نقش نظام تعلیم و تربیت در ایجاد ونوآوری و شکوفایی در جامعه اسلامی

مقدمه :
تعليم وتربيت ستون فقرات يک جامعه است. همانطوريکه وجود ستوان فقرات و سالم بودن آن برای بدن انسان مهم و حياتي است، وجود نظام سالم و پيشرفته ای تعليم و تربيت برای جامعه ضروری و حياتي است. پيشرفت يک جامعه بستگي مستقيم به چگونگي و وضعيت آموزش و پرورش آن جامعه دارد
کشور ما، ایران تا هنوز دارای يکي از خرابترين نظام آموزشي و پرورشي جهان است. عدم توجه مسئولين امور به تعليم و تربيت از يکسو و جنگ ، نا امني، فقر، کم توجهي والدين اطفال از سوی ديگر باعث اين عقب افتادگي بوده اند

در کشورهای پيشرفته مجربترين، سالمترين، دلسوزترين، با حوصله ترين و با اعتماد ترين زنان و مردان تحصيل يافته شان را در امور تعليم و تربيت مي گمارند تا پيشرفت و بقای پيشرفت جامعه را تظمين نمايند؛ در اين کشورها هيچ معلم مکتبي کمتر از درجه ماستری در رشته تعليم و تربيت نيست و معلم کودکستانها کمتر از درجه ليسانس در رشته تعليم و تربيت نمي باشند. در کشورما، وضعيت چگونه است؟ چرا کسانيکه سه دهه را در انسان کشي و جنگ و خشونت گذارنده و از سواد لازم برخور دار نيستند به شغل مقدس و پر مسئوليتي آموزش و پرورش نسل آينده ایران سوق داده مي شوند؟

 

آيا نظاميان که سالها در جنگ و خشونت بوده اند، مي توانند آموزگاران سالم، با حوصله ، مجرب و شايسته برای اطفال و جوانان افغان باشند؟

در کشور ما معلمين مکاتب و کودکستانها از چه درجه علمي برخور دار هستند؟ چه آموخته اند تا نسل آينده ما بيا آموزند؟
عدم توجه به نظام تعليم و تربيت، خيانت نابخشيدني به جامعه فقير و پس مانده ایران است؟
برای داشتن نظام تعليم و تربيت پويا همه بايد تلاش کنيم و نبايد انتظار بيش از حد را از دولت داشت. دولت مردمي به مردمش گوش مي دهد و تسليم به خواست و اراده ملتش است. ملت متعهد به دولتش کمک مي کند تا بر مشکلات فايق آيد و مصدر خدمات ارزنده برای جامعه اش باشد. هم دولت و ملت بايد برای هدف مشترک که همانا داشتن جامعه مترقي و با رفاه و صلح آميز است تلاش نمايند.
تعلیم و تربیت یکی از اساسیترین فعالیتهایی است که در طی یک فرایند ، نسل اول می‌کوشد تا قدرت آگاهی نسل بعد از خود را در همة زمینه‌ها پرورش داده و آنها را برای برخورد با مسائل گوناگون آماده سازد. تعلیم و تربیت به مثابة جریانی است که باید در کنار آموزش دانش، قدرت تفکر را در فرد رشد دهد و تسلط او را بر محیط زندگی افزون کند. در آموزش و پرورش هم از علم صحبت می‌شود و هم از تفکر. هم پرورش عقلانیت مورد توجه است و هم از جنبه اجتماعی بودن انسان سخن به میان آمده است .
اهمیت تعلیم و تربیت تا بدانجا است که در جای جای قرآن مجید سخن از آن آمده است و متعالی‌ترین تربیت که همان تربیت الهی است بارها مورد تأکید قرار گرفته است.
در طول تاریخ تغییر و تحولات بسیای در نحوة تعلیم و تربیت در جوامع متمدن صورت گرفته و تحت شرایط مختلف روشهای متفاوتی اتخّاذ شده است. با سیر تکاملی تمدنها و تغییرات آرام فرهنگها بسته به شرایط خاص جامعه روشهای تعلیم و تربیت نیز تغییر یافته است.

در قدیم مفهوم تعلیم و تربیت انتقال مهارتها و معلومات بود و روش عمده در تدریس آنها سخنرانی یا مطالعة کتابهای درسی به شمار می‌رفت و بعلت پیشرفت علوم مراکز دانشگاهی تمرکز خود را بر انتقال معلومات و اطلاعات معطوف کرده بودند. روش آموزش انتقال یکطرفة استاد به شاگرد بود و کاوشگری در این سیستم جایی نداشت اما امروزه تحولات چشمگیری در روشهای تعلیم و تربیت در

جهان مشاهده می‌شود. جهت این تحولات بسوی پژوهشگری و تحقیق خود کودک به پیش می‌رود. در روشهای نوین از انتقال صرف خودداری شده و پیشنهاد می‌شود ساعتهای بیشتری را در دروس مختلف به کاوشگری اختصاص بدهند. این کار علاقة دانش‌آموز را به فراگیری مطالب افزون می‌کند و به پرورش مهارتهای فکری او نیز کمک خواهد کرد. باید گفت پرورش تفکر خلاق و نقاد در کودکان اساس تعلیم وتربیت جدید است.

در طی فرایند پژوهش دانش از تحقیقات خود کودک بدست می‌آید و خلاقیتهای او ظاهر می‌گردد. به تعبیر دکتر علی شریعتمداری «تعلیم و تربیت خود، تحقیق است». در این فرایند نقش معلم هدایت جریان تحقیق است و مستقیماً در پژوهش دخالت نخواهد کرد.

