هنر رماتیک

مقدمه
براي فهم تغييرات ما با يد به زير سطح اشيا و حوادث بنگريم و بكوشيم آنچه را كه در ذهن مردم روي مي داد و مي گذشت پيدا كنيم زيرا عمل و اقدام به آن صورت كه ما آن را مي بينيم خود نتيجه اي از مجموعه ي افكار و شهوات ، تعصبات و خرافات ، اميد ها و ترس هاست و هرگز هيچ اقدام و عملي را نمي توان به تنهايي و بدون توجه به عللي كه به آن عمل منتهي شده است فهميد . توفان تغييرات بزرگي كه در اروپا و ساير ممالك رخ داد در قرن ۱۷ و ۱۸ موجب رشد ناسيوناليسم و عقل و خرد شد و مردم ديگر پايبند به اعتقادات كوركورانه نبودند .

از قرن ۱۶ تسلط كليسا كمرنگ تر و بي اهميت شمردن مذهب در مردم ايجاد شد . با ظهور و رواج صنايع جديد و پديد ماشين هاي بزرگ دليلي بر اين بود كه دين كمرنگ تر جلوه كند و توجه مردم بيشتر به مسائل اجتماعي و اقتصادي جلب شود . ولتر مي گويد : ” شخصي كه مذهبي را بدون سنجش و آزمايش قبول مي كند همچون گاوي است كه خودش را به زير بار مي دهد” .

رمانتيسسم از تحول روحي انسان هاي اروپايي آغاز د و تعريف آن راه و روش يا جهتي عقلاني است كه بسياري جنبه ها مانند ادبيات ، نقاشي ، موسيقي ، معماري ، نقد گرايي و تاريخ شناسي در تمدن را توصيف مي كند و از قرن ۱۸ تا اواسط قرن ۱۹ به طول مي انجامد و شكوفايي آن نيز بين سال ۱۸۰۰ تا ۱۸۴۰ است اصطلاح رمانتيك بنابر نظرياتي از واژه ي رمانس گرفته شده به معني داستان هاي بلند با قهرمان احساساتي و افسانه هاي قرون وسطايي رمانتيسم ابتدا به مثابه يك جريان فكري در زمينه ي ادبيات، نمايش و فلسفه

شكوفا شد. پايه هاي اصلي رمانتيك را احساس و شور تشكيل مي دهند. انسان گرايي، فردگرايي و ارتباط ذهني از طريق بيان احساسات در رمانتيسم جايگزين عقل و فردگرايي باروك و رنسانس شد. از خصوصيات اين دوره اهميت به زيبايي ها ي طبيعت و وحدت و جودي آن با روح، تمجيد احساسات بدون منطق و دليل ،احساس بدون درك و فهم ،روي آوردن به سوي نفس خويشتن (personality) و حالات او و قوه ذهن او كه ناشي از علاقه آنها به وجود بي كران و اشتياق براي دستيابي به اوست ، جستجوي حقيقت با توسل به آموزهاي مذهب كاركردن با افراد بالغ و شخصيت هاي قهرماني بدون توجه به شكل و شمايل آنها ، متمركز شدن روي نفس و جنگ دروني آن ، تاكيد بر قوه ي تخيل و تصور براي بالا بردن تجربيات و

واقعيات روحاني و معنوي ،علاقه و توجه به مبدا فرهنگ قوم و محل و سنت آنها و ملي گرائي ، توجه به قرون وسطي ، تمايل به سوي چيزهاي بيگانه عجيب و غريب و مرموز و خارق العاده بود.

ديدگاه جديد نسبت به هنرمند به صورت يك فرد خالق متعالي كه روح احساس مخلوق آن بسيار مهمتر از قوانين سخت و روش هاي سنتي قديم است.
رمانتيك ها در برابر واقعيت موضعي نا استوار داشتند و بر حسب جريان هاي زمان به جهت هاي متضاد كشيده مي شدند.
يكي از اعتقادات رمانتيك ها اين بود كه هويت واقعي فرد در وجود خودش است و جستجوي براي هويت شخص را در آثار هنري و زندگي او مي فهميدند.
فكر ناسيوناليسم از ابتداي دوره رمانتيك خلاف دوره كلاسيك در فكر هنرمندان بود و همچنين ،رد قوانيني كه مشخصه دوران كلاسيك بودند مانند نظم، آرامش ، هارموني ، تعادل ، ايده آل گرايي و عقل گرايي.

در نقاشي از رنگ هاي تابناك و سوزنده ، مضمون متعارف، چهره عادي ، عشق به طبيعت و بروزاتش توجه مي شد .
در دوره رمانتيك بالاترين ارزش در هنرها را به موسيقي دادند . نوواليس مي گويد :” بايد چنان نوشت كه انگار قطعه موسيقي مي سازيم يا جان ما براي درك موسيقي بايد اثيري شود”.
فلسفه هنر رمانتيك

هگل تاريخ هنر را بر ۳ پله استوار مي داند : ۱- هنر نمادين : در اين هنر درون مايه انديشگون و روحاني نتوانست بر عنصر حسي چيره شود و فقط اشاره اي به آن مي توانست باشد معماري كاملترين هنري كه درون مايه و شكل آن را نشان مي دهد.
۲- هنر كلاسيك : همخواني درونمايه انديشگون با عنصر حسي و يگانگي شكل و محتوي از ويژگيهاي اين هنر است در هنر نمادين انسان غايب است و توجه به خدايان است خدا برتر از انسان است و براي اشاره به آن نيازي به انسان نيست اما هنر كلاسيك توجه به انسان دارد خدايان منش و خواست هاي انساني دارند روح محدود در غالب يك بدن جاي مي گيرد خصوصيات اين هنر در مجسمه سازي بيشتر نمايان مي شود.

۳- هنر رمانتيك : كه در آن جسم انساني محدودتر از بيان امر مقدس و متعالي است و هر شخص در بهترين حالت بيانگر تكامل روح خويش است و نه نماينده امري كلي و اخلاق جمعي جدال ها و درام ها پيكار ها ي فردي هستند و نه جنگ هايي ميان بينش هاي ژرف تر و همگاني تر (برخلاف دوره كلاسيك). روح رمانتيك در بازگشت به خود، خود را باز نمي يابد كه هگل آن را در قالب كلام ، “پاره پاره شدن” تعريف مي كند هنرمند تلاش مي كند به سوي لايتناهي مطلق برود و هرچه پيش مي رود نمي رسد و ناچار بازگشته به دنياي جسماني توجه مي كند .

هنر رمانتيك از آگاهي هنري به آگاهي ديني مي رسد چون با هنر، بيكراني روح بيان نشد به دين روي مي آوريم . نقاشي، موسيقي و شعر هنرهاي رمانتيك هستند. موسيقي از همه اين هنرها پيش تر مي رود و مكان و ابعاد را نفي مي كند. هنري به طور ناب ذهني كه در آن مورد Objective به طور كامل حذف مي شود. در شعر نيز همينطور است. ضمن اينكه تداوم و حضور هر عنصر مادي از ميان مي رود.

ما بين دو دنياي ظاهر شده و دنياي دروني قرار داريم و اين فاصله كه ما در آن هستيم شكافي بين دنياي پديدار و جهان چيزهاي در خود است و ما تنها با هنر مي توانيم از اين فاصله بگذريم و نه با نيروي خرد ورز ذهن و آگاهي بل با شهود هنري و نبوغ ،هنرمند به ياري نبوغ لحظاتي از اين مطلق و دنياي نهاني را مي بيند و از آن براي ما خبر مي آورد و ما با ديدن اثر هنرمند براي لحظاتي كوتاه از اين وحدت با خبر مي شويم.

