هوش و سازگاری زیستی

در همه توضیحات روانشناسی دیر یا زود باید از زیست شناسی یا منطق ( یا جامعه شناسی، و لیکن جامعه شناسی نیز سرانجام به همان وضع بر می گردد )، استمداد جست. به زعم پاره ای از محققان، پدیده های ذهنی زمانی قابل درک اند که به جسم مربوط شوند. در بررسی کنشهای مقدماتی ( ادارک، حرکت و غیره ) که هوش از آنها ناشی می شود، در بدو امر جز این نظری نمی توان داشت، و لیکن به هیچ روی نمی توان گفت که برای اثبات این امر که چرا ۲ به علاوه ۲ می شود ۴ و یا چرا ذهن به اجبار باید به قوانین استدلال تن در دهد، باید به عصب شناسی مراجعه کرد. این است که یک عقیده دوم پدید آمده است که می گوید روابط منطقی و ریاضی تحویل

ناپذیرند و تجزیه و تحلیل کنشهای عالی ذهنی را باید به مدد تجزیه و تحلیل آنها انجام داد. اما این نکته مطرح است که اگر منطق را چیزی تلقی کنیم که به مدد روانشناسی تجربی قادر به توضیح آن نیستیم، آیا آن وقت می توان پذیرفت که منطق در عوض بتواند حقاً چیزی را در تجارب روانی تبیین کند. منطق صوری ( یا منطق ریاضی ) در واقع چیزی جز اصول متعارف حالات تعادل فکر نیست، و

یک علم واقعی که به این اصول مربوط می شود، همانا علم روانشناسی فکر است. حالا که وظایف هر کدام بدین ترتیب معین شد، روانشناسی هوش به یقین باید همچنان به استفاده از کشفیات منطق ادامه دهد. و لیکن این کشفیات نه چندان اند که برای حل و فصل مسایل علم روانشناسی کافی باشند، بلکه فقط مسایلی را برای روانشناسی مطرح می کنند.

بنابراین بررسی خود را باید براساس ماهیت دوگانه هوش ( ماهیت زیستی و ماهیت منطقی آن ) آغاز کنیم. هدف از دو فصل آینده این است که حدود و ثغور مسایل مقدماتی مزبور را معین سازیم و به ویژه تا آن جا که دانش کنونی به ما اجازه می دهد، در یگانه کردن این دو جنبه اساسی ولی ظاهراً تحویل ناپذیر حیات فکری بکوشیم.
مقام هوش در سازمان ذهنی

هر رفتاری، اعم از فعلی که در عالم خارج از ما سر می زند و یا فعلی که جنبه درونی می یابد و به صورت اندیشه ظاهر می شود، در حکم یک نوع سازگاری یا به عبارت بهتر یک سازگاری مجدد است. فرد زمانی منشاء فعل واقع می شود که نیازی داشته باشد، یعنی تعادل میان او و محیط زندگیش موقتاً به هم خورده باشد، و هدف از فعل این است که باردیگر میان محیط و اورگانیسم تعادل برقرار سازد و به اصطلاح، مجدداً آن را با محیطش سازگار سازد ( کلاپارد ). رفتار بنابراین مورد ویژه ای است از مبادلات میان فرد و دنیای خارج، و لیکن برخلاف مبادلات فیزیولوژیکی که از مقوله مادی و مستلزم تغییر شکل درونی اجسام حاضر در اورگانیسم هستند، « رفتار »هایی که مورد بررسی علم روانشناسی واقع می شوند از مقوله کنشی اند و در فواصل بیش از پیش دور مکانی ( ادارک ، و غیره ) و زمانی ( حافظه و غیره ) تحقق می یابند، آنهم در مسیرهایی که بیش از پیش پیچیده ( پیچ و خمها، انحرافها و غیره ) می شوند. بنابراین، رفتار در حکم مجموعه ای از مبادلات کنشی و شامل دو جنبه اساسی است که به شدت به هم وابسته اند : جنبه عاطفی و جنبه شناختی.

درخصوص روابط میان عاطفه و شناخت، فراوان بحث کرده اند. به عقیده پیر ژانه میان « فعل اولیه » یا رابطه میان فرد وشی ( هوش و غیره ) و « فعل ثانوی » یا واکنش فرد در قبال فعل خود، باید قایل به تمیز بود : واکنش مزبور که مظهر احساسات مقدماتی و ابتدائی است، عبارت است از

تنظیمهای فعل اولیه و تامین تخلیه نیروی موجود در درون اورگانیسم. و اما در کنار تنظیمهای مزبور که به واقع نیرو یا اقتصاد درونی رفتار را معین می سازند، به نظر می رسد که باید مقام تنظیمهایی را که معین کننده غایت یا ارزشهای رفتار هستند، محفوظ داشت. ارزشهای مزبور مبین مبادله نیرویی یا اقتصادی با محیط خارجی است. به عقیده کلاپارد، احساسات موجب می شود که رفتار هدفی پیدا کند در صورتی که هوش فقط به تدارک وسایل ( فوت و فن ) می پردازد. و لیکن اورگانیسم هم به هدف واقف است و هم به وسیله و حتی غایت فعل را پی در پی تغییر می دهد. از آنجایی که احساس موجب می شود که هدفهای رفتار دارای ارزشی بشوند و لذا هادی آن باشند، باید به ذکر این نکته اکتفا کنیم که احساس، منبع نیرویی است که برای تحقق یافتن فعل

لازم است و حال آنکه ساخت فعل از شناخت ناشی می شود. از این روست که روانشناسی ساخت این نظر را ابراز داشته است که رفتار واجد یک « میدان جمعی » است که فرد و اشیاء را در بر می گیرد و مظهر نیرو و توان ( تحرک ) این میدان همان احساسات است ( لوین )، و حال آنکه جریان ساخت پیدا کردن آن مربوط می شود به ادراک و حرکت و هوش. ما نیز بیان مشابهی را اختیار خواهیم کرد، با این تفاوت که تصریح می کنیم که احساسات و ساختهای شناختی هیچ

کدام منحصراً به « میدان » کنونی و موجود متکی نیستند، بلکه به تمام گذشته فرد فاعل نیز مربوط اند. بنابراین به سادگی خواهیم گفت که هر رفتاری دارای یک جنبه نیرویی یا عاطفی است و یک جنبه ساختی و یا شناختی و این بیان در واقع مجمع همه دیدگاههای قبلی است.

در حقیقت احساسات عبارت اند از تنظیمهای نیروهای درونی « احساسات اساسی » به قول پیرژانه و یا « رغبت » به قول کلاپارد و غیره یا عواملی که مبادله نیرو با دنیای خارج را ضبط می کنند ( انواع و اقسام « ارزشها » اعم از واقعی و خیالی، از « مقبولیتهای » ویژه میدان جمعی لوین گرفته تا « مطبوعیت » های ای . اس . راسل و ارزشهای بین افرادی و اجتماعی ). خود اراده نیز محصول اعمال عاطفی و در نتیجه اعمال نیروبخشی است که به ارزشهای عالی مربوط می شوند و موجد دو صنعت قابلیت حفظ شدن و قابلیت بازگشت به حالت قبلی در آنها می گردند (

احساسات اخلاقی و غیره )، همچنان که نظام اعمال منطقی نسبت به مفاهیم کلی چنین است.
درست است که جمیع رفتارها، بنابر آنچه گفته شد، واجد یک نیرو و یا یک « اقتصاد » هستند که در حقیقت جنبه عاطفی آنها را تشکیل می دهد، و لیکن رفتار مزبور مبادلاتی را با محیط موجب می شود که به نوبه خود نیز مستلزم شکل و ساختی هستند تا بدان واسطه بتوانند مجراهایی را که میان فرد و اشیاء برقرار می شوند تعیین کنند. جنبه شناختی رفتار در واقع همین ساخت پیدا کردن آن است. ادراک ، یادگیری حسی – حرکتی (عادت و غیره) ، فهم ، استدلال و غیره همه و همه

عواملی هستند که به نحوی از انحاء به کار ساخت دادن به روابط میان اورگانیسم و محیط می آیند. به همین سبب است که میان آنها یک قسم خویشی و بستگی وجود دارد. این خویشاوندی ، آنها را در نقطه مقابل پدیده های عاطفی قرار می دهد. ما اینها را به عنوان کنشهای شناختی ، به معنای وسیع آن (که شامل سازگاریهای حسی – حرکتی نیز هست) می شناسیم.
بنابراین حیات عاطفی و حیات شناختی ، هر چند که از هم متمایزاند ، از هم جدا شدنی نیستند. جدا نشدنی اند برای اینکه هر نوع مبادله ای که با محیط انجام بگیرد در عین حال ، هم مستلزم یک ساخت پیدا کردن است و هم مستلزم یک ارزشگذاری ، ولیکن با اینهمه از یکدیگر و متمایزاند ، زیرا این دو جنبه رفتار قابل تحویل به یکدیگر نیستند. در نتیجه ، حتی در ریاضیات محض ، به وقت استدلال احساساتی را نیز در خود حس می کنیم و عکس این امر نیز صادق است ، چه