محور کار در آموزش و پرورش جدید تفکر است و تفکر محور یادگیری قلمداد می‌شود. در آموزش و پرورش نوین به مسائل ظاهراً کم اهمیتی توجه می‌شود که می‌تواند در نهایت اثرات بزرگ و مهمی در یادگیری و ازدیاد علاقه کودکان داشته باشد. بطور مثال در مدرسة اریبیا در انگلستان بچه‌ها کفش‌های خود را در بدو ورود به مدرسه در می‌آورند تا مانند خانه احساس راحتی کنند و یا در بعضی مدارس دانش‌آموزان بدون کیف بمدرسه می‌روند و رنج هر روزة حمل کیفهای سنگین را متحمل نمی‌شوند. در برخی از مدارس هم کلیة دروس بصورت داستانی به کودکان عرضه می‌شود تا با برانگیختن علاقه دانش‌آموز به جریان ارائه درس کمک شود و مطالب بهتر در ذهن کودک جای بگیرد. علاوه بر اینها تشویش و اضطراب دانش‌آموز به حداقل می‌رسد و میزان همدلی میان معلم و شاگرد به درجة بالایی افزایش می‌یابد. این موارد و موارد دیگر با پرورش قوة تفکر و ایجاد انگیزه و علاقه، یادگیری فعالانه را در دانش‌آموزان افزایش می‌دهد و حس جمعی گروه را نیز بالا می‌برد.
باید توجه داشت که تعلیم و تربیت فعلی کودک اساس کار آیندة او را تشکیل خواهد داد. کودکان در جریان رشد روحی و جسمی خود دچار تغییرات تدریجی در رفتار، افکار، عادات، تمایلات و احساسات خود می‌شوند و این تغییرات می‌تواند مسائل و مشکلات خاصی را برای آنها فراهم سازد که گاه از حل آنها ناتوان است و عدم توجه به این نیازها و تغییرات می تواند سعادت آتی او را به مخاطره بیندازد. مربی باید با توجه به سن کودک، نیازهای او را تشخیص دهد با توجه به محیط اجتماعی و خصوصیات فرهنگی جامعه و جنبه‌های تربیتی به پرورش او بپردازد.
در این زمینه ذکر چند نکته به نظر مهم می‌رسد:
۱٫ برای رشد فکری و اخلاقی در کودکان می‌توان از بازیها و کارهای جمعی استفاده کرد.
۲٫ نقش معلم باید نقش راهنما و سرپرست باشد تا بچه‌ها فرصتهای بیشتری برای ارتقای اعتماد به نفس و قبول مسئولیت در همه زمینه‌ها را داشته باشند.
۳٫ اساس کار در دبستان بهتر است براساس تجربیات حسی باشد و تصورات و مفاهیمی که به ذهن کودک داخل می‌شود با واقعیت تطبیق کند.
۴٫ مربی باید توجه داشته باشد که رشد جریانی دائمی است و تجربیات قبلی دانش‌آموزان اساس تفکرات و درک آنها را تشکیل می‌دهد و در رفتار آینده آنها مؤثر است.
۵٫ کودکان باید نسبت به موضوع مورد یادگیری علاقه‌مند باشند و نسبت به یادگیری مطلب خاصی احساس نیاز کنند تا به فعالیت و تحقیق دست بزنند.
۶٫ به علت پیشرفت و توسعه وسایل ارتباطی ضروری است که افراد جامعه از جمله معلمین خود را برای برخورد با افکار مخالف آماده کنند و قدرت تحمل افکار دیگران را داشته باشند و بدور از تعصب به بررسی آراء و عقاید بپردازند و این نکته را به دانش‌آموزان نیز یاد بدهند.
۷٫ برخلاف نظر برخی از کارشناسان تعلیم و تربیت که معتقدند هر تربیت صحیحی از راه تجربه بدست می‌آید این نکته حائز اهمیت است که تنها تجربیاتی منجر به تربیت صحیح می‌شود که آموزنده باشند و اثر سوء تربیتی نداشته باشد. تجربه باید مطبوع باشد و از طرفی باعث رشد تجربیات بعدی شود.
۸٫ برخی نیز معتقدند که تعلیم و تربیت همان رشد است در حالی که جهت رشد بسیار مؤثر است. اگر رشد در جهت منفی را در نظر بگیریم برخلاف اصول تعلیم و تربیت است.
رشد باید در جهت مثبت و تکامل پذیر باشد و موجبات رشد بیشتری را فراهم کند.
۹٫ . تربیت دینی از مسائل بسیار مهمی است که کارشناسان غربی در بسیاری از موارد از نظر دور داشته‌اند. جنبة هدایتی این تربیت می‌تواند به پرورش ارزشهای اساسی و قوای معنوی شخصیت انسان منجر شود. هدفهای معنوی و عقلانی مثل تقوی و پرهیزگاری می‌تواند به پرورش قوة تفکر در کودکان ودر نهایت به رشد آنها جهت بدهد.
۱۰٫ از نظر تعلیم و تربیت، آزاد قرار دادن کودکان در سلامت و ارتقای روحیه و اعتماد به نفس آنها مؤثر است. کودکان بواسطة آزاد بودن طبیعت خود را آشکار می‌سازند و در جریان یادگیری نیز بهتر عمل می‌کنند اما نکته مهم این است که این آزادی باید در چهارچوب عقل و خرد باشد به عبارت دیگر با راهنمایی عقل، عواطف و امیال کودکان کنترل شود. در این زمینه دین نقش مهمی در هدایت عقل و تحکیم مبانی عقلی دارد.
۱۱٫ نکته دیگری که در تعلیم و تربیت مهم است این است که اهداف تربیتی کاملاً واضح و مشخص شود و با تمایلات اشتباه نشود. در مدارس جدید در بعضی از مواقع پیروی از تمایل را با پیروی از اهداف اشتباه می‌گیرند و بچه‌ها در هر کاری آزادند همانطور که در قدیم تمایلات درونی دانش‌آموزان نادیده گرفته می‌شد و به علایق دانش‌آموزان اهمیتی داده نمی‌شد. در تعلیم و تربیت صحیح آنچه مهم است این است که باید در چهارچوب اندیشه به علایق کودکان توجه کرد و این تمایلات را هدایت نمود تا تحت کنترل عقل به نتیجه و هدف واقعی برسند.
۱٫ پرستش خدا
پرستش خدا بمعنی قدم نهادن در مسیر توحید است. مسیری که در تمام مراحل رشد فرد و جمع را تضمین می‌کند. مسیری که در آن بدیها طرد و ارزشهای والای انسانی تأیید می‌شود و عدالت خواهی و ایثار به تحقق می‌پیوندد. انسانی که خدا را می‌پرستد، اعمالش خلاف سعادت خود و جامعه می‌شود.
۲٫ تعلیم حکمت
کلمة حکمت بمعنی سخن منطقی است. آموزش سخنان منطقی از نظر تربیتی بسیار مهم است. برخی از اندیشمندان تعلیم و تربیت را عبارت از پرورش قدرت قضاوت درست و یا استدلال منطقی می‌دانند. مربیان به فرد کمک می‌کنند تا آنچه را منطقی است برگزینند و غیرمنطق را رد کنند. در حقیقت تعلیم و تربیت از نظر اسلام کسب معلومات تازه نیست بلکه این تنها جزئی از تعلیم و تربیت است و آنچه مهم است بالا بردن قدرت تمییز حق و باطل و یا قضاوت صحیح در بین افراد جامعه است و لازمة رشد قضاوت صحیح بالا بردن قدرت نقد سازنده در افراد می‌باشد.
۳٫ پرورش روح عدالتخواهی
عدالت از ارکان اساسی جامعه اسلامی است و باعث سلامت آن، در جامعه‌ای که عدالت حاکم است هرکس به کار و کوشش بیشتری دل می‌بندد و اساس مالکیت در آن محترم شمرده می‌شود. و تمام اینها باعث رشد و ترقی جامعه است.
برای آموزش عدالت به دانش‌آموزان علاوه بر اینکه مربی باید خود عادل باشد، می‌توان آنها را به تمرینهای خاصی واداشت تا عملاً مفهوم عدالت را درک کنند.
۴٫ تکامل انسان
انسان ماهّیتاً با دیگر موجودات متفاوت است. جنبه‌های معنوی انسان بسیار متمایز و والاست انسان بذات خود نه گناهکار است و نه نیکوکار بلکه مستعد کسب فضایل و رذایل است و این دیدگاه انسان را ملزم می‌کند که به تکامل معنوی بیندیشد و در آن قدم بگذارد.
۵٫ استقلال و مسئولیت فرد
از ویژگیهای نظام تربیتی اسلام مستقل بار آوردن فرد است و اینکه انسان مسئول اعمال خویش است. «هرکس ذره‌ای کار نیکو انجام دهد پاداش می‌بیند و هرکس ذره‌ای عمل زشت انجام دهد مجازات می‌شود» رشد و فساد جامعه بدست خود انسانها است.
اسلام رفتار انسان را متغیر می‌داند و افراد را مسئول اعمال خویش می‌داند و تغییرات اجتماعی را نیز نتیجه تغییر رفتار افراد می‌داند.
۶٫ پرورش نیروی تفکر
در اسلام هیچ عبادتی مانند تفکر با ارزش نیست و هیچ علمی نیز به پای تفکّر نمی‌رسد.
۷٫ پرورش روح اجتماعی و شخصیت اخلاقی، برادری، همکاری و دوستی با دیگران.
۸٫ احترام به انسانها و ایمان به صلاحیت مردم از دیگر ویژگیهای نظام تربیتی اسلام است.
«گرامیترین شما نزد خدا باتقوی‌ترین شماست.» ملاک احترام به انسانها جنس، نژاد، ملیت و دیگر چیزها نمی‌باشد بلکه ملاک تقوی و فضیلت‌های اخلاقی انسانهاست.
اسلام به مردم احترام می‌گذارد و نظر آنها را در امور مهم می‌داند. در قرآن بارها به شور و مشورت اشاره شده است و به پیامبر دستور داده شده که در امور با مردم مشورت کن.

