بـر هـر مكلفى كه داراى شرايط آينده باشد حج واجب است , ووجوبش از كتاب وسنت قطعى ثابت شده است .
حـج يـكى از اركان دين ووجوبش از ضروريات مى باشدوترك آن با اعتراف به ثبوتش از گناهان بـزرگ مـحـسوب مى شود همچنان كه انكار اصل فريضه در صورتى كه مستند به شبهه نباشد كفر اسـت , خـداونـد متعال در كتاب مجيد خود فرموده: ((وللّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سـبـيـلا ومـن كـفـر فان اللّه غني عن العالمين ))يعنى ((خداوند متعال حج بيت را بر كسانى كه مستطيع ومتمكن از رفتن بسوى او هستند واجب فرموده ,وهركس از اين واجب رو گرداند ومنكر آن شود (به خودضرر زده است ) وخداوند از تمام موجودات بى نيازاست )).

وشيخ كلينى – عليه الرحمه – به طريق معتبر از حضرت صادق – سلام اللّه عليه – روايت نموده كه آن حـضـرت فـرمـود: هركس از دنيا برود وحجة الاسلام را بجا نياورده باشد بدون اينكه محتاج يا بـيمار شده باشد كه از آن بازماند يا آنكه حكومت از رفتنش جلوگيرى كرده باشدچنين كسى در حال مردن يهودى يا نصرانى خواهدبود.
ايـن آيـه كـريمه واين حديث شريف در اهميت حج ووجوبش كافى است , وروايات بسيارى در اين دومـوضوع وارد شده كه اين مختصر گنجايش آنها را نداردواز جهت اختصار به همين قدر اكتفا شد.

بـدان كـه حـج واجـب بـر مـكـلـف در اصل شريعت , يك مرتبه در تمام عمر است , وآن را ((حجة الاسلام ))مى نامند.

تجديد حيات زمزم
خواب عبدالمطلب محلي را تعيين كرد كه اگر حفر مي شد، چاه زمزم پديدار مي گشت، چشمه اي كه در دوران جد بزرگش اسماعيل فرزند ابراهيم ـ ع ـ جاري و روان بود، و مكه براي حيات مجدد خويش نياز شديد بدان داشت.

جايي را كه هاتف تعيين كرده بود، ميان دو بت به نامهاي «أساف» و «نائله» قرار داشت و عبدالمطلب مي بايست به نداي هاتف پاسخ مثبت دهد.
ابن هشام۱۲ مي گويد: «عبدالمطلب براي كنكاش محل چاه زمزم بيرون رفت و براي اقدام به اين كار دشوار و بزرگ، كسي جز پسرش حارث با وي همراه نبود» وي مي گويد: «سبب آن اين بود كه در آن زمان فرزندي غير او نداشت».

ولي ما معتقد نيستيم كه اكتفا كردن او به اين جوان بدين سبب بوده كه وي فرزندي جز او نداشته است، در حالي كه او به كاري بسيار بزرگ رو مى آورد كه به تلاش فراوان نياز داشت، از حفر چاه گرفته تا برداشتن شن و ماسه ها، عبدالمطلب زمامدار مكه و رئيس قريش بود و قادر بود، ده ها، بلكه صدها تن از جوانان قريش يا مكه را براي كنكاش از چاه جدشان اسماعيل، گرد آورد، بويژه كه مشكل كم آبي، مشكلي همگاني بود كه به حيات همه آنان بستگي داشت.

چه بسا عبدالمطلب تصور مي كرد كه اين هاتف از قبيل خواب هاي آشفته و يا از شياطين ياوه سرا و از ارواح خبيثه است، و از اينكه مبادا در حيله و نيرنگي بيفتد، بيمناك گرديد، فكر كرد كه فقط او و پسرش در پي كاوش چاه زمزم باشند بهتر است. بنا گذاشت كه اگر مأيوس هم شدند، رازشان را نگه دارند كه دشمنانشان از ماجرا آگاه نشوند، تا مورد شماتت و تمسخر آنان قرار نگيرند.