احساساتی و عواطفی نیست که با حداقل فهم یا تمیز و تشخیص همراه نباشد. بنابراین ، هر عمل هوشی مستلزم تنظیم نیروی درونی (رغبت ، کوشش ، سهولت و غیره) و بیرونی است (ارزش راه حلهای مطلوب و اشیاء یا موضوعاتی که طلب و جستجوی اورگانیسم معطوف بدانهاست) ، ولیکن تنظیمهای دو گانه بالا از نوع عاطفی هستند و با هر نوع تنظیم دیگری از این نوع قابل قیاس اند. متقابلاً ، عناصر ادراکی یا عقلانی که در همه تظاهرات عاطفی

یافته می شوند ، مثل هر واکنش ادراکی یا هوشی دیگر ، واجد جنبه شناختی هستند.
آنچه عموماً «احساسات» و «هوش» می نامند و به مثابه دو استعداد متضاد در برابر هم قرار می دهند در واقع چیزی جز رفتار ما در قبال اشخاص و رفتار ما در قبال افکار و اشیاء نیستند : ولیکن در هر کدام از این دو شکل رفتار ، همان جنبه های عاطفی و شناختی فعل ، یعنی جنبه هایی که به واقع همیشه با هم اند و به هیچ روی نماینده استعدادهای مستقل نیستند ، مداخله می کند.

به علاوه ، خود هوش نیز عبارت از مقوله ای از فرایندهای شناختی مستقل و منفصل نیست. به عبارت بهتر باید گفت که هوش ، ساختی مشخص میان ساختهای دیگر نیست ، بلکه شکل یا حالت تعادل است که همه ساختهایی که از ادراک و عادت و مکانیسمهای مقدماتی حسی – حرکتی سرچشمه می گیرند، به طرف آن می گرایند. اتفاقاً متوجه این نکته باید بود که هوش اگ

ر یک استعداد نیست این انکار موجد یک تداوم و پیوستگی کنشی اساسی میان شکلهای عالی فکر و مجموع انواع و اقسام سازگاریهای مقدماتی شناختی یا حرکتی می گردد : بنابراین هوش چیزی نیست جز همان شکل تعادل که همه اینها معطوف به آنند. طبعاً این بدان معنا نیست که استدلال عبارت است از سلسله ای از ساختهای ادراکی منظم و یا ادراک همان استدلال ناخودآگاه است ( هرچند که هر کدام از این دو نظریه طرفدارنی داشته باشد )، زیرا تداوم و

 

پیوستگی کنشی به هیچ روی با تنوع و یا ناهمگنی ساختها، منافات ندارد. ساختها اصولاً اشکالی خاص از تعادل هستند که کم و بیش در میدان محدود خود ثابت اند و فقط زمانی ثبات خود را از دست می دهند که به مرزهای این میدان نزدیک شوند. و لیکن ساختهای مزبور، که در سطوح مختلف قرار دارند، براساس قانون تحول و تکاملی یکی جانشین دیگری می شود، به نحوی که هر کدام از آنها برای فرایندهایی که قبلاً در بطن ساخت قبلی مداخله داشتند تعادل وسیعتر و ثابت تری را تامین می کند. بنابراین، هوش یک لفظ نوعی است که شامل اشکال عالی تشکیل یا تعادل ساختیابی های شناختی می شود.
آنچه گفتیم بیش از همه بدین معناست که باید به نقش مهم هوش در حیات ذهنی و حیات

خود اورگانیسم تکیه کرد : هوش که در عین حال هم انعطاف پذیرترین و هم بادوام ترین تعادل ساختی رفتار به حساب می آید ذاتاً نظامی است متشکل از اعمال زنده و فعال ذهنی. هوش مظهر پیشرفته ترین شکل سازگاری ذهنی یعنی وسیله لازمی است برای تامین مبادلات میان فرد و جهان وقتی که حدود این مبادلات و روابط متقابل از حد تماسهای فوری و موقتی فرا رود و به روابط وسیع و ثابت برسد. اما از طرف دیگر، همین انتخاب لفظ مانع از این است که مبداء هوش را معین سازیم : هوش در واقع مقصد و نقطه پایان است و منابع آن را نمی شود از منابع سازگاری حسی – حرکتی به طور کلی و یا حتی از منابع سازگاری زیستی تمیز داد.
ماهیت سازگار کننده هوش
اگر هوش را با سازگاری یکی بگیریم، باید قبل از هر چیزی سازگاری را تعریف کنیم. حال با احتراز از استعمال الفاظ خاص طرفداران غائیت، باید گفت که مراد از سازگاری همانا تعادلی است که میان تاثیرات اورگانیسم در محیط و تاثیرات متقابل محیط در اورگانیسم برقرار می گردد.
اگر کلمه « جذب » را در وسیعترین معنای آن درنظر بگیریم، آن وقت می توان آن را به تاثیر اورگانیسم در اشیای پیرامون آن اطلاق کرد، به شرط آنکه تاثیر مزبور تابع رفتارهای قبلی اورگانیسم در همان اشیاء یا اشیاء مشابه باشد. در واقع، هر نوع رابطه ای که میان موجود زنده و محیط او برقرار می شود واجد این خصیصه ویژه است که موجود زنده به جای انکه مفعولانه تابع محیط خود باشد ان را تغییر می دهد و ساخت خاصی از ان خود را بدان تحمیل می کند. بدین گونه است که اورگانیسم، براساس علم فیزیولوژی، مواد را می خورد و بعد آن را جذب می کند و به صورت چیزی در می آورد که با مواد متشکل خودش جور در آید. عین همین جریان در مورد فعالیت روانی نیز صادق است، با این تفاوت که تغییرات عارض بر مواد مکتسب، دیگر از نوع مادی و فیزیکی و شیمیایی نیست بلکه منحصراً از نوع کنشی است، و از جنبندگی و ادراک یا از تاثیر متقابل افعال واقعی یا بالقوه در یکدیگر ( اعمال ذهنی انتزاعی، و غیره ) سرچشمه می گیرد. جذب ذهنی، بنابراین، عبارت است از ادغام اشیاء در انگاره های رفتار، و این انگاره ها چیزی نیستند جز مجموعه ای از افعال که قابلیت این را دارند که به طور فعالانه ای تکرار بشوند.

متقابلاً ، محیط نیز در اورگانیسم تاثیر می کند، و مطابق شیوه زیست شناسان می توان این تاثیر متقابل محیط در اورگانیسم را « انطباق » نامید، با توجه به این نکته که موجود زنده هیچگاه واکنش اجسام محیط خود را به همان گونه که هستند تحمل نمی کند بلکه این واکنش جریان جذب را با انطباق آن بر اجسام محیط تغییر می دهد. از لحاظ روانشناسی نیز باز با همین فرایند روبرو می شویم، بدین معنا که فشار مقتضیات موجب تمکین کورکورانه نمی شود بلکه همواره فعلی را که د

ر آنها موثر خواهد افتاد تغییر می دهد. با توجه بدان چه رفت، حال می توان سازگاری را تعادل میان جذب و انطباق تعریف کرد، یعنی مبادلات میان فرد و اشیاء.
و اما، در مورد سازگاری جسمی، مبادلات مزبور چون طبیعت و ماهیت مادی دارند مستلزم این اند که قسمتی از بدن زنده با قسمتی از محیط خارجی متقابلاً در یکدیگر نفوذ کنند. به عکس، حیات

روانی، چنانکه دیدیم، با مبادلات کنشی آغاز می کند، یعنی از مرحله ای که در آن مرحله ای که در آن مرحله، جذب دیگر به نحو فیزیک – شیمیایی اشیاء جذب شده را دگرگون نمی سازد بلکه آنها را به سادگی در قالبهای فعالیت خاص خود می گنجاند ( و انطباق فقط این فعالیت را تغییر می دهد ) . بنابراین می توان دریافت که حیات ذهنی، یعنی مبادلات غیرمستقیم میان فرد و اشیاء، پس از مبادلات مستقیم میان محیط و اورگانیسم قرار می گیرند و مبادلات غیر مستقیم مزبور در فواصل

زمانی و مکانی و بیش از پیش طولانی و در مسیرهای بیش از پیش پیچیده تحقق می یابند. همه رشد فعالیت ذهنی، از ادراک و عادت گرفته تا تجسم ذهنی و حافظه و اعمالی عالی استدلال و فکر صوری، بدین منوال تابعی است از این فاصله متدرجاً زیاد مبادلات و در نتیجه تابعی است از تعادل میان جذب و تبدیل واقعیتهای بیش از پیش دور از فعل خود فرد و انطباق این فعل با آن

