بخش اول
تولد ، زادگاه ، خانواده
نام نیما ، لادبن

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج در ۱۵ جمادی الاول سال ۱۳۱۵ هجری قمری برابربا ۱۱ نوامبر سال ۱۸۹۷ میلادی در دهکده یوش به دنیا آمده است این تاریخ برابر است با ۲۱ آبان ماه سال ۱۲۷۶ شمسی .
یوش زادگاه نیما دهکده ای است ییلاقی از دهستان اوز رود بخش نور شهرستان آمل . در حال حاضر با ماشین از دوراه می شود به آنجا رفت: از راه چالوس ، ازجاده منشعب از پل زنگوله ، بالاتر از تونل کندوان ، که تا یوش ۴۵ کیلومتر فاصله دارد و دیگری از جاده هراز ، از جاده ای منشعب از دو آب آمل ، ۴۲ کیلومتر مانده به آمل . از دوآب تا یوش ۶۹ کیلومتر فاصله است .
دهکده یوش در دره ای تقریباً میانه جاده چالوس و هراز واقع شده است . امروزه می توان با ماشین به یوش رفت اما در زمان نیما پیشتر از پل زنگوله را با قاطر می رفتند که تقریباً یکروز طول می کشید و از آبادیهای ایلکا ، نسن ، پل و اوز می گذشت .
نیما خود در یاداشتی نسبش را چنین نوشته است :
((علی بن ابراهیم – معروف به اعظام السلطنه – ابن علی معروف به ناظم الایاله – ابن محمد رضا – معروف به بابان خان بیک – ابن محمد هاشم بن محمدرضا))
از پیشینیان مشهور این دودمان است : کیا جمال الدین ( منسوب به دودمانی که در تمام دوره های اسلامی برحوالی نور و لاریجان حکومت داشتند ) که مزار او برفراز تپه ای در یوش باقی است و دارای چهار پسر بود به نامهای اسفندیار – کریم – جمشید وداود که می گویند جد تمام اهالی یوش بود و از اینجا است نام خانوادگی اسفندیاری ها – کریمی ها –جمشیدیها و
داودیهای یوش و پیشتر از او گیلانشاه که زمان زندگیش مقارن با ایام یزدگر ساسانی بود و موسس سلسله بادوسپانان طبرستان .
اما پدرش ابراهیم خان اعظام السلطنه مردی محتشم بود که به کار کشاورزی و گله داری می پرداخت و از ((حامیان شجاع نهضت مشروطه به شمار می رفت و به همراه امیر موید سواد کوهی انجمن طبرستان را تاسیس کرده بود ))
مردی درشت اندام بود که ازسالهای ۱۲۸۸ به بعد در تهران اقامت داشت و یک خرداد سال ۱۳۰۵ در تهران درگذشت .
مادرش ، طوبی مفتاح بود نوه حکیم نوری منتقد و شاعر و فیلسوف زمان قاجار . آشنا و علاقه مند به شعر بود و نیما نوشته است که ((در کودکی حکایتهای حکیم نظامی را برای او تعریف می کرد ))

نیما در خردسالی علی خوانده می شد و پسر بزرگ خانواده بود .
برادرچهارسال کوچکتر از او رضا ((بعدها لادبن)) نام داشت وخواهرانش مهراقدس ، ناکتا و ثریا بودند .
درجوانی ، حدود سالهای تحصیل در مدرسه سن لوئی نام خود را نیما نهاده بود در روی جلد کتاب ((قصه رنگ پریده ، خونسرد)) که آنرا در حمل ۱۳۰۰ به هزینه خود در مطبعه سعادت تهرا ن چاپ کرده ، تنها نام نیما به فارسی و لاتین آمده است در خرداد ماه ۱۳۰۴ شمسی با مراجعه به اداره سجل احوال نام و نام خانوادگی خود را رسماً نیما یوشیج خواند و شناسنامه دریافت کرد .
در هر حال هیچگاه نام او رسماً علی اسفندیاری نیامده است و دانسته نیست این اشتباه بزرگ که نام او علی اسفندیاری و تخلصش نیما یوشیج است از کجا منشا گرفته است .

