نقش سیاست در روابط بین الملل

در اقتصاد جهانی متکی بر علم امروز که تمامی تلاشش نوآوری است، شاید شگفت آور باشد بگوییم که علم و تجارت، در طی تاریخ دیرینۀ خود کاری به کار یک دیگر نداشته اند. اگر به یک نقره کار که در چین باستان کار می کرد، یا یک ناخدای کشتی بازرگانی درعصر اکتشافات، یا یک آبجو ساز کویکر در فیلادلفیای قرن هجدهم می گفتید که علم می تواند به بهبود تجارت کمک کند، آنها ممکن بود فکر کنند شما عقلتان را از دست داده اید. حتا امروز هم، ارائۀ تعریفی در مورد ارتباط میان علم و تجارت- و دریافتن این که علم و سیاست در زمینۀ صنعت چگونه ممکن است طراحی شوند تا به نفع هر دو باشد- نوعی چالش محسوب می شود.

این کار به دو دلیل دشوار است. نخست این که، علم و تجارت، هدف های متحرک هستند، به همین جهت، هر آن چه مناسب یکی از این دو باشد، ممکن است برای دیگری نامناسب شمرده شود: آزمایشگاه های وسیع پژوهش و توسعۀ (R&D) شرکت ها که قادر به ارائۀ اصلاحات و پیشرفت های فزاینده هستند، ممکن است در بازارهای نوپایی که به سرعت رشد می کنند، با ناکامی روبرو شوند. دوم این که، طرز کار اندیشۀ علمی و استعداد، شباهتی به سایر داده های اقتصادی ندارد: مشکل می توان آنها را کنترل و انحصاری کرد. نتیجتا، ارتباط میان علم و صنعت را مشکل می توان مشخص کرد، و معین کردن منافع اقتصادی علم هم دشوارتر از آن است که انتظار می رود.

در حالی که نمونه های زیادی مبنی بر این که دانشمندان اختراعاتی برای منفعت تجاری آن کرده اند، وجود دارد- مانند تلسکوپ گالیله و میلۀ سنجش برق بنجامین فرانکلین- اما تا زمان پدید آمدن صنایع شیمیایی و الکتریکی در قرن نوزدهم، علم سهم اندکی در تجارت داشته است. این ها عرصه های نخستینی بودند که دانشمندان، با کمک تازه ترین نظریه ها و تجربیات، می توانستند بیشتر از استادکارانی که با پیروی از قوانین آزمون و خطا کار می کردند، در آن

مشارکت داشته باشند. در پایان قرن، معدودی از شرکت ها- دوپون، آ اِ گ، جنرال الکتریک- برای انجام پژوهش و توسعه، و حمایت از گسترش محصولات جدید و حل مشکلات ناشی از سیستم های فن آوری که پیوسته در حال رشد بودند، آزمایشگاه های داخلی تأسیس کردند. ساخت داروی پنسیلین، رادار، هواپیمای جت، و بمب اتم در پایان جنگ جهانی دوم نشان داد که می توان برای منافع رقابتی از علم بهره گرفت. بعد از جنگ، غالب شرکت های بزرگ، آزمایشگاه های R&D راه اندازی کردند؛ بعضی از آنها مانند سیستم آزمایشگاه های بل، هزاران نفر را در استخدام خود داشتند.

اما حتا در این دوران طلایی پژوهش و توسعه، هنوز کاملا روشن نبود که علم چگونه می تواند در بازده اقتصادی مؤثر واقع شود. آزمایشگاه ها برای کارایی بیشتر در انجام پژوهش نیاز به استقلال داشتند، اما انتقال کشفیات به خط تولید همیشه با مشکل روبرو بود. در بعضی موارد شناخته شده، شرکت ها بودجۀ پژوهش های معیار شکنی را تأمین کردند اما موفق نشدند به سود دهی برسند: مرکز تحقیقاتی زیراکس در پالوآلتو(PARC) اولین کامپیوتر های شخصی را

تولید کرد، اما به دلیل این که زیراکس نمی دانست با آن چه کند، تعداد زیادی از پژوهشگران اصلی آن، خود را به شرکت کامپیوتری اپل و پروژۀ مکینتاش منتقل کردند. (شرکت زیراکس به کار چاپ لیزری روی آورد که در همان زمان در PARC پیش برده می شد و میلیاردها دلار سود از طریق این فن آوری به دست آورد.)
البته، کامپیوتر شخصی موجب پدید آمدن عصر تازه ای درعلم و نوآوری های اقتصادی گردید. کامپیوتر شخصی، با استفاده از حسگرهای ارزان قیمت به همراه