تعليم و تربيت، جايگاه و عملكرد آن
تعليم و تربيت پيش از آنكه متكفل آبادانى جهان باشد، خانه دل و كاشانه نگاه آدمى را ويران مى سازد و ديگر بار بر خرابه هاى آن بنايى نو برمى كشد. بنايى كه ساختار آن با معمارى پيشين متفاوت است. از اين رو نمى توان جايگاه آن را در راستاى ديگر سازمانهاى اجتماعى، مدنى و حتى سياسى قرار داد. زيرا اينها خود تحت تاثير نظام تعليم و تربيت دگرگون مى شوند.
جا دارد كه سؤال شود كه چگونه طى سيصد، چهارصد سال اخير اين همه جهان و ملتهاى ساكن بر پهنه آن دگرگون شده اند؟ چرا ديگر بويى از تاريخ گذشته، فرهنگ گذشته و انسان گذشته به مشام نمى رسد؟ چه چيز باعث اين همه تغيير در رفتار آدمى، شهر او، خانه او، پوشاك او و بالاخره خورد و خوراك او شده است؟ همه آنچه كه ذكر آن رفت تابعى از رفتار و خواست انسانند و انسان خود تنها در كارگاه تعليم و تربيت شكل مى گيرد.
بويژه كه تربيت دوران خردسالى، بتدريج قلب و ذهن كودكان را به شكل دلخواه مربيان و معلمان درمى آورد و از آن پس هيچ كس را ياراى رهايى از آموخته هاى پيشين كه چونان نقشى بر پهنه سنگ حك شده اند نيست.
تربيت يافتگان نظامهاى آموزش و پرورش خود بازتابى از همه دريافتهاى رسمى و غيررسمى كارگزاران آن نظام اند، خواه اين دريافتها به وسيله مربيان و معلمان آموزش داده شود و خواه در كتابها مضبوط باشد. از اين رو براى دگرگون ساختن يك ملت هيچ راهى سريعتر، ساده تر و هموارتر از دگرگون ساختن نظام تعليمى و تربيتى آن ملت نيست. و به اين ترتيب نسلها شكل مى گيرند و بسان مربيان خود و متاثر از تعليماتشان به عالم و آدم مى نگرند. بر پهنه شهرها جارى مى شوند و جهان خاكى را مطابق آرمانها، الگوها و دريافتهاى پذيرفته شده شان دگرگون مى سازند. به همين دليل است كه عرض كرده ام جايگاه تعليم و تربيت بس رفيعتر از جايگاه همه مناسبات و معاملات مدنى و فرهنگى به حساب مى آيد. متغيرى كه آرام آرام همه امور را تابع خود مى سازد. از همين رو همواره نظام اجتماعى، نظام اقتصادى، شهرسازى، معمارى، نظام سياسى و ديگر مناسبات جمعى اقوام تابع نظام تعليمى و تربيتى ويژه اى است كه در ميان قومى پذيرفته شده است.
هيهات، اگر بدون تبيين اهداف غايى امر تعليم و تربيت به صورت منتشر اقدام به تعليم آدمى شود و يا اينكه يك نظام فرهنگى و تربيتى نادانسته مجموعه اى از اهداف متناقض را بر نظام تعليمى و تربيتى ملتى تحميل نمايد; نتيجه و محصول كار جز خلق گروههايى از مردان و زنان سرگشته، بى هدف و منفعل در برابر حوادث و وقايع زندگى نخواهد بود. مردمانى كه زيست منفعل و حيات بى سرانجام آنها را در دره پوچى وى ترديد بعد از روشن شدن اهداف تربيت انسان بر مبناى دريافتهاى كلى و معنى زندگى تبيين شده به وسيله بزرگان اهل نظر و برنامه ريزى صحيح امكان لازم براى تحقق آن اهداف فراهم مى آورد و شكى در اين نيست كه برنامه ريز و طراح نيز خود نيازمند باورى قلبى درباره آن تفكر و نظام نظرى است و به عبارتى مى بايست خود تربيت شده اى باشد كه با همه وقوف و آگاهى براى تحقق اهداف و آرمان مكتب تربيتى اقدام به برنامه ريزى كند تا از اين مجرا، دسترسى به آن اهداف سهلتر و سريعتر صورت گيرد.
پر واضح است كه يك برنامه ريز در برنامه ريزى، همواره، حفظ اصول اعتقادى مكتب و نظام ارزشى، فرهنگى را سرلوحه كار خويش قرار مى دهد. ضمن آنكه پيش بينى لازم براى دفع جريانهاى اخلالگر مزاحم و يا عامل انحراف را به عمل مى آورد.
بايد پرسيد: آيا برنامه ريزى براى اهداف تعليمى و تربيتى در كشور ما از صدر مشروطيت بر مبناى درستى استوار بوده يا خير؟
بيش از يكصد سال از عمر تحول بزرگ فرهنگى صدر مشروطيت مى گذرد. در واقع اين مقطع تاريخى را نقطه عطف بزرگى در حيات فرهنگى و مدنى ايران اسلامى به حساب آورد. زمانى كه فرهنگ و تمدن مغرب زمين، در بستر مناسب و فراهم خود دويستمين سالگرد خود را پشت سر مى نهاد امكان تلاقى و نزديكى غرب و ايران فراهم شد.
انسان غربى، در ميان همه مناسبات مدنى خود، الگويى از نظام اخلاقى و اعتقادى پيروان مكتب اومانيسم (اصالت انسان) را جلوه گر مى ساخت و با رويگردانى از همه وجوه نظام اعتقادى و باورهاى مذهبى مسيحيت همه صحنه ها را درمى نورديد.
اين آشنايى بسرعت جمعى از ايرانيان را مشتاق ديدار از غرب كرد. بى آنكه هيچ شناختى از اصول، مرام و باورهاى آن سامان داشته باشد.
آنها تنها دستاوردهاى مادى تمدن غرب و پاره اى از اخلاقيات آن را ديده و واله و شيدا شده بودند، چنانكه، گردانندگان نظام سياسى وقت نيز، بى آنكه كمترين شناختى از غرب و ماهيت آن داشته باشند درباره امرى تصميم گرفتند كه به هيچ وجه صلاحيت لازم را درباره اش نداشتند. زيرا، چنانكه ذكر آن رفت، همواره، نظام اجتماعى سياسى تابعى از نظام تعليمى و تربيتى و به تبع آن نظام فكرى و نظرى است. اما اين بار قاعده عكس شده بود. پيش از آنكه «نظام نظرى و يا مردان اهل نظر» درباره تربيت انسان و نظام اجتماعى و مدنى موردنيازش اعلام راى كنند، سردمداران دستگاه اجرايى تصميم خويش را گرفته بودند. از اين رو مى بينيم كه نابخردانه سطح ارزش نظام اجرايى و مادى فراتر از سطح نظام فرهنگى و اعتقادى قرار گرفت. نتيجه اين امر معلوم بود:
«در پى اين غفلت، بنا به انفعالى كه در برابر فرهنگ و مدنيت غرب به آنها دست داده بود شاگردان برگزيده نظام سياسى وقت براى فراگرفتن علوم به فرنگ رفتند و با خود نظام تعليم و تربيتى مدون غربى را وارد ساختند. نظامى كه پيشاپيش اهداف و مقاصدش در دستگاه فكرى علماء مغرب زمين تعريف شده بود.»
روشن بود كه از ميان اين نظام «انسان دينى » بيرون نمى آمد. چرا كه آن نظام را هيچ نسبتى با دين نبود بلكه در ذات خود ناقض دين به شمار مى آمد. غرب اساس نظر خود را بر امانيسم استوار ساخته بود تا خود را ازلاص كند. اما سردمداران نظام سياسى و اجتماعى ايران بر آن بودند كه با مسلمان كردن اين ديو زين بر گرده آن نهاده و سوارى گيرند.
بايد دانست كه بسط تاريخى باورها و اخلاق غربى در ميان جامعه مسلمان ايرانى، از همين جا نشات مى گرفت. البته سهل انگارى علماى دينى و غفلت آنان را در اين ميان نبايد ناديده انگاشت. اين امر در سير تكوينى خود، همه حوزه هاى مدنى و فرهنگى را درنورديد تا جايى كه موفق شد باقيمانده علوم دينى و درسهاى اخلاق مذهبى را در خود مستحيل ساخته و جزيى از خود كند.
بدينگونه بود كه ميراث دار انسانهايى شديم كه بسان غربيان به عالم مى نگريستند. بسان آنان امور معيشتى و مدنى خود را سامان مى دادند و چونان موجودى دوزيست پاره اى از اعمال و تكاليف مذهبى را هم به اميد رسيدن به رستگارى به جا مى آوردند.
اين عوامل باعث شد كه آنان هيچ گاه نتوانند معضلات فرهنگى و مدنى خود را حل كنند.
اين روند تا دهه هاى پنجاه و شصت خورشيدى ادامه يافت اگرچه هر از چندى در ميان آثار قلمى خود را سرزنش كرديم كه چرا صاحب خرد غربى نيستيم و يا چرا صاحب مردان و زنان اهل ديانت نشديم و يا چرا در امور مدنى و معيشتى چنان تاب غرب شده ايم كه از هويت حقيقى پيشينيان دور افتاده ايم؟
طى همين دوران، نويسندگان و منتقدان بسيارى ، به مطالعه اوضاع و احوال حيات فرهنگى ملتهاى مسلمان و از جمله ايرانيان پرداختند و با ديدى نقدگونه وضعيت انفعالى عارض شده بر حيات اخلاقى و مادى د و حتى نسخه هايى را نيز براى اصلاح اوضاع و بهبود اندام بيمارى كه مرض، بسيارى از نسوج او را در خود گرفته بود عرضه داشتند.
نويسندگانى چون جلال آل احمد در «غرب زدگى » و دكتر على شريعتى در آثار خود، رگه هايى از واماندگى فرهنگى را آشكار ساختند و حتى توصيه هايى براى خروج از اين وضعيت عرضه داشتند اما، هر يك از آنان، وجهى از مدنيت حاكم غربى و يا وجوهى از بافت فرهنگى آن را مورد مؤاخذه و بازپرسى قرار دادند و با ادغام مجموعه اى از دريافتها و راه حلها (كه بسيارى از آن طرق خود برگرفته از نظام مدنى و فرهنگى مغرب زمين نيز بودند)، طريقى را براى خروج از آشفتگى مدنى و فرهنگى ملت خود اعلام داشتند غافل از آنكه، خانه از پاى بست ويران بود و اصلاح پاره اى از امور مدنى (مانند ماشين زدگى مورد بحث جلال آل احمد) نمى توانست ملتى را كه در سه وجه «عقيدتى، فرهنگى و مدنى » دچار بيمارى شده بود و همه ساختار نظرى و اخلاقى و عملى حيات خود را از نظام غربى اخذ مى كرد روى به صلاح آورد.
