على(ع) در كلام خداوند متعال

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:اى على،جبرئيل عليه السلام مرا درباره تو خبرى داد كه مايه روشنى چشم و شادى دلم شد،او به من گفت:اى محمد،خداوند به من فرموده :محمد را از سوى من سلام برسان و او را آگاه ساز كه على پيشواى هدايت و چراغ تاريكيهاى ضلالت،و حجت بر اهل دنياست،زيرا او صديق‏اكبر و فاروق اعظم است (۱) ،و من به عزت خويش سوگند خورده‏ام كه به آتش نبرم كسى را كه او را دوست داشته و تسليم او و اوصياى پس از او باشد،و به بهشت در نياورم كسى را كه دست از ولايت و تسليم در برابر او و اوصياى پس از او برداشته باشد. (۲)

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:جبرئيل عليه السلام نزد من آمد و گفت:اى محمد،پروردگارت تو را به دوستى و ولايت على بن ابى طالب فرمان مى‏دهد. (۳)
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:جبرئيل عليه السلام از سوى خداوند برگ سبزى از درخت آس برايم آورد كه در آن به رنگ سپيد نوشته بود:من دوستى على بن ابى طالب را بر آفريدگانم واجب نمودم،اين را از جانب من به آنان برسان. (۴)

جبرئيل عليه السلام از ميكائيل،او از اسرافيل،او از لوح،او از قلم،او از خداى عز و جل آورده است كه:ولاية على بن ابى طالب حصنى،فمن دخل حصنى امن من عذابى«ولايت على بن ابى طالب دژ محكم من است،هر كه بدان در آيد از عذاب من ايمن باشد». (۵)
پى‏نوشتها:
۱)يعنى بزرگترين كسى است كه اسلام را باور كرده و در قول و عمل راستين‏ترين مردم است و بالاترين كسى است كه ميان حق و باطل فرق مى‏نهد. (م)
۲)بحار الانوار ۲۷/ .۱۱۳

۳)همان ۳۹/ .۲۷۳
۴)همان/ .۲۷۵
۵)همان/ .۲۴۶
امام على بن ابيطالب عليه السلام ص ۱۱۶
احمد رحمانى همدانى

منزلت على عليه السلام از ديدگاه امام خمينى (ره)
اين روز (۱) ،روزى است كه على بن ابيطالب، سلام الله عليه، كه باب وحى و امانتدار وحى بود متولد شد و اين روزى است كه قرآن كريم و سنت رسول اكرم به ولادت اين مولود بزرگ مفسر پيدا كرد و پشتوانه وحى و پشتوانه اسلام به وجود اين مبارك مولود قوى شد كه اتمام بعثت‏به وجود اين مولود بزرگ شد.و بايد بگوييم فتح باب وحى و تفسير وحى و ادامه وحى به وجود مقدس اين سرور.و من اين روز را كه هم روز بعثت است و هم روز ولايت است و هم روز نبوت است و هم روز امامت است، به همه آقايان و همه ملت تبريك عرض مى‏كنم. ۲۸/۲/۶۰

ملائكه بالشان را زير پاى امير المؤمنين(ع) پهن مى‏كنند،چون مردى است كه به درد اسلام مى‏خورد، اسلام را بزرگ مى‏كند، اسلام به واسطه او در دنيا منتشر مى شود و شهرت جهانى پيدا مى‏كند، با زمامدارى آن حضرت جامعه‏اى خوشنام و آزاد و پرحركت و پر فضيلت‏به وجود مى‏آيد. البته ملائكه براى حضرتش خضوع مى‏كنند. و همه براى او خضوع و خشوع مى‏كنند. حتى دشمن در برابر عظمتش تعظيم مى‏كند.

ظل سايه است،سايه همه چيزهايش به ذى ظل است،خودش هيچ ندارد.ظل الله كسى است كه تمام حركاتش به امر خدا باشد،مثل سايه باشد.خودش هيچ،سايه خودش هيچ حركتى ندارد.ذى ظل هر حكرتى كرد سايه هم همان طور حركت كند.امير المؤمنين ظل الله است،پيغمبر اكرم ظل الله است كه هيچ حركتى از خودش ندارد،هر چه هست از خداست. ۱۶/۱۲/۵۷

امير المؤمنين، سلام الله عليه، چون تمام وجودش فانى در وجود رسول الله است ظل الله است. ۱۶/۱۲/۵۷
پيغمبر اكرم معلم همه بشر است و بعد از او حضرت امير،سلام الله عليه، باز معلم همه بشر است. آنها معلم همه بشر هستند. ۲۱/۳/۵۸
او يك مردى بود كه معجزه بود،كسى نمى‏تواند مثل او باشد. ۳/۵/۵۸

شخصيت اين مرد بزرگ كه امام امت‏شد،شخصيتى است كه در اسلام و قبل از اسلام و بعدها هم كسى مثل او نمى‏تواند سراغ كند. يك موجودى كه امور متضاده را در خودش جمع كرده. كسى كه جنگجوست اهل عبادت نمى‏شود. كسى كه قوه بازو مى‏خواهد داشته باشد اهل زهد نمى‏تواند باشد. كسى كه شمشير مى‏كشد و اشخاصى را كه منحرف‏اند درو مى‏كند، اين نمى‏تواند كه عاطفه و اهل عاطفه آن طور كه اين شخص داشت، باشد. اين شخصيت‏بزرگ امور متضاده را در خودش جمع كرده، در عين حال كه روزها روزه، و شب به عبادت مشغول و گفته شده است كه شبى هزار مرتبه نماز مى‏خواند و در عين حالى كه غذاى او آن طورى كه در تاريخ ثبت‏شده است از نان و سركه و فوقش يت‏يا نمك بيرون نبوده است، در

عين حال قدرت بدنى، آن طور قدرت است كه، آن طورى كه در تاريخ است،آن درى را كه از خيبر ايشان كنده است و چندين ذراع دور انداخته است، چهل نفر نمى‏توانستند بلندش كنند.
در شمشيرزنى، شمشيرهايش آن طور بوده است كه با يك ضربه از اين طرف كه مى‏زده دو نيم مى‏كرده است،از اين طرف مى‏زده دونيم مى‏كرده،در صورتى كه آنهايى كه ضربه را مى‏خوردند خود آهنى داشتند، زره آهنى داشتند و گاهى هم دو تا زره به تنشان مى‏كردند. آدمى كه با نان و سركه زندگى مى‏كرده و بسيارى از روزها را روزه مى‏گرفته است و افطار را با چند لقمه نان و نمك يا نان و سركه افطار مى‏كرده است، جمع كرده است ما بين آن زهد و اين قوت بازو و اين جمع بين دو امر متضاد است. آدمى كه جنگجوست‏به آن طور كه جنگويان بزرگ را، دلاوران بزرگ را به هزيمت وا مى‏دارد و مى‏فرمايد اگر تمام عرب يك طرف باشند به من هجوم كنند، من پشت نمى‏كنم، اين آدم در عطوفت آن طور است كه وقتى يك خلخال ا

ز پاى يك زن يهودى ربوده‏اند مى‏فرمايد كه مرگ براى انسان آسان است. قريب به اين معانى كه در عرفان و علم ماوراى طبيعت آن طور است كه نهج البلاغه حكايت مى‏كند از مقام عرفانش. در عين حال شمشير مى‏كشد و كفار و اخلالگران را از دم شمشير مى‏گذراند.ما شيعه همچو اعجوبه معجزه‏آسا هستيم.

