مقدمه

اندیشه حقوق بشر امری انتزاعی نیست و درک آن بدون توجه به ملاحظات پیشینی، نظیر ملاحظات دینی، تاریخی و نظری امکانپذیر نیست. مشکل زمانی آشکار می شود که حقوق بشر را امری انتزاعی انگاشته و به شرایط و لوازم تاریخی و نظری آن توجه کافی نکرده باشیم. حقوق بشر در حقیقت حقوق بشر طبیعی است، بشری که طبیعت او بر دین، نژاد، رنگ پوست و امثال آن سبقت دارد. بنابراین بشر ابتدا بشر است و سپس دین، آیین و اعتقادات و تاریخ خود را می سازد، اگرچه در ظاهر امر این نگرش ممکن است با فطری بودن دین منافات داشته باشد ولی به هرحال دین در عالمی که دائرمدار آن حقوق بشر است، دین وجدانی است و بیشک ندای وجدان بشری در تمام ادیان و تمدنها نهفته است. حقوق بشر در ابتدای پیدایش حرف نبود، بلکه جلوه ی تاریخ و رهآموز سیاست و تمدن جدید و قائم مقام اصول اخلاق بود. با این حال نباید آن را محدود به تاریخ تجدد و مختص به تمدن جدید دانست و نیز نباید در ملازمه آن با فلسفه قدما تشکیک کرد. در حقیقت حقوق بینالملل بشر جلوه یا نتیجه تحولی بزرگ در وجود بشر و حاصل چندین قرن تفکر و تجربه تاریخی، دینی و نظری است.

بخش اول: تعاریف حقوق بشر

مفهوم جذاب و مناقشه برانگیز حقوق بشر در ابعاد مختلف هستی شناختی، سیاسی و حقوقی بدین شرح قابل بیان است:

حقوق بشر در بعد هستی شناختی با تبیین جایگاه آزادی به عنوان حق در رابطهی انسان و مردم قابل تعریف است. این تعریف مشتمل بر ارائهی آزادی به منزلهی قدرت فرد حاکم بر سرنوشت خویش میباشد که بر اساس آن، انسان شخصاً ابتکار عمل در رفتار خود را داراست و همچنین او در برخورداری از آزادی، قادر به مقاومت در مقابل هرگونه جبرگرایی است. در تعریف سیاسی از حقوق بشر، حقوق بشر در معنای آزادی، مستقل یا قرین و همراه قدرت موضوعیت پیدا میکند که در دو مفهوم ذیل قابل بررسی است:

– مفهوم اول که از آن تحت عنوان »آزادی – استقلال۱« یاد میشود، در قلمرو استقلال فردی و خارج از اجبار و الزام اجتماعی به دور از انقیاد و تابعیت سیاسی قرار میگیرد. بر این اساس، فرمانروایان حق محدود ساختن حقوق و آزادی افراد را ندارند.این مفهوم مرتبط با اندیشه آزادگرای جان لاک ۲ در قرن هیجدهم و اندیشهی فردریک هایک ۳ در زمان حاضر میباشد .
– مفهوم دوم عبارت از »آزادی – مشارکت۴« است که بر اساس آن، هر یک از افراد حق مشارکت آزادانه در اداره امور عمومی و مدیریت سیاسی را بدون هر گونه فشار اجتماعی، دارا هستند. این مفهوم مرتبط با اندیشهی مردمسالاری مشهور ژان ژاک روسو۵ میباشد.

در تعریف حقوقی از حقوق بشر میتوان گفت حقوق بشر عبارت است از مجموعه ی امتیازات متعلق به افراد یک جامعه و مقرر در قواعد موضوعه است که افراد، به اعتبار انسان بودن و در روابط خود با دیگر افراد جامعه و با قدرت حاکم، با تضمینات و حمیایتهای لازم، از آن برخوردار میباشند.۶

-Leberte – autonomie × ۱
۲
– Jean lock (1632 – 1704) –

-Fredrich Hayek 3

-Leberte – participation 4

۱۷۱۲ – ۱۷۷۸)م) ۵ -n-Jean – Jaques Rousseau
-6 سید محمد هاشمی، حقوق بشر و آزادیهای اساسی، چاپ اول، نشر میزان، پاییز ۱۳۸۴، ص ۱۲

همایش ملی حقوق نیب الملل رد آهنیی علوم روز

بنابراین تعریف میتوان حقوق بشر را در دو وجه حقوق و امتیازات انسانی و تضمین حقوقی حقوق بشر بیان نمود. بر این اساس حق حاکمیت انسان بر امور خویش و حق برخورداری انسان از امکانات زندگی جزء حقوق و امتیازات انسانی است و قواعد حقوقی تبیین کنندهی حقوق بشر و نظام حقوقی تضمین کنندهی حقوق بشر از جمله حمایتهای بین الدّولی (منشور حقوق بشر) و نظارتی (کمیسیونها و کمیتههای حقوق بشر) و مستقل (همچون عفو بین المللی و دیدبان حقوق بشر) ، جزء تضمینات حقوقی حقوق بشر محسوب می شوند.

بخش دوم: مبانی حقوق بشر

فصل اول: مبانی فلسفی حقوق بشر

در میان ملل باستانی در اروپا، اندیشه حقوق با عنوان حقوق فطری نخست توسط فلاسفه و اندیشمندان یونان بیان گردید. زیرا از همان ادوار کهن باور اصلی در یونان این بود که حقوقی وجود دارد برتر و والاتر از کلیه قواعد و مقرراتی که بر حسب نیاز زمان و مکان وضع میشود و سررشته حقوق برتر وابسته به خطرات و طبیعت انسان است.

