ناسيوناليسم
مهم ترين گرايش سياسی ای که شيرازه جامعه ما را تهديد ميکند، ناسيوناليسم قومی است. اين گرايش سياسی از نظر فکری ضعيف و از لحاظ تشکيلاتی نامنسجم است. اما اين ضعف ها نبايستی قشر آزاديخواه و سکولار جامعه را از پتانسيل مخرب اين تفکر غافل بدارد. ناسيوناليسم قومی طرفدارن فعال و متفکر دارد. تعدادی هستند که، آگاهانه يا ناآگاهانه، بذر کينه قومی ميکارند. زمينه ساز بوجود آمدن اردوهای متخاصم قومی هستند. سعی دارند که هويت قومی را جايگزين هويت انسانی شهروندان بکنند.
انواع ناسيوناليسم

ناسيوناليسم بردو نوع است: ناسيوناليسم “مدنی” و ناسيوناليسم قومي.
ناسيوناليسم مدنی به سيستم سياسی ای گفته می شود که ساختار سياسی جامعه بعد از اضمحلال سيستم فئودالی را شکل داد. هرچند اشاره به حقوق شهروندی، برابری در مقابل قانون، کم اثر کردن ارزشهای مذهبی و فئودالی و تمايل به اتکا بيشتر به منطق علمی از ويژگيهای اين سيستم سياسی به شمار ميرود، اما کليدی ترين ماموريت ناسيوناليسم “مدنی”، ساختن هويت ملی يا فراقبيله ای بجای هويت عشيره ای، و سازمان دادن دولتهای متمرکز سراسری بجای سيستمهای ملو ک الطوايفی بوده است. بعبارت ديگر، ناسيوناليسم مدنی با ساختن مليت ها، ساختار جامعه را طوری بازسازی کرد که امکان رقابت سرمايه را در جغرافياهای سياسی متفاوت فراهم آورد.

اما متفکرين طرفدار جامعه سرمايه داری و يا متاثر از رسانه های اصلی عقيده ندارند که ملت يک پديده ساخته شده است. طبق اين تفکر، ادعا ميشود که “ملت” به گروهی از انسانها اطلاق ميگردد که دارای نژاد، فرهنگ و تاريخ مشترک هستند. اما،اين تعريف، کامل نیست. زیرا ملتها زيادی هستند که از اقوام مختلف تشکيل و دارای ريشه های تاريخی و فرهنگی متفاوت هستند. امریکا و کانادا نمونه های از اين “ملت”ها هستند. از طرف ديگر، جوامع فراوانی هم وجود دارند که فرهنگ، تاريخ و نژاد مشترک دارند اما ملتهای مختلفی را تشکيل داده اند. کشورهای عربی نمونه اين ملتها است. اين واقعيات روشن نشان ميدهد که ملت ساخته و پرداخته عده ای صاحب زور و ثروت است. هرچند پسوند “مدني” به اين نوع

ناسيوناليسم اضافه شده است اما واقعيت اين است که ناسيوناليسم نيروی محرکه جنگ بين انسانها، و “ملت” محصول جنگها ميباشد. برای نمونه ملت کانادا محصول جنگ بين انگليسی زبانها، فرانسويها و مردم بومی کانادا است. ايالات متحده آمريکا محصول جنگ بين آمريکا، انگليسيها، مردم بومی آن سرزمين و اسپانيائی ها ميباشد. جنگهای ناپلئون ملت فرانسه را ساخت. شکست ولزيها و اسکاتلنديها از انگليسی ها، منجربه تولد انگلستان گرديد. جنگ جهانی اول و قتل عام ارمنی ها ملت ترکيه را بوجود آورد. کشورهای عربی و

آفريقايی محصول جنگ و رقابت کشورهای اروپائی هستند. اينها تازه بهترين نمونه های ناسيوناليسم مدنی هستند. پروسه تشکيل دولتهای ملی بروشنی بر اين واقعيت تاکيد دارد که ملت عبارت است از مجموعه افرادی که در اثر جنگهای مختلف در چارچوبه های سياسی معينی تحت کنترل تشکيلاتی به نام دولت در آمده اند. پرچم، سرود، آئين های ملی و…علاوه بر مشخص ساختن اردوی گروههای متنوع صاحب ارتش و سرمايه، حکم داروی مسکن برای تخفيف درد پروسه ملت سازی و ملت پروری دارد.