نیما خود در یاداشتی در باره معنی ((نیما )) می نویسد :
نیماور اسم دو سه نفر از اسپهبدان غربی مازندران بوده است . مورخین نیماور را ((نام آور)) می نویسند که غلط است . نیماور مرکب است از نیما = قوس . برج نهم از بروج در زبان طبری = کمان + ور یعنی کماندار برگزیده ، شناخته شده مثل کمانداری عالی .
این کلمه از ترکیبات اوستایی است که با صورت مخفف ، یعنی حذف ی ، در زبان طبری مانده است .
در زبان طبری ، لغات اوستائی و سانسکریت زیاد است . فخر الدوله نیماور دوم ، پدر شراگیم در ۶۴۰ فوت کرده است . نما رستاق محل سکونت نیماور فخرالدوله بوده است .

نیماور مثل شهریور = نگهدار شهر ، نگهدار کمان است .
جادارد از لادبن به دلیل شخصیت برجسته اش و هم به این دلیل که در دوران جوانی بیشترین تاثیر را بر نیما یوشیج داشته است ، بیشتر بنویسیم :
از نامه های نیما چنین دانسته می شود که لادبن چهار سال از نیما کوچکتر بود و به این ترتیب تاریخ تولد او سال ۱۲۸۰ شمسی است در یوش بدنیاآمد و در خردسالی رضا نامیده شد و در جوانی نام خود را به لادبن تغییر داد که بنا به نوشته نیما نام کوهی است .
از نیما ۲۴ نامه به لادبن در دست است (برخی از این نامه ها را در بخش پیوستهای این تحقیق می خوانید)
که بهترین منبع برای شناسائی احوالات و افکار او در دوران جوانی و همچنین یکی از گسترده ترین منابع در مورد لادبن است .
او همراه نیما به تهران فرستاده شد .

به دبستان حیات جاوید رفت و سپس دوره مدرسه سن لوئی را همراه نیما به پایان رساند . (( در ۱۵ وئن ۱۹۱۷ برابر سرطان ۱۳۳۵ قمری) و مدتی نیز همراه نیما نزد مرحوم آقا شیخ هادی یوشی در مدرسه خان مروی درس عربی خواند .
ابتدا به استخدام یکی از ادارات دولتی درآمد اما کارش دیری نپایید و نتوانست محیط کار دولتی را تاب بیاورد و استعفاء داد در حوالی سالهای ۱۲۹۷-۱۲۹۸ به تشکیلات حزب عدالت پیوست که در شمال ایران فعال بود و عده ای از روشنفکران و مردم طبقه متوسط ایران را به خود جلب کرده بود هنگامی که عده ای از اعضای حزب عدالت حزب کمونیست ایران را تشکیل دادند لادبن هم به آنها پیوست و نقش موثری در جناح چپ جنبش جنگل و تشکیل جمهوری سوسیالیستی گیلان داشت .
سردبیری روزنامه مارکسیستی ایران سرخ را به عهده گرفت که ارگان تبلیغاتی کمیسیاریای دولت انقلابی جمهوری گیلان بود .
لادبن ضمن سردبیری و انتشار روزنامه ایران سرخ بادیگر روزنامه های کمونیستی که در آن زمان در گیلان و باکو منتشر می شد ، از جمله سرباز سرخ ، بیرق عدالت و انقلاب سرخ همکاری داشت .

از اشاره کوتاه نیما در نامه ای به تاریخ چهار مرداد ۱۳۰۰ شمسی به مادرش ، گمان برده می شود که لادبن علاوه برکارهای ادبی در جنبش به عنوان سرباز نیز تفنگ بردوش می گرفت و با دشمنان انقلاب جنگل می جنگید :
((مادرعزیزم ! گریه مکن از سرنوشتت ، پیش همسایه شکایت نداشته باش . پسرت باید فردا در میدان جنگ اصالت خود را به خرج دهد .
با خون پدران دلاورم به جبین من دو کلمه نوشته شده است : خون و انتقام . اگر مرا دوست داری دوست دار چیزی می شود که من آن را دوست دارم . مرگ و گرسنگی را در مقابل این همه گرسنگان و شهدای مقدس دوست داشته باش تا زنده و سیر بمانی . برادرم به ولایت نزدیک شده است . لشگر گرسنه ها در حوالی کلاردشت هستند . شیطان با فرشته ها می جنگد .))