عبدالمطلب اميد به موفقيت داشت و مطمئن بود كه به زودي چاه اجدادش را كه مردم مكه بدان نياز مبرم دارند، كشف خواهد كرد، و اين پيدايش و كشف داراي جار و جنجال بسيار و بانگ شادي در دل مكي ها خواهد بود. از اين رو آن مرد بزرگ تصميم گرفت كه فقط او و پسرش به اين عظمت و بزرگواري نائل آيند.
او و پسرش حارث، ابزاري كه براي حفر و برداشتن شن هاي انباشته شده نياز داشتند مانند: بيل و كلنگ و سبدي از ليف خرما، با خود برگرفتند و بيرون رفتند و بي درنگ آهنگ محلي كردند كه هافت تعيين كرده بود، (محل بيرون آمدن مورچه ها را يافتند) و كلاغ را ملاحظه كردند كه در آنجا ميان دو بت: أساف و نائله كه قريش براي آنها شتر قرباني مي كردند، منقار مي كوبد.

ليكن ماجرايي اتفاق افتاد كه تصور آن نمي رفت، برخي از قريش آن دو را ديدند كه ميان دو بت مقدس آنها مشغول كاويدن زمين هستند. آنان انگيزه واقعي عبدالمطلب و پسرش را براي كندن، نفهميدند، و چه بسا آن را هتك حرمت به اين دو بت تلقي كردند و به عبدالمطلب گفتند: به خدا سوگند، تو را رها نخواهيم كرد. تو ميان اين دو بت را كه ما بر ايشان شتر قرباني مي كنيم، حفر مي كني؟ عبدالمطلب به پسرش حارث گفت: حامي من باش تا من اين جا را حفر كنم. به خدا سوگند، آنچه را كه مأمور شده ام انجام خواهم داد.
آنها وقتي ديدند او در كاري كه آغاز كرده اصرار مي ورزد او را به خود واگذاشته و دست از وي برداشتند.

ابن هشام۱۳ نقل مي كند: عبدالمطلب چندان حفر نكرده بود كه حلقه چاه قديم پديدار شد و او تكبير گفت، قريشيان دانستند كه عبدالمطلب راست گفته است. وي به حفر چاه ادامه داد و به چيزهايي دست يافت كه انتظار آن را نداشت، وي دو آهو از طلا و شمشير و زره هايي گرانبها يافت. اين اشياء قيمتي از مضاض جرهمي بود كه قبل از فراري شدن از برابر دشمنانش به سمت يمن، آنها را در چاه زمزم پنهان كرده بود. چون توان بردن آن اشياء را به تبعيدگاه خود، نداشت. و سپس توده هاي شن، در طول ساليان دراز، اين ذخاير را از چشم و دسترسي مردم، نهان ساخت.

ولي دست يابي عبدالمطلب به اين اشياء گرانبها، برايش مشكلاتي را ببار آورد كه تصور آن نمى رفت، قريشيان در آنچه كه او يافته بود. با او به نزاع پرداختند و بدو گفتند: ما هم در اين اشيائي كه يافته اي سهمي داريم و با تو شريك هستيم. وي گفت: نه، اما بياييد بگونه اي عادلانه رفتار كنيم. جام هايي را براي اين اشياء قرار مي دهيم و سپس قرعه مى زنيم. گفتند: چگونه اين كار را انجام مي دهي؟ گفت: به نام كعبه دو جام و براي شما دو جام قرار مي دهم. كسي كه جامهايش برنده چيزي شد، از آنِ خودش باشد. و كسي كه جام هايش برنده نشد، چيزي به او تعلق نمي گيرد. گفتند: به عدالت سخن گفتي. عبدالمطلب به نام كعبه، دو جام زرد رنگ و براي خود دو جام سياه و براي قريش دو جام سفيد قرار داد و سپس جامها را به مسؤول آنها سپردند كه در نزد هُبل قرعه بزند ـ هُبل بتي در داخل كعبه بود و از بزرگترين بت هاي آنان به شمار مي رفت، عبدالمطلب به درگاه خداوند نيايش كرد ـ مسؤول جام ها آنها را در حضور هُبل قرعه زد، كه قرعه جام هاي زرد كه به نام كعبه بود به آهوان طلا، و جام سياه كه از آن عبدالمطلب بود به شمشيرها و زره ها، و جام هاي قريش بي بهره ماندند ـ عبدالمطلب با شمشيرها دري براي كعبه ساخت و دو آهوي طلايي را در آن تعبيه كرد.

