فهرست عناوين

درباره عطارنيشابوري…………………………………………………………………………………………..۳

آثارعطارنيشابوري……………………………………………………………………………………………….۴

عطاردرعرفان وادب فارسي…………………………………………………………………………………….۵

وفات عطار………………………………………………………………………………………………………..۶

مصيبت نامه……………………………………………………………………………………………………….۷

مولوي………………………………………………………………………………………………………………۸

تولد مولوي…………………………………………………………………………………………………………۸

آثارمولوي………………………………………………………………………………………………………….۸

درباره مثنوي معنوي………………………………………………………………………………………………۹

داستان پيررباب نواز………………………………………………………………………………………..۱۱-۱۰

داستان پيرچنگي……………………………………………………………………………………………..۱۴-۱۲

سابقه دو داستان پيرچنگي و پيررباب نواز……………………………………………………………………….۱۵

هدف داستان………………………………………………………………………………………………………۱۵

مقايسه دو داستان……………………………………………………………………………………………..۲۵-۱۵

منابع و مآخذ……………………………………………………………………………………………………….۲۶

درباره عطارنيشابوري

عطار يكي ازشاعران بزرگ ايران درقرن ششم و اوايل قرن هفتم است كه تاريخ دقيق تولد اومانند تاريخ تولد

بسياري ازنام آوران ادبيات نامعلوم است.

« دولتشاه سمرقندي درتذكرة الشعراء تاريخ تولد عطار را روزششم شعبان سال ۵۱۳ هجري درقريه كدكن

مي نويسد» (عطار / فريدالدين / مقدمه مصيبت نامه / نوراني وصال / صفحه پنج )

« هدايت تاريخ تولد او را در تذكره رياض العارفين سال ۵۱۲ مي نويسد»

(همان / همان)

«قاضي نورالله شوشتري در مجالس المؤمنين ومحمد دارا شكوه درسفينة الاولياء تاريخ تولد او را ماه شعبان

سال ۵۱۳ مي نويسند» (همان / همان)

«استاد سعيد نفيسي نيز پس ازبحث مستوفايي به دلايلي درست ترين تاريخ را ششم شعبان ۵۳۰ مي نويسد»

(همان / همان)

اما دكتر نوراني وصا ل درپاورقي همان صفحه( صفحه پنج)مي نويسد سال ۵۳۰ نيز از جهاتي كه در

حوصله اين مقاله بيرون است صحيح به نظر نمي رسد. (همان / همان / پاورقي شماره۱ )

« يكي از محققان بزرگ معاصر سال ۵۳۹ را صحيح ترميداند»

( اشرف زاده / رضا / شرح گزيده منطق الطير/ اساطير۱۳۷۴ / ص۸)

آثارعطار نيشابوري

« ارباب تذ كره آثار زيادي به او منسوب مي كنند كه تا مرز۱۹۰ اثر ميرود. ولي بدون ترديد بسياري

از اين تصا نيف از اونبوده وتنها مي توان كتبي را كه در اشعار او بدان اشارت رفته بطورقطع از اودانست»

(عطار / مقد مه نوراني وصال /۲۵۳۶ / ص ده)

« به هر حال اهمّ كتب او به قرار ذيل است:

اسرارنامه ، الهي نامه ، بلبل نامه ، پند نامه ، خسرونامه ، مختارنامه ، شترنامه ، مصيبت نامه ،منطق

الطير ، نزهة الاحباب ، ديوان قصايد وغزليات وبالاخره تذكرة الاوليا » (همان / يازده)

اما دكتر رضا اشرف زاده آثار اورا به قرار ذ يل برمي شمارد:

« منطق الطيريا مقامات طيور، مصيبت نامه ، اسرارنامه ، الهي نامه ـ كه اين چهار كتاب مثنوي اند ـ

مختارنامه كه مجموعه رباعيات است ، ديوان قصايد وغزليات و كتابي به نثر به نام تذكرة الاوليا »

(اشرف زاده / ۱۳۷۴/ ۱۰)

 

عطار درعرفان وادب فارسي

عطار مسلّم يكي ازبزرگترين شعراي ايران است به عظمت مقام او درعرفان وبلندي مرتبه او درشاعري

عموم ارباب تذكره معترفند.

