موانع و مشکلات حکومت علی(ع)

علی بن ابی‌طالب (۱۳ رجب سال سی‌ام عام‏‌الفیل – ۲۱ رمضان سال ۴۰ هـ.ق)، امام اول تمامی فرقه‌هایشیعه – که آن ها از وی با عنوان امام علی یاد می کنند – و خلیفهٔ چهارم از خلفای راشدین، پسرعمو و داماد محمدپیامبر اسلام است. وی همسر فاطمه و پدر حسن، حسین و زینب است.
مسالهٔ حق وی در خلافت پس از محمد، منجر به شکاف اصلی میان مسلمانان و تقسیم آنان به دو گروه شیعه و سنی شد. محمد در بازگشت از حجةالوداع عبارت «هر که من ولی او هستم، این علی ولی او است.» را به زبان آورد؛ اما مقصود این عبارت مورد اختلاف شیعه و سنی قرار گرفت. شیعیان بر این اساس معتقد به نصب امامت وخلافت در خصوص علی شدند و اهل سنت آن را به معنای دوستی و محبت علی تفسیر می‌کنند.
پس از مرگ محمد و در ماجرای انتخاب جانشین او، جمعی از انصار در سقیفهٔ بنی‌ساعده گرد هم آمدند و بعد از مشورت با یکدیگر سرانجام تصمیم بر خلافت ابوبکر گرفتند. علی بن ابی‌طالب در ابتدا از بیعت با ابوبکر سرباز زد؛ ولی سرانجام پس از شش ماه با ابوبکر بیعت کرد.
علی در دوران خلافت سه خلیفهٔ اول در جنگ‌ها شرکت نمی‌کرد و جز در انتخاب خلیفهٔ سوم فعالیت سیاسی نداشت. البته هر گاه خلفای سه گانه می‌خواستند، در امور دینی، قضایی و سیاسی به آنها مشورت می‌داد.
پس از کشته شدن عثمان، او به عنوان چهارمین خلیفهٔ مسلمانان برگزیده شد. دوران خلافت وی با جنگ‌های داخلی میان مسلمانان و شورش ایرانیان هم زمان بود. او سرانجام در مسجد کوفه به ضرب شمشیر یکی از خوارجبه نام ابن ملجم مرادی کشته شد.
بر طبق منابع تاریخی قدیمی تر، علی در روز سیزدهم رجب و حدود سال ۶۰۰ میلادی در مکه متولد گردید. پدر وی ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد است. منابع زیادی، خصوصا منابع شیعه نوشته‌اند که وی تنها کسی است که در خانه کعبه به دنیا آمد. علی از طرف پدر و مادر با محمد خویشاوند است. وقتی پدر محمد درگذشت، ابوطالب که عموی محمد بود، قیم وی گردید. وقتی که مادر محمد درگذشت، فاطمه بنت اسد نقش مادر را برایش داشت. زمانی که علی ۶ ساله بود، پدر او ابوطالب، رئیس بنی‌هاشم، دچار مشکل مالی گردید. محمد که خود در کودکی تحت سرپرستی ابوطالب قرار گرفته بود و در این زمان سنش از ۳۰ سال گذشته بود، برای سبک کردن بار عایلهٔ وی به او پیشنهاد کرد که سرپرستی علی را او بر عهده بگیرد. ابوطالب پذیرفت و علی از کودکی در خانه محمد و تحت نظر او قرار گرفت.

حدیثی که پس از شجاعت و جنگ‌آوری علی در جنگ احد به محمد نسبت داده می‌شود، با این مضمون: «هیچ جوانمردی هم‌چون علی و هیچ شمشیری هم‌چون ذوالفقار نیست.»

هنگامی که محمد اعلام دریافت وحی الهی نمود، علی، که در آن زمان ۱۰ ساله بود، به او ایمان آورد و مسلمان شد.
وقتی علی اسلام آورد، ابوطالب گرچه از پرستش خدایان دست نکشید، اما تصمیم علی را پذیرفت و به وی گفت چون محمد تو را به راهی جز درست کاری هدایت نمی‌کند، از محمد پیروی کن و به وی نزدیک باش.

سرانجام هنگامی که علی(ع) پس از ربع قرن خانه نشینی، با اصرار شدید مردم به خلافت ظاهر رسید فرمود: به خدایی که دانه را شکافت وجان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران حجّت بر من تمام نمینمودند،و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را بر نتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم و چون گذشته خود را به کناری میداشتم.

در طول ربع قرن خانه نشینی وصیّ پیامبر اسلام(ص) انبوهی از دشواریها در جامعۀ اسلامی پدید آمده بود و آثار منفی اجتماعی و حتی سیاسیِ توسعۀ فتوحات و قتل عثمان، آینده را تاریک تصویر می کرد:
عدالت اقتصادی
خلیفۀ دوم، دیوان را بر اساس سوابق افراد و ترکیب قبیله ای قرار داده بود. قریش بر غیر قریش، مهاجر بر انصار، عرب بر غیرعرب و موالی ترجیح داشتند، در حالی که در زمان پیامبر(ص) این گونه نبود. این وضعیت در کنار بخششهای عثمان، فاصلۀ غنی و فقیر را غیر قابل تحمل کرد. خمس غنائم، مالیات و جزیۀ سرزمین‌های فتح شده که به همۀ مردم تعلق داشت، تنها در اختیار افراد و گروههای خاص قرار می‌گرفت.امام علی(ع) در سخنرانی نخست خود، سیاست مالی برگرفته از سیرۀ پیامبر(ص) را مطرح کرد؛ برتری مهاجر و انصار بر دیگران را معنوی خواند و فرمود:«…آن گروهی که دنیا آنها را در خود غرق ساخته، برای خویش املاک و نهرها و اسبان عالی و کنیزکان تهیه کرده اند، فردا وقتی همۀ اینها را از آنان می گیرم و به بیتالمال بر میگردانم و به اندازۀ حقّشان به آنان می دهم، نگویند علی ما را فریفت؛ اول چیزی میگفت و اکنون گونه ای دیگر عمل میکند. من از همین اکنون برنامۀ روشن خود را اعلام میکنم . . . من منکر فضیلت صحابی بودن و سابقۀ خدمت افراد نیستم، اما اینها چیزهایی است که خداوند خود پاداش آن را خواهد داد. این امور نباید ملاک تبعیض واقع شود.
یكی از اولویت‌های اصلی حضرت امیرالمؤمنین(ع) در طول دورۀ كوتاه خلافت ایشان مبارزه با اختلاف طبقاتی بود. بسیاری از مورّخان نوشته‌اند: علت جدا شدن برخی اعراب از امیرالمؤمنین(ع) و پیوستن به صف مخالفان این بود که می‌گفتند: علی در تقسیم اموال ملاحظۀ اشراف را نمی‌کند و عرب را بر عجم و موالیِ آنها برتری نمی‌دهد.
عدالت اجتماعی
یکی از آثار فتوحات، اختلاط نژادهای مختلف بود. موالی(اسیران آزادشده) در قیاس با اعراب، از حرمت اجتماعی و حقوق مدنی کمتری برخوردار بودند. جامعه، برتری عرب بر موالی را اصلی مسلّم می‌پنداشت. این امر برای روحیۀ عدالت طلبانۀ امام(ع) مشکلی مهم بود. وی هنگام تقسیم اموال می فرمود:«حضرت آدم نه غلام به دنیا آورد و نه کنیز، بندگان خدا همه آزادند… اکنون مالی نزد من است و من میان سفید و سیاه فرقی نخواهم گذاشت».ایشان در پاسخ به اعتراض گروهی از اعراب فرمود:«من در قرآن، برتریِ عرب بر عجم را ندیده ام».
انحراف ها و بدعت ها

انحرافات دینی و بدعتها، مهم ترین مشکل حکومت علی(ع) بود. بسیاری از سخنان پیامبر(ص) متروک شده‌بود. بنیان این انحرافها در کنار بستر بیماری پیامبر خدا(ص) با شعارِ «کتاب خدا ما را بس است» گذاشته شد و با سخن خلیفۀ اول در توجیه اشتباهاتش که: «پیامبر خدا با وحی یاری می شد، ولی دست من از وحی کوتاه است و به مصلحت اندیشی و اجتهادم عمل می کنم» به طور ضمنی مورد تأیید قرار گرفت. بدین سبب امام در برابر پافشاری مردم بر بیعت با وی، فرمود:«ما با مسائلی چندچهره مواجهیم؛ به طوری که دلها بر آن آرام نمی گیرد و عقلها بر آن ثابت نمیماند. افق ها مه آلود و تاریک شده و صراط مستقیم و راه و روش سلوک زمان پیامبر(ص) تغییر یافته است. و بدانید که اگر دعوتتان را بپذیرم، بر طبق

