبوط ، به بدی افتادن ازنیکی است ، خوارشدن از ارجمند بودن است ، ضعیف شدن ازقوی بودن ، کم بها یا بی بها شدن از پربها بودن است ، بیمارشدن از سالم شدن است . در آیه های قرآنی که هبوط آدم را بیان میکند، میتوان بخوبی برآینده های معنای هبوط را دید وشناخت . هبوط ۱- ظالم شدن دراثر عدم اطاعت ۲- زلا لت ، دراثر تابعیت از شیطان ، که ازاین پس ، جفت وهمراه ِ انسان میشود، که همیشه اورا وسوسه به ترک اطاعت میکند. غیر ازاحکام قرآنی که نوراست ، اندیشیدن ، عملیست شیطانی . دیگرگونه اندیشیدن و آزمودن ، زلالت و همکاری با شیطان است . شیطان ، که همان « مار» باشد ، اصل « پوست انداختن و تحول ونوشوی » بود. کسیکه – راه دیگر- برود ، گمراه میشود ۳- اخراج و تبعید( حق زیستن درسعادت ، فقط دراطاعت ازیک گونه فکر ونور ) ۴- عداوت یافتن ( عدو ، همان ادو است که دو باشد . دوگونه اندیشیدن ، ایجاد دشمنی میکند . دو که بیان هماندیشی و همکاری بود ، تبدیل به جنگ وشرّ میشود) ۵- تبعید ازجنت ِ سعادت ، به زمین ( دنیای فانی) … است .
قرآن ۲/۳۶ « فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کان فیه و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو ولکم فی الارض مستقرو متاع الی حین » . امر به هبوط را الله میدهد .
آدم ازجنت (= جشن زندگی) اخراج میشود . او تا زمانی درجنت یا سعادت هست، که مطیع یهوه و الله است . در جنت ، انسان ،جشن وسعادت را، با اینهمانی یافتن با حکم الهی( بینش الله ) ، که اینهمانی با « روشنی» دارد ، می یابد . درجنت ، با الله، آمیخته نیست ، بلکه پیش الله است( الله به او میتابد، او ازخود، روشنی ندارد ) . درتورات ، درباغ عدن ، امکان همانند یهوه شدن آدم هست ، و یهوه ، ازاین همانندشدن انسان با خودش میترسد و اورا اخراج میکند . هبوط انسان ، بستن ِ راه « همانند خدا شدن » است.درفرهنگ ایران، درست از تخم انسان ، خدا میروید .گاهنبارپنجم ، جشن پنج روزه ای بوده است که « تخم انسان » شمرده میشده است . ازاین تخم (۱- سروش+ ۲- رشن +۳- ارتافروردکه سیمرغست+ ۴- بهرام + ۵- رام ) است که جمشید ،

نخستین انسان درهفتاد روز میروید، و درپایان، ازدرخت انسان ، تخمی پیدا میشود ( گاهنبارششم= پیتک = اندرگاه= خمسه مسترقه ) که تخم سیمرغ یا خدای ایران است، و ازاین تخم است که « آسمان ابری = ابرسیاه » میروید . دراین فرهنگ ، انسان ، تخمیست که خدا ، اوج پیدایش و افزایش و رویش آنست . خدا ، چکاد درخت انسانست، و ازاین تخم، که خدا باشد، همه گیتی میروید . درفرهنگ ایران ، نه خدائی هست که ازهمانند شدن انسان با خودش ، بترسد ، نه

انسانی هست که ازبهشت، به علت این ترس خدا ، اخراج گردد . ازاینجاست که میتوان دریافت که بخش پایانی داستان جمشید درشاهنامه ، دست ساخته موبدان زرتشتی است که برضد این تصویر جهان هستی، به کردار درخت بوده اند .
این اندیشه جدا ناپذیری ِ« سر، درفراز، ازاصل، درفرود» ، « بروباردربلندی ، از بیخ درنشیب » ، « خوشه درفراز، و تخم در بُن »، کل فرهنگ و اندیشگی ایران را مشخص میسازد، و کاملا برضد

اندیشه « هبوط » است ، که ارث آن ، از یهودیت و مسیحیت ، به غالب مکاتب فلسفی و اجتماعی باختر رسیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی گرفته است . این سراندیشه چنان بدیهی شده است که امروزه ما در واژه های خود ، ندیده ازآن، دریک چشم بهم زدن رد میشویم .
همان واژه « بُن» ، که دراصل « بَن=van » باشد ، هم خوشه است و هم بیخ و هم تنه درخت . این واژه ، همان « ون » است که نام درخت هستی ( درختی که سیمرغ یا خوشه تخمهای همه جانها، رویش می نشیند) میباشد، و معنای دیگرش « عشق » است . به ویژه، به درختهائی که اینهمانی با سیمرغ داده میشدند ، پسوند « ون » میدادند . « نارون » ، یکی ازآن درختها بود .
« نارون » ، به معنای « درختِ زن » هست ، چون « نار» به معنای « زن » است .

سـرو ِ بـلـنـد و پدیده ِ راســتـی

سرو بلندم ، تورا ، « راست » نشانی دهم
راست تر ازسرو قد ، نیست نشانیّ ِ « راست »

 

نفس ، ارچه که زاهد شد ، او « راست » نخواهد شد
گر راستیی خواهی ، آن ، سرو چمن دارد
اینهمانی دادن تصویرانسان با سروبلندی که راست، قد میکشد و به ماه میرسد ، و ماه و « میترا» یا « سیمرغ وهما » میشود ، حاوی معانی ژرفی است . انسان ، دراین تصویر ، اینهمانی با کل هستی ( که خداهم بخشی ازآنست ) می یابد . درانسان ، تخم ِ کل جهان هستی و خدا هست .
تو کیئ دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی
تو که نکته جهانی ، زچه نکته، میجهانی ( جهیده وزهیده میشوی)

این همان « قمرزیر میع » یا « ماه زیرابر» است، که درغزلیات مولوی میاید . به انسان میگوید :
ای قمر زیر میغ ، خویش ندیدی ، دریغ
چند چو سایه دوان ، درپی این دیگران
تا چند درین ابر، نهان باشد، آن ماه
جانها به لب آمد ، هله وقتست ، نمودن
این « قمر زیرمیغ » ، همان « اهوره مزدا » یا فرّخ است . انسان ، تخم فرّخ ، یا سیمرغ یا اهورامزداست ، که سروی بلند میشود، و از« ابر ِ نامعینی » ، بیرون میآید ، و ماه روشن کننده جهان ، و چشم جهان بین میگردد . آمیختن ابر( آب) با ماه( تخم) ، بُن ، رویش و پیدایش و روشنائی و بینش است .
برای رسیدن به این معانی، باید به سراغ تصویری رفت که ایرانیان ، از« سرو » داشته اند . این برآیندها درادبیات ایران ، بویژه درخود غزلیات مولوی ، باقی مانده اند . ویژگیهائی که درغزلیات مولوی ، به سرو داده میشود، (۱) درآغاز، همان سرفرازی و بلندی گرائی و راستی قامت است .
سروبلندم تورا ، تو را راست نشانی دهم
راست ترازسرو قد ، نیست نشانیّ ِ « راست »
راستی سرو، رابطه مستقیم با واژه « راست » که ریشه اش « راز» و « اِ ر ِ ز» یا « ارتا » است ، دارد . نام سیمرغ ،« ارتا فـرورد » است . اساسا « ارتا فرورد» ، اصل بالارونده و معراجی درضمیرهر انسانی است.
صفت درخت « هرویسپ تخمه harvisptokhme» که درمیان دریای وروکش ( ورو= بوریا = نی ) برفرازش سیمرغ نشسته است ، erdhwobis است که صفت واژه ارز arez= ارتا areta= اردardh است .arez=erez به معنای راست بودن ، خودرا کشیدن وبسط دادن ، و درپی چیزی تلاش کردن

است . « ارزو» به معنای خودرا بسوئی کشیدن ، راستروی و حق و حقیقت است . « ِار ِز»، همان نام ِ « ایرج » ، نخستین شاه اسطوره ای ایران است که « اصل مهرمیان ملل » درشاهنامه است . ایرج ، پیکر یابی سیمرغ است . اینکه درشاهنامه ایرج ، نخستین شاه ایران ، شمرده میشود ، به معنای آنست که شاه ایران ، همیشه سیمرغ ( ارتا )است، وارتا یا سیمرغ ، بُن شاهیست ، و

حکومت ، حقانیتش را فقط از ارزشهای سیمرغی ( همائی ) دارد . درنقوش برجسته میترائی ، میترا از درخت صنوبریا سرو، زاده میشود ( پیدایش از درخت سرو = مهرازدرخت سرو یا صنوبر، پیدایش می یابد . البته خدای مهر دراصل ، سیمرغ بوده است ، و به همین علت صفت میترا اردوان eredhwan است، که به معنای بلند کننده و ارتقا دهنده است) . ارتا aretaکه درسانسکریت rta است ، همان « راز» و « راست = right انگلیسی » است . ونام اردشیر که ارتا خشترهarta khsatra باشد ، ریشه دراین زمینه فرهنگی داشت ، و معنای حکومت یا نظام ارتائی= نظام همائی = نظام سیمرغی داشته است، که زاده از« خرد ضد قهر بهمنی » است. اینست که مفهوم « راستی سرو» و « راست وبلندی گرائی و تعالی » ، بیانگرتصویر خدای ایران ، ُهما یا سیمرغست ، که درشاهنامه شکلهای ایرج و سیامک و سیاوش را میگیرد. البته نباید فراموش کرد ، که سیمرغ یا هما ، همان اهورامزدای کوروش و رستم وزال وسام است ، و با « اهورامزدای زرتشت » ، فرق دارد . راستی ، با پیدایش گوهرانسان ( بهمن + هما ) کار دارد . وقتی گفته میشود « خدا ،

راست است » این معنی را دارد که خدا ، خود را میگسترد و تبدیل به گیتی میشود، و درگیتی ، پیدایش می یابد و« جسم » میگردد ( تنکرد = استومند).
( ۲) ولی سرو، ویژگی ِ « آتشگیره و آتش افروز» را هم دارد ، چون برگهای سوزنی سرو، زود آتش میگیرند . اینست که نشان آن را درغزلیات مولوی می یابیم
سرو علمدار رفت ، سوخت خزان را به نفت
وزسر کـُه ، رخ نمود ، لاله شیرین لقا
یا در غزلی دیگر میآید که :
سرو ، احتراق دارد ، مه (ماه) هم محاق دارد
جز اصل اصل جانها ، اصلی ندارد اصلا
درفرهنگ ایران ، بهمن و سیمرغ (= ارتا ) ، آتش فروزبودند ، یعنی آغازگرو نوآور بودند( کـواد = قـبـاد = درلاتین کاوتسCautes ) . درآئین میترائی ، سروش=Cautopathes و رشنCautes= ، آتش فروز بودند . ازاین رو بود که سجستانیها ، بنا برابوریحان، به ماه فروردین ( ارتا فرورد ) ، کواد میگفتند ، چون همه طبیعت راآبستن میکرد و میزایانید . فروردین یا کواد ، میافروخت و نو آوری و ابداع میکرد .

