ناصرخسرو
حكيم ابومعين ناصربن خسرو بن حارث القباد ياني البلخي المروزي ملقب به «حجت» از شاعران بسيار توانا و بزرگ ايران و از گويندگان درجة اول زبان فارسي است. وي در ماه ذيقعدة سال ۳۹۴ هجري در قباديان از نواحي بلخ متولد شد و در سال ۴۸۱ در يمكان بدخشان درگذشت.
نام او و پدرش در اشعار وي چند بار آمده و از آن جمله است اين ابيات:

اگر دوستي خاندان بايدت هم چو ناصر بدشمن بده خان و مانرا
اي پسر خسرو حكمت بگوي تات بود طاقت و توش و توان
تحقيق شد كه ناصرخسرو غلام اوست آنكو بگويدش كه دو گوهر چه گوهرند

و لقب خود را هم بصورت «حجت» و «حجت زمين خراسان» كه في الواقع عنوان و درجة مذهبي او در بين اسمعيليان بوده و از جانب خليفة فاطمي بوي تفويض شده بود، در ابيات متعدد آورده است. چنانكه در اين دو بيت مي بينيم:
يكي رايگان حجتي گفت بشنو ز حجت مرين حجت رايگان را
اي حجت زمين خراسان بسي نماند تا اهل چهل روز و شب خويش بشمرند
ناصرخسرو در سفرنامه (ص۲) خود را قبادياني مروزي خوانده است و انتساب او بقاديان كه مولد وي بود از اشعار وي نيز ثابت مي شود. مثلاً در اين بيت:
پيوسته شدم نسب بيمگان كز نسل قباديان گسستم

و بدين سبب در اشعار خود همه جا از بلخ به عنوان وطن و شهر و خانة خود سخن ميراند و او را در آنجا ضياع و عقار و طايفه و برادر بوده و از آنان چنانكه در ابيات ذيل و بسياري ابيات ديگر مي بينيم با تحصر ياد مي كرده است:
اي باد عصر اگر گذري بر ديار بلخ بگذر بخانة من و آنجاي جوي حال
بنگر كه چون شدست پس از من ديار من با او چه كرد هر جفا جوي بدفعال
ترسم كه زير پاي زمانه خراب گشت آن باغها خراب شد آن خانها تلال
بنگر كه هست منكر من، يا، برادرم دارد چنانكه داشت همي با من اتصال
يا روزگار بر سر ايشان سپه كشيد مشغول كردشان ز من آفات و اختلال
از من بگوي چون برساني سلام من زي قوم من كه نيست مرا خوب كار و حال
قوم مرا مگوي كه دهر از پس شما با من نكرد جز بدو ننمود جز ملال

با توجه به اين اشاره و اشارات متعدد ديگر از شاعر بطلان سخن بعضي از تذكره نويسان كه او را اصفهاني دانسته اند مسلم مي شود.
اما نسبت مروزي كه شاعر در سفرنامة خويش بدان اشاره كرده است به سبب اقامت وي در مرو بوده است كه گويا مدتي در آنجا شغل ديواني و خانه و مسكن داشته است.

ناصرخسرو را در تذكره ها گاه با شهرت علوي مذكور داشته اند و ابن شهرت مأخذ درستي ندارد و گويا ناشي از سرگذشت مجعولي است كه براي او نوشته و باو نسبت داده شده است. در آن سرگذشت نسب ناصرخسرو به پنج واسطه به امام علي بن موسي الرضا ميرسد، و يا شايد به سبب علاقة او بال علي و اظهار اين علاقة شديد در آثار خود چنين نسبتي براي او پيدا و مشهور شده باشد. به هر حال حتي دولتشاه هم نسبت سيادت را به ناصرخسرو بعنوان شهرت ضعيف ذكر مي كند، و يا به احتمال اغلب ممكن است اين اشتباه دربارة ناصربن خسرو از آن باب حاصل شده باشد كه متأخران او را با اشخاص ديگري از قبيل سيد محمد ناصرعلوي شاعر قرن ششم اشتباه كرده باشند و اگر او چنين نسب شريفي داشت در اشعار خود اظهار نمي كرد كه
«من شرف و فخر آل خويش و تبارم.»