حقوق نظری ثمره طبیعت انسان و همزاد به خود انسانی است به همین خاطر سرشت قواعد و الزامات آن مجزا از قواعد و موازین حقوق موضوعه است.
گفتار اول: جایگاه و مقام انسانی نزد فلاسفه ی یونان قدیم

الف- سقراط

سقراط ۳۹۹ – ۴۶۴) ق.م.) که او را امام حکما و استاد فلاسفه می دانند، از آنجا که در راه تعلیم و تربیت ابناء بشر جان سپرد او را از بزرگترین شهدای عالم انسانیت به شمار میآورند. ۷

سقراط بشر را در اعمال و رفتار خود تابع قوانین طبیعی می دانست ومعتقد بود که قوانین موضوعه بشری باید از قوانین طبیعی که برای بشر حقوق مسلمی از جمله آزادی را قائل شده است، پیروی کند.۸

فلسفهی سیاسی سقراط مبتنی بر رد دموکراسی به خاطر ناتوانی عوام مردم در اداره امور و ذمّ سلطنت استبدادی و حکومت توانگران به خاطر زورگویی ناشی از آن است .۹ و در عالم سیاست هیچ فرد درستکاری نمی تواند پایدار بماند.۱۰ سقراط در امور زمامداری و سیاست معتقد به زور نبود و با مردم مدارا و اقناع افکار را لازم میدانست.۱۱

ب- افلاطون:

افلاطون ۳۲۸ – ۴۲۸) ق.م) یکی از بزرگترین فلاسفه جهان است و به عنوان شاگرد وفادار، منعکس کنندهی افکار و نظرات استاد خود سقراط از وی یاد میشود. آثار کتبی او تقریباً سی رساله است که از جمله نفیسترین یادگار حکمت و بلاغت وی به شمار میآید.۱۲سیر تحول سیاسی افلاطون را که با علم اخلاق او

۷ – فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه (جلد یکم/ یونان و روم) ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش، چاپ سوم ۱۳۷۵، صص ۱۳۷-۱۳۵

۸ – مهدی ابوسعیدی، حقوق بشر و سیر تکامل آن در غرب، انتشارات آسیا ۱۳۴۳، ص ۷۸

۹ -ویل دورانت: تاریخ تمدّن، (ج۲ یونان باستان) ترجمهی امیر حسین آریانپور و … ، ص ۴۱۶

– ۱۰ برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندری، چاپ و انتشارات کتاب پرواز ۱۳۷۳، ص ۱۴۷ – ۱۱ محمد علی فروغی، سیر حکمت در اروپا، چاپ دوم، نشر البرز ۱۳۷۷، صص ۱۸ تا ۲۰ – ۱۲ محمد علی فروغی، پیشین، ص ۲۲

همایش ملی حقوق نیب الملل رد آهنیی علوم روز

ارتباط نزدیک دارد، در سه کتاب معروف جمهوری (افکار دوران جوانی) ، دولتمرد یا مردسیاسی (اندیشهی میانسالی) و قوانین (نظریات فلسفی دوران پیری) میتوان جستجو کرد.

یکی از نکات جالب توجه ارزش گذاری انسان ها، توجه افلاطون به »زنان«می باشد؛ هم چنان که کتاب پنجم جمهوری از اشتراک زنان در امور بحث می کند و معتقد است که زنان باید مانند مردان تربیت شوند و همانند مردان در اداره امور و حتی جنگ باید مشارکت داشته باشند.۱۳
ج- ارسطو

ارسطو ۳۲۲-۳۸۴) ق. م) که مدت بیست سال در مکتب افلاطون به تحصیل اشتغال داشت و خود را مرید و همراه او میدانست پس از مرگ استاد به تدریج از افکار استاد خویش فاصله گرفت تا جایی که از وی چنین نقل میشود: »افلاطون را دوست دارم اما به حقیقت بیش از افلاطون علاقمندم.۱۴« از نظر ارسطو انسان مدنی الطبع است و در حکومت دموکراسی، برابری در فرمانروایی و فرمانبرداری نخستین نشانه آزادی است که آغاز و فرجام دموکراسی به شمار می آید. خصیصهی دوم دموکراسی آن است که هر کس بتواند بر آنگونه که میخواهد زیست کند. این حق نیز زاییدهی آزادی و مایه پایداری آن است.۱۵

وجه مشترک در اندیشهی متفکران این دوره، اعم از فلاسفه و سوفسطائیان، توجه خاص به انسان است. طبیعت انسان، اختلاف انسان با حیوانات، تقدم انسان بر سایر مخلوقات و همسنگ نبودنش با آنان، هستهی اصلی عقاید آنها را تشکیل میداد. آنچه فلاسفهی یونان را از قراردادگرایان هم عصر خود که مبانی سوفسطائیان را قبول داشتند، متمایز میساخت، غایتمند دانستن انسان و توجه به طبیعت وی برای معلوم نمودن کمالات و غایت مطلوب بشر بود.۱۶

گفتار دوم: مکتب رواقی و انسان و مفاهیم برابری، آزادی و برابری

رواقیان معتقدند همهی انسانها از خرد برخوردار هستند. بنابر نظر آنان، بشر به حکم غریزه خواهان جاودانگی است و به آنچه با طبیعت او هماهنگ است روی میآورد و از آنچه با آن ناسازگار است، پرهیز میکند. همهی انسانها بطور یکسان پذیرای کمالاند و میان آنان هیچ امتیاز فطری وجود ندارد. حقوق طبیعی انسان امری است پیوند خورده با مشیت الهی و اعتبارش، نه امروز و دیروز، که از ابدیت سرزده است و هیچ کس زادگاه آنرا نمیداند.۱۷