انقلاب اسلامى نيز با همه عظمتش نمى توانست پيش از تحقق «انقلاب فرهنگى » و در انداختن طرحى نو در نظام تعليم و تربيت، موفق به نجات مسلمين از بند واماندگى و انفعال فرهنگى شود. اين انقلاب فرهنگى نيز چنانكه پيش از اين در مقالات مختلف اعلام داشته ام. نيازمند مطالعه فرهنگى جامع بود.
به اختصار عرض خواهم كرد كه: انقلاب فرهنگى چيست و اگر رخ دهد چه تغييراتى در امور حاصل مى شود؟
انقلاب فرهنگى، همه امور فرهنگى، مدنى مبتلا به يك ملت را تحت تاثير خود دچار دگرگونى بنيادين مى كند و اساس تعاريف را در هم مى ريزد. و از آنجا كه اين مباحث ويژه انسان، همواره از پرسش درباره انسان آغاز مى شود و از خلقتش، فلسفه بودنش و غايتى كه انتظار او را مى كشد و نوع نسبتى كه با طبيعت پيرامونش برقرار مى كند. همه چيز واسپس اين تعريف، جايگاه و نقش خويش را پيدا مى كند. تنها كافى است كه انسان را داراى «شانى » اين جهانى و مادى بدانيد، تا بتوانيد مناسب با شانش درباره نحوه بودن او در زمين و زندگيش تعريف عرضه كنيد و برايش موازين ارزشى وضع كنيد. برعكس اگر به او شان «الهى » بدهيد و حياتش را در عرصه زمين موقتى و كوتاه اعلام كنيد از آن پس همه مناسبات او در صحنه هاى اجتماعى، اقتصادى، تربيتى، سياسى و … رنگ ديگرى به خود مى گيرد.
پر واضح است كه همه نظامنامه هاى اخلاقى و بايد و نبايدها نيز از لابلاى همين تعاريف خارج مى شوند. چه، واضعان آن نظامهاى اخلاقى و ارزشى، مبتنى بر نوع شناخت و تعريفى كه از آدم، مبدا و غايت او عرضه داشته اند قائل به مجموعه اى از دستورالعملها شدند تا نحوه بودن و زيستن او را معلوم سازند.
با اين مقدمه مى توان اعلام داشت كه انقلاب فرهنگى، انقلاب در همه تعريفها، انقلاب در همه ديدگاهها، انقلاب در نحوه بودن و زيستن، انقلاب در نحوه سكنى گزيدن، انقلاب در نحوه تعليم دادن و تعليم گرفتن، انقلاب در نوع شناسايى پديده ها و بالاخره، انقلاب در تعريف آدم بود و تنها واسپس اينهمه هست كه فرهنگى نوين پاى مى گيرد و پايه هاى تمدنى ديگرگون استوار مى شود. مدنيتى مبتنى بر فرهنگ جديد.
عدم تحقق آن، بمنزله رجعت به وضع پيشين، تعاريف پيشين و نحوه بودن پيشين است. به واقع اين غفلت در درون خود نفى انقلاب را داراست. چه انقلاب تنها در اين امر خطير تماميت معنى خويش را بازمى يابد. حضرت امام خمينى (ره) مكررا اعلام مى داشتند: «فرهنگ استعمارى بايد جاى خود را به فرهنگ اسلامى بدهد» مفهوم انقلاب فرهنگى در اين كلام ايشان كاملا پيداست.
گاه تصور مى شود كه دگرگونى صورتها به منزله انقلاب فرهنگى است. غافل از اينكه دگرگونى در باطن امور و تعاريف خود عامل تغيير صورتها مى شود.
مشهور است كه در انقلاب كبير فرانسه، اصحاب دائرة المعارف (نخبگان علمى و فرهنگى اروپا) اثرى را خلق كردند و مبتنى بر اصول «امانيسم » در آن پايه هاى همه چيز را معلوم ساختند و حتى از گفتگو درباره روژ لب خانمها نيز كوتاهى نكردند.
دائرة المعارف بزرگ انقلاب فرانسه، نظامنامه اى بود كه وضع ملت مغرب زمين را بر اساس مذهب اومانيسم درباره همه امور عالم و آدم معلوم مى كرد.
اساس فرهنگ و تمدن غربى نيز بر شالوده هاى اين دائرة المعارف و آراء و علماى علوم نظريشان استوار شد.
تذكر اين نكته ضرورى است كه مراد از دائرة المعارف، اطلاعات عمومى رايج نيست. چه اولين بحث اين مجموعه كه به اسم دائرة المعارف عرضه مى شوند «اصول نظرى نويسندگان » است. بنابراين انقلاب فرهنگى، نه تنها تعاريف و مبانى نظرى بلكه شيوه و روشهاى دستيابى به پاسخها و شناسايى منابع نظرى براى مطالعه امور و حتى نوع طبقه بندى را هم دگرگون مى كند. از همين رو بلافاصله نظام مدرسى و تعليم و تربيتى را تحت تاثير قرار مى دهد. چه بسا كه واسپس مطالعات قوى و پذيرفته شده و مرسوم دانسته شود كه علوم رايج نيازمند نقد و بررسى و حتى طرد و نفى اند.
براى مثال بايد پرسيد:
– علومى چون روان شناسى، جامعه شناسى و… مبتنى بر كدام تعريف از انسان بنا نهاده شده اند؟
– بر اساس كدام اصول طبقه بندى شده اند؟
– چه تعريفى از علم، عقل، حكمت و… عرضه مى دارند؟
– چه روشى را برا شناسايى پديده ها و حتى انسان پيشنهاد مى كنند؟
– آيا مباحثى از اين دست كاملا مورد تاييد اصول و منابع نظرى دينى هستند؟
– و آيا اگر از طريق دين به مطالعه مى پرداختيم به همين تعاريف، شيوه ها و ديدگاهها مى رسيديم؟
سؤالاتى از اين دست در ابتداى حركت قطعا براى يك انقلاب فرهنگى مطرح اند و نيازمند پاسخ.
عدم دستيابى به پاسخهايى روشن، مجموعه اى از تناقضات را بر ذهن و زبان عارض مى كند. تناقضاتى كه به يك بحران مى انجامد. چرا كه همواره «فقدان تكيه گاهى محكم براى پاسخگويى به سؤالات اساسى » عامل بحران در امور فرهنگى و مدنى است و متاسفانه اين تناقضات در همين محدوده نمى ماند و دير يا زود جامعه انسانى را دچار بحران دهشتناك فرهنگى و اخلاقى مى كند. پاى بندى انسان بر مجموعه اى از اصول اخلاقى و ارزشى، نيازمند اعتقاد راسخى است كه او بايد درباره اصول داشته باشد. به عبارت ديگر: «اعتقاد راسخ است كه آدمى را به اصول اخلاقى و نظامنامه فرهنگى پايبند مى كند.» از اينروست كه نمى توان از انسانى كه در اصول اعتقادى دچار تزلزل، شك و ارتياب است انتظار پايبندى به اصول اخلاقى مبتنى بر اعتقادات را داشت. چه اودات، خود را از دست تقيدات اخلاقى، سنتها و فرهنگ برهاند.
تاكيد فراوان بر تحقيقى بودن اصول اعتقادى نيز ناشى از همين امر است.
بايد گفت مردان صاحب نظر و استواركنندگان پايه هاى نظرى اگرچه بى صدا، آرام و نامحسوس عمل مى كنند اما بهترين نقش را در دگرگونى جوامع عهده دارند. آنها بظاهر اهل عمل نيستند اما، همه مردان اهل عمل توان و نيرومندى خود را از آنان اخذ مى كنند و جوامعى كه خود را بى نياز از مردان اهل نظر بدانند سقوط و انحطاطشان حتمى است.
حال كه ارتباط ميان اعتقاد و اخلاق و فكر و فرهنگ معلوم شد بايد دانست كه همه اعمال متكى به اخلاق و ضمانت اخلاقى اند.
در واقع نظام فرهنگى و ارزشى، چونان معيار و خطكشى حد و مرز اعمال را معلوم مى سازند. نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معاملات اقتصادى و مالى را معلوم مى سازد و مجرى امور مالى عمل خود را بر آن اساس استوار مى كند و پا از محدوده پذيرفته شده خارج نمى كند.
نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معمارى و شهرسازى را معلوم مى سازد تا شهر و معمارى حافظ فرهنگ شود و انسانى خو گرفته و مانوس با همان فرهنگ بار آورد. مجرى امور شهرى و شهرسازى هم همه عمل خود را بر اساس آن نظام استوار مى كند و حدودش را پاس مى دارد.
نظام فرهنگى و ارزشى بايد و نبايدهاى پوشش را معلوم مى سازد و طراح و مجرى امر پوشش عمل خود را بر آن استوار مى كند تا جامعه در هر صورتش از نظام فرهنگى و ارزشى عدول نكند.
در واقع هر يك از اين امور آنگاه كه از نظامنامه واحد فرهنگى پيروى كنند خود مجسمه ارزشها الگوى فرهنگ و اخلاق پذيرفته شده و مورد تاييد اصول اعتقادى مى شوند و اين موضوع درباره همه امورات مربوط به انسان صادق است.
در اين ميان نظام تعليم و تربيت، وظيفه تبيين و آموزش اصول اعتقادى، نشر و تثبيت نظام فرهنگى و بالاخره سامان دادن به نظام عملى نونهالان را كه مردان و زنان آينده اند عهده دار مى شود.
حال اگر نظام تعليم و تربيت، در اصول اعتقادى از چند منبع نظرى تغذيه كند، مثلا در پاره اى از دروس اصول دينى را پذيرا شود و در پاره اى دروس اصول اعتقادى امانيسم غربى و بطور كلى در نظام فرهنگى به مقتضاى حال و مقال، نظام فرهنگى دينى و غربى را در هم آميزد و بالاخره به همين سياق امور عملى را سامان دهد، نتيجه معلوم است: «نشر بحران در ميان جامعه »
حال مى توان به اين پرسش جواب داد:
علت وجود بحران فرهنگى و مدنى در جامعه مسلمان ايرانى چيست؟
پاسخ روشن است. ما همواره متوجه امور مصداقى، عينى و خارجى مى شويم ولى از امور اصلى غافل مى مانيم. بحران در مسائل فكرى، نظرى ما را در مباحث فرهنگى و عملى دچار بحران مى كند.
ما تمايل شديدى به دوزيستى پيدا كرده ايم و در هر كجا به هواى دلمان سازى كوك مى كنيم و اين مساله اى است كه بايد در جايى بدان پرداخت و از شر بحران خلاص شد. وگرنه، بحران در عمل (كه در آخرين مرحله بروز مى كند و حكايت از مزمن بودن بيمارى دارد) جامعه را دچار تشتت، انحراف، سوء اخلاق، ابتذال، پوچى، بى سرانجامى و بالاخره روى كردن به فرهنگ و اخلاق بيگانه مى نمايد.