رمانتيك ها توجه به وجود بيكران كردند و تمام تلاششان حاصل اشتياق براي دستيابي به آن بود، روح يا مطلق حقيقي از دنياي روحاني زاده شده و ايده هنري از روح آن خبرمي دهد و خدا به معناي كليت در بر گيرنده ي همه چيز در قالب ايده مطلق بيان مي شود.

توجه هگل به يزدان شناسي با انديشه ي او درباره اينكه جستار اصلي فلسفه خداست كاملا آشكار مي شود و او به رابطه ي ميان بي كران و كرانمند و يا ميان خدا و موجودات مي پردازد ايده باوران نيز به نسبت بين بي كران و كرانمند از نوع نهفتگي منطقي باور داشتند و ايده و هستي كرانمند را در هستي بيكران مي گنجاندند (نسبت خدا و جهان) در ايشان گرايش به اسطوره بسيار زياد بود. بنابراين ميان جنبش هاي رمانتيك گونه اي پيوند معنوي وجود دارد .

رمانتيك ها در برابر فلسفه روشنگري به بزرگداشت قدرت تخيل آفريننده و نقش احساس و بينش مي پرداختند و همه تاكيدي بود بر رشد آزادانه و كامل شخصيت انساني يعني تكيه بر اصالت هر فرد انساني نه بر آنچه تمامي مردمان در آن هم بهره اند.

برداشت كانت اين است كه درباره حقيقت نمي توان دانشي نظري به دست آورد ولي نظريه هاي زيادي درباره شي در ذات خويش داده و همينطور از نظر شلينگ زيبايي طبيعي پايينتر از زيبايي هنري قرار دارد زيرا هنر، ذهن و طبيعت را به هم پيوند مي زند و يكي مي كند همينطور زائيده ذهن آدمي يا روح subjective است و محصول ذهن انسان اما در عين حال با آگاهي كامل هنرمند نمي باشد بلكه نتيجه كاركرد ذهني اوست كه خودش كاملا خبر ندارد و تسلطي هم بر آ ن ندارد و تحت تاثير نيروي الهام چيزي مي آفريند كه فراتر از آگاهي اوست و بيانگر روح زمانه است.

آخرين ويژگي كه به آن مي پردازيم فقدان دقيق پيام است. هگل در اين باره مي گويد :”اثر هنري كه صرفا بخواهد همان چيزي را بيان كند كه بيشتر در انديشه وجود داشته هيچ ارزشي ندارد”.در پايان مي توانيم عقيده ي يك هنرمند رمانتيك را درباره هنر اينگونه جمع بندي كنيم. هنر تلاشي است براي درك و شناخت فضا و وجودي بي كران كه در كلام نمي گنجد و دريافت آن تنها از طريق حس مي باشد و اين احساس چون زائيده روح هنرمند است به عبارتي از وجود دروني هنرمند خبر مي دهد كه اين ويژگي در كلمه فردگرايي تفسير مي شود و در عين حال چون روح هنرمند متاثر از روح جامعه دورن خودش است فلسفه هنر رمانتيك به عبارتي تلفيقي است از شناخت روح انسان به صورت فردي و جامعه شناسي .

توجه به تاريخ و قرون وسطي
در هنر رمانتيك مضامين وابسته به قرون وسطي و مسيحيت و خاور زمين يا ديگر دورآبادهاي افسون زده، از مضامين اساطيري ، شرك پرستي و قهرماني هيجان انگيزتر و هنرمندانه تر شمرده مي شد. حتي معماري رمانتيك در حال و هواي بازگشت به قرون وسطي به پويش در پي ايجاد شوري به سوي عالم خيال و ايمان متعالي همچنان كه التجابه دور آبادي افسانه اي و افسون انگيز افتاد و حاصل آن احياي معماري گوتيك بود باضافه اقتباس كمي از معماري خاور زمين .(ساختمان پارلمان انگليس در لندن از چارلز بري و پيوجين: معماري گوتيك)

يوهان وينكلمان نخستين مورخ هنر جديد در سال ۱۷۵۵ كتاب انديشه هايي درباره تقليد از هنر يوناني را نوشت و هنر يونانيها را كاملترين هنر انسان و يگانه الگوي قابل تقليد دانست زيرا موجب اطمينان ما در شناخت و طراحي آثار هنري خواهد شد و چون آنها (يونانيان) آخرين مرزهاي زيبايي انساني و خدايي را براي ما مشخص كردند ابتدائي ترين مثال در سبك معماري گوتيگ strawbery Hill است كه خانه نويسنده انگليسي Horace walpole است . همانطور كه در سبك هاي گوتيك ابتدائي مشخص است به جنبه زيبايي و رمانتيك (خيالي و تصوري) بودن كيفيت آن توجه شده نه به اصول ساختماني و كاركرد آن .

يكي از تحولاتي كه در دوران رمانتيك رخ داد (دومين تحول) در حدود سال ۱۸۰۵ بود كه همان توجه به فرهنگ، اصل و ريشه ، سرمايه هاي محلي، افسانه ها و شهرهاي بومي و محلي، موسيقي و رقص بومي و توجه به قرون وسطي و رنسانس بود – رمان هاي تاريخي توسط warlter scaitt به وجود آمد و در همان زمان اشعار انگليسي در آثار يوهان كيتز Byron Keats و بايرون شلي به اوج خود رسيد . رمانتيك ها از بالا دهاي عاميانه و افسانه هاي خيالي و ماجرا جويانه دوره هاي قبل اتهام مي گرفتند . رمان هايي همچون آيوانهو توسط sir watter scat و گوژپشت نتردام نوشته ويكتورهوگو در زمره آثار رمانتيكي هستند كه داسنان آنها در فرون وسطي رخ دهد .

در فرانسه Wilhem Grimm و تشنخذ با جمع آوري افسانه هاي مشهور و ديگر عالمان و دانشمندان مثل Johann Gottfried von hearder مطالعاتي در مورد موسيقي محلي و قومي داشتند .

در انگليس Josephadison Richard Steele بالادهاي قديمي را جمع آوري كردند كه از قدرت شاعرانه بالايي برخوردار بود .
داستان هاي بلند با قهرمانان و افسانه هاي قرون وسطايي كه حاوي ماجراهاي خيالي بودند از جمله حماسه مردم پسند شانسن دژست .” داستان گل سرخ ” و افسانه هاي آرتوري ( مربوط به آرتور شاه ) ، تريستم وايزولده ” از قديمي ترين افسانه هاي آرتوري هستند .

بسياري از فيلسوفان آلماني نيز در بسياري از نوشته هاي خود همواره به يونان همچون سرچشمه انديشه هاي خويش توجه كردند .
در زمينه موسيقي نيز با آمدن واگزدوران عظمت رمانتيسم شروع مي شود . اپراي تريستان و ايزوسوه بين سالهاي ۱۸۵۷ و ۱۸۵۹ تصنيف شد . در اين زمان واگنر عاشق فردي به نام Mathild Vesendock عشق مي ورزيد و تحت تاثير او و حس وطن دوستانه اش به فلر حلق اپرايي عاشقانه افتاد و به اين قصد يكي از داستان هاي قرون وسطي را كه در فرانسه به نام تريستان وايزولده معروف بود انتخاب كرد .