اما پیش روی قوای انقلابی جنگلی ها چندان طول نکشید و دولت انقلابی جمهوری گیلان متلاشی شد و لادبن در اواخر اسفند سال ۱۳۰۰ همراه با جمعی از اعضای حزب کمونیست به شوروی گریخت . ابتدا در قفقاز و سپس در داغستان ساکن شد و به نوشتن پرداخت .
لادبن پس از مدتی اقامت در قفقاز و داغستان به مسکو رفت و در دانشگاه شرق شناسی مسکو به تحصیل پرداخت .
نیما که از اختناق محیط رضا شاهی به ستوه آمده بود اندیشه ی رفتن به شوروی و پیوستن به لادبن را داشت اما دولت که از رواج افکار مارکسیستی در هراس بود اجازه این کار رانمی داد .

بخش دوم
زندگی شاعر و زمینه فکری
نخستین شعرها
۱۳۱۰- ۱۲۹۹

هنگام تولد نیما دو سال از سلطنت مظفرالدین شاه می گذشت که هشت سال بعد از این شاه در گذشت . دریازده سالگی نیما که به دنبال نهضت مشروطه ، دلاوران تبریز و رشت و بختیاری به یاری علمای تهران علیه حکومت استبدادی محمد علی شاه قیام می کنند و قشون مشروطه خواهان وارد تهران می شود . محمد علی شاه خلع ، مشروطه اعلان و احمد شاه قاجار به سلطنت برگزیده می شود.
نیما در دهکده یوش خواندن و نوشتن را نزدملای ده آموخت در دوازده سالگی برای تحصیل به تهران فرستاده شد در تهران ابتدا به دبستان حیات جاوید و سپس به مدرسه متوسطه کاتولیک سن لوئی رفت در این مدرسه بود که زبان فرانسه را آموخت . معلم ادبیات فارسی اش (نظام وفا) بود مدتی هم در مدرسه خان مروی نزد آقا شیخ هادی یوشی زبان عربی را آموخت .

نخستین کار اداری اش بدست آوردن شغلی کم اهمیت در وزارت مالیه بود در سال ۱۲۹۸ که هشت سال به تناوب با مرارت تمام در این کار دوام آورد با حقوقی ماهی ۲۲ تومان در یادداشتی بدون تاریخ در این باره می نویسد :
((در مالیه از زیر دامن کارد بستــــــــه ، عبا به دوش انداخته ، چکمه می پوشیدم با کلاه پوستی . من یک آدم خطرناک شناخته شده بودم . هرنوع کار می کردم که هیچ کس نمی کرد برای این که من در کوهستان و زندگی وحشی آن طور دیگر تربیت شده بودم پدرم خودش مرا دور از مردم و خشت بار آورده بود .
در اسفند ماه سال ۱۲۹۹ نخستین شعر بلند خود مثنوی ((قصه رنگ پریده ، خون سرد)) را می سازد و بلافاصلــــه آن را به هزینه خود به چاپ می رساند در مطبعه ی سعادت با ۳۲ صفحه و قیمت یک قران . درروی جلد نام سراینده فقط نیما با حروف فارسی و لاتین آمده است و در پایان شعر نوشته شده است نیما نوری ((یوشی))
در دی ماه سال ۱۳۰۱ شعر مهم افسانه را می سازد و قسمتهای آغازین آن را در هفته نامه ((قرن بیستم )) میرزاده عشقی به چاپ می رساند .