نقش و تاثير « عمل » در عرصه هاي تعليم و تربيت
شرحي بر تمثيل « داعي فاقد عمل » و « تيرانداز فاقد كمان »
« گويايي » و « زيبايي » دو مشخصه بارز در كلام و سخن به شمار مي روند و هرچه بيشتر در عبارات و جملات ظهور و حضور پيدا كنند بهتر مي توانند متكلم و گوينده را در انتقال مقصود خود و محتواي كلام خويش موفق گردانند.
وقتي مشخصه « گويايي » به تجلي درآيد هر كلام و سخني را « گويا » مي يابيم و تهي از هرگونه ابهام و پوشيدگي و پيچ و خمهاي ايجادكننده مانع براي دريافت مقصود كلام و محتواي گفتار. و آن گاه كه مشخصه « زيبايي » به ظهور و عينيت درآيد هركلام و سخن را « زيبا » مي نگريم و در آن مجموعه اي از عبارات و جمله پردازي هايي را مشاهده مي كنيم كه هم از واژه هاي زيبا تشكيل شده اند و هم از تعابير غني و هم از آرايه هاي ادبي كه دل و ديده را مي نوازند و روح را به جنبش و اهتزاز درمي آورند و لذتي كه در وصف نمي آيد بر جان و روان مي نشانند.
« تمثيل » از شيوه هاي ادبي مهم در « نظم » و « نثر » و « كلام » است كه هم مشخصه « گويايي » را در كلام و سخن نظم و شعر و نثر و نگارش متجلي مي نمايد و هم مشخصه « زيبايي » را در اين سه شيوه متداول در فرهنگ و ادب به ظهور درمي آورد.
در ميراث بزرگ فرهنگ و معارف اسلامي نمونه هاي فراوان از تمثيل هايي را مي يابيم كه تفكر ديني و تعاليم و آموزه هاي اسلامي را به صورتي « گويا » و « زيبا » به نشر و ترويج درمي آورند و مخاطب را در دست يابي به معرفت و بينش و آگاهي در موضوعات مطرح شده در متن فرهنگ و معارف اسلامي موفق مي دارند و به اقناع همراه با لذت هاي معنوي ناشي از نقش آفريني موثر و تحول زاي دو مشخصه گويايي و زيبايي نائل مي گردانند.
كلام ذيل از حضرت امام جعفر صادق (ع ) نمونه اي است از آموزه هايي كه در متون روايي اسلام با شيوه تمثيل در صدد انتقال مفاهيم ژرف و تعاليم عميقي است كه خاستگاه اصلي آنها فرهنگ جامع و رهايي بخش اسلامي مي باشد.
امام (ع ) در كلامي غني و پربار چنين مي فرمايد :
« الداعي بلاعمل كالرامي بلا وتر »
« دعوت كننده اندرزگويي كه خود اهل عمل نيست همانند تيراندازي است كه كمان ندارد. »
در اين تمثيل « داعي » ـ دعوت كننده با موعظه و اندرز ـ همچون « تيرانداز » است و هر دو در تلاش براي رسيدن به « هدف » مي باشند. هدف داعي نشاندن تير كلام و سخن موثر و متحول بر فكر و جان و روح مخاطب و ارشاد و هدايت است و هدف تيرانداز نشانه روي و دقت كافي و لازم به منظور به خطا نرفتن تير و فروآمدن درست و دقيق آن .
و نيز در اين تمثيل « فقدان عمل داعي » همانند « فقدان كمان تيرانداز » است و اين هر دو هر تلاشي براي نيل به هدف و رسيدن به مقصد دارند عبث و بيهوده است .
همچنان كه « تيرانداز بدون كمان » قادر به نشاندن « تير » به « هدف » نمي باشد « داعي بدون عمل » نيز هرگز توانا در نشاندن تير كلام و سخن آميخته به موعظه و اندرز در فكر و دل مخاطب نخواهد بود.