ناسيوناليسم قومی به گرايش سياسی ای اطلاق ميشود که قوميت، زبان و آداب و رسوم جامعه منتسب به قوم “خودش” برايش مقدس بوده و برای گرفتن سهمی از قدرت اين ويژگيها را به پلاتفرم سياسی تبديل ميکند. تقدس خون، خاک و زبان، کهنه پرستی، منزه جلوه دادن قوم “خود”، اهريمن سازی از ا قوام دیگر، اشاعه تنفر قومی از ويژگيهای فکری ناسيوناليسم قومی است. برای اشاره به محصول ناسيوناليسم قومی ميتوان به وقايع افغانستان ،يوگسلاوی در دهه نود ميلادی، نسل کشی رواندا و کشتار در فلسطين و اسرائيل و وقايع چچن اشاره کرد. برای روشن شدن بيشتر موضوع، سعی خواهد شد، درک ناسيوناليسم قومی را ازجايگاه زبان، قوميت و فرهنگ مورد بررسی قرار گيرد .
تقدس زبان
از نظر ناسيوناليسم قومی، زبان مکالمه حکم يک بخش مقدس از هويت قومی را دارد که بايستی از آن به هر قيمتی پاسداری نمود.
۱٫ برخلاف نظر ناسيوناليسم، زبان يک وسيله برای ارتباط انسان با افراد پيرامونش است. اين وسيله فرهنگی هم متغير است. مدام و هم زمان با تحولات اقتصادی و اجتماعی جامعه در حال تغيير و دگرگونی است، بوجود می آيد و محو ميشود و يا تبديل به چيز ديگر ميگردد. اين نکته را هم ياد آور شوم که فراگيری زبانی غير از زبان محلی هر کسی را با فرهنگ تر ميکند. اما علت اينکه طرفداران ناسيوناليسم قومی آنرا “بی فرهنگی” قلمداد ميکند در جائی ديگر بايستی جستجو کرد.

۲٫ زبان های فارسی وپشتو به دلايل قابل توضيحی به عنوان زبانهای رسمی کشور انتخاب شده است. متعاقب گسترش سرمايه داری و ضرورت استفاده از تکنولوژی و علوم جديد و سازمان دادن جامعه مدرن و تشکيل دولتهای متمرکز وجود يک زبان سراسری که همه شهروندان بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند ضرروری شد ه است و جهان هرچه بیشتر بطرف یک زبانی پیش میرود. در قرن ۱۷ تنها ۲۵ درصد از مردم انگليس به زبان انگليسی امروزی صحبت ميکردند. بعد از استقلال ايتاليا تنها ۲٫۵ درصد از جمعيت آن کشور به زبان ايتاليائی امروز تکلم ميکردند. اما نياز به آموزش علوم و تکنولوژی، دولتمردان را واداشت که يک لهجه را از ميان لهجه های رايج انتخاب و به زبان سراسری کشور تبديل کنند. طبعا زبانی به عنوان زبان سراسری انتخاب ميشد که در مناطق شهرنشين اصلی بيشترين رواج را داشت.

خلاصه، زبان يک ارزش فرهنگی نبود که توسط عظمت طلبی به بقيه تحميل شود. ناسيوناليسم قومی بوسيله ستايش زبان ايل و تبار خود و تکفير زبان اقوام دیگر قصد دارد که سوخت مورد نياز برای ايجاد تنفر قومی را آماده و نيرو بسيج کند.

قوم اهريمنی
برخلاف نيروهای سياسی سکولار ، سوسیالست و کمونيست، ناسيوناليسم قومی با توسل به ايجاد تنفر قومی نيرو بسيج ميکند. ناسيوناليسم قومی انتقادی جدی ای به نابرابری اقتصادی، نابرابری حقوقی بين زن و مرد، که دولت حاکم به جامعه شان تحميل کرده است، ندارد. مطالباتی نظير بيمه بيکاري، اشتغال برای همه، بهداشت و تحصيل رايگان و رفاهيات اجتماعی در دستگاه فکری اين تفکر سياسی ناياب است. در نتيجه به منظور جمع آوری نيرو، و برای تبديل شدن به اهرم فشار و امتيازگيری در برابر خود هيچ راهی غير از تنفر قومی نمی شناسد. به همين علت توسل تبليغات عليه ملیت های دیگر محور اصلی کمپا ين شان را تشکيل ميدهد.