ابن هشام،۱۴ روايت ديگري نيز پيرامون موضع قريشيان در دست يابي به اين ذخاير طلايي در چاه زمزم، نقل مي كند و مي گويد: قريشيان خواستند در اشياء گرانبهايي كه عبدالمطلب به آنها دست يافته بود با او شريك گردند، به او گفتند: اي عبدالمطلب، آن چاهِ پدر ما اسماعيل است و ما در آن سهمي داريم، ما را با خود در آن شريك گردان، گفت: من اين كار را نخواهم كرد. اين قضيه اختصاص به خودِ من دارد و از شما به من اعطا گرديده است. به او گفتند: با ما عادلانه رفتار كن، ما تو را رها نمي كنيم تا در ارتباط با اين اشياء با تو نزاع و كشمكش نماييم، وي گفت: ميان من و خودتان شخصي را قرار دهيد كه نزد او با شما به محاكمه بپردازم. گفتند: زن كاهن (پيشگوي) بني سعد، عبدالمطلب پيشنهاد آنها را پذيرفت. آن زن در مرتفعات سرزمين شام مي زيست.

عبدالمطلب و چند تن از قبيله پدري خود، از بني عبد مناف و كارواني كه از هر قبيله يك نفر مركب شده بود، بيرون رفتند تا به بخشي از بيانهاي بين حجاز و شام رسيدند، آب آشاميدني عبدالمطلب و يارانش تمام شد و تشنه شدند، تا آنجا كه يقين حاصل كردند از تشنگي جان خواهند داد، آنها از ديگر قبايل قريش كه آنان را همراهي مي كردند درخواست آب نمودند، امّا آنها نپذيرفتند و گفتند: ما اكنون در بيابان هستيم، مي ترسيم آنچه كه بر سر شما آمد بر ما هم وارد شود.

وقتي عبدالمطلب رفتار آن مردم را ملاحظه كرد، و از سويي بر جان خود و يارانش بيمناك بود: گفت: به نظر شما چه كنيم؟ گفتند: ما تابع نظر شما هستيم هر دستوري مي خواهي بده. او گفت: نظر من اين است كه هر يك از شما براي خود گودالي (قبري) حفر كند. زيرا هنوز توان كار داريد، و هرگاه يكي از شما از دنيا رفت يارانش او رادر آن گودال قرار دهند و رويش را بپوشانند تا اينكه در آخر يك نفر از شما باقي باشد; زيرا از بين رفتن يك تن آسانتر از نابودي يك كاروان است، گفتند: بسيار خوب به آنچه گفتي عمل مي كنيم، و هر يك بپاخاسته گودالي (قبري) براي خويش حفر كردند و به انتظار مرگ، در اثر تشنگي نشستند آنگاه عبدالمطلب رو به يارانش كرد و گفت: به خدا سوگند، اينگونه خود را به كام مرگ انداختن و گردش نكردن در روي زمين و دست نيافتن به چيزي براي نجات خود، كمال عجز و ناتواني است، شايد خداوند در بعضي جاها آب روزي ما گرداند، اينك كوچ كنيد.

عبدالمطلب و يارانش آماده حركت شدند، افرادي از قبايل قريش كه با آنان بودند، نظاره گر بودند كه آنان چه خواهند كرد، عبدالمطلب به سمت مركب خويش رفت و سوار بر آن گشت، آنگاه كه مركب، وي را به حركت درآورد، از زير سُمّ آن چشمه آبِ گوارايي جوشيد، عبدالمطلب تكبير گفت و يارانش نيز تكبير گفتند، سپس فرود آمد و آب نوشيد و يارانش نيز آب نوشيدند و آب گيري كردند تا آنجا كه همه ظرفهايي كه با خود داشتند پر از آب نمودند، پس از آن قريشيان را فراخواند و بدانان گفت: به سمت آب بياييد، خداوند ما را سيراب ساخت، بنوشيد و آب برگيريد، قريشيان به آب روي آورده و از آن نوشيدند و بي درنگ به عبدالمطلب گفتند: اي عبدالمطلب! به خدا سوگند ميان ما و تو داوري شد، به خدا سوگند در باره زمزم هرگز با تو ستيزه جويي نخواهيم كرد، آنكس كه تو را در اين بيابان آب نوشانيد، همان است كه تو را از زمزم نوشانيد، تو همچنان بزرگوارانه به ميقات خود برگرد. عبدالمطلب به اتفاق همراهان به مكه بازگشت و ازتصميم كاهن (پيشگو) بي نياز گرديدند و عبدالمطلب و چاه جدش اسماعيل را به خود واگذاشتند.

