مقدمه

در ابتدای قرن بیستم نظریههای شهرسازی به طور عمده کالبد محور بوده و ابعاد دیگر شهر همچون ابعاد اجتماعی و فرهنگی در فرایند برنامهریزی کمتر مورد توجه قرار میگرفتند. با چنین رویکردی برنامهریزان شهری نیز در عمل فعالیتهای خود را ناظر به بخش کالبدی شهرها مینمودند و تصور بر این بود که با حل مسایل کالبدی بسیاری از مشکالت شهرها نیز قابل حل خواهد بود. نتایج چند دهه تجربه اقدامات عملی شهرسازی نشان داد که در عمل شهرها با مشکالت عدیده اجتماعی و فرهنگی ) Taylor, 1999, p.11( و زیست محیطی مواجه شدند. اواخر دهه ۱۹۵۰ میالدی شیوه برنامهریزی کالبد محورکه نواحی گستردهای از شهر را تخریب، پاکسازی و مورد بازتوسعه قرار میداد، به دلیل عدم داشتن حساسیت اجتماعی، مورد انتقاد گسترده قرار گرفت. انتقاد از نظریههای کالبد محور منجر به شکل گیری نظریههای جایگزین دیگری شد که هم کارکردهای اجتماعی- اقتصادی و هم ساختارهای کالبدی را مورد توجه قرار میداد. بر این اساس، تفکر راهبردی و دیدگاه ساختاری- عملکردی و به دنبال آن از دهه ۱۹۶۰ میالدی به این سو رویکرد )Alexander, 1992, p.40( توجه به مباحث اجتماعی به تدریج در دستور کار نظام برنامهریزی شهری برخی از کشورها قرار گرفت. در نیمه دوم قرن بیستم زمینههای اولیه پرداختن به جنبههای اجتماعی در شهرسازی فراهم شد. این مقاله با هدف تبیین جایگاه مباحث اجتماعی در نظریههای شهری به ویژه در برنامهریزی ارتباطی تدوین شده است. در ابتدا با نگاهی کلی به نظریههای مطرح در حوزه برنامهریزی شهری نحوه نگرش و شیوه عمل هر یک از آنها در مورد مباحث اجتماعی به تصویر کشیده میشود. این نظریهها به عنوان زمینه و مقدمهای برای طرح نظریه برنامهریزی ارتباطی مورد توجه و بررسی قرار گرفته اند. در ادامه مفهوم کنش ارتباطی به عنوان یکی از زمینه های فکری اثرگذار در نظریه برنامهریزی ارتباطی مورد مطالعه قرار گرفته است. در نهایت کاربرد برنامهریزی ارتباطی در شهرسازی به همراه اصول و الزامات اساسی این نوع برنامهریزی از دیدگاه صاحبان نظران و همچنین نقاط ضعف و قوت آن بیان شده است.