قوم برگزيده
در حالی که از ديدگاه ناسيوناليسم قومی، قوم “دیگر” ، منشاء هرگونه بلايای زمينی و سماوی بشمار ميرود، قوم “خودی” نژادا منشاء نيکي، شکست ناپذيری و منجی عالم بشريت معرفی ميشود.
بخاطر نفوذ بیشترشان در سيستم سياسی اقتصادی . از طریق ايجاد غرور، خودخواهی قومی و برانگيختن تنفر يک گروه اجتما عی بر عليه گروه ديگر نيرو برای آرمانشان جمع کند.

فرهنگ
تقدس فرهنگ فرسوده فئودالی يکی ديگر از ستونهای تشکيل دهنده ناسيوناليسم قومی است. اين تفکر چون ميخواهد با متمايز کردن “ملیت خود” از “ديگران” هويت همنوعانش را شکل دهد، خود را با دست آوردهای بشری بيگانه ميداند. مثلا پوشش لباس غربی، مراوده آزاد زن و مرد، زير سئوال بردن نورمها و سنن اجتماعی کهن در دستگاه فکری اين گرايش سياسی ـ “فرهنگ بيگانه” محسوب ميشود. انتقاد ناسيونالسيم قومی به اقوام دیگر اين نيست که چرا مانع تماس فرهنگی شهروندان با دنيای خارج شده است. دقيقا برعکس، اعتراض بر سر اين است که چرا دروازه ای ديگر گشوده شده فرهنگ و جهان بينی آنها را به چالش کشيده. در عصر حاکميت “جهان بينی های بومی و اقليمي”، وقتی کسی مريض ميشد بجای دکتر، او را نزد ملا و دعا نويس ميبردند؛ زن برده مرد بحساب ميامد؛ دهقان مايملک فئودال بود. متفکرين ناسيوناليسم قومی ميخواهند موج روند تاريخ را به عقب برگردانند. اين امر را خودشان علنا و بدون پرده فرياد ميزنند.

فعالين ناسيوناليسم قومی از نظر طبقاتی حتی بورژوازی را نمايندگی نمی کنند. بورژازی امروزی بيشتر تمايل به تجارت آزاد، ادغام فرهنگها و در خيلی موارد کم کردن محدوديت اجازه کار برای شهروندان کشورهای مختلف دارد. حرکت اتحاديه اروپا بسوی يک کشور واحد با يک ساختار سياسی و زبان ارتباطی مشترک يک نمونه از روند جامعه سرمايه داری امروز است. در آينده نزديک شاهد ادغامهای بيشتر در امريکای شمالی، آسيای جنوب شرقی و حتی کشورهای عربی خواهيم بود. اين اتفاقات در حالی رخ ميدهد که متفکرين و فعالين قومگرا

ميخواهند اعضای منتسب به قوم خود را در يک محدوده جغرافيايی محبوس و از دست آوردهای فرهنگی همنوعانشان در اقصا نقاط دنيا محروم کنند. فعالين تفکر مورد بحث تنها آن قشر از جامعه را که بعلت فشارهای اجتماعی و عجز خودشان از جوابگوئی به وضعيت موجود به لومپنيزم درغلطيده اند، نمايندگی ميکنند. مشغله اينها “عفت” و “پاکی” زنان ايل و عشيره خود و پس فرستادن آنان به سر شغل “هويتي” خودشان يعنی “خانه داری” است.

 

مشکل خود هويت ملی است نه فقدان آن
برخلاف تصور رايج، مسئله ملی يک معضل طبيعی اجتماعی نيست. فعالين ناسيوناليسم اين مسئله را تبديل به مشکل اجتماعی کرده اند. کودکی که به دنيا می آيد نه مذهب دارد نه مليت. اما فاکتورهای پيرامونی نظير فرهنگ و سنت خانواده و اطرافيان، رسانه های گروهی و تحولات سياسی اجتماعی ارزشهای فکری و فرهنگی او را ميسازند. اين فاکتورها سبب ميشود که در يک مقطع انسان خود را متعلق به مذهب يا مليت خاصی قلمداد بکند. همان نيروئی که سنگسار انسان را به جرم به اوج رساندن يک رابطه دوستی، يعنی سکس، توجيه ميکند؛ همان نيروئی که برادر و پدر ناموس پرست را وادار ميکند که برای بازگرداندن “عفت” و “شرف” خانوادگی خواهر و يا دختر خود را به قتل برسانند، همان نيرو يا شبيه همان نيرو انسان قومپرست و ناسيوناليست را وادار ميکند که برای دفاع از هويت قومی اش جان بدهد و جان بگيرد.

