نقش و جايگاه اخلاق در قرآن

تاريخچه علم اخلاق
بى‏شك بحثهاى اخلاقى از زمانى كه انسان گام بر روى زمين گذارد آغاز شد، زيرا ما معتقديم كه حضرت آدم عليه السلام پيامبر خدا بود، نه تنها فرزندانش را با دستورهاى اخلاقى آشنا ساخت‏بلكه خداوند از همان زمانى كه او را آفريد و ساكن بهشت‏ساخت مسائل اخلاقى را با اوامر و نواهى‏اش به او آموخت.

ساير پيامبران الهى يكى پس از ديگرى به تهذيب نفوس و تكميل اخلاق كه خمير مايه سعادت انسانها است پرداختند، تا نوبت‏به حضرت مسيح عليه السلام رسيد كه بخش عظيمى از دستوراتش را مباحث اخلاقى تشكيل مى‏دهد، و همه پيروان و علاقه‏مندان او، وى را به عنوان معلم بزرگ اخلاق مى‏شناسند.

اما بزرگترين معلم اخلاق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود كه با شعار «انما بعثت لا تم-م مكارم الاخلاق‏» مبعوث شد و خداوند درباره خود او فرموده است: «و انك لعلى خلق عظيم; اخلاق تو بسيار عظيم و شايسته است!» (۱)

در ميان فلاسفه نيز بزرگانى بودند كه به عنوان معلم اخلاق از قديم الايام شمرده مى‏شدند، مانند: افلاطون، ارسطو، سقراط و جمعى ديگر از فلاسفه يونان.
به هر حال بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امامان معصوم عليهم السلام به گواهى روايات اخلاقى گسترده‏اى كه از آنان نقل شده، بزرگترين معلمان اخلاق بودند; و در مكتب آنها مردان برجسته‏اى كه هر كدام از آنها را مى‏توان يكى از معلمان عصر خود شمرد، پرورش يافتند.
زندگانى پيشوايان معصوم عليهم السلام و ياران با فضيلت آنان، گواه روشنى بر موقعيت اخلاقى و فضائل آنها مى‏باشد.

اما اين كه «علم اخلاق‏» از چه زمانى در اسلام پيدا شد و مشاهير اين علم چه كسانى بودند داستان مفصلى دارد كه در كتاب گرانبهاى «تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام‏» نوشته آيت الله صدر، به گوشه‏اى از آن اشاره شده است.

نامبرده اين موضوع را به سه بخش تقسيم مى‏كند:
الف – مى‏گويد اولين كسى كه علم اخلاق را تاسيس كرد امير مؤمنان على عليه السلام بود كه در نامه معروفش (به فرزندش امام مجتبى عليه السلام ) بعد از بازگشت از صفين، اساس و ريشه مسائل اخلاقى را تبيين فرمود; و ملكات فضيلت و صفات رذيلت‏به عاليترين وجهى در آن مورد تحليل قرار گرفته است! (۲)

اين نامه را (علاوه بر مرحوم سيد رضى در نهج‏البلاغه) گروهى ديگر از علماى شيعه نقل كرده‏اند.
بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند ابو احمد حسن بن عبدالله عسكرى نيز در كتاب الزواجر و المواعظ تمام آن را آورده و مى‏افزايد:
«لو كان من الحكمة ما يجب ان يكتب بالذهب لكانت هذه; اگر از كلمات پندآموز، چيزى باشد كه با آب طلا بايد نوشته شود، همين نامه است!»

ب – نخستين كسى كه كتابى به عنوان «علم اخلاق‏» نوشت اسماعيل بن مهران ابى نصر سكونى بود كه در قرن دوم مى‏زيست، كتابى به نام صفة المؤمن و الفاجر تاليف كرد (كه نخستين كتاب شناخته شده اخلاقى در اسلام است).
ج – نامبرده سپس گروهى از بزرگان اين علم را اسم مى‏برد ( هر چند صاحب كتاب و تاليفى نبوده‏اند، از آن جمله:
«سلمان فارسى‏» است كه از على عليه السلام درباره‏اش نقل شده كه فرمود: «سلمان الفارسى مثل لقمان الحكيم – علم علم الاول و الاخر، بحر لاينزف، و هو منا اهل البيت; سلمان فارسى همانند لقمان حكيم است – دانش اولين و آخرين را داشت و او درياى بى پايانى بود و او از ما اهل‏بيت است.» (۳)

۲ – «ابوذر غفارى‏» است ( كه عمرى را در ترويج اخلاق اسلامى گذراند و خود نمونه اتم آن بود. درگيرى‏هاى او با خليفه سوم «عثمان‏» و همچنين «معاويه‏» در مسائل اخلاقى معروف است; و سرانجام جان خويش را نيز بر سر اين كار نهاد.