انزوا را دوست دارد و این که همیشه در آغوش طبیعت باشد و زندگیش سراسر فکر است و خیال در نامه ای به مادرش می نویسد :
((همه وجود من فکر شده است با وجود این یک فکر شایسته راجع به زندگانی خود ندارم ، اگر یک فکر هوشیارانه می کنم این است که کی یک شکار بزنم متاسفانه آن هم با باروت خراب انسان نمی داند این درد را به که بگوید اقلاً مثل یک شکارچی درست و حسابی هم یک شب به این کلبه خرابه نباید برگشت اما صرفه جویی را خوب بلد شده ام به عکس صرفه جویی در فکر و خیال))
گرچه دیگر شاعر شده و مشهور است و نام و آثارش در ((منتخبات آثار، از نویسندگان و شعرای معاصرین )) می آید و حتی محمد ضیاء هشترودی در این کتاب شر او را چنین ستوده است (( از این نکته هم نباید غافل گردید از معنی گذشته ادبیات فارسی شکل جدید مهمی به خود نمی بیند تنها طرز تغزل جدید نیما می تواند از مدعای فوق مستثنا گردد)) اما او با روشن بینی و آینده نگری که نشانه شناخت او از موقعیت سیاسی و اجتماعی ایران است اوضاع و احوال سیاسی روزگار خود را دنبال می کند .

در تاریخ ۶ اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۵ نیما یوشیج در ۲۹ سالگی با خانم عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده روزنامه نویس انقلابی میرزا جهانگیر صوراسرافیل ازدواج کرد این پیوند با وجود فراز و نشیب فراوان تا پایان زندگی هردو ادامه یافت .
زنده یاد عالیه جهانگیر همسر نیما در دفتر خاطراتش که در سال ۱۳۴۱ به خواهش و اصرار سیروس طاهباز گردآوری کرد ولیکن به پایان نرساند آشنائیش با نیما را چنین نوشته است :

((وقتی که من زن نیما شدم ۲۱ سال داشتم معلم هم بودم معلم کلاس چهارم ابتدائی بودم و ماهی پانزده تومان می گرفتم ))
همه مرا دوست می داشتند حتی شاگردها برای من روی تخته سیاه شعر می نوشتند موسیقی را دوست می داشتم ، مادرم وقتی فهمید عشق به موسیقی دارم برایم تاری خرید و معلمی آورد در مدت کمی خیلی خوب دوره ابتدائی موسیقی را فرا گرفتم .

مادرم خیلی فکرش باز بود دم از آزادی می زد برادرش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را در دوره مشروطیت کشته بودند پسر ارشدش در جنگ بین دولت و ملت کشته شد خیلی نطاق بود سواد قدیمی داشت حافظ سعدی و مثنوی را از حفظ می خواند پدرم هم در طفولیت کشته شد .
سیکل دوم را هم تمــــام کردم و در این موقع برای من خواستگارهایی می آمد اما من قبول نمی کردم روزی شوهر همشیره بزرگترم از اداره آمد و به من گفت برای شما خواستگاری پیدا شده گفتم خیال شوهر کردن ندارم و به همشیره ام گفت آن شخص از من قول گرفته به منزل ما بیاید من نمیتوانم او را رد کنم باید بیاید شاید اورا پسندیدید .
فردای آن روز غروب شخصی به منزل ما آمد و کارتی را که این جملات رویش نوشته بود به نوکر ما داد و رفت : (( تو ساز کوک شده ی آسمانی ، قابلیت و هنر تو نواخته شدن و لرزانیدن است . قلبت را جلوی طبیعت باز کن تا نغمه های عشق و جوانی را با ارتعاش اشک و تبسم از تارهای آن بیرون بکشی ))
وقتی کارت به دست همشیره من رسید تعجب کرد که این چه نوع کارتی است و این عبارات چه مفهومی دارد نوکر راخواستند پرسیدند این را چه کسی داده ؟ گفت یک جوان متوسط القامه سرخ رویی به من داد و گفت این را بده به آقا .
شوهرش کارت را که دید گفت این همان شخصی است که گفتم .
همشیره ام گفت اصرار نداشته باشید باید اوراضی باشد .