.۱ بنیانهای نظری برنامهریزی ارتباطی۱

۱۳۹۰ زمستان و پاییز . شماره۷ آرمانشهر

برنامهریزی ارتباطی را میتوان یکی از نظریههای مطرح از دهه ۱۹۹۰ به این سو قلمداد نمود. این نظریه بر آن است تا با فاصله گرفتن از رویکردهای خردگرایانه و فردباورانه دهههای پیشین روزنهای باشد به سوی رویکردهای اجتماع محور که از فرایندهای پایین به باال با تأکید بر مقیاس محلی در برنامهریزی استفاده میشود حرکت کند. نظریه برنامهریزی ارتباطی بر پایه اندیشههای اندیشمندانی قرار داردکه ضمن انتقاد از برنامهریزی خردگرا )برنامهریزی عقالنی از باال به پایین( بر رویکرد عقالنیت ارتباطی تأکید مینمایند .)Abdi daneshpour, 2008, p.446( رویکرد برنامهریزی عقالنی– جامع طی دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از طرف اندیشمندان مکتب انتقادی فرانکفورت به ویژه یورگن هابرماس مورد انتقاد جدی قرار گرفت. یورگن هابرماس با ارائه نظریه ارتباطی تصریح کرد که اساس برنامه ریزی موثر و موفق بر شیوههای ارتباطی مبتنی است .)Eftekhari & Behzadnasab, 2001, p.14( پیش نیاز تحقق این ارتباط سازنده کنار گذاشتن عقالنیت ابزاری )که به عنوان تنها استدالل در برنامهریزی خردگرا مورد استفاده قرار میگیرد( و استفاده از دامنه وسیعتری از استداللها شامل استدالل فنی– ابزاری و استدالل اخالقی میباشد ) .)Campbell, 1996, p.85 بدین ترتیب تحوالت نظریهای که با انتقاد از اثباتگرایی از یک سو و گرایش به دموکراسی از سوی دیگر در عرصههای نظریهای شروع شده بود توسط اندیشمندانی همچون فرستر) ۱۹۹۵( ۲؛ هیلی۱۹۹۷ ( ۳ (؛ سگر۱۹۹۴( ۴ (؛ اینس) ۱۹۹۵( ۵؛ بوهر) ۱۹۹۹( ۶ وارد برنامهریزی شد و تحت عناوینی همچون برنامهریزی ارتباطی یا برنامهریزی مباحثهای مطرح گردید .)Mohamadi, 2007, p.7( عالوه بر این زمینه نظری میتوان گسترش این رویکرد نوین در برنامهریزی را نتیجه شکستهای ناشی از برنامهریزی مبتنی بر رویکرد عقالیی دانست. رویکرد عقالیی با دو خصیصه تخصص محوری و غیر مشارکتی بودن مبتنی بر نگرشهای تمرکزگرا در برنامهریزی همراه است. از جامعه به عنوان منبع آماری استفاده میکند و پرسشگری در این نوع برنامهریزی فقط برای جمعآوری اطالعات است. برنامهریزی ارتباطی محصول دو جریان عمده عملی و فکری بوده است. جریان عملی که طی آن به دلیل پیامدهای مشکل ساز اجرای برنامههای جامع و عقالیی، جوامع با آن دست به گریبان شده بودند که از مهمترین آنها میتوان به بیتوجهی این نوع برنامهریزی نسبت به مسایل اجتماعی مردم و ساکنان شهرها )که منجر به بروز اعتراضاتی در محالت مختلف شهرها شده بود( و عدم تعادلهای اجتماعی و کالبدی به وجود آمده ناشی از اجرای این برنامهها اشاره کرد )Maroofi, 2001, p.38( و دومین عامل جریان فکری متعلق به مکتب فرانکفورت بود که با انتقاد از عقالنیت ابزاری و طرح ایرادهایی بنیانهای فکری و نظریهای برنامهریزی خردگرا را مورد هدف قرار داد. به این ترتیب با ارائه نظریههای برنامهریزی مشارکتی و بهدنبال آن برنامهریزی ارتباطی، برنامهریزی خردگرا که از سالها پیش بهدلیل ناکارآمدی در عرصههای عمل با تردید روبرو شده بود این بار به طور اساسی بهدلیل بنیانهای فکری خود مورد سئوال وتردید واقع شد. جدول ۱ بیانگر برخی از این شرایط میباشد.

نقش و کاربرد رویکرد برنامهریزی ارتباطی در نظریههای نوین شهرسازی
۱۱۵
شماره صفحه مقاله: ۱۱۳-۱۲۰

جدول :۱ مقایسه دو رویکرد غالب برنامهریزی در قرن بیستم

الگوی خردگرا یا مدل برنامهریزی از باال به پایین )شیوه مسلط در نیمه اول قرن بیستم(

منابع اجتماعی، طبقه فرمانروا یا نخبگان مسلط

رسانهها، ساختار انحصاری و همسان شده

ایدئولوژی، گزینشی و منسجم و تعیین شده از باال

نظم اجتماعی مستتر

هویت ملی )یکپارچه سازی و یگانگی(

رشد اقتصادی )افزایش در آمد ملی(

جامعه پذیری سیاسی

احترام به حقوق مالکیت وتجارت گسترش آموزشهای حرفهای

حاکمیت وکنترل اطالعات قاعده اکثریت

کنترل مرکزی هدایت فرهنگی و گاهی سانسور
توجیه علمی برنامه توسط متخصصان توجه به نتیجه در عمل برنامهریزی

تصمیمگیری سلسله مراتبی و از باال به پایین

مردم به عنوان منبع اطالعات

الگوی کثرت گرا یا مدل برنامهریزی ازپایین به باال )گرایشات مرسوم در نیمه دوم قرن بیستم (