ولادت ناصرخسرو همچنانكه گفته ايم به سال ۳۹۴ اتفاق افتاده است و شاعر خود در اشعار خويش به اين امر اشاره كرده و گفته است:
بگذشت زهجرت پس سيصدنودوچار بگذاشت مرا مادر بر مركز اغبر
و با اين وصف سنيني از قبيل سال ۳۵۹ كه در دبستان المذاهب آمده و ۳۵۸ كه در تاريخ گزيده ديده مي شود، خالي از اعتبار است.
ناصرخسرو كه بنا بر اشارات خود از خاندان محتشمي بوده و ثروت و ضياع و عقاري در بلخ داشته از كودكي به كسب علوم و آداب اشتغال ورزيده و در جواني در دربار سلاطين و امرا راه يافته و به مراتب عالي رسيده و حتي چنانكه در سفرنامه آورده است بارگاه ملوك عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوي و پسرش مسعود ديده و بدين ترتيب از اوان جواني يعني پيش از بيست و هفت سالگي خود در دستگاههاي دولتي راه جسته بود و تا چهل و سه سالگي كه هنگام سفر او به كعبه است، به مراتب عالي از قبيل دبيري رسيده و در اعمال و اموال سلطاني تصرف داشته و به كارهاي ديواني مشغول بوده و مدتي در آن شغل مباشرت نموده و در ميان اقران شهرت يافته بود و عنوان «اديب» و «دبيرفاضل» گرفته و شاه وي را «خواجة خطير» خطاب مي كرده است.

گويا ناصرخسرو در آغاز امر در بلخ كه در واقع پايتخت زمستاني غيزنويان بود، در دستگاه دولتي قدرت و نفوذي يافته و بعد از آنكه آن شهر به دست سلاجقه افتاد، بر نفوذ و اعتبارش افزوده شد و برادرش ابوالفتح عبدالجليل نيز در شمار عمال درآمده عنوان «خواجه» يافته بود. ناصرخسرو بعد از تصرف بلخ به دست سلاجقه به سال ۴۳۲ به مرو كه مقر حكومت ابوسليمان جغري بيك داود بن ميكائيل بود رفت و در آنجا مقامات ديواني را حفظ كرد تا چنانكه خواهيم ديد تغيير حال يافت و راه كعبه پيش گرفت.

ناصرخسرو بعد از آنكه مدتي از عمر خود را در عين كسب انواع فضائل در خدمت امرا و در لهو و لعب و كسب مال و جاه گذراند، اندك اندك دچار تغيير حال شد و در انديشة درك حقائق افتاد و با علماي زمان خود كه غالباً اهل ظاهر بوده اند به بحث پرداخت. ليكن خاطر وقاد او زيربار تعبد و تقليد نمي رفت و جواب سؤالات خود را از مدعيان علم و حقيقت نمي يافت و از اين روي همواره خاطري مضطرب و انديشه اي نابسامان داشت و شايد در دنبال همين تفحصات باشد كه مدتي در سفر تركستان و سند و هند گذرانيد و با ارباب اديان مختلف معاشرت و مباحثت نمود. ناصرخسرو در اشعار خويش به اين تغيير حال و درجاتي كه تا وصول به دستگاه خلفاي فاطمي پيمود اشاراتي دارد و از آن جمله اين ابيات را نقل مي كنيم:

يك چند گاه داشت مرا زيربند خويش گه خوب حال و باز گهي بينوا شدم
و از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت يك چند با ثنا بدر پادشا شدم
گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم
صد بندگي شاه ببايست كردنم از بهر يك اميد كه ازوي روا شدم
جز درد و رنج هيچ نگرديد حاصلم زآنكس كه سوي او باميد شفا شدم

و از مال شاه و مير چو نوميد شد دلم زي اهل طيلسان و عمامه و ردا شدم
گفتم كه راه دين بنماييد مرمرا زيرا كه زاهل دنيي دل پرجفا شدم
گفتند شاد باش كه رستي زجور دهر تا شاد گشت جانم و اندر نوا شدم
گفتم چو نامشان علما بود و كارجور كز دست فقرِ جهل بديشان رها شدم
تا چون بقال و قيل مقالات مختلف از عمر چند سال ميانشان فنا شدم
گفتم چورشوه بود و ريا مال و زهدشان اي كردگار باز بچه مبتلا شدم
از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم كاز بيم مور در دهن اژدها شدم …

خلاصة سخن آنكه ناصر بعد از طي مقامات ظاهري در انديشة تحري حقيقت افتاد و در اين انديشة دراز بسياري شهرها را بگشت و با اقوام و علماي مختلف مجالست كرد و علي الخصوص چندي با علماي دين چون و چرا داشت ليكن آنان مي گفتند كه موضوع شريعت عقلي نيست بلكه به تعبد و تقليد باز بسته است و اين همان سخن اشاعره و اهل حديث است كه در اين روزگار در بسياري از بلاد غلبه با آنان بود. ناصرخسرو را اين تلبيس هاي علماي مذهب كه مالشان از رشوه گرد آمده و زهدشان ريايي و دروغ بود، گرهي از مشكلات باز نمي كرد و پناهنده شدنش از دستگاه سلاطين به بيشگاه علماي دين مصداق اين بيت قرار گرفته بود كه:

المستجيرُ بعمر و عند كربته كالمستجيرِ من الرمضاء بالنار
اين سرگرداني و نابساماني شاعر را خوابي كه او در ماه جمادي الاخرة سال ۴۳۷ در گوزگانان ديده بود، خاتمه داد. عبارت ناصرخسرو دربارة اين خواب چنين است:

«… پس از آنجا (يعني از پنج ديه مروالرود) به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم و شراب پيوسته خوردمي … شبي در خواب ديدم كه يكي مرا گفت: چند خواهي خوردن ازين شراب كه خرد از مردم زايل كند. اگر بهوش باشي بهتر! من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند. جواب داد كه در بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد. حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را بيهوشي رهنمون باشد. بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را بافزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد! و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم آن حال تمام بر يادم بود و بر من كار كرد. با خود گفتم كه از خواب دوشين بيدار شدم، بايد از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم. انديشيدم كه تا همة افعال و اعمال خود بَدَل نكنم فرج نيابم. روز پنج شنبه ششم جمايد الاخرة سنة سبع و ثلاثين و اربعمائه نيمة ديماه پارسيان سال بر چهارصد و ده يزدجردي سروتن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز كردم و ياري خواستم از باري تبارك و تعالي بگذراندن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهيات و ناشايست چنانكه حق سبحانه و تعالي فرموده است …»

پس به فرمان همان كس كه در خواب اشاره به قبله كرده و حقيقت را در آن سوي نشان داده بود، بار سفر حج بربست و با برادر كهتر خود ابوسعيد و يك غلام هندي روانة حجاز شد. اين مسافرت هفت سال طول كشيد و با عودت به بلخ در جمادي الاخرة سال ۴۴۴ و ديدار برادر ديگر خود خواجه ابوالفتح عبدالجليل خاتمه يافت. در اين سفر چهار بار حج كرد و شمال شرقي و شمال غربي و جنوب غربي و مركز ايران و ممالك و بلاد ارمنستان و آسياي صغير و حلب و طرابلس شام و سوريه و فلسطين و جزيره العرب و مصر و قيروان و نوبه و سودان را سياحت كرد و در مصر سه سال به سر برد و در آن به مذهب اسمعيلي گرويد و به خدمت خليفة فاطمي المستنصر بالله ابوتميم معدبن علي (۴۲۷ـ۴۸۷) رسيد و بعد از طي مراحل و مدارج مرتبة حجت يافت و از طرف امام فاطميان به مقام حجت جزيرة خراسان كه يكي از جزاير دوازده گانة دعوت اسمعيليه بود، انتخاب و مأمور نشر مذهب اسمعيلي و رياست باطنية آن سامان گرديد. همچنانكه در زادالمسافرين گفته است: «مر نوشتة الهي را كه اندر آفاق و انفس است

به متابعان خاندئان حق نماييم به دستوري كه از خداوند خويش يافته ايم اندر جزيرة خراسان.»
هنگامي كه ناصرخسرو از سفر مصر و حجاز به خراسان بازمي گشت، پنجاه ساله بود. وي بعد از بازگشت به موطن خود بلخ رفت و در آنجا شروع به نشر دعوت باطنيان كرد و داعيان به اطراف فرستاد و به مباحثات با علماي اهل سنت پرداخت و اندك اندك دشمنان و مخالفان او از ميان متعصبان فزوني گرفتند و كار را بر او دشوار كردند و حتي گويا فتواي قتل او داده شد و او كه ضمناً گرفتار مخالفت بسيار شديد سلاجقه با شيعه بود، ناگزير به تهمت بددين و قرمطي و ملحد و رافضي بودن ترك وطن گفت تا از شر ناصبيان رهايي يابد. اختلاف سختي كه ميان ناصرخسرو و نواصب رخ داد و تا پايان حيات در آثار او اثر كرد، از همه جاي ديوان او آشكارست، و شكايتي كه او از آن مردمان و از امراي سلجوقي و علماي سني خراسان و اشاراتي كه راجع به دشمنيهاي مردم بر اثر اعتقاد خود به حق دارد، از بيشتر موارد ديوانش مشهودست، و غالب قصايد او مبارزات شختي است با همين مردم متعصب سبك مغز، و در زادالمسافرين هم به غلبة جهال بر خود اشاره كرده است. بعد از مهاجرت از بلخ ناصرخسرو به نيشابور و مازندران و عاقبت به يمكان پناه برد. پناه بردن او به مازندران كه شايد نخستين فرارگاه او بود از اين ابيات معلوم مي شود:

گر چه مرا اصل خراسانيست از پس پيري و مهي و سري
دوستي عترت و خانه رسول كرد مرا يَمكي و مازندري
برگير دل زبلخ و بنه تن زبهر دين چون من غريب وار به مازندران درون

دولتشاه سمرقندي مي گويد كه ناصرخسرو بعد از پناه بردن به مازندران در رستمدار و گيلان توقف كرد. بعد از چندي توقف در مازندران ناصرخسرو به نيشابور رفت، ولي آخر يمكان بدخشان را براي محل اقامت دائم خود برگزيد. زيرا هم به بلخ نزديكتر و هم در جزيرة محل مأموريت مذهبي او واقع بود. يَمكان درة ممتدي است كه از سمت جنوبي قصبة جرم به طرف جنوب ممتد مي شود. قصبة جرم در جنوب فيض آباد حاكم نشين كنوني ولايت بدخشان به مسافت شش تا هفت فرسنگ واقع است. اهالي يمكان و اطراف جرم هنوز هم بر مذهب اسمعيلي هستند.