گفت عیبی ندارد او به دیدن من می آید شما از خلال در ببینید شاید بپسندید .
نیما اتفاقاً باز فردا شب آمد با یک جلد کتاب ((قصه رنگ پریده )) که از آثار خود او بود همشیره ام مرا به اصرار برد از پشت در او را به من نشان داد از من پرسیدند چطور است ؟ قلبم طبید و نفرتی درمن ایجاد شد بعد از کمی سکوت گفتم بگذارید برودبچرخد از جواب من پی بردند که میل ندارم بعد از چند روز پدرش که برعکس پسرش مردی قوی هیکل بود آمد باز هم جوابی نشنیدند بعد از چند روز دو تن از خواهرهایش آمدند و مرا به اصرار داخل اتاق بردند مادرم از امتناع من مشکوک شد پیش خودش فکر می کرد شاید به شخص دیگری دلبستگی دارم .

بالاخره باز فردای آن روز مادرش آمد و بازهم جوابی به دست نیاوردند پس از چند روز مادر و خواهرش آمدند و پی در پی خودش می آمد .
بالاخره با زبان چرب و نرم مادرم را راضی کرد که این امر خیر سر بگیرد با یک خرج کمی عقد کنان را راه انداختند .
من قلباً راضی نبودم اما از یک طرف دیگر افکار وعبارات و تشبیهات و طبیعت شناسی او در آن کتاب که به عنوان ارمغان و در واقع عوض تشریفات عقد آورده بود مرا مفتون کرد و خواهی نخواهی صیغه عقد مرا جاری کردند من در تشویش بودم که او به غیر حقوق ناچیزش عایدی دیگر ندارد ما چطور زندگی کنیم ای کاش که فقر جانشین صفات بد او بود .

در خرداد همان سال یعنی یک ماه بعد از عقد پدرش فوت کرد او بدون عروسی گرفتن به منزل ما آمد .
یک روز اوایل تابستان شروع کرد به جمع آوری کتابهایش جلو رفتم پرسیدم کجا می روی ؟ گفت می خواهم بروم یوش پیش مادر و خواهرم تو هم باید بیائی .
من از رفتن ابا کردم و شروع کردم به گریه کردن .
گفت بی خود گریه نکن اگر نیایی همه تان را می کشم و در جنگل متواری می شوم .
در آن وقتها در وزارت دارائی کار می کرد اغلب روزها به هوای اداره بیرون می رفت اما به اداره نمی رفت در خیابان ناصریه اورا می دیدند که ایستاده پشت شیشه کتابفروشیها کتابها را وارسی می کند .

مثل معمول ظهر می آمد منزل و کم کم شروع کرده بود از غــذا ایراد می گرفت وغرغر می کرد گاهی هم قهر می کرد و ناهــــــار یا شام نمی خورد گاهی زمزمه می کرد که چندی بعد مجسمه ی مرا می ریزند و ما را به شهرها دعوت می کنند و مردم به استقبال ما می آیند و گل نثار ما می کنند برای این که من شاعرم و تو زن شاعری .
من هم خواستم گفته های اورا باور کنم ولی مثل این که کسی در خفا به من و به او می خندید . بالاخره فهمیدم این مقدمه برای این است که آقا رفته به مستشار وزارت دارائی گفته من شاعرم کار من شعر گفتن است نه بایگانی من نمی توانم این کارها را بکنم او رابه میل خودش منتظر خدمت کردندبا ماهی ۹ تومان من ماهی ۱۵ تومان بیشتر نداشتم روزها برای این که مادر و یا برادرم نفهمند که او اداره نمی رود صبح زود از خانه بیرون می رفت و در خیابانها می گشت و ظهر به خانه می آمد و گاهی شب دیر وقت .

نیما در سال ۱۳۰۷ همراه عالیه خانم که به بار فروش (بابل) منتقل شده بود به آن شهر می رود عالیه خانم در ((مدرسه دوشیزگان سعدی)) تدریس می کند اما نیما کار ثابتی ندارد ، گه گاه تدریس می کند در همین شهر است که محضر آیه الله محمد صالح علامه حائری رادرک می کند و بین آنها دوستی عمیقی برقرار می شود نیما اغلب صبحها به منزل علامه حائری می رفت و در جلسات تدریس حکمت ، فقه و اصول ایشان شرکت می کرد مکاتباتی هم بین آنان بوده است و نیما شعر بلندی هم برای علامه حائری سروده است .