من مى‏گويم اگر چنانچه پيغمبر اسلام، صلى الله عليه و آله و سلم، غير از اين موجود تربيت نكرده بود، كافى بود برايش. اگر چنانچه پيغمبر اسلام مبعوث شده بود براى اينكه يك همچو موجودى را تحويل جامعه بدهد، اين كافى بود. يك همچو موجودى كه هيچ سراغ ندارد كسى و بعدها هم سراغ ندارد كسى. امروز روز (۲) نصب اوست‏به امامت امت. يك همچو موجودى امام امت است. البته كس ديگر به پاى او نخواهد رسيد و بعد از رسول اكرم كسى افضل از او در هيچ معنايى نيست و نخواهد بود. ۱۸/۸/۵۸
پيغمبر مى‏خواست همه مردم را على بن ابيطالب كند ولى نمى‏شد، و اگر بعثت هيچ ثمره‏اى نداشت الا وجود على بن ابيطالب و وجود امام زمان، سلام الله عليه،اين هم توفيق بسيار بزرگى بود. اگر خداى تبارك و تعالى پيغمبر را بعث مى‏كرد براى ساختن يك چنين انسانهاى كامل، سزاوار بود، لكن آنها مى‏خواستند كه همه آن طورى بشوند، آن توفيق حاصل نشد. ۲۰/۳/۵۹

در باره شخصيت على بن ابيطالب، از حقيقت ناشناخته او صحبت كنيم، يا با شناخت محجوب و مهجور خود؟ اصلا على(ع) يك بشر ملكى و دنيايى است كه ملكيان از او سخن گويند يا يك موجود ملكوتى است كه ملكوتيان او را اندازه‏گيرى كنند؟ اهل عرفان در باره او جز با سطح عرفانى خود و فلاسفه و الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزارى مى‏خواهند به معرفى او بنشينند؟ تا چه حد او را شناخته‏اند تا ما مهجوران را آگاه كنند؟ دانشمندان و اهل فضيلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت كرده‏اند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت‏خويش است و مولا غير از آن است. پس اولى آن است كه از اين وادى بگذريم و بگوييم على بن ابيطالب فقط بنده

خدا بود و اين بزرگترين شاخصه اوست كه مى‏توان از آن ياد كرد، و پرورش يافته و تربيت‏شده پيامبر عظيم الشان است و اين از بزرگترين افتخارات اوست. كدام شخصيت مى‏تواند ادعا كند كه عبد الله است و از همه عبوديتها بريده است، جز انبياى عظام و اولياى معظم كه على(ع) آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست كه حجب نور و ظلمت را دريده و به تمدن و به معدن عظمت رسيده است، در صف مقدم است. و كدام شخصيت است كه مى‏تواند ادعا كند از خردسالى تا آخر عمر رسول اكرم در دامن و پناه و تحت تربيت وحى و حامل آن بوده

است جز على بن ابيطالب كه وحى و تربيت صاحب وحى در اعماق روح و جان او ريشه دوانده. پس او بحق عبد الله است و پرورش يافته عبد الله اعظم. و اما كتاب نهج البلاغه كه نازله روح او، براى تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيت و در حجاب خودخواهى خود، معجونى است‏براى شفا و مرهمى است‏براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه‏اى است داراى ابعادى به اندازه يك انسان و يك جامعه بزرگ انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش رود و هرچه جامعه‏ها بوجود آيد و دولتها و ملتها متحقق شوند و هر قدر متفكران و فيلسوفان و

محققان بيايند و در آن غور كنند و غرق شوند. هان! فيلسوفان و حكمت اندوزان،بيايند و در جملات خطبه اول اين كتاب الهى به تحقيق بنشينند و افكار بلند پايه خود را به كار گيرند و با كمك اصحاب معرفت و ارباب عرفان اين يك جمله كوتاه را به تفسير بپردازند و بخواهند به حق وجدان خود را براى درك واقعى آن ارضا كنند به شرط آنكه بياناتى كه در اين ميدان تاخت و تاز شده است آنان را فريب ندهد و وجدان خود را بدون فهم درست‏بازى ندهند و نگويند و بگذرند،تا ميدان ديد فرزند وحى را دريافته و به قصور خود و ديگران اعتراف كنند.(۵۶۹) ۲۷/۲/۶۰
صلوات و سلام بى پايان به رسول اعظم كه چنين وجود الهى را در پناه خود تربيت فرمود و به كمال لايق انسانيت رسانيد.و سلام و دورد بر مولاى ما كه نمونه انسان و قرآن ناطق است و تا ابد نام بزرگ او باقى است و خود الگوى انسانيت و مظهر اسم اعظم است. ۲۷/۲/۶۰

پى‏نوشتها:
۱-سيزدهم رجب المرجب سال ۱۴۰۱ ه.ق.
۲-روز عيد غدير خم.
سخنرانى امام مجتبى(ع) بعد از شهادت حضرت على(ع)

در فرداى روز دفن،امام مجتبى در مسجد كوفه در برابر مردم ظاهر شد و سخنرانى مختصرى براى آنها ايراد كرد.فرمود لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الآخرون بعمل… (۱) . در اين شب مردى از دنيا رفت كه از گذشتگان در عمل بمانند او ديده نشدند و از آيندگان كسى را ياراى همگامى با او در عمل نخواهد بود.
او با رسول خدا و به همراهى او به جهاد پرداخت و با جان خود از او صيانت كرد…از مال دنيا زر و سيمى باقى نگذارد جز هفتصد درهم كه با آن مى‏خواست‏خدمتكارى براى خانواده خود اجير كند و… سخن كه بدينجا رسيد امام گريست و مردم هم گريستند (۲) و تدريجا به خود آمدند كه چه گوهر گرانبهائى را از دست دادند.