سپس واژه « سوشیانس » ، که همین معنا را دارد ( آتش فروز = نوآورو مبدع ) درجامعه زرتشتی برای موعودو منجیشان برگزیده شد . البته این ویژگی ، در هرانسانی هست .
( ۳) این ویژگی ِ خود فراافراختن سرو ، تنها به معنای « راست بالا رفتن » نبود ، بلکه بیان افراخته شدن ، برای تحول یافتن به ماه یا هما یا سیمرغ بود. درخت بالا میرود، تا پرازشاخه و برگ و بارو خوشه شود . ازاین رو هست که درغزلیات مولوی « سرو و سنبله = خوشه با هم » نام برده میشوند :
چوسرو و سنبله بالا روش کن
بنفشه وارسوی پست منگر
وزگریه ابرو خنده برق در سنبل و سرو، ارتقائی
(۴) صفت بسیارمهم دیگرسرو ، همیشه سبزبودنش هست ( پایداری ) . این همیشه نوبودن و نوشدن ، همیشه افزاینده بودن ، ویژگی بنیادی جان یا زندگی ، درفرهنگ ایرانست .
تو میدانی که جان باغ ما اوست
مبادا سروجان، از باغ ما کم
سروبلندم که من سبزوخوشم در خزان
نی چوحشیشم بود گرد بهارم طواف

من نیاز به فصل بهارندارم . گوهر من« همیشه بهار»است
زان بهاری که خزانی نبود درپی او
همه سرسبزو فزاینده چوسرو شجریم
این « تابع محیط و دگرکونیهای زمان نبودن » ، « این همیشه زنده به گوهرو آفرینندگی خود بودن » سرو بود، که علت دادن نام « آزاد » به او شد. سرو، آزاد است، چون ازگوهرخودش، همیشه سبز و شاداب و فزاینده وپایدار است
دلا تو اندرین شادی ، زسرو آموز، آزادی

که تا ازُجرم و ازتوبه ، بپرهیزیم مستانه
ولی «سرسبزشدن » یک سرو یا یک انسان ، پیوند با سرسبزی کل جهان هستی دارد . چون سروشدن ، بیان اینهمانی یافتن با کل کیهان و خدا داشت . پس سر سبزشدن و تازه و شاداب شدن ، دررگهای کل هستی ، روان میشد . این شادی وسرسبزی ، تنها برای خود خواستن ، اندیشه جهانیست که همه ازهم، بریده اند . اینست که سرسبزی سرو ، باشادابی کل جهان، کار داشت.
سحرکرده است ترا دیو ، همی خوان : قل اعوذ
چونک سر سبزشدی ، جمله ، گل و ریحان بین
چونکه سرسبزشوی ، سبزشود جمله جهان
اتحاد عجبی ، درعرض و ابدان بین
زانک تو جزو جهانی ، مثل کل باشی
چونک نوشد ، صفتت ، آن صفت از ارکان بین
درتعبیر « سرو آزاد » ، بسیاری میانگارند که چون سرو، میوه ندارد ، این بی ثمریش ، علت آزادیش هست . این اندیشه ، نشان ِ بیخبری از معنای اصلی تصویر در این جهان بینی است . سرسبزشدن ، به معنای « شادابی و بهروزی و نوشوی و فرشگرد و رستاخیزیا باززائی » است . وسرسبزی همیشگی ، بیان فرشگرد و نوزائی پیاپی است و سرسبزی یک جزء ، سرسبزی کل شمرده میشود . طبعا در سرسبزی یک فرد ، همه انبازند . در سعادت یک فرد، همه اجتماع و جهان و خدا ، شریکست . این تصویر ، بکلی با تصویر ما ، از شادی و خوشی وسعادت و بهروزی ، که میتواند به تصرف انحصاری فرد درآید ، فرق دارد .
(۵ ) ویژگی دیگر این « راستی » ، ویژگی خم ناشدنی بودن سرواست. خم شدن ، برضد « راستی » است . این است که مولوی دراشعارش در رابطه با پدیده « سجود و رکوع اسلامی دربرابر الله» ، « سجودی بی ساجد » میطلبد .

کردم از حیرت، سجودی پیش او
گفت: بی ساجد، سجودی خوش بیار
آه ، بی ساجد ، سجودی چون بود ؟
گفت : بیچون باشد و بی خار خار
گردنک را پیش کردم ، گفتمش :
ساجدی را سر ببر ، از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد ، سر ، بیش شد
تا برُست از گردنم ، سر صد هزار
من چراغ و هرسرم ، همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته ازشرار
شمعها می ورشد ازسرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
مولوی میکوشد که از سجود اسلامی ، به همان « ناخمیدنی بودن سرو » بازگردد. هرچه سرش را میبرد ، سر بیشتر سبزمیشود . انسان ، خودش درسروشدن ، سیمرغ یا خدا میشود، و پیش الهی یا قدرتمندی ، نمی خمد .
تا که صبوح دم زند ، شمس فلک علم زند
باز چوسرو ، ترشود ، پشت خم دو تای من
( ۶ )البته دراثر راست بودن ، انسان ، افق پهناور ِ دید دارد . انسان ، بقول صائب تبریزی ، « وسعتِ مشرب » دارد ( فراخ دیده = گشاده نظر= فراخ چشم= گشاده روان= گشاده مشرب= دل فراخ) . دراثر راست ایستادن ، انسان ، وسعت نظر می یابد . انسان ، درهمین راست شدن است که با حیوان ، فرق میکند . « تنگ بینی» که ویژگی هرایمانیست ، برضد وسعت نظر یا فراخ بینی انسانست . اینکه در فراز درخت ، ماه ِ گرد یا ماه تمام است ، به معنای آنست که انسان با راست بودن ، چشم جهان بین دارد . چون ماه ، اینهمانی با چشم بیننده درتاریکی دارد . در هزوارش ، نام

ماه ، « بینا » هست . ازاین رو نیزهست که در دین یشت و بهرام یشت ، دین (= بینش زایشی ) اینهمانی با چشم کرکس دارد که از دور میتواند درسراسر افق دیدش ، کوچکترین چیز را ببیند . این ، همان بینشی است که در تصویر « جام جم» یا « جام کیخسرو » در ادبیات بجای مانده است . کیخسرو در شاهنامه در جام گیتی نما ، سراسر گیتی را میتواند ببیند و درسراسرگیتی ، درست درته چاهی ، مرد دردمندی بنام « بیژن » را می بیند . افق دید و وسعت دید ، اورا « کلی بین »

نمیکند ، بلکه در دیدن کل ، جزء را هم میشناسد . در راست بودنست که انسان ، چنین گستره و افق بینشی پیدا میکند . به عبارتی دیگر، انسان با سروشدن ، با « چشم بهمن وهما » می بیند . « بینش درجام جم » که درادبیات ما ، آرمان بینش است ، همین « گشاد مشربی و فراخ بینی » است که در تنگنای « بینشهای ایمانی و مسلکی وحزبی و مذهبی وطبقاتی ونژادی و قومی وملی» عذاب میکشد وازآن ، میگریزد .

تصویر« سروی که درفرازش ماه است » ، همان تصویر « وَن » ، یا « درخت هرویسپ تخمک که سیمرغ فرازش نشسته است » و بَُـنش ، چشمه آبیست که از زیر زمین، قنات به همه درختان جهان میرساند ، و همه درختان و گیاهان جهان را آبیاری میکند ، میماند .
دراین تصویر، بُن که فرود و زیر باشد ، و باروبرکه فراز و زبر باشد ، هم ارزش و همگوهرند . دراین تصویر جهان هستی ، هبوط ، یا « فرو افکنده شدن » معنائی ندارد . خود واژه « وَن » ، هم معنای بُن و بیخ را دارد، و هم معنای خوشه را . « وَن » ، هم فرازاست وهم فرود ، هم بیخ است وهم باروبر. دراین تصاویر، اندیشه « هبوط » که فروافتادن ارزش و اعتبار باشد ، نیست . اندیشه هبوط ، فقط در جهانی هست که فراز، بریده از فرود است . روشنی ، بریده از تاریکی هست . یهوه و

الله ، گوهروسرشتی جدا از مخلوقات و انسان، دارند .
اسدی توسی در گرشاسپ نامه داستانی از رفتن گرشاسپ ، به شهری میآورد که :
دگر دید شهری چو « خـرّم بـهـار»
درو نغز بتخانه ای زرنگار
همین « خرّم بهار» ، ویژگی این شهر را معین میسازد ، چون هم خرّم و هم بهار، نام این زنخداست .درشاهنامه نیز، کار برد واژه شهرخرّم ، اشاره ای لطیف به همین فرهنگ است . دراین شهر:
میانش درختی چو سرو سهی
که از بار هرگز نگشتی تهی
هم از بیخ او خاستی کیمیا بُدی برگ او ، چشم را تو تیا
ازبیخ این درخت سرومانند ، کیمیا برمیخاست ، و برگهای این درخت ، تو تیای چشم بود . به عبارت دیگر، چشم هارا بینا و خورشید گونه میساخت . بیخش ، ویژگی کیمیا گری داشت و برگش ، ویژگی روشنگری و بیناسازی داشت .
« کیمیا» چیست ؟ این واژه امروزه تبدیل به همان واژه « شیمی» شده است ، ولی دراصل چه معنائی داشته است ؟ ازسوئی دیده میشود که کیمیا به « ارزیز» گفته میشود . ارزیز، فلزیست که اینهمانی با مشتری یا آنا هوما و بالاخره با خرّم داشته است که همان سیمرغ باشد . این خدا ، خدای عشق است . ازاین رو ، به عشق ، کیمیا گفته اند . در منتهی الارب میآید که کیمیا یا اکسیر « هردوا که چون براشیاء معدنی ریزند ، به سوی فلک شمسی یا قمری، روان گردد » . یا درجای دیگر میآید که کیمیا « به سبب امتزاج روح ونفس ، اجساد ناقص را به مرتبه کمال رسانند ، یعنی قلعی و مس را، نقره و طلا کنند » . زر را اینهمانی با فلک شمسی ( صنم ) میداده اند و نقره یا سیم را اینهمانی با ماه میداده اند، و هردو ، دوچهره سیمرغ هستند .

« فرورد » که نام اینخداست ، اساسا به معنای « تحول یابی به تعالی و عروج » هست . در کتابهای گوناگون لغت گفته میشود که واژه « کیمیا » معرب واژه یونانی ِ« xemeia » است که به معنای اختلاط و امتزاجست. ولی این واژه ، معرب یک واژه ای ایرانیست . چنانچه در تبری ، « خیما » یا « خمیر بن xamir ben » ، به معنای «مایه خمیر» است ( بِن همان بُن است ) . در درکردی ، خیم به معنای « اساس و اصل » هست . این واژه یک راست به واژه های » کیم ، کین ، کینا » باز میگردد .« کیم» در کردی خونابه زخم و ریم است . ریم ، زشت سازی شیرابه نی یا خون حیض است . کینا ، هم نای است وهم دختر . تحول آفریننده تخم در زهدان ( نای = زهدان = کین ) ،

تصویری برای تحول بنیادی بود . ازهمین ریشه ، واژه « کیمخت » ساخته شده است که به پوست کفل و ساغری اسب وخر گفته میشود . و برهمین شالوده به آسمان ، «کیمخت ماه » گفته میشود، و به زمین « کیمخت زمین » گفته میشود ، چون زمین ( آرمئتی ) زهدان و تن است . و واژه کیماک، درفارسی ، و قیماق درترکی، که به سرشیرو چربه گفته میشود ازهمین ریشه است . پس بیخ درخت که درزمین است، زهدان ( کین = کیم ) شمرده میشود که « اصل تحول دهنده و آفریننده و زاینده » است .