خيلی ها هستند که خود را متعلق به قوم خاصی ميدانند. به تاريخ و فرهنگ ملی خود افتخار می کنند، اما در عين حال خيلی از اين افراد حاضر هستند آب و خاک، آداب و رسوم، افتخارات ملی و حتی اعضای خانواده خود را رها کرده و بدتر از همه خطر بجان بخرند تا خود را به کشوری برسانند که با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم آن هيچ آشنائی ندارند، اما در آنجا از حقوق ابتدائی برخوردار هستند. اين نمونه نشان ميدهد که تعلق به دين و مليت غريزی نيست، بلکه به وسيله فرهنگ جامعه، رسانه های گروهی و فعاليت يک عده توليد شده است. بنابر اين بدييهات، حقوق ملی هيچ قرابتی با حقوق مدنی ندارد. ما سه کشور مستقل فارسی زبان و بيش از يک دو درجن کشور عربی زبان داريم اما وجدانا چند درصد از جمعيت اين کشورها از کمترين حقوق انسانی برخوردارهستند؟

بحث بی پايگی ناسيوناليسم ما را با سئوالی ممکن است مواجه کند: پس دليل رشد ناسيو ناليسم قومی در دهه اخير چيست؟ علت اوج گيری اين تفکر در دهه نود را بايستی در جنگ سرد يافت. همچنانکه در کشورهای اسلامزده مثل افغانستان و ايران ، اسلام اسلحه غرب بر عليه نفوذ شوروی بود، در اروپا ناسيوناليسم قومی اين ماموريت را برای مقابله و تضعيف بلوک شرق ايفا کرد. بلوک غرب به جنگهای قومی آذربايجان و ارمنستان، چچن و يوگسلاوی احتياج داشتند تا هژمونی خود را بر دنيا تثبيت کنند. تا بهره کشی انسان از انسان را موجه جلوه دهد. تا نابرابری اجتماعی را ازلی و ابدی قلمداد کند. تلاش برای هويت قومی و ملی تلاشی است برای برگرداندن موج تاريخ؛ تلاشی است برای انباشتن مشکلی بر گرفتاريهای ديگر.

مشکل انسان امروزی فقدان هويت ملی نيست بلکه خود داشتن هويت ملی سرچشمه اکثر مشکلات جامعه است. هويت های ملی گوناگون سازنده مرزهای “پرگوهر” متعدد، ارتشهای بزرگ و کوچک و سلاحهای کشتار جمعی هستند. اين موانع دنيا را پر از فقر، نا امنی و خشونت کرده است. راستش ناسيوناليسم فلسفه ای است برای مشروعيت بخشيدن به کشتن انسان به دست همنوعش. ايدئولوژی است که استثمار و به انقياد کشيدن انسان را موجه جلوه ميدهد. فلسفه ای است که ساخت، انباشت و بکارگيری سلاحهای کشتار جمعی و پاکسازی قومی را توجيه ميکند. اگر يک دهم هزينه ای که صرف جنگهای ملی، تسليحات اردو، امورات مرزداری و کنترل رفت آمد انسانها شده است، خرج جامعه ميشد اکنون کره زمين تبديل به بهشت شده بود.

راه حل “مسئله ملی” از نگاهی ديگر
بنا به آنچه که گفته شد، ناسيوناليسم ايدئولوژی ای است که منشاء اکثر جنگها در دو قرن اخير بوده است. ملت حاصل اين جنگها و اساسا به گروهی از افراد جامعه اطلاق ميشود که مغلوب دولتها شده اند. فلسفه مدح و ثنای افتخارات ملی، پوشاندن فقر، استثمار و اشاعه جهل است. جهل به منظور ممانعت انسان از آگاهی در مورد حقوق خويش است. ناسيوناليسم قومی از اين بدتر، تفکری است که ستونهای اصلی اش بر مبنای قوم ستيزی و جهل فرهنگی استوار است. مجاهدت طرفداران اين ايدئولوژی به قصد باز گرداندن جامعه به دوره فئودالی است.