۱- كامل بن اثير ج ۳، ص ۱۶٫
۲- تاريخ يعقوبى ج ۲، ص ۱۹۰
در مكتب امام على(ع) ص ۴۳۱
دكتر على قائمى
كلامى از امام حسين عليه السلام

حضرت امام حسين عليه السلام فرمود:از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود:هر كه دوست دارد به سان من زيست كند،و به سان من بميرد،و به بهشتى كه پروردگارم مرا وعده داده در آيد،بايد على بن ابى طالب و فرزندان و خاندان پاك او را كه پس از من پيشوايان هدايت و چراغهاى شبهاى تار ضلالت‏اند،دوست بدارد.زيرا آنان شما را از باب هدايت بيرون نبرده و در باب ضلالت در نمى‏آورند. (۱)

پى‏نوشت:
۱ مناقب خوارزمى / ۲۰۸
امام على بن ابيطالب عليه السلام ص ۱۲۰
احمد رحمانى همدانى
پاره‏اى از فضائل على عليه السلام از زبان بزرگ زنانى«فاطمه»نام
۱ـبه روايت عامه

۱ـفاطمه صغرى از[پدرش‏]حسين بن على عليه السلام،از[مادرش‏]فاطمه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به سوى ما بيرون شد و فرمود:همانا خداوند به شما افتخار ورزيد و همگى شما را عموما و على را خصوصا آمرزيد .من فرستاده خداوند به سوى شمايم.بدون هيچ باكى از قوم خود و بى‏هيچ ملاحظه‏اى درباره رابطه خويشاوندى اين سخن گويم،اين جبرئيل عليه السلام است كه مرا خبر مى‏دهد:نيكبخت به تمام معنا و حق معناى نيكبخت كسى است كه على را در حال زندگانى و پس از مرگ من دوست بدارد. (۱)

۲ـفاطمه دخت حضرت رضا عليه السلام،از فاطمه و زينب و ام كلثوم دختران امام كاظم عليه السلام،از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام،از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام (۲) ،از ام كلثوم دختر فاطمه عليها السلام،از حضرت فاطمه عليها السلام كه فرمود:آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در روز غدير خم فراموش كرده‏ايد كه فرمود:«هر كه‏من مولاى اويم پس على مولاى اوست»؟و سخن او را كه فرمود:«تو نسبت به من چون هارون نسبت به موسايى»؟! (۳)
۲ـبه روايت خاصه

۳ـفاطمه دختر حضرت رضا عليه السلام،از فاطمه و زينب و ام كلثوم دختران موسى بن جعفر عليه السلام،از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام،از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام،از فاطمه دختر امام سجاد عليه السلام،از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام،از ام كلثوم دختر على عليه السلام،از فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود:از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:شبى كه مرا به معراج بردند به بهشت درآمدم قصرى از در سفيد ميان تهى ديدم كه درى در و ياقوت

 

نشان داشت و بر آن پرده‏اى آويخته بود،سر برداشتم ديدم بر آن در نوشته:«لا اله الا الله،محمد رسول الله،على ولى القوم»،و بر آن پرده نوشته بود:بخ بخ،من مثل شيعة على«به به،كيست مانند شيعه على؟!»در آن قصر وارد شدم،قصرى بود از عقيق سرخ ميان تهى،و درى داشت از نقره كه با زبرجد سبز زيور شده بود،و بر آن در پرده‏اى آويخته بود،سر برداشتم ديدم بر آن در نوشته است:«محمد رسول الله،على وصى المصطفى» (۴) .
تعليقات:

۱ـاسنى المطالب فى مناقب آل أبى طالب/ .۶۶
۲ـسند ظاهرا افتادگى دارد،به سند حديث بعد توجه شود. (م)
۳ـاسنى المطالب فى مناقب آل أبى طالب/ .۵۰
۴ـبحار الانوار ۶۸/ .۷۶
امام على بن ابيطالب عليه السلام ص ۱۳۳
احمد رحمانى همدانى
زبان حال ياران على(ع)
زورمندان گويند:
او،دليرى بى‏همتا بود و مبارزى قلعه گشا،هرگز به دشمن پشت نكرد و هيچگاه حريف را از دست نداد… به هر سو شتافت غلبه نمود.و به هر كس رو آورد چيره شد.گاه به دو شمشير نبرد مى‏كرد،و زمانى بى‏اسلحه،گردان را به خاك مى‏افكند.چون شير،هيبت داشت و چون كوه،عظمت.و پهنه ميدان،زير پاى او مى‏لرزيد،و صحنه نبرد،در كنار او مى‏خروشيد،و در عين حال،چنان بلند همت‏بود كه امر مى‏كرد:

«اى سپاهيان!تا دشمن،ستيزه آغاز ننمايد،بر او حمله مبريد.»
«و چون درماند و رو به گريز نهد،او را دنبال مكنيد.»
«و چون زخمى شد و در افتاد،وى را مكشيد.»
«به مال و منال او هم،ديده مدوزيد.»
«بر زنان و كودكان خصم،رحمت آريد.»

او چندان عفت داشت كه وقتى معاندى در مقام نبرد،دست‏به حيله عاجزانه مى‏زد،و عورت خود ظاهر مى‏ساخت، روى از او بر مى‏تافت.
و به محض اينكه دشمن،راه تسليم مى‏گرفت،امان و نجات مى‏يافت.
آن بزرگوارى‏يى كه او را در باب بيگانگان بود،ما فوق درك انسان بود و نمودار لطف خداى سبحان.
بر همان دشمن كه آب را از او منع نموده بود،چون قدرت مى‏يافت،بذل آب مى‏كرد و بر همان مخالف، كه وى را به دشنام گرفته بود،چون به درماندگيش پى مى‏برد،مددش مى‏نمود،و راه چاره‏اش مى‏گشود.

ندانم كه روح او چه عظمتى داشت،و افق انديشه وى كجا بود!؟
اميران گويند:

او،امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود.افراد تحت‏حكومت‏خويش را،بزرگ مى‏داشت و از حد مملوك و رعيت،و زير دست و محكوم،بس بالاتر كشيده،در مرتبه‏«برادر و برابر»مى‏نهاد.
گر چه جاهلان بى‏لياقت را پاى از گليم به در مى‏رفت،و باد نخوت و كبر در سر مى‏گرفت،باز او را تغيير روشى،حاصل نمى‏شد،و تحديد قدرتى در كار نمى‏آمد.
آزادى به معنى تمام،در حكومت او بود،و امنيت جانها به مفهوم تام،در امارت وى..تختش،سكوى مسجد بود،و درباره‏اش،پهنه آن،و قراولانش،صحابه با ايمان.
داوران گويند:

داد او،حق دادگرى به كمال داد،و عدل وى،عدل عدالت،به تمام نهاد.در همان جامعه منحرف و منحط كه جز هواپرستى و عناد و شهوات،كس را توجهى نبود،و به انصاف و خير و مصلحت،هيچيك را اعتنائى نه،چندان عدل ورزيد كه از شدت دادگرى در محراب عبادت كشته شد،و آن آيت‏خدائى،به گاه دعا، غرقه به خون گشت.
چنان پايبند حق بود كه به محض ادعاى يهودى،به محضر قاضى مى‏رفت،و چون او را در برابر مدعى، احترامى خاص مى‏نهادند،خشم را مى‏گرفت و از اين عدم مساوات،در پيشگاه داد،فرياد مى‏كشيد.
به خاطر آنكه گوشوارى،از يك زن غير مسلمان ربوده شده بود،خوابش نمى‏برد،و راحت نداشت..و براى آنكه برادر معيل او،بيش از حق ناچيز خود،مدد مالى مى‏خواست،داغ بر دستش مى‏نهاد.و بدان جهت كه عاملى،تحفه‏اى از كسى پذيرفته بود،نامه‏هاى پر عتاب به وى مى‏فرستاد.
انصاف،كه هيچكس مانند او انصاف نداد،و حق عدالت ننهاد.
بينوايان و بى‏كسان گويند:
او،يار ستمديدگان بود و سرپرست‏بيوه زنان.گاه در قبال ديده‏هاى گريان دو طفل يتيم،زانوانش را رعشه مى‏گرفت و بر خاك مى‏نشست.و زمانى براى نوازش كودكانى ديگر،پشت‏خم كرده،آنان را بر مى‏نهاد و طفلانه سرگرمشان مى‏داشت.
شبها،انبان خواربار به دوش گرفته،و بر زن‏ها،مى‏پيمود و در زواياى تاريك شهر،در خانه مستمندان مى‏گشود..آرى چنانكه او را نشناسند،محبت مى‏كرد و بدان گونه كه نامش ندانند،تفقد مى‏نمود.