« جامي در نفحات الانس مي گويد: آنقدر اسرار توحيد وحقايق اذواق و مواجيد كه در مثنويّات وغزليات

وي اندراج يافته در سخنان هيچ يك ازاين طايفه يافت نمي شود.» ( عطار/ مقدمه نوراني وصال/ ۲۵۳۶/ ص۸)

«عطارعارفي است كه حقا ً مراحل سيروسلوك را طي كرده و از وساوس نفس جسته واز علايق دنيوي

گسسته است. او مردي وا رسته و به همه چيز دنيا بي اعتناست ، جهان فاني را سرابي ميداند كه مردم طمع

آب صافي از آن دارند. خواسته دنيا را زنجيري مي داند كه در پاي ابناء بشر بسته شده است ، كلام او پر از

سوزوگداز و ترجمان عوالم روحي شوريده ودلي مشتاق وآرزومند است» (همان / همان)

« سخن عطار نيشابوري سه ركن اصلي دارد: زيبايي ، عشق و درد كه ازاين سه ركن، درد ركن اصلي

است :

 

كفركافر را و دين ديندار را ذره اي دردت دل عطار را

زبان عطار زباني گرم وشوق انگيز است به همين جهت عارفان بزرگ سخن او را تازيانه اهل سلوك

دانسته اند كه شوق حركت در دلها برمي انگيزد.» (اشرف زاده / ۱۳۷۴/ ص۸ )

« او علاوه بر عرفان به علوم ادبي و پزشكي ونجوم دل بسته است، به همين جهت اصطلاحات اين علوم

درشعرش به فراواني ديده مي شود» (همان / همان)

استاد سعيد نفيسي نيزدر كتاب جستجو در احوال و آثارعطار نوشته اند:

« عطار به كسي مي گفته اند كه هم پزشك بوده باشد وهم داروفروش، چنانكه بسياري از بزرگان اطبّاي

قديم ايران همه به همين حال زيسته اند و خود عطار درمثنوي خسرونامه گويد:

به داروخانه پانصد شخص بودند كه در هر روز نبضم مي نمودند

( عطار/ مقدمه نوراني وصال/ ازپاورقي دو / ص پنج )

وفات عطار

در مورد سال وفات او نيز اقوال گوناگون است . « به نظر ميرسد سال ۶۲۷ كه عبدالرحمن جامي در

كتاب نفحت الانس نوشته است مقرون به صحّت باشد » (همان / صص ۶و ۵ )

اما دكتر رضا اشرف زاده سال فوت عطار را ۶۱۸ بدست مغولان مي داند .

( اشرف زاده /۱۳۷۴/ ص۸ )

اما درمورد محلّ دفن او اختلاف نظري بين ارباب تذكره وجود ندارد،آرامگاه او در شهر نيشابور و در

نزديكي آرامگاه خيام مي باشد كه اهل دل و عرفان به زيارتش مي روند.

 

مصيبت نامه

ما به مناسبت اينكه داستان پير رباب نواز را از مصيبت نامه انتخاب كرده ايم ،لازم دانستيم درباره مصيبت

نامه و ارزش ادبي آن چند جمله اي بياوريم.

مصيبت نامه در بحر رمل مسدّس محذوف يا مقصور( فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن / فاعلات)سروده شده است

وداراي حدود ۷۰۰۰ بيت مي باشد.

« در وجه تسميه كتاب خود عطار چند بيتي آورده است نظر به اهميت آن ابيات آنها رادرذيل آورديم:

زان كه هربيتي كه مي بنگا شتم بر سرآن ما تمي مي داشتم

در مصيبت ساختم هنگامه من نام اين كردم مصيبت نامه من

گر دلي مي بايدت بسياردان پس مصيبت نامه عطار خوان

لازم درد دل عطار باش وز هزاران گنج برخوردارباش

مي نداند او كه از عطار بود ختم صدعالم كه پر اسراربود

نافه اسرارنبود مشك بار تا كه عطارش نباشد دست يار

( عطار/ مقدمه نوراني وصال /۲۵۳۶/ ص۱۰)

 

«عطار دراين مثنوي تلاش سالكي را كه براي رسيدن به حق به هر در ميزند وازهرچيزوازهركس استمداد

مي كند به طرزبسياربديعي بيان مي نمايد وهمان طور كه شيوه اوست سالك را قدم به قدم راهنمايي مي كند و او

را به جستجو وا مي دارد و چون سير و كوشش سالك در مرحله اي خاتمه مي پذيرد او را در مرحله ديگر به

تكاپو برمي انگيزد و سرانجام به نحوي بديع كه برازنده انديشه بلند اوست نتيجه اي بس عظيم و حيرت انگيز

مي گيرد.