واقعیتها.
هوش که اعمال منطقی آن موجد تعادلی متغیر و مداوم میان جهان و فکر می شود، به این ترتیب جمیع فرایندهای مربوط به سازگاری را بسط می دهد و به کمال می رساند. سازگاری جسمی، در واقع، فقط موجد یک تعائل بی واسطه و در نتیجه محدود میان موجود زنده و محیط حاضر اوست. کنشهای شناختی مقدماتی، مانند ادراک و عادت و حافظه، این سازگاری را در جهت فراخنای حاضر ( تماس ادراکی با اشیاء دور ) و پیش دستیها یا بازسازیهای کوتاه مدت توسعه می دهد. تنها هوش است که به پیچ و خمها و تدابیر فعل و فکر مجهز است و با داشتن این هدف که همه واقعیت را جذب کند و فعل را با آن منطبق سازد ناظر به تعادلی جامع است و بدین منوا

ل فعل زا از قید دو فوریت ابتدائی زمانی و مکانی آن ( این جا و حالا ) می رهاند.
تعریف هوش
اگر بخواهیم هوش را تعریف بکنیم – و این کار برای تعیین حوزه ای که زیر این عنوان مورد بررسی قرار خواهیم داد بی گمان حایز اهمیت است – کافی است درخصوص درچه پیچیدگی مبادلات دور که براساس آن می توان آنها را « هوشمندانه » خواند توافق کنیم. و لیکن مشکلات کار از همین جا ناشی می شوند، زیرا حدفاصل پایینی آن خودسرانه و تعیدی خواهد بود. به زعم عده ای نظیر کلاپارد واسترن، هوش یک سازگاری ذهنی است با مقتضیات جدید. کلاپارد بدین ترتیب هوش را در برابر غریزه و عادت قرار می دهد. چه این دو سازگاریهای ارثی یا کسبی هستند با مقتضیات تکراری، و لیکن هوش، به عقیده کلاپارد، از همان اقدامات کورانه و مبتنی بر آزمایش و خطای بسیار مقدماتی ( منبع و ریشه اصلی کورمالیهایی که جنبه ذهنی و درونی پیدا کرده و بعدها به کار پیدا کردن فرضیه می آید ) آغاز می کند. به عقیده ک . بوهلر که ساختهای ذهنی را نیز به سه دسته ( غریزه، تربیت، هوش ) تقسیم کرده است، تعریف مزبور بیش از اندازه وسیع است : هوش فقط

زمانی ظاهر می شود که « فهم ناگهانی » دست دهد، و حال آنکه آزمایش و خطا به تربیت و کارآموزی مربوط است. به همین قسم، کوهلر عقیده دارد که هوش خاص اعمالی است که با

بازساخت ناگهانی توام باشند و نه کورمال کورمال و آزمایش و خطا. جای تردید نیست که آزمایش و خطا به محض تشکیل ساده ترین عادات ظاهر می شود، عاداتی که خود نیز به وقت تشکیل، چیزی جز سازگاری با مقتضیات جدید نیستند. از سوی دیگر، مسئله و فرضیه و ضبط ( کنترل )، که اتحاد آنها به عقیده کلاپارد نیز هوش را به وجود می آورد، بیشتر به صورت جنینی در احتیاجات و آزمایش و خطاها و آزمایش تجربی ( که از مختصات مقدماتی ترین سازگاریهای حسی – حرکتی

است ) وجود دارند. بنابراین از دو چیز باید یکی را انتخاب کنیم : یا باید به یک تعریف کنشی اکتفا کنیم و مدعی شویم که جامع جمله ساختهای شناختی است ویا باید ساخت ویژه ای را به عنوان ضابطه برگزینیم، اما این گزینش قراردادی است و دور نیست که پیوستگی و تداوم موجود در واقعیت را شامل نشود.

با این همه می توان هوش را به مدد جهتی که رشد و نمو آن در پیش می گیرد تعریف کرد بدون آنکه درخصوص مسایل مرزی، که در واقع همان مسایل مربوط به مراحل مختلف هوش و یا شکلهای متوالی تعادل باشد، پافشاری کنیم. بنابراین می توانی در آن واحد هم از دیدگاه کنشی و هم از دیدگاه مکانیسم ساختی به این مسئله بنگریم. از دیدگاه اول می توان گفت که هر چه مسیرهای میان فرد و اشیاء مربوط به فعلش از سادگی درآید و به تدریج به پیچیدگی گراید به همان نسبت

رفتارش « هوشمندانه تر » خواهد بود. بدین منوال ادراک شامل مسیرهای ساده ای است حتی اگر شی مورد ادراک بسیار دور باشد. عادت شایده پیچیده تر از ادراک به نظر آید و لیکن مفاصل زمانی – مکانی آن با هم جوش خورده و به صورت یک کل واحد درآمده است به طوری که فاقد قسمتهای جداگانه و مستقل یا قابل ترکیب به طور جداگانه است. عمل هوشمندانه، برعکس

، مستلزم تعدادی از مسیرهای مختلف است ( در مکان و در زمان ) که هم از یکدیگر جدا و مستقل و هم قابل ترکیب و اتحادند، مثل پیدا کردن یک شی مخفی و یا تشخیص معنای یک تصویر. از دیدگاه مکانیسم ساختی، در نتیجه، سازگاریهای حسی – حرکتی مقدماتی هم متحجر و هم یک جهته هستند، و حال آنکه هوش از صفت تحرک قابل بازگشت برخوردار است. چنانکه خواهیم دید، خصیصه اساسی اعمالی که منطق زنده را در فعل به وجود می آورند همین است. و لیکن از

هم اکنون می شود دید که قابلیت بازگشت چیزی نیست مگر همان ضابطه تعادل ( چنانکه فیزیک دانان به ما آموخته اند ). اگر بخواهیم هوش را چنین تعریف کنیم که واجد ساختهای متحرک قابل بازگشت تدریجی است، مثل این است که به الفاظ دیگر این نکته را تکرار کرده باشیم که هوش عبارت است از حالت تعادلی که نقطه ثقل همه سازگاریهای پی در پی حسی – حرکتی و شناختی و نیز همه مبادلات جذبی و انطباقی میان اورگانیسم و محیط است.

طبقه بندی تفسیرهای ممکن هوش
از نظر زیست شناسی، هوش بنابر این یکی از فعالیتهای اورگانیسم تلقی می شود و حال آنکه اشیائی که هوش خود را با آنها سازگار می سازد، قسمت ویژه ای از محیط پیرامون است. ولیکن چون معلوماتی که هوش آنها را تدارک می بیند موجد تعادلی مطلوب می شود، زیرا مبادلات حسی – حرکتی و تجسمی دیگر لزوماً از میان می روند، و در عین حال فواصل زمانی و مکانی بی نهایت گسترش می یابند، این است که هوش موجد تفکر علمی و از آن جمله شناخت زیستی می گردد.

پس طبیعی است که نظریات زیستی مربوط به سازگاری و نظریات شناخت به طور کلی قرار دهیم. جای شگفتی نیست که میان نظریات معرفت شناسی قرابتی وجود دارد، زیرا اگرچه روانشناسی خود را از قید قیومت فلسفه رهانده است، خوشبختانه میان بررسی کنشهای ذهنی و بررسی فرایندهای شناخت علمی هنوز پیوندهایی وجود دارد. اما چیزی که جالبتر است این است که میان عقاید مهم زیستی مربوط به تکامل ( یعنی سازگاری ) و نظریات محدود مربوط به هوش به عنوان

یک واقعیت روانشناسی، توازی و تقارن نسبتاً نزدیکی وجود دارد : روانشناسان، در واقع، غالباً به جریانهای فکری ملهم از زیست شناسی که اساس تعبیر و تفسیرهای آنها واقع می شوند واقف نیستند، به همان قسم که گاه نیز شده است که زیست شناسان بی آنکه آگاه باشند از دیگاه مخصوصی از میان دیدگاههای ممکن روانشناسی به امور زیستی نگریسته اند ( مراجعه کنید به

نقش عادت در عقاید لامارک و یا نقش رقابت و مبارزه در عقاید داروین )، وانگهی با توجه به قرابتی که میان صورت مسائل وجود دارد، دور نیست که راه حلها هم خیلی به یکدیگر نزدیک باشند و آن وقت این قرابت را تایید می کند.
از نظر زیست شناسی، روابط میان اورگانیسم و محیط، شامل شش نوع تعبیر ممکن به ترتیب زیر است ( همه این تعابیر راه حلهای متمایزی چه در گذشته و چه در حال پدید آورده اند ) : یا موضوع تکامل را به حصر معنا رد می کنیم (الف)، یا به وجود آن می پذیریم (ب)، از طرف دیگر در موارد دو

گانه بالا ( الف و ب ) سازگاری را یا به عوامل بیرون از اورگانیسم (۱ ) و یا به عوامل درون اورگانیسم (۲) و یا به روابط متقابل این دو نوع عوامل (۳) نسبت می دهیم. از نظر طرفداران « ثبات » (الف)، یعنی کسانی که به تکامل اعتقادی ندارند، می توان گفت که سازگاری، حاصل یک قسم هماهنگی است که از پیش میان اورگانیسم و چگونگیهای محیط زندگی اش برقرار شده است ( الف ۱)، یا حاصل یک قسم تشکل قبلی است که اورگانیسم به مدد ان قادر است با از قوه به فعل درآوردن ساختهای موجود در خود ( الف ۲ ) به اوضاع و احوال محیط و یا به « ظهور » ساختهای کلی که به عناصر خود تحویل ناپذیرند و در عین حال هم معلول عوامل درون اند و هم برون ( الف ۳ ) پاسخ بدهد.