آنگاه عاجزان گوشه‏نشين،و بيماران مسكين،پيران بى‏يار،و كسان بى‏غمگسار،زنان بى‏شوهر،و فرزندان بى‏پدر،دانستند كه آشنايان كه بود.و دوست‏با وفايشان كدام،كه شنيدند صوتى آسمانى در فضاى كوفه طنين افكنده مى‏گفت:
«تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى،قتل ابن عم المصطفى، قتل علي المرتضى،قتله اشقى الاشقياء.»
«به خدا سوگند،پايه‏هاى هدايت فرو ريخت و نشانه‏هاى تقوى محو شد و رشته محكم اتصال خدا و مردم گسيخت،پسر عم پيمبر،على مرتضى،كشته شد.او را تيره بخت‏ترين افراد به قتل رساند.»

زنان گويند:
دخترانى كه او پرورد و به دامن اجتماع آورد،سرآمد زنان جهان بوده‏اند و مفخر عالم نسوان،رقيه‏اش را كه از بيت‏المال گردن بندى به عاريه مضمونه گرفته بود،مى‏خواست چون راهزنان دست‏برد و خزانه‏دار را به زنجير و قيد سپارد،چرا كه بى‏اجازت مؤمنان و يا امير ايشان،تصرفى در بيت المال شده است،و چرا در آن مجلس كه ممكن است دختران فقير،بى‏گوشواره و زينت‏باشند،دختر او با زيورى جلوه كند،و دل كسى را به ياد فقر برنجاند.

زينبش،آن بود كه دو فرزند رشيد خويش،در پيش ديده،به راه خدا داد،و خود،ناظر مبارزه آنان عليه سپاه ظلم و بيداد بود،و همان كس است كه نقشه وسيع و عميق سالار شهيدان،حسين عليه السلام را به تمام و كمال،اجرا كرد و«شير زن كربلا»لقب يافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاى در آورد كه قوت تدارك مافات برايش نماند.

خطبات او،بدن مردان را مى‏لرزاند و صداها را در گلو خاموش مى‏كرد،زنگ شتران را از نوا مى‏انداخت، و دشمن و دوست را به عظمت نهان خويش،چنان آشنا مى‏كرد كه مى‏گفتند:«مگر على عليه السلام دوباره سر از خاك بر گرفته و چنين داد سخن مى‏دهد؟»آرى،خانواده او همه عفيف و مهربان، نوعدوست و خليق بودند. مگر آنگاه كه به شكرانه بهبود حسنين،پدر و مادر،قصد روزه كردند،همه فرزندان و حتى فضه خادمه نيز اقتدا نكردند؟و آنگاه كه سه شب،مسكين و يتيم و اسيرى به هنگام افطار،طلب يارى كردند،تنها قرص نانى را كه قوت يك شبانه روز هر فرد بود،همه،حتى فضه، نبخشيدند؟!

عجب است كه همسر و شريك زندگيش‏«بانوى بانوان جهان‏»و در عصمت و طهارت،بى‏قران بود و دختران وى به پاكى و صفا و علم،و هنر و ادب و ايمان،بهترين دوشيزگان به شمار مى‏رفتند.
دانشمندان گويند:
تنها او بود كه‏«سلوني‏»مى‏گفت و چنان كه ادعا مى‏كرد،عالمى را به نور دانش خويش روشن مى‏ساخت، هرگز پرسشى را بى‏پاسخ ننهاد،و نهانى نماند كه از چهر آن پرده نگشاد،مى‏فرمود: «فو الذي نفسي بيده لا تسالوني في شي‏ء فيما بينكم و بين الساعة…الا انباتكم‏»
«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»
هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مى‏كردند،جواب مى‏گفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم، پيش مى‏كشيدند،در سخن مى‏سفت،و باز مى‏ناليد كه:
«ان هيهنا لعلما جما» (۱)
كناية از آن كه:كسى را نمى‏يابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمى‏بينم كه از اين نج‏سرشار،امانتش نهم.
گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آماده‏ترين كس از نوع آدميزاد،اما سينه‏اى كه وى داشت در وسعت از عالم مى‏گذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مى‏كرد.
به شرحى كه درباره‏«طاووس و خفاش‏»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بى‏كالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.
آنگاه از خود بازپرس:

او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مى‏يافت،چه مى‏گفت؟و چه نكته‏ها بيان مى‏داشت؟!
بدانچه درباره آفرينش‏«آسمان و انسان‏»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مى‏كنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.
آرى،به آن سوى منظومه‏ها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مى‏برند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بى‏حركت و فعاليت‏بينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.
آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره‏«آل الله‏»گفتند:
فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره‏»

شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»
و فرمودند:
لولانا لما عرف الله‏»
«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمى‏شد.»
به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجاب‏آور است و تمام،شگفت انگيز.
دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»
خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»

حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مى‏گويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:
يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مى‏بيند.
و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مى‏كند.

و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيه‏مى‏نمايد.»
علماى اخلاق گويند:
آن تضاد،كه در وجود او مى‏بينيم در هيچ آدمى سراغ نداريم،و اين جز دليل بر داشتن روانى ما فوق جانها،و اراده‏اى برتر از همه عزمها نمى‏تواند بود،و الا چگونه ممكن است كسى در نهايت اقتصاد مالى بسر برد،و يك باره زندگى خويش با فقرا تقسيم كند؟
گاه،كسى سنگين‏دل‏ترين جلوه كند و باز،در برابر«طفلى روى زرد»،نرم خوى‏ترين آدمى باشد.همان كسى كه كمترين جراحت را بر تن روا ندارد،به گاه جهاد،بر زخمهاى بسيار تن،و بلكه نابودى جان خويش اعتنا نكند.