اساسی ترين راه حل مسئله ملی افشاء کرکتر عقبگرای اين تفکر است: افشا پيآمدهای هولناک اين جنبش و تاکيد بر خواستهای مدنی و پيشرو جامعه است. اگر کسی دلسوز قوم و قبيله خود است، در عوض راه پسروي، لازم است که راه پيشروی را به آنها نشان دهد.بجای تبليغات قوم ستيزانه بايستی انسانها را به مطالبه يک زندگی شاد و مرفه تشويق نمود. در عوض تلاش برای اختراع قوم سنج، لازم است که به مردم فراخوان داد که آموزش و خدمات طبی رايگان، مسکن مناسب، بيمه بيکاری و حق پوشش آزاد را مطالبه کنند. در مقابل خواست (مرکزیت ) یا (فدراليسمی) که از قوم پرستی و جنگ ریشه گرفته باشد بايستی ايجاد شوراها، دمکراتيک ترين و قابل دسترترين تشکلی که تضمين کننده آزادی و رفاه اجتماعی است، را ترويج نمود.

رمانتيك و ناسيوناليسم!
منتقدان موسيقي معتقدند كه آهنگسازان دوره رمانتيك به نگرش و دريافت خاصي از موسيقي دست پيدا كرده بودند كه تا آن زمان هيچ يك از موسيقيدانها به آن حد از درك و بيان احساسات در موسيقي دست پيدا نكرده بودند. بقولي آنها به كشف كهكشانيه! حسي نايل شده بودند كه صميميت، غافلگيري، حالت ماليخوليايي، شعف و آرزومندي از جلوه هاي بارز ساخته هايشان بود. در اين ميان آنها توانستند آوازها و اپراهاي زيادي در ستايش عشق رمانتيك پديد آورند كه اغلب بيانگر دلباختگي و غمزدگي در عشق به معناي عام بودند.

چايكفسكي در باره سنفوني چهارم خود گفته : “حتي يك ميزان هم از اين سنفوني نبوده كه به راستي آنرا حس نكرده باشم و بازتاب دروني ترين احساسم نباشد.” و يا اگر به هر يك از آثار شوپن مراجعه كنيد خواهيد ديد كه نهايت بيان احساسات انساني در آنها نهفته است.

 

يكي از دلايلي كه موسيقي در اين دوران به اين سطح از درك و احساسات انساني رسيد، مقارنت اين سبك از موسيقي با نهضت هاي ناسيوناليستي در جهان بود. در اين زمان آهنگسازان با خلق آثار ارزشمندي به تشريح افسانه ها، وقايع تاريخي ، انقلابها و …. در سرزمين هاي خود پرداختند و آگاهانه شروع به خلق آثاري با هويت هاي ملي كردند. بطوريكه بسادگي ميتوان تضاد و اختلاف موسيقي ميان سبك رمانتيك را با سبك مثلا كلاسيك دريافت و آن اينكه موسيقي كلاسيك جهاني تر است و به محدوده جغرافيايي خاصي تعلق ندارد نه موسيقي رمانتيك كه ريشه در وقايه ملي آهنگساز دارد. جالب آنكه اگر دقت كنيم اين سبك موسيقي بيشتر در مناطقي از دنيا خلق شد كه نهضت هاي ناسيوناليستي فعالتر بودند مانند لهستان يا روسيه يا چك و حتي آلمان.

 

نمونه بارز از اين قطعات اتود انقلابي شوپن (شماره ۱۲ اپوس ۲۰) كه اصلا” بخاطر اشغال لهستان توسط آلمانها نوشته شد. متاسفانه فقط فايل midi رو تونستم پيدا كنم كه البته كيفيت قابل توجهي هم داره، به اين قطعه گوش كنيد و سعي كنيد احساس آهنگ ساز را در آن كشف كنيد، احساسي كه ناشي از اشغال سرزمينش توسط بيگانگان است، بسيار زيباست. اتود انقلابي از شوپن
تحریک ناسیونالیست مذهبی

میهن پرستی (Patriotism)، ناسیونالیسم (Nationalism) و نژاد پرستی (Racism) مفاهیمی هستند که ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند ولی هر سه بر یک چیز اصرار و تاکید دارند: برتری

از میان این سه میهن پرستی دارای بار منفی کمتریست و حتی از سوی بسیاری از افرد یک خصیصه اخلاقی مثبت و قابل احترام محسوب می شود. میهن پرستی شایع ترین نوع برتری جویی در جهان سیاست است چرا که در اکثریت غریب به اتفاق قوانین اساسی کشورها با این نکته مواجه می شویم که فقط افراد همان ملت شایسته اداره و تعیین تکلیف آن هستند. ولی به همین اندازه نیز بر صلح و برابری بشر تاکید دارد