راستی ِسرو ِ بلـنـد
بیان ِ پیدایشی بودن گوهر انسان است

زمردم ، بدان ، راستی خواست است
که هرجانور، کژ ّ و ، او ، راست است
اسدی توسی
خدا = راست، یا « ارتا» هست
اینکه تصویر انسان درفرهنگ ایران ، « سروبلند و راست » است ، و محتوای ِ « راستی » ازتصویر« سرو» ، معین میگردد ، بدین علت است که گوهر انسان ، هنگامی « راست » است که « پیدایشی » است . « توانائی و دادگری خدا، که بُن همه جانهاست » ازاین آشکار میگردد که « هیچ هنری را درخود، پنهان نمیکند». درآغاز شاهنامه میآید که :
چودانا ، توانا بُد و دادگر ازیرا نکرد ایچ ، پنهان هنر
دانا ، ازاین رو ، توانا و دادگراست که همه هنرهای درون گوهرخود را آشکارمیسازد . آین آشکار شدن گوهریا بُن درانسان ، « راستی» نامیده میشود، که اینهمانی با پدیده « آزادی » دارد . درهمان گفتاردر آفرینش عالم درشاهنامه، میتوان دید که این روند پیدایش ، با اصطلاحاتی از قبیل « برشدن ، دمیدن ، نمودن ، فزودن ، برافراختن » بیان میگردد . چون سرشت جهان آفرینش ، گیاهی بود ، این ویژگی ، در خود گیاه ، به بهترین شکلی، پیکر به خود میگیرد :
ببالید کوه ، آبها بردمید سر رُستنی ، سوی بالا کشید
گیا ، رُست با چند گونه درخت
ببالا برآمد سرانشان زبخت
به همین علت ، کوه البرز از زمین میروئید، و سه درخت برفراز البرز، ازکوه میروئید، و برفراز این سه درخت ، آشیانه سیمرغ بود که
سراندرثریا یکی کوه دید تو گفتی ستاره بخواهد کشید
نشیمی ازو برکشیده بلند که ناید زکیوان بروبر، گزند
فروبرده از شیزو صندل عمود
یک اندردگربافته ، چوب عود

( فرازآسمان و سپهر، یا سقف آسمان ، ساپیته = سه کات ، سه زهدانه ، سه لایه است، که خوشه و تخمهای نوآفرینی است)
نام ثریا یا خوشه پروین ، درکردی « پیرو » است که درست نام درخت « سرو » هم هست ( فرهنگ گیاهان ، ماهوان )، ودرخت سروکوهی را درانگلیسی « Fir» میگویند . وهنگامی خوشه پروین درهلال ماه ( زهدان ماه ) قرارگیرد ، وقرین هلال ماه بشود ، گیتی ، پیدایش می یابد . در بالیدن وبلند شدن ، سرو، هلال ماهی میشود که با خوشه پروین دراقترانست(قوناس=ویناس = عشق=مهمانی=قنق) . سرو ، بیان پیوند یابی « بُن وبیخ در زمین » با « خوشه پروین » درآسمان است ، که هم باروبردرخت است ، و هم مجموعه تخمه هائیست که ازآنها ، آسمان ابری+ آب + زمین + گیاه + جانور+ انسان میرویند . اساسا واژه « درخت draxt=dr+acht» دارای پیشوند ِ« در» است که به معنای « تخم » است ، و« آختن » که درپهلوی « آهیختن ahixtan» است به معنای « برکشیدن » است . درخت ، « تخم ِ برکشیده ، ببالا کشیده » است . درخت ، تخمیست که ببالا میکشد، و درآنجا ازنو، خوشه میشود . جالب اینست که مولوی « سرو » و « سنبله را که خوشه » باشد، باهم بکارمیبرد :
چوسرو و سنبله ، بالا روش کن
بنفشه وار، سوی پست ، منگر
وزگریه ابرو ، خنده برق در سنبل و سرو ، ارتقائی
مفهوم « ارتقاء » و« بالاروشی » ، با جفت سرو وخوشه ( سنبل) کاردارد . گوهرپیدایشی انسان ، در راست بودن سرو، و درخوشه شدن درفراز( تخم نو آفرین شدن ) ، مشخص میگردد . و پیدایشی و یا راست بودن گوهری ِ مردم ، بکلی ، با « ایمان آوردن به یک آموزه یا بینشی بنام حقیقت » درتضاد است . این بُن نادیدنی وناگرفتنی ِ ِ مردم است که باید زایا وشکوفا شود ، نه آنکه بجای این زایش و رویش ، به آموزه ای رو آورد، و به آن ایمان آورد و دست از« زایانیدن بینش وروشنی از خ

ود » بکشد . « راست بودن گوهر» یا « پیدایشی بودن » ، بکلی با ایمان به یک حقیقت یا گوینده حقیقت، فرق دارد . با راست بودن درگوهرخود ، انسان ، خودش ، میزان است . کعبه ( کاب = قاف= بندنی) در درون خود انسانست . بُن آفریننده ، در درون خود انسانست . در ایمان به آموزه یا شخصی ، این دیگری هست که میزان است ، وکعبه ای که انسان ، دورش طواف کند ، خارج ازانسان است .
مفهوم « راستی» ، درفرهنگ سیمرغی ، مانند روشنی و بینش ، پیدایشی ازگوهرخود ِ انسان بود . انسان ، ازخود، روشن میشد ، ازخود ،بینش می یافت ، ازخود، راست بود .
در الهیات زرتشتی ، « راستی » اعتراف واقرار به « راستی بود که اهورامزدا از روشنی آفریده بود » . دراینجا فقط « اقراربه آموزه زرتشت میشد ، که اهورامزدا از روشنی منحصربه فردش آفریده است ودرآموزه زرتشت است . درواقع ، انسانها ، به کردار« تخم » ها ، همه « تخمهای سوخته » میشوند . این تضاد ِ بزرگی ، میان فرهنگ سیمرغی و دین زرتشتی بود ، و سپس همین تضاد، میان فرهنگ سیمرغی ( درشکل تصوف ) وشریعت اسلام، ادامه یافت وباقی ماند .
درایمان و اقرار به حقیقتی فراسوی خود ، برترین ارزش ، به « چیزهای معین شده » داده میشود . وقتی بجای « تراوش وزایش بینش از ژرفای خود » ، اقرارو ایمان به « بینشی که به شکل آموزه ای » عرضه میشود، وحقیقت نامیده میشود » ، برترین ارزش، به « صورتهای مرزبندی شده » و« ازهمه سو ، معین شده» ، داده میشود . ازاین رو هست که ایمان به هرمذهبی ، درآغاز، نیاز به « محکمات ، به بینشهای مرزبندی شده، وبه اندیشه های تعریف شده ، به اصول قاطع» دارد ، و بزودی این روند که درآغاز، محدود به« چند اندیشه کلی » بود ، به « سفت وسخت ساختن جزئیات و فروع درسراسر گستره زندگی فردی و اجتماعی » میکشد . جزئیات شرع و فقه ، که سراسر گستره زندگی را تسخیر میکنند ، هم دراسلام وهم درتلمود یهودی ها ، بهترین گواه براین واقعیت هستند . همان اندازه که برترین ارزش، به « معین شده ها ، و محکمات و مرزبندی شده ها ، و اصول و دُگم ها و کاتشیسم » داده میشود ، کلیه « پدیده های معین ناشدنی و سفت ناشدنی و سخت ناشدنی » ، بی ارزش وخوارو زشت و خطرناک ساخته میشوند . همه تجربیا

ت گریزپا و روان و رام ناشدنی انسان ، همه تجربیات طیفی ، بی ارزش وخطرناک ساخته میشوند، و موءمن باید ، پشت به آنها بکند وازآنها بگریزد ، چون انسان درآنها « آویخته میان زمین و آسمان » است .
درفرهنگ سیمرغی ، راستی که پیدایش گوهرخود باشد، اصل است ، نه اقرار و ایمان به آموزه ای که نام حقیقت به خود میگیرد . اینست که میان فرهنگ سیمرغی و آئین زرتشتی ، تضاد بزرگی درهمین پدیده ، ایجاد شد . فرهنگ سیمرغی، گرانیگاه راستی را همین پیدایش گوهرخود میدانست ، درحالیکه آئین زرتشتی ، راستی را به معنای « نظم و حقیقتی فراسوی انسان » میدانست، که باید به آن ایمان آورد و به آن اعتراف کرد .
یکی ازنامهای سرو کوهی،« اردوج » است ( فرهنگ ماهوان ) . این نام مرکب از دوبخش « ارد + وج » است، که به معنای « تخم ارتا = زهدان ارتا = جایگاه ارتا » است ، و درست واژه « راستی » ، برخاسته از همین واژه « ارتا = رته = راز » است . سرو کوهی ، تخم راستی( ارد)، یا زهدان (= وج) راستی، یا « موطن وجایگاه راستی یا ارتا» است . به همین علت ، نام زن ایرج ، که ا ِ ر ِ ز، یا ارتا باشد ، بنا برشاهنامه ، « سهی » است، که به معنای « راست رسته است » و صفت ویژه ، سرو است (سروسهی). دخترشاه یمن (که سرونام دارد) سهی است که زن ایرج میشود
زن ایرج نیک پی را « سهی»
کجا بد سهیلش بخوبی، رهی
« ایرج» درشاهنامه درست ، همان ارتا ، درفرهنگ سیمرغیست که پیکریابی « راستی یا ارتای ِ زائیده ازعشق ومهر» است . ارتا و ارت و ارد را ، درمتون زرتشتی « اشا و اشه » مینامند. و درست سیمرغیان ( خرمدینان ، مزدکیان ، مغان ) برداشت متفاوتی از این اصطلاح داشتند، که زرتشتیان . اشا و اشه و ارتا واهیشت ( اردیبهشت ) ، اصطلاحیست که بیشتر زرتشتیان بکارمیبرند . « اشم وهو »، نیایشی که زرتشتیان به آن اهمیت فوق العاده میدهند ، و « اش به » میباشد، و درعربی شکل « عشبه » را گرفته است ، نام « ارتا یا سیمرغ » بوده است . آنچه را زرتشتیان « اردیبهشت = ارتا وهیشتا » مینامند ، اهل فارس که خرمدین بودند ، « اردا خوشت » و خوارزمهیا، اردوشت مینامیدند( آثارالباقیه ) . بخوبی دیده میشود که ارتا ، خوشه بوده است . همان خوشه پروین ، اینهمانی با ارتا داشته است . ازنامی که خوارزمیها به این خدا میدادند (اردوشت ) میتوان دید که« ارتا + وشت » بوده است .« وه ش » همان « فش و افشاندن » است . « وه شی »

درکردی ، به خوشه انگور وخرما و … گفته میشود که همان سنبل و سنبله باشد . ودرکردی ، « وه شان » به معنای « افشان » و « تکان دادن شدید » است. « وه ش که ردش » ، به معنای دوباره زنده کردن + شفا دادن + خوش گذشتن + مزاح کردن است . « وه شیاو » ، به زمین تخم

پاشیده گفته میشود . پس ارتا، خدائی بوده است که گوهرش « خوشه گونه » بوده است وخود را درگیتی میافشانده است ، و این تخمها را درزمین دوباره زنده میکرده است، که همه همان اندیشه سایه = تخم افکندن است . نام دیگر اشا یا ارتا یا راستی ، « ارش » است . آرش کمانگیر همان « همای خمانی » بوده است . « تیر» درفرهنگ ایران ، یکی از برجسته ترین پیکریابیهای « راستی

» است . آرش کمانگیر ، وجود خود را تبدیل به یک تیرمیکند ، و وجود خود را که« مهر» است ،

درهمان یک تیر، میاندازد ، تا سرحد ایران ، « مرز» میان توران و ایران باشد ، یا به عبارت دیگر، جایگاه « همآغوشی ودوستی میان دوملت ایران وتوران » باشد ، چون همه وجودش که مهراست، تیری میشود که درمرزمیان دوملت، فرود میآید، و خطی که دوملت راباید ازهم جدا سازد، آن خط جدائی را، تبدیل به خط تماس وپیوندوآشتی و دوستی وهمآغوشی میکند . درمورد اسفندیار نیز، دراین کتاب دیده خواهد شد که این سیمرغست که خودش، تبدیل به « تیرگز» میشود ، تا به چشم اسفندیار به خورد و تجاوزطلبی و جهاد اندیشی اورا با سیمرغیان ، تبدیل به مهرورزی به رستم کند . درفرهنگ ایران ، خدای زیبائی ، خودش تیر به دلها میانداخت، وزیبائی ( ُحسن ) ، مستقیما با تابش خود، عشق در دلها میافرید ، و مانند یونان آفرودیت که زنخدای زیبائیست از اروسEros که تولید گرعشق با انداختن تیراست ، ازهم جدا نبودند . تیرراست و راستی ، ازکمان عشق ومهر، پرتاب میشد . راستی ( حقیقت و نظم وعدالت ) ، آبستن به عشق بود . جوهر داد ( حق وعدالت وقانون) بایستی، مهرباشد، و به هم پیوند بدهد ، نه آنکه مردمان را ازهم پاره کند .
اینست که « راستی = اردا = اشه » ، درفرهنگ سیمرغی ، پیدایش زیبائی و عشق بود .