و اما درباره نظریه معتقدان به تکامل (ب)، اینان تغییرات ناشی از سازگاری را یا به مدد موضوع فشار محیط ( مکتب لامارک ب ۱ ) و یا به مدد تغییرهای ناشی از عوامل درونی و انتخاب بعد از آن ( موتاسیونیسم = مکتب تغییر – ب ۲ ) و یا به مدد روابط متقابل تدریجی عوامل درونی و بیرونی ( ب ۳).

و اما جالب این است که همان جریانهای بزرگ فکری را می بینیم که می کوشند تا شناخت را تعبیر و تفسیر کنند، شناخت به معنای رابطه میان فرد متفکر و اشیاء . در برابر هماهنگی مستقر شده از پیش که خاص مکتب ویتالیسم آفرینشی بود در این جا با واقع بینی آیینهایی رو به رو می شویم که عقل را به مثابه یک سازگاری و مطابقت فطری با اشکال یا جواهر ازلی تلقی می کنند ( الف ۱ )،

یا در برابر تشکل قبلی در این جا با موضوع مرحله قبل از تجربه بر می خوریم که شناخت را معلول ساختهای درونی سابق بر تجربه ( الف ۲ ) می پندارد، و یا در برابر « ظهور » ساختهای تشکیل نشده با پدیده شناسی معاصر مواجه می شویم که به سادگی اشکال مختلف فکر را تجزیه و تحلیل می کند و منکر این است که افکار از یکدیگر منبعث می گردند و یا اینکه سهم فرد و اشیاء در این میانه به ترتیب کدام است ( الف ۳ ). در برابر تعبیر و تفسیرهای مکتب تکامل نیز، از طرف دیگر،

جریانهای معرفت شناسی وجود دارند که به رشد تدریجی عقل معتقدند : در برابر مکتب لامارک، مکتب تجربی واقع است که می گوید شناخت معلول فشار مقتضیات (اشیاء) است (ب ۱)؛ در برابر مکتب تغییر (موتاسیونیسم)، مکاتب اصالت قرار داد و اصالت عمل قرار دارند که تطابق ذهن با واقعیت را محصول آفرینش آزاد و بی قید قرار دارند که تطابق ذهن با واقعیت را محصول آفرینش آزاد و بی قید و شرط مفاهیم ذاتی می دانند که بعداً براساس ضابطه ساده سهولت انتخاب می شوند ( ب ۲ ). بالاخره مکتب تاثیر متقابل موجد نسبیتی می شود که شناخت به زعم آن، محصول همکاری انفکاک ناپذیر بین تجربه و استنتاج است ( ب ۳ ).

بی آنکه بخواهیم درتوزای و تقارن مزبور، به صورت کلی آن، اصرار ورزیم، حالا به جاست به این نکته توجه کنیم که نظریه های معاصر و منحصراً روانشناختی هوش، در واقع، از جریانها و مکاتب واحدی الهام می گیرند، اعم از اینکه جنبه های زیستی در آن غالب باشند یا اینکه تاثیر فلسفه درخصوص بررسی خود شناخت در آن به چشم بخورد.
نخست اینکه جای شک نیست که یک تقابل و تضاد اساسی میان دو نوع از تعبیر و تفسیرها وج

ود دارد : یک نوع آنکه با وجود قبول واقعیتهای رشد، هوش را به مثابه یک موهبت سابق تلقی می کنند و تکامل ذهنی را به صورت یک قسم استعشار تدریجی درنظر می گیرند بدون آنکه به ساختن حقیقی چیزی اعتقاد داشته باشند، و نوع دیگر آنکه هوش را معلول رشد خود آن می دانند. به علاوه این نکته را نیز باید گفت که این دو مکتب در کشف و تجزیه و تحلیل واقعیات آزمایشگاهی

همکاری می کنند. به همین سبب است که باید همه تعابیر کلی کنونی را به طور عینی طبقه بندی کنیم، براساس این ضابطه که هر کدام از انها تا اندازه ای به توضیح واقعیات توضیح دادنی

کمک کرده است : خط مرزی بین نظریه های روانشناختی و نظریه های فلسفی را اتفاقاً باید براساس این توجه آنها به آزمایش تعیین کرد و نه براساس فرضیات مقدماتی آنها.
از میان نظریه های اصابت ثبات، نخست نظریه های هستند که پیش از همه در این عقیده راسخ اند که هوش استعداد است. بدین معنی که هوش یک قسم هماهنگی و توافق است که از پیش میان ذهن و واقعیت برقرار شده و قادر است موجودات طبیعی و مفاهیم منطقی و ریاضی را مستقیماً بشناسد ( الف ۱) . باید اعتراف کرد که فقط عده کمی از روانشناسان آزمایشگاهی و تجربی هنوز همچنان به این فرضیه اعتقاد دارند. و لیکن مسائلی که از مرزهای مشترک بین روانشناسی و تجزیه و تحلیل فکر ریاضی برخاسته اند، موجب شده اند که پاره ای از منطقیان نظیر برتر اندراسل به تصریح چنین استنباطی از هوش برخیزند و حتی بخواهند آن را به خود روانشناسی تحمیل کنند.
فرضیه متداول تر دیگری که در این باره وجود دارد ( الف ۲ ) معتقد است که هوش معلول ساختهای درونی است، که آنها نیز ساخته نمی شوند و لیکن در پرتو تامل فکر در خود، طی دوران رشد، به تدریج از پرده بیرون می افتند و صراحت پیدا می کنند. این مکتب ما قبل تجربی در واقع موجد قسمت اعظم تحقیقات روانشناسی فکر آلمان و در نتیجه ملهم تحقیقات تجربی متعددی به م

 

دد روشهای معروف درون نگری عمده ی شده است که از سالهای ۱۹۰۵ – ۱۹۰۰ تاکنون توسعه یافته و به اشکال مختلف درآمده است. طبعاً منظور این نیست که با هر قسم به کاربردن این نوع روشهای تحقیق به چنین توضیحی ازهوش می رسیم. آثار بینه عکس این را ثابت می کند. و لیکن در آثار ک . بوهلر، سلتز و بسیاری دیگر هوش به مثابه « آیینه منطق » تلقی شده است، منطق خود را از درون تحمیل می کند بدون آنکه توضیح علی ممکنی داشته باشد.

ثالثاً ( الف ۳ )، در برابر ظهور ساختها و پدیده شناسی ( با تاثیر تاریخی واقعی پدیده شناسی )، یک نظریه جدید هوش پیدا شده که به طرزی بسیار گویا مسائل را تجدید کرده است : نظریه « شکل » ( گشتالت). مفهوم « شکل کلی » که حاصل تحقیقات تجربی در زمینه ادراک است، عبارت است از قبول این امر که کل، قابل تجزیه و تحلیل به عناصر مرکب خود نیست زیرا تابع قوانین ویژه تشکیل یا تعادل است. حال، نظریه شکل، پس از تجزیه و تحلیل آن قوانین حاکم برخاست در قلمرو ادراک و باز یافتن آنها در زمینه حرکات و حافظه و غیره، به خود هوش تعمیم یافته و متوجه جنبه های انعکاسی یا معطوف به خود ( فکر منطقی ) و جنبه های حسی – حرکتی ( هوش جانوران و بچه ها قبل از زبان بازکردن ) آن شده است. بدین منوال است که کوهلر در مورد طه » سخن به میان آوردند و کوشیدند عمل فهم و بصیرت را به مدد ضابطه « خوبی » ساختهای خوب سازمان یافته که نه جنبه درونی دارند و نه جنبه بیرونی و لیکن فرد و اشیاء را در یک میدان کلی دربر می گیرند، توضیح دهند. به علاوه، گشتالتهای مزبور، که میان ادراک و حرکت و هوش مشترک اند، تحول نمی یابند، بلکه مظهر شکلهای دائمی تعادل هستند و به رشد ذهنی نیز وابسته نیستند ( با توجه به این نکته می توان همه مراحل میانجی بین نظریه قبل از تجزیه و نظریه شکل پیدا کرد هرچند که نظریه شکل معمولاً مربوط می شود به واقعیت طبیعی و فیزیولوژیکی « ساخت