كجا شنيده‏ايد كه كسى در خانه،مغموم نشيند،و اشك از ديده‏اش فرو غلطد كه:«چرا هفت روز ست‏براى من مهمان نيامده؟مبادا كه خدا را ناراضى كرده باشم!»
كيست كه تواند در روى سينه خصم هم از بى‏ادبى او در گذرد،و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نكند؟
كيست كه تواند كينه‏توزترين دشمنان خويش را به هنگام غلبه،عفو فرمايد؟!
كيست كه در مقام حكومت و سلطنت،به دست‏خود،«جو»آسيا كند،كفش خويش را اصلاح نمايد،و پيراهنى پوشد كه گويد:«بر آن چندان وصله زده‏ام كه از وصله كننده آن شرم دارم.»؟
كيست كه خوراكش نان جوينى باشد كه آنرا به زانو شكند،و به گاه نبرد،با يك دست،در خيبر كند و بر فراز خندق دارد تا سپاهى از آن بگذرد…؟
بيگانگان گويند:

او را همتائى در ميان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امكان نيست،و آنگاه كه اهل تحقيق،وى را با يكايك بزرگان بى‏نظير دنيا،و فرزندان بى‏مانند اجتماعات،مقايسه كرده‏اند و صفات و اطلاعات و تدابيرش را سنجيده‏اند،چنانش ديده‏اند كه با وجود همين ديد ظاهر و آشنائى اندك،باز بر آنان رجحان محسوس داشته،و فضل روشنى نسبت‏بديشان دارا بوده است،و چون برترى وى را در تمام جهات و همه جوانب، منظور نظر ساخته،و در يك آدمى فرض كرده‏اند،قابل تصور و جمع نيافته‏اند.
لذاست كه گفته‏اند:«چنان كس كه ما شناخته‏ايم،مگر در عالم خيال،رنگ وجود گيرد،و الا از نوع انسان،چنين فضايل،آن هم بدين كمال،صورت نمى‏يابد،و از همه مهم‏تر آنكه جمع آنها در يك فرد، هرگز گرد نمى‏آيد.»

فرقه‏اى گويند:
ما در او،آنقدر اثر خدائى يافتيم،و صفات پروردگارى به دست آورديم كه به عاقبت ندانستيم:او خود، خداى بود يا از خدا جداى بود؟!
و مات الشافعي و ليس يدري علي ربه ام ربه الله
شافعى (پيشواى مكتب شافعيان) در حالى بمرد كه تحقيق او درباره على عليه السلام نتوانست پاسخگوى آن باشد كه:
«خدا پروردگار اوست،يا على؟»
فرقه ديگر گويند:
در او روح الوهيت‏بدميد،و چندان در افزود كه كمال ظهور يافت و خدائى گرفت و به ربوبيت پرداخت.
ديگران گويند:

او خود،ابتدا خدا بود و در لباس فردى انسان جلوه كرد،و مدتى ديده‏هاى خلق را نگران و خيره ساخت، و باز پر گرفت و از نظرها محو گرديد،و هر گه كه پيمبر خاتم به مقام قرب خلاق عالم «قاب قوسين او ادنى‏» مى‏رسيد او را نيز حاضر دربار الاهى مى‏ديد.و چون طعام بهشتى به عالم معراج پيش آوردند، دست‏خدا هم از آستين به در آمد.اما جز نشان دست على عليه السلام نداشت…به هر حال،خدا بود به جمالى ديگر،و در قالب يك فرد بشر.
اهل طريقت گويند:

او مظهر الله است و رهبر راه.كسوت پيران را او بخشد و طريق سالكان را او گشايد.دستگير همه، اوست و هر مرشد و مراد،نايب او.رونده،به نور وى راه به حق يابد،و طالب،به عنايت او سوى مقصد شتابد.در چهر او خدا تجلى كند و در جامه او،آفريدگار،خودنمائى نمايد.
دل!اگر خداشناسى،همه در رخ على بين به على شناختم من،به خدا قسم،خدا را
هر رشته‏اى از فقر،عاقبت‏بدو پيوندد،و هر سلسله از اهل طريقت،نسبت نهائى به او رساند.
شيعيان گويند:

او،وصى پيامبر گرامى اسلام بود،و همتا و همدوش وى.در امر ابلاغ حق،امام مسلمين و امير مؤمنين، برگزيده خداى،و به فضل و عصمت و علم،بى‏همتاى.اوصياى ديگر همه زاده او،واولياى حق همه فيض داده او…منصب ولايت را نيز دارا بود كه خود مقامى الاهى است:
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون
صاحب ولايت‏بر شما،فقط خدا و رسول اوست و آن كس كه در حال ركوع،به مستمند احسان مى‏كند.
او از همه خلق برتر است،و براى رهبرى به حق،شايسته‏تر،محبت‏به او،نمونه ايمان است و اطاعت از او، نشانه ايقان…
هر كه او را يار،خدايش مددكار،و هر كس وى را خواستار،پروردگارش به مهر نگهدار.

«اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه،و انصر من نصره،و اخذل من خذله‏» (۲) «خداوندا!آن را كه دوستش دارد،دوست‏بدار،و آن را كه با وى دشمنى كند،دشمن دار!از هر كس كه مدافع اوست،دفاع كن،و آن كه وى را تنها بگذارد،بى‏كس و يار رها كن!»
اهل دعا گويند:
«هو بشر ملكي،و جسد سماوي،و امر الهي،و روح قدسي،و مقام علي،و نور جلي،و سر خفي‏» (۳) «او بشرى فرشته‏خو است،و پيكرى آسمانى و وجودى الاهى،و روانى پاك،و مقامى والا،و پرتوى رخشان،و رازى نهان.»

«هو الناطق بالحكمة و الصواب،هو معدن الحكمة و فصل الخطاب‏» (۴)
«او،گوياى حقايق و راستى‏هاست،و منبع علم واقعى و نظرات نهائى (درباره حق و باطل و امور دين و انسان) .»
«هو من عنده علم الكتاب‏» (۵)

«او،همان است كه،دانش كتاب خدا در سينه اوست.»
«هو الكوكب الدري‏» (۶)
«او،ستاره تابان است (براى ماندگان راه) .»
«هو من انجى الله سفينة نوح باسمه و اسم اخيه، حيث التطم الماء حولها و طمى‏» (۷) «اوست آن كه به نام وى و برادرش (رسول‏خاتم صلى الله عليه و آله و سلم) ،خداوند،كشتى نوح را-آنگاه كه موج آب فرو مى‏كوفت و از پهلوها بالا مى‏گرفت-نجات داد.»
«هو من اودع الله قلبه سره‏» (۸)

«او كسى است كه خدا،راز خويش،در دلش نهاد.»
و باز برتر شناخته و گويند:
«هو دين الله القويم،و صراطه المستقيم‏» (۹)
«وجود او،تمام نماى دين پايدار الاهى است،و معرف راه راست و بى‏لغزش خدايى.»
«هو سبيل الله‏» (۱۰)
«او،نمايشگر طريق همگانى خلق است (به سوى خالق) .»
«هو الذكر الحكيم،و الوجه الكريم،و النورالقديم،امين العلي العظيم‏» (۱۱) «وجود او،ياد آور خداى حكيم است،و جلوه‏گر فضل پروردگار كريم،و جهت نور ازلى و قديم،و امانتدار دادار بلند جاه عظيم.»
«هو الوسيلة الى الله‏» (۱۲)
«او،مايه وصول به (معرفت و رحمت) خداست.»
«هو باب الله‏» (۱۳)

«او،باب ورود به آستان رحمانى و عنايت‏يزدانى است.»
«و باب حطة الله‏» (۱۴)
«او،باب بخشايش بى‏منتهاست.»
«و فضل الله و رحمته‏» (۱۵)
«وجودش،فضل و رحمت الاهى است.»