۳ – «عمار ياسر» است كه سخن اميرمؤمنان على عليه السلام درباره او و يارانش مقام اخلاقى آنها را روشن مى‏سازد، فرمود: «اين اخوانى الذين ركبوا الطريق ومضوا على الحق، اين عمار…ثم ضرب يده على لحيته الشريفة الكريمة فاطال البكاء، ثم قال: اوه على اخوانى الذين تلوا القران فاحكموه،

وتدبروا الفرض فاقاموه، احيوا السنة واماتوا البدعة; كجا هستند برادران من! همانها كه سواره به راه مى‏افتادند و در راه حق گام بر مى‏داشتند، كجاست عمار ياسر!… سپس دست‏به محاسن شريف خود زد و مدت طولانى گريست، پس از آن فرمود: آه بر برادرانم همانها كه قران را تلاوت مى‏كردند و به كار مى‏بستند، در فرائض دقت مى‏كردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنتها را زنده كرده،و بدعتها را ميراندند!» (۴)
۴- «نوف بكالى‏» كه بعد از سنه ۹۰ هجرى چشم از جهان پوشيد، و داراى مقام والايى در زهد و عبادت و علم اخلاق است.
۵- «محمد بن ابى‏بكر» كه راه و روش خود را از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گرفت و در زهد و عبادت گام در جاى گامهاى او مى‏نهاد، و در روايات به عنوان يكى از شيعيان خاص على عليه السلام شمرده شده و در اخلاق، نمونه بود.

۶- «جارود بن منذر» كه از ياران امام چهارم و پنجم و ششم بود و از بزرگان علما است و در علم و عمل و جامعيت مقام والائى دارد.۷- «حذيفة بن منصور» كه از ياران امام باقر و امام صادق و امام كاظم: بود و درباره او گفته شده: «او علم را از اين بزرگواران اخذ كرده و نبوغ خود را در مكارم اخلاق و تهذيب نفس نشان داد.»

۸- «عثمان بن سعيد عمرى‏» كه از وكلاى چهارگانه معروف ولى عصر حضرت مهدى ارواحنافداه مى‏باشد، و از نواده‏هاى عمار ياسر بود، بعضى درباره او گفته‏اند: «ليس له ثان فى المعارف والاخلاق والفقه والاحكام; او در معارف و اخلاق و فقه و احكام، دومى نداشت!»

و بسيارى ديگر از بزرگانى كه ذكر نام همه آنها به درازا مى‏كشد.

ضمنا در طول تاريخ اسلام كتابهاى فراوانى در علم اخلاق نوشته شده است كه از آن ميان، كتب زير را مى‏توان نام برد:
۱- در قرن سوم كتاب «المانعات من دخول الجنة‏» را نوشته جعفر بن احمد قمى كه يكى از علماى بزرگ عصر خود بود مى‏توان نام برد.
۲- در قرن چهارم كتاب «الآداب‏» و كتاب «مكارم الاخلاق‏» را داريم كه نوشته «على بن احمد كوفى‏» است.

۳- كتاب «طهارة النفس‏» يا تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق نوشته ابن مسكويه متوفاى قرن پنجم از كتب معروف اين فن است; او كتاب ديگرى در علم اخلاق به نام «آداب العرب و الفرس‏» نيز دارد كه شهرتش در حد كتاب بالا نيست.

۴- كتاب «تنبيه الخاطر و نزهة الناظر» كه به عنوان مجموعه ورام مشهور است‏يكى ديگر از كتب معروف اخلاقى است كه نوشته «ورام بن ابى فوارس‏» يكى از علماى قرن ششم است.
۵- در قرن هفتم به آثار معروف خواجه نصير طوسى، كتاب اخلاق ناصرى و اوصاف الاشراف و آداب المتعلمين برخورد مى‏كنيم كه هر كدام نمونه بارزى از كتب تصنيف شده در اين علم در آن قرن است.