آنچه خود می دانم با شما رفتار می کنم و به سخن این و آن و نکوهش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد».و نیزفرمود:« خلفای پیش از من اعمالی انجام دادند که در آن با رسول خدا (ص) از روی عمد مخالفت کردند، پیمان او را شکسته و سنّت او را تغییر دادند، و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمایم و آنها را به جایگاه خود و به آنچه در زمان رسول خدا(ص) بود بازگردانم،

لشگر از گِردم پراکنده شده و تنها باقی می‌مانم و یا با عدۀ کمی از شیعیانم که برتری من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) را می‌دانند… قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ایشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبی به جماعت، بدعت است. پس عده‌ای از لشگریان که همراه من

جنگیده بودند ندا دادند: ای اهل اسلام، سنت عمر تغییر کرد! ما را از نماز مستحبی در ماه رمضان باز می‌دارند! و از شورانیدن لشگر بر خویش حذر کردم، بدان سان که از این امّت تفرقه و اطاعت از امامان ضلالت و دعوتکنندگان به سوی آتش دیدم.
*قضاوت ها و احکام خلفاء به ویژه خلیفۀ ثانی، با دستورات قرآن و سنت نبوی مغایر بود. علمای شیعه صدها مورد از مخالفتهای اصحاب با نصّ های صریح را نقل کرده‌اند و در این زمینه تنها به صحاح و مسندهای علمای اهل سنت استدلال نموده‌اند. سیدعبدالحسین شرف‌الدین در کتاب «النّص والاجتهاد» بسیاری از این موارد را (با ذکر منابع مورد قبول تمام گروهها و فرقه‌های اسلامی) ذکر کرده که وی و دو خلیفۀ دیگر در برابر نصّ صریح، اجتهاد نموده‌اند.
رفاه گرایی و تضعیف ارزشهای دینی
به طوری که اشاره شد، پیدایش شکاف‌های اجتماعی از دوران خلیفۀ دوم آغاز شد. هم او بود که تبعیض در توزیع بیت المال را بدعت نهاد و گرایشهای قومی را که پیامبر(ص) شدیداً مخالف آن بود و با آن مبارزه می‌کرد، احیا کرد. برتری جویی قومی به صورت فراگیر و جدی از آغاز خلافت وی دوباره پدیدار گشت. در این میان، به ویژه ملل غیر عرب مانند ایرانیان و رومیان بیش از سایر گروهها تحقیر شدند تا آنجا که شخص خلیفه از ورود آنان به مدینه جلوگیری کرد. بعد از این که علی(ع) در روز دوم بیعت،

برنامۀ فعالیت خود را اعلام نمود، فردای آن روز مردم حاضر شدند و امام به کاتبش عبداللّه بن ابی رافع فرمود:«از مهاجران آغاز کن و به هر یک سه دینار بده و سپس در رتبۀ بعد با انصار همین گونه رفتار کن و نیز به هر کس از مردم که حاضر است از سپید و سیاه همین سهم را بده».سهل بن حنیف گفت: ای امیرالمؤمنین، این شخص تا دیروز غلام من بوده و امروز آزاد شده است. آیا به او نیز همین را می دهی که سهم من است؟! علی(ع) فرمود:«سهم او با تو برابر است».در این روز

طلحه، زبیر، عبداللّه بن عمر، سعیدبن عاص و مروان بن حکم و بعضی دیگر از مردان قریش حاضر نشدند. فردای آن روز که مردم در مسجد جمع شدند طلحه و زبیر به مسجد آمدند و در گوشه ای دور از علی(ع) نشستند. سپس جمعی از مردان قریش به آنان پیوستند و مدتی با یکدیگر آهسته سخن گفتند. سپس ولیدبن عقبه به نمایندگی از جانب آنان نزد علی(ع)

 

آمد و گفت: ای اباالحسن، تو خود میدانی که از هر یک از ما فردی را(در جنگ ها) کشته ای و پدر خود من در بدر به دست تو کشته شد و دیروز برادرم عثمان را نیز یاری ندادی تا کشته شد و پدر سعیدبن عاص را نیز در جنگ بدر کشتی و پدر مروان را هنگامی که عثمان او را پذیرفت خوار ساختی، در حالی که ما با تو از نظر افتخارات قومی برابریم و همۀ ما همانند تو فرزندان عبدمناف هستیم. از این رو تنها به شرطی با تو بیعت می کنیم که با ثروت ما که در دوران عثمان به دست آورده ایم کاری نداشته باشی و کشندگان عثمان را هم قصاص نمایی، والّا اگر از ناحیۀ تو امنیت نداشته باشیم تو را رها ساخته و به شام می گریزیم. علی(ع) در پاسخ فرمود:«اما این که افرادی از شما در گذشته کشته شده اند، مسئولیت آن با من نیست، چرا که خداوند حکم جهاد داده است. اما این که با ثروت شما کاری نداشته باشم؛ من حق ندارم که نه از شما و نه از غیر شما، حقِّ حق دار را باز نستانم».
هنگامی که خلیفۀ سوم به بهای تضییع بیت‌المال مسلمانان به رفاه گراییِ شدید روی آورد، بسیاری از کارگزاران و صاحب منصبان نیز چنین روحیه‌ای یافتند و به تدریج این روحیه به فرهنگ تبدیل شد، فرهنگی که در حقیقت قابل قیاس با فرهنگ جامعۀ جاهلی بود. امام در یکی از خطبه‌های خود، جامعۀ عصر خلافت خویش را چون جامعۀ جاهلی معرفی می‌کند و یادآور می‌شود که این جامعه باید غربال شود. آنان که پیش افتاده‌اند، بازگردانده شوند و کسانی که واپس مانده‌اند، پیش برده شوند.
امیرالمؤمنین(ع)پس از فراغت از امر بیعت، عاملان خود را روانۀ ایالات اسلامی ساخت. . . هیچ یک از این عاملان در کار خود چنان که باید توفیقی نیافتند. زیرا در شهرها دو دستگی پدید آمده بود. . . کسانی که از روش عثمان ناخرسند بودند، عامل علی(ع) را می‌پذیرفتند و آنان که طرفدار اردوی اُمویان و بالاخره وابسته به قریش بودند با عامل امام از سر ستیز در می‌آمدند، و بعضی از آنان را نیز مأموران معاویه از پای در می‌آوردند.
معضل کارگزاران خائن، مشکل نومسلمانان نا آشنا با الفبای اسلام، مشکل منافقان که پیکار با آنان از پیکار با کفر و شرک مشکل‌تر بوده و حتی گاه ناممکن می‌نماید، ابعاد دیگری از دشواریهای حکومت امام علی(ع) است که در تحمیل جنگهای داخلی بر آن حضرت نقش اساسی داشت.
امیرالمؤمنین(ع) در طول چهار سال و هفت ماه حکومت خویش، یک نمونه از نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی به بشریت نشان دادند که تا امروز در دنیا بی سابقه است. خلافت ظاهری آن حضرت، نمونۀ کشورداریِ آل محمد(ص) را برای جهانیان به تصویر کشید.
جنـگ جمـل
طلحه و زبیر که از سابقین در اسلام بوده و در شورش بر ضد عثمان و قتل وی نیز نقش مستقیم داشتند، هنگامی که از اعطای هرگونه پُست و مقام از سوی علی(ع) ناامید شدند تصمیم گرفتند که بیعت خود را شکسته و با همراهی اُم المؤمنین عایشه دختر ابوبکر که با امیرالمؤمنین(ع) خصومتی عمیق و دیرینه داشت، به جنگ با آن حضرت برخیزند.

