دیباچه
مثنوی ، کتابی است تعلیمی و درسی در زمینه عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و …
و مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف ، معروف شده است . مثنوی ، دریای ژرفی است که در آن می توان در آن غواصی کرد و به انواع لآلی و اقسام گوهر های معنوی دست یافت .

بی گمان درخشان ترین کار حُسام الدین این بود که با لیاقت و درایتی کم نظیر توانست مولانا را از عالم جذبه و استغراق محض بدر آورد و وی را متوجه عالم تمکین نماید تا معارف و تجارب باطنی او که به اوج پختگی و زبدگی رسیده بود به ظهور رسد و چراغ راه علم بشریت شود .
تکرار در مطالب مثنوی ، بسیار به چشم می خورد و این تکرار ها صورت تکرار دارد و در معنا تکرار نیست هر کدام از مطالب مکرر در مثنوی ، حاوی نکته ای تازه و نغز است .
دیگر آنکه مثنوی ، سه نوع مخاطب دارد : عام ، خاص ، اخص .
پاره ای از ابیات مثنوی ، متوجه عام مردم است گویی که مولانا در مجلس وعظ و خطابه حاضر شده و سخنانی در سطح افهام عموم و اذهان مردم ایراد می کند از قبیل نصایح و پند ها ، و گمان به قدر توان خود از آن سخنان بهره مند می شوند : مانند :
این جهان کوه است و فعل ماندا سوی ما آید نداها را صدا
قصه دوم مخاطبان خاص است . مطالبی است که مولانا با یاران دمساز و همدمان همراز خود در خلوت گفته است .

بخش سوم ، مخاطبان اخص دارد نوعی حدیث نفس است که مولانا در حالت جذبه و شور عشق و یا در مراقبه و استغراق داشته است . و به طور کلی کلام مولوی ساده و دور از هر گونه آرایش و پیرایش است ولی او در عین سادگی چنان به مهارت سخن پرداخته است که بی تردید او را در ردیف اول فصحهای زبان آور فارسی قرار دارد . این کلام ساده فصیح منسجم گاه در نهایت علو و استحکام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشنی و دور از ابهام و ناگویایی عبارت است .وی در شرح جزئیات مطالب و حالات مختلف اطوار نفسانی افرادی که در حکایات و در قصص می آورد یا در شرح مشکلات و مسائل عرفانی با سادگی تمام چنانچه درخور فهم خواننده آید و در ایضاح مطالب گوناگون که پیش می گیرد . با توسل به تمثیلات و قصص و استناده به امثال و حکم متداول در عصر خود ، مهارت خاصی دارد . وسعت اطلاع او نتنها در دانشهای گوناگون شرعی بلکه در همه مسائل ادبی و معضلات عرفانی و فرهنگ عمومی اسلامی حیرت انگیز است . کلام گیرنده وی که دنباله سخنان شاعران خراسان و در بنا و اساس تحت تأثیر آنان است ، شیرینی و زیبایی و جلای خاصی دارد و در درجه ای از دلچسبی و دل انگیز است که عارف و عامی و پیر و جوان را با هر عقیدت و نظری که باشند به خود مشغول می سازد .

شاید مهمترین علت نفوذ مولوی در هر طبقه و پیروان هر شیوه و مسلکی آن باشد ، که وی در فوق مسائل دینی و عرفانی شاعر است . شاعری حساس و جهان بین ، شاعری که با دلهای پاک و درون های صافی کار دارد و عشقی سوزنده و حاد سلسله جنبان او در همه احوال و اطوار است . او چنان که خود می گفت با هفتاد و سه مذهب یکی بود و سختگیری و تعصب را خاصی و نوعی از ناپختگی می شمرد و خود برتر و بالا تر از همه اعتقادات قرار داشت .
مضامین حوضه عاطفی مولانا چه در مثنوی و چه در غزلیات شمس برگرفته از تجلیات عاطفی و سایه ای از من اوست که خود نموداری است از سعه وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد .

عواطف برخی از شاعران ، مثلاً شاعران درباره از من محدود و حقیری سرچشمه می گیرد و عواطف شاعران بزرگ از من متعالی . اما آفاق عاطفی مولانا جلال الدین به گستردگی ازل تا ابد و اقالیم اندیشه او به فراخانی هستی است و امور جزئی در شعرش کمترین انعکاسی ندارد . جهان بینی او پوینده و نسبت به هستی و جلوه های آن روشن است از این رو « تنوع در عین وحدت » را در سراسر جلوه های عاطفی شعر او می توان دید . مولانا در یک سوی وجود ، جان جهان را میبیند و در سوی دیگر جهان را . در فاصله میان جهان و جان جهان است که انسان حضور خود را در کاینات تجربه می کند .
دامنه تخیل مولانا و آفاق بینش او چندان گسترده است که ازل و ابد را به هم می پیوندد و تصویری به وسعت هستی می آفریند . بعضی از تصاویر شعری او ممتازند و سراینده را نمی شناسانند .

مولانا زیبایی را در عظمت و بی کرانگی می جوید . عناصر سازنده تصاویر ممتاز شعری او مفاهیمی هستند از قبیل مرگ و زندگی و رستاخیز و ازل و ابد و عشق و دریا و کوه . صور خیال در اندیشه ناب عرفانی مولانا جای خود را باز کرده است و در خدمت الفاظ مثنوی معنوی در آمده است .
صنایع بدیعی و بیان را در اجزای وجودی اشعارش به کار گرفته است و با مدد جستن از آیات و احادیث قرآنی بر اعجاز سخنی خویش افزوده است که در این مقاله سعی بر این است که سر خیال در جلد سوم مثنوی درباره بدیع که شامل صنایع لفظی و معنوی می باشد مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد و از زیبایی کلام سخن انگیز مولانا ، سر تعظیم فرود آوریم و در پایان دیباچه متذکر می شوم که کتب مورد استناد آرایه های ادبی کتاب مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی براساس نسخه تصحیح شده رنیولد نیکلسون می باشد .

باسمه تعالی
نگاهی به بدیع در دفتر سوم مثنوی
۱- صنایع لفظی انواع جناس و واج آرایی

۳- قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد

قوتت = نیرو و توان قوت = ارده و فرمان خدا
۵- سقف گردون کار چین دایم بود نه از طناب و استنی قائم بود

دایم و قائم = جناس ناقص اختلافی
۹- چونکه موصفی به اوصاف جلیل زآتش امراض بگذرد چون خلیل

جلیل و خلیل = جناس ناقص اختلافی
۱۰- گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر فراجت را غلام

سلام و غلام = جناس ناقص اختلافی
۱۹- این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی

دغا و دغل = جناس ناقص اشتقاقی
۲۴- چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمه انسان و رفت
زفت و رفت = جناس ناقص اختلافی
۴۳- شرط تبدیل فراج آمد بدان کز فراج بد بود مرگ بَدان

بدان = آگاه باش بَدان = انسان های نا به کار
۵۵- کوه ها و بحر ها و دشت ها بوستان ها ، باغ ها و کشت ها
واج آرایی و نغمه حروف ( ب )
۷۶- بس ضعیفند و لطیف و بس سمین لیک مادر هست طالب در کمین

سمین و کمین = جناس ناقص اختلافی
۹۳- طرفه کوری دوربین تیز چشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم

چشم و پشم = جناس ناقص اختلافی
۱۰۳- سر به سر گوش است و چشم است این نبی تازه زو ما مرضع است او ما صبی

 

نغمه حروف ( س ، ش )
۱۰۶- تا کجا باید کباب پور خویش تا نُماید انتقام و زور خویش

خویش = خویشتن خویش = خودش
۱۱۴- هم به صورت می نماید گه گهی ز آن همان رنجور باشد آگهی

