چکیده

از آنجا که اکثر ساکنین خانه هاي معاصر، با بی روح شدن فضاها مواجه اند و به فضاهاي سکونتشان حس تعلق خاطري ندارند و احساس نارضایتی دارند، این نوشته با روش تحلیل محتوا و با تکنیک مطالعات کتابخانه اي از چارچوب نظري پدیدارشناختی با نقد معماري امروز در مقایسه با معماري سنتی به بررسی مسکن به مثابه یکی از مؤلفه هاي اصلی زندگی و علل عمده بحران هویت و مکان جهت فهم و ایجاد معناي واقعی خانه پرداخته است. از آنجایی که بزرگترین هدف پدیدارشناسی »بازگشت به ماهیت اشیاء« است که به معنی شناختی به دور از مفاهیم انتزاعی و رو به رو شدن با واقعیت پدیدارها با خالصترین صورت ممکن است، هدف این پژوهش کاربردي کردن یک نظریه معماري و بررسی استخراج آن از درون مولفه هاي کهن و بازتاب بخشیدن به آن است که با نگاه هستی شناسانه و ایجادحس مکان و احساس تعلق در خانه هاي کنونی صورت میگیرد.

واژههاي کلیدي : پدیدارشناسی، مکان، معناي خانه، مسکن سنتی

-۱ مقدمه
مسکن در قدیم واجدمعنا بوده است و صرفاً جنبهي عملکردي نداشته است، بحث بومی اقلیمی و مکانیت و سنت و زندگی در آن مطرح بوده است. حال آنکه در دوره مدرن از معناي زندگی و اقلیم فاصله گرفتهایم. در این دوره خیلی چیزها فرو کاسته شد و دیدگاه نیوتنی (نگاه مکانیکیه) را به دنیا داشتیم؛ که تبدیل به معماري جهان شمول شد. می توان گفت در دوره مدرن از معماري فضا به معماري مکان در دوره پست مدرن میرسیم که باید در این دوره معنا متولد شود و هویت مسکن به عنوان مهمترین وجه خانه و مکانمجدداً بازگردد و خانه با مفهومی متناسب با زندگی براي ساکنینش هستی را به معناي واقعی به ارمغان آورد.

انسان زمانی برخود وقوف مییابد که مسکن گزیده و در نتیجه هستی خود در جهان را تثبیت کرده باشد. هر کس به فراخور وجود و هستی فرهنگی و توان اجتماعی و اقتصادي خویش خانهاي میسازد. بنابراین، خانه با کلیت وجود ما مرتبط است، نه

* این مقاله برگرفته از مباحث رساله نهایی اینجانب با عنوان “نگاه پدیدارشناسانه به مسکن(تبیین هستی شناسانه و تجلی آن در زندگی) می باشد.

.

۱

اینکه صرفاً پاسخگوي نیاز مادي و بقاي ما باشد و از این حیث درك معناي واقعی خانه و هویت یافتن براي ما حائز اهمیت است؛ حتی بدون در نظر گرفتن فرایندهاي جهانی شدن، نمیتوان درکی واقع بینانه از زندگی اجتماعی انسان معاصر به دست آورد. گسترش فرایندهاي جهانی شدن و فشردگی و در هم تنیدگی زمانی و مکانی، رفته رفته اهمیت مکان را هر روز میکاهد و به »فضا« اهمیت بیشتري میدهد؛ مکان عنصر اصلی هویت ساکنان آن است. انسان با شناخت مکان می تواند به شناخت خود نایل شود. معماري امروز به مقوله مکان یا اصلا توجه نمی کند یا اگر بخواهد آن را مد نظر قرار دهد، تنها به مثابه ابژه اي صرف به آن نگاه می کند؛ ابژه اي براي سوژه اي که در مقابل آن است، نه همراه با آن. این دستاورد حاصل تفکر دکارتی است.