معاویه بن ابی سفیان که حکم عزل خود را از امیرالمؤمنین(ع) دریافت کرده بود و برای جنگ با حضرت آماده می شد، در تحریک زبیر و طلحه بر ضد امام(ع) نقش داشت. معاویه برای زبیر نامه ای ارسال کرد که در آن وی را امیرالمؤمنین خطاب کرده و به دروغ مدعی شده بود که بیعت اهل شام را برایش گرفته است و از او خواسته بود که به اتفاق طلحه، مردم را به خونخواهی عثمان خوانده و بصره و کوفه را تصرف کند. عایشه، طلحه و زبیر را به مکه فرا خواند تا از آنجا(که به کانون مخالفان امیرالمؤمنین تبدیل شده بود)به اتفاق عازم بصره شوند. طلحه و زبیر نزد علی(ع) آمدند و با اصرار اجازه خواستند تا برای ادای عمره به مکه بروند. امیرالمؤمنین(ع) به ایشان فرمود:«می دانم که شما قصد عمره ندارید، اما اگر می خواهید بروید، بروید.
طلحه و زبیر به مکه رفتند و همراه با عایشه لشگری فراهم آورده و به سوی بصره حرکت کردند.کاروان توطئه گران در حالی که عایشه در یک هودج بر پشت شتر نشسته بود در سر راه خود به بصره به یک آبادی رسید. در این هنگام تعدادی سگ، عوعوکنان دور شتر عایشه را گرفتند. عایشه پرسید: این آبادی چه نام دارد؟ پاسخ دادند: حوأب. گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون. من باید به مدینه بازگردم… از پیامبر خدا شنیدم که روزی به ما همسرانش فرمود:«یکی از شما را سگان حوأب پارس کنان دنبال خواهند کرد»و سپس به من نگریست و فرمود:«ای حمیراء، مبادا که تو آن زن باشی».چون عایشه بر بازگشت اصرار می نمود، همراهان، گروهی از اعراب را نزد او آوردند تا شهادت دهند که آنجا حوأب نیست و عبدالله بن زبیر نیز به دروغ سوگند خورد که آنان از حوأب عبور کرده اند.
ابن قتیبه می نویسد: ایشان پس از رسیدن به نزدیکی بصره، با عثمان بن حنیف،عامل امیرالمؤمنین(ع) در آن شهر توافق کردند که دارالعماره و مسجد و بیت المال در دست ابن حنیف باقی بماند و ایشان به شهر وارد شوند و همگی منتظر بمانند تا امیرالمؤمنین(ع) به شهر برسد. اما طلحه و زبیر پس از ورود به شهر به این توافق پایبند نمانده و در تاریکی شب به منزل والی حمله کردند و نگهبانان و عده ای دیگر را که جمعاً بالغ بر چهل تن می شدند، کشتند. مروان بن حکم نیز والی را اسیر کرده و موهای سر و صورت او را کند. مهاجمان موجودی بیت المال را نیز تصرف نمودند. در تاریخ یعقوبی آمده است که هنگام نماز صبح، طلحه و زبیر بر سر امامت نماز مجادله آغاز کردند که با وساطت عایشه قرار شد که یک روز پسر طلحه و روز دیگر پسر زبیر به امامت نماز بایستند.
امیرالمؤمنین(ع) با لشگری از سران مهاجرین و انصار و بدریون به سوی بصره شتافت. حضرت در نزدیکی بصره توقف کرده و فرستادگانی به سوی توطئه گران فرستاد و از ایشان خواست که دست از تمرّد بردارند چرا که ممکن است آتش این فتنه به سراسر قلمروی اسلامی سرایت نماید. عمار یاسر نیز به مردم گفت: «…خدای تعالی می خواهد شما را بیازماید که آیا علی را اطاعت می کنید یا او (عایشه )را؟

هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) از متقاعد نمودن ایشان ن

اامید گردید، پس از صف آرایی دو لشگر خطاب به لشگریان فرمود:«تا دشمن جنگ را آغاز نکرده، مبادرت به حمله نکنید…اگر آنان را شکست دادید و کسی از ایشان به شما پشت کرد و گریخت، او را نکشید. مجروحین را نکشید و کشته ها را مُثله نکنید. به خیمۀ کسی جز با اجازۀ من وارد نشوید و چیزی از آنان بر ندارید مگر آنچه که در میدان نبرد به دست آوردهاید…».سپس از افرادش خواست تا یکی از ایشان داوطلب شده و قرآن به دست به سوی ایشان رود و ایشان را به بازگشت به کتاب خدا فرا خواند. جوانی پیش آمد. به وی گفته شد که ممکن است هدف تیر لشگریان دشمن قرار گیرد اما

 

وی تردیدی به خود راه نداد و به سوی دشمن رفت و آنان را به حکمیت کتاب خدا خواند، اما پاسخی جز باران تیر دریافت ننمود و به شهادت رسید. پس از شهادت برادر عبدالله بن بدیل(از سرداران امیرالمؤمنین) و یک تن دیگر در اثر نیزه باران لشگریان جمل، امام(ع) در آخرین تلاش برای ممانعت از خونریزی از صف لشگریان خویش خارج شد و طلحه و زبیر را فرا خواند. چون ایشان نزدیک آمدند، به ایشان فرمود:«آیا شما با من بیعت نکردید؟».گفتند: «بیعت ما تحت فشار صورت گرفت، حال آن که از تو به خلافت سزاوارتر بودیم». امام(ع) رو به طلحه کرد و فرمود:« همسرت را در منزل نگاه داشتهای و با عروس پیامبر(ص) بیرون آمد ای…؟».سپس به زبیر فرمود:«تو جزو بنی عبدالمطلب به شمار می آمدی تا این که فرزند شومت بزرگ شد و میان ما اختلاف افکند . . . آیا به یاد می آوری که پیامبر خدا(ص) به تو فرمود: روزی به ستم به جنگ با او(علی) بر می خیزی؟».زبیر گفت: اکنون به یاد آوردم، و اگر پیش از این به یاد آورده بودم بر ضد تو بر نمی‌خاستم.

گفته می شود که زبیر از جنگ کناره گرفت اما با آغاز نبرد کشته شد امیرالمؤمنین(ع) به قاتل زبیر فرمود: تو را به آتش بشارت می دهم. وی سرانجام از لشگر خوارج سر درآورد. طلحه نیز مجروح شد و هنگامی که بر زمین افتاد، مروان بن حکم فرصت مناسبی به دست آورد تا با قتل وی، انتقام عثمان را از او بگیرد این در حالی است که این مدعیان، همصدا با معاویه، امیرالمؤمنین(ع) را به توطئه برای قتل عثمان متهم می کردند. در حالی که آن حضرت بنا بر روایتی، حسنین(علیهماالسلام) را برای دفاع از عثمان در برابر مهاجمان ناراضی، به کاخ وی فرستاده بود که متحمل فشار شدیدی گشتند . در همین حال،

معاویه درخواست عثمان مبنی بر ارائۀ کمک نظامی برای نجاتش را نادیده گرفته و منتظر کشته شدن وی بود تا یک گام دیگر به تصرف کرسی خلافت اسلامی نزدیک گردد. عثمان پیش از کشته شدن، در دیدار با معاویه صریحاً این نکته را به وی متذکر گشته بود. لشگریان امیرالمؤمنین(ع) به پیروزی در نبرد نزدیک می شدند، اما عایشه سوار بر شتر خود در حالی که کیسۀ پول در دست داشت، لشگریان جمل را به شدت تحریک می‌کرد و آنان را به قتل امیرالمؤمنین(ع) فرا می‌خواند و این امر سبب شده بود که نبرد شدت یافته و به درازا کشد (بخاری در صحیح خود جریاناتی شگفت انگیز از اسائۀ ادب او نسبت به پیغمبر(ص) ذکر کرده‌است تا آنجا که پدرش او را به قدری کتک زد که بدنش خون افتاد. و قرآن جاویدان نیز او را به سبب جسارتهایش تهدید به طلاق نمود). علی(ع) خطاب به یارانش فرمود:«شتر را از پای در آورید که بقای آن، فنای اعراب را در

 

پی دارد».با پی شدن شتر، لشگریان جمل پراکنده شده* و سوار هودج تنها ماند. امیرالمؤمنین(ع) به محمدبن ابی بکر گفت:«خواهرت را دریاب تا آسیبی نبیند».آنگاه امیرالمؤمنین(ع) خود نیز به سوی او رفت و پای هودج ایستاد و با ترکه ای که در دست داشت ضربه ای بر آن نواخت و گفت :«ای حمیرا، آیا پیامبر(ص) به تو فرمان نداده بود که در خانه ات بنشینی…». برخی از یاران امام(ع) می خواستند عایشه را بکشند ولی او ایشان را از این کار بر حذر داشت و وی را تحت حراست قرار داد تا مورد آسیب و هتک حرمت قرار نگیرد، و سپس وی را به همراه چهل تن با احترام به سوی مدینه روانه نمود. عایشه علیرغم این بزرگواریها، در هر منزلی در طول راه، نسبت به امیرالمؤمنین(ع) اسائۀ ادب نموده و سخنان زشت بر زبان می‌راند.
و بدین‌سان، فتنۀ جمل با بیش از دوازده هزار قربانی پایان یافت. امیرالمؤمنین(ع) به لشگریانش اجازه نداد که اموال بر جای مانده از فراریان را به غنیمت گیرند، مگر سلاحها را و فرمود: در این جنگ، غنیمتی وجود ندارد.