حلقه نيدبونگ اثر واگنر شامل چهار اپراي مفصل است كه از افسانه سيبونگ ها كه بزرگترين داستان ملي آلماني است بانضمام قسمتي از افسانه خدايان ژرمني اقتباس كرده .
اپراكميك ارنه در دوزخ اثر افن باخ كه از افسانه ي قديمي يونان اقتباس شده ولي از چند حيث با آن اختلاف دارد . در اين اپرا همه اشخاص داستاني و خدايان يوناني وجود دارند ولي شخصيت آنها با آنچه در افسانه هاي يوناني ذكر شده متفاوت است .
در مجسمه سازي نيز كاملا حس

هنر رماتیک

مقدمه
براي فهم تغييرات ما با يد به زير سطح اشيا و حوادث بنگريم و بكوشيم آنچه را كه در ذهن مردم روي مي داد و مي گذشت پيدا كنيم زيرا عمل و اقدام به آن صورت كه ما آن را مي بينيم خود نتيجه اي از مجموعه ي افكار و شهوات ، تعصبات و خرافات ، اميد ها و ترس هاست و هرگز هيچ اقدام و عملي را نمي توان به تنهايي و بدون توجه به عللي كه به آن عمل منتهي شده است فهميد . توفان تغييرات بزرگي كه در اروپا و ساير ممالك رخ داد در قرن ۱۷ و ۱۸ موجب رشد ناسيوناليسم و عقل و خرد شد و مردم ديگر پايبند به اعتقادات كوركورانه نبودند . از قرن ۱۶ تسلط كليسا كمرنگ تر و بي اهميت شمردن مذهب در مردم ايجاد شد . با ظهور و رواج صنايع جديد و پديد ماشين هاي بزرگ دليلي بر اين بود كه دين كمرنگ تر جلوه كند و توجه مردم بيشتر به مسائل اجتماعي و اقتصادي جلب شود . ولتر مي گويد : ” شخصي كه مذهبي را بدون سنجش و آزمايش قبول مي كند همچون گاوي است كه خودش را به زير بار مي دهد” .

رمانتيسسم از تحول روحي انسان هاي اروپايي آغاز د و تعريف آن راه و روش يا جهتي عقلاني است كه بسياري جنبه ها مانند ادبيات ، نقاشي ، موسيقي ، معماري ، نقد گرايي و تاريخ شناسي در تمدن را توصيف مي كند و از قرن ۱۸ تا اواسط قرن ۱۹ به طول مي انجامد و شكوفايي آن نيز بين سال ۱۸۰۰ تا ۱۸۴۰ است اصطلاح رمانتيك بنابر نظرياتي از واژه ي رمانس گرفته شده به معني داستان هاي بلند با قهرمان احساساتي و افسانه هاي قرون وسطايي رمانتيسم ابتدا به مثابه يك جريان فكري در زمينه ي ادبيات، نمايش و فلسفه

شكوفا شد. پايه هاي اصلي رمانتيك را احساس و شور تشكيل مي دهند. انسان گرايي، فردگرايي و ارتباط ذهني از طريق بيان احساسات در رمانتيسم جايگزين عقل و فردگرايي باروك و رنسانس شد. از خصوصيات اين دوره اهميت به زيبايي ها ي طبيعت و وحدت و جودي آن با روح، تمجيد احساسات بدون منطق و دليل ،احساس بدون درك و فهم ،روي آوردن به سوي نفس خويشتن (personality) و حالات او و قوه ذهن او كه ناشي از علاقه آنها به وجود بي كران و اشتياق براي دستيابي به اوست ، جستجوي حقيقت با توسل به آموزهاي مذهب كاركردن با افراد بالغ و شخصيت هاي قهرماني بدون توجه به شكل و شمايل آنها ، متمركز شدن روي نفس و جنگ دروني آن ، تاكيد بر قوه ي تخيل و تصور براي بالا بردن تجربيات و واقعيات روحاني و معنوي ،علاقه و توجه به مبدا فرهنگ قوم و محل و سنت آنها و ملي گرائي ، توجه به قرون وسطي ، تمايل به سوي چيزهاي بيگانه عجيب و غريب و مرموز و خارق

العاده بود.
ديدگاه جديد نسبت به هنرمند به صورت يك فرد خالق متعالي كه روح احساس مخلوق آن بسيار مهمتر از قوانين سخت و روش هاي سنتي قديم است.
رمانتيك ها در برابر واقعيت موضعي نا استوار داشتند و بر حسب جريان هاي زمان به جهت هاي متضاد كشيده مي شدند.
يكي از اعتقادات رمانتيك ها اين بود كه هويت واقعي فرد در وجود خودش است و جستجوي براي هويت شخص را در آثار هنري و زندگي او مي فهميدند.
فكر ناسيوناليسم از ابتداي دوره رمانتيك خلاف دوره كلاسيك در فكر هنرمندان بود و همچنين ،رد قوانيني كه مشخصه دوران كلاسيك بودند مانند نظم، آرامش ، هارموني ، تعادل ، ايده آل گرايي و عقل گرايي.

در نقاشي از رنگ هاي تابناك و سوزنده ، مضمون متعارف، چهره عادي ، عشق به طبيعت و بروزاتش توجه مي شد .
در دوره رمانتيك بالاترين ارزش در هنرها را به موسيقي دادند . نوواليس مي گويد :” بايد چنان نوشت كه انگار قطعه موسيقي مي سازيم يا جان ما براي درك موسيقي بايد اثيري شود”.
فلسفه هنر رمانتيك

هگل تاريخ هنر را بر ۳ پله استوار مي داند : ۱- هنر نمادين : در اين هنر درون مايه انديشگون و روحاني نتوانست بر عنصر حسي چيره شود و فقط اشاره اي به آن مي توانست باشد معماري كاملترين هنري كه درون مايه و شكل آن را نشان مي دهد.
۲- هنر كلاسيك : همخواني درونمايه انديشگون با عنصر حسي و يگانگي شكل و محتوي از ويژگيهاي اين هنر است در هنر نمادين انسان غايب است و توجه به خدايان است خدا برتر از انسان است و براي اشاره به آن نيازي به انسان نيست اما هنر كلاسيك توجه به انسان دارد خدايان منش و خواست هاي انساني دارند روح محدود در غالب يك بدن جاي مي گيرد خصوصيات اين هنر در مجسمه سازي بيشتر نمايان مي شود.
۳- هنر رمانتيك : كه در آن جسم انساني محدودتر از بيان امر مقدس و متعالي است و هر شخص در بهترين حالت بيانگر تكامل روح خويش است و نه نماينده امري كلي و اخلاق جمعي جدال ها و درام ها پيكار ها ي فردي هستند و نه جنگ هايي ميان بينش هاي ژرف تر و همگاني تر (برخلاف دوره كلاسيك). روح رمانتيك در بازگشت به خود، خود را باز نمي يابد كه هگل آن را در قالب كلام ، “پاره پاره شدن” تعريف مي كند هنرمند تلاش مي كند به سوي لايتناهي مطلق برود و هرچه پيش مي رود نمي رسد و ناچار بازگشته به دنياي جسماني توجه مي كند .
هنر رمانتيك از آگاهي هنري به آگاهي ديني مي رسد چون با هنر، بيكراني روح بيان نشد به دين روي مي آوريم . نقاشي، موسيقي و شعر هنرهاي رمانتيك هستند. موسيقي از همه اين هنرها پيش تر مي رود و مكان و ابعاد را نفي مي كند. هنري به طور ناب ذهني كه در آن مورد Objective به طور كامل حذف مي شود. در شعر نيز همينطور است. ضمن اينكه تداوم و حضور هر عنصر مادي از ميان مي رود.
ما بين دو دنياي ظاهر شده و دنياي دروني قرار داريم و اين فاصله كه ما در آن هستيم شكافي بين دنياي پديدار و جهان چيزهاي در خود است و ما تنها با هنر مي توانيم از اين فاصله بگذريم و نه با نيروي خرد ورز ذهن و آگاهي بل با شهود هنري و نبوغ ،هنرمند به ياري نبوغ لحظاتي از اين مطلق و دنياي نهاني را مي بيند و از آن براي ما خبر مي آورد و ما با ديدن اثر هنرمند براي لحظاتي كوتاه از اين وحدت با خبر مي شويم.