ناصرخسرو در قلعه اي واقع در همين درة يمكان كه به قول قزويني در آثار البلاد شهري حصبين بود در وسط كوهها، استقرار يافت و تا پايان عمر خود در آنجا به ادارة دعوت فاطميان در خراسان اشتغال داشت. پناه بردن به يمكان بعد از سالها سرگرداني ناصر در مازندران و نيشابور و بلخ، و گويا در حدود ۶۰ الي ۶۳ سالگي يعني بين سالهاي ۴۵۳ و ۴۵۶ اتفاق افتاد و شاعر بيش از ۲۵ سال كه دورة آخر حيات اوست در آن ديار به سر برد.
در جامع التواريخ و در كتاب دبستان المذاهب چنين آمده است كه ناصرخسرو بيست سال در يمكان به سر برد و اگر چنين باشد سال ورود او به يمكان ۴۶۱ بوده است. ناصرخسرو تا پايان حيات در يمكان بزيست و در همانجا بدرود حيات گفت و همانجا به خاك سپرده شد و قبر او مدتها بعد از وي مزار اسمعيليان و معروف و مشهور بود. دولتشاه گفته است كه «قبر شريف حكيم ناصر در درة يمكان است كه آن موضع از اعمال بدخشان است.» و سياحان بعد از اين تاريخ هم قبر شاعر را در درة يمكان ديده اند.

توقف متمادي ناصرخسرو در يمكان ماية تقويبت و تأييد و نشر مذهب اسمعيلي در ناحية وسيعي از بدخشان و نواحي مجاور آن تا حدود خوقند و بخارا گرديد و هنوز هم در آن نواحي كه گفته ايم طرفداران اين مذهب ديده مي شوند.

البته آزاري كه از ابناء زمان به بهانة اعتقادات مذهبي، به اين مرد فاضل حقيقت جوي رسيد، و سفاهتهاي فقها آزارها و نامردميهاي امرا و رجال متعصب و غوغاي عام و نفي بلد و تنهايي و غربت و دوري از يار و ديار، چنان در روح آزادة وي اثر كرد كه كمتر قصيده اي و اثري از اوست كه در تنهايي يمكان ساخته شده و اثري از اين تألمات روحي در آن آشكار نباشد.

چنانكه از اشارات شاعر مسلم مي شود بعد از اظهار دعوت و آشكارا شدن عقايد ناصرخسرو از همه طرف، يعني بوسيلة فقها و امرا و حتي خليفة عباسي نسبت به او اظهار كمال عناد مي شده است. چنانكه وي را بر منابر لعن مي كردند و رافضي و قرمطي و معتزلي مي شمردند و مهدورالدم مي دانستند و با آنكه او را غالباً به ترك طريقه اي كه پيش گرفته بود، دعوت مي كردند وي از راهي كه برگزيده بود باز نمي گشت و همچنان در اعتقاد خود باقي و پايدار بود.
به اتمام اين احوال ناصرخسرو در يمكان دستگاه رياست مذهبي براي خود ترتيب داده و به شرحي كه در آثارالبلاد قزويني آمده است وي در آنجا باغها و قصور و حمامهايي ساخته بود.

فايدة يمكان براي ناصرخسرو در آن بود كه وي در آن درة حصين از شر دشمنان خود آسوده و بركنار بود و از بيم سوء قصد مخالفان از آن درة دوردست بيرون نمي آمد و علي الخصوص انديشة بازگشت به خراسان را به هيچ روي در خاطر نمي گذراند.
پاية تحصيلات و اطلاعات ناصرخسرو از آثار منظوم و منثور او به خوبي آشكار است. وي از ابتدا جواني در تحصيل علوم و فنون رنج برده بود. قرآن را از حفظ داشت و در تمام علوم متداول زمان خود از معقول و منقول و علي الخصوص علوم اوايل و حكمت يونان تسلط داشت و علم كلام و حكمت متألهين را نيك مي دانست و دربارة ملل و نحل تحقيقات عميق و اطلاعات كثير داشت و علاقة به كتاب و دانش در او به درجه اي بود كه در سفر و حضر همواره كتابهاي خود را با خويشتن داشت و حتي در سخت ترين احوالي كه در سفر بازگشت از عربستان به ايران داشته است آن كتابها را بر شتر حمل كرده و خود با برادرش پياده طي طريق نموده است. در اشعار و آثار او اشارات فراوان بدانش او و اطلاعاتش از علوم گوناگون شده و از آن جمله است اين ابيات از يك قصيدة او كه به عنوان مثال ذكر مي شود:

بهر نوعي كه بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
بخواندم پاك توقيعات كسري بخواندم عهد كيكاوس و نذر
گه اندر ارثما طبقي كه تا چيست سماك و فرقدان و قطب و محور
گه اندر علم اشكال مجسطي كه چون رانم بر او پرگار و مسطر
گهي اقسام موسيقي كه هر كس پديد آورد بر الحان مكرر
گهي الوان احوال عقاقير كه چه گرمست از آن چه خشك و چه تر
همان اشكال اقليدس كه بنهاد ارسطاليس استاد سكندر
نماند از هيچگون دانش كه من زان نكردم استفادت بيش و كمتر
نه اندر كتب ايزد مجملي ماند كه آن نشنيدم از دانا مفسر

اطلاعات وسيع ناصرخسرو وسيلة ايجاد آثار متعددي از آن استاد به زبان فارسي شد. اين آثار متعدد منظوم و منثور غالباً در دست است. دربارة آثار منثور او هنگام بحث دربارة نثر سخن خواهيم گفت.
اما از آثار منظوم او نخست ديوان اوست كه بهترين طبع آن به تصحيح و اهتمام مرحوم حاج سيد نصرالله تقوي فراهم آمده و مجموعاً ۱۱۰۴۷ بيت دارد و گويا اين مقدار قسمتي از ابيات ديوان او باشد. زيرا دولتشاه ديوان او را سي هزار بيت دانشته است و اكنون نيز در مجموعه ها و جنگها اشعاري از ناصرخسرو ثبت است كه در ديوان او ملاحظه نمي شود. نسخة چاپ تبريز از ديوان ناصرخسرو هم بيش از حدود ۷۵۰۰ بيت ندارد.

دو منظومه هم از ناصرخسرو در دست است يكي به نام روشنايي نامه و ديگر موسوم به سعادتنامه. روشنايي نامه منظومه بيست كوتاه از ۵۹۲ بيت ببحر هزج و موضوع آن وعظ و پند و حكمت است. سعادتنامه مشتمل بر ۳۰۰ بيت است به همان طريقة روشنايي نامه در پند و حكمت. اين هر دو منظومه نيز در آخر ديوان طبع تهران به چاپ رسيده است.

ناصرخسرو بي ترديد يكي از شاعران بسيار توانا و سخن آور فارسي است. وي طبعي نيرومند و سخني استوار و قوي و اسلويي نادر و خاص خود دارد. زبان اين شاعر قريب به زبان شعراي آخر دورة ساماني است و حتي اسلوب كلام او كهنگي بيشتري از كلام شعراي دورة اول غزنوي را نشان مي دهد. در ديوان او بسياري از كلمات و تركيبات به نحوي كه در اواخر قرن چهارم متداول بوده و استعمال مي شده است، بكار رفته و مثل آنست كه عامل زمان در اين شاعر توانا و چيره دست اصلاً اثري بر جاي ننهاد. با اين حال ناصرخسرو هرجا كه لازم شد از تركيبات عربي جديد و كلمات وافر تازي، بيشتر از آنچه در آخر عهد ساماني در اشعار وارد شده بود، استفاده كرده و آنها را در اشعار آبدار خود بكار برده است.

خاصيت عمدة شعر ناصرخسرو اشتمال آن بر مواعظ و حكم بسيار است. ناصرخسرو در اين امر قطعاً از كسائي شاعر مروزي مقدم بر خود پيروي كرده است. اواخر عمر كسائي مصادف بود با اوايل عمر ناصرخسرو و هنگامي كه ناصر در مرو به عمل ديواني اشتغال داشت، هنوز شهرت كسائي زبانزد اهل ادب و اطلاع بوده و اشعار وي شهرت و رواج داشته است. به همين سبب ناصرخسرو چه از حيث افكار حكيمانه و زاهدانه و چه از حيث سبك و روش بيان تحت تأثير آنها قرار گرفته و بسياري از قصائد او را جواب گفته و گاه قصائد خود را بر اشعار آن شاعر چيره دست برتري داده است.

بعد از آنكه ناصرخسرو تغيير حال يافت و به مذهب اسمعيلي درآمد و عهده دار تبليغ آن در خراسان شد، براي اشعار خود ماية جديدي كه عبارت از افكار مذهبي باشد بدست آورد.
جنبة دعوت شاعر باعث شده است كه او در بيان افكار مذهبي مانند يكي از دعات تبليغ را نيز از نظر دور ندارد و به اين سبب بعضي از قصائد او با مقدماتي كه شاعر در آنها تمهيد كرده و نتايجي كه گرفته است بيشتر به سخناني مي ماند كه مبلغي در مجلس دعوت بيان كرده باشد.
در بيان مسائل حكمي ناصرخسرو از ذكر اصطلاحات مختلف خودداري ننموده است. موضوعات علمي در اشعار او ايجاد مضمون نكرده بلكه وسيلة تفهيم مقصود قرار گرفته است. يعني او مسائل مهم فلسفي را كه معمولاً مورد بحث و مناقشه بود در اشعار خود مطرح كرده و در زبان دشوار شعر با نهايت مهارت و در كمال آساني از بحث خود نتيجه گرفته است.