*امیرالمؤمنین(ع) ابتدا به فرزندش محمد حنفیه فرمان کشتن شتر را داد اما وی با همۀ قدرت و شجاعتش قادر بر این کار نشد. امیرالمؤمنین(ع) سپس امام حسن(ع) را برای انجام این کار فرستاد و آن حضرت موفق به پی کردن شتر گردید. هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) آثار تأثر را در چهرۀ محمد حنفیه مشاهده کرد، به وی فرمود: ناراحت نباش، زیرا تو پسر من هستی و او پسر رسول خدا(ص) است.

جنگ سرنوشت ساز صِفّین؛ نبرد تشیع و نظام جاهلیت احیا شده عربی
جنگ جمل فرصت مناسبی برای معاویه بن ابی سفیان فراهم آورد تا علاوه بر تحریک مردم شام بر ضد علی(ع) به خونخواهی عثمان، فرستادگانی به عراق اعزام کرده و با تطمیع سران آن منطقه، عده ای از ایشان را به سوی خود جلب نماید. امیرالمؤمنین(ع) بنا بر موقعیت نظامیِ کوفه و نزدیکی اش به مرز شام، این شهر را به عنوان پایتخت خویش انتخاب کرده و به سوی عراق حرکت نمود.

معاویه از دیرباز در شام پایۀ زمامداری خود را استوار ساخته بود و با آن که عثمان را در روزهای سخت تنها گذاشت و کمکی برای وی نفرستاد، همین که به قتل رسید او را خلیفۀ مظلوم خوانده و به بهانۀ خونخواهی او از فرمان امیرالمؤمنین(ع) سر باز زد. ( معاویه با تبلیغات گسترده و طولانی در شام، به مردم چنین القاء کرده بود که مراد از اهل بیت و وارثین پیامبر(ص)، او و قبیله اش بنی امیّه هستند!) وی پس از دریافت حکم عزل خویش از امیرالمؤمنین(ع) با نگرانی تمام، ابتدا با قیصر روم پیمان آشتی بست و سپس عمرو بن عاص را که چون خود او مظهر خدعه و نیرنگ بود نزد خود خواند و بدو وعدۀ حکومت مصر را داد.
* هنگامی که به امیرالمؤمنین(ع) توصیه کردند که معاویه را دو ماه در حکومت شام ابقا نماید تا برای آن حضرت از اهل شام بیعت گیرد و سپس وی را عزل نماید. فرمود: من برای نصرت حق از باطل استفاده نمی کنم. اگر من یک لحظه بر ابقای معاویه صبر کنم، در فساد و ظلمی که معاویه در آن لحظه انجام خواهد داد با او شریک خواهم بود و من چنین مسئولیتی را بر عهده نمی گیرم.

اولین خدمت عمرو عاص به معاویه، راهنمایی وی به این نکته بود که برای همراه ساختن مردم شام با خود، علی(ع)را مسئول قتل عثمان معرفی کند. معاویه لشگری بزرگ فراهم آورده و با شعار خونخواهی خلیفۀ سوم روی به عراق نهاد.
نیرنگ دوم عمرو عاص، ایجاد اختلاف در لشگر امیرالمؤمنین(ع) بود. وی آگاه شده بود که بخشی از لشگر علی(مردم قبیلۀ کِنده)از رئیس سابق خود اشعث بن قیس حمایت می کنند و به امیرالمؤمنین(ع) به سبب عزل وی از حکومت آذربایجان معترض اند. وی از طریق واسطه هایی به صورت غیر مستقیم شروع به تحریک وی نمود. طلایه داران دو لشگر به هم نزدیک

می شدند و در دشت صفین به هم رسیدند و این در حالی بود که طلایه داران سپاه شام زودتر به نهر آب رسیده و آن را در تصرّف داشتند و به طلایۀ سپاه عراق اجازۀ استفاده از آن را نمی دادند . . . امام(ع) به معاویه پیغام داد که: ما جنگ با شما را آغاز نکردیم و از آن اکراه داشتیم . . . نظر ما این است که از جنگ خودداری کنیم تا تو را دعوت به حق نموده، اتمام حجّت کرده باشیم. اینک آب در تصرف شماست و به سپاه ما اجازۀ برداشت آن را نمی دهید. پس این مانع از میان بردار تا دربارۀ تصمیم بعدی بیاندیشیم.

با ردّ درخواست امیرالمؤمنین(ع) از سوی معاویه، امام(ع) به سپاهیانش اجازۀ حمله داد. با حملۀ رعدآسای سپاهیان عراق در طی یک درگیری شدید کنترل نهر آب از دست سپاه شام خارج گردید. معاویه و سپاه شام از این که امیرالمؤمنین(ع) تلافی کرده و آب را بر روی ایشان ببندد در نگرانی و هراس به سر می بردند. اما امام(ع) از بستن آب بر روی سپاه شام خودداری نمود. این اقدام جوانمردانه کافی بود تا لشگریان شام را متوجه نماید که به جنگ با چه کسی آمده اند. امام(ع) به مدت دو ماه سفیران فراوانی به سوی معاویه فرستاد و وی را به سوی حق دعوت نمود.

دشت صفین پس از سیزده ماه جنگ و گریز پراکنده، هنوز در انتظار آغاز نبردی بزرگ به سر می برد. علی(ع) تا آخرین لحظه به امید صلح صبر کرده بود و هر روز سفیران خود را نزد معاویه می فرستاد و او را به پیروی از کتاب خدا و دست برداشتن از تفرقه و خونریزی دعوت می کرد، و آن روز(آخرین روز محرم سال ۳۸ هجری) تصمیم نهایی خود را گرفته بود. او می اندیشید که اگر جنگ به این صورت ادامه یابد به زودی روحیۀ سپاهیان تضعیف می شود. وی می دانست که معاویه عمداً جنگ را طول می دهد تا در میان سپاه او شکاف بیشتری ایجاد نماید. آخرین سفیر از سوی امام(ع) به سوی سپاه شام رفت و برای

آخرین بار با ایشان اتمام حجت نمود و به سوی اردوگاه بازگشت. سربازان عراق آرایش نظامی گرفته بودند. پیدا بود که علی(ع) پس از فرستادن سفیر، فرماندهان جناح های گوناگون سپاه را تعیین نموده است. اشعث بن قیس و عبداللّه بن عباس در سمت راست و چپ سواره نظام بودند. پیشاپیش همه، فرماندهی گروه طلایه داران را مالک اشتر نخعی داشت. با طلوع خورشید جنگ بزرگ آغاز شد و پس از پنج روز نبرد سنگین، آثار ضعف و شکست در لشگر شام پدیدار شد. روز هشتم

نبرد امام(ع) خود برای پایان کار سپاه معاویه وارد صحنۀ کارزار گردید. عبداللّه بن بدیل فرماندۀ جناح راست لشگر عراق، سپاه خود را به سوی جناح چپ سپاه شام کشید و با حمله ای ناگهانی و سخت آن را در هم کوبید و عقب راند. حبیب بن مسلم، فرماندۀ جناح چپ سپاه شام در حالی که خیمۀ معاویه پشت سرش قرار داشت، سعی می کرد از پیشروی عبداللّه بن بدیل جلوگیری کند. عبداللّه و گروهی از یارانش با حمله ای بسیار شدید راه خود را به سوی خیمۀ معاویه که در حلقۀ پنج صف از نگهبانان فدایی قرار داشت گشودند. معاویه و عمروعاص وحشت زده از خیمه بیرون دویده و سوار بر اسب شدند. عبداللّه در

حالی که می کوشید راهی از میان دیوار محکم نگهبانان به سوی معاویه باز کند، معاویه را دید که به همراه عمروعاص از آنجا فرار کرد و به تپه ای که در پشت خیمه‌اش بود رفت. معاویه بالای تپه ایستاد و به سربازانش گفت: « وای بر شما، اگر در به کارگیری سلاح ناتوان هستید از سنگ استفاده کنید!». ناگهان باران سنگ بر سر عبداللّه بن بدیل و یارانش باریدن گرفت. تکه سنگی که بر سر عبداللّه اصابت کرد وی را از اسب پائین افکند. معاویه از تپه پائین آمد و خودش را به عبداللّه که بیهوش بر زمین افتاده بود رساند. اما پیش از وی، یکی از سربازان معاویه او را با ضربت نیزه ای به شهادت رساند.