«هو حجة الله،و امين الله،و ولي الله‏» (۱۶)
«او،دليل و راهبر به سوى خداست،و امين به معارف داناى بى‏همتا،او ولايت‏يافته از جانب حق است.»
«هو صفوة الله و خالصة الله،و خاصته‏» (۱۷)
«او،برگزيده و خاص و خالص شده،بهر خداست.» «هو خليفة الله و سفير الله‏» (۱۸)
«او،نماينده كمال و صفات جمال الاهى است،و راهدان و رابط دربار يزدانى.»
«يختاره الله فهو وليه في سماواته و ارضه‏» (۱۹)

«خدايش،اختيار كرد.پس او ولى شايسته خداوند است،در همه سوى جهان وجود (در آسمان و زمين) . »
و باز برتر:
«هو كلمة الله و حجاب الله‏» (۲۰)
«وجود او،بيانى روشن از خداست،و پرده‏اى است‏بر اسرار الله.»
«هو آية الله العظمى،و نور الله الانوار،و ضياؤه الاظهر» (۲۱)
«او،نشان بزرگ حق است،و نور پر فروغ،و روشنى آشكار دادار مطلق.»

«هو سيف الله و اسد الله‏» (۲۲)
«او،شمشير بران،و شير يزدان است.» و باز برتر:
«هو وجه الله المضي‏ء،و جنبه القوي‏» (۲۳) «وجود او،روى تابان خدا،و جنب پر توان قادر يكتاست.»
«هو عين الله الناظرة،و لسانه المعبر عنه في بريته‏» (۲۴)
«او،در ميان خلق،چشم ناظر حق،و زبان بيان كننده اوست.»
«و القول عن الله‏» (۲۵) «او،گفته‏اى است‏خدايى.»

«هو يد الله الباسطة،و اذنه الواعية‏» (۲۶)
«او،دست گشاده پروردگار است،و گوش شنوا و پذيراى آفريدگار.»
و از همه برتر:
«هو اسم الله الرضي‏» (۲۷)
«او،نام پسنديده خداست.» «هو علم الله‏» (۲۸)

«او،علم بى‏كران ايزد است.»
«هو سر الله و موضع سره‏» (۲۹)
«او،راز الاهى و قرارگاه سر خدائى است.»
و بالاخره:
«هو حق الله‏» (۳۰)
«او حق الله است، (يعنى:نمايشگر صفات جلال،و نمودار نيروهاى لا يزال،نماى خواست‏حق متعال،از آفرينش انسان،و سير او به كمال.»
(چون بيان را قدرت ترجمتى شايسته نبود،دم در كشيد و فهم آنها،به اهل آن واگذاشت.)
اهل قرآن گويند:

در كتاب آسمانى،او،گاه به عنوان‏«صاحب ولايت از جانب خداوند»آمده (۳۱) ،گاه به صفت‏«صادق‏»ناميده شده (۳۲) ،در جائى نماينده كمال دين و اتمام نعمت پروردگار بر خلق است (۳۳) ،و به جائى ديگر،معرف طهارت نفس و عصمت‏خانوادگى (۳۴) .
در آيتى او«منذر»است (۳۵) و به ديگر آيه‏«جان پيغمبر» (۳۶) ،به سوئى نمودار«خير البرية‏»است (۳۷) و سوى ديگر،اصل‏«حبل الله‏». (۳۸)
گاه مودتش تكليف شده (۳۹) و گاه عظمت ذاتش تشريح گرديده،گه مشترى خاص رضاى خداست و به جان خويش در اين معامله بى‏اعتنا (۴۰) ،و گاه نشان دهد كه خدا مهرش در دل مؤمنان مى‏نهد (۴۱) .

جائى ديگر،ولايتش را بر پيمبران سلف مسلم مى‏دارد (۴۲) ،در آيه‏اى او را«اذن واعية‏»خواند چون حقايق را نيكو شنود و هرگز از ياد نبرد (۴۳) و در ديگر آيه،او را براى رسول الله‏«يار خدائى‏»داند (۴۴) ،به سوئى او را بر پيغمبر«حسب من الله‏» (۴۵) شمارد و سوى ديگر،وى را دوستار خدا و نيز محبوب او شناسد (۴۶) ،گاهى نيز «صالح المؤمنين‏» خواند (۴۷) .
و بسيار جا به ذكر صفات و مقامات معنوى وى پردازد،و براى آنان كه عاقلند و فهيم،صاحب لب‏اند،و متوسم (يعنى به آثار،دريابند و به نشانه‏ها درك مقصود كنند) بى‏ذكر نام وى،و بدون محدود كردن او در لباس شخص و انسان،اين وجود با عظمت و آن عظمت وجودى را معرفى نمايد (۴۸) .آرى، (الكناية ابلغ من التصريح) (۴۹) .
و از همه بالاتر:

آنجا كه او را بر امين حق و رسول مطلق‏«شاهد الاهى‏»خواند،و آيت قرآن را (بنا به قرائت و تفسير معصوم عليه السلام) چنين ارائه نمايد كه:
افمن كان على بينة من ربه (يعني:رسول الله) و يتلوه شاهد منه…اماما و رحمة (۵۰) آيا پيغمبرى كه از جانب خدا متكى به دليل روشن ( قرآن) است،و گواهى صادق،و شاهدى بيناى حقايق،و منسوب به خدا (مانند على عليه السلام كه با تمام شؤون وجودى،شاهد راستين رسالت است) او را در پى… شايسته پيروى نيست؟آرى.
او را بر«دليل‏»،دليل داند،و بر«امين‏»گواه امانت‏شمارد (۵۱) .

واقعا چه مقامى بلند را داراست و علو ذات وى را،حد به كجاست؟!
عابدان گويند:
آن بندگى كه او كرد،كى بنده‏اى را ممكن شود؟و آن حال كه او را در عبادت بود،جز وى كجا كس را رخ تواند داد؟!
او را با ديگران چه نسبت؟!!
وه!كه در پاى هر نخل،به خلوت شبها نماز مى‏كرد و به زارى و الحاح،راز و نياز مى‏گفت،چنانكه بسان چوبى از پاى مى‏گرديد و به خاك مى‏افتاد تا نسيم حق،نوازش ديگرش كند،و به حال و احساس،بازش آرد،زيرا كه توجه به دنيا نيز بايد،و يكسر،منصرف از«ما سواه‏»نشايد.
او كه در نماز نافله،تير از پايش كشيدند و در نيافت،كى با ديگران در حضور قلب،قابل قياس تواند بود؟!
بالاخره،هم او كه در محراب عبادت،ضربه خورد،و فرق شكافت و با اينهمه از نماز دست‏بر نداشت،و به مدد ياران،آن را به تمام گزارد.
هنگامى كه فرزندش‏«حسن عليه السلام‏»به خدمت‏شتافت،اولين كلماتش اين بود كه:
«اى حسن بايست و با مردم نماز بگزار.»