به جامعه خود بنگريم و در مواجهات و آمد وشدها و گفت و گوها و تعامل ها نظر بدوزيم .
آيا مشاهده كرده ايم « دعوت فاقد عمل » كه به طور طبيعي « متجلي در حرف و شعار » مي باشد در مخاطبين اثر بگذارد و تحول ايجاد نمايد آيا « داعي » كه خود « عامل » نيست قادر است با اندرزهاي گوناگون و مواعظ مكرر هر انسان غيرمتعهد و بي تفاوت نسبت به ارزش ها و هنجارهاي پاك و والا را به خود آورد

با توجه به واقعيت انكارناپذير « تاثير عمل » در « دعوت واندرز » بايد دقت كافي و مراقبت وافي مبذول داريم تا تلاش ها و فعاليت ها در مسير تبليغ فرهنگ و تفكر ديني و تعاليم و معارف جامع اسلامي در همه ابعاد و موضوعات در « حرف » و « سخن » و « شعار » محدود و محصور نشود و به گونه اي نباشد كه مخاطبان اثري از عمل و رفتار دقيق و جامع الهي و اسلامي در داعيان و تبليغ گران مشاهده ننمايند. اين دقت ها و مراقبت ها بايد در موارد و موضوعات ذيل متجلي گردد تا دعوت ها و تبليغات به هدف و مقصد نزديك شوند :

امر به معروف ها و نهي از منكرها در سطوح مختلف اجتماعي و در تمام محيط ها و اماكن و كانون ها و توسط افراد گوناگون .

مواعظ و پندها و نصايح كه همواره و در حالات و شرايط مختلف و در محيط هاي كار و تلاش و محافل دوستانه و آمد وشدهاي خانواده ها و مواجهات و معاشرت هاي اجتماعي صورت مي پذيرد.

انتقادهاي مفيد و صحيح و سازنده كه بايد انتقادكننده قبل از آن كه برخي از صفات و حالات يا سلوك و رفتار و يا كنش و عملكردهاي ديگران در مسائل مختلف و در عرصه هاي گوناگون تلاش و فعاليت و مديريت را متذكر مي شود و خواهان رفع آنها مي گردد خود به همان معايب و كاستي ها در صفات و حركات و فعاليت هاي خويش توجه و نظر كرده و به رفع آنها اقدام نموده باشد.

تعليم ها و آموزش هايي كه در « خودسازي هاي اخلاقي » به كار مي رود و مخاطبان بايد به آنها پايبند گردند و فعل و رفتار خويش را بر مبناي صحيح و منتج از ضوابط و دستورالعمل هاي اخلاقي باروركننده شخصيت هاي سالم و پاك تنظيم نمايند.

مراقبت ها و فعاليت هايي كه براي تحقق « پرورش هاي تربيتي پويا و بالنده » صورت مي گيرد و در كانون هاي خانواده و توسط « والدين » به منصه ظهور مي رسد و در محيط هاي تربيتي به وسيله « مربيان » به عينيت درمي آيد و در صورتي كه همراه با « عمل » باشد در كودكان و نوجوانان و جوانان تاثير سريع و عميق برجاي مي نهد.