بدلیل اینکه در خانه هاي کنونی معانی آنگونه که درخور باید باشد از بین رفته است این پژوهش در پی تجدید و حفظ کردن هویت و معنا در خانه هاي عصر حاضرو حصول حس مکان میباشد، نه تنها از آن جهت که خانه سازي انسان، جنبه غریزي ندارد و محصول اراده و آگاهی اوست. بلکه از این حیث که خانه افزون بر جنبههاي مادي و نیاز به ادامه حیات، براي انسان »جنبهي نمادي« هم دارد. پس این سؤال پیش می آید که معناي خانه و شیوه هاي انعکاس هویت در طراحی مسکن در چیست و چطور می توان در دوره معاصر خانه هایی طراحی کرد که استفاده کنندگان آن بتوانند آنطور که علاقه دارند در درون و برون آن تأثیر گذارند ؟ که به نظر می آید با بررسی ادراك از هویت فضاي معماري با نگاه پدیدارشناختی و تبدیل فضا به مکان و ایجاد حس مکان می توان خانه را بدل به یک ساختار مفهومی متناسب با زندگی کرد.و در ادامه می توان با نگاه هستی شناسانه و احیا و گسترش ارزشهاي معماري سنتی معناي واقعی خانه را نمایان ساخت.

-۲نگاهی اجمالی به مقوله پدیدارشناسی در ارتباط با مکانمندي
مرلوپونتی (۱۹۶۲) میگوید: »پدیدار شناسی مطالعه ماهیتهاست و به تبعیت از آن براي همه مسائل میتوان تعاریفی از ماهیت ایشان ارائه نمود.« براي تعریف ماهیت یک چیز، باید در پی یافتن نوعی ارتباط یا ساختار باشیم که در میان تعدادي از موقعیتهاي مرتبط به طور ثابت و لایتغیر باقی میماند.

از دیدگاه پدیدارشناسانه، ظاهر شدن و پدیدار شدن عالم منوط به توجه و التفات ذهن انسان به آن است؛ همچنین بازگشت به سوي خود اشیا شعار اصلی پدیدارشناسی است. شاید بتوان رویکرد پدیدارشناختی هوسرل را در قواعد زیر خلاصه کرد: (به نقل از: آید، (۱۹۸۶ الف) نگاه دقیق به اشیاء، آن گونه که بر ما ظاهر میشوند؛

ب) تحلیل پدیدارشناسانه به معنی عدول از روشهاي معمول مشاهده و کنار گذاشتن فرضهاي رایج؛ ج) توصیف پدیدار مورد بررسی، نه توضیح آن (زیرا توضیح منوط به قضاوت است و باید تا زمانی که کلیه مدارك و شواهد جمع آوري نشدهاند، به تعویق افتد)؛

د) هم تراز کردن پدیدارها بدین معنا که در ابتداي بررسی، همه پدیدارها باید به طور برابر واقعی تلقی شوند. این نگرش مانع آن میشود که محقق، پدیداري را واقعیتر از پدیدار دیگر فرض نماید وبه طور خلاصه به معناي آن است که بگذاریم پدیدار مورد بررسی طیف کاملی از ظواهر خود را نشان دهد.از نظر دن آیدي، قواعد مذکور، در برگیرندة سطح اول تحقیق پدیدارشناسانه است. در سطح دوم تحقیق، با توجه به بستر آماده شده در سطح اول، امکان توجه به ذات و ماهیت پدیدار و به عبارتی، جست و جو براي یافت اشکال ساختاري یا ثابتها فراهم میاید؛ از این رو پنجمین قاعده را میتوان چنین بیان نمود:

هـ) جست و جوي اشکال ساختاري یا ثابتهاي پدیدار مورد بررسی.

در این مرحله، الگوهاي تکراري شونده، حایز اهمیت است و باید به طور فعالی مورد کند و کاو قرار گیرد. هوسرل روش مناسب براي اجراي این مرحله را دگرگونیها و تغییرات تخیلی نامیده است. در واقع، تغییرات آزاد که در روشی سیستماتیک به کار گرفته شد، قلب روش پدیدار شناسی محسوب میگردد.

۲

پدیدارشناسی در واقع هستی شناسی است. نکته مهمیکه از دیدگاه اثباتی کاملاً دور مانده این است که ما صرفاً ناظر و تماشاگر زندگی خود نیستیم، بلکه با تمام وجود در این هستی غوطه وریم و وجود مکان مندي داریم.
مفهوم مکان در تقابل با مفهوم فضاي انتزاعی شکل گرفته است. شولتس((۱۳۵۳ می نویسد:”هستی فضاها از مکان است نه از خود فضاها.” لذا طراحی فضا وابسته است به شناخت ما از مکان و آنچه حس مکان نامیده می شود. حس مکان اغلب با واژه لاتین Genius شناخته می شود و بیانگر این است که مردم هنگام حضور در فضا چیزي فراتر از خصوصیات کالبدي و حسی را درك می کنند و می توانند به روح مکان دست یابند.