ذهن علمي شاعر باعث شده است كه او به شدت تحت تأثير روش منطقيان در بيان مقاصد خود قرار گيرد. سخنان او با قياسات و ادلة منطقي همراه و پر است از استنتاجهاي عقلي و به همين نسبت از هيجانات شاعرانه و خيالات باريك و دقيق شعرا خالي است.
اصولاً ناصرخسرو به آنچه ديگر شاعران را مجذوب مي كند يعني به مظاهر زيبايي و جمال و به جنبه هاي دلفريب محيط و اشخاص توجهي ندارد و نظر او بيشتر به حقايق عقلي و مباني و معتقدات ديني است. به همين سبب حتي توصيفات طبيعي را هم در حكم تشبيبي براي ورود در مباحث عقلي و مذهبي بكار مي برد.
با اينحال نبايد از قدرت فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان اوصاف طبيعت غافل بود. توصيفاتي كه او از فصول و شب و آسمان و ستارگان كرده در ميان اشعار شاعران فارسي كمياب است.
مهمترين امري كه از حيث بيان عواطف (غير از عواطف ديني) در شعر ناصرخسرو جلب نظر مي كند بيان تأثر شديدي است كه شاعر از بدرفتاريهاي معاصران و تعصب و سبك مغزي آنان و عدم توجه به حق و حقيقت دارد. او تمام كساني را كه با تمسك به اين روش نكوهيده و سفيهانه به آزار و ايذاء او برخاسته و وي را از خان و مان رانده و به گوشه اي از درة يمكان افكنده اند به باد انتقاد شديد مي گيرد و از اظهار دلتنگي و نفرت نسبت به آنان امتناعي نمي ورزد.
از روشنايي نامه :

بدان خود را كه گر خود را بداني ز خود هم نيك و هم بد را بداني
شناساي وجود خويشتن شو پس آنكه سر فراز انجمن شو
چو خود داني همه دانسته باشي چو دانستي زهر بدرسته باشي
نداني قدر خود زيرا چنيني خدا بيني اگر خود را ببيني
ترا نُه چرخ و هفت اختر غلامست تو شاگرد تني، حيفي تمامست!
مشو پابند لذات بهيمي اگر جوياي آن خرم نعيمي
چو مردان باش و ترك خواب و خور كن چو سياحان يكي در خود سفر كن
كه باشد خواب و خور كار بهايم به معلومات شد جان تو قايم
يكي بيدار شو تا چند خفتي ببين خود را كه چيزي بس شگفتي
تفكر كن ببين تا از كجايي درين زندان چنين بهر چرايي
قفس بشكن ببرج خويشتن شو چو ابراهيم آزر بت شكن شو
تو زين سان آفريده بهر كاري دريغ آيد كه مهمل در گذاري
ملك فرمانبر شيطان دريغست ملك در خدمت دربان دريغست

چرا بايد كه عيسي كور باشد خطا باشد كه قارون عور باشد
تو داري اژدهايي بر سر گنج بكش آن اژدها فارغ شو از رنج
وگر قوتش دهي بد زهره باشي ز گنج بي كران بي بهره باشي
ترا در خانه گنجست و تو درويش ترا مرهم بدستست و تو دلريش
تو در خوابي كجا افتي به منزل طلسم آرايي و از گنج غافل
سب بشكن طلسم و گنج بردار بكش رنجي و از خود رنج بردار

از سعادتنامه :
چو خواهي كرد با كس دشمني ساز ميفكن دوستي با او ز آغاز
فكندن دوستي با كس سليمست وفا بردن بسر كاري عظيمست
مرنجان كس مخواهش عذر از آن پس كه بد كاري بود رنجاندن كس
مكن قصد جفا گر با وفايي زسگ طبعي بود گرگ آشنايي
چو رنجانيدن كس هست آسان بدست آوردنش نبود بدان سان
در گنج معيشت سازگاريست كليد باب جنت بردباريست

ز توفيق و كليد بي ريايي همه درهاي دولت بر گشايي
چو نتواني علاج درد كس كرد ميفزاي از جافيش درد بر درد
سنان جور بر دلريش كم زن چو مرهم مي نسازي نيش كم زن
ز مردم زاده اي، با مردمي باش! چه باشد ديو بودن، آدمي باش!

وفات ناصرخسرو چنانكه گفتيم در همين درة يمكان اتفاق افتاد. دربارة سال وفات او اقوال مختلف آمده و اقرب آنها به صواب سال ۴۸۱ است كه حاجي خليفه در تقويم التواريخ بدان اشاره كرده است. در كتاب بيان الاديان كه به سال ۴۸۵ تأليف شده از ناصرخسرو به عبارت «بوده است» ياد شده و اين خود دليلي است بر آنكه وي، كه صاحب كتاب معاصر خويشش مي داند، در تاريخ تأليف كتاب زنده نبود. و چون به عمر طولاني وي در همة مأخذ و در اشعار او اشاره شده است، پس سال ۴۸۱ كه در آن وقت ناصرخسرو ۸۷ سال داشت براي وفتا او صحيح به نظر ميرسد.