۶- در قرون ديگر نيز كتابهايى مانند ارشاد ديلمى، مصابيح القلوب سبزوارى، مكارم الاخلاق حسن بن امين الدين، والآداب الدينيه امين الدين طبرسى، و محجة البيضاء فيض كاشانى كه اثر بسيار بزرگى در اين علم است، و جامع السعادات و معراج السعاده و كتاب اخلاق شبر و كتابهاى فراوان ديگر. (۵)

مرحوم علامه تهرانى نام دهها كتاب را كه در زمينه علم اخلاق نگاشته شده است در اثر معروف خود «الذريعه‏» بيان نموده است. (۶)

اين نكته نيز حائز اهميت است كه بسيارى از كتب اخلاقى به عنوان كتب سير و سلوك، و بعضى تحت عنوان كتب عرفانى انتشار يافته است، و نيز بعضى از كتابها فصل يا فصول مهمى را به علم اخلاق تخصيص داده بى آن كه منحصر به آن باشد كه نمونه روشن آن كتاب بحار الانوار و اصول كافى است كه بخشهاى زيادى از آن در زمينه مسائل اخلاقى مى‏باشد و از بهترين سرمايه‏ها براى اين علم محسوب مى‏شود.

پى‏نوشتها
۱- سوره قلم، آيه‏۴٫
۲- رساله حقوق امام سجاد(ع) و دعاى مكارم الاخلاق و بسيارى از دعاها و مناجاتهاى ديگر نيز در طليعه آثار معروف اخلاقى در اسلام قرار دارند كه هيچ اثرى با آنها برابرى نمى‏كند.
۳- بحار، ج ۲۲، ص ۳۹۱٫
۴- نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫

۵- تلخيص و اقتباس با تغييرات و اضافاتى از كتاب «تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام‏»، فصل آخر.
۶- الذريعه، جلد اول.
اهميت ‏بحثهاى اخلاقى
اين بحث از مهمترين مباحث قرآنى است، و از يك نظر مهمترين هدف انبياى الهى را تشكيل مى‏دهد، زيرا بدون اخلاق نه دين براى مردم مفهومى دارد، و نه دنياى آنها سامان مى‏يابد; همان‏گونه كه گفته‏اند:

اقوام روزگار به اخلاق زنده‏اند
قومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است! اصولا زمانى انسان شايسته نام انسان است كه داراى اخلاق انسانى باشد و در غير اين صورت حيوان خطرناكى است كه با استفاده از هوش سرشار انسانى همه چيز را ويران مى‏كند، و به آتش مى‏كشد; براى رسيدن به منافع نامشروع مادى جنگ به پا مى‏كند، و براى فروش جنگ افزارهاى ويرانگر تخم تفرقه و نفاق مى‏پاشد، و بى‏گناهان را به خاك و خون مى‏كشد!

آرى! او ممكن است‏به ظاهر متمدن باشد ولى در اين حال حيوان خوش علفى است، كه نه حلال را مى‏شناسد و نه حرام را! نه فرقى ميان ظلم و عدالت قائل است و نه تفاوتى در ميان ظالم و مظلوم!
با اين اشاره به سراغ قرآن مى‏رويم و اين حقيقت را از زبان قرآن مى‏شنويم; در آيات زير دقت كنيد:
۱ – هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏۲)

۲ – لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره آل عمران، ۱۶۴)
۳ – كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (سوره بقره، آيه‏۱۵۱)

۴ – ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم انك انت العزيز الحكيم (سوره بقره، آيه‏۱۲۹)
۵ – قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (سوره شمس، آيات‏۹ و ۱۰)
۶ – قد افلح من تزكى و ذكر اسم رب-ه فصلى (سوره اعلى، آيات ۱۴ و ۱۵)
۷ – و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله (سوره لقمان، آيه‏۱۲)

ترجمه:
۱ – او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب و حكمت مى‏آموزد هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند!

۲ – خداوند بر مؤمنان منت نهاد (و نعمت‏بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنان را پاك كند و كتاب و حكمت‏به آنها بياموزد، هرچند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.