گهی و آگهی = جناس ناقص افزایشی
۱۳۱- بلکه خود را در صفا گوری کَنی در منّی او کُنی دفنِ مَنی

کُنی و مَنی = جناس ناقص اختلافی
۱۳۹- با گیاه و برگ ها قانع شوید در شکار پیل بچگان کم روید

۱۴۵- اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شستند دست

۱۵۵- ما در آن پیل بچگان کین کََشَد پیل بچه خواره را کیفر کُشد

۱۶۳- بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز
واج آرایی حرف ( ب )
۱۷۰- اخسئو آید جواب آن دعا چوب درد باشد جزای هر دغا

۱۷۲- آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی خواند از نیاز

۱۹۲- او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خَضِر را در خُضََر

۲۱۵- کاه باشد کو به هر بادی جهد کو کی مر باد را وزنی نهد

۲۵۱- خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش
۲۸۱- ای زدودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمه ماری شده

۳۸۶- او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا

۵۲۶- ظاهرش گیرار چه ظاهر کژ پرد عاقبت ظاهر سوی باطن برد

۵۳۵- از سفر بیرق شود فرزین راد وز سفر یابید یوسف صد مراد

۵۷۶- آن سگی که باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او

۵۸۱- سغبه صورت شد آن خواجه سلیم که به ده می شد به گفتار سقیم

۶۵۱- ناگهان تمثال گرگ هشته ای سر برآورد از فراز پشته ای

 

۶۵۲- تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست

۶۸۲- صد هزار امتحان است ای پدر هر که گوید من شدم سرهنگ در

۶۸۸- گر نبودی امتحان هر بَدی هر مخنث دروغا رستم بُدی

۶۹۱- باده حق راست باشد نی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ

۷۲۱- آن شغالی رفت اندر خم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

۷۷۳- آن شغالان آمدند آنجا به جمع همچو پروانه به گرداگرد شمع

۷۷۵- تو چنان جلوه کنی گفتا که نی بادیه نا رفته چون گویم منی

۷۷۸- همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش

۷۸۵- می زنی دستی بر آن کوزه چرا تا نشناسی از طنین اشکسته را

۸۲۵- نا امید از هر دو عالم گشته اند خار های بینهایت کشته اند

۹۷۵- یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی

۹۸۱- گه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی کردن گیر هر سو بوی شه
واج آرایی حرف ( گ )
۱۰۱۸- ما سمیعیم و بصریم و خوشیم با تنما تا محرمان ما خامشیم
واج آرایی حروف ( ب ، ش )
۱۰۴۰- بسته بودش با رسنهای غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

۱۱۲۱- از گزافه کی شدند این قوم لنگ فخر را دارند و بخریدند تنگ

۱۱۷۷- که دو مرد او را به تنگ آورده اند آبرویش پیش لشگر برده اند

۱۲۱۶- هر دو بوسیدند ثوزش را درفت تا به مصر از بهر این پیکار زفت

 

۱۳۳۸- تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که باران چمن

۱۵۴۰- بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال

۱۵۹۵- مادران گفتند مکر است و دروغ صد دروغ آرید بهر طمع دوغ

۱۶۰۳- من بدم غافل به شغل قیل و قال بود در باطن چنین رنجی ثقیل

واج آرایی حرف ( ق )
۱۷۱۹- تا نمیرم من مگوی این با کسی نه قریبی ، نه حبیبی ، نه خسی

۱۷۶۰- جامع این ذره ها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود
۱۷۶۳- هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیده ست و ریزیده برت

واج آرایی حرف ( ت ) خرت و برت = جناس ناقص اختلافی
۱۷۷۸- تو نمی گویی نمی زاری چرا یا که رحمت نیست ، اندر دل تورا

۱۹۰۹- بهر یزدان می زید نی بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف و رنج
واج آرایی حرف ( ی ، ب ، ن )