ابن هشام۱۵ از نتايج كشف چاه زمزم سخن به ميان آورده و مي گويد: «آب زمزم، چاه هايي را كه قبلاً حاجيان از آن سقايت مي شدند پوشاند و محو كرد و از آنجائي كه محل زمزم در مسجدالحرام بود و به جهت ارزش و قداست آن و به سبب اينكه آن چاه اسماعيل پسر ابراهيم بوده و سقايت و خدماتي كه براي مردم ارائه شده، متوجه آن گرديدند. بني عبد مناف يك خاندان بودند و برخي از آنان بر بعضي ديگر داراي شرافت و برتري بودند».

عبدالمطلب در طول حفر زمزم، تجربه بزرگي را گذراند، و حوادثي را كه بر آن گذشته بود، يادآور مي شد، او ياد مي آورد كه چگونه تنها با فرزندش از كندن چاه رنج مي برد و آن خاطره برايش پيوسته تازه بود. و يادمي آورد موضع قريشيان را، آنگاه كه گستاخانه از او خواستند كه در اشياء گرانبهايي كه يافته است با او شريك شوند، و اين هنگامي بود كه عبدالمطلب احساس ضعيفي و كمبود فرزند نمود، در دورن او ميل و رغبت تازه اي براي داشتن فرزندان بيشتر، پديد آمد. از اين رو نزد عمر بن عائذ مخزومي رفت و از دخترش فاطمه خواستگاري كرد و با او ازدواج نمود، و خداوند فرزنداني را كه او مي خواست به وي عنايت فرمود.

از آن زمان كه خداي سبحان فرزنداني چون: حارث، زبير، حجل، ضرار، مقوم، ابولهب، عباس، حمزه، ابوطالب و عبدالله، و دختراني چون: صفيّه، برّة، عاتكه، ام حكيم، أصيحه و أروي بدو عنايت كرد، خاندان عبدالمطلب گسترش يافت. عبدالمطلب آرزو كرده بود كه اگر خداوند به او ده پسر عنايت كند، يكي از آنها را در كنار كعبه براي تقرّب به خدا، قرباني كند.
ميقات يا نقطه آغازين سير الى الله
«واتمّوا الحجّ والعمرة لله.»

گرچه همه ازمنه و تمامى امكنه، زمان و مكان هجرت به سوى پروردگار است، (اينما تولّوا فثمّ وجه الله) (۱) ليكن نسيم فيوضات رحمانى و عطر عنايات ربّانى، بر اساس حكمت الهى، در مقاطع مكانى و فواصل زمانى خاصى وزيدن مى گيرد، (فى ايّام دهركم نفحات) و آنچه كه در چنين فرصتى ارزشمند است، همانا داشتن شامه الهى است (ألا فتعرّضوا لها) تا از آن نسيم رحمت جان به عطر طهارت معطر گشته و در سايه آن، تعالى روح و شكوفايى جان به ارمغان آيد.
بارقه حج، از غمام رحمت حق در زمان خاص و از مكان ويژه اى جهيدن مى گيرد و تمام حج بر اساس رعايت چنين خصوصيتى است.
عن ابى عبدالله ـ ع ـ: «من تمام الحج أن يحرم من المواقيت» (۲) امام صادق ـ ع ـ فرمود: احرام از مكانهاى مخصوص كه (در اصطلاح حج) مواقيت ناميده مى شود از عواملى است كه حج بدان تمام مى شود و بدون آن، ناقص است.

اهميّت ميقات و احكام آن
ميقات از جمله مكانهايى است كه شعاع فيض ربّ، مستقيماً آن را تحت پوشش گرفته، همانگونه كه ماه حج در عداد زمانهايى است كه گذرگاه خاص نسيم رحمانى است.
امّا اراده الهى نسبت به ميقات، كه در احكام آن تجلى يافته; عبارت از آن است كه بنده ابتدا به بريدن همه تعلّقات و جدا شدن از همه آنچه كه او را به مظاهر دنيايى توجه مى دهد، و حرام كردن هرچه غير خداست، خود را به ربّ و مدبّر خويش نزديك مى نمايد، و سپس با نيّت و آهنگ حج، لباس احرام بر اندام مى پوشاند و با آن، بديها را از حريم وجود خود، دور مى دارد. آنگاه با سر دادن نداى «لبيك …» دعوت الهى و اذان ابراهيمى را پاسخ مى دهد.
اين سه حكم الهى كه در ميقات تحقق مى يابد و به نوبه خود از عاليترين فرائض حج است، جايگاه رفيع و مكانت منيع ميقات را مى نماياند.
واژه ميقات

واژه «ميقات» كه جلوه اى از كلام الهى در تجلّى بالغ حق; قرآن پروردگاريست، نشانگر زمانى مخصوص و بيانگر مكانى ويژه است. ميقات كه از ريشه لغوى «وقت» گرفته شده، در معانى و حقايق متعددى استعمال مى شود. اين كلمه وقتى در كتب لغت مورد بررسى قرار مى گيرد، اينگونه بازگو مى گردد كه ميقات در اصل «مِوْقات» بوده و واو به جهت مكسور بودنِ ميم، به ياء مبدل شده و ميقات گشته، و معناى لغوى آن مصدر وقت است; يعنى وقت داشتن.