* یکی دیگر از فرماندهان لشگر امیرالمؤمنین(ع) که خالدبن معمّر نام داشت نیز به خیمۀ معاویه رسید تا جایی که دستگیری و قتل معاویه برایش بسیار آسان بود اما معاویه به او پیام داد که اگر عقب نشینی کند، حکومت خراسان را به وی خواهد داد و آن بدبخت نیز از روی طمع به دنیا پیشنهاد معاویه را پذیرفت، اما به فاصلۀ کوتاهی از دنیا رفت.

یاران عبداللّه در محاصرۀ شمشیرهای شامیان یکی پس از دیگری از پای در آمدند و باقیماندۀ جناح راست عقب نشینی کرده و از میدان به در رفتند. اگر جناح چپ سپاه عراق عقب نشینی آنان را می دید، آن جناح نیز عقب می نشست. علی(ع) خود را به مالک اشتر رسانیده و از او خواست تا خود را به جناح راست رسانده و مانع عقب نشینی آنان گردد، و خود نیز به سوی جناح چپ رفت و برای تقویت روحیۀ ایشان به نبرد با شامیان پرداخت. علی(ع) خود در میان باران تیر و صدها شمشیر پیش می رفت. اطراف او فرزندانش مانند سپری در برابر تیرها و شمشیرها از وی دفاع می کردند. علی، سپاه شام را یک تنه عقب

می راند تا جرأت و شجاعت دوباره ای به سپاهیانش دهد. علی(ع) چون شیر بر مهاجمان حمله می برد اما هر بار عدۀ بیشتری به او حمله می کردند گویی تمام سپاه شام قصد کشتن وی را داشتند. در این حال دو تن از فرماندهان و قهرمانان سپاه شام کشته شدند و سپاه شام وحشت زده عقب نشست. در پایان روز علی سوار بر اسب به سوی خیمۀ معاویه تاخت و برای معاف داشتن سپاهیان دو طرف از قتل عام، وی را به نبردی تن به تن دعوت نمود.

* گفته شده که در این حال، معاویه از عمروعاص نظر خواست و وی گفت: اگر نپذیری، اعراب تا ابد تو را سرزنش خواهند کرد. معاویه پاسخ داد: تو می گویی من به جنگ ابن ابی طالب روم؟ مگر نمی دانی هرکس به جنگ علی برود زنده باز نمی گردد؟…تو جز امروز هرگز فریبم نداده بودی. به گمانم نقشۀ امارت شام را پس از من در سر می پرورانی. این خیال باطل را از سر بیرون کن!…

در روز نهم جنگ، عماریاسر فرماندۀ سواره نظام، تهاجم سختی را علیه سواره نظام سپاه شام که تحت فرماندهی عمروعاص قرار داشت آغاز کرد. نزدیک ظهر بود که ناگهان صدای عمّار خاموش شد. یارانش که تا آن لحظه با آهنگ صدای او به پیکار تشویق می شدند، شگفت زده به جایی که عمّار ایستاده بود چشم دوختند. ناگهان فریادی برخاست که: «عمّار یاسر، صحابی بزرگ رسول خدا(ص) کشته شد». حدیث معروف رسول خدا(ص) دربارۀ عمار یاسر که:«خوشا به حال عمار که گروه

 

ستم پیشه ای او را می کشند. عمار با حق است و هر کجا حق باشد، عمار هم آنجاست»در میان شامیان تکرار می شد و نزدیک بود که لشگر معاویه متزلزل گردیده و فرو پاشد. معاویه و عمروعاص گفتند: «عمار را کسی کشته که وی را به اینجا آورده و در معرض کشته شدن قرار داده است» و به تکرار این سخن در میان لشگریان پرداختند. علی (ع) نیز در پاسخ ایشان فرمود:«پس اذن قتل حمزه در احد را نیز پیامبر(ص)داد؛ چون آن حضرت بود كه حمزه را همراه خود به جنگ آورده بود».سپاه شام از فرصت استفاده کرده و بر سپاه عراق هجوم آورد. مدتی جنگ به نفع شامیان بود، اما هاشم بن عتبه پرچم بزرگ لشگر

را بالای دست گرفت و فریاد زد: «عمّار به خاطر خدا کشته شد. شما هم برای خدا می جنگید، دلسرد نشوید و کار آنان را یکسره سازید». هاشم بن عتبه خودش را با پرچم به میان سپاه شام زد و با یک دست پرچم و یک دست شمشیر پیش رفت. سپاه عراق با دیدن او نیروی تازه ای گرفت و شمشیرها با قدرت بیشتری به حرکت در آمدند. سپاه شام که به پیروزی نزدیک شده بود، ناگهان در برابر هجوم سنگین سپاه عراق صفوفشان به هم خورد و پراکنده شدند. اما یکبار دیگر سپاه عراق با کشته شدن هاشم دست از پیشروی برداشتند. هاشم در حالی که نیزه ای در سینه اش فرو رفته بود پرچم را به دست یکی از یارانش داد و در آخرین لحظه فریاد زد: «سلام مرا به علی برسانید…».

توصیۀ رسول خدا(ص) به عمّار یاسر و پیش بینیِ سرنوشت او
عمار بن یاسر در صفین، حضور علی(ع) رفت و عرض کرد: ای برادرِ رسول خدا(ص)، به من اجازه نبرد می دهی؟ فرمود: آرام باش، خدایت رحمت کند. ساعتی دیگر پیشنهاد خود را بازگفت و همان پاسخ شنید. و برای بار سوم اجازه میدان خواست، امیرالمؤمنین(ع) گریست و عمار گفت: یا امیرالمؤمنین، به راستی همان روزی است که پیغمبر(ص) آن را برایم وصف فرموده. امیرالمؤمنین(ع) از استرش پیاده شد و عمّار را در آغوش گرفت و او را وداع کرد و فرمود: ای ابویقظان، خدایت از سوی خود و پیامبرش جزای خیر دهد. چه خوب برادری بودی، چه خوب رفیقی بودی تو. سپس گریست. عمّار عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، من از روی بصیرت پیرویِِ تو کردم زیرا از پیغمبر(ص) شنیدم در روز غزوة حُنین می فرمود:«ای عمار، پس از من فتنه ای خواهد بود و چون چنین شد تو پیرو علی و حزب او باش زیرا او با حق است و حق با اوست و تو بعد از من محققاً باناکثان و قاسطان خواهی جنگید».عرض کردم: این پسند خدا و شما نیست؟ فرمود:«چرا پسند خدا است و پسند من و آخر توشة تو شربتی از شیر است که آن را می نوشی».خدا ای امیرالمؤمنین، تو را از طرف اسلام بهترین پاداش عطا کند. به تحقیق که حق را ادا کردی و تبلیغ نمودی و نصیحت کردی. سپس سوار شد و امیرالمؤمنین(ع) هم سوار شد. عمّار به میدان رفت و شربتی آب طلبید، گفتند: آب همراه نداریم. مردی انصاری برخاست و شربتی شیر به او داد و آن را نوشید و گفت: رسول خدا(ص) با من چنین سفارش داد که آخر زادم از این دنیا شربت شیری خواهد بود، سپس بر آن لشگر حمله برد و هجده مرد را کشت و سپس به شهادت رسید(رحمه الله علیه). چون شب شد، امیرالمؤمنین(ع) در میان کشتگان گردید و عمّار را جست که افتاده بود، سرش را بر زانو نهاد و گریست:
هلا مرگی که دست از من نداری مرا بَـر، بردی از مـن هــر خلیـلی
تو بینایی به هر کس دوست دارم رَوی بالیــن آنهــا بـا دلیـــــلی
از دیگر شهدای نامدار این نبردها، اویس قرنی بود که رسول خدا(ص) درباره اش فرموده بود:«نفس حضرت رحمان را از جانب یمن می یابم.