»).
اینها بودند سه نظریه غیر ریشه ای درباره هوش. دیدیم که نظریه اول سازگاری شناختی را به یک انطباق محض تحویل کرد زیرا فکر را چیزی جز آیینه « مفاهیم » ساخته و پرداخته و آماده نمی داند، نظریه دوم نیز سازگاری را با جذب محض یکی تلقی کرد زیرا ساختهای ذهنی در این نظریه منحصراً جنبه درونی دارند، نظریه سوم جذب و انطباق را به صورت یک کل واحد تلقی مرد زیرا از نظرگاه گشتالت تنها چیزی که وجود دارد مداری است که فرد را به اشیاء مربوط می سازد، و نه فعالیتی

برای فرد قایل است و نه وجود جداگانه ای برای اشیاء می شناسد.
و اما درباره تعبیر و تفسیرهای ریشه ای. در این جا یک بار دیگر با ان دسته از تعابیر رو به رو می شویم که هوش را فقط و فقط به مدد محیط خارجی ( مکتب تجربی مبتنی بر تداعی نظیر مکتب لامارک ) و فعالیت فرد ( نظریه آزمایش و خطا در سطح سازگاری فردی نظیر نظریه تغییر در سطح تغییرات ارثی ) و رابطه بین فرد و شی ( نظریه عملی ) توجیه می کنند.
مکتب تجربی ( ب ۱ ) دیگر در قالب مبتنی بر تداعی محض خود مورد قبول کسی نیست، مگر مورد قبول پاره ای از محققان که دارای تمایلات فیزیولوژیکی هستند و تصور می کنند که می توانند هوش را به مجموعه ای از پاسخهای « شرطی » تحول نمایند. و لیکن نظریه تجربی را در قالبهای انعطاف پذیرتر آن می توان در تعابیر رینیانو که استدلال را چیزی جز تجربه ذهنی نمی داند و یا به ویژه در نظریه جالب اسپیرمن که هم آماری است ( تجزیه عوامل هوش ) و هم توصیفی بازیافت. اسپیرمن از نظرگاه توصیفی، اعمال هوش را به « ادراک تجربه » و به « استخراج » روابط و « همبستگیها » یعنی به یک قرائت کم و بیش پیچیده روابط مستقیم موجود در واقعیت، تحویل می کند. روابط مزبور

بنابراین خلق و ساخته نمی شوند بلکه فقط به مدد انطباق با واقعیت خارجی قابل کشف ان

د.
مفهوم آزمایش و خطا ( ب ۲ ) موجد تعابیر چندی در خصوص یادگیری و خود هوش شده است. نظریه آزمایش و خطا، که توسط کلاپارد مطرح شده است، از کاملترین نظریه ها در این باب به شمار می رود : سازگاری هوشمندانه عبارت است از آزمایش یا فرضیه که محصول فعالیت فرد و انتخاب انهاست که این یکی بعداً زیر فشار تجربه ( توفیق یا شکست ) تحقق می یابد. این ضبط تجربی به روابط است، جنبه ذهنی و درونی پیدا می کند، به همان قسم که آزمایش وخطای حرکتی رفته رفته به صورت آزمایش و خطای تجسمی یا تخیل فرضیه ها در می آید.
بالاخره تکیه بر روابط متقابل بین اورگانیسم و محیط به ظهور نظریه عملی هوش منجر گشت ( ب ۳ ). براساس این نظریه، اعمال ذهنی که اشکال عالی آن همانا منطق و ریاضی هستند موجد افعال واقعی می شوند. این افعال دو جنبه دارند، بدین معنی که هم مخلوق خود فردند و هم در حکم

یک تجربه ممکن در عالم واقع به حساب می آیند. پس در این جا مسئله این است که بفهمیم این اعمال ذهنی چگونه براساس یک فعل مادی تدارک می یابند و تحول آنها تابع کدام قوانین تعادل است. بنابراین این طور تصور می کنند که این اعمال لزوماً به صورت نظامی از دسته ها یا مجموعه ها در می آیند نظیر « شکلها» در نظریه گشتالت، با این تفاوت که به عوض انکه ایستا و از همان آغاز به کمال باشند، متغیر و قابل بازگشت اند و فقط زمانی از تغییر باز می ایستند که به پایان فرایند ریشه ای فردی و اجتماعی که از مختصات آنهاست، برسند.
ما این نظریه یا دیدگاه ششم را مفصلتر شرح خواهیم داد. و اما راجع به نظریات آزمایش و خطا و استنباطات تجربی، در این باره وقتی که به فصل مربوط به هوش حسی – حرکتی و روابط آن

عادت (فصل چهارم) رسیدیم بحث خواهیم کرد. نظریه شکل مستلزوم بحث ویژه ای است که به نظر ما باید معطوف به موضوع اساسی روابط میان ادارک و هوش باشد ( فصل سوم ) و بالاخره درخصوص ان دو عقیده ای که مربوط می شوند به قبول هوشی که از پیش با موجودات منطقی

 

قایم به ذات سازگار شده و یا فکری که منعکس کننده یک منطق سابق بر تجربه است، اینها را در آغاز فصل آینده مطرح خواهیم ساخت. عقاید دو گانه مزبور، اتفاقاً موجد طرح آن چیزی می شوند که می توان آن را « مسئله مقدماتی » بررسی ذهن از دیدگاه روانشناسی به شمار آورد : آیا می توان امیدوار بود که بتوان هوش را واقعاً توضیح دادف یا اینکه هوش یک واقعیت تجزیه ناپذیر اولی و در حکم آیینه واقعیتی سابق بر هر نوع تجربه، یعنی منطق است؟
هوش و ادارک
ادارک همان شناختی است که ما از اشیاء یا از حرکاتشان به مدد تماس مستقیم و واقعی داریم، و حال آنکه هوش شکلی از شناخت است که به هنگام مداخله انحرافات و ازدیاد فواصل زمانی – مکانی بین فرد و اشیاء مطرح می گردد. بنابراین ممکن است که ساختهای ذهنی و به ویژه گروه بندیهای عملی که مظهر تعادل نهایی رشد هوش است، از همان آغاز، کلاً یا جزئاً ، در هیئت سازمانهایی که بین ادراک و فکر مشترک اند وجود داشته باشد. این مخصوصاً همان فکر اساسی « نظریه شکل » است.
درست است که این نظریه به مفهوم گروه بندی قابل بازگشت توجهی ندارد، و لیکن قوانین حاکم بر ساختیابی کلها را توصیف کرده است که به زعم این مکتب در عین حال هم حاکم بر ادارک و حرکت و کنشهای ابتدایی است و هم حاکم بر ادراک و حرکت و کنشهای ابتدایی است و هم حاکم بر خود استدلال و به ویژه قیاس ( به عقیده ورتایمر ) است. پس واجب است که ما پژوهش خود را از ساختهای ادراکی آغاز کنیم. پژوهش ما این است که ببینیم آیا می شود موضوع فکر به طور کلی را که شامل خود گروه بندیها نیز می گردد، از راه ادراک توضیح داد یا نه.

تاریخچه
فرض این نکته که میان ادراک و هوش رابطه نزدیکی وجود دارد همواره در عرصه تاریخ موافقان و مخالفانی داشته است. ما در این جا تنها به نویسندگان بررسیهای تجربی اشاره خواهیم کرد و به فلاسفه بیشماری که فقط به « تفکر » درباره این موضوع قناعت کرده اند کاری نخواهیم داشت. عقیده تجربه گرانی را که کوشیده اند ادراک رابه مدد هوش توضیح دهند و یا عقیده تجربه گران دیگری را که سعی کرده اند هوش را به مدد ادراک حاصل کنند در این جا باز خواهیم کرد.
هلمولتز گویا نخستین کسی است که مسئله روابط میان ساختهای ادراکی و ساختهای علمی در هیئت امروزی آن را مطرح ساخت. می دانیم که ادراک بصری قادر است تا اندازه ای به « ثبات » برسد، ثباتی که تاکنون موجد سلسله ای از پژوهشها شده و می شود : مثلاً اندازه یک جسم که در فاصله ای از چشم قرار دارد، کم و بیش، علیرغم کوچک شدن و انقباض قابل ملاحظه تصویر آن در شبکیه و کوچک شدن ناشی از دوری، به درستی ادراک می شود؛ و یا فلان شکل را با وجود زاویه های مختلفی که ممکن است به خود بگیرد همچنان درک کرده باز می شناسیم؛ رنگها را چه در سایه و چه در روشنایی تشخیص می دهیم و از این قبیل. یاری، هلمولتز می کوشید به ثبوت رساند که حالات ثابت ادراکی مزبور معلول یه « استدلال ناخودآگاهانه » است که احساس کنونی را به مدد معلومات مکتسب قبلی اصلاح می کند. وقتی که به فرضیات هلمولتز درخصوص چگونگی تشکیل مفهوم مکان می اندیشیم، به خوبی می توانیم تصور کنیم که فرضیات مزبور می بایست معنای معینی در فکر او داشته باشند، و کاسیرر ( وقتی که به نوبه خود فرضیه هلمولتز را دنبال کرد ) چنین فرض کرد که این فیزیولوژیدان و فیزیکدان و هندسی که جزو سرشت این هوش به مدد یک قسم « گروه » هندسی که جزو سرشت این هوش ناخودآگاهانه موثر در ادراک است، حالات ثابت ادراکی را تبیین کند. باری، این موضوع فواید زیادی از لحاظ مقایسه مکانیسمهای ادارکی و