اما مراد از «وقت داشتن» آن است كه بطور مسلّم «زمان» در يك عمل، نقش حتمى دارد و لزوماً بايد در يك مقطع زمانى خاص، فعل يا عملى صورت پذيرد; به عنوان مثال وقتى پروردگار عالم در قرآن مى فرمايد: «ان الصلاة كانت على المؤمنين كتابا موقوتا» (۳) به جهت آن است كه نماز ضرورتاً در زمان خاصى تحقق خواهد يافت.

كاربرد واژه ميقات در مكان، به خاطر قرابت مفهومى آن با زمان(۴) و يا به جهت كاربرد استعاره اى آن در مكان، به معناى لزوم امرى در مكان مشخص است. بنابراين اگر كلمه ميقات در مورد مسائل حج به كار مى رود; يعنى واجب است در مكان خاص عملى مثل احرام انجام پذيرد. همانطوريكه در خصوص نماز مى گوييم: واجب است در وقت مخصوص، نماز خوانده شود، و بدين بيانچ معناى حديثى كه وارد شده; «انه وقت لاهل المدينة ذاالحليفة» روشن است; يعنى براى اهل مدينه در ميقات ذوالحليفه، احرام واجب است.

بر اين اساس، در جريان حضرت موسى ـ ع ـ تحقق وعده نيز در يك زمان خاص صورت پذيرفته، از اين رو در آغاز فرمود: «و اذ واعدنا موسى» (۵) و در پايان فرمود: «تم ميقات ربه» (۶) كه تحقق وعده الهى با كليم الله، در زمان مخصوص تحقق يافت.

محققاً زمان فصل و جدايى حق از باطل در موعد و وقت خاص خود تحقق خواهد يافت. و همچنين اگر در كلام الهى (قرآن مجيد) آمده كه فرمود: «يسئلونك عن الأهلة قل هى مواقيت للناس و الحج» (۷); يعنى نقش هلالها در تشخيص اوقات است، بخصوص زمانهايى كه به جهت ضرورت، فعلى مثل حج در آن صورت مى پذيرد.
تمام حج در رعايت ميقات

در مجموع، آنچه مى توان بعنوان محصول اين بحث بيان كرد، آن است كه ميقات در فرهنگ حج، به مكانى گفته مى شود كه انجام فعل، مثل احرام، در آن مكان مشخص، ضرورت دارد. يا تحقق وعده الهى، براى گام نهادن در بارگاه ربوبى، ضرورتاً از آن مكان آغاز مى گردد. و همانطوريكه قبل و بعد زمانى در ماه حج مُخِلّ به حقيقت و عبادت حج است، همچنين قبل و بعد مكانى نيز اخلال به مناسك حج وارد مى سازد، و بدون توجه به آن، هرگز حج به تمام نخواهد رسيد.

قال ابوعبدالله ـ ع ـ: «اعلم ان من تمام الحج و العمرة ان تحرم من المواقيت التى وقتها رسول الله ـ ص ـ لا تتجاوزها الا و أنت محرم.»
امام صادق ـ ع ـ فرمود: آگاه باش، از امورى كه حج به وسيله آن تمام مى شود، آن است كه، از مواقيتى كه رسول الله ـ ص ـ تعيين فرمودند، محرم شويد، و هرگز از مواقيت نگذريد، مگر اين كه در حال احرام باشيد.»