دوازده روز از آغاز جنگ بزرگ می گذشت. و در این روزها بهترین مردان سپاه علی تا پای جان جنگیده و کشته شده بودند. با آن که در آن چند روز، سپاه شام به دست یاران علی تار و مار شده بود و تا شکست فاصله ای نداشت، اما شهادت فرماندهانی چون عمار یاسر، هاشم بن عتبه و عبداللّه بن بدیل و دهها دلاور دیگر، علی و یارانش را محزون ساخته بود. مالک اشتر که از تواناترین فرماندهان نظامی بود که اسلام به خود دیده، غم بزرگی در دلش آشیان کرده بود. شب به نیمه رسیده بود. مالک در پوششی از آهن فرو رفته بود. خودش را به سواران رساند و گفت: «صفوف خود را منظم کنید». جنب و جوشی در سپاه افتاد. مالک بر اسب سوار شد و گفت: «امروز یا پیروز می شویم و یا در این راه کشته می گردیم». همه تکبیرگویان به دنبال مالک راه افتادند. علی(ع) و پسرانش در میان مردان بنی هاشم در قلب سپاه قرار داشتند. مالک با طلایه داران لشگر عراق چون سیل به تنۀ سپاه شام زد و آن را در هم ریخت. جنگ سختی بین دو سپاه در گرفت. با رسیدن علی(ع) و دیگر جناحهای لشگر او به میدان، جنگ به نهایت شدت رسید. با رسیدن صبح، بر خلاف انتظار شامیان، سپاه عراق دست از جنگ نکشید و جنگ تا شبانگاهان به سختی ادامه داشت.

این شب را لیله الهریر می‌گویند که در آن امیرالمومنین(ع) به تنهایی ۵۲۳ جنگجوی شامی را به جهنم واصل نمود(شایان ذکر است که هنگامي كه در ميانه كارزار صفین وقت نماز رسيد و اميرالمؤمنين(ع) سجاده افكند و به نماز ايستاد، با تعجب از ايشان پرسيدند: يا اميرالمؤمنين، اكنون به نماز ايستاده ايد. . .؟ و ايشان پاسخ فرمود: آيا جنگ ما با ايشان جز براي اقامه نماز است…؟)

صبح روز پنج شنبه فرا رسید، اما سپاهیان علی(ع) هنوز دست از جنگ نکشیده بودند و لشگر شام در آستانۀ شکست کامل از این سرسختی ایشان به ستوه آمده و شگفت زده بود. در این هنگام بود که عمروعاص یکی از بزرگترین نیرنگهای خویش را به کار بست و دستور داد که لشگریان شام تمامی قرآن ها را بر سر نیزه کنند و با دعوت عراقیان به کتاب خدا بین ایشان اختلاف افکنده و ایشان را وادار به آتش بس نمایند. گفتیم که از مدتها پیش، عمروعاص با اشعث بن قیس در تماس

 

بود و از وی می‌خواست که هر طور شده علی را وادار کند که دست از جنگ بکشد. نیرنگ شامیان مؤثر واقع شد و عراقیان با دیدن قرآنها بر سر نیزه و دعوت شامیان به قرآن سست شدند و جنگ از تب و تاب افتاد. علی(ع) اعلام نمود که او خود، قرآن ناطق است و عراقیان نباید در آخرین لحظه فریب شامیان را بخورند. مالک اشتر و اشعث بن قیس و دو تن از دیگر فرماندهان سپاه علی به خیمۀ او رفتند. اشعث بن قیس(که در بین قبیلۀ کِنده و قاریان عراق طرفداران بسیاری داشت)در آن میان تنها

کسی بود که با ادامۀ جنگ مخالفت کرد. امیرالمؤمنین(ع) که نگران بروز اختلاف در میان سپاهش بود به مالک و دو فرماندۀ دیگر سپاه که بر ادامۀ جنگ اصرار می ورزیدند فرمود که به میان سپاه رفته و مراقب باشند. پس از آن، به ناگاه مالک اشتر و سواران و پیادگان بسیاری به صفوف در هم فشردۀ شامیان هجوم بردند. چیزی نمانده بود که مالک و یارانش به عمروعاص و

معاویه که وحشت زده انتظار این حمله را نداشتند برسند که ناگهان قاصدی با شتاب از سوی اردوگاه عراق به میدان آمده و خود را به مالک رساند و گفت: «ای مالک، امیرالمؤمنین فرمان داد که تو و سربازانت به اردوگاه بازگردید». مالک متعجب شد و چند لحظه دست از نبرد کشید و گفت: «چه می گویی؟… قاصد گفت: «اینک علی در محاصرۀ شمشیرهای اشعث بن قیس و بیست هزار تن از قاریان زره پوشِ کوفه(خوارج) قرار گرفته است. اگر دست از جنگ نکشی، آنان امیرالمؤمنین را خواهند

کشت». در این حال مالک دستور عقب نشینی داد و به سوی اردوگاه بازگشت و در نهایت شگفتی دید که اشعث و قبیلۀ کنده و قاریان کوفه، علی و پسرانش و عده ای از مردان بنی هاشم را با شمشیرهای برهنه در حلقۀ محاصره گرفته اند. پس از یک درگیری لفظی بین مالک و اشعث، علی از ایشان خواست تا از یکدیگر فاصله گیرند. مالک برای اجرای فرمان علی(ع) چند قدم عقب رفت. ناگهان یکی از قاریان فریاد زد: «ای مردم، علی پیشنهاد شامیان را پذیرفت و راضی شد که قرآن در میان دو سپاه داوری کند». صدای فریاد و هیاهوی مخالفان برخاست و با جنجال خویش اجازه ندادند تا علی(ع) سخن گوید. امام در حالی که از حیلۀ آنان ناراحت شده بود، سکوت کرد و به مالک و حسن و حسین چشم دوخت و با نگاه غم زده اش آنان را به سکوت دعوت کرد و سپس با دلی اندوهگین به سوی خیمه اش به راه افتاد.

امیرالمؤمنین(ع) در این حال تنها دو راه پیش رو داشت: جنگ را در برابر سه چهارم لشگریان خود و لشگریان معاویه ادامه دهد که به از بین رفتن خود و اهل بیت و شیعیانش می انجامید، و یا این که حکمیت را قبول کند که در هر حال زیان کمتری داشت.

خوارج به رهبری اشعث بن قیس نه تنها به تحمیل حکمیت به امیرالمؤمنین(ع) بسنده نکردند، بلکه اجازه ندادند که وی ابن عباس یا مالک اشتر را به عنوان نمایندۀ خویش به داوری بفرستد. آنها نمایندۀ خود ابوموسی اشعری را که فردی بسیار ساده لوح بود و سابقۀ مخالفت با امیرالمؤمنین(ع) را در کارنامه داشت به آن حضرت تحمیل نمودند.

پیمان صلح بسته شد و امام(ع) دستور داد تا تمام اسرای شام را آزاد کنند. سپس به سوی کوفه حرکت نمود. علی(ع) به ناچار پذیرفته بود که ابوموسی به عنوان نمایندۀ او در برابر نمایندۀ معاویه(عمروعاص) قرار گیرد و دربارۀ حق خلافت مذاکره نماید اما خوب می دانست که ابوموسی به سادگی فریب عمروعاص را خواهد خورد( امیرالمؤمنین(ع) شرط کرد که حکمین باید با قرآن داوری کنند و هر آنچه را که ایشان مخالف با قرآن حکم نمایند، نپذیرد). وقتی که پیمان نامه بسته شد، صدای اعتراض عده ای در سپاه عراق برخاست که اکنون خواستار ادامۀ جنگ بودند! امام(ع) به آنان فرمود:«ما با ایشان برای مدتی پیمان متارکه جنگ بسته ایم، و شکستن آن جایز نیست».معترضین با گستاخی گفتند: «یا علی، تو باید با گروهی که به فرمانت بودند جنگ را ادامه می دادی تا پیروز گردی و یا در این راه کشته شوی!».