منابع اجتماعی، آحاد مردم در قالب گروههای مردمی به عنوان صاحبان منابع سیاسی– اجتماعی فرهنگی جامعه

رسانهها، بسیار زیاد و مستقل

ایدئولوژی، متنوع با دیدگاههای رقابتی و خواست عمومی

نظم اجتماعی غیرقابل پیش بینی

هویت خرده ملی )قومی گرایی(

توزیع درآمد و عدالت اجتماعی

مشارکت سیاسی

احترام به حقوق عمومی مصرف کنندگان گسترش فرصتهای آموزشی و حرفهای

دسترسی به اطالعات حقوق اقلیت

استقالل منطقهای و محلی خالقیت فرهنگی و گاهی تضاد

توجیه اجتماعی برنامه از طریق مذاکره و مباحثه توجه به فرایند در عمل برنامهریزی

تصمیمگیری از پایین به باال

مردم به عنوان مشارکت کنندگان در فرایند برنامهریزی

.۲ برنامهریزی ارتباطی بر پایه نظریه کنش ارتباطی

یورگن هابرماس از نادر متفکران مکتب فرانکفورت است که با خوشبینی به آینده و مدرنیته مینگرد و معتقد است تمدن بشری توانایی گریز از خودبیگانگی و سایر تبعات جامعه صنعتی را دارد. وی رمز این موفقیت را در ارتباط جستجو میکند و شاه کلید آن را کنش ارتباطی انسان میداند. هابرماس وجود عرصه عمومی یا حوزه عمومی شهروندی را عامل پایداری این کنش میداند. هابرماس از مارکس انتقاد میکند و معتقد است مارکس به اشتباه قلمرو عمومی از جمله عرصههای سیاسی را به شالودهای اقتصادی، تقلیل داده است .)Piroznia, 2008, p.10( اگرچه هابرماس نیز به تأثیر اقتصاد بر دیگر ابعاد جامعه اعتقاد دارد؛ اما ضمناً معتقد است سیاست و فرهنگ را نمیتوان صرفاً نتیجه عوامل اقتصادی دانست او همچنین به تقلیل دادن کنش انسان به یک کنش هدفمند عقالنی در حوزه اقتصادی نیز انتقاد میکند و معتقد است نوع دومی از کنش انسان یعنی کنش ارتباطی در شکل دهی جوامع انسانی و تکامل آنها بسیار تأثیرگذار بوده است. هابرماس کنشهای انسانی را به دو دسته کلی تقسیم میکند: کنش عقالنی و هدفمند که نیروهای اقتصادی و فنآوری را هدایت میکند و کنش ارتباطی که فعالیتهای شهروندان در تصمیمگیریها هدایت میکند Eftekhari&Behzadnasab, 2001,( .)p.15 حوزه عمومی همان فضایی است که کنش ارتباطی در آن تحقق مییابد. این حوزه تحت سلطه کنشگران قدرت اقتصادی و مقامات دولتی نیست بلکه در دسترس همه شهروندان است. این حوزه نیازمند وجود انجمنهای داوطلبانه و مستقل شهروندان و دستگاههای نهادینه شدهای است که اجازه انتشار بدون محدودیت اطالعات را داشته باشند. بنابراین سازمانهای غیردولتی جزء جدایی ناپذیر جامعه بوده و امکان آگاهی یافتن شهروندان درباره مسایل روز را فراهم مینمایند. عرصه عمومی در شرایط ایدهال عرصهای است که به طور برابر در دسترس همه شهروندان قرار گیرد و تحت سلطه یا کنترل هیچ عامل یا عواملی نباشد. این در حالی است که از نظر هابرماس این حوزه همواره مورد تهاجم دو قشر سیاستمداران )صاحبان قدرت( و فعاالن اقتصادی )صاحبان پول( میباشد. همچنین هابرماس معتقد است در فضای گفتگوی آزاد نباید هیچ قدرتی به جز قدرت استدالل برتر بهکار گرفته شود و تنها این استدالل باید پیروز شود. به نظر هابرماس تمرکز قدرت رسانهها در دست نخبگان سیاسی و اقتصادی مهمترین عامل فشار و تحدید حوزه عمومی است. چراکه اینان از طریق تبلیغات حقایق ساختگی را در یک حوزه عمومی از پیش ساخته و مصنوعی تزریق میکنند

آرمانشهر ۱۳۹۰ زمستان و پاییز . شماره۷