اقامت نیما در بارفروش تا خرداد ماه سال ۱۳۰۸ است در این شهر خاموش و نزدیک به ساحل و در زیر ابرهای تیره و دائمی آن ، نیما همچنان می نویسد او از این شهر ۱۹ نامه به دوستان و نزدیکانش نوشته است از این نامه ها می توان گذشته از شعر به آثار دیگری که در این شهر نوشته است پی برد : تاریخ ادبیات ولایتی ، رمان آیدین ، حکایت دزد و شاعر نمایشنامه کوتاه کفش حضرت غلمان و سفرنامه بارفروش .
این سفرنامه یکی از نوشته های باارزش او در این شهر است که حاصل دقت و تجسس در روح آدمها ست و در واقع باید آن رانخستین کوشش نیما در نوشتن دفتر یادداشتهای روزانه اش نامید اگرچه متاسفانه ناتمام مانده است .

در مهرماه سال ۱۳۰۸ به اتفاق عالیه خانم به آمل و از آنجا به لنگـرود می روند و در آبان ماه همین سال در رشت ساکن می شوند .
سرگرمی نیما در رشت مطالعه درروحیات مردم و مقایسه آن با روحیات مردم مازندران ، نوشتن تتبع در آراء بعضی از فلاسفه قدیم شرقی ، رفتن به کانون ایران و کتابخانه فرهنگ ، گردش با عالیه خانم در محله های شهر ، بخصوص محله آنجرا که لادبن بربالکون خانه ای در آن محله مقالات روزنامه اش را می نوشت و نشستن در داروخانه دوستش یحیی آرین پور بود .
در همین شهر سفرنامه رشت را تنظیم نمود .

با وجود این نمی گذارند نیما و عالیه خانم بیش از چند ماه در رشت بمانند از دی ماه سال ۱۳۰۸ این دو در لاهیجان هستند و تا پایان سال تحصیلی خردادماه ۱۳۰۹ در آنجا می مانند خود در این باره می گوید (( در این شهر کوچک زندگی خود را مثل یک تبیعد شده ادامه می دهم لاهیجان برای من مدرسه است من در آن برخلاف معاصرین خود که مستعنی از این در سند ، درس می خوانم ))
زندگی در میان مردم ساده و شوخ طبع لاهیجان و محیط آرام آن نیما را سروجد می آورد و چند اثر ممتاز و متفاوت با سایر آثار او محصول این سال است : داستان طنز آمیز مرقد آقا و شعرهایی برای کودکان .
شعرهایی که نیما در این تاریخ برای بچه ها سروده است نشانه توجه او به نسل آینده است و با توجه به تاریخ سروده شدن آنها می توان نیما را از نخستین کسانی دانست که در ایران آثاری خاص کودکان آفریده اند .
از نیما یوشیج ۵ شعر برای کودکان و یک لالایی که مال سالهای بعدتر است به جای مانده است .
مجموعه اشعار او برای کودکان شامل :
۱- بهار که دراسفند ماه سال ۱۳۰۸ در لاهیجان سروده شده است .
۲- آواز قفس .
۳- بچه خوب .
۴- زنبور عسل که در فروردین ماه سال ۱۳۰۹ در لاهیجان سروده است.
۵- کودکان شاد .
قسمتهایی از شعر بهار به شرح زیر است :
بچه ها بهار
گل ها واشدند .
برف ها پا شدند .
از روسبزه ها
از روکوهسار
بچه ها بهار
از مهر ماه سال ۱۳۰۹ نیما و عالیه خانم در آستارا هستند عالیه خانم مدیر مدرسه نسوان است و نیما هم معلم مدرسه پسرانه حکیم نظامی .
هفته ای ۲۵ ساعت تدریس با حقوق ماهیانه ۴۶ تومان که تازه دریافت آن هم ماهها به تعویق می افتد و سرانجام با کسر فراوان به دستش می رسد.
اقامت نیما و همسرش در هریک از شهرهای بار فروش ، آمل ، رشت ، لنگرود ، لاهیجان و آستارا بین یک ماه تا حداکثر دو سال بیشتر نیست .
گمان می رود دلیل این کوتاهی اقامت را باید در شرایط غیر فرهنگی و استبداد حاکم برآن زمان جست و جو کرد که فعالیتها ، گفته ها و رفتارهای او در سرکلاس و بیرون از مدرسه معاشرتها و مکاتباتش از چشم ماموران حکومتی پنهان نمی ماند و استقرار او را بیش از یکی دو سال در هر شهر ((صلاح)) تشخیص نمی دهند .
اقامت نیما و عالیه خانم در آستارا از مهر ماه سال ۱۳۰۹ تا دی ماه سال ۱۳۱۱ است .