۳ – همان‏گونه (كه با تغيير قبله نعمت‏خود را بر شما ارزانى داشتيم) رسولى از خودتان در ميانتان فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را پاك كند و كتاب و حكمت‏بياموزد، و آنچه را نمى‏دانستيد، به شما ياد دهد.
۴ – پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز! تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت‏بياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)!
۵ – هركس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار شد – و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخت، نوميد و محروم گشت!

۶ – به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد) رستگار شد – و (آن كس) نام پروردگارش را ياد كرد، سپس نماز خواند!
۷ – ما به لقمان حكمت (ايمان و اخلاق) آموختيم (و به او گفتيم) شكر خدا را به جا آور!
چهار آيه‏نخستين در واقع يك حقيقت را دنبال مى‏كند، و آن اين‏كه يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله تزكيه نفوس و تربيت انسانها و پرورش اخلاق حسنه بوده است

; حتى مى‏توان گفت تلاوت آيات الهى و تعليم كتاب و حكمت كه در نخستين آيه آمده، مقدمه‏اى است‏براى مساله تزكيه نفوس و تربيت انسانها; همان چيزى كه هدف اصلى علم اخلاق را تشكيل مى‏دهد.
شايد به همين دليل «تزكيه‏» در اين آيه بر «تعليم‏» پيشى گرفته است، چرا كه هدف اصلى و نهائى «تزكيه‏» است هرچند در عمل «تعليم‏» مقدم بر آن مى‏باشد.

و اگر در سه آيه‏ديگر (آيه دوم و سوم و چهارم از آيات مورد بحث) «تعليم‏» بر «تزكيه اخلاق‏» پيشى گرفته، ناظر به ترتيب طبيعى و خارجى آن است، كه معمولا «تعليم‏» مقدمه‏اى است‏براى «تربيت و تزكيه‏»; بنابراين، آيه‏اول و آيات سه گانه اخير هر كدام به يكى از ابعاد اين مساله مى‏نگرد. (دقت كنيد)
اين احتمال در تفسير آيات چهارگانه فوق نيز دور نيست كه منظور از اين تقديم و تاخير اين است كه اين دو (تعليم و تربيت) در يكديگر تاثير متقابل دارند; يعنى، همان‏گونه كه آموزشهاى صحيح سبب بالا بردن سطح اخلاق و تزكيه نفوس مى‏شود، وجود فضائل اخلاقى در انسان نيز سبب بالابردن سطح علم و دانش اوست; چرا كه انسان وقتى مى‏تواند به حقيقت علم برسد كه از «لجاجت‏» و «كبر» و «خودپرستى‏» و «تعصب كوركورانه‏» كه سد راه پيشرفتهاى علمى است‏خالى باشد، در غير اين صورت اين گونه مفاسد اخلاقى حجابى بر چشم و دل او مى‏افكند كه نتواند چهره حق را آن چنان كه هست مشاهده كند و طبعا از قبول آن وا مى‏ماند.

اين نكات نيز در آيات چهارگانه فوق قابل دقت است:
اولين آيه، قيام پيغمبرى كه معلم اخلاق است‏به عنوان يكى از نشانه‏هاى خداوند ذكر شده، و نقطه مقابل «تعليم و تربيت‏» را «ضلال مبين‏» و گمراهى آشكار شمرده است (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) و اين نهايت اهتمام قرآن را
اصول اخلاقى نفى شده در اسلام
الف:اصل غدر

بعضى از اصول را ما مى‏بينيم از پيغمبر تا امام عسكرى همه آن را طرد كرده‏اند،مى‏فهميم كه اينها معيارهاى قطعى و جزمى است كه در همه شرايط بايد نفى بشود.
آنهايى كه مى‏گويند اخلاق مطلقا نسبى است،ما از آنها سؤال مى‏كنيم:مثلا يكى از معيارها كه افراد در سيره‏هاشان ممكن است‏به كار ببرند همان اصل غدر و خيانت است.اكثريت قريب به اتفاق سياستمداران جهان از اصل غدر و يانت‏براى مقصد و مقصود خودشان استفاده مى‏كنن