اینجا بود که امام(ع) راز خواندن مالک از صحنۀ نبرد در آستانۀ پیروزی وی را بر ملا کرد و فرمود:«…به حسن و حسین نگاه کردم و دیدم که آنها در شهادت بر من سبقت می گیرند و با مرگ این دو، نسل پیامبر(ص) از بین می رود…».

ابوموسی اشعری با وعدۀ قدرت و مقام از سوی عمروعاص فریب خورد و توافق کرد که هر دوی آنها امیرالمؤمنین(ع) و معاویه را از خلافت خلع کرده و سرنوشت خلافت را به شورای مسلمانان وا گذارند. روز حکمیت رسید. ابتدا ابوموسی بدون توجه به توصیۀ یاران امیرالمؤمنین(ع)که از او خواستند تا در سخن گفتن بر عمروعاص مقدم نشود، رو به عراقیان و شامیان کرد و آنان را از نتیجۀ رایزنی با عمروعاص آگاه ساخت و گفت: «من اکنون به عنوان نمایندۀ مردم عراق در این شورا، علی و معاویه را از

مقام خلافت برکنار می کنم». سپس نوبت به عمروعاص رسید. وی خطاب به جمعیت گفت: «ای مردم، سخنان ابوموسی را شنیدید. او امام خود را عزل کرد و من نیز در این باره با وی موافقم و علی بن ابی طالب را از خلافت برکنار می کنم(!) اما به جای او، معاویه بن ابی سفیان را برای خلافت تعیین می کنم». صدای فریاد شادی شامیان و هیاهوی اعتراض عراقیان برخاست، و ابوموسی اشعری با سر و روی آشفته خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و از آنجا خارج شد در حالی که نفرین عراقیان را پشت سر خویش می شنید.

و بدین ترتیب ماجرای غم انگیز صفّین با یکصد و ده هزار کشته، به یک نقطۀ عطف سرنوشت ساز دیگر برای حیات مسلمین تبدیل شد و فتنه هایی آغاز کرد که تا روز ظهور قائم آل محمد(ص) بر ابعاد آن افزوده خواهد شد.

*پس از این که عمرو عاص به حکومت مصر رسید، معاویه از وی مالیات سالیانۀ مصر را طلب کرد. عمرو عاص از پرداخت مالیات امتناع کرده و در عوض برای معاویه قصیده ای سرود با عنوان «جُلجُلیه» بدین مضمون: «ای معاویه، نادانی نکن و از حق عدول نکن، فراموش کردی که برای تو چه کردم، روزی که لباس خلافت مسلمین بر تن کردی، در حال که من بدیشان گفته بودم که: نماز بدون معاویه مورد قبول نیست. مگر من نبودم که به مردم گفتم در برابر فاضل بایستید در حمایت از کسیکه هیچ نیست. من بودم که مردم را به جنگ با سیدالاوصیاء برانگیختم به بهانۀ خون نعثل(عثمان). من بودم که به مردم آموختم که قرآن ها بر سر نیزه کنند… و نتیجه آن شد که لباس خلافت از تن حیدر برون آوردم، و آن را بر تو پوشیدم پس از این که از آن قطع امید کرده بودی. و مانند این بود که انگشتر نابی بر دست مورچه ای کنند، و تو سزاوار آن نبودی. ای ابن آکله الاکباد، در حق من بسیار نادان هستی… تو را از روی نادانی یاری دادیم ای پسر هند، بر ضد آن «نبأ عظیم» که افضلیت داشت. و چقدر

 

 

شنیدیم از مصطفی، که وصایت مختصّ علیست، و در روز خمّ که بر فراز منبر رفت، و تمام مردم را متوقف نموده و ابلاغ کرد، و در دستش آشکارا دست او را دیدیم، که به امر عزیزالعلیّ ندا داد: نیستم من بر شما اولی تر از خود شما؟ پس گفتند: بلی. پس امر مؤمنین را بر عهدۀ او قرار داد همان گونه که خداوند بر عهدۀ پیامبرش قرار داده بود… و گفت: آن را که من مولایم، پس امروز علی مولاست، پس دوست بدار دوستدارانش را یا ذو الجلال… عهد مرا در عترتم نقض مکنید و رحِم مرا قطع نکنید. پس چون شیخ تو(عمربن خطاب) چنین دید، گفت: به به (ای علی، تو امروز مولای من و مولای جمیع اهل ایمان شدی)… جایگاه ما به سبب فعل ما، اسفل درکات آتش خواهد بود، و خون عثمان ما را از قهر خدا نجات نخواهد داد در آن

موقفِ شرمساری. و علی در آن روز خصم ما خواهد بود، در حالی که از سوی خدای و رسول یاری شده است. پس عذر ما در آن روز که پرده بر افتد چه خواهد بود؟ وای بر توست فردا و سپس بر من… ریگ های بیابان کجا و ستارگان آسمان کجا؟ معاویه کجا و علی کجا؟ پس اگر بر این شیوه باقی مانی، در گردن من جلجلی(زنگوله) است که به صدایش درآورم». پس چون این قصیده به معاویه رسید، از خراج مصر چشم پوشید.
فتنۀ خوارج و جنگ نهروان
پس از حرکت کاروان امام(ع) از صفین، ساده لوحان زاهدنمایی که به سردمداری خائنانی چون اشعث بن قیس حکمیت را به امیرالمؤمنین(ع) تحمیل کردند، باز به تحریک توطئه گران به مفسده جویی های خود ادامه دادند. آنان به نزد امام(ع) آمدند و به خطای خود در پذیرش حکمیت اقرار کرده و گفتند که توبه کردیم و از امام(ع) نیز خواستند که توبه نماید(!) و دوباره جنگ را از سر گیرد. امام(ع) به ایشان فرمود که ما با شامیان برای مدتی پیمان متارکۀ جنگ بسته ایم و اکنون دیگر اقدام به جنگ ممکن نیست و ایشان باید عواقب اشتباه خود را بپذیرند:«…نافرمانیِ خیرخواهِ مهربان، دانای کاردان، دریغ خوردن آرد و پشیمانی به دنبال دارد. دربارۀ این حکمیت رأی خویش را گفتم و آنچه درون دل داشتم از شما ننهفتم. رأی راست آن بود اگر می پذیرفتید، اما مخالف وار سر باز زدید و نافرمانی پیش گرفتید. جفا ورزیدید و به راه عصیان رفتید، تا آن که نصیحتگو دربارۀ خود بدگمان شد و حلوا رنجِ دهان، و داستان من و شما چنان که:

نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان، چو آب در غربال
این گروه که حدود دوازده هزار تن بودند و به خوارج معروف شدند، پیش از رسیدن به کوفه، در حروراء از امام(ع) جدا شدند و سپس به سوی نهروان رفتند و به تحریک خائنان و توطئه گران برای جنگ با امیرالمؤمنین(ع) آماده شدند و در طول راه به قتل و غارت و فساد در زمین مبادرت نمودند. از جمله اقدامات ایشان، قتل بی دلیل عبدالله بن جناب صحابی پیغمبر و همسر حامله اش بود. ابتدا او را بر لب رودخانه برده و کشتند و سپس نزد همسرش بازگشتند و شکمش را دریده و او و فرزندش را

 

نیز کشتند. امیرالمؤمنین(ع) برای دفع فتنۀ ایشان به سوی نهروان حرکت کرد. با پند و موعظۀ امام(ع) گروهی از ایشان از خوارج جدا شده و به سوی وی بازگشتند، اما امام(ع) مجبور به جنگ با باقیماندۀ ایشان گردید. پیامبر خدا(ص) از ظهور خوارج در امت خود خبر داده بود. ابن ابی الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه آورده است که در پایان نبرد حنین، هنگامی که رسول خدا(ص) در حال تقسیم غنائم بود مردی از بنی تمیم در برابر حضرت برخاست و با وقاحت گفت: ای محمد، عدالت ر

ا اجرا کن! رنگ رخسار حضرت از این جسارت دگرگون گردید و خطاب به وی فرمود:«اگر من عدالت را اجرا نکنم، پس چه کسی اجرا کند؟».سپس فرمود:«از میان قبیلۀ این مرد گروهی پدیدار می شوند که شما نماز و روزۀ خود را در برابر نماز و روزۀ آنها و اعمالتان را در برابر اعمال آنها ناچیز می شمارید؛ قرآن می خوانند در حالی که از گلویشان فراتر نمی رود و مانند تیری که از کمان خارج می شود از دین بیرون می روند.