ذهنی که در این جا مورد توجه ماست دارد. « ثباتهای » ادراکی، در واقع، در سطح حسی – حرکتی با آنچه که مفاهیم مختلف « حفظ » است و مظهر نخستین فتوحات هوش به شمار می آید ( حفظ کلها، ماده ، وزن، حجم و از این قبیل به هنگام از شکل افتادنهای شهودی ) قابل مقایسه است : باری، با توجه به این نکته که مفاهیم حفظ مزبور همواره معلول یک « گروه بندی » یا یک « گروه » از اعمال اند، پس اگر خود حالات ثبات بصری را بتوان معلول یک استدلال ناخودآگاهانه به شکل « گروه » تلقی کرد، آن وقت می توان به این نتیجه رسید که میان ادراک و هوش رابطه

و تداوم ساختی مستقیمی وجود دارد.
منتها، هرینگ به هلمولتز چنین پاسخ می داد که مداخله معلومات ذهنی موجب تغییر ادارک نمی شود : در عین حال که به مقادیر عینی اشیاء مورد ادراک واقفیم باز دچار همان اشتباه در احساسات بصری و وزنی و غیره می شویم. بنابراین، از این نکته چنین نتیجه می گرفت که استدلال به هیچ روی در ادراک مداخله ندارد و « حالات ثبات » منحصراً معلول تنظیمهای فیزیولوژیکی محض اند.
و لیکن هلمولتز و هیرینگ هر دو به وجود احساسات سابق بر ادراک اعتقاد داشتند و در نتیجه « ثبات » ادراکی را به منزله اصلاح احساسات تلقی می کردند و بنابراین یکی (هلمولتز) آن را به هوش و دیگری ( هرینگ) به مکانیسمهای عصبی منتسب می ساخت. این مسئله بار دیگر وقتی مطرح شد که فون اهرنفلس به سال ۱۸۹۱ کیفیات ادراکی کلها ( گشتالت کالیتاتن ) نظیر ادراک یک ملودی را که با وجود جا به جایی و تغییر همه نتها ( به طوری که هیچ احساس اصلی یکسان و بی تغییر باقی نمی ماند ) باز قابل بازشناختن و تشخیص است، کشف کرد. باری، با کشف مزبور دو مکتب پدید آمد : یکی از آنها طرفدار فرضیه هلمولتز در مورد دخالت هوش بود و دیگری نیز از عقیده هرینگ دایر به انکار نقش هوش پشتی می کرد. « مکتب گراتز » ( ماینونگ، بنوسی، و غیره ) همچنان به احساسها اعتقاد داشتند و کیفیت یا « صفت کلی » را بر طبق عقیده خود معلول یک ترکیب تعبیر و تفسیر می کردند : ترکیب مزبور را قابل انتقال تلقی کرده آن را چیزی معلول خو

د هوش می پنداشتند.
ماینونگ تا آن جا پیش رفت که براساس تعبیر مزبور نظریه ای کامل درباره فکر، براساس مفهوم کلیت ( « اشیاء کلی » موجب می شوند که بین امر ادارکی و ذهنی رابطه ایجاد گردد)، پرداخت. « مکتب برلن » که پایه گذار مکتب « روانشناسی شکل » است، برعکس، این وضع را واژگون ساخت، بدین معنی که احساسها، از لحاظ مکتب مزبور، دیگر عناصر سابق بر ادراک با چیزی مستقل و جدا از آن تلقی نمی شوند ( احساسها « محتویهای ساخا شده » هستند و نه « ساخت دهنده ») و شکل کلی را که مفهوم آن، در نتیجه، به همه اداراکات تعمیم داده شده

است، دیگر نه به عنوان حاصل یک ترکیب، بلکه درست به عنوان یک واقعیت اولی که محصولی ناخوداگاهانه است و ماهیتش معجونی از فیزیولوژی و روانشناسی به یک نسبت است، درنظر گرفته می شود : این شکلها ( گشتالت ) را حتی می توان در همه مراحل سلسله مراتب ذهنی باز یافت، و بنابراین به عقیده مکتب برلن، می توان امیدوار بود که به عوض آنکه استدلال را به نحوی غیرقابل فهم در خود ادراک موثر بدانیم، به مدد ساختهای ادراکی وجود هوش را به اثبات برسانیم.
در پژوهشهای بعدی، مکتبی به نام گشتالت کرایز ( متعلق به فون وایزاکر، ائورسپرگ و غیره ) کوشید تا با وارد کردن ادراک و حرکت، از همان آغاز، در آن، مفهوم ساخت کلی را توسعه دهد. چه عقیده داشت که این دو ( ادراک و حرکت ) لزوماً به هم پیوسته و متداعی هستند : بنابراین ادراک مستلزم دخالت پیش دستیها و بازسازیهای حرکتی است که بدون دربرگرفتن هوش، با این وصف آمدن ان را بشارت می دهد. پس جریان مزبور را می توان به مثابه جنبشی که زنده کننده سنت هلمولتزی است تلقی کرد و حال آنکه سایر پژوهشهای معاصر از هرینگ الهام می گیرند و مانند او بر این عقیده اند که ادراک معلول فیزیولژی محض ( پیرون و غیره ) است.
نظریه شکل و تعبیر آن از هوش
نظریه شکل باید با توجه ویژه ای در این جا نگریست، زیرا نه تنها عده زیادی از مسائل را مجدداً مطرح ساخته بلکه مخصوصاً بدین سبب که نظریه ای کامل در خصوص هوش فراهم آورده است که حتی برای مخالفان آن همواره به عنوتن نمونه ای از تعبیر روانشناسی منسجم باقی خواهد ماند.
مطلب اساسی نظریه گشتالت این است که نظامهای ذهنی هیچ گاه از ترکیب یا تداعی و

همخوانی عناصری که قبل از الحاق به صورت عناصر جدا از هم وجود داشته اند به وجود نمی آیند، بلکه این نظامها همواره، از همان آغاز، به شکل کلهای منسجم سازمان یافته ای هستند که در قالب « شکل » یا یک ساخت کلی پدیدار می گردند. بدین منوال، نمی شود گفت ادراک ترکیبی است از احساسهای قبلی، بلکه ادراک در همه مراحل رشد تابع « میدانی » است که عناصر سازنده ان، چون به صورت یک کل دریافت شده اند، تابع همدیگراند. در مثل تک نقطه سیاهی را که روی یک ورق کاغذ بزرگ می بینیم، به صرف اینکه تنها نقطه سیاه روی کاغذ است به عنوا

ن یک عنصر مجزا دریافت نمی کنیم، زیرا در واقع آن « تصویر »ی است که روی « زمینه »ای که همان کاغذ باشد قرار دارد و این رابطه تصویر × زمینه شامل تشکل و سازمان یافتن همه میدان دید است. حقیقت این گفته زمانی آشکارتر خواهد شد که درنظر بگیریم که، در نهایت، می شد ورق کاغذ را به عنوان شی ( تصویر) و نقطه سیاه را به صورت سوراخ، یعنی تنها قسمت مرئی « زمینه »، دریافت کنیم. حالا این سوال مطرح است که پس چرا همواره آن صورت ادراکی اولی را ترجیح می دهیم؟ و یا اگر به جای یک نقطه تنها، سه تا چهار نقطه نسبتاً نزدیک به هم ببینیم، چرا نمی توانیم از پیوستن انها به هم و به دست دادن شکلهای احتمالی سه ضلعی یا چهار ضلعی خودداری کنیم؟ جواب این است که عناصر ادراکی مربوط به یک میدان واحد، فوراً به هم ملحق شده به صورت ساختهای کلی تابع قوانین معین که همان « قوانین تشکل » باشند در می آین

د.
قوانین تشکل مزبور، که حاکم بر همه روابط مربوط به یک میدان هستند، از لحاظ مکتب گشتالت، چیزی جز قوانین تعادل نیستند : جریانهای عصبی ناشی از تماس روانی با اشیاء خارجی و از خود اشیاء که در یک مجرای کلی به هم ملحق می شوند، و در نتیجه در آن واحد موجود زنده و در محیط زندگی نزدیک او را در بر می گیرند، تابع قوانین تعادل بالا هستند. « میدان » ادراکی ( یا