همچنين در بيانى از امام رضا ـ ع ـ وارد است، كه حضرتش فرمود: «ولا يجوز الاحرام دون الميقات، كما قال الله ـ عزّوجلّ ـ و اتموا الحج و العمرة لله.» «احرام بستن قبل از ميقات، جايز نيست، همانطوريكه خداوند ـ عزّوجلّ ـ فرمود: حج و عمره را به تمام برسانيد.»
مراد حضرت از شاهد آوردن آيه شريفه، آن است كه: احرام بستن از گذرگاه ميقات از عوامل تماميّت حج و عمره محسوب مى شود.
از امام صادق ـ ع ـ نيز نقل شده است كه فرمود: «من احرم بالحج فى غير شهر الحج فلا حج له و من احرم دون الميقات فلا احرام له» (۸); «كسى كه در غير ماه حج محرم شود، در حقيقت حجى براى او نيست، و همچنين كسى كه قبل از ميقات محرم شود اصلا احرام نبسته است.» زيرا همانطوريكه احرام از ميقات، از عوامل تماميّت حج محسوب مى شود، از اركان احرام نيز خواهد بود و بدون آن اصلا احرام تحقق نمى يابد.

بنابر اين اگر حكم الهى و سنت نبوى در امر حج بر آنست كه ميقات مكانى است كه احرام از آن مكان صورت پذيرد. اگر از آن تخطى گردد و احرام در مكانى قبل از ميقات يا بعد از آن بسته شود، همانند آن است كه مسافر در سفر، نماز را چهار ركعتى بجا آورد، كه اين مطلب از سخن امام صادق ـ ع ـ استفاده مى شود.
ابن فضّال كه از روات مى باشد از امام صادق ـ ع ـ اينگونه روايت مى كند:
«دخلت الى ابى عبدالله ـ ع ـ و انا متغير اللون، فقال: من أين احرمت؟ قلت: من موضع كذا و كذا ليس من المواقيت المعروفة قال: رب طالب خير تذل قدمه ثم قال: أيسرّك انك صلّيت الظهر فى السفر اربعاً؟ قلت: لا، قال: فهو ذلك.»

ابن فضّال مى گويد: «وارد محضر امام صادق ـ ع ـ شدم در حالى كه رنگ چهره ام تغيير كرده بود، حضرت از من سؤال فرمودند: از كجا محرم شديد؟ گفتم: از فلان جا (محلى كه از مواقيت معروف نبود) حضرت فرمود: طالبان خير فراوانى هستند كه لغزشگاههايى براى آن ها وجود دارد. سپس فرمود: آيا ممكن و صحيح است كه تو در مسافرت نماز ظهر را چهار ركعتى بجا آورى؟ گفتم: نه، هرگز. فرمود: احرام بستن در غير مواقيت، مثل نماز چهار ركعتى در سفر است كه هر دو موجب بطلان يا نقص مى گردد.»
تا كنون دو مسأله بطور اجمال مطرح شد:

۱ ـ موقعيّت ميقات و عظمت آن
۲ ـ احكام ثلاثه (نيت، احرام و تلبيه) كه براى معتمر يا انسان حج گزار، در مكان ميقات واجب است.
اين كه احكام نورانى; همچون نيت، احرام و تلبيه، در امكنه اى كه از آن به مواقيت ياد مى شود واجب شده، بيانگر راز عميق و سر انيق حقيقت ميقات است.
قبرستان بقيع
سلاطين اموي و بهره برداري سياسي از قبور
سلاطين بني اميه در دوران فرمانروايي خود، براي تثبيت و تقويت حكومت خويش، در كنار فشار فوق العاده اي كه به ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و شيعيانشان وارد مي كردند، در برخي موارد حتّي از سياست تخريب و تعمير قبور شخصيت ها نيز ـ علي رغم مخالفت بعضي از سرشناسان اين حكومت ـ بهره برداري مي نمودند. نمونه هايي از اين سياست ناروا و ناشايست:

۱ ـ ضميمه نمودن محلِّ دفن عثمان بن عفان به قبرستان بقيع، بدستور معاوية بن ابي سفيان.۵
۲ ـ حفر قنات و جاري نمودن آب از داخل قبور شهداي احد، مخصوصاً قبر حضرت حمزه، براي از بين بردن آثار اين شهيدان بدستور معاويه.۶
۳ ـ انتقال قطعه سنگي كه به دست مبارك رسول خدا ـ ص ـ در روي قبر عثمان بن مظعون قرار گرفته بود و قرار دادن آن در روي قبر عثمان بن عفان بوسيله مروان بن حكم.۷
تاريخ شاهد نمونه هاي فراوان ديگري از بهره برداري سياسي اموي ها از مدفن شخصيت ها، از طريق تخريب و تعمير آنها مي باشد كه به موازات حديث سازي در مدح و ذمّ افراد و در فضائل و مطاعن شخصيتها حركت نموده است.۸