نقل شده است که شبی امیرالمؤمنین از مسجد کوفه به سوی خانۀ خویش حرکت کرد و کُمیل بن زیاد* از بزرگان و نیکان شیعه و از دوستداران خاصّ امام همراه آن حضرت بود. یک چهارم از شب گذشته بود. در راه از کنار خانه ای گذشتند که شخصی به عبادت مشغول بود و صدای تلاوت قرآن او که با آهنگی حزین و دلنشین می خواند شنیده می شد که این آیۀ شریفه را قرائت می کرد:«أَمَّن هُوَ قانِتٌ اناءِاللّیلِ ساجداً و قائماً یَحذَرُالآخِرَتِ و یَرجو رحمتِ رَبّهِ قُل هَل یَستوی الّذینَ یعلمونَ و

الّذینَ لایعلمونَ انّمایَتَذَکّرُ اُولوا الاَلباب…آیا کسی که در پاسهایی از شب، گاه به سجده و گاه بر پا، نیایشگر است و از آخرت بیم و به رحمت پروردگارش امید دارد(چون کسی است که این گونه نیست). بگو آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند می گیرند». کمیل در باطن خویش او را ستایش کرد و کارش را نیکو شمرد، اما چیزی نگفت.

 

امام(ع) رو به کمیل کرد و فرمود:«ای کمیل، حال آن مرد تو را به شگفت نیاورَد که او از اهل آتش است و به زودی تو را از حال وی خبر خواهم داد».کمیل از این امر سخت متحیّر شد.کمیل سکوت اختیار کرد اما این امر او را در فکر فرو برده بود. زمانی طولانی از این ماجرا گذشت تا آن که خوارج کارشان بدانجا رسید که خون بی گناهان ریختند و امام(ع) ناچار شد با آنان بجنگد، و آنان کسانی بودند که حافظ قرآن بودند. امام شمشیرش در دستش بود و از آن خون می چکید و سرهای آن فاجران زمین را پر کرده بود. امام سرِ شمشیر خود را بر یکی از آن سرها قرار داد و فرمود:«ای کمیل، أَمَّن هُوَ قانِتٌ اناءِاللّیلِ ساجداً و

قائماً». یعنی ای کمیل، این سر همان کسی است که در آن شب این آیه را می خواند و حال او تو را به شگفتی واداشت.
*کمیل بن زیاد از اصحاب خاصّ امیرالمؤمنین(ع) بود. وی در سن نود سالگی به دست حجاج یوسف ثقفی به شهادت رسید. وی در حالی که بند از بندش جدا کرده و قطعه قطعه‌اش می‌کردند، زیر لب می گفت: یا اللّه و یا علی.

فتنۀ خوارج(مارقین)از ضعف فکری و ناآگاهی آنان از سنت پیامبر(ص) و حقیقتِ قرآن سرچشمه می گرفت. درگیریهای غیر ضروریِ خلفای پیشین و برنامه نداشتن آنان برای تبلیغ و تبیین صحیح دین و در نتیجه عدم شکوفایی استعداد عقلانی و منطقی مسلمانان سبب شده بود تا عقاید دینیِ گروههایی از مسلمانان با جهالت و تعصّب خشک بیامیزد و به راحتی ابزار دست سودجویان شوند. دین باوران جاهلی که محکم به ظاهر اسلام چسبیده بودند، روح و گوهر آن را نیافته بودندو اندیشه ای محدود و بسته داشتند و به تعبیر امام(ع) باید اسلام از ابتدا برای آنان تبیین می شد. شاهد این جهالت، پشیمان شدن دو سوم از آنان(حدود هشت هزار نفر) در پی سخنرانیِ امام و نمایندگانش در همان اردوگاهی است که برای جنگ با امام بر پا کرده بودند.
مخالفت دو خلیفۀ اول با دستور خداوند و پیامبر(ص) مبنی بر جانشینیِ امیرالمؤمنین(ع) و عملکرد ایشان بر خلاف سنّت پیامبر و بدعتگزاری در دین که به مردم این گونه القاء نمود که می توان افکار و عقاید شخصی را به عنوان قانون اسلامی در جامعه اعمال کرد، اشتباهات مکرر خلفاء و پوزش خواستنها و توبه کردنهای ایشان، و امارت دادن به کهنه جنایتکاران آزادشده در فتح مکه، و در انتها قیام دو تن از صحابه با همراهی امّ المؤمنین بر ضد خلیفۀ برگزیدۀ خدا، قداست خلافت رسول خدا(ص) را از بین برده و سبب شده بود که عقب افتادگان ذهنی چون خوارج به امیرالمؤمنین(ع) اعتراض نمایند و مشرکان جنایتکاری چون معاویه به کرسی خلیفه اللهی چشم طمع بدوزند، و این از جمله دردهای امیرالمؤمنین(ع) بود.

دو کس پشت مرا شکستند: عالِم فاسقِ زبان باز و جاهلِ عابد. آن یک با زبان، گناهش را میپوشاند و این یک با عبادت، جهلش را. لاجرم در میان علما از فاسق حذر کنید و در میان عابدان از جاهل، چه اینان دام هر غافلِ فریب خورده اند. پیامبر(ص) میفرمود: ای علی، هلاک این امّت به دست منافقان زبان باز است.

پس از فرونشاندن فتنۀ خوارج، و در خبر دادن از وقایع آینده:«اما بعد، ای مردم، من چشم فتنه را در آوردم و کسی جز من جرأت این کار را نداشت، از آن پس که موج تاریکیِ آن برخاسته بود و هاریِ آن همه جا را فرا گرفته. از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید. بدان کس که جانم به دست اوست، نمی پرسید از چیزی که میان شما و روز قیامت است و نه از گروهی که صدتن را به راه راست می خواند و صد رموجب ضلالت است، جز آن که شما را آگاه می کنم: از آن که مردم را بدان می

خواند و آن که رهبری شان می کند و آن که آنان را می راند و آنجا که فرود آیند و آنجا که بار گشایند؛ و آن که کشته شود از آنان و آن که بمیرد از ایشان؛ و اگر مرا از دست دادید و در کارهای ناپسند و دشواریهای ناخوشایند در افتادید، بسیاری از پرسندگان از دهشت خاموش شوند و سر در پیش افکنند… و این هنگامی است که پیکار میان شما دراز و فراگیر شود و

سختیِ آن آشکار و جهان بر شما تنگ گردد و زندگی دشوار. روزهای بلای خود را دراز شمارید تا آن که خدا بر ماندۀ نیکوان ببخشاید و به روی آنان دری گشاید. همانا فتنه ها چون روی آرَد، نشناسندش و چون باز گردد دانندش. چون بادهای گِرد گِردانند، به شهری برسند و شهری را وا گذارند. همانا ترسناک ترین فتنه ها در دیدۀ من، فتنۀ فرزندان امیّه است که فتنه ای

 

است سر در گم و تار. حکومت آن بر همگان و آزارش خاصِّ دینداران. آن که فتنه را نیک بیند و بشناسد، آزارش بدو رسد. و آن که آن را نبیند، از بلای آن رهد. به خدا سوگند پس از من فرزندان امیه را برای خود اربابان بدی خواهید یافت…بلای آنان بر سرتان آید، با چهره ای زشت و ترس آور و ظلمتی با عصر جاهلیت برابر…سپس خدا آن فتنه را بر اندازد چنان که(سلاخی) پوست را جدا سازد؛ به دست کسی که آنان را خوار و ذلیل گرداند(اشاره است به حکومت آل عباس و کشتاری که از بنی مروان و بنی امیه کردند)و به راهی که نخواهند براند و جام لبالب(بلا) را بدیشان خورانَد. عطایی جز شمشیر به آنان نبخشد و خلعتی جز ترس و بیم بر تنشان نپوشد. در این هنگام قریش دوست دارد دنیا را با آنچه در آن هست بدهد و زمانی کوتاه مرا ببیند.
امیرالمؤمنین(ع) در تدارک بازگشت به صفّین، و خیانت کوفیان