حرکتی و غیره ) از دیدگاه مزبور، با میدان قوا ( برق و مغناطیسی و غیره ) قابل مقایسه است و تابع اصول مشابه حداقل یا کمترین فعل و غیره است. وقتی که در برابر عناصر متعدد قرار می گیریم، یک شکل کلی بدانها می دهیم که البته شکل بی حسابی نیست بلکه ساده ترین شکل ممکن برای بیان ساخت میدان است : پس قواعدی که باید معین سازند که چه شکلی را ادراک کنیم عبارت اند از قواعد سادگی، نظم و تربیت، همسایگی (نزدیکی)، تقارن و غیره. از این جا یک

قانون اساسی ( معروف به قانون « صراحت ») به دست می آید. مطابق این قانون، وضع یا شکلی که به ادراک داده می شود « بهترین » شکل یا ساخت از شکلهای ممکن، یعنی متعادلتر از همه است. وانگهی یک شکل یا گشتالت خوب می تواند همواره مانند یک ملودی یا آهنگی که همه نتهای آن را تغییر می دهند « جابه جا » بشود، و لیکن این جابه جایی که مظهر استقلال کل

نسبت به اجزاء است به نوبه خود به مدد قوانین تعادل قابل توضیح است : همان روابط قبلی میان عناصر تازه برقرار می شود و به همان شکل کلی منجر می گردد که روابط میان عناصر سابق. این همه نه به سبب عمل مقایسه، بلکه به سبب تشکیل مجدد تعادل صورت می گیرد، درست مثل آب یک ترعه که در سطوح مختلف، پس از بازشدن هرکدام از دریچه های سد، همان شکل افقی خود را حفظ می کند. برای مشخص کردن این « اشکال خوب » و بررسی این « جا به جا شدنها » پژوهشهای تجربی محققاً ارزنده ای به عمل امده است که ورود در جزئیات آن در این جا بی فایده خواهد بود.
برعکس، چیزی که باید در این جا به عنوان جنبه اساسی نظریه گشتالت به آن کاملاً توجه کرد این است که « قوانین تشکل » مستقل از رشد و در نتیجه مشترک میان مراحل و سطوح مختلف رشد تلقی شده اند. اگر این بیان را به سازمان کنشی یا تعادل « همزمان » رفتارها محدود بکنیم چون و چرایی نخواهد داشت، زیرا لزوم تعادل همزمان مزبور، در همه مراحلرشد مطرح است و آن تداوم کنشی که بر آن اصرار ورزیدیم نیز از همین جا ناشی می شود. و لیکن در مقابل این جریان عمل

ثابت، معمولاً قایل به ساختهای متوالی از دیدگاه « غیر همزمان » که از مرحله ای به مرحله دیگر تغییر می کنند، هستیم. باری، صفت ممیز گشتالت این است که کنش و ساخت را، زیر عنوان « سازمان » ( تشکل)، به صورت یک کل در می آورد و قوانین ساختها را ثابت و تغییرناپذیر تلقی می کند. بدین منوال است که روانشناسان مکتب گشتالت کوشیدند، به مدد جمع آوری مصالح زیادی، نشان دهند که ساختهای ادراکی در خردسالان و بزرگسالان و به ویژه طبقات مختلف استخوانداران یکی است. تنها فرق میان کودک و بالغ، به زعم اینان، همانا اهمیت نسبی پاره ای از عوامل

مشترک سازمان ( مثلاً نزدیکی ) است وگرنه مجموع عوامل در آنها یکی است و ساختهایی که از آن حاصل می شوند تابع قوانین واحدی هستند.
به ویژه ، مسئله معروف ثباتهای ادراکی موجد راه حل منظمی شده است که دو نکته مهم زیر را می توان از ان استخراج کرد. در وهله نخست، یک ثبات مانند ثبات اندازه را در واقع نمی توان در

 

حکم اصلاح فلان احساس اولیه بد شکل کننده همراه با یک تصویر اختصاری در شبکیه به حساب آورد، زیرا احساس اولیه تنها و جدا از سایرین وجود ندارد و تصویر شبکیه چیزی جز یک یک حلقه غیر متمایز از حلقه های دیگر نیست که حرکت دورانی کامل آن، به مدد جریانهای عصبی مربوط، اشیاء را به مغز مرتبط سازد. پس وقتی که شیئی را در فاصله ای از خود می بینیم، فوراً و مستقیماً اندازه واقعی آن را به موجب قوانین سازمان که از این ساخت بهترین ساخت را می سازد، تشخیص می دهیم. در وهله دوم، بنابراین، ثباتهای ادراکی کسب شدنی نیستند، بلکه در همه مراحل رشد، یعنی چه در جانوران و چه در نوزادان و چه در افراد بالغ، به حد کمال خود به صورت فطری وجود

دارند. مستثنیات تجربی ظاهری معلول این واقعیت اند که « میدان ادراکی » همواره به اندازه کافی ساخت نمی یابد و بهترین ثبات زمانی ظاهر می شود که شیء موردنظر جزئی از یک شکل کلی باشد، مثل سلسله ای از اشیاء که براساس ضابطه ای دسته بندی و ردیف شده اند.
اگر با توجه بدانچه رفت برگردیم به موضوع هوش، می بینیم که از هوش براساس این دیدگاه، تعبیری بی اندازه ساده به دست داده اند که اگر راست بود بر مبنای آن می شد ساختهای عالی

» از مقوله حسی – حرکتی و حتی ادراکی مربوط ساخت. سه مورد از انطباقهای نظریه شکل با بررسی هوش را مخصوصاً باید در این جا ذکر کرد که به ترتیب عبارتند از انطباق کوهلر در مورد هوش حسی – حرکتی ، انطباق ورتایمر در مورد ساخت قیاس منطقی و بالاخره انطباق دونکر د

ر مورد فعل هوشمندانه به طور کلی.
به عقیده کوهلر، هوش زمانی ظاهر می شود که ادراک مستقیماً به حرکاتی که به تسخیر شیء موردنظر می انجامد، منتهی نگردد. شمپانزه ای که در قفس هست می کوشد تا به میوه ای که دور از دسترس اوست برسد. بنابراین وجود یک واسطه لازم به نظر می رسد و طرز استفاده از چنین وسایلی پیچیدگی خاص فعل هوشمندانه جانور را نشان می دهد. فعل با رفتار هوشمندانه جانور را نشان می دهد. فعل با رفتار هوشمندانه کدام است ؟ اگر چوب درازی در دسترس بوزینه بگذاریم، منتها نه به وضعی که برای جانور معنی داشته باشد، حیوان آن را به عنوان یک شی بی تفاوت خواهد دید. و لیکن اگر آن را به عنوان یک شیء بی تفاوت خواهد دید. و لیکن اگر آن را به موازات دستش قرار دهیم بی درنگ ان را به مثابه چیزی که ممکن است دستش را درازتر کند درک خواهد کرد. بدین منوال چوبی که تا ان لحظه یک چیز بی تفاوت و خنثی تلقی می شد، یکدفعه به این سبب که جزء یک ساخت کلی شده است معنایی پیدا می کند. به این سبب که جزء یک ساخت کلی شده است معنایی پیدا می کند. میدان مجدداً « ساخت » می یابد و به عقیده کوهلر همین ساختیابی های مجدد و ناگهانی است که افعال هوشمندانه را پدید می آورند : عبور از یک ساخت خوب به یک ساخت بهتر همان جوهر درک و فهم است که در نتیجه ادامه ساده ولی غیرمستقیم خود ادراک به حساب می آید.
عین همین توضیح را بار دیگر در تعبیر « گشتالتی » ورتایمر از قیاس منطقی باز می یابیم. کبری در این قیاس « شکلی » است شبیه یک ساخت ادراکی : « همه انسانها » بنابراین، در حکم کل یا مجموعه ای است که مجسم می کنیم در بطن مجموعه « میرندگان » وجود دارد. صغری نیز به همین قسم : « سقراط» فرد یا جزئی است که در دایره « انسانها » قرار دارد. عملی که از این صغری و کبری ( مقدمه ) این نتیجه را به دست می دهد که « پس سقراط میرنده است » در واقع در حکم این است که به کل یا مجموعه، ساخت مجددی بدیهم و دایره وسطی ( همه انسانها ) را، پس از اینکه محتوای آن را در دایره بزرگ ( میرندگان ) گنجاندیم حذف کنیم. استدلال، بدین ترتیب، عبارت خواهد شد از یک قسم « جابه جایی » : مثل این است که « سقراط » را از طبقه « انسانها » برداشته و به دایره « میرندگان » منتقل و جا به جا کرده باشیم. از این حیث، قیاس

شبیه ساختیابیهلی مجدد است و به زعم کوهلر از مختصات هوش عمل کننده به شمار می آید، با این تفاوت که در این جا در فکر تحقق می یابد و در آن جا در عمل.
اما دونکر در روابط این درکهای ناگهانی ( Einsicht یا ساختیابی مجدد هوشمندانه ) با تجزیه گذشته موجود به تحقیق می پردازند و بدین ترتیب ضربه نهایی را به مکتب تجربی مبتنی بر تداعی، که مفهوم گشتالت از اصل با ان مخالف است، وارد می آورد. وی به این منظور، مسایل مختلف