« تبليغ » با تمام ارزش و اهميت و آثار شگرف و همه جانبه آن در گستره جامعه و براي ايجاد تحول و دگرگوني در افراد و متمايل كردن آنها به فرهنگ جامع و رهايي بخش اسلامي در سطوح مختلف و در ابعاد فردي گروهي و سازماني و به ويژه در سطح كلان و توسط مراكز بزرگ علمي و پژوهشي وابسته به حوزه هاي علميه و سازمان هاي وسيع و وابسته به دولت اسلامي و نيز در عرصه هاي « فرهنگ وهنر » و توسط « هنرمندان » و در رشته هاي هنري گوناگون و همچنين در سطح رسانه

هاي گروهي به ويژه « مطبوعات » و صاحبان قلم و نگارش و اهل تحقيق و پژوهش و هر نويسنده و شاعر كه بايد گفته ها و نوشته ها قبل از آن كه در فيلم ها به تصوير درآيند و در نقاشي ها و خطاطي ها ترسيم شوند و در داستان ها و نمايشنامه ها و درصفحات روزنامه ها و نشريات و كتاب ها ثبت و نشر يابند در صفات و خصال و رفتار و عملكردهاي اين تلاشگران عرصه هاي فرهنگ و هنر متجلي گردند تا در مخاطبان تاثير و تحول بنيادين ايجاد كنند و در اين صورت است كه « داعيان و دعوت گران عامل » هر كدام « تيراندازان ماهر و توانمند » خواهند بود كه با « كمان هاي عمل » « تيرهاي تفكر و تحول زا و هدايت آفرين » را در سرزمين افكار و قلوب و جان ها و روان ها فرود مي آورند و به هدف مي نشانند.

 

در لسان تمثيل « داعي » همچون « تيرانداز » است و اين هر دو در تلاش براي رسيدن به « هدف » مي باشند. هدف داعي نشاندن تير كلام و سخن موثر و متحول بر فكر و روح مخاطب و ارشاد و هدايت است و هدف تيرانداز نشانه روي و دقت كافي و لازم به منظور به خطا نرفتن تير و فرود آمدن درست و دقيق آن . « فقدان عمل داعي » همانند « فقدان كمان تيرانداز » است و اين هر دو هر تلاشي براي نيل به هدف و رسيدن به مقصد دارند عبث و بيهوده است
« تمثيل » از شيوه هاي ادبي مهم در « نظم » و « نثر » و « كلام » است كه هم مشخصه « گويايي » را در كلام و سخن نظم و شعر و نثر و نگارش متجلي مي نمايد و هم مشخصه « زيبايي » را در اين سه شيوه متداول در فرهنگ و ادب به ظهور در مي آورد

« تبليغ » با تمام اهميت و آثار همه جانبه آن در گستره جامعه تعليم و آموزش هاي مبتني بر « خودسازي هاي اخلاقي » تلاش براي تحقق « پرورش هاي تربيتي پويا و بالنده » و فعاليت هاي تلاشگران عرصه هاي فرهنگ و هنرو مطبوعات فقط با خروج از « حرف و شعار » و پيوند با « عمل و رفتار » تاثير مي نهد و تحول ايجاد مي كند

مسائل بنيادين تعليم و تربيت
بدون ترديد ميان آنچه حقيقت تعليم و تربيت اسلامي است و آنچه در جامعه ما تحت عنوان تعليم و تربيت اسلامي مطرح مي شود تفاوت بسيار است. هرچند بررسي وضعيت كنوني تعليم و تربيت در جامعه ما نيازمند پژوهش هاي علمي بسياري است و بيان نكات و نتايج آن در اين مقاله كوتاه امكان پذير نيست با اين وجود در حد امكان نكاتي مهم و قابل توجه در حول سه محور نظام تعليم و تربيت، معلمان و اساتيد و در نهايت دانش آموزان و دانشجويان ذكر مي شود:

نظام تعليم و تربيت: متاسفانه تا به امروز متوليان تعليم و تربيت درصدد تدوين نظام جامع تربيتي برنيامده اند و آنچه امروز بنام نظام تعليم و تربيت در جامعه ما وجود دارد معجوني از مكاتب و نظام هاي تربيتي مختلف است. بازسازي نظام فعلي تعليم و تربيت در گرو بومي سازي آن و هماهنگ كردن آن با فرهنگ اصيل ايراني اسلامي است. براي تحقق اين هدف توجه به نكات ذيل ضروري به نظر مي رسد:
۱- نگاه جهان وطني به تعليم و تربيت: امروزه هنگامي كه سخن از دهكده جهاني به ميان مي آيد بدين معناست كه تمام معادلات و برنامه ريزي ها در قلمروهاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و… بايد نه تنها در سطح ملي بلكه در نگاهي فراملي انجام شود. در عرصه برنامه ريزي آموزشي، متوليان امور بايد به گونه اي برنامه ريزي كنند كه اهداف خود را نه در سطح منطقه اي و كشوري بلكه در سطح جهاني تحقق بخشند. امروزه ما با مقوله اي تحت عنوان انفجار اطلاعات مواجه هستيم. به همين دليل انسداد اطلاعات امكان پذير نبوده و همين امر نگاه جهان وطني را در عرصه تعليم و تربيت توجيه مي كند. تنها با وجود چنين نگاهي است كه مي توان شور و اشتياق مسلمانان قرون اوليه را نسبت به فراگرفتن علوم مختلف در بلاد جهان دوباره احياء كرد. ذكر يك

نكته در اينجا ضروري است و آن اين كه هنگام سخن گفتن از انفجار اطلاعات مقصود اين نيست كه افراد درصدد دريافت همه اطلاعات باشند كه اين خود امري غيرممكن و موجب تورم اطلاعات و دريافت اطلاعات بدون طبقه بندي مي شود. بلكه بدين معناست كه افراد بالقوه امكان انتخاب اطلاعات مورد نياز خود را داشته و با جهت دادن صحيح به آنها بتوانند اطلاعات خود را گزينش كنند.

 

۲- مساله محوري و سوال محوري: يكي از آفت هايي كه نظام تعليم و تربيت فعلي به آن دچار شده است نگاه نمره محوري و مدرك گرايي است. هرچند تلاش هايي در جهت حذف اين نگاه در حال صورت گرفتن است ولي همچنان ذهن بسياري از متعلمان با اين مساله درگير است. نمره محوري و مدرك گرايي موجبات كمرنگ شدن نگاه تحليلي به مسائل را فراهم آورده است. سيستم فعلي

آموزشي موجب شده است كه در بسياري از دروس دانش آموزان و دانشجويان به حفاظي ماهر تبديل شوند و مطالب را ناآگاهانه حفظ كنند. اين در حالي است كه در نظام هاي تربيتي جديد تلاش مي شود مساله محوري و نگاه تحليلي به موضوعات نهادينه شود. توانايي براي حل مساله و مقدم بر آن توانايي براي فهم مساله يكي از اولويت هاي نظام هاي تربيتي جديد است.

۳- تاكيد بر تفكر خلاق و اجتهادي: متاسفانه محتواي بسياري از كتب درسي در كشور ما به گونه اي است كه مجال هر گونه خلاقيت و نوآوري را از دانش آموزان و دانشجويان مي گيرد. مسلما با رعايت نگاه مساله محور و طرد حافظه محوري، زمينه براي ظهور تفكر خلاق و به تعبيري تفكر اجتهادي فراهم مي آيد. بدون شك هر نوآوري و ابتكاري مستلزم تفكر اجتهادي در مسائل و موضوعات است. نظام و سيستم آموزشي كشور بايد به گونه اي باشد كه دانش آموزان و دانشجويان در مواجه با انديشه ها و آراي مختلف ابتدا به فهم درست و دقيق آنها نائل شوند سپس به تجزيه، تحليل و نقد آنها بپردازند و در گام آخر كه خود مقدمه شروع جديدي است بتوانند آراء و انديشه هاي بديعي بيافرينند.