زرتشتیان، برداشت دیگری از پدیده راستی و اشه و ارتا داشتند، وگرایش به آن داشتند که آنرا بیشتر به « نظم کیهانی و قانون حاکم برکیهان» بکاهند .
ارتا یا هما یا سیمرغ یا پری ، درفرهنگ سیمرغی ، درتخم هرانسانی بود، و این تخم دراثر آبی که از ژرفا مینوشید ( کاریزی که از دریای وروکش، دریای سیمرغ به ریشه هرتخمی آمده بود ) میبالید، و سر به آسمان میافراشت، و درآنجا « خوشه = ارتا » میشد . سرو ، درختیست که ریشه هایش درپهنا نمیگسترد، بلکه در زمین ، برای کشیدن آب ، فرومیرود :
ای گل به بستان میروی، وی غنچه ، پنهان میروی
وی سرو ، ازقعر زمین ، خوش آب کوثر میکشی

این اندیشه ، صدها شکل در غزلیات مولوی به خود میگیرد . معمولا باده ومی ، جانشین آب میشود که دراین فرهنگ ،هردو ، آب شمرده میشدند
بیارساقی ازآن می که ، جام اوست ، جهان
بریز در دهن جان این دو سه محتاج
به حلق جانم ازآن می بریز، جامی چند

برآرم از چه ( چاه ) هستی ، به ذروه معراج
مسئله راستی پیدایشی ، اینهمانی یافتن بُن با بروسراست . این تخم سیمرغ درونست که باید خوشه ارتا یا سیمرغ درفراز بشود . این « پری درون انسان » است که باید « ماه آسمان »، یا سیمرغ آسمان بشود .
بیا به پیش من آ ، تا بگوش تو گویم
که ازدهان و لب من ، پری رخی ، گویاست
کسیکه عاشق روی ِ « پری من » باشد
نزاده است زآدم ، نه مادرش ، حوّ است
عجب مدار ازآنکس که مـاه مـا را دید
مسئله ، اینهمانی سربا بُن ، درتخم وجود انسانست . دراثر اینهمانی « ماه آسمان= خوشه » با « ماه درون جان = ارتافرورد » ، انسان ، غایت و کعبه و « ازخود، راست » و « ازخود ، روشن » و « ازخو، بینا » میگردد .
من آ ن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا ، درعین جانم
تراهرکس، بسوی خویش خواند
ترا ، من ، جزبسوی تو ، نخوانم

این مسئله « خود ، غایت شدن انسان است » که بنیاد فرهنگ سیمرغی بوده است . در درخت بطورکلی ، که « ون » نامیده میشود ، این برآیندها را میتوان یافت . ون ، به شکلهای گوناگون در گویش ها و زبانهای ایرانی ، دراین برآیندها بکار برده میشود .« ون = بن » هم به معنای بیخ و بُن و مبدء و اصل و ریشه است . هم به معنای تنه درخت است . هم به معنای خرمن و باغ و زراعت است، و هم به معنای « خوشه خرما » است، و هم به معنای « انتهای هرچیزوسوراخ مقعد» است ، که البته غالبا اوتروس را ( کین وگین وقین ) را درمعنای ِ« سوراخ مقعد » زشت میسازند . درسانسکریت vana به معنای « بیشه » است . ولی درتـبـری دیده میشود که بنban+ ben وvan ون ، به معنای « گره یا بند نی » میباشد که همان « قاف یا قه ف = کاب = کعبه درعربی» است . واین معنا ، درست تصویر بنیادی این جهان بینی را ارائه میدهد . چون « بند نی = قاف = کاب = کعبه » ، هم پایان وکمال یک مقطع نی ، و هم آغازو بُن پیدایش نی تازه است . و دراردو ، واژه های گوناگونی با ترکیب « بان » بجای مانده است که همه، به معنای نای هستند .بانس = نی ، بانسری = نی لبک ، بانسری بجانا = نی نواختن ، نی دمیدن ، بانسا = نی بینی ، بانکا = شنگول .
به همین علت، درخت بس تخمه ،« وَن » نامیده میشود، و به همین علت ، روان ، van+ ur نامیده میشود( که اینهمانی با – رام – دارد ) ، و به همین علت « گوش + ئور+ ون» نام گاو زمین است ،همچنین زروان zr+van ) زمان( نامیده میشود ، چون همه این ها ، هم سروبر، وهم بُن و بیخ ، هستند. هرآنی ( آن = یانه ) در زمان ، هم هسته وبرواوج است، وهم بُن وبیخ و ریشه آفرینش تازه است .

چرا« سرو»، تخم ِارتا فرورد(=اردوج)است؟
ارتا فرورد ، اصل بلندگرائی و نوزائیست
تخم یا بُن ِانسان
آمیزش ِ« ارتافرورد با بهرام» است
فروهر= سیمرغی که گوهرهرانسانیست

یکی ازنامهای «سرو» ، اردوج است، که به معنای « تخم یا زهدان ِارتا فرورد » است . ارتا فرورد، که همان سیمرغ میباشد و اینهمانی با روز نوزدهم هرماه دارد ، جزو بُن انسان میباشد( بُن انسان مرکب است از۱- سروش ۲- رشن ۳- ارتافروردیا سیمرغ ۴- بهرام ۵- رام ) . ارتا فرورد ، همان « فروهرfra+vahr» میباشد که هخامنشی ها فراورتی fra+varti مینامیدند، و دراوستا فره وشیfra+vashi نامیده میشود .« فروهر»، درواقع « تخم سیمرغ » یا « سیمرغ بالقوه » در هرانسانی بود ، واین پسوند های « ور» ، « ورتی» و « وشی » دراین سه نام ، اصطلاح بسیارمهمیست، که حاوی ِ پدیده « بلندگرائی، بالاروشی ، پروازبه آسمان یا معراج ، سرسبزی و تری و تازگی، و فزایندگی و ارتقاء و پایداری و سرکشی وشکوه وبزرگی » است .

فروهر، اصل بالاننده ، یا بالاروش یا معراجی و اصل نوزائی و افزاینده و تازه سازنده است. به سخنی دیگر، گوهر انسان ، همین« فروهر»، یا اصل بالارونده ، و بالدار(= معراج کننده ) و افزاینده و حرکت و تحول یابی و تغییر و نوآوری و نوزائی وشکوه وعظمت وبزرگی هست . گوهر انسان درفرهنگ ایران که « فروهر» باشد ، برضد تصویر ِ« انسان هبوطی » ، در ادیان ابراهیمی و درالهیات زرتشتی است. واژه بلندی که صفت سروبلند است ، و از ریشه « bereza+berez+burz» برآمده ،

صفتیست ویژه « کوه البرز» که برفرازش آشیانه سیمرغست . بلندگرای ، کسی است که میل به عظمت وبزرگی میکند . بلند نظر، کسیست که عالی همت است .
یکی از نامهای خدا ، « بـر» میباشد، که دراصل ، همین « ور» بوده است . این همان واژه ایست که شکل « بَـرَم » هم گرفته است ، چنانچه « اشه » ، « اشم » میشود، و « آپه » ، « اپم »

میگردد، یا چنانکه « بغ یا بَـگ » ،« بقم» یا « بگم » ، یا « بز» ، « بزم »، یا « سن » ، « صنم » میشود . و معنای اصلی « برم » ، شاه بابک است، که به آن شجره ابراهیم نیزگفته میشود . شاه بابک ، آمیزش سیمرغ ( = شاه ) با بهرام ( بابک = پابغ = خدای پادار) است . درواقع « برم » ، همان جمسفرم یا شاهسفرم یا مهرگیاه یا « بهروج الصنم = بهرام + سیمرغ » است . پس « و

ر= بـر= برم » ، بُـنیست که زمان وانسان و گیتی، ازآن میروید و همان « درخت بس تخمه » یا « وَن » ازآن پیدایش می یابد . اینست که واژه « ور» یا « برم » یا « ورم » ، معانی بسیارگسترده و ژرف دارد .
ازاین رو به گیاه بطورکلی، و به درخت انار به خصوص « اورور urvar=ur+var» گفته میشود . نام درخت انار، بنا بر تحفه حکیم موءمن ، « روان » است که urvan= ur+van باشد . زمان که زروان باشد zrvan=zr+van است . پیشوند « زر» ، تخم و خوشه (واس = بس تخمه ) است، و « ون » درخت میباشد( که سرش ، اینهمانی با بُن دارد ) . پس زمان ، همان درخت بس تخمه است که میروید وبه پیش و به فراز میبالد . درفراز درخت ، « بار وبر» هست که همان « ور» است و « برگ » هست که ازهمین « ور» ساخته شده است و« برگvarg = ولگ » که ازهمین « ور» ساخته شده ، به معنای زهدان زاینده است ، ازاینرو با « بینش و روشنی » اینهمانی داده میشود ( توتیای چشم شمرده میشود ، یا مالیدن برگ این درخت ، کور را بینا میسازد ).vargomand به معنای « دارای شاخ وبرگ بسیار» است . « برومند» که varomand میباشد، هم به معنای « آبستن »، و هم به معنای « مثمر= با ثمر» است . فردوسی گوید:
به همین علت به موی بدن « ورس » گفته میشود که ازهمین ریشه «ور» ساخته شده ، و به سرو نیز« ورس » گفته میشود، چون اززمین که « تن » است میروید . گیاهان درفرهنگ ایران ، اینهمانی با « مو » دارند . همچنین به تنه درخت maatak-var گفته میشود، که به معنای « زهدان مادر» است . به تنه درخت و بلندی قامت انسان ، « برز» هم گفته میشود. برشدن، به معنای برخاستن است . این واژه های « ور» و « ورت » و « وشی » معنای « گشتن و گردیدن یا تغییر بسوی بالا و بلندی » داشته اند . و نام سیمرغ، هم « ارتا خوشت » و « ارا وشت » وهم « ارتافرورد » است . « فرورد »، همان پیشوند « فروردین » است و « پروردگار» ، نام ویژه سیمرغ بوده است ، چون اوست که « پر+ وَرت » است . اوست که فرامیبالاند و نو وتازه میکند و ازسرزنده میکند ، واصل

نوزائیست . ازاین رو بود که سغدیها به گوریا قبر، پرورت کده parvart-kate میگفتند . چون این ارتا فرورد، یا سیمرغست که همه را بسوی آسمان ( کات= کله وجمجمه ، چکاد = سه کهت = سه منزل آخرماه ) پروازمیدهد .
و ازآنجا که فروردین یا ارتافرورد ، نوزاینده و اصل رستاخیزنده بود ، « بهار» بود . نامهای بهار که « ون گراو + ون هره » باشد( یوستی ) ، هردو به معنای «نای به » هستند، که نام سیمرغند . و به همین علت سغدیها به بهار، « ورته warte» میگفتند . پرورت parwart که « فرورد » باشد، دراصل pari+ warta بود . این نشان میدهد که این تحول و گشت و تغییریست که « پری = سیمرغ = عشق » میدهد .