 

مصيبت نامه ترجمان روح بلندي است كه در فراخناي جهاني بس بزرگتر از جهان كوته بينان در تكاپوست

در تمثيل هايي كه به مناسبت در اين كتاب آمده جهاني معني نهفته است، كساني كه به ظاهر مجنونند به مردمي

كه دم از عقل مي زنند تعاليمي گرانبها ميدهند» (همان / همان)

مولوي

يكي ازشاعران قرن هفتم وشايد بزرگترين شاعر اين قرن مي باشد ، او آثار جاويدان و ارزنده اي درگستره

ادبيات فارسي از خود برجاي گذاشت كه تا امروز آن آثار بي نظيراند.

 

تولد مولوي

« درششم ربيع الاول سال۶۰۴ ه. ق دربلخ ولادت يافت ، پدر مولوي محمد بن حسين خطيبي معروف به

بهاء الدّ ين ولد بوده است ونيز او را با لقب سلطان العلما ياد كرده اند، بهاء ولد از اكابر صوفيِه واعاظم عرفا

بود وخرقه او به احمد غزالي مي پيوست .»

(زماني / كريم / شرح جامع مثنوي / نشر اطلاعات / چاپ ششم / ۱۳۷۸ تهران)

 

آثار مولوي

الف) ديوان كبير يا ديوان شمس كه مجموعه غزليات اوست كه حدودا ً ۳۵۰۰۰ بيت دارد و درقالب ۲۵۰۰

غزل سروده شده است. (همان / همان)

ب) رباعيات: از مولانا حدود ۱۶۰۰ رباعي برجاي مانده كه ممكن است برخي از او نباشند. (همان / همان)

ج) فيه ما فيه : مجموعه تقريرات مولوي است كه در مجالس خودبيان كرده و پسر او يا يكي ديگر از شاگردان

ومريدانش نوشته است . (همان / همان)

د) مكاتيب : شامل نامه هاي مولانا به معاصرانش است. (همان / همان)

ه) مجالس سبعه: سخناني است كه مولانا بر منبر گفته است.

(مولوي / جلال الدين / مثنوي / مقدمه بديع الزمان فروزان فر/ ص۴۰)

و) مثنوي معنوي: در بحر رمل مسدس محذوف يا مقصور(فاعلاتن ، فاعلاتن ،فاعلن / فاعلات )سروده شده

است وشامل حدود ۲۶۰۰۰ بيت مي باشد.

 

درباره مثنوي معنوي

سخن گفتن در باب مثنوي معنوي دشوار است ، مثنوي از سويي كتاب جامعي در عرفان اسلامي است و از

سويي كتاب هدايت انسان است به سوي حق.

مولانا در مثنوي ما را پند ميدهد كه نفس سركش را بايد ازبين برد، او به ما درس دنيا گريزي مي دهد و

آدميان را از حرص وآز مي ترساند. هوي وشهوت اين دو ديو بزرگ كه مانعي برسر راه وصول به حق است

نيزمورد سرزنش مولوي است .

آفت اين در هوي وشهوت است ور نه اينجا شربت اندر شربت است

مولانا در آموزش مسايل مشكل عرفاني به مبتديان از شيوه داستان گويي استفاده مي كند ، زيرا افهام و اذهان

مبتديان مسايل مشكل عرفاني را در قالب داستان بهتر درك مي كنند.

«مثنوي كتابي نيست كه تابع فصل بندي هاي سنتي و قالبي مرسوم باشد، بلكه بيشترتابع اسلوب قرآني است

وبر پايه تداعي استوار شده است.»