از درد خويش چيزى نگفت،و فريضه را تعطيل نكرد.
از قاتل و دستگيرى او هم سخن به ميان نياورد،جز آنكه اگر ديگران ياد نمودند،وصيت‏به خير كرد (يعنى به گذشت و احسان تاكيد فرمود.)
اين صبر كه دارد؟و اين بلندى همت و روح،در چه كسى يافت مى‏شود؟!
به جز از على كه گويد به پسر،كه:قاتل من چو اسير توست اكنون،به اسير كن مدارا

ديگر آنكه كجا شنيدى كه آدمى،به بندگى فخر كند و عزت خود در آن بيند؟غير او كه مى‏گفت:
«كفى بي عزا ان اكون لك عبدا و كفى بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب‏»«اى خدا!مرا همين عزت بس،كه بنده توام،و همين افتخار كافى است كه تو پروردگار منى،تو چنانى كه من خواهان آنم،مرا نيز آن چنان بدار كه خود مى‏خواهى.»

هر كس كه عبادت كند،اگر چه دنيا نخواهد،لا اقل طالب عقبى باشد،ولى او گويد: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك،بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك‏»
«الاهى!اين بندگى من در آستانه تو،نه از بيم آتش است و نه به شوق بهشت،بل آنكه ترا معبودى لايق شناخته‏ام و به عبادت تو پرداخته.»
هيچ نظر بلند را نظرى چنين بلند،نباشد!!

عاشقان گويند:
هر ربط قلبى،با مرگ بگسلد،و هر علاقه‏اى با موت به سرآيد،عشقها تا پايان حيات،باقى است و محبت‏ها و شيفتگى‏ها تا پاى گور برجا…
به پاسخ فرهاد،كه در شيفتگى،مشهور است،توجه كنيد!
خسرو پرويز سؤال مى‏نمايد و او پاسخ مى‏گويد:

بگفتا:دل ز شيرين كى كنى پاك؟ بگفت:آنگه كه باشم مرده در خاك
و نيز بايد دانست كه همه عشقها را راه صورت،مقدمه است و جمال،مايه اوليه.و هم اينكه،هر عشق، چون به وصال آنجامد،تلاش پايان پذيرد و شوق،تنزل يابد،و ديگر آنكه،معشوق،گاه بى‏وفا و پر جفا افتد و عاشق،از جور او بنالد،و ممكن است كه دست از دامن يار باز دارد و سر به بيابان گذارد و يا به محبوبى ديگر دل سپارد. اما عجيب،كار عشق اوست كه:ربطش با معشوق،پس از مرگ دنيائى قوى‏تر شود و«تعلق او»محكمتر…اشاره بدان فرمود:
«فزت و رب الكعبة‏»

معشوق او را،صورت و سيرتى جدا از يكديگر نيست و جمال را جدائى از كمال،در كار نه…هر دو يكى داند و براى او،در پرده و بى‏پرده تفاوت نكند:
«لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا»
«اگر پرده‏ها را بر گيرند،مرا در آنچه به يقين مى‏بينم‏»تفاوتى نخواهد كرد.»
و ديگر آنكه،او از ابتدا در وصال است:
«لم اعبد ربا لم اره‏»

«پروردگارى را كه نديده باشم،عبادت نكرده‏ام.»
باز هم خواستار وصال:
«الهي هبني صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك‏»
«خدايا!به فرض كه عذاب تو،مرا در گيرد و بر آن صبر كنم،بر فراق تو چگونه توانم بردبار باشم؟ (كه اين از آن،بس دردناكتر است.) »
او،هرگز از معشوق ننالد و به جائى غير كوى او روى نياورد.

الهي انلني منك روحا و راحة فلست‏سوى ابواب فضلك اقرع
خدايا!مرا از جانب خود نشاط و راحتى بخش كه من،جز به آستانه تو روى نخواهم كرد و غير باب فضل تو،نخواهم كوفت.
الهي لئن خيبتني او طردتني فمن ذا الذي ارجو و من ذا اشفع
خدايا!اگر مرا مايوس از خويش گردانى و برانى،آنگاه به چه كسى توانم اميد داشته باشم؟و چه كسى را شفيع خويش سازم؟
پايان سخن آنكه:

همه درباره او به تحقيق پرداختند،و در راه شناختش،به جان شتافته،اما هر چه رفتند كمتر دريافتند، حيرت زده وا ماندند و قصه‏ها بافتند:
آن يك،انسان كاملش گفت و اين يك،«فرشته‏».
آنش‏«اعجوبه‏»ناميد و اين،«آفريننده‏».
آن‏«پيشوا»خواند و اين،«حلول كرده خدا».
و باز هم همه مبهوت،و تمام متحير.

هر يك به نظر خويش مطمئن شدند،راه رفته را درست پنداشتند،و دل بر آن گماشتند:
كل حزب بما لديهم فرحون
هر گروهى،به آنچه مى‏انديشند و معتقدند،دلشادند.
ولى،نداى رسول خدا در همه جا طنين انداز گشت كه فرمود:
«يا على!هيچكس جز خداى و من،چنانكه بايست،ترا نشناخت.»

پى‏نوشتها:
۱٫«به راستى كه در اينجا بس علم نهفته است.»
۲٫دعاى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام،در روز غدير.
۳٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۴٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۵،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۵٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۶،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۶٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۷٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۵،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۸٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۹٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۶۳،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۱۰٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۶،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۱۱٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۱۲٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫

۱۳٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۵،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۱۴٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۸،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۱۵٫«مفاتيح الجنان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۱۶٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۹-۳۷۸،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.

۱۷٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۷،«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۱۸٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۵-۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۱۹٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۸٫
۲۰٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۸٫
۲۱٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۵-۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۲۲٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۵-۳۵۸،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.

۲۳٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۲۴٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۲۵٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۸٫
۲۶٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۵،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۲۷٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۷۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.