درگزیده های زاد اسپرم ، بخش ۳۰ درباره « فروهر» میآید که « فروهر، بالاننده است و « کاراو – فروهر- اساسا سه است . ۱- رویانیدن ۲- افزودن ۳- پائیدن . رویانیدن ، چنان است که دست و پای و دیگر اندامهای حرکتی را به وسیله رویش ، پدید آورد . افزودن ، آن است که آن اندازه همی افزاید تا به حد کمال رسد. پائیدن ، آنست که اندامها را به استواری درحد وجای خویش نگهدارد » . این روایت از« فروهر» ، برداشتیست که با الهیات زرتشتی، سازگارساخته شده است . ودر حقیقت ، «پائیدن »، معانی ِ « پایدارشدن و جاودانگی یا خلود ، و همیشه سبزو ترتازه و نو بودن»

را داشته است . درخویشکاریهای فروهر، این سه تا یکتائی او، نگاهداشته شده است . درواقع ، « ور» یا «ورت » که ریشه همان واژه « بـالـیـدن » و« بـال » است ، همیشه « سه + ور یا سیور » است . همانسان که درخت ،۱- بیخ وبن + ۲- تنه درخت + ۳- شاخ وبرگ وبر است( سه تای یکتاست) ، مرغ هم، دارای دوبال و یک تنه درمیان است که دوبال ازآن میرویند( سه تای یکتاست

) . همچنین مـاه ( چنانچه دربندهش میآید ، و دراین کتاب بررسی خواهد شد ) دارای سه بخش ومرکب ار سه ایزد است . به همین علت درادبیات ما گفته میسود که « ماه ، سپر است » . ماه یا سیمرغ ، سپریست که جان را از گزند ، نگاه میدارد( سیمرغ ، خدای قداست جان وطبعا سپراست ) . درکردی ، به عقاب که شهبار( باز= وای = وای به = سیمرغ ) باشد، « سپر» گفته میشود .

درآلمانی به سرو، Zypresse گفته میشود که رد پای « سه + پر، سه +ور» را بخوبی نگاهداشته است . اینها همه بیان همان سیور، سه ور، سه بر ، سه پر است . به شـبـدر( شب + در= تخم شب= تخم سیمرغ یا آل )، که حندقوقا باشد ، چون سه برگ دارد ، درکردی « سی وه ره » گفته میشود که همان « سیوره » باشد . حندقوقا ، انده کوکا استT و به معنای « تخم ماه» است .تخم ماه ، درخودش ، سه تای یکتاست ، به عبارت دیگر، اصل عشق و پیوند است . آفریده که

تخم ماه باشد ، برابر با آفریننده است که همان سیمرغ یا هماست . به همین علت به سرو، که « ارد+وج » ، تخم و زهدان ارتا یا سیمرغ است ، نیز« سیور» گفته میشود( فرهنگ گیاهی ماهوان ) . همچنین در زبانهای کردی و سغدی و پشتو ، به « سایه » ، سیور گفته میشود ، چون سایه

سیمرغ ، درست همان تخم سیمرغ بوده است، که به زمین افشانده میشده است، و ازان، زمین، پیدایش می یافته است . به همین علت ارتا که هما باشد ، سایه اش ، زمین بوده است، که معرب واژه « ارتا » ، « ارض » و درآلمانی « Erde» است، و درانگلیسی « earth » است . ارتا، خدای آسمان ، خودرا فرو میافشاند و زمین میشود ، تا سرو وجودش بروید و با زاززمین ببالد، و ازسر، ماه آسمان گردد . این یکی بودن « فرازوفرود ، سروبُن ، بینش درفرازو باززائی و جاودانگی درفرود » درهمان تصویر« سروبلند» بازتابیده میشود.
تو میدانی که « جان باغ ما » ، اوست
مبادا « سرو جان » ازباغ ما ، کم

برپایه این فرهنگ است که درسایه سرو، خفتن یا نشستن ، چیزی جز، تخم ماه یا هما شدن نبود ، و دراثر کاشته شدن تخم ماه یا « سایه هما = سیور= تخم ماه » بود که انسانی میروئید که سروی بلند میشد که درفرازش ماه با شکوهی بود که سرچشمه روشنی و بینش میگردید .
تو به صفت ، سروچمن ، من به صفت ، سایه تو
چونک شدم سایه گل ، پهلوی گل خیمه زنم
صد هزارگل صد برگ زخاکم روید
چونک درسایه آن سروگلستان ، میرم
گل یکصد برگ(R.centifolia )، گل روز دین ، روز۲۴ هرماهیست ، که گل سرخ میباشد

که اینهمانی با سیمرغ دارد . ازجمله نامهای سیمرغ ، گلچهره ، گل کامکار، گلشهر است.
بیا ای « سرو گلرخ » سوی گلشن
که به ازسرو ، نبود سایه بانی
و حافظ شیرازی ، همآوازبا مولوی گوید :
گلعذاری زگلستان جهان ، مارا بس
زین چمن ، سایه آن سرو روان، مارابس
تا بو که یابم آگهی ، از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق ازهرطرف ، برخوشخرامی میزنم

مرا سـایه هُـما ، چـندان نـوازد
که گوئی ، سایه او شد، من، هـُمـایم
مولوی

چرا ، ُهما ، سایه ِمولوی میشود ؟
چرا،سیمرغ،سایه هرانسانیست؟
ایستادن سیمرغ برتارک سررُسـتم
یا انـداختن سـایه برسررسـتم
برای پیروزشدن براهورامزدا
برای درک مفهوم « سایه » درغزلیات مولوی
باید داستان جنگ اسفندیارورستم درشاهنامه رابررسی کرد
این جنگ، جنگ« ا هورامزدا» با « سیمرغ » است
این اهورامزداست که ، « جهاد دینی » را به ایران میآورد
وسیمرغ ، که فرهنگ اصیل ایرانست، برضد ، جهاد دینی است. بهره ای ازاندیشه فرهنگ سیمرغی ، درمنشور کوروش کبیر، بازتابیده شده است
پس ازشکست رستم ازاسفندیار

سیمرغ ، بیاری رستم میشتابد
و پرخودرا ، برفرق سر رستم میمالد
وسپس « برفرق سر رستم، می ایستد »
این همان پدیده ایست که سپس بنام « سایه انداختن هما » مشهور شده است. ازاین رو باید این بخش داستان را درشاهنامه ، دقیقا بررسی کرد
« سایه افکندن » ، به معنای آنست که
« سیمرغ ، جُفت رستم میشود»
واین سیمرغست که درشاهنامه
بفرمـود، تا رفـت رُسـتـم، به پیش
بمالید برتارکش ، پرّ خویش
تارک سر، بهمن است

درک آنچه را مولوی « سـایـه » میخواند، برای شناخت اندیشه های او، وادبیات ایران، وجنبش عرفان درایران ، ضروریست ، چون « سایه» ، یکی از « مفاهیم کلیدی» غزلیات او، وفرهنگ سیاسی ایران است . با درک داستان جنگ رستم و اسفندیار، و بیاری رستم شتافتن سیمرغ، و مالیدن پرخود بر تارک سر رستم ، وسپس ، ایستادن فرازسررستم،میتوان معنای « سایه » را در

ژرفایش فهمید . چون « سایه افکندن» برسر رستم ، به معنای « جفت شدن و یارشدن و اینهمانی یافتن سیمرغ با رستم » بوده است . مالیدن پربرتارک سر، که اینهمانی با بهمن ، بُن جهان وانسان دارد ، و ایستادن « هما براین تارک » که « جفت شدن هما با بهمن » است، بیان اینهمانی یافتن رستم با« بُن کیهان و بُن زمان » است . اینکه هما یا سیمرغ، برسر کسی سایه میافکند، به معنای آنست که هما یا سیمرغ ، به او « حقانیت به حکومت کردن میدهد » . درپس این تصویر، چه اندیشه بنیادی سیاسی موجود بوده است ؟ این تصویر، بیان آنست که ملت ایران ، چگونه حکومت

ی را می پسندیده است، و سزاوار حاکمیت برخود میدانسته است ، و ازچه حکومتی و حاکمی، سلب حقانیت میکرده است ، وازحکومتی که حقانیت خودرا نزد ملت ، از دست بدهد ، ولو « مشروعیت » هم داشته باشد، باید سرکشی کرد .
سیمرغ ، خدای مهر، یا به عبارت دیگر، اصل آمیزش با انسان است ، و با هرانسانی بدون اس

تثناء ، جفت و یارمیگردد . سیمرغ ، فرقی میان موءمن وکافر، نمیگذارد، چون او همه را به کردار« جان» می بیند و او ، مجموعه همه جانهاست ، او « جانان» است. « یـارشـدن »هم ، معنای « جفت شدن » را دارد و ما آنرا دیگر با معنای اصلیش بکارنمی بریم . .درفرهنگ ایران، خدا، یـارانسان میشود ، نه به معنای « تشبیهی» امروزه آن ، بلکه به معنای « آمیختن و جفت شدن واقعی خدا با انسان » . این پدیده ، بنام « سایه افکندن ُهما یا سیمرغ » برسر انسان ، مشهورشده ، ودر

درازای زمان، که معنای اصلی سرکوبی شده ، هم این تصویر و هم عبارت سایه افکنی ، شکلی افسانه ای وخرافه آمیزپیدا کرده است .
سیمرغ ،« خوشه تخمها ی جان » بوده است ، و سایه چنانکه دراین بررسیها دیده خواهد شد، دراصل، به معنای « تخم سیمرغ » است . سیمرغ ، تخمهایش را فرو میافشاند، و در« تن هرانسانی» که به معنای زهدان است ، تخم سیمرغ ، کاشته میشود، وبدینسان ، سیمرغ درسایه افکندن ، « انسان راِ آبستن به خود که خداست » میکند، و این اصل آبستنی ، یا دوگیان ، دوجانه بودن را « بهمن»مینامیده اند ، که به معنای « تخم درون تخم ، مینوی مینو » هست . خدا، سایه هرانسانی میشود . تخم خدا درانسان میروید و میشکوفد، و اصل روشنی و بینش میگردد . بدینسان ، سایه افکندن سیمرغ ، به معنای آنست که خود ِ انسان را ، سرچشمه بینش و روشنی میکند .سیمرغ هرکجا که سایه افکند ، آنجا آباد میگردد و روشنی و بینش درآنجا پیدایش مییابد .
این « جفت بودن خدا و انسان باهم » ، یا « یاربودن خدا و انسان باهم » ، «پری » هم نامیده میشده است ، که همان واژه « pair انگلیسی و « پارPaar آلمانی است . دراین پیوند، درتن انسان ، سیمرغ که مرغ چهارپرباشد( چهارنیروی ضمیرانسان ) با آرمئتی ، زنخدای زمین که تن انسان است ، باهم جفت میشوند و زناشوئی میکنند ( sich paaren). بدینسان انسان، موجودیست که فطرتا ، جفت است ، به همین علت به انسان ، « مردم = مر+ تخم » گفته میشود، و سپس

الهیات زرتشتی آنرا « َمرَتَ+ تخم » کرده است . پیشوند « مر+ مار» در واژه « مردم » ، به معنای « جفت » است .. چنانکه در انگلیسی « ماری to marry» و درکردی « ماره »، به معنای زناشوئی کردن است .« مردم » که انسان باشد ، به معنای « تخم آفریننده ، تخم نو آفرین ، اصل شادی merry » است ، چون جفت بودن ، هم اصل آفرینندگی و هم اصل شادی شمرده میشده است

. دراین جستارها این موضوع بیشتر ، گسترده خواهد شد . خدای ایران ، « مرسپنتا + مار سپنتا » هم خوانده میشده است . این واژه به « مار» هم اطلاق میشده است ، چون ازدید آنها ،« مار» ، جانوری بوده است که نیروی نوآفرینی و رستاخیزنده درخود دارد، و بدین علت ، پوست میاندازد . ما امروزه « مار» را از دیدی که الهیات زرتشتی به ما القاء کرده است ، می بینیم . و درقرآن ، شیطان ، همان ماراست که درالهیات زرتشتی ، اینهمانی با اهریمن یافته بود . کردها به انسان « مه ر

ی = مه رو» میگویند، و این بهترین گواه برآنست که « مردم » ، « مر+ تخم » است ، نه « مرت + تخم » . انسان را « تخم میرنده » خواندن ، برای گرفتن اصالت وارج ازانسان بوده است .