« بدين سان خواننده مثنوي هميشه در برابر نكته پردازي پياپي مولانا مات و غافلگير مي شود،تا مي خواهد

ذهن خود را با نكته اي مانوس كند رگبار نكات نغز نو به نو براو فرو مي بارد و حيرت اندر حيرت مي شود و

اين اصل عارفانه لاتكرارفي التجلي را تداعي مي كند» (زماني / ۱۳۷۸/ ۳۷)

در اينجا پس ازپايان مقدمه ما به مقايسه دو داستان پير چنگي مولوي و پير رباب نواز عطار مي پردازيم.

واينك ابيات مربوط به داستان پيررباب نواز(ربابي) ازمصيبت نامه

بود پيري عاجز و حيران شده سخت كوش چرخ سرگردان شده

دست تنگي پايمالش كرده بود گرگ پيري درجوالش كرده بود

بود نالان همچو چنگي زاضطراب پيشه اوازهمه فعلي رباب

نه يكي بانگ ربابش مي خريد نه كسي نان ثوابش مي خريد

۵- گرسنه مانده نه خوردي وخواب برهنه مانده نه ناني ونه آب

چون نبودش هيچ روي ازهيچ سوي برگرفت آخررباب وشدبه كوي

مسجدي بودازهمه نوعي خراب رفت آنجاوبزد لختي رباب

رخ به قبله زخمه رابركاركرد پس سرودي نيزبا آن ياركرد

چون بزدلختي رباب آن بي قرار گفت يارب من ندانم هيچ كار

۱۰-اين چه مي دانستم آن آوردمت خوش سماعي با ميان آوردمت

عاجزم پيرم ضعيفم بي كسم چون ندارم هيچ نان جان مي بسم

نه كسم مي خواند ازبهر رباب نه كسم نان مي دهد بهرثواب

من چوكردم آن خودبرتونثار تو كريمي نيزآن خود بيار

درهمه دنيا ندارم هيچ چيز رايگان مشنو سماع من تونيز

۱۵- كارمن آماده كن يكبارگي تا رهايي يابم از غم خوارگي

چون زبس گفتن دلش درتاب شد هم درآن مسجد خوشي درخواب شد

صوفيان بوسعيد آن پيرراه گرسنه بودند جمله چند گاه

چشم درره تافتوحي دررسد قوّت تن قوت روحي دررسد

عاقبت مردي درآمد باخبر پيش شيخ آورد صد دينار زر

۲۰- بوسه داد و گفت اصحاب تراست تاكنند امروز وجه سفره راست

 

شددل اصحاب الحق خوش ازان رويشان بفروخت چون آتش ازان
شيخ آن زر داد خادم را وگفت درفلان مسجد يكي پيري بخفت

باربابي زير سرپيري نكوست اين زر اورا ده كه اين زرآن اوست

رفت خادم برد زر درويش را گرسنه بگذاشت قوم خويش را

۲۵- آن همه زر چون بديدآن پير زار سر به خاك آورد و گفت اي كردگار

ازكرم نيكو غنيمي مي كني باچومن خاكي كريمي مي كني

بعد ازينم گر نيارد مرگ خواب جمله از بهر توخواهم زد رباب

مي شناسي قدر استادان تو نيك هيچ كس مثل تو نشناسد وليك

چون تو خود بستوده اي چه ستايمت ليك چون زر برسدم بازآيمت

۳۰- هر كه رادرعقل نقصان اوفتاد كار او في الجمله آسان اوفتاد

لاجرم ديوانه راگر چه خطاست هر چه مي گويد به گستاخي رواست

خيروشر چون جمله زينجا ميرود نوحه ديوانه زيبا مي رود

( عطار/ نوراني وصال/۲۵۳۶/صص۳۴۱-۳۴۰‌)

واينك ابيات مربوط به داستان پيرچنگي ازمثنوي معنوي

[بديهي است ابياتي كه مرتبط باداستان نيست حذف گرديده وبه جاي آن چند نقطه (…) گذاشته شده

است]

 

آن شنيدستي كه درعهد عمر بود چنگي مطربي با كرّ وفرّ

بلبل ازآواز او بي خود شدي يك طرب زآواز خوبش صد شدي

مجلس ومجمع دمش آراستي وزنواي او قيامت خاستي

همچو اسرافيل كآوازش به فن مردگانراجان درآرد دربدن…..