اینترنت، نرم افزار عمومی، میکروفلودیسک ها که در سیستم های “آزمایشگاه یک تراشه ای” به کارمی رفت، و فن آوری های دیگر، موجب شکستن قیمت

گزاف فن آوری نوین گردید و امکان انجام پژوهش های مبتکرانه رابرای شرکت های کوچک فراهم کرده، و علم را به نیروی بر هم زننده در اقتصاد تبدیل کرد که خارج از کنترل راهبرد شرکتی و سیاست های دولتی بود. نمونه هایی از قبیل PARC نشان می دهد که شرکت ها با پیشبرد طرح های کاربردی و جمع و جورتر، در کارشان موفق ترند تا پروژه های بی انتهایی که نهایتا امکان دارد به نفع رقبایشان تمام شود. و آن چه در مورد شرکت ها صادق است، در مورد کشورها نیز صدق می کند: کشور چین خیلی کمتر از ایالات متحده برای پژوهش و توسعه هزینه می کند، اما شرکت های چند ملیتی آمریکایی نمی توانند آن گونه که باید، سریعاً به تأسیس آزمایشگاه های R&D در چین بپردازند.

به نظر می رسد وارد عصر تازه ای شده ایم که در آن، علم ضروری تر از هر زمان دیگری برای نوآوری است، اما، با نتایج پیش بینی نشدنی، به دست آوردن سود از آن نیز دشوارتر است. در دورانی که نوآوری ارزش یافته است، شرکت ها و کشورها مشکل تر می توانند به تشویق علم پرداخته و از این راه سود برند.
اما آیا این موضوع به این معنا است که سیاست مبتنی بر علم دیگر ممکن نیست؟ البته که نه، و کشورها و منطقه های موفق، به رمز و رازهایی پی برده اند.
ملاحظات فرهنگی

نخستین و بزرگ ترین رمز این است که میان علم و تجارت، رابطۀ تک بعدی و ساده ای وجود ندارد. این اندیشه که اکتشافات ناب علمی ناگزیر به پیشرفت هایی در علوم کاربردی می انجامد که آن نیز به نوبۀ خود منجر به فن آوری نوین و تجارت می شود، غلط است. انتقال اندیشۀ علمی از آزمایشگاه به اتاق نشیمن، یک فرایند مکانیکی نیست؛ بلکه فرایندی انسانی است. این امر مستلزم وجود مترجمان و واسطه هایی است که بتوانند به تولید کنندگان و شرکت ها، در درک

نیروی بالقوه تجاری اندیشه های جدید کمک کنند. این کار غالبا نیاز به سرمایه گذاران و کارآفرینانی دارد که بتوانند سازمان هایی برای حمایت از پژوهش های تازه و توسعۀ تولیدات آن به وجود آورند. و همین طور شرکت هایی که قادر به ساخت، توزیع، و بازاریابی برای محصولات جدید باشند. در بسیاری از کشورها، جهت رسیدن به بازده مستقیم، در مورد دانشگاه ها و پژوهش های پایه سرمایه گذاری شده؛ در واقع، سیاست گذاران باید در چهارچوب ایجاد زیرساخت های فرهنگی بیاندیشند.

فرهنگ های مبتنی بر نوآوری، کارشان تنها حمایت از نوآوری نیست؛ آنها منشأ نوآوری هستند. این دومین رمز است: در حالی که داده های علمی ممکن است متحرک باشند، اما تجارت مبتنی برعلم، غالبا در خاستگاهی غنی از فرهنگ محلی ومهارت های حرفه ای ریشه پیدا می کند. درهوشمندترین مناطق هم به هیچ وجه کوشش نمی شود مراکزی جهت فن آوری نانو یا انرژی جایگزین یا کامپیوترهای کوانتومی ایجاد شود؛ چنین سرمایه گذاری های خطرناکی نه تنها ممکن است بسیار پرهزینه باشند، بلکه گروه های پژوهشی که حول بهترین دانش پژوهان شکل می گیرند نیز ممکن است جذب منافع بیشتری گردند که به آنها پیشنهاد می شود. سیاست گذاران خردمند، در عوض این که به دنبال الگو های کلی باشند، بیشتر به اهدافی توجه دارند که تازه ترین پژوهش ها را با مهارت های محلی مرتبط می کند.