انسان، وجودیست،« ُجـفـت »
به عبارت دیگر،فطرت انسان، «عـشـق» است

هم خدا وهم انسان ، در نخستین تجربه های ایرانیان ، « گوهر ِجفتی » داشتتند . تصویر« جفت بودن »، و برآیندهائی را که این تصویر، هزاره ها در ذهن ها داشته است، ما فراموش ساخته ایم ، و طبعا بدون یاد آوری ازاین تصویر، و بسیج سازی برآیندهای آن ، نمیتوانیم فرهنگ اصیل ایران، وهمچنین غزلیات مولوی را درک کنیم . این تصویر« ُجفت بودن » را نباید به یک تصویر« جنسی+ شهوانی» کاست ، بلکه این تصویر، یک تصویر انتزاعی و کیهانی و کلی است . جم که « بُن

انسانها » شمرده میشد ، « ییما » نامیده میشد، که به معنای « تواءمان» هست، که سپس به مفهوم « دوقلوو همزاد » ، کاسته شده است . نه آنکه جم و جما ، « دو انسان جدا ازهم باشند که فقط هنگام زاده شدن ، دوقلوبوده اند » ، بلکه خود جم ، و خود جما ، در گوهرخودشان هرد

و ، « تواءمان یا جفت » بودند. گوهر وسرشت انسان یا خدا ، ُجفت( یوغ = یوگا) است . « مردم » که انسان باشد « =مر+ تخم » ، یک تخمست ، و چنانکه هرتخمی ، دارای سپیده و زرده است ، او هم در درونش وگوهرش ، تواءمان است . اساسا واژه « همزاد» نیز معنای دوقلوی مارا نداشته

است ، بلکه معنای « جفت » را داشته است . تصویر « تواءمان » از دید این فرهنگ ، « آمیزش دونیروباهمست، که بیان « اصل عشق » میباشد ، و طبعا، چنین گوهری ، « اصل آفرینندگی ، و پیدایش نیرو، وآفرینش ِ روشنائی و بینش وزیبائی وشادی وجنبش شمرده میشد » . البته چنین

تصویری ، اصالت را درخودِ گوهر هرجانی درگیتی میدانست ، وطبعا ناسازگار با « تصویر الاه ِ خالقی بود » که گیتی را فراسوی وجود خودش ، خلق میکند . دراین صورت ، هیچ چیزی، غیر از او، « اصل خلاقیت» نیست . دراندیشه « خلاقیت » ، خلاقیت ازاصل خلاق ، انتقال داده نمیشود ، ولی در اندیشه « آفرینش » ، نیروی آفرینندگی آفریننده ، به آفریده ، انتقال داده میشود ، و همانند مبدء واصل ، آفریننده است . اینست که گستره جهان جان ، همه ، آفریننده و اصیل هستند .
به عبارت دیگر، با پیدایش چنین تصویری از« خلاقیت انحصاری »، تصویر جفت بودن هرجانی و

هرانسانی ، سرکوبی شده و حذف و تبعید میگردد، و زشت ساخته میشود ، و به تصویر شهوانی و جنسی ِناب ، کاسته میگردد . درحالیکه ، فرهنگ ایران ، هرجانی را ، دراثر قبول اندیشه « جفت بودن گوهر هرجانی» ، اصل آفرینندگی میدانست . هرجانی و هرانسانی را ، اصیل وسرچشمه ِ « خود آفرینی و خود زائی و خود روئی » میدانست .

« جم = ییما » ، دراصل، به معنای « دوچیزجدا ناپذیر ازهمند » ، فرد ِ انسان درگوهرش ، « یوغ = جفت = یوگا= وصال و عشق وجشن » هست . به عبارت آنها ، خدا (= سیمرغ )، سایه هرانسانی بود. واژه ِ« سایه » ، که درپهلوی ودراوستا « سایاک و سی ور» باشد ( ودرمقالات آینده، بطورگسترده، بررسی و بازنموده خواهدشد) به معنای « تخم سیمرغ یا تخم ماه » است، که ازدرخت همه تخمه، افشانده میشود ، و در« زمین تن انسان » ، کاشته ، و « گوهرپنهان انسان»

میشود . به این علت ، هرانسانی ، سایه دارد . هرانسانی ، آبستن است و خدا که جنین درشکم اوست ، سایه اوست . سپس که این جهان بینی و تصاویرش، سرکوبی وفراموش ساخته شد ، این اصطلاحات ، شکل خرافی پیدا کردند . اینست که هرانسانی ، جفت، یا یوغ یا یار ِ خدا ( = سیمرغ = هما ) است . دریک اصطلاح ، انسان همیشه به خدا، یا به حقیقت، یا به بینش، ویا به

حق ،« آبستن » است . دراصطلاح دیگر، هما ، سایه هرانسانی است، و این سایه ، هیچگاه ازاو جدا نمیشود، و انسان نمیتواند از سایه اش بگریزد . این سایه یا تخم که درانسان بروید ،انسان ، خودش ، اصل روشنی وبینش میگردد . او میتواند با نورخودش و با چشم خودش ببیند . خوب دیده میشود که « سایه» دراین فرهنگ ، یک پدیده گوهری هرانسانی شمرده میشد . درحالیکه در ذهن ما، دراثر نوری که ازخارج ما ( ازخورشید … ) به ما میتابد ، ما، « سایه پیدا میکنیم » ، وسایه ، عرضی و فرع بروجود ماست ، و « به خود خودش، وجودی ندارد » . برای ما ، سایه ، دراثر تابش

نورخورشید، یا سرچشمه روشنائی دیگر، در پس یا پیش یا کنارما، پیدایش می یابد، و جزو گوهر ما نیست، و هنگامی ، خورشید ، یا نورافکنی نباشد، سایه ای هم ازما وجود ندارد . همانسان که افکارو عقاید ما ، سایه هائی هستند که دراثر تابش نورمحمد یا عیسی یا موسی یا اهورامزدا یا افلاطون و ارسطو ویا هگل و مارکس … به ما درکناروجود ما، پیدایش می یابند ، و هنگامیکه ای

ن گونه سرچشمه های نور، به عقل و تجربه ما نتابند ، ما بی سایه ( بی دین و بی فکر) میشویم ! اینست که مفهوم سایه ما ، با سایه دراین فرهنگ ، بکلی فرق دارد . دراین فرهنگ، هرانسانی ، سایه دارد. سایه، جفتِ وجود انسانست.این بود که بُن انسانها که جم باشد، درگوهرش « جفت = ییما = تواءمان » بود . مثلا ، نام سیمرغ ، « خواجه » بود . خدا ، خواجه بود . چون خواجه ، پیکریابی همین اندیشه « جفت » است . « خوا»، تخم یا نطفه نرینه است، و « جه = زه » ، زن و زهدان است . خواجه بودن ، بیان « نرماده بودن » ، هم نر وهم ماده بودن است . اصل خود زا ، هم خودش ویس است وهم خودش رامین ، هم خودش ، لیلی است و هم خودش مجنون . هم خودش گلچهره است، و هم خودش ، اورنگ است ، هم خودش صنم است، و هم خودش بهروز.

« خواجه بودن » ، معنای « اصالت و مستقل بودن ذات » را داشته است . همین اندیشه است که در غزلیات مولوی میآید، و درهمین راستا ، فهمیده میشود . وقتی تو، این هردوباهم هستی ، آنگاه خودت ، میزان و معیار خودت هستی . خودت ، ترازو وواحد سنجش خودت هستی ، و نگاه به این و آن نمیکنی، که ترا کافر میخوانند یا موءمن میدانند . به همین علت ، « خواجه »، لقب و صفت

متعالی و خداوندانه شمرده میشده است، وبه هیچ روی ، معنای « مخنث » را که « نه زن و نه مرد » است ، نداشته است . کسیکه « خواجه » است ، وجودی « آزاد » است . « تهمتن = تخم + تن » هم همین معنارا داشته است . رستم ، هم تخم ونطفه است، و هم زهدان ( = تن ) است، پس « آزاده » است .
همانسان ، خدا را که « دیـو » می نامیدند ، همان واژه « دوا dva » است ، که هم به معنای جفت( =هردو باهم ) ، و هم به معنای « خدا » هست . چون الهیات زرتشتی، برضد این اندیشه بود ، خدا بدین مفهوم که « دیو » نامیده میشد ، زشت و پلشت ساخته شد .این یک تصویر انتزاعی بسیار ژرفی است که کاستنی، به « مفاهیم روشن » ما نیست ، که در بُن ، برضد ابهام ambiguity است (پیشوند ambos درواژهambiguity همان «انباز»و «همبغ » ایرانی است که دوتاباهم باشد، واین دوتائی در نظرما، که اولویت به روشنی ناب میدهیم ، ما را دچار اشتباه میکند . ازجمله این گوهر جفتی انسان که ، پیدایش گوهر خدا دراو بود ، « جفت بودن هر تجربه ای ، هراندیشه ای ، هرکاری ، هر بینشی ، هرخواستی درانسان» است. این ویژگی انسان ، یکرا

ست به پدیده « تـراژدی انسانی » میکشد که فقط در چنین فرهنگی ، قابل فهم و احساس است . همچنین « تفکر دیالکتیکی » ، درست درفضای این فرهنگست که اندیشیدن طبیعیست.
سراندیشه « جفت بودن» درهمه پدیده ها گسترش می یافت . ازجمله پدیده ها ئی که فوق العاده اهمیت دارد ، دو پدیده « روشنی» و « بینش » هستند، که دراین فرهنگ ، باهم « جفت یا یوغ » بودند( نه دو پدیده دشمن باهم ). « چشم » ، تنها چیزها را نمیدید ، بلکه آنهارا « روشن هم میکرد » . ما تجربه کاملا متضاد با این فرهنگ داریم . برای ما ، خورشید یا سرچشمه نوری،

باید این چیز را روشن کند ، تا چشم ما، بتواند آنرا ببیند . این اندبشه با الهیات زرتشتی آمد . برای فرهنگ زنخدائی ، درست ، بینش ، پس از روشن سازی نمی آمد ، بلکه این دوپدیده، درگوهر، باهم جفت بودند .ازاینرو آنها به ماه وخورشید هم، « چشم» میگفتند( نه به معنای تشبیهی ) . ماه وخورشید ، هم روشن میکردند و هم میدیدند . هم سرچشمه روشنی، و هم سرچشمه بینش بودند. ازآنجا که برای چشم انسان هم چنین میاندیشیدند ، بدین اندیشه میرسیدند ، که

هرانسانی خودش باید با نورخودش ، پدیده هارا ببیند ، نه با نور دیگری . واین اندیشه ای بی نهایت بزرگ ، و اصل آزادی فردی است .
ما این حرفها را، فوری زیر مقوله « تشبیهات شاعرانه » میبریم ، و راه خود را به درک روش تجربه آنها می بندیم . برای آنها ، آب ، هم روشن بود، و هم اصل بینش بود . ازاین رو هست که « چشم » و « چشمه » یک واژه اند . یک تخم وقتی میروئید ، همان لحظه که پیدایش می یافت ، هم روشن میشد و هم دیده میشد . این بود که « نور وچشم » برای آنها ، پدیده های جفت بودند . این جفت بودن « روشنی » و« بینش » ، ریشه درمفهوم «اصالت انسان» داشت . ودرست ادیان نوری ، نور را از چشم، جدا میساختند . « یکی» ، نور را به پدیده و تجربه ، می تابد، و آنگاه انسا

ن، میتواند آن پدیده یا تجربخ را با چشمش ببیند . درهمه تئوریهای روشنفکری ، کنونی نیز این « پیش فرض » ، پوشیده موجود است ، و بدیهی گرفته میشود . با افلاطون و تئوری غارش ، این اندیشه ، درفلسفه نیز رایج در بازار فکر شده است . فیلسوف ، مانند رسول ونبی درادیان نوری ، رسالت روشن کردن دارد ، تا زندانیان درغارو ظلمت ، بتوانند پدیده هارا ببینند . این ادعاها ، درفرهنگ ایران ، دراثر همان « جفت گرفتن نوروچشم » ، پوچ و بی اعتبارو بی معنا بود . همین