مقابله بني عباس با سياست اموي ها
باكوتاه شدن دست خاندان اموي ازخلافت وانتقال آن به بني عباس كه باروي كارآمدن سفاح ۱۳۶ـ۱۳۲ به وقوع پيوست و به مقتضاي شرايط و دگرگوني اوضاع سياسي، خلفاي عباسي درصدد مقابله با سياست اموي ها برآمدند و بهره برداري سياسي جهت تقويت و تثبيت حكومت اين خاندان از راه حديث سازي شروع گرديد و حديث هاي ساختگي فراوان در تحكيم سلاطين عباسي به كار گرفته شد و طبيعي است به موازات استفاده از اين نوع حديث ها كه درباره يكايك اين خلفا و درباره جناب عباس۹ سرسلسله اين خاندان بوجود آمد، بهره برداري از تغيير و توسعه مدفن او نيز به عمل خواهد آمد; زيرا اگر بني اميه علي رغم افكار عمومي و برخلاف ميل باطني مردم، از اين سياست ـ ولو براي دراز مدت و قرنهاي آينده ـ

استفاده مي نمود، چرا سفاح و منصور از اين سياست كه مطابق ميل مسلمانان و موافق با افكار آنان بود استفاده نكنند و مدفن عباس وخانه عقيل را كه آن روز مدفن سه تن از فرزندان رسول خدا و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ بود به صورت «مسجد» و زيارتگاه عمومي درنياورد؟ و از اين طريق ضمن معرفي خاندان خويش و پيوند آن با رسول خدا ـ ص ـ كه بزرگترين عامل پيروزي آنان بر بني اميه بود به اثبات نرساند و با احترام ضمني بر اهل بيت كه با شعار حمايت از آنان، بني اميه را از صحنه خارج كرده بود اين شعار را به صورت مجسم در معرض تماشاي همگان قرار ندهد؟

و اگر بني اميه تلاش مى نمود بدون توجه به افكار عمومي با ضميمه كردن محل دفن عثمان به گورستان مسلمانان و انتقال سنگ قبر ابن مظعون به قبر ابن عفان سياست خود را اعمال كند، چرا بني عباس با توسعه و تغيير محل دفن عباس عموي پيامبر ـ ص ـ كه به انگيزه اعتبار و احترام، در كنار بقيع و در مقبره خصوصي و خانوادگي دفن شده بود از به كارگيري اين سياست محروم شود؟

و اگر معاويه مي خواست با نبش قبر حضرت حمزه و ساير شهداي احد، آثار جنايت تاريخي خود و خاندانش را از صفحه تاريخ بزدايد و خاطره تلخ و نكبت بارِ شكافتن سينه حضرت حمزه عموي رسول خدا ـ ص ـ و جويدن جگرِ اين مدافع شجاع و قهرمان اسلام را كه به وسيله هند انجام گرفت به فراموشي بسپارد، چرا بني عباس با احداث ساختمان در روي قبر مطهر آن حضرت ضمن معرفي و پيوند خويش با وي و اعلان شهامت و شجاعت و تجديد خاطره او كه به نفع اين خاندان و بر ضد بني اميه بود استفاده نكند؟
و اما جنبه مذهبي اين تحول:

با روي كار آمدن عباسي ها، شيعيان و مخصوصاً بني الحسن كه در مدينه از موقعيت و محبوبيت خاصي برخوردار بودند و در دوران سلاطين اموي و مرواني در سخت ترين شرايط بسر مي بردند به آزادي دست يافتند و به اظهار عقيده خويش پرداختند كه اين وضع تا بخشي از دوران خلافت منصور ادامه داشت، در اين ميان بعضي از بني الحسن مانند عبدالله بن حسن محض و فرزندش محمد معروف به «نفس زكيه» از دوران اموي ها در پي كسب قدرت و در فكر روي كار آوردن اهل بيت و تفويض خلافت به فرزندان پيامبر ـ ص ـ بودند و فعاليت پنهاني آنان از چشم عباسيان دور نبود ولي در عين حال سفاح براي جلب خوشنودي شيعيان و جدا ساختن بني الحسن از عبدالله و نفس زكيه هر نوع بذل و بخشش و احترام و همفكري با آنان را انجام مي داد و از نمونه هاي اين احترام و هم فكري، اعتراف سفاح به حقانيت اميرمؤمنان ـ ع ـ در اولين خطبه اش مي باشد كه پس از روي كار آمدنش ايراد گرديد۱۰ و نمونه ديگر احترام، تفويض فدك به بني الحسن است كه باز بوسيله سفاح انجام گرفت.۱۰