 

بُلفَرَج رُوني :
ابوالفرج بن مسعود روني از استادان مسلم شعر فارسي در دورة دوم غزنوي است. عوفي مولد و منشاء او را از خطة لَوُهور (لاهور) دانسته و امين احمد رازي نيز در هفت اقليم بر همين عقيده رفته است. ليكن گروهي ديگر مانند حمدالله مستوفي در تاريخ گزديه و آذر در آتشكده و هدايت در مجمع الفصحا، رونه را از قراء خراسان و از دشت خاوران يا از اعمال نيشابور دانسته اند و اين قول اخير اصح است. زيرا رونه از قراء نزديك نيشابور است.
بنابراين مي توان گفت اصل او از رونه و مولد و منشاء او مانند مسعود سعد در لاهور بوده است. شهرت او در شاعري از هنگام ورود به دربار سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوي (۴۵۰ـ۴۹۲) آغاز شده و او پسر ابراهيم يعني سلطان مسعود (۴۹۲ـ۵۰۸) و عده اي از رجال عهد آن دو سلطان را نيز مدح كرده است. سال وفاتش معلوم نيست، ولي مسلماً بعد از سال ۴۹۲ يعني سال جلوس سلطان مسعودبن ابراهيم درگذشته است.

بوالفرج روني از شعرا با مسعود سعدسلمان مراوده داشته است. مسعود سعد خود را شاگرد او خوانده و گفته است:
اي خواجه بوالفرج نكني ياد من تا شاد گردد اين دل ناشاد من …
نازم بدانكه هستم شاگرد تو شادم بدانكه هستي استاد من
اي روني اي كه طرفة بغدادي دارد نشستگاه تو بغداد من
و همچنين دربارة قصري كه مسعود سعد ساخته بود ابوالفرج روني قصيده اي براي او فرستاده و مسعود آن را جواب گفته است.
در اشعار مسعود سعد قطعه اي هست كه در آن از ابوالفرج نامي گله كرده و حبس خود را نتيجة سعايت او دانسته و گفته است:
بوالفرج شم نايدت كاز خبث در چنين حبس و بندم افكندي …

چنانكه در شرح حال مسعود سعد خواهيم ديد، بايد اين مرد ابوالفرج نصربن رستم باشد نه ابوالفرج روني شاعر، كه پاية آن نداشت تا بتواند اميري را از امراي سلطان در حبس و قيد افكند.
ابوالفرج در ميان معاصران و شاعران بعد از خود به استادي مشهور بوده و چنانكه در احوال انوري خواهيم ديد ديوان او مورد علاقة آن شاعر استاد قرار داشته است و شعر بلفرج در نزد او مَثَل متانت و استحكام بوده است. چنانكه گفته است:
از متانت خيل اقبالت چو شعر بلفرج وز عذوبت مشرب عيشت چو نظم فرخي

و اگرچه انوري خود طريقه اي خاص در شعر دارد ليكن مي توان مدعي بود كه طريقة او دنبالة روشي است كه ابوالفرج در اواخر قرن پنجم ابداع كرده و بعد از او در قرن ششم پيرواني پيدا كرده و به كمال رسيده است. عوفي نيز به تتبع انوري در ديوان ابوالفرج اشاره كرده و گفته است: «انوري پيوسته تتبع سخن او كردي و ديوان او همواره در نظر داشتي …» و بعضي از قصايد استاد را استقبال كرده است.
بلفرج خيلي زودتر از ديگر شاعران زمان خود متوجه نو كردن سبك سخن شد. چنانكه ميان شيوة او و شيوة معاصرانش از قبيل عثمان و مسعود سعد و معزي و نظاير آنان اختلاف فراوان مشهود است.

او سبك دورة اول غزنوي را كه بايد آن را سبك تكامل يافتة دورة ساماني شمرد، به دور افكند و شيوه اي نو پديد آورد. در كلام او بلغات عربي نسبة زياد و بعضي از اصطلاحات و افكار علمي و ابداع تركيبات تازه و بكار بردن استعارات و تشبيهات بديع و دقيق و دقت در خيالات و استعمال رديف هاي متعدد و مشكل باز مي خوريم. الفاظ او سنجيده و منتخب است چنانكه با اندك تغييري در آنها نه تنها حلية فصاحت از شعر برداشته مي شود، بلكه غلطهاي فاحش در آنها راه مي يابد و اين حال در نسخ ديوان او به وفور ملاحظه مي شود. بلفرج باوزان دشوار و صعب علاقة وافر دارد و گويا مي خواهد اين آزمايش را وسيله اي براي رجحان خود بر ديگران قرار دهد. قصائد او باتغزل آغاز نمي شود و جز چند مورد كه با ذكر اوصاف طبيعت تشبيب قصيده كرده است، در بقية موارد هم از آغاز به مدح ممدوح مي پردازد و دقت خيال و قوت ذهن او به وي اجازه مي دهد كه در مدايح راه غلو و مبالغه پيش گيرد و با آنكه قصائد او را لطف عشق صفايي نبخشيده و صيقل مهر جلايي نداده است، رباعيات او لطيف و مطبوع و متضمن عواطف گرم عاشقانه است.