۲۸٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۲۹٫«مفاتيح الجنان‏»:صفحه ۳۵۲-۳۵۷،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
۳۰٫«تفسير البرهان‏»:جلد ۳ صفحه ۳۶۹٫
۳۱٫تمام آياتى كه مورد استشهاد قرار گرفته است،بنا به تفسير علماى اهل سنت درباره على عليه السلام شناخته شده و براى ملاحظه اسناد آن به (حق اليقين شبر جلد ۱ صفحه ۱۹۲ به بعد) مراجعه شود.
۳۲٫توبه:۱۱۹
۳۳٫مائدة:۳٫

۳۵٫رعد:۷٫
۳۶٫آل عمران:۶۱٫
۳۷٫بينه:۷،«بهتر آفريدگان‏».
۳۸٫آل عمران:۱۰۳،«رشته رابط خلق با خالق‏».
۳۹٫شورى:۲۳٫
۴۰٫بقره:۲۰۷٫
۴۱٫مريم:۹۶٫

۴۲٫زخرف:۴۵٫
۴۳٫حاقه:۱۲٫
۴۴٫انفال:۶۲٫
۴۵٫انفال:۶۴٫
۴۶٫مائدة:۵۴٫
۴۷٫تحريم:۴٫

۴۸٫حجر:۱۷٫
۴۹٫كنايه رساتر از تصريح است.
۵۰٫هود:۱۷٫
۵۱٫تفسير«فخر رازى‏»،تفسير«طبرى‏»،تفسير«الدر المنثور»،تفسير«نيشابورى‏»،«شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد».
على معيار كمال صفحه ۲۰
دكتر رجبعلى مظلومى
ابن ابى الحديد درباره فصاحت و بلاغت‏حضرت على(ع)

ابن ابى الحديد درباره فصاحت و بلاغت‏حضرت على(ع) مى‏گويد: فهو امام الفصحاء و سيد البلغاء يعنى پيشوا و امام فصيحان و آقاى كسانى بود كه در سخن بلاغت داشتند. عظمت‏سخنش بحدى بود كه گفته‏اند پائين‏تر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق بود (دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق) – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدى مقدمه –
در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه ۱۹۳

دكتر على قائمى
ولادت على عليه السلام در كعبه به اعتراف علماى اسلام
علما و دانشمندان بزرگ شيعه و اهل سنت در اين كه ولادت على عليه السلام در خانه كعبه واقع شده است،اتفاق نظر دارند،حتى مرحوم‏«اردو بادى‏»در اين موضوع كتاب قطورى نگاشته است. (۱) در اين قسمت‏به نظر برخى از علماى شيعه و اهل سنت اشاره مى‏كنيم:
نظر برخى از علماى اهل سنت

۱-حاكم نيشابورى:
«اخبار در مورد اين كه فاطمه بنت اسد«على بن ابى طالب‏»را در خانه كعبه به دنيا آورد،در حد تواتر است.» (۲) -حافظ گنجى شافعى:
«امير المؤمنين على عليه السلام در مكه و در داخل بيت الله الحرام در شب جمعه سيزدهم رجب سال سى‏ام عام الفيل،متولد شد،و جز او مولودى در بيت الله الحرام تولد نيافته است،نه پيش از او و نه پس از او.اين امتياز نشانه بزرگى مقام و موقعيت او بود كه شامل حال او گشت.» (۳)
۳-ابن صباغ مالكى:
«على بن ابى طالب عليه السلام در شب جمعه سيزدهم رجب سال سى‏ام عام الفيل -۲۳ سال قبل از هجرت-در مكه مشرفه در بيت الله الحرام متولد گشت.اين فضيلت را خداوند به جهت جلال و بزرگى و كرامت على عليه السلام به او اختصاص داده است…» (۴)
۴-احمد بن عبد الرحيم دهلوى در«ازالة الخفاء»نظير عبارت فوق را نقل كرده است. (۵)
۵-علامه ابن جوزى حنفى مى‏گويد،در حديث آمده است:
«فاطمه بنت اسد در حال طواف خانه خدا بود كه درد زايمان او را فرا گرفت.در همين حال درب كعبه باز شد و فاطمه داخل كعبه گشت و در آن جا،على عليه السلام را به دنيا آورد.» (۶)

۶-ابن مغازلى شافعى از زبيده دختر عجلان نقل مى‏كند:
«وقتى فاطمه بنت اسد درد زايمانش شديد شد،ابو طالب بسيار ناراحت گشت.در همين حال حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم سر رسيد و از او پرسيد:عمو جان چراناراحتى؟گفت:فاطمه در ناراحتى زايمان بسر مى‏برد.حضرت به نزد فاطمه رفت.آن گاه دست ابو طالب را گرفت و فاطمه هم به دنبال آنها،به سوى خانه خدا راه افتادند.حضرت،فاطمه را داخل كعبه برد و به او فرمود:اجلسي على اسم الله،به نام خدا بنشين،سپس او را درد شديدى فرا گرفت و كودك زيبا و پاكيزه‏اى به دنيا آورد كه مثل زيبايى او را نديده بودم و ابو طالب اسم او را على گذاشت و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قنداقه على را گرفت و به منزل فاطمه برد.» (۷)

۷-علامه سكتوارى بسنوى:
«اول كسى كه در كودكى در اسلام ميان اصحاب به نام‏«حيدره‏»-يعنى شير-نامگذارى شد،سيد و مولاى ما«على بن ابى طالب‏»است،زيرا موقعى كه على عليه السلام در داخل كعبه به دنيا آمد،پدرش ابو طالب در سفر بود.مادرش فاطمه با تفال به خير،او را همنام پدرش كه‏«اسد»بود،نام گذاشت.» (۸)
۸-علامه محمد مبين انصارى حنفى:

«ولادت على عليه السلام در مكه در داخل بيت الله الحرام بوده است و هيچ كس غير از«على‏»در چنين مكان مقدسى به دنيا نيامده است.» (۹)
۹-صفى الدين حضرمى شافعى،مى‏نويسد:

«ولادت على عليه السلام در كعبه مشرفه بوده است.او نخستين و آخرين كسى است كه در اين مكان مقدس به دنيا آمده است.» (۱۰)
۱۰-عباس محمود عقاد مصرى:

«على عليه السلام در داخل كعبه به دنيا آمد و خداوند به او عنايتى فرمود كه هرگز بر بتهاسجده نكرد.. ..» (۱۱)
۱۱-آلوسى:«اين ماجرا بسيار بجا و شايسته بود كه خداى متعال اراده كرد تا پيشواى امامان در جايى به دنيا آيد كه قبله مؤمنان است.منزه است پروردگارى كه هر چه را در جاى خود مى‏نهد،و او بهترين حاكمان است.»
در ادامه مى‏نويسد:

«چنان كه برخى گفته‏اند،گويا على عليه السلام نيز خواست‏به خانه كعبه كه تولدش در آن افتخارى براى او بود،خدمتى كند.به همين جهت‏بود كه بتهاى خانه كعبه را از فراز به زير افكند،زيرا در پاره‏اى از روايات آمده كه خانه خدا،به درگاه خداوند شكايت كرد و گفت:پروردگارا تا چه وقت در اطراف من،اين بتها را پرستش مى‏كنند؟و خداى تعالى به او وعده داد كه آن مكان مقدس را از بتها پاك خواهد كرد…. » (۱۲)
علامه امينى قدس سره در الغدير بيش از بيست نفر از علماى اهل سنت و كتابهاى آنان را نام مى‏برد كه به صراحت نوشته‏اند على بن ابى‏طالب عليه السلام در داخل كعبه مكرمه به دنيا آمده است. (۱۳)
خانه و زادگاه تو،بيت‏خداست‏يا على چهره دلگشاى تو قبله نماست‏يا على زمزمه ولادتت،سوره مؤمنون بود روز نخست‏بر لبت ذكر خداست‏يا على