موارد فوق و بسياري از مسائل ديگر همچون نظارت دقيق بر جذب اساتيد و معلمان، استفاده از شيوه هاي نوين آموزشي، تحول در محتواي كتب آموزشي و پيوند دادن مطالب كتاب هاي درسي با مسائل جامعه ازجمله مواردي است كه در صورت تحقق آنها، مي توان آينده درخشاني را براي كشور ترسيم كرد.
معلمان و اساتيد: نقش بي بديل معلمان و اساتيد در جهت دهي حيات بشر امري بديهي و غيرقابل انكار است. حيات علمي بسياري از بزرگان علم و دانش مرهون راهنمايي اساتيد و معلماني است كه بيش از آن كه انديشه و صاحب انديشه را به افراد بشناسانند شيوه انديشه ورزي را به آنان آموخته اند، اما متاسفانه در نظام فعلي تعليم و تربيت كشورمان، اين نقش حياتي بتدريج در حال كمرنگ شدن است. براي بازيابي نقش واقعي معلمان ضروري است كه نكاتي در فرآيند تعليم و تربيت مورد لحاظ واقع شود كه ما به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم:

۱) حذف نگاه اقتدار منشانه: يكي از شيوه هاي نادرست تعليم و تربيت سنتي قرار گرفتن معلم و استاد در مقام متكلم وحده است. اين بدان معناست كه در فضاي آموزشي تنها معلم و استاد به بيان مطالب مي پردازند و طالبان علم صرفا مستمعين سخنان استاد هستند. بدون شك در چنين فضايي اگر هم فهم مطالب صورت بگيرد ديگر جايي براي نقد مطالب و ارائه نظرات و ايده هاي جديد وجود نخواهد داشت. طالبان علم همچون كاتبان وحي تنها به نگارش و ثبت گفته هاي اساتيد

خواهند پرداخت و صحت و سقم مطالب نيز به واسطه جايگاه استاد از پيش مسلم فرض خواهد شد. اين در حالي است كه نه تنها در شيوه هاي نوين آموزش بلكه در تعاليم اسلامي نيز بر تعامل كلامي و مشاركت علمي ميان تعليم دهنده و تعليم شونده تاكيد شده و نقد و رد را موجب تداوم حيات علمي دانسته اند «حيات العلم بالنقد و الرد. مسلما با حذف نگاه اقتدارمنشانه مي توان به تقويت استقلال راي دانش آموزان و دانشجويان كمك كرد.

۲) حذف سوالات كليشه اي: اهميت سوال و طرح آن جايگاهي خاص در فرآيند تعليم و تربيت دارد به ويژه اين كه اگر طرح سوال از سوي طرفين (تعليم دهنده و تعليم شونده) صورت گيرد. طرح سوال نشان از فعال بودن ذهن و فهم سوال خود نيمي از پاسخ است.

برخلاف آنچه كه بسياري مي پندارند در فرآيند تعليم و تربيت نيازي نيست كه به همه سوالات پاسخ داده شود بلكه نفس طرح سوال مهم است. هنگامي كه دانش آموز يا دانشجويي در باب مسائل و موضوعات مطرح شده ترديد نموده و سوالاتي را مطرح نمايد چنين امري خود مقدمه شروع حركت علمي خواهد بود. لكن اساتيد و معلمان بايد به اين نكته توجه كنند كه نبايد به دنبال پاسخ هاي كليشه اي به سوالات مخاطبان خود باشند زيرا ذهن مواج دانش آموز و دانشجو با پاسخ هاي كليشه اي اقناع نمي شود. از سوي ديگر در فرآيند تعليم و تربيت، اساتيد و معلمان نبايد به طرح سوالات كليشه اي بپردازند زيرا سوالات كليشه اي پاسخ هاي كليشه اي به دنبال دارد.

۳) تقويت روحيه نقادانه و نگاه انتقادآميز: در روش هاي سنتي تعليم و تربيت، طالب علم بندرت مي تواند در مقابل اظهارات و مطالب استاد نقدي وارد كند و همواره سخنان استاد فصل الحظاب تلقي مي شود، اما آنچه امروزه اساتيد ما بدان نياز دارند نهادينه كردن انديشه انتقادي در محيط هاي علمي است. اساتيد و معلمان بايد در كنار آموزش دادن يك انديشه و حتي مقدم بر آن بايد اسباب و لوازم انديشه ورزي را به مخاطبان خود بياموزند.

مسلما يكي از لوازم انديشه ورزي داشتن نگاه نقادانه به امور است. متاسفانه امروزه نه تنها در مقاطع پيش از دانشگاه بلكه حتي در محيط هاي دانشگاهي نيز كمتر شاهد نقد و نقادي منصفانه مسائل علمي هستيم. نهادينه كردن تفكر انتقادي مستلزم فرا گرفتن شيوه ها و اصول آن است كه نخست بايد توسط اساتيد و معلمان و سپس توسط دانشجويان و دانش آموزان فراگرفته شود.
دانش آموزان و دانشجويان: آنچه نسل امروز ما در كسوت دانش آموز و دانشجو بدان نياز دارد آگاهي توام با مسووليت است. طالبان علم هنگامي مي توانند براي جامعه خود مفيد واقع شوند كه فراگيري آنها توام با ايجاد حس مسووليت پذيري در آنها باشد. متاسفانه بسياري از مطالبي كه امروزه در محيط هاي علمي آموزش داده مي شود چندان ارتباطي با تحولات و مسائل جامعه خودمان ندارد و همين امر موجب شده است حس مسووليت پذيري نسبت به جامعه و مسائل آن در قشر تحصيلكرده چندان قابل توجه نباشد. امروزه قشر تحصيلكرده به دليل ساختار نامناسب آموزشي همچون تماشاگر، نظاره گر تحولات و تغييرات جامعه هستند و اين در حالي است كه بايد در نقش بازيگران اصلي وارد جامعه شوند. چنين امري مستلزم آن است كه قشر تحصيلكرده و بويژه دانشگاهي ما قدرت تحليل اطلاعات و پردازش آنها را داشته باشد تا بتواند راهكارهاي خروج جامعه از مشكلات و بحران ها را نشان دهد.

آزادی و تعلیم و تربیت
شاید در هیچ آئین و مکتبی به اندازه آئین مقدس اسلام، نتوانیم جلوه های آزادی را بیابیم. شعاراساسی اسلام در این خصوص آیه زیبای « لااکراه فی دین » است، که در انتخاب این روش یا این دین هیچگونه اجباری درکار نیست، راه رشد از ضلالت وگمراهی روشن شد.
کسانی که به طاغوت پشت کردند و به خدا ایمان آوردند به دستگیره ی محکمی چنگ زدند که پاره شدنی نیست وخدا شنوا و داناست.

از دستورات بسیار جالب که می تواند برای ما مسلمانان بسیار آموزنده و نجات دهنده باشد یکی این است که خداوند به رسول گرامی اسلام می فرماید:
وَ اِن‏‏‏ْ اَحَدٌ مِنَ المشرکین اسْتجارَکَ فَاَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ الله ثُمَّ اَبلِغْهُ مَأمَنَه
اگر کسی ازمشرکان به پناه تو آمد، ازاو استقبال کن و دستورات اسلام را برای او بازگو کن تا فهم کند. سپس او را به محل امن خود برسان.