نسخه اي از ديوان او كه بهمت پرفسور چايكين و با تعليقات آقاي محمدعلي ناصح در ۱۳۰۴ـ۱۳۰۵ به ضميمة سال ششم مجله ارمغان طبع شده، بيش از دوهزار بيت ندارد. نسخه اي ديگر از اين ديوان كه در هندوستان در حاشية ديوان عنصري طبع شده، از اين مقدار بسي كمتر دارد. از اشعار اوست:

بادبان بر كشيد باد صبا معتدل گشت باز طبع هوا
خاك ديبا شدست پر صورت جانور گشته صورت ديبا
شاخ چون كرم پيله گوهر خويش بر تند گرد تن همي عمدا
سبزه اندر حمايت شبنم سر ز پستي كشيد زي بالا
ابر بي شرط مهر و عقد نكاح گشت حامل به لؤلؤ لالا
اينك از شرم آن همي فكند لؤلؤ نارسيده بر صحرا
چشمها بر گشاده غنچة گل تا ببيند جمال خسرو ما
***
نوروزِ جوان، كرد بَدَل پيرو جوانرا ايام جوانيست زمين را و زمانرا
هر سال درين فصل برآرد فلك پير چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا
گر شاخ نوان بود ز بي برگي بي برگ از برگ نوا داد قضا شاخ نوانرا
انواع نبات اكنون چون مورچه در خاك از جنبش بسيار مجدَّر كند آنرا
مرغ از طلب دانه فرو ماند كه دانه در خاك همي سبز كند روي مكانرا
بگرفت شكوفه به چمن بر گذر باغ چونانكه ستاره گذر كاهكشانرا
آن غنچة گل بين كه همي نازد بر باد از خندة دزديده فرو بسته دهان را
و آن لاله كه از حرص ثنا گفتن خسرو آورد برون از لب و از كام زبانرا
×××
جشن فرخندة فروردينست روز بازار گل و نسرينست
آب چون آتشِ عود افروزست باد چون خاكِ عبير آگينست
باغ پيراسته گلزار بهشت گلبن آراسته حورالعينست
برج ثور است مگر شاخ سمن كه گلش را شبه پروينست
گِرد چين يافته در حوض از باد همچو پر كار حريرِ چينست
بط چيني كه ستادست در او چون پياده است كه با نَعلِين است
×××
بيامدي صنما بر دو پاي بنشستي دلم ز دست برون كردي و بدر جستي
نه مست بودي پنداشتم كه چون مستان همي به حيله شناسي بلندي از پستي
سه روز شد پس از آن تا ز درد فرقت تو نه هوشياري دائم كه چيست نه مستي
درست گشت كه جان مني بدان معني كه تا ز من بگسستي به من نپيوستي
به جان جانان گر تو بدست خويش دلم چنانكه بردي امروز باز نفرستي
×××
گه نيك به گفتار برافروخت مرا گه سخت به كردار جگر سوخت مرا
چون بستن گفتار بياموخت مرا بر تختة عشق كرد و بفروخت مرا
×××
از درد فراقت اي بلب شكر ناب ني روز مرا قرار و ني در شب خواب
چشم و دل من ز هجرت اي دُرّ خوشاب صحراي پرآتش است و درياي پرآب
×××
چونست كه عشق اول از تن خيزد زود بر دل و تن هزار شيون خيزد
آري بخورد زنگ همي آهن را هر چند كه زنگ هم ز آهن خيزد
×××
با هجر من ضعيف را تاب نماند آرام نماند با من و خواب نماند
در مرحله ها مسجد و محراب نماند كز من بگذر ز اشك غرقاب نماند
×××
هر تير كه در جعقة افلاك بود آماجگهش اين دل غمناك بود
تا چرخ چنين ظالم و بي باك بود آسوده كسي بود كه در خاك بود
×××
سرمست بكوي دوست بگذشتم دوش بداشته چون شيفتگان جوش و خروش
آمد خرد و مرا فرو كوفت بگوش كاي عاشق تهمت زده بگذر خاموش
×××
اي كرده گران غمت سبكباري من خندان دو لبت ز گريه و زاري من
ديوانه شدم دريغ هشياري من اي خفته ميازماي بيداري من
×××
از گرمي خورشيد رخ روشن او رنجورترست از دل عاشق تن او
يك روز كه فرصت بود از دامن او چون سايه درون شوم به پيراهن او
×××