شرحی بر آثار نیما یوشیج :
نخستین شعر موجود نیما مثنوی ((قصه رنگ پریده ، خون سرد)) است که در تاریخ حوت ۱۲۹۹ مصادف با مارس ۱۹۲۱ در ۲۴۳ بیت سروده است این شعر از نظر وزن و زبان شبیه مثنوی مولوی است و در آن نیما از خود سخن می گوید و آنچه بر او گذشته است و آنچه در پی آن است .
در این شعر شاعر که خود را عاشق حق می نامد از این که مردم خود پرستند نه حق پرست از آنان دوری می جوید و به عزلت می گراید .
مردم شهرنشین و خودبین را دون می نامد و از این که او پردرد کوهستان است و از آنان نیست اظهار شعف می کند به این ترتیب آن طور که خود اشاره می کند ((برضد جهان سخن می گوید)) :
راست گویند این که من دیوانه ام
در پی اوهام یاافسانه ام
زانکه برضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من
شعر قصه رنگ پریده به دو دلیل حائز اهمیت است : نخست آن که نخستین شعر موجود نیما یوشیج است و دوم اینکه آن را می توان سرمشق و نمونه ابتدایی شعر مهم افسانه خواند .
نیما این شعر را به سرمایه خود در سال ۱۲۹۹ در مطبعه سعادت چاپ کرده است به بهای یک جلد قران و در ۳۲ صفحه .
در دی ماه سال ۱۳۰۱ شعر افسانه را که منظومه است در ۱۲۷ بند که منظور از بند هر پنج سطر از شعراست را سرود . این در حالی است که نیما در این تاریخ ۲۵ سال سن دارد .

شعر افسانه بروزن فاعلن فاعلن فاعلاتن سروده شده است در قالبی نامرسوم اما زیبا سروده شده که چهار سطر هربند آن به صورت چهار پاره است که غالب آنها مانند چهار پاره های معمول در خط دوم و چهارم قافیه دارند و به دنبال این چهار سطر سطر پنجمی می آید که از نظر قافیه با چهار سطر قبلی ارتباطی ندارد .
قسمت اعظم شعر مکالمه است میان عاشق – شاعر و موجودی خیالی درونی به نام افسانه در واقع افسانه همان همراه همیشگی شاعر –عشق – است که در قصه رنگ پریده ، خون سرد با وضوح بیشتری نمایانده شده است به این ترتیب افسانه را نمی توان موجودی انسانی و یامعشوق تصور کرد بلکه این شخصیت نماینده مفهوم انتزاعی و دگرگون شونده عشق است که در شرایط و مراحل مختلف به شکلهــــای گوناگون رخ می نمایاند .
تازگی دیگر این شعر چگونگی گفت و گو میان دو شخصیت این شعر است که به آن همچنان که نیما خود در مقدمه آن نوشته است حالتی نمایش گونه بخشیده است و طرز مکالمه طبیعی و آزاد را نشان می دهــــــــد می توان گفت نیما به طبیعت نگاه نمی کند بلکه در طبیعت زندگی می کند و این معنی در ادبیات ما بی سابقه است .