( مولوي / مثنوي دفتراول ابيات ۱۹۱۶ –۱۹۱۳)

۵- مطربي كزوي جهان شد پرطرب رسته زآوازش خيالات عجب

از نوايش مرغ دل پرّان شدي وزصدايش هوش جان حيران شدي

چون برآمد روزگار وپيرشد باز جانش ازعجزپشه گير شد

پشت او خم گشت همچو پشت خُم ابروان برچشم همچو پا لدم

گشت آوازلطيف جان فزاش زشت و نزد كس نيرزيدي به لاش

۱۰- آن نواي رشك زهره آمده همچو آواز خر پيري شده…..

( همان/ ابيات ۲۰۷۷- ۲۰۷۲)

 

چون كه مطرب پيرتر گشت وضعيف شد زبي كسبي رهين يك رغيف

گفت عمر ومهلتم دادي بسي لطفها كردي خدايا با خسي

معصيت ورزيده ام هفتادسال باز نگرفتي زمن روزي نوال

نيست كسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم مهمام توام

۱۵- چنگ را برداشت وشد الله جو سوي گورستان يثرب آه گو

گفت خواهم ازحق ابريشم بها كه او به نيكويي پذيرد قلبها

چون كه زد بسياروگريان سرنهاد چنگ بالين كردو برگوري فتاد

خواب بردش مرغ جانش ازحبس رست چنگ وچنگي را رها كرد وبجست

گشت آزاد ازتن ورنج جهان درجهان ساده وصحراي جان …..

(همان / ابيات ۲۰۹۰ – ۲۰۸۲)

۲۰- آن زمان حق برعمر خوابي گماشت تاكه خويش از خواب نتوانست داشت

درعجب افتاد كه اين معهودنيست اين زغيب افتاد بي مقصود نيست

سر نهاد و خواب بردش خواب ديد كآمدش ازحق ندا جانش شنيد

آن ندايي كه اصل هربانگ ونواست خود ندا آنست واين باقي صداست…..

(همان / ابيات ۲۱۰۷- ۲۱۰۴)

 

بانگ آمد مرعمررا كه اي عمر بنده مارا زحاجت بازخر

۲۵- بنده اي داريم خاص ومحترم سوي گورستان تو رنجه كن قدم

اي عمر برجه زبيت المال عام هفتصد دينار دركف نه تمام

پيش اوبر كه اي تو مارا اختيار اينقدر بستان كنون معذور دار

اينقدر از بهر ابريشم بها خرج كن چون خرج شد اينجا بيا

پس عمرزان هيبت آواز جست تاميان را بهر اين خدمت ببست

۳۰- سوي گورستان عمر بنهاد رو در بغل هميان دوان در جستجو

گرد گورستان روانه شد بسي غيرآن پير اونديد آنجا كسي

گفت اين نبود دگر باره دويد مانده گشت و غير آن پير اونديد

گفت حق فرمود ما را بنده ايست صافي و شايسته و فرخنده ايست

پيرچنگي كي بود خاصّ خدا حبّذا اي سرّ پنهان حبّذا

۳۵- بار ديگر گرد گورستان بگشت همچوآن شير شكاري گرد دشت

چون يقين گشتش كه غير پيرنيست گفت درظلمت دل روشن بسيست

آمد اوباصد ادب آنجا نشست برعمر عطسه فتادو پير جست

مرعمررا ديدوماند اندرشگفت عزم رفتن كردولرزيدن گرفت

گفت درباطن خدايا از توداد محتسب برپيركي چنگي فتاد

۴۰- چون نظر اندررخ آن پيركرد ديد او راشرمسار وروي زرد

پس عمرگفتش مترس ازمن مَرَم كت بشارتها زحق آورده ام

چند يزدان مدحت خوي تو كرد تاعمر راعاشق روي توكرد

پيش من بنشين ومهجوري مساز تابه گوشت گويم از اقبا ل راز

حق سلامت مي كند مي پرسدت چوني ازرنج و غمان بي حد ت

۴۵- نك قراضه چند ابريشم بها خرج كن اين را و باز اينجا بيا

پيرلرزان گشت چون اين را شنيد دست مي خاييد وبرخود مي تپيد

بانگ مي زد كاي خداي بينظير بس كه ازشرم آب شد بيچاره پير