د.بعضى تمام سياستشان بر اساس غدر و خيانت است و بعضى لا اقل جايى از آن استفاده مى‏كنند،يعنى مى‏گويند در سياست،اخلاق معنى ندارد،بايد آن را رها كرد.يك مرد سياسى قول مى‏دهد،پيمان مى‏بندد،سوگند مى‏خورد ولى تا وقتى پايبند به قول و پيمان و سوگند خودش هست كه منافعش اقتضا كند،همين قدر كه منافع در يك طرف قرار گرفت،پيمان در طرف ديگر،فورا پيمانش را نقض مى‏كند.چرچيل در آن كتابى كه در تاريخ جنگ بين الملل دوم نوشته است و يك وقت روزنامه‏هاى ايران منتشر مى‏كردند و من مقدارى از آن را خواندم،وقتى كه حمله متفقين به ايران را نقل مى‏كند مى‏گويد:«اگر چه ما با ايرانيها پيمان بسته بوديم،قرار داد داشتيم و طبق قرارداد نبايد چنين كارى مى‏كرديم‏».بعد خودش به خودش جواب مى‏دهد،مى‏گويد:«ولى اين معيارها:پيمان و وفاى به پيمان،در مقياسهاى كوچك درست است،

دو نفر وقتى با همديگر قول و قرار مى‏گذارند درست است اما در سياست،وقتى كه پاى منافع يك ملت در ميان مى‏آيد،اين حرفها ديگر موهوم است.من نمى‏توانستم از منافع بريتانياى كبير به عنوان اينكه اين كار ضد اخلاق است چشم بپوشم كه ما با يك كشور ديگر پيمان بسته‏ايم و نقض پيمان بر خلاف اصول انسانيت است.اين حرفها اساسا در مقياسهاى كلى و در شعاعهاى خيلى وسيع درست نيست‏».اين همان اصل غدر و خيانت است

،اصلى كه معاويه در سياستش مطلقا از آن پيروى مى‏كرد.آنچه كه على عليه السلام را از سياستمداران ديگر جهان-البته به استثناى امثال پيغمبر اكرم-متمايز مى‏كند اين است كه او از اصل غدر و خيانت در روش پيروى نمى‏كند و لو به قيمت اينكه آنچه دارد و حتى خلافت از دستش برود،چرا؟چون مى‏گويد اساسا من پاسدار اين اصولم،فلسفه خلافت من پاسدارى اين اصول انسانى است،پاسدارى صداقت است،پاسدارى امانت است،پاسدارى وفاست،پاسدارى درستى است،

و من خليفه‏ام براى اينها،آن وقت چطور ممكن است كه من اينها را فداى خلافت كنم؟!نه تنها خودش چنين است،در فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است نيز به اين فلسفه تصريح مى‏كند.به مالك اشتر مى‏گويد:مالك!با هر كسى پيمان بستى و لو با كافر حربى،مبادا پيمان خودت را نقض كنى.مادامى كه آنها سر پيمان خودشان هستند،

تو نيز باش.البته وقتى آنها نقض كردند ديگر پيمانى وجود ندارد.(قرآن هم مى‏گويد: فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم (۱) .در مورد مشركين و بت‏پرست‏هاست كه با پيغمبر پيمان بسته بودند:مادامى كه آنها به عهد خودشان وفادار هستند،شما هم وفادار باشيد و آن را نشكنيد.اما اگر آنها شكستند،شما نيز بشكنيد).مى‏فرمايد:مالك!هرگز عهد و پيمانى را كه مى‏بندى، با هر كه باشد،با دشمن خونى خودت،با كفار،با مشركين،با دشمنان اسلام،آن را نقض نكن

.بعد تصريح مى‏كند،مى‏فرمايد: براى اينكه اصلا زندگى بشر بر اساس اينهاست،اگر اينها شكسته بشود و محترم شناخته نشود ديگر چيزى باقى نمى‏ماند (۲) . متاسفم كه عين عبارات را حفظ نيستم و الا به قدرى على ابن مطلب را زيبا بيان مى‏كند كه ديگر از اين بهتر نمى‏شود بيان كرد.
حالا اينهايى كه مى‏گويند اخلاق مطلقا نسبى است،من از اينها مى‏پرسم:آيا شما براى يك رهبر،اصل غدر و خيانت را هم نسبى مى‏دانيد؟يعنى مى‏گوييد در يك جا بايد خيانت كند،در جاى ديگر خيانت نكند،در يك شرايط اصل غدر و خيانت درست است،در شرايط ديگر خلاف آن؟يا نه،اصل غدر و خيانت مطلقا محكوم است.