برای مثال، کشور دانمارک در حال تبدیل شدن به یکی از مراکز استفادۀ فراگیر از کامپیوتر است. چرا؟ زیرا استفادۀ فراگیر از کامپیوتر- که نشان می دهد چگونه با استفاده از کامپیوتر در امور روزمره، می توان کاربرد آن را هر چه بیشتر گسترش داد- مستلزم به کارگیری علوم الکترونیک، نرم افزار، روانشناسی، و کارپژوهی است. موفقیت دراین عرصه، مستلزم شناخت عمیقی از چگونگی استفادۀ مردم از فن آوری است، و دانش پژوهان دانمارکی این شناخت را در جامعۀ طراحان کشور که عملکردی در سطح جهانی دارد، یافته اند.

به همین صورت، سیلیکون ولی هم با رجوع به تجربیات دیرین خود در طراحی باتری، در شرف تبدیل شدن به مرکزی برای انرژی جایگزین است. شاید به نظر چشمگیر نیاید، اما دانش لازم برای این که یک لپ تاپ، نیم ساعت بیشتر کار کند، برای شرکت نوپای سازندۀ اتومبیل های برقی تسلا موتورز یک امتیاز واقعی محسوب می شود. در نظر سیاست گذاران، مهم است صنایعی تشویق شوند که مهارت های موجود را به کار می گیرند. این امر نه تنها شرکت های جدید را متمایز می کند و سرقت طرح های آنها را غیرممکن می سازد، بلکه برای صنایع موجود هم سودآور است.

فراسوی آزمایشگاه

سومین رمز این است که تبدیل اکتشافات علمی به محصولات قابل استفاده، یک استعداد منحصر به فرد است. علم و تجارت، دو عرصۀ متفاوت اند که به مهارت و مشوق های متفاوت هم نیاز دارند. چنانچه انتظار داشته باشیم همکاری موفقیت آمیزی میان این دو ایجاد شود، هریک از آنها باید از استقلال لازم برخوردار باشند. یک دانش پژوه با استعداد که بتواند از بودجه های اهدایی خوب استفاده کرده و گروه های پژوهشی مناسبی گردآورد، لزوما نمی تواند بازاریاب خوبی هم باشد. یک مسئله این است که انگیزۀ ذهنی ضروری برای کار در مورد مسائل حل نشدنی با دانش لازم جهت تأسیس یک شرکت، تفاوت دارد.

اما غالبا متوجه نیستیم که کشفیات جدید به آسانی قابل تبدیل به فرآورده های تازه نیستند. برای مثال، پژوهندگان موفق “فن آوری سبز” به این نتیجه رسیده اند که خلق یک طرح تازه برای توربین های بادی، یا کشف مواد با کارایی بالا برای ساخت صفحه های خورشیدی، تغییری در جهان به وجود نمی آورد مگر این

که بتوان از این کشفیات نوین در زیرساخت هایی که هم اکنون موجود هستند استفاده کرد، و نگرانی های ناظران ایمنی را برطرف نمود، هزینۀ ساخت را پایین آورد، و مصرف کنندگان را متقاعد ساخت که تغییر در استفاده از فن آوری، به دردسرش می ارزد. این قبیل فعالیت ها که در جهت ایجاد سیستم های جدید صورت می گیرد، خود به استعداد نیاز دارند، و باید از افرادی کمک گرفت که قادر باشند میان دو عرصۀ علم و تجارت حرکت کنند، فرصت ها را تشخیص دهند، و شبکه هایی ایجاد کنند که اندیشه را به فن آوری های خلاقانه تبدیل کند.

رمز چهارم این است که بدانیم ارتباط میان علم و تجارت در حال رشد است. تا همین اواخر، علم تأثیر زیادی بر تولید و توسعۀ محصولات داشت، اما تأثیر آن در عرصه هایی مانند منابع انسانی، ناهمگن بود. اما اکنون در این گونه زمینه های نوین هم راه خود را باز کرده است. ابزار نوین در حوزۀ علوم اعصاب – خصوصا فن آوری اسکن کردن مغز مانند ام آر آی- به ما اجازه می دهد مغز را در هنگام تصمیم گیری، تماشای تبلیغات، و یا پاسخگویی به دیگر محرک ها، مورد مشاهده قرار دهیم.