اندیشه « جفت بودن نور و چشم» بود که گوهر تفکرات عرفا را درایران، معین میساخت ، هرچند که این جفت بودن ، دیگر، به کردار ِ پیشفرض، بازشناخته نمیشد . در غزلی مولوی ، این اندیشه جفت بودن نور و چشم ، و« شناخت خدا یا حقیقت را بدون واسطه » نشان میدهد.
درآغاز « خدا » را « معنای جهان هستی » میداند، و اسما را ، فقط بهانه شناخت اوهستند .ولی بلافاصله میگوید که هارون ، بدون آنکه موسی ( کلیم ) معجزه عصا یا ید بیضا را بکند ( بدون اسم ها ) موسی را میشناخت . چشم ، نور را مستقیم می بیند . اینست که مولوی درغزلیاتش بسیار دم ازآن میزند که باید ، پیش خورشید ، برهنه شد ( واسطه ها را دورانداخت) تا انسان بتواند در دریای نور شنا کند .
چو اوست « معنی عالم » به اتفاق همه

بجز به خدمت « معنی» ، کجا روند اسما
شد ، اسم ، مظهر ِ معنی که « اردت ان اعرف »
و زاسم یافت فراغت ، بصیرت عرفا
ولی عارف برای شناخت معنای جهان، نیازبه اسم و واسطه ندارد
کلیم را بشناسد به معرفت ، هارون
اگر عصاش نباشد ، و گر ید بیضا
چو « نور» گفت خداوند خویشتن را « نام »
غلام « چشم » شو ، ایرا زنور کرد چرا
ازاینکه « الله نورالسموات والارض » بهره میبرد و درست ازهمین آیه که الله ، نوراست ، نتیجه برپایه « جفت بودن چشم ونور» و برضد « واسطه و پیامبری » میگیرد .
تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و ، همیشه روز ، رسواست
معیار قرار دادن چشم درشناخت حقیقت در عرفان ، ریشه درهمین تصویر « جفت بودن یا یوغ = یوگا = جوک » قرار داشت . درمیان ِ چشم و بینش، هیچ شکافی وفاصله ای و خلاء ای نیست . اینست که مسئله عرفان ، « دیدن ُحسن، یا روی محبوبه » اساس شناخت است ، نه « ایمان به قرآن و به محمد و به …. که
با گوش و با منقولا ت، سروکار دارد» .

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست
یکدست،جام باده( سیمرغ) ویکدست،جعد یار( مووگیس=سیمرغ)
رقصی چنین ، میانه میدانم آرزوست
این تجربه جفت بودن نور وچشم ، بینش و روشنی، یک تجربه استثنائی و تنها نبود، بلکه درهمه گستره ها ، پراکنده وپخش بود .انسان درهرتجربه ای ، درواقع ، دوتجربه جداناپذیر و جفت باهم دارد ، و درهیچکدام ازتجربیاتش نمیتواند، این دو بخش را ازهم پاره کند، و یکی را نابود کند و دیگری را نگاه دارد . ۱- یکی تجربه از« آنچه هست » و ۲- دیگری ، تجربه ای دوپهلو از الف =« آنچه

، هست می نماید ، ولی نیست » ، و ب = « ازآنچه نیست می نماید ، ولی هست » . این تجربه دوپهلو و دو رویه ، همان « سایه » میباشد که جفت ویا یوغ، با تجربه از« آنچه هست » میباشد . به عبارت دیگردراین جهان بینی ، هرچیزی ، سایه ای دارد، و سایه اش ، جفت جداناپذیر ازآنچیزهست . این یک اندیشه انتزاعی ِکلی بود که به این شکل بیان میشد . ما امروزه با مفهومی که از سایه داریم ، و درست درجهان نگری که ِ ضد این جهان نگری است ، پیدایش یافته ، این

اندیشه را مخدوش و مشکوک میشماریم . جهان نگریهائی که ازاولویت روشنائی ، پیدایش یافتند ، این « جفت بودن گوهری تجربه را درانسان » نمی پیذیرند . آنها میکوشند که تجربیات انسان را « بی سایه » سازند . آنها میکوشند که « آنچه سایه است» ، بی ارزش و بی اعتبار سازند . برای مثال ، مسئله سکولاریته امروز، با همین تجربه سایه ای کاردارد . دربرخورد با همین تجربیات سایه ایست ، که « آنچه از یکسو، به کردار- گـذر- تجربه میگردد ، ازسوی دیگر، به کردار – تحول و افزایش

و رویش – تجربه میگردد . ازیکسو، تجربه ازدست دادن و ربوده شدن درکاراست ، و ازسوی دیگر، تجربه رویش و افزایش و شکوفائی درکاراست . یکی، گذر می بیند ، دیگری تحول . یکی « فنا» می بیند ، دیگری « نوشوی وفرشگرد ». درحالیکه درانسان ، همزمان باهم ، « این تجربه گذر، با تحول » ، جفت « تجربه واقعیت =آنچه هست » میباشد . با اولویت یافتن اندیشه روشنائی ، این جفت،

که درواقع « سه گوشه ایست » ، ازهم پاره ساخته میشوند . آنگاه یکی ازاین تجربیات، وجود مارا فرامیگیرد . مثلا آنچه« زمان گذرا یا فانی ، خوشی گذرا ، سعادت گذرا ..و بالاخره آنچه دنیوی خوانده میشود »، گرانیگاه تجربیات ما میگردد. ما درهرخوشی، فقط گذرش وفنایش را درمی یابیم ، نه تحول و دیگرگونه شدگی و افزایش را .هنوزشیرینش را نچشیده ، تلخی فنا، خوشی را زهرآلود میکند . دراینصورت نیاز به سعادت اخروی داریم ، تا چنین غایتی ، ارزش و معنای به زندگی گذرا بدهد . کاهش زندگی، به « درک گذرها و گذشتنی ها » ، بی ارزش ساختن زندگی در گیتی است . دراین صورت ، بقا درفراسوی گیتی است که معنا و ارزش به این زندگی گذرا میدهد . درست ، آنچه میگذرد ،« هستِ نیست » است . آنچه میگذرد ، چیزیست که درظاهر، بسیار ارزش دارد ، ولی درباطن ، بی ارزش است . آنچه در ظاهرهست، درباطن ، نیست . اینها ، نیستند ، ولی هست مینمایند . وجودی هستند، که عدمند . ِمهری هستند که کینه اند . نعیمی هستند که دوزخند. شیرینی درظاهرهستند که درباطن ، تلخند . درظاهر زندگی، و درباطن ، مرگند .درظاهر،

زیبا و درباطن ، زشتند . آنچه میگذرد ، هستی است که بخودی خودش ، بی ارزش و بی معناست، تحول وافزایش نیست ، بلکه فقط فناست . چیزیست که انسان دوست میدارد ، ولی باید به آن پشت کند . گیتی ، فانی، یعنی گذراست . آنچه هست ، ازخودش بقا و دوام ندارد ، و آنچه بی دوام است ، بی ارزش است . درحالیکه ، همین تجربیات سایه ای ، پهلوی دیگری هم دارد . و آن پهلو، تجربه چیزهائی است که هرچند به ظاهر نیست مینمایند ، ولی هستند . امیدهائی و

آرمانهائی و روءیاهائی ازچیزهائی که امروز نیستند ، ولی فردا یا پس فردا ، واقعیت میشوند . و واقعیت هائی که امروز برکرسی قدرت نشسته اند ، همین واقعیتها وهست ها ، فردا ، جزو افسانه ها و گذشته ها و فراموش شدنیها میگردند . ازسوئی دیگر، « خوشیهای در آنی که میگذرد» ، مانند تجربه آبیست که درخت وجود انسان را شکوفا و رویا میسازد ، با آنکه محووناپیدا میشود . « گذرو گشت ، فنا نیست » ، بلکه « تحول »است . یکی دراثر یک پهلو ازتجربیات سایه ای ، درگذر، فنا می بیند ، و دیگری دراثر دیدن پهلوی دیگر از تجربیات سایه ای ، تحول و امید پیشرفت و روءیای نوآفرینی دارد .
درغزلیات مولوی ، برعکس جهان نگریهائی که بر اولویت روشنی ، استوارند ، این تجربه « سایه » ، ژرفائی گسترده می یابد . پدیده « خیال » در غزلیات مولوی، درست بیانگر این تجربه « سایه » است . هم « آنچه هست می نماید ، ولی نیست » ، سایه است، و هم « آنچه نیست می نماید

، ولی هست » ، سایه است . اینست که « خیال » ، در گوهرش دوپهلو است . مثلا برای مولوی ، آنچه دردهان مردم ، « خود » ، نامیده میشود « چیزی است که خود می نماید ، ولی خود نیست » . و درست « بیخود » ، « آنچیزی که نیست می نماید ، ولی درست همان خود هست » . برای مولوی ، آنچه را« دین و شریعت و عقل » می نامند ، آنچیزهائیست که «هست گرفته اند »، «به حقیقت گرفته اند» ، ولی نیستند، و « ضدحقیقت، یا بی حقیقت اند» . و « عشق » و جان ، مولوی ، نقش فوق العاده بنیادی را بازی میکند .
گرانیگاه زندگی انسان، در مسائل اجتماعی و سیاسی و اخلاقی و دینی ، درست درهمین « تجربیات سایه ایش » میباشند . این تجربیات سایه ای هستند که « همه را به خود میکشند » . انسان همیشه گرداگرد این تجربیات سایه ایش ، طواف میکند ، ولو آنها را هم مسخره کند و بی ارزش بشمارد وحتی انکارکند . سیاست و اجتماع و اخلاق و دین ، درست گرداگرد همین « تجربیات سایه ای» میچرخند . روءیا ها ، امیدها ، غایات و هدفها ، و آرمانهای او، آینده نگریهای او ، همه جزو « تجربیات سایه ای او » هستند . انسان امروزه ، با اولویت دادن به روشنی در دین و فلسفه اش ، ازسایه خودش ، از سایه حقیقت خودش ، ازسایه خدای خودش هم میگریزد . انسان ، میخواهد فقط « خود روشن ، حقیقت روشن ، خدای روشن ، دین روشن ، عقل روشن، اندیشه روشن ، معیار روشن ، روش روشن … » داشته باشد . انسان، ارزش واعتبار به آگاهبود ، به خود ، به برونسو ، به واقعیت میدهد ، و پشت به « بخش بیخود ، به درونسو ، به آرمان و روءیا وخیال میکند وآنهارا فرعی و حاشیه ای و بی اعتبارمیشمارد .
در غزلیات گوناگونی ازمولوی دیده میشود ( درمقالات آینده خواهد آمد ) که مولوی سایه را درهمان راستای فرهنگ ایران ، «جفت گوهری وجود انسان » میداند . بدون دانستن این زمینه فکری درفرهنگ ایران ، غزلیات مولوی ، کژ ومژفهمیده میشود . خدا یا معشوقه یا سلطان عشق، یا پری وپریزاده ، جفت جداناپذیر انسانند ، ولو آنکه بیرون ازاو یا در درون او پنهان باشند . بازی این جفت با انسان ، مانند رقص سایه است که گاهی درپس و گاهی درپیش و گاهی ناپیدا یا کم پیدا و گاهی در زیر پا یا خفته در زیرماست . « جفت ها »، در دورشدن، به هم کشیده میشوند، ولی هرگز ازهم پاره وگسسته نمیشوند . « دوری » و« کشش »باهمند . جفت ، اشتیاق ببازگشت به اصلش ک