ب.اصل تجاوز
اصل تجاوز چطور؟يعنى از حد يك قدم جلوتر رفتن حتى با دشمن.آيا آنجا كه اسب ما مى‏رود،با دشمن و لو مشرك،حالا كه او دشمن است و مشرك و ضد مسلك و عقيده ما،ديگر حدى در كار نيست؟قرآن مى‏گويد حد در كار است‏حتى در مورد مشرك.مى‏گويد: و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا (۳) اى مسلمانان!با اين كافران كه با شما مى‏جنگند بجنگيد ولى و لا تعتدوا .اينجا اساسا سخن از كافر است:

با كفار و مشركين هم كه مى‏جنگيد حد را از دست ندهيد.يعنى چه حد را از دست ندهيد؟اين را در تفاسير ذكر كرده‏اند،فقه هم بيان مى‏كند:پيغمبر اكرم در وصاياى خودشان هميشه در جنگها توصيه مى‏كردند،على عليه السلام نيز در جنگها توصيه مى‏كرد-و در نهج البلاغه هست-كه وقتى دشمن افتاده و مجروح است و مثلا ديگر دستى ندارد تا با تو بجنگد،به او كارى نداشته باشيد.فلان پير مرد در جنگ شركت نكرده،به او كارى نداشته باشيد.

به كودكانشان كارى نداشته باشيد.آب را بر آنها نبنديد.از اين كارهايى كه امروز خيلى معمول است(مثل استفاده از گازهاى سمى)نكنيد.گازهاى سمى در آن زمان نبوده ولى استفاده از آن نظير اين كارهاى غير انسانى و ضد انسانى و مثل اين است كه آب را ببندند.اينها ديگر از حد تجاوز كردن است.حتى ببينيد راجع به خصوص كفار قريش،قرآن چه دستور مى‏دهد؟اينها الد الخصام پيغمبر و كسانى بودند كه نه تنها مشرك و بت پرست و دشمن بودند

بلكه حدود بيست‏سال با پيغمبر جنگيده بودند و از هيچ كارى كه از آنها ساخته باشد كوتاهى نكرده بودند.عموى پيغمبر را همينها كشتند،عزيزان پيغمبر را اينها كشتند،در دوره مكه چقدر پيغمبر و اصحاب و عزيزان او را زجر دادند!دندان پيغمبر را همينها شكستند،پيشانى پيغمبر را همينها شكستند،و ديگر كارى نبود كه نكنند. ولى آن اواخر،دوره فتح مكه مى‏رسد.سوره مائده آخرين سوره‏اى است كه بر پيغمبر نازل شده.بقايايى از دشمن باقى مانده ولى ديگر قدرت دست مسلمين است.در اين سوره مى‏فرمايد:

«يا ايها الذين آمنوا…و لا يجرمنكم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى‏» . (۴)
خلاصه مضمون اين است:اى اهل ايمان!ما مى‏دانيم دلهاى شما از اينها پر از عقده و ناراحتى است،شما از اينها خيلى ناراحتى و رنج ديديد،ولى مبادا آن ناراحتيها سبب بشود كه حتى درباره اين دشمنها از حد عدالت‏خارج بشويد.

اين اصل چه اصلى است؟[مطلق است‏يا نسبى؟]آيا مى‏شود گفت كه از حد تجاوز كردن در يك مواردى جايز است؟خير،از حد تجاوز كردن در هيچ موردى جايز نيست.هر چيزى ميزان و حد دارد،از آن حد نبايد تجاوز كرد.حد تجاوز در جنگ چيست؟

مى‏پرسم با دشمن براى چه مى‏جنگى؟يك وقت مى‏گويى براى اينكه عقده‏هاى دلم را خالى كنم.آن،مال اسلام نيست.ولى يك وقت مى‏گويى من با دشمن مى‏جنگم تا خارى را از سر راه بشريت‏بردارم.خوب،خار را كه برداشتى ديگر كافى است.آن شاخه كه خار نيست،شاخه را براى چه مى‏خواهى بردارى؟!اين،معنى حد است.