هوش را می شکافد و در همه آنها به این نکته بر می خورد که تجارب گذشته فقط یک نقش ثانوی در استدلال ایفا می کند : تجربه هیچ گاه موجد معنایی در فکر نمی شود مگر از روی سازمان کنونی. همین سازمان یا ساخت میدان کنونی است که موجب می شود احیاناً موجود زنده به تجارب پیشین خود مراجعه کند: حالا ممکن است این تجارب را بیهوده تلقی کند و یا اینکه برعکس آنها را به یاد آورده از آنها استفاده کند. استدلال، بنابراین، « نبردی است که سلاحهای خودش را خودش می سازد »، و همه چیز در ان تابع قوانین سازمان و ساخات و مستقل از زندگی فرد است و به طور خلاصه وحدت اساسی ساختهای هر یک از مراحل رشد را، از « اشکال » ادراکی ابتدایی گرفته تا اشکال بالاترین فکر، تامین می کند.
تفاوتهای ادارک و هوش
مکتب « شکل » مسئله مربوط به روان میان هوش و ادراک را احیاء کرد و تداوم و پیوستگی بین ساختهای مشخص کننده قلمروهای دوگانه مزبور را باز نمود. حقیقت این است که برای حل این مسئله، با توجه به پیچیدگی واقعیات ریشه ای، باید قبل از پرداختن به شباهتهای این دوکه ممکن است ما را به توضیحاتی نیز رهنمون گردد، به تفاوتهای موجود بین آنها پرداخت.
یک ساخت ادراکی در واقع نظامی است از روابط وابسته به همدیگر. اعم از اینکه اشکال هندسی یا وزن یا رنگ و یا صدا مطرح باشد، همواره می توان کلها را به صورت روابط در آورد بدون آنکه به وحدت کل به صورتی که هست لطمه ای وارد آید. برای استخراج وجوه افتراق و اشتراک بین

ساختهای ادراکی وعملی، بنابراین کافی است این روابط را به زبان « گروه بندی » بیان کنیم، به همان ترتیبی که فیزیکدانان، وقتی که پدیده های مربوط به علم ترمودینامیک را به صورت علایم قابل بازگشت در می آورند، متوجه می شوند که پدیده های مزبور را نمی توان به چنین زبانی ترجمه کرد برای اینکه غیرقابل بازگشت هستند. بنابراین عدم تطابق علایم خیلی بهتر تفاوتهای موجود میان این دو را نشان می دهد. از این لحاظ کافی است بازگردیم به اشتباهات حسی معروف هندسی، و عوامل حاضر را یا واقعیاتی را که از قانون وبر مشتق می شوند و غیره را تغییر بدهیم و همه روابط و تغییرات آنها را بر اثر تغییرات خارجی روی می دهند، به صورت علایم گروه بندی مرتب سازیم.
باری نتایج حاصل بدین ترتیب کاملاً واضح هستند : هیچ کدام از شرایط پنجگانه « گروه بندی » د

ر سطح ساختهای ادراکی تحقق نمی یابد، و در آنجا نیز که خیلی به این تحقیق نزدیک می شوند، مثلاً در مورد « ثبات » ها که پیشقراول حفظ عملی هستندف به جای عمل با تنظیمهای ساده ای که کاملاً قابل بازگشت نیستند ( و در نتیجه در نیمه راه عدم قابلیت بازگشت ارتجالی و خودتنظیم یا ضبط عملی واقع اند ) رو به رو می شویم.
به عنوان نخستین مثال، همان خطای باصره دلبوف را درنظر بگیری. دایره A1 که طول شعاع آن ۱۲ میلیمتر و در دایره B با طول شعاع ۱۵ میلیمتر محاط است از دایره A2 که مساوی دایره A1 است ولی در دایره ای محاط نیست، بزرگتر به نظر می رسد. اگر دایره محیطی B را متوالیاً با رساندن طول شعاع آن به ترتیب از ۱۵ به ۱۳ و از ۱۵ به ۴۰ یا ۸۰ میلیمتر تغییر دهیم، مشاهده خواهیم کرد که خطای باصره از ۱۵ تا ۱۳ ملیمتر تقلیل خواهد یافت، از ۱۵ تا ۳۶ میلیمتر نیز کاهش خواهد یافت به طوری که در حدود ۳۶ میلیمتر ( یعنی وقتی که قطر A1 مساوی عرض ناحیه ای که میان B و A1 واقع است می شود ) صفر و در بالاتر از این حد نیز منفی ( دایره محاطی A1 کوچکتر دیده می شود )، می گردد، باری :
۱ ) اگر بخواهیم روابط موجود در این تغییرات ادراکی را به لسان عملی ترجمه و بیان کنیم، نخست این نکته بدیهی است که ترکیب آنها ممکن نیست جمعی باشد ( به سبب فقدان حفظ عناصر نظام ). وانگهی کشف اساسی مکتب گشتالت همین است و به عقیده این مکتب، همان چیزی است که مفهوم « کل » ادراکی قائم بدان است. اگر ناحیه بین دو دایره A1 و B در واقع تفاوت آنها را از هم نشان می دهد A’ بنامیم، بنابراین نمی توان نوشت A1 + A’ = B ، زیرا A1 به سبب محاط

شدن در B تغییر شکل می دهد و B نیز به سبب محیط بودن بر A1 تغییر شکل می دهد و ناحیه A’ به حسب روابط موجود بین A1 و B کم و بیش منبسط یا منقبض می شود. این عدم حفظ کل را می توان به شرح زیر ثابت کرد. با در دست داشتن مقادیر سه گانه A1 و B , A’ ، اگر A1 را ( به طور عینی ) بزرگ کنیم، و در نتیجه A’ بکاهیم، اما B را ثابت نگاه بداریم، ممکن است که کل B کوچکتر از پیش به نظر آید : پس B تغییراتی که عارض مقادیر می سازیم چیزی از دست داده است. یا، از

سوی دیگر، اگر بزرگتر دیده شود بدان معنی خواهد بود که چیزی بدان اضافه گشته است. بنابراین این مسئله مطرح است که وسیله ای برای بیان این « تغییرات جبران نشده » پیدا کنیم.
۲ ) با توجه به هدف بالا بیاییم تغییرات مزبور را به صورت ترکیب روابط درآوریم، ان وقت متوجه خواهیم شد که ماهیت این ترکیب غیرقابل بازگشت است. این عدم قابلیت بازگشت، صورت دیگر همان موضوع فقدان ترکیب جمعی است. اگر افزایش شباهت ( بعدی) میان A1 و B را r و افزایش تفاوت ( بعدی ) میان آنها را d بنامیم، روابط زیر عکس همدیگر بوده و عکس هم باقی خواهند ماند : + d = – r و + r = – d ( علامت – نشانه تقلیل شباهت یا تفاوت است ). باری، اگر فرض کنیم که خطای باصره مساوی صفر است ( میلیمتر ۱۲ = A1 و میلمیتر ۳۶ = B ) مشاهده خواهیم کرد که اگر شباهتهای عینی را ( = با فشردن دایره ها ) زیاد کنیم، شخص مورد آزمایش آنها را بازهم بیشتر خواهد دید : در نتیجه ادراک بر میزان شباهتها طی ازدیاد عینی آنها بی اندازه افزوده و تفاوتها را برعکس طی تقلیل عینی آنها چنانکه باید نگاه نداشته است. به همین قسم، اگر ب

ر تفاوتهای عینی بیفزاییم ( با باز کردن دایره ها )، مشاهده خواهیم کرد که ادراک در ارزیابی ازدیاد مزبور نیز به راه اغراق خواهد رفت. بنابراین، در این جا، طی تغییر شکلها، با یک نوع عدم جبران رو به رو هستیم. پس تغییر شکلهای مزبور را می توان به شکل زیر، که در حقیقت مبین خصیصه غیر ترکیبی آنهاست، از دیدگاه منطق نوشت :
d > -r یا r > – d
در حقیقت اگر در هر کدام از اشکال که به طور جداگانه درنظر گرفته می شود، روابط شباهتها ط

بعاً همیشه عکس روابط تفاوتها باشد، جمع شباهتها و تفاوتها، در صورتی که شکلی به شکل دیگری درآید، ثابت باقی نخواهد ماند، زیرا کلها حفظ نمی شوند ( به شماره یک مراجعه کنید). از این لحاظ است که حقاً می توان افزایشهای شباهت را بیشتر از تقلیلهای تفاوت تلقی کرد و برعکس.
در این صورت می توان همین مفهوم را به شکل موجزتری بیان کرده به سادگی گفت که تغییر شکل روابط غیرقابل بازگشت است، زیرا با یک « تغییر شکل جبران نشده » که به p نمایش داده می شود، همراه است. به نحوی که خواهیم داشت :
d = – r + Prd یا r = – d + Prd