رمانتيك ها توجه به وجود بيكران كردند و تمام تلاششان حاصل اشتياق براي دستيابي به آن بود، روح يا مطلق حقيقي از دنياي روحاني زاده شده و ايده هنري از روح آن خبرمي دهد و خدا به معناي كليت در بر گيرنده ي همه چيز در قالب ايده مطلق بيان مي شود.

توجه هگل به يزدان شناسي با انديشه ي او درباره اينكه جستار اصلي فلسفه خداست كاملا آشكار مي شود و او به رابطه ي ميان بي كران و كرانمند و يا ميان خدا و موجودات مي پردازد ايده باوران نيز به نسبت بين بي كران و كرانمند از نوع نهفتگي منطقي باور داشتند و ايده و هستي كرانمند را در هستي بيكران مي گنجاندند (نسبت خدا و جهان) در ايشان گرايش به اسطوره بسيار زياد بود. بنابراين ميان جنبش هاي رمانتيك گونه اي پيوند معنوي وجود دارد .

رمانتيك ها در برابر فلسفه روشنگري به بزرگداشت قدرت تخيل آفريننده و نقش احساس و بينش مي پرداختند و همه تاكيدي بود بر رشد آزادانه و كامل شخصيت انساني يعني تكيه بر اصالت هر فرد انساني نه بر آنچه تمامي مردمان در آن هم بهره اند.

برداشت كانت اين است كه درباره حقيقت نمي توان دانشي نظري به دست آورد ولي نظريه هاي زيادي درباره شي در ذات خويش داده و همينطور از نظر شلينگ زيبايي طبيعي پايينتر از زيبايي هنري قرار دارد زيرا هنر، ذهن و طبيعت را به هم پيوند مي زند و يكي مي كند همينطور زائيده ذهن آدمي يا روح subjective است و محصول ذهن انسان اما در عين حال با آگاهي كامل هنرمند نمي باشد بلكه نتيجه كاركرد ذهني اوست كه خودش كاملا خبر ندارد و تسلطي هم بر آ ن ندارد و تحت تاثير نيروي الهام چيزي مي آفريند كه فراتر از آگاهي اوست و بيانگر روح زمانه است.

آخرين ويژگي كه به آن مي پردازيم فقدان دقيق پيام است. هگل در اين باره مي گويد :”اثر هنري كه صرفا بخواهد همان چيزي را بيان كند كه بيشتر در انديشه وجود داشته هيچ ارزشي ندارد”.در پايان مي توانيم عقيده ي يك هنرمند رمانتيك را درباره هنر اينگونه جمع بندي كنيم. هنر تلاشي است براي درك و شناخت فضا و وجودي بي كران كه در كلام نمي گنجد و دريافت آن تنها از طريق حس مي باشد و اين احساس چون زائيده روح هنرمند است به عبارتي از وجود دروني هنرمند خبر مي دهد كه اين ويژگي در كلمه فردگرايي تفسير مي شود و در عين حال چون روح هنرمند متاثر از روح جامعه دورن خودش است فلسفه هنر رمانتيك به عبارتي تلفيقي است از شناخت روح انسان به صورت فردي و جامعه شناسي .

توجه به تاريخ و قرون وسطي
در هنر رمانتيك مضامين وابسته به قرون وسطي و مسيحيت و خاور زمين يا ديگر دورآبادهاي افسون زده، از مضامين اساطيري ، شرك پرستي و قهرماني هيجان انگيزتر و هنرمندانه تر شمرده مي شد. حتي معماري رمانتيك در حال و هواي بازگشت به قرون وسطي به پويش در پي ايجاد شوري به سوي عالم خيال و ايمان متعالي همچنان كه التجابه دور آبادي افسانه اي و افسون انگيز افتاد و حاصل آن احياي معماري گوتيك بود باضافه اقتباس كمي از معماري خاور زمين .(ساختمان پارلمان انگليس در لندن از چارلز بري و پيوجين: معماري گوتيك)

يوهان وينكلمان نخستين مورخ هنر جديد در سال ۱۷۵۵ كتاب انديشه هايي درباره تقليد از هنر يوناني را نوشت و هنر يونانيها را كاملترين هنر انسان و يگانه الگوي قابل تقليد دانست زيرا موجب اطمينان ما در شناخت و طراحي آثار هنري خواهد شد و چون آنها (يونانيان) آخرين مرزهاي زيبايي انساني و خدايي را براي ما مشخص كردند ابتدائي ترين مثال در سبك معماري گوتيگ strawbery Hill است كه خانه نويسنده انگليسي Horace walpole است . همانطور كه در سبك هاي گوتيك ابتدائي مشخص است به جنبه زيبايي و رمانتيك (خيالي و تصوري) بودن كيفيت آن توجه شده نه به اصول ساختماني و كاركرد آن .

يكي از تحولاتي كه در دوران رمانتيك رخ داد (دومين تحول) در حدود سال ۱۸۰۵ بود كه همان توجه به فرهنگ، اصل و ريشه ، سرمايه هاي محلي، افسانه ها و شهرهاي بومي و محلي، موسيقي و رقص بومي و توجه به قرون وسطي و رنسانس بود – رمان هاي تاريخي توسط warlter scaitt به وجود آمد و در همان زمان اشعار انگليسي در آثار يوهان كيتز Byron Keats و بايرون شلي به اوج خود رسيد . رمانتيك ها از بالا دهاي عاميانه و افسانه هاي خيالي و ماجرا جويانه دوره هاي قبل اتهام مي گرفتند . رمان هايي همچون آيوانهو توسط sir watter scat و گوژپشت نتردام نوشته ويكتورهوگو در زمره آثار رمانتيكي هستند كه داسنان آنها در فرون وسطي رخ دهد .

در فرانسه Wilhem Grimm و تشنخذ با جمع آوري افسانه هاي مشهور و ديگر عالمان و دانشمندان مثل Johann Gottfried von hearder مطالعاتي در مورد موسيقي محلي و قومي داشتند .
در انگليس Josephadison Richard Steele بالادهاي قديمي را جمع آوري كردند كه از قدرت شاعرانه بالايي برخوردار بود .
داستان هاي بلند با قهرمانان و افسانه هاي قرون وسطايي كه حاوي ماجراهاي خيالي بودند از جمله حماسه مردم پسند شانسن دژست .” داستان گل سرخ ” و افسانه هاي آرتوري ( مربوط به آرتور شاه ) ، تريستم وايزولده ” از قديمي ترين افسانه هاي آرتوري هستند .

بسياري از فيلسوفان آلماني نيز در بسياري از نوشته هاي خود همواره به يونان همچون سرچشمه انديشه هاي خويش توجه كردند .
در زمينه موسيقي نيز با آمدن واگزدوران عظمت رمانتيسم شروع مي شود . اپراي تريستان و ايزوسوه بين سالهاي ۱۸۵۷ و ۱۸۵۹ تصنيف شد . در اين زمان واگنر عاشق فردي به نام Mathild Vesendock عشق مي ورزيد و تحت تاثير او و حس وطن دوستانه اش به فلر حلق اپرايي عاشقانه افتاد و به اين قصد يكي از داستان هاي قرون وسطي را كه در فرانسه به نام تريستان وايزولده معروف بود انتخاب كرد .

حلقه نيدبونگ اثر واگنر شامل چهار اپراي مفصل است كه از افسانه سيبونگ ها كه بزرگترين داستان ملي آلماني است بانضمام قسمتي از افسانه خدايان ژرمني اقتباس كرده .
اپراكميك ارنه در دوزخ اثر افن باخ كه از افسانه ي قديمي يونان اقتباس شده ولي از چند حيث با آن اختلاف دارد . در اين اپرا همه اشخاص داستاني و خدايان يوناني وجود دارند ولي شخصيت آنها با آنچه در افسانه هاي يوناني ذكر شده متفاوت است .

در مجسمه سازي نيز كاملا حس توجه به گذشت نشان داده شده است . نمونه آن تنديس نشسته جرج واشينگتن ( سمبل آزادي آمريكا ) ( تصوير ۶۸۸ ) آموزش خداي باستاني و انسان معاصر است . كلده گيس سده ۱۸ ورداي عهد باستان و بالاتنه ارهنه . تلفيق آرماندسازي و عمو نمايي رئاليستي .
در كل جهانبيني هنرمندان رمانتيك شكل هاي بيشماري پذيرفت و لبنش را در مجموعه اي از تلاش ها براي گريز يافت كه بازگشت به گذشته صرفآ بارزترين آنها بود گريز به آرمان شهر و قصه پريان ، دنياي ناآگاه و خيالي ، به چيزهاي غريب و بيگانه و اسرار آميز، به كودكي و طبيعت ، به روياها و جنون همگي شكلهاي پوشيده و كمابيش پالوده احساس و آرزوي عدم مسئوليت زندگي فارق از درد و رنج و محروميت بودند .

فشارهاي شديد ناشي از جنگ ها و محروميت هاي شديد كه به قشر عظيمي از مردم تحميل مي شد موجب شد كه همه مردم آن زمان به اساطير يونان و داستان قرون وسطي روي بياورند و روح بزرگي آزادي و سلامتي جامعه را در شخصيت ها و اسطوره هاي گذشته پيدا كنند .
از ديگر خصوصيات دوره رمانتيك روح ملي و توجه به آن است كه نمودهاي بارز آن بالاخص در زبان و ادبيات نمودار مي شود كه در نتيجه مشكلاتي مانند تسلط بيگانگان و آزار و اذيت آنها به وجود آمد به عنوان مثال در بوهم زبان چك كه پيش از سال ۱۸۰۰ در برابر زبان آلمان- زبان سلطه گران اطريشي – رنگ باخته بود از نوبنيان گرفت . در دهه هاي ۲۰ و ۴۰ سده نوزدهم كتاب هاي مهمي به اين زبان انتشار يافت .

يك نوع وطن پرستی ديگر به نام پاتريونالیسم نيز از قرون ۱۶ و ۱۷ در اروپا شكل گرفت يعني افكار فئودالي مرده بود و فكر تازه ي كشور به صورت يك واحد كم كم شكل گرفت . پيشوا و رهبر اين تحول فكري دو وزير فرانسه به نام ‘’ريشيليو ‘’ و ‘’ مارزارن ‘’ بودند .
يوهان کتفريد هردر فيلسوفي بود آلماني كه در اواخر قرن ۱۸ تئوري خود را روي هنر عاميانه بنا نهاد و مطالعات دقيقي در ترانه هاي محلي كشورهاي مختلف كرد. در نتيجه ی نظريات و ابتكارات او آهنگسازان و هنرمندان به اهميت هنر ها و موسيقي محلي و فولكلر پي بردند و به اين ترتيب موسيقي ملي به وجود آمد و همچنين سازهاي محلي در اركستر استفاده شده و به موسیقی رنگ محلي داد .
در اين زمینه موسيقيدانان آهنگ هايي ساخته اند از جمله :

هنر رماتیک

مقدمه
براي فهم تغييرات ما با يد به زير سطح اشيا و حوادث بنگريم و بكوشيم آنچه را كه در ذهن مردم روي مي داد و مي گذشت پيدا كنيم زيرا عمل و اقدام به آن صورت كه ما آن را مي بينيم خود نتيجه اي از مجموعه ي افكار و شهوات ، تعصبات و خرافات ، اميد ها و ترس هاست و هرگز هيچ اقدام و عملي را نمي توان به تنهايي و بدون توجه به عللي كه به آن عمل منتهي شده است فهميد . توفان تغييرات بزرگي كه در اروپا و ساير ممالك رخ داد در قرن ۱۷ و ۱۸ موجب رشد ناسيوناليسم و عقل و خرد شد و مردم ديگر پايبند به اعتقادات كوركورانه نبودند . از قرن ۱۶ تسلط كليسا كمرنگ تر و بي اهميت شمردن مذهب در مردم ايجاد شد . با ظهور و رواج صنايع جديد و پديد ماشين هاي بزرگ دليلي بر اين بود كه دين كمرنگ تر جلوه كند و توجه مردم بيشتر به مسائل اجتماعي و اقتصادي جلب شود . ولتر مي گويد : ” شخصي كه مذهبي را بدون سنجش و آزمايش قبول مي كند همچون گاوي است كه خودش را به زير بار مي دهد” .

رمانتيسسم از تحول روحي انسان هاي اروپايي آغاز د و تعريف آن راه و روش يا جهتي عقلاني است كه بسياري جنبه ها مانند ادبيات ، نقاشي ، موسيقي ، معماري ، نقد گرايي و تاريخ شناسي در تمدن را توصيف مي كند و از قرن ۱۸ تا اواسط قرن ۱۹ به طول مي انجامد و شكوفايي آن نيز بين سال ۱۸۰۰ تا ۱۸۴۰ است اصطلاح رمانتيك بنابر نظرياتي از واژه ي رمانس گرفته شده به معني داستان هاي بلند با قهرمان احساساتي و افسانه هاي قرون وسطايي رمانتيسم ابتدا به مثابه يك جريان فكري در زمينه ي ادبيات، نمايش و فلسفه شكوفا شد. پايه هاي اصلي رمانتيك را احساس و شور تشكيل مي دهند. انسان گرايي، فردگرايي و ارتباط ذهني از طريق بيان احساسات در رمانتيسم جايگزين عقل و فردگرايي باروك

و رنسانس شد. از خصوصيات اين دوره اهميت به زيبايي ها ي طبيعت و وحدت و جودي آن با روح، تمجيد احساسات بدون منطق و دليل ،احساس بدون درك و فهم ،روي آوردن به سوي نفس خويشتن (personality) و حالات او و قوه ذهن او كه ناشي از علاقه آنها به وجود بي كران و اشتياق براي دستيابي به اوست ، جستجوي حقيقت با توسل به آموزهاي مذهب كاركردن با افراد بالغ و شخصيت هاي قهرماني بدون توجه به شكل و شمايل آنها ، متمركز شدن روي نفس و جنگ دروني آن ، تاكيد بر قوه ي تخيل و تصور براي بالا بردن تجربيات و واقعيات روحاني و معنوي ،علاقه و توجه به مبدا فرهنگ قوم و محل و سنت آنها و ملي گرائي ، توجه به قرون وسطي ، تمايل به سوي چيزهاي بيگانه عجيب و غريب و مرموز و خارق العاده بود.

ديدگاه جديد نسبت به هنرمند به صورت يك فرد خالق متعالي كه روح احساس مخلوق آن بسيار مهمتر از قوانين سخت و روش هاي سنتي قديم است.
رمانتيك ها در برابر واقعيت موضعي نا استوار داشتند و بر حسب جريان هاي زمان به جهت هاي متضاد كشيده مي شدند.
يكي از اعتقادات رمانتيك ها اين بود كه هويت واقعي فرد در وجود خودش است و جستجوي براي هويت شخص را در آثار هنري و زندگي او مي فهميدند.
فكر ناسيوناليسم از ابتداي دوره رمانتيك خلاف دوره كلاسيك در فكر هنرمندان بود و همچنين ،رد قوانيني كه مشخصه دوران كلاسيك بودند مانند نظم، آرامش ، هارموني ، تعادل ، ايده آل گرايي و عقل گرايي.

در نقاشي از رنگ هاي تابناك و سوزنده ، مضمون متعارف، چهره عادي ، عشق به طبيعت و بروزاتش توجه مي شد .
در دوره رمانتيك بالاترين ارزش در هنرها را به موسيقي دادند . نوواليس مي گويد :” بايد چنان نوشت كه انگار قطعه موسيقي مي سازيم يا جان ما براي درك موسيقي بايد اثيري شود”.
فلسفه هنر رمانتيك

هگل تاريخ هنر را بر ۳ پله استوار مي داند : ۱- هنر نمادين : در اين هنر درون مايه انديشگون و روحاني نتوانست بر عنصر حسي چيره شود و فقط اشاره اي به آن مي توانست باشد معماري كاملترين هنري كه درون مايه و شكل آن را نشان مي دهد.
۲- هنر كلاسيك : همخواني درونمايه انديشگون با عنصر حسي و يگانگي شكل و محتوي از ويژگيهاي اين هنر است در هنر نمادين انسان غايب است و توجه به خدايان است خدا برتر از انسان است و براي اشاره به آن نيازي به انسان نيست اما هنر كلاسيك توجه به انسان دارد خدايان منش و خواست هاي انساني دارند روح محدود در غالب يك بدن جاي مي گيرد خصوصيات اين هنر در مجسمه سازي بيشتر نمايان مي شود.
۳- هنر رمانتيك : كه در آن جسم انساني محدودتر از بيان امر مقدس و متعالي است و هر شخص در بهترين حالت بيانگر تكامل روح خويش است و نه نماينده امري كلي و اخلاق جمعي جدال ها و درام ها پيكار ها ي فردي هستند و نه جنگ هايي ميان بينش هاي ژرف تر و همگاني تر (برخلاف دوره كلاسيك). روح رمانتيك در بازگشت به خود، خود را باز نمي يابد كه هگل آن را در قالب كلام ، “پاره پاره شدن” تعريف مي كند هنرمند تلاش مي كند به سوي لايتناهي مطلق برود و هرچه پيش مي رود نمي رسد و ناچار بازگشته به دنياي جسماني توجه مي كند .
هنر رمانتيك از آگاهي هنري به آگاهي ديني مي رسد چون با هنر، بيكراني روح بيان نشد به دين روي مي آوريم . نقاشي، موسيقي و شعر هنرهاي رمانتيك هستند. موسيقي از همه اين هنرها پيش تر مي رود و مكان و ابعاد را نفي مي كند. هنري به طور ناب ذهني كه در آن مورد Objective به طور كامل حذف مي شود. در شعر نيز همينطور است. ضمن اينكه تداوم و حضور هر عنصر مادي از ميان مي رود.
ما بين دو دنياي ظاهر شده و دنياي دروني قرار داريم و اين فاصله كه ما در آن هستيم شكافي بين دنياي پديدار و جهان چيزهاي در خود است و ما تنها با هنر مي توانيم از اين فاصله بگذريم و نه با نيروي خرد ورز ذهن و آگاهي بل با شهود هنري و نبوغ ،هنرمند به ياري نبوغ لحظاتي از اين مطلق و دنياي نهاني را مي بيند و از آن براي ما خبر مي آورد و ما با ديدن اثر هنرمند براي لحظاتي كوتاه از اين وحدت با خبر مي شويم.
رمانتيك ها توجه به وجود بيكران كردند و تمام تلاششان حاصل اشتياق براي دستيابي به آن بود، روح يا مطلق حقيقي از دنياي روحاني زاده شده و ايده هنري از روح آن خبرمي دهد و خدا به معناي كليت در بر گيرنده ي همه چيز در قالب ايده مطلق بيان مي شود.

توجه هگل به يزدان شناسي با انديشه ي او درباره اينكه جستار اصلي فلسفه خداست كاملا آشكار مي شود و او به رابطه ي ميان بي كران و كرانمند و يا ميان خدا و موجودات مي پردازد ايده باوران نيز به نسبت بين بي كران و كرانمند از نوع نهفتگي منطقي باور داشتند و ايده و هستي كرانمند را در هستي بيكران مي گنجاندند (نسبت خدا و جهان) در ايشان گرايش به اسطوره بسيار زياد بود. بنابراين ميان جنبش هاي رمانتيك گونه اي پيوند معنوي وجود دارد .

رمانتيك ها در برابر فلسفه روشنگري به بزرگداشت قدرت تخيل آفريننده و نقش احساس و بينش مي پرداختند و همه تاكيدي بود بر رشد آزادانه و كامل شخصيت انساني يعني تكيه بر اصالت هر فرد انساني نه بر آنچه تمامي مردمان در آن هم بهره اند.

برداشت كانت اين است كه درباره حقيقت نمي توان دانشي نظري به دست آورد ولي نظريه هاي زيادي درباره شي در ذات خويش داده و همينطور از نظر شلينگ زيبايي طبيعي پايينتر از زيبايي هنري قرار دارد زيرا هنر، ذهن و طبيعت را به هم پيوند مي زند و يكي مي كند همينطور زائيده ذهن آدمي يا روح subjective است و محصول ذهن انسان اما در عين حال با آگاهي كامل هنرمند نمي باشد بلكه نتيجه كاركرد ذهني اوست كه خودش كاملا خبر ندارد و تسلطي هم بر آ ن ندارد و تحت تاثير نيروي الهام چيزي مي آفريند كه فراتر از آگاهي اوست و بيانگر روح زمانه است.

آخرين ويژگي كه به آن مي پردازيم فقدان دقيق پيام است. هگل در اين باره مي گويد :”اثر هنري كه صرفا بخواهد همان چيزي را بيان كند كه بيشتر در انديشه وجود داشته هيچ ارزشي ندارد”.در پايان مي توانيم عقيده ي يك هنرمند رمانتيك را درباره هنر اينگونه جمع بندي كنيم. هنر تلاشي است براي درك و شناخت فضا و وجودي بي كران كه در كلام نمي گنجد و دريافت آن تنها از طريق حس مي باشد و اين احساس چون زائيده روح هنرمند است به عبارتي از وجود دروني هنرمند خبر مي دهد كه اين ويژگي در كلمه فردگرايي تفسير مي شود و در عين حال چون روح هنرمند متاثر از روح جامعه دورن خودش است فلسفه هنر رمانتيك به عبارتي تلفيقي است از شناخت روح انسان به صورت فردي و جامعه شناسي .

توجه به تاريخ و قرون وسطي
در هنر رمانتيك مضامين وابسته به قرون وسطي و مسيحيت و خاور زمين يا ديگر دورآبادهاي افسون زده، از مضامين اساطيري ، شرك پرستي و قهرماني هيجان انگيزتر و هنرمندانه تر شمرده مي شد. حتي معماري رمانتيك در حال و هواي بازگشت به قرون وسطي به پويش در پي ايجاد شوري به سوي عالم خيال و ايمان متعالي همچنان كه التجابه دور آبادي افسانه اي و افسون انگيز افتاد و حاصل آن احياي معماري گوتيك بود باضافه اقتباس كمي از معماري خاور زمين .(ساختمان پارلمان انگليس در لندن از چارلز بري و پيوجين: معماري گوتيك)

يوهان وينكلمان نخستين مورخ هنر جديد در سال ۱۷۵۵ كتاب انديشه هايي درباره تقليد از هنر يوناني را نوشت و هنر يونانيها را كاملترين هنر انسان و يگانه الگوي قابل تقليد دانست زيرا موجب اطمينان ما در شناخت و طراحي آثار هنري خواهد شد و چون آنها (يونانيان) آخرين مرزهاي زيبايي انساني و خدايي را براي ما مشخص كردند ابتدائي ترين مثال در سبك معماري گوتيگ strawbery Hill است كه خانه نويسنده انگليسي Horace walpole است . همانطور كه در سبك هاي گوتيك ابتدائي مشخص است به جنبه زيبايي و رمانتيك (خيالي و تصوري) بودن كيفيت آن توجه شده نه به اصول ساختماني و كاركرد آن .

يكي از تحولاتي كه در دوران رمانتيك رخ داد (دومين تحول) در حدود سال ۱۸۰۵ بود كه همان توجه به فرهنگ، اصل و ريشه ، سرمايه هاي محلي، افسانه ها و شهرهاي بومي و محلي، موسيقي و رقص بومي و توجه به قرون وسطي و رنسانس بود – رمان هاي تاريخي توسط warlter scaitt به وجود آمد و در همان زمان اشعار انگليسي در آثار يوهان كيتز Byron Keats و بايرون شلي به اوج خود رسيد . رمانتيك ها از بالا دهاي عاميانه و افسانه هاي خيالي و ماجرا جويانه دوره هاي قبل اتهام مي گرفتند . رمان هايي همچون آيوانهو توسط sir watter scat و گوژپشت نتردام نوشته ويكتورهوگو در زمره آثار رمانتيكي هستند كه داسنان آنها در فرون وسطي رخ دهد .

در فرانسه Wilhem Grimm و تشنخذ با جمع آوري افسانه هاي مشهور و ديگر عالمان و دانشمندان مثل Johann Gottfried von hearder مطالعاتي در مورد موسيقي محلي و قومي داشتند .
در انگليس Josephadison Richard Steele بالادهاي قديمي را جمع آوري كردند كه از قدرت شاعرانه بالايي برخوردار بود .
داستان هاي بلند با قهرمانان و افسانه هاي قرون وسطايي كه حاوي ماجراهاي خيالي بودند از جمله حماسه مردم پسند شانسن دژست .” داستان گل سرخ ” و افسانه هاي آرتوري ( مربوط به آرتور شاه ) ، تريستم وايزولده ” از قديمي ترين افسانه هاي آرتوري هستند .

بسياري از فيلسوفان آلماني نيز در بسياري از نوشته هاي خود همواره به يونان همچون سرچشمه انديشه هاي خويش توجه كردند .
در زمينه موسيقي نيز با آمدن واگزدوران عظمت رمانتيسم شروع مي شود . اپراي تريستان و ايزوسوه بين سالهاي ۱۸۵۷ و ۱۸۵۹ تصنيف شد . در اين زمان واگنر عاشق فردي به نام Mathild Vesendock عشق مي ورزيد و تحت تاثير او و حس وطن دوستانه اش به فلر حلق اپرايي عاشقانه افتاد و به اين قصد يكي از داستان هاي قرون وسطي را كه در فرانسه به نام تريستان وايزولده معروف بود انتخاب كرد .

حلقه نيدبونگ اثر واگنر شامل چهار اپراي مفصل است كه از افسانه سيبونگ ها كه بزرگترين داستان ملي آلماني است بانضمام قسمتي از افسانه خدايان ژرمني اقتباس كرده .
اپراكميك ارنه در دوزخ اثر افن باخ كه از افسانه ي قديمي يونان اقتباس شده ولي از چند حيث با آن اختلاف دارد . در اين اپرا همه اشخاص داستاني و خدايان يوناني وجود دارند ولي شخصيت آنها با آنچه در افسانه هاي يوناني ذكر شده متفاوت است .

در مجسمه سازي نيز كاملا حس توجه به گذشت نشان داده شده است . نمونه آن تنديس نشسته جرج واشينگتن ( سمبل آزادي آمريكا ) ( تصوير ۶۸۸ ) آموزش خداي باستاني و انسان معاصر است . كلده گيس سده ۱۸ ورداي عهد باستان و بالاتنه ارهنه . تلفيق آرماندسازي و عمو نمايي رئاليستي .
در كل جهانبيني هنرمندان رمانتيك شكل هاي بيشماري پذيرفت و لبنش را در مجموعه اي از تلاش ها براي گريز يافت كه بازگشت به گذشته صرفآ بارزترين آنها بود گريز به آرمان شهر و قصه پريان ، دنياي ناآگاه و خيالي ، به چيزهاي غريب و بيگانه و اسرار آميز، به كودكي و طبيعت ، به روياها و جنون همگي شكلهاي پوشيده و كمابيش پالوده احساس و آرزوي عدم مسئوليت زندگي فارق از درد و رنج و محروميت بودند .

فشارهاي شديد ناشي از جنگ ها و محروميت هاي شديد كه به قشر عظيمي از مردم تحميل مي شد موجب شد كه همه مردم آن زمان به اساطير يونان و داستان قرون وسطي روي بياورند و روح بزرگي آزادي و سلامتي جامعه را در شخصيت ها و اسطوره هاي گذشته پيدا كنند .
از ديگر خصوصيات دوره رمانتيك روح ملي و توجه به آن است كه نمودهاي بارز آن بالاخص در زبان و ادبيات نمودار مي شود كه در نتيجه مشكلاتي مانند تسلط بيگانگان و آزار و اذيت آنها به وجود آمد به عنوان مثال در بوهم زبان چك كه پيش از سال ۱۸۰۰ در برابر زبان آلمان- زبان سلطه گران اطريشي – رنگ باخته بود از نوبنيان گرفت . در دهه هاي ۲۰ و ۴۰ سده نوزدهم كتاب هاي مهمي به اين زبان انتشار يافت .

يك نوع وطن پرستی ديگر به نام پاتريونالیسم نيز از قرون ۱۶ و ۱۷ در اروپا شكل گرفت يعني افكار فئودالي مرده بود و فكر تازه ي كشور به صورت يك واحد كم كم شكل گرفت . پيشوا و رهبر اين تحول فكري دو وزير فرانسه به نام ‘’ريشيليو ‘’ و ‘’ مارزارن ‘’ بودند .

يوهان کتفريد هردر فيلسوفي بود آلماني كه در اواخر قرن ۱۸ تئوري خود را روي هنر عاميانه بنا نهاد و مطالعات دقيقي در ترانه هاي محلي كشورهاي مختلف كرد. در نتيجه ی نظريات و ابتكارات او آهنگسازان و هنرمندان به اهميت هنر ها و موسيقي محلي و فولكلر پي بردند و به اين ترتيب موسيقي ملي به وجود آمد و همچنين سازهاي محلي در اركستر استفاده شده و به موسیقی رنگ محلي داد .

در اين زمینه موسيقيدانان آهنگ هايي ساخته اند از جمله :
دانوب آبي اثر یوهان اشتراوس كه به مناسبت صلح پراگ و پايان جنگ اطريش و پروس بود . كارناوال وين اثر شومان كه ملودي اش آهنگ مارسیز Marseillarse را داشته كه اكنون سرود ملي فرانسه است و قبلاَ جنبه انقلاب داشته .

اتود شماره ۱۲ شوپن در دومينور احساسات وطن پرستانه را در راه آزادي لهستان معني كرده . پولونزها و مازوركاها و رقص های لهستاني در آثار شوپن بسيار ديده مي شود . در اين دوره به عبارتي ناسيوناليسم ، رئاليسم و اسطوره گرائي در هم آميختند به طوري كه در كتاب خلاصه تاريخ هنر آمده : هنر رمانتيك وصف عواطف و تجربيات بشري چون ترحم و ترس و دردمندي و ميهن پرستي و فداكاري و عصيان گری يا باز نمايي حوادث زمان، تمثال سازي مشاهير و یا تجسم صحنه هايي از زندگي مردم خاور زمين.

دانوب آبي اثر یوهان اشتراوس كه به مناسبت صلح پراگ و پايان جنگ اطريش و پروس بود . كارناوال وين اثر شومان كه ملودي اش آهنگ مارسیز Marseillarse را داشته كه اكنون سرود ملي فرانسه است و قبلاَ جنبه انقلاب داشته .

اتود شماره ۱۲ شوپن در دومينور احساسات وطن پرستانه را در راه آزادي لهستان معني كرده . پولونزها و مازوركاها و رقص های لهستاني در آثار شوپن بسيار ديده مي شود . در اين دوره به عبارتي ناسيوناليسم ، رئاليسم و اسطوره گرائي در هم آميختند به طوري كه در كتاب خلاصه تاريخ هنر آمده : هنر رمانتيك وصف عواطف و تجربيات بشري چون ترحم و ترس و دردمندي و ميهن پرستي و فداكاري و عصيان گری يا باز نمايي حوادث زمان، تمثال سازي مشاهير و یا تجسم صحنه هايي از زندگي مردم خاور زمين.

توجه به گذشت نشان داده شده است . نمونه آن تنديس نشسته جرج واشينگتن ( سمبل آزادي آمريكا ) ( تصوير ۶۸۸ ) آموزش خداي باستاني و انسان معاصر است . كلده گيس سده ۱۸ ورداي عهد باستان و بالاتنه ارهنه . تلفيق آرماندسازي و عمو نمايي رئاليستي .

در كل جهانبيني هنرمندان رمانتيك شكل هاي بيشماري پذيرفت و لبنش را در مجموعه اي از تلاش ها براي گريز يافت كه بازگشت به گذشته صرفآ بارزترين آنها بود گريز به آرمان شهر و قصه پريان ، دنياي ناآگاه و خيالي ، به چيزهاي غريب و بيگانه و اسرار آميز، به كودكي و طبيعت ، به روياها و جنون همگي شكلهاي پوشيده و كمابيش پالوده احساس و آرزوي عدم مسئوليت زندگي فارق از درد و رنج و محروميت بودند .

فشارهاي شديد ناشي از جنگ ها و محروميت هاي شديد كه به قشر عظيمي از مردم تحميل مي شد موجب شد كه همه مردم آن زمان به اساطير يونان و داستان قرون وسطي روي بياورند و روح بزرگي آزادي و سلامتي جامعه را در شخصيت ها و اسطوره هاي گذشته پيدا كنند .
از ديگر خصوصيات دوره رمانتيك روح ملي و توجه به آن است كه نمودهاي بارز آن بالاخص در زبان و ادبيات نمودار مي شود كه در نتيجه مشكلاتي مانند تسلط بيگانگان و آزار و اذيت آنها به وجود آمد به عنوان مثال در بوهم زبان چك كه پيش از سال ۱۸۰۰ در برابر زبان آلمان- زبان سلطه گران اطريشي – رنگ باخته بود از نوبنيان گرفت . در دهه هاي ۲۰ و ۴۰ سده نوزدهم كتاب هاي مهمي به اين زبان انتشار يافت .

يك نوع وطن پرستی ديگر به نام پاتريونالیسم نيز از قرون ۱۶ و ۱۷ در اروپا شكل گرفت يعني افكار فئودالي مرده بود و فكر تازه ي كشور به صورت يك واحد كم كم شكل گرفت . پيشوا و رهبر اين تحول فكري دو وزير فرانسه به نام ‘’ريشيليو ‘’ و ‘’ مارزارن ‘’ بودند .
يوهان کتفريد هردر فيلسوفي بود آلماني كه در اواخر قرن ۱۸ تئوري خود را روي هنر عاميانه بنا نهاد و مطالعات دقيقي در ترانه هاي محلي كشورهاي مختلف كرد. در نتيجه ی نظريات و ابتكارات او آهنگسازان و هنرمندان به اهميت هنر ها و موسيقي محلي و فولكلر پي بردند و به اين ترتيب موسيقي ملي به وجود آمد و همچنين سازهاي محلي در اركستر استفاده شده و به موسیقی رنگ محلي داد .

در اين زمینه موسيقيدانان آهنگ هايي ساخته اند از جمله :
دانوب آبي اثر یوهان اشتراوس كه به مناسبت صلح پراگ و پايان جنگ اطريش و پروس بود . كارناوال وين اثر شومان كه ملودي اش آهنگ مارسیز Marseillarse را داشته كه اكنون سرود ملي فرانسه است و قبلاَ جنبه انقلاب داشته .

اتود شماره ۱۲ شوپن در دومينور احساسات وطن پرستانه را در راه آزادي لهستان معني كرده . پولونزها و مازوركاها و رقص های لهستاني در آثار شوپن بسيار ديده مي شود . در اين دوره به عبارتي ناسيوناليسم ، رئاليسم و اسطوره گرائي در هم آميختند به طوري كه در كتاب خلاصه تاريخ هنر آمده : هنر رمانتيك وصف عواطف و تجربيات بشري چون ترحم و ترس و دردمندي و ميهن پرستي و فداكاري و عصيان گری يا باز نمايي حوادث زمان، تمثال سازي مشاهير و یا تجسم صحنه هايي از زندگي مردم خاور زمين.