طبيعي است در چنين شرايط و با برداشته شدن همه موانع، شيعيانِ خاندان عصمت و بويژه سادات بني الحسن در تعمير و توسعه مدفن ائمه بقيع و تبديل خانه عقيل به «حرم» بعنوان يك وظيفه ديني و شعار مذهبي اهتمام ورزيده و به مفهوم آيه قرآني، تحقق خواهند بخشيد و آن بيت رفيع را براي عبادت و ذكر خداوند سبحان و حضور ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت آماده تر خواهند نمود كه:
«في بيوت اَذِنَ الله اَن ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح فيها بالغدّو والآصال رجال لا تلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله».
دفن پيكر مطهّر امام صادق ـ ع ـ در داخل حرم

از اين تحليل تاريخي دو نتيجه بدست مي آيد:
۱ ـ ايجاد ساختمان مدفن ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ و تبديل خانه عقيل به حرم و زيارتگاه عمومي در دوران خلافت سفاح ۱۳۶ ـ ۱۳۲ و يا در اوائل دوران خلافت منصور ۱۵۸ ـ ۱۳۷ ۱۲ به وسيله يكي ازاين دو خليفه و يا به وسيله بني الحسن و شيعيان مدينه و يا همآهنگي هر دو جناح و با اهداف مختلف صورت گرفته است.
۲ ـ همانگونه كه در مقاله گذشته روشن گرديد، اجساد مطهر سه تن از ائمه هدي; يعني امام مجتبي، امام سجاد و امام باقر ـ عليهم السلام ـ كه ارتحال و شهادت آنان به ترتيب در سالهاي ۵۰، ۹۵ و ۱۱۴ واقع شـده و در داخل خانه عقيل دفن شده است، ولي پيكر امام صادق ـ ع ـ كه وفات وي در سال ۱۴۸ بوقوع پيوسته، نه تنها در داخل محوّطه مسقف و در داخل خانه، بلكه در داخل حرم و پس از تبديل شدن خانه عقيل به «مسجد» و زيارتگاه عمومي در كنار قبور ائمه سه گانه، به خاك سپرده شده است. و اين بود مرحله دوم از تاريخ حرم ائمه بقيع(ع).

متأسفانه در مورد تغيير و تحوّلي كه پس از اين تاريخ تا قرن پنجم، در اين حرم شريف بوجود آمده است، اطلاع دقيق و مستند تاريخي در دست نيست ولي با توجه به بحث هاي گذشته، مسلماً اين حرم در طول اين سه قرن نيز مورد توجه عباسيان و شيعيان بوده و از هر فرصت ممكن در تعمير و تجديد بناي آن اهتمام ورزيده اند و بعضي از شواهد تاريخي نيز مؤيد اين حقيقت است.

از جمله، مطلبي است كه مرحوم جزايري كه در سال ۱۰۹۵ هجري به زيارت مدينه رفته است مي نويسد: يكي از شيعيان ساكن مدينه به او گفت كه در سال پيش، علماي مدينه به تفتيش كتبي كه در خزانه بقيع بوده رفته و نسخه اي از «المزار» شيخ مفيد را در آنجا يافتند كه در آن نسبت به بعضي از صحابه بدگويي شده بود، كتاب را نزد قاضي آورده و از وي خواستند تا اجازه دهد قبّه ائمه را تخريب نمايند. او گفت اين قبّه را هارون الرشيد براي پدرش ساخته و من نمي توانم به خراب كردن اين قبّه قديمي فتوا بدهم.۱۳

بطوري كه در مرحله سوم از تاريخ حرم ائمه بقيع خواهيم ديد، قبه اي كه در قرن يازدهم مورد بحث بوده قاضي مدينه ساختمان آن را به هارون الرشيد نسبت مي داده است، همان بقعه و قبّه اي است كه در قرن پنجم به دستور مجد الملك ساخته شده است نه به وسيله هـارون الـرشيد ولي گفتار قاضي مدينه نشانگر اين است كه هارون هم در دوران خلافتش ۱۹۳ ـ ۱۷۰ به اين حرم شريف توجه و در تعمير آن نقشي داشته است; بطوري كه حتّي گنبد و بارگاهي كه تقريباً سه قرن پس از او و بدست يكي از وزراي ايراني ساخته شده است، به وي منتسب گرديده است.