ه جفتش هست دارد. اصل انسان ، جفت انسانست . رابطه انسان با ارزشها و شناخت حقیقت ، رابطه جفتی است . مولوی درغزلی ، این اندیشه را درتصویر جفت بودن « پا و کفش » ، نشان میدهد . هرجانی، نیکی وبدی را، دراثر اینکه جان با شناخت نیک وبد ، جفت است ، درهمان تاریکی، ازهم بازمیشناسد ، و نیاز به نور هم نیست .
جان چون نداند نقش خود ، یا عالم جان بخش خود
پا می نداند کفش خود ، کان لایق است و بابتی
پارا زکفش دیگری ، هرلحظه تنگی و شری
وزکفش خود شد خوشتری ، پارا درآنجا راحتی
جان نیز داند جفت خود ، وزغیب داند نیک وبد
کز غیب هرجان را بود ، درخورد هرجان، ساحتی
پیوند خدا یا حقیقت با ما ، چیزی جز همین بازی جفت گریزنده و پنهان شونده ما ، با ما نیست .
هم آگه و هم ناگه ، مهمان من آمد او
دل گفت که : کی آمد ؟ جان گفت که : مه مه رو
او آمد درخانه ، ما جمله چو دیوانه
اندرطلب آن مه ، رفته به میان کو
او ، نعره زنان گشته ازخانه که ، اینجایم

ما غافل ازاین نعره ، هم نعره زنان هر دو
در نیمشبی جسته جمعی که چه ؟ دزد آمد
و آن دزد همی گوید : دزد آمد و ، آن دزد ، او
آمیخته شد با نگش ، با بانگ همه ، زانسان
پیدا نشود بانگش ، درغلغله اشان یک مو
این بازی طلب ، با اندیشه جفت بودن طالب و مطلوب درانسان ، همراهست . ازاین رو هست که مولوی میگوید که :
گدا رو مباش و مزن هر دری را که هرچیزرا که بجوئی توآنی
دلا خیمه خود برین آسمان زن مگو که نـتـانـم ، بلی میتوانـی
این اندیشه جفت بودن گوهری ، درفرهنگ ایران ، سرچشمه جنبش و رقص و حرکت است . گوهر جفتی درانسانست که سرچشمه آفرینندگی و نوزائی و رقص است .اینست که با پدیده جفت بودن انسان با سایه اش خدا ، حرکت، طلب، بازی، رقص آغازمیشود.

معشوق ، غیر مانی ، می، جز که خون ما نی
هم جان کند رئیسی ، هم جان کند غلامی
این پریزاد درون ما ، که جفت ماست ، مارا به رقص وشور و نوشوی میانگیزد :
هرروز پریزادی ، ازسوی سرا پرده
مارا و حریفان را ، درچرخ درآورده
دی رفت سوی گوری ، در مرده زد او، شوری
معذورم آخرمن ، کمتر نیم (به معنای نیستم ) ازمرده
هرروز برون آید ، ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم درشهر، یک افسرده
درست خود واژه « پری »، که در اذهان ما و درادبیات ، معانی دست دومش زنده مانده است ، به معنای « جفت » است . به همین علت « پر»، به به بال هرمرغی بطورکلی، وبه بال سیمرغ اطلاق شده است ، چون « پر» به معنای جفت است . اینست که مرغ ، یا با دوتا ، یا با چهارتا، یا با شش تا پرنشان داده میشود . دوتا و تنه مرغ ، سه تایند . چهارتا پر و تنه مرغ ، پنج تایند . و شش تا پر و تنه سیمرغ ، هفت تایند . هشت تا پروتنه ، نه تاهستند. در انگلیسی واژه pair و درآلمانی Paar به معنای دوچیز همسرشت و هم صفت که همدم و انبار همدیگر باشند یا دوصفت بهم چسبیده یا متمم ، داشته باشند ، گفته میشود . رابطه زناشوئی و همبستری و جفت گیری sich paaren با این واژه بیان میشود .این واژه درلاتین هم ( +paris par) هست

. از این ریشه ، واژه های بسیارمهمی درزبانهای غربی پیدایشش یافته است که ازجمله

party(Partei)+ Partner + + Paritaet +paradox + parasitمیباشند . در کردی معانی از ترکیبات « پر، پری » باقیمانده است که نشان میدهد که « پر وپری » معنای جفت داشته است . چنانچه « په ری » و« په رده » به معنای « حجله » است . « په راندن » ، به معنای جفت کردن نر برماده است .« په ره ک » ، به معنای بسیارجماع کننده است . « پرگار» ، برای آن « پرگار» است ، چون دو سر یا دوانتهایش ، باهم جفتند ، هرچند ، یکی، ساکن ، ودیگری درگشت و گذاراست . سکون

و جنبش باهم جفتند . یکی از واژه های بسیارمهم ، که به غلط ترجمه شده است ، واژه « فردوس یا پردیس daeza+ paeri» است که دراوستا به شکل میباشد . معمولا این واژه را چنین ترجمه میکنند « جائی که پیرامونش دیوارکشیده شده » . ولی پردیس یا فردوس ، به معنای « جایگاه و وطن ِ عشق ورزی و همآغوشی و جفت شدن » است . پردیس ، «میهن عشق» است .ازجمله واژه ها، خود واژه ِ « پرنده » است که به معنای ( پر+ انده ) تخم یا اصل جفت است . پرنده ، ب

یان آنست که با داشتن یک جفت بال، میتوان جنبید و پروازکرد. جفت شدن ، سرچشمه حرکت و پیدایش و آفرینندگیست . و واژه « پـرویـز» هم که «vej +apar » باشد، به معنای « تخم جفت » است، وچون پرویز، تخم جفتی است ، بُنی است که نمیتوان نابودساخت ، ازاین رو ، پیروز است. پیروز، چیزیست که برغم شکست خوردن و مغلوب شدن و خاکستر و ویرانه شدن ، برغم کشته شدن ، همیشه ازنو برمیخیزد ، چون درخودش ، بُنش را دارد . این ویژگی ، ویژگی بنیادی سیمرغ یا سمندر( سمن+ در) یا عنقا ست ، چون « بُن » هست . پرویز، که نام منزل سوم و نام خوشه پروین هم هست ، درست به همین علت جفتی است . معنای « پرویز» ، پیروزی است . ازهمین جا میتوان شناخت که پیروزی ، معنای « مظفر یا غالب یا فاتح و شکست دهنده » را نداشته است ، بلکه با پدیده عشق = جفت بودن ، سروکار داشته است که دراین باره درهمین گفتار بیشتر سخن خواهد رفت . هنگامی اسفندیار، سیمرغ را میکشد ، دوفرزندش باهم پروازمیکنند و خود را نجات میدهند .
این همان اندیشه ، رستاخیز بُِن است . پروین ، شش ستاره ( سه جفت = انطباق با روزسوم ، ومنزل سوم ماه = ارتاخوشت = ارتای خوشه دارد ) آشکار و یک ستاره پنهان دارد، که نقش تنه را بازی میکند . جفت بودن ، معنای « اصل آفرینندگی و اصل پیدایش» را داشته است . همانسان ی

ک جفت ، دراثر همآهنگی، معنای زیبائی دارد . به همین علت ،« پری »، به معنای زن زیبا بکار برده میشود . و واژه های « پرواس + پرماس » که معنای لمس و لامسه یا « دست سودن برچیزی » دارد ، دراثر همین تجربه « جفت شدن اندام بسائی با شیئی محسوس است و درست درهمین رابطه درغزل مولوی پیش میآید ( جفت شدن حس بامحسوس ، عقل با معقول. اندام حسی ، پدیده ای راحس نمیکند ، عقل ، چیزی را نمیفهمد ، بلکه اندام حسی و پدیده باهم ، محسوسی

ت را پدید میآورند . عقل و تجربه ، باهم ، اندیشه میشوند ) . جفت یا یوغ یا پر وپری یا یاروایار( عیار)، معنای« جذب شدن به اصل و بُن = یا سیمرغ » را داشته است که دراین صورت ، درانسان، نیروی آفرینندگی و نوشوی و فرشگرد و نیروی سحرانگیز غیر منتظره تولید میگردد . به همین علت ، سیمرغ ، پــرخـود را به زال میدهد . این به معنای آنست که ، تو بامن جفتی ، وهروقت بخواهی ، امکان جفت شدن ، یا یوغ شدن ، یا وصال با من را داری . در « آتش افروزی این پر» هست که « جفتی من باتو» ، واقعیت می یابد ، و از« قوه » ، به « فعل » میآید . تو هرهنگام بخواهی ، میتوانی مرا که سیمرغ هستم ، درخود، بیدارو بسیج کنی . هرگاه این پر را آتش بزنی ( آنرا بیفروزی )، من بلافاصله درتو برمیخزم وافروخته و زائیده میشوم .من وتو بلافاصله ازآفرینندگی ، افشاننده میشویم . دراثر همین تصویر است که مولوی میگوید که آنگاه ، خوی بد تو درمان میشود که به ُبنت که جفتت هست، به پیوندی . خوب شدن ، دراثر اطاعت کردن از احکام این شریعت و

آن دستور اخلاقی نیست ، بلکه پیآیند یافتن ودیدن یار( که باز معنای جفت دارد ) ، این پری ، یا این سیمرغ درخود است . مسئله پیروی ازیک دستوردریک عمل یا اندیشه نیست ، بلکه مسئله « تحول یافتن از بُن انسان ، درمیان » است . اندیشه « نصیحت کردن » و « اندرز دادن » و « وعظ کردن » ، هنگامی چیرگی می یابد ، که از « یافتن بُن ، و تحول بنیادی » روبرمیگردانند .
آب بد را چیست درمان، باز درجیحون شدن
خوی بد را چیست درمان ، باز دیدن روی یار
دراثر این « جفت دانستن گوهرانسان وگوهر خدا » ، آنها معنای کاملا متفاوتی از « سایه » و « تجربیات سایه ای» داشتند که ما امروزه داریم .
بی او فکنم عشرت گه تشنه و مخمورم
جفت نطرش باشم ، گرجفتم و گر فردم
من شاخ ترم اما، بی باد کجا رقصم
من سایه آن سروم ، بی سرو، کجا گردم

بطورمثال برای چشمگیرساختن مسئله ، نگاهی به این شعرمولوی میاندازیم که میگوید :
مرا سایه هما ، چندان « نوازد »
که گوئی ،سایه او شد ، من ، همایم
« نواختن ونوازش » ، نه تنها به معنای بخشیدن و مهربانی کردن و مانند دوست یا برادرباکسی رفتارکردن و کسی را به مرادش رساندن است ، بلکه معنای « آهنگ وسرود و آوازساز» را هم دارد . نی نواختن ، معنای « ساختن جشن » داشته است . خود واژه « جشن = یسنا» به معنای « نی نواختن » هست . چنانکه گفته میشود : نی نواز و تنبک نوازو چنگ نواز و دف نواز …. . ازجمله دیو مازندرانی که با سرود مازندرانش را به کردن کارهای محال میانگیزد ، خودرا « خوش نواز» میخواند .
چنین گفت کز شهر مازندران یکی خوش نوازم ز رامشگران
ولی اینکه « هما یا سیمرغ » مینوازد ، به تصویر « خدای موسیقی و طرب بودن این خدا » بازمیگردد . اساسا واژه « نواختن » ، مرکب از « vaak+ni » است که به معنای « بانگ و آواز نای » است . «هما» در ترکی ، لوری قوش خوانده میشود که به معنای « مرغ ترانه خوان » است و خود واژه « هوم » که پیشوند « هما = هوم + مایه = مادرو اصل نی » میباشد، درا

صل به معنای « نی » بوده است ، چنانکه در گویشهای گوناگون به حلق وگردن ،« هوم» گفته میشود، و خود واژه نی هم به حلق گفته میشود. اینست که« نواختن ابزارموسیقی» در این فرهنگ ، گونه ای « همبغی = همآفرینی= همنوازی= انبازی » بود، و بیان جفت و یوغ بودن است .
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چونی ، یک نفسی بنوازم سعدی
سیمرغ یا هما درسایه انداختن ، جشن همآغوشی و عروسی